کوچه…

29 05 2009

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

.

.یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…

.

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: «ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه»…..

.

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

.

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:»مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم»..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

.

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

.

 گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

.

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

.

  صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

.

.

اره همین!

.

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

.

.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

.

.

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟

.

.

8/3/88

About these ads

کارها

Information

148 responses

29 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلاااااااااااااااااااااام عموووووووووووووو
اول شدم یوهوووووووووووووووووووووو

29 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموییی…وااااااای عمو شما هم؟! :-( منم دلم یه ذره شده واسه خونه قدیمیمون…دلم میخواد دوباره بریم اونجا…خونه ی ما توی محله سرچشمه بود تا 13 سالگی اونجا بودم..کوچه سنگ فرش شده و دیوارا کاهگلی به سبک قدیم…وای حیاط خونمونم واسم یه حسرت شده…با اون درخت گلابی بزرگش که گلابی هاش هر کدوم نیم کیلو بود!!!مقتی میرسیدن جمعشون میکردیم و بیه همسایه ها تقسیم میکردیم…یادش بخیر…عمویی منم دلم گرفته..سر کوچه امون امام زاده نور بود…حالا که دور شدیم قدرشو میدونم…هیییییی
…عمویی کامنت هامونو نخوندین؟..اکشال نداره مهم اینه که واسمون نوشتین چون واقعا خیلی دلم تنگ شده بود عموییه خوبم.
(دخترتون)

29 05 2009
نیلوفر

عمووووووووووو
خیلی قشنگ نوشته بودین .ذوق زده شدم .
والان نمیدونم چی بگم .
عموووووووووو یعنی واقعا کوچه ی کودکیتون .تموم شد …والان فقط خاتراتش تو ذهنتونه …چه حیف…!!! :-(

29 05 2009
نیلوفر

واااااااای خاطرات رو با ت نوشتم .

29 05 2009
سیده فائزه حسینی فر

سلام

روزها ميگذرند

عشق ها ميميرند

رنگها رنگ دگر ميگيرند

و فقط خاطره هاست كه چه تلخ و شيرين

دست ناخورده به جاي مي مانند

زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست

زندگی شوق تمنای همین خاطره هاسست

29 05 2009
سیده فائزه

سلام عمو جون
قشنگ بود.بهتره از دکتر هم دعوت کنم دستنوشتتو بخونه!

29 05 2009
سیده فائزه

(:

29 05 2009
سیده فائزه

کجاست اون خونه؟
چی شد اون باغچه؟
ادماش کجان/؟؟؟

خدا میدونه!!!

29 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربونمون
عموووووووووووووووووووووووووووو عکساتون خیلی قشنگ بود
(چرا من انقدر جیغ میکشم)
.
.
.آجی ژاله ی گلم
ممنووووووووون که گفتی عمو عکس گذاشته کلی ذوق کردم بلند شدم عین دیوونه ها محکم دست زدم.آجیم بیچاره کفری شد از بس در گوشش جیغ زدم. از ظهر تا حالا .آخه فردا امتحان فیزیک داره مثلا…
منم این بازی رو که گفتی انجام میدم .
توپ – بادکنک .خورشت .عروسک .معلم .شکلات .دریا . دوست .زهرا .دشمن .امتحان.توت فرنگی .چمن .بلال . آجر .درس .قرمز .خونه .عشق .کبریت.
اینم ذهن من دوست داشتی :-)
.
.
راستی عمو جون گفتین کوچه خاطرات کودکی الان یادم افتاد عمو من تا وقتی 15 سالم بود با بچه ها تو کوچه دوچرخه سواری میکردم .تابستون آخر با غر غر مامانم موندم تو خونه حدود 10 تا دختر بودیم تابستون که میشد ذوف داشتیم بریم تو کوچه دوچرخه سواری .ولی الان همه دوستام از محله ی ما رفتن
هردفه میرم تو پارک بازی میکنم با دوچرخم.(اومدم با دوچرخم بچرخم دیدم پنچره چرخم) یه دفه یادش افتادم..عمو تو برنامهی جدیدتون بازم برامون از این جمله ها میگین؟؟؟؟؟
اووه چه قدر که من با این دوچرخه زمین خوردم .ولی همیشه دوچرخه ی بیچاره داغون میشد صداشم در نمیومدولی خودم چیزیم نمیشد…
عموووووووووو دلم برا دوستا م که هم بازیم بودن تنگ شده .منم میخوام دوچرخه سواری کنم الان.می خواااااام

دوستتون دارم مواظب خودتون باشید…

29 05 2009
تينا

به نام خداي مهربون دوست داشتني *

سلام عمو جونم :

عمو از خاطرات نگين كه دلم ميگره … :-( عمو ميدونيد محله ما هم همين طوري بود ولي با بچه هايي بيشتر اخه عمو ما يه كوچه اي داشتيم كه خيلي طولاني بود و بن بست بود از اول كوچه تا آخر كوچه همه خونه ها يه سه چهار تا بچه هايي قد و نيم قد داشتن كه همه با هم بازي ميكرديم عمو ما دخترها كه كوچيكتر بوديم ميومديم درخونه يه زيرانداز پهن ميكرديم با يه عالمه اسباب بازي كه همش وسايل خونه بود با رنگهاي خوشگل صورتي نارنجي واي عمو الان هنوز اجاق گازمو دارم يادش بخير وبا عروسكهايي كه مامان برامون دوخته بود خاله بازي ميكرديم آخ يادش بخير عمو حتي پسرهايي بزرگتر كه يه نوجوان حساب ميشدن ميرفتن فوتبال بازي ميكردن آخ عمو نگين كه من دوران كودكيمو خيلي دوس دارم دلم براي آن دوران تنگ شده براي محلمون واي حياطمون را بگو با آن حوض شش گوشه آبي رنگ واي عمو الان گريه ميكنم
:-( عمو يادم من خيلي دوست داشتم برم بالاي درخت آخه عمو يه پسر همسايه داشتيم كه عاشق خونه درختي بود همش هم ان بالا بود من يه روز رفتم پيشش گفتم من هم ميخوام بيام بالا بهم گفت برو بچه مامانت دعوام ميكنه خيلي ناراحت شدم زدم زير گريه و جيغ پسر همسايمون هم دلش سوخت يا حوصله جيغ منو نداشت به هر حال منو يه جورايي برد بالا وايييييي عمو آن قدر كيف داد كه نگو آخ يادش بخير
:-( عمو جونم اگه بخوام از قديم خودم بگم زياد زياده فقط يه كم براتون تعريف كردم :-) عموي نازم ممنونم كه با اين دست تونشت من را بردين به قديم واقعا ممنون :-) راستي من هم گاه گاهي به محله قديممون سر ميزنم ولي متاسفانه هيچ كدام از همسايه هاي قديمون نيستن همه رفتن و خونه شده برج :-( :-(
اه … يادش بخير عمو جون… واقعا يادش بخير ؟!
عمو جونم ببخشيد سرتون را درد آوردم .

دستتون دارم يه عالمه و منتظرتون هستيم عموي نانازم …!
بازم بابت دست نوشت ممنونم .
0برادرزاده شما تينا ) :-)

29 05 2009
زهرا

به نام خدا

عمویی سلام.

یادش بخیر خاطرات کودکی…………………….یه روزیم میرسه که یاده همین روزا رو میکنیمو بازم میگیم یادش بخیر…………………………….پس قدرشو بدونیم

29 05 2009
تينا

راستي عمو وقتي دست نوشتتون را خوندم ذوق مرگگگگگگگ شدم اينو يادم رفت بگم :-)

(برادرزاده شما تينا )

دستون دارم

29 05 2009
زهراناظمي

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

29 05 2009
مشکات

سلام عمو دار یوشم اخه گلم چرا این حرف ها رو زدی اونم الان که مشکات دقیقا تو چنین موقعیتی هستش و حالش خیلی بده عمو الان درکم میکنی چون من باید تا چند روزه دیگه برا یه همیشه کو چه و البته خونه ی کودکیم رو که توش به دنیا اومدم و از بدو تولدم تا حالا توش بزرگ شدم و قد کشیدم حالا او نم بعد از این همه سال باید ترک کنم اونم برا یه همیشه وای عمو شما منو حالا خوب می فهمی خیلی سخته سخت و زجر اور وای کاش هیچ وقت از این خونه نمی رفتیم کاش همیشه اینجا با این خاطرات می موندم کاش ای کاش ………….

29 05 2009
شیرین

سلام عمو داریوش :-) سلام اجی های گلم** عمو ممنونم به خاطر دستنوشت……خیلی قشنگ بود به کلی حال و هوامونو عوض کرد.عمو راست میگی دیگه از اون کوچه ها از اون خونه ها خبری نیست الان خیابونا پر شده از برج من موندم مردم چه جوری توش زندگی میکنن دلشون نمیگیره شایدن به این جور زندگی عادت کردن…… عمویی محله ما بد نیست یه تک و توکی توش همچین خونه هایی پیدا میشه . تو کوچمون 3 تا درخت توت داریم چه توتایی هم میده یادمه وقتی بچه بودم با دوستای تو کوچمون جمع میشدیم میرفتیم زیر درخت و منم چون قدم از همه بلند تر بود (از همون بچگی بلند قد بودم) میرفتم بالای درخت عین پسرا درختو تکون میدادم و یه عالمه توت جمع میکردیم و بین هم تقسیم میکردیم…………..یادش بخیر ……….

29 05 2009
شیرین

سلام اجی های گلم :-) خیلی دوست دارم بدونم تو کدوم محله زندگی میکنید؟؟ خونه ما تو تهرانپارس یه خونه 2 طبقه حیاط دار ……….. زود باشین بگین میخوام بدونم :-)

29 05 2009
شیرین

عمو پورنگم یه خواهش توروخدا دستنوشتارو با دستخط خودتون بزارین :-(

29 05 2009
مشکات

عمو حالا که خاطاته کودکیت رو میخونم میبینم چقدر کودکی و کوچه و خونتون شبیه به کودکی منه عمو الان دارم گر یه میکنم اره خیلی هم گر یه میکنم چون اصلا حالم خوب نیست عمو ما هم تو کوچه ای که الان توش هستیم و تا چند روزه دیگه از اینجا میر یم دقیقا مثله شما یه درخت توت داریم یه درخت که وقتی بچه بودیم میرفتیم زیرش و اونقدر بهش لگد میزدیم تا توتاش بریزه پایین اره عمو ما با دوستام تو یه این کوچه که کوچه ی کودکیم هستش هفت سنگ هم بازی میکردیم درست مثله شما عمو یی اما خونمون حوض نداره خونه ی مادر بزرگم داره اما عمو راست میگی الن هم تو کوچه ی ما همه خونه ها ی قدیمی و و یلا یی شدند اپار تمان ها یه بلند و بی مصرف آه ..

عمو یی چی بگم منم دوست ها یی رو تو یه این کوچه داشتم که ازم برایه همیشه خداحافظی کردند و رفتند حتی از محلمون هم رفتند اره مثله شما منم گر یه کردم خیلی اما عمو اونها رفتند و خبری ازشون نشد و طی این سالها همه ی همسا یه هامون عوض شدند و تقریبا فقط ما تا حالا تو کوچه موندیم و تو یه این خونه عمو یی و ما در واقع با چند تا دیگه فقط از قدیمی ها یه کوچه هستیم اره عمو بیخود نیست که میگن اسیا به نوبت اره عمو همیشه از این روز می ترسیدم و حالا نوبته خودم شد راه عمو حالا دیگه نوبته ماست که بریم تره عمو یی داریم از این خونه که تمامه کودکیم و خاطراتش توشه میریم عمو دیگه خسته شدم که اینقدر تو یه این مدت گر یه کردم اخه به کی بگم من دلم نمی خواد خو نه ی کودکیم رو ترک کنم من میخوام ایجا بمونم تمامه این خونه ذره ذره ی اون باغچمون و در و دیوارها ی خونه این نرده ها که شما هم گفتید عمو همه ی اینها برا یه من پر از نوستالزی هستش اره عمو واقعا نی دوران نوستالزیکی بود دلم تنگه بازم گر یه می کنم عمو ……….تا شاید بتونم تمامه این خونه و قشنگی هاش رو درست مثله شما عمو فقط به عنوانه یک خاطره تو یه ذهنم نگه درام اما نمیتونم خدا کمکم کنه عمو واسم دعا کن عشقه من ……………………………………………………………..عاشقتم عسلم (مشکات )

29 05 2009
كوثر

سلام…من هنوز تو همون كوچه ي كودكيم زندگي مي كنم…از همه جاش خاطره دارم.
دوست ندارم از اين خونه بريم…اگه بريم ديگه چطوري مي تونم پشت بوم خونه مون كه تابستونا با دوستم مريم اونجا مي نشستيم و ستاره ها رو مي شمرديم فراموش كنم؟

29 05 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
رسول اکرم (ص) فرمودند:هنگامی که انسان در قلب خود خدا را یاد کند،خداوند آن را در کتابی ثبت می کندوبه فرشتگان یاد آوری می کند. آنان می گو یند: ماخبر نداریم.خداوند می فرماید:من یاد قلبی اورا هم ثبت می کنم.
تفسیر برهان
سلام عزیز ترینم
من این سخن رو خیلی دوست دارم. خوشگل بود نه عزیز ترینم؟؟؟؟

29 05 2009
سيمين

سلام عموي گلم شرمنده من هميشه برا اين قسمت كم وقت ميزارم ولي باور كنين هميشه به يادتونم اوايل فكر ميكردم از دانشگاه در بيام ديگه تمومه ولي نگو تازه اول كارم عمو يه چيزي تو يه اموزشگاه زبان به عنوان مدرس شروع به كار كردم ميخوام سابقه ي كار داشته باشم تا انشا.. وقتي درسم تموم شد تو يه جاي خوب كار گير بيارم عمو همون دختر كوچولو هستم كه وقتي اومده بودين تراكتورسازي وقتي به عنوان دانش اموز سوم راهنمايي پيشتون واييستادم كه بابام عكس بگيره گفتين اينها رو به من قالب كردن اون موقع 18 سالم بود ولي از 14 سالگي طرفدار پر و پا قرص شما بودم عمويي شايد اون موقع اشتباه كردم و بايد راستش رو ميگفتم ولي اگه اين كار و نميكردم ديوونه ميشدم لا قل به ارزوم رسيدم ……….ميدونم كه شما ميتونين دخترتون رو ببخشين اخه عمويي منم همونطوري كه شما تو 18 سال موندين منم تو 10 سال موندم قربون عموي يكي يدونم برم همهي اون مردم …كوچه ها …ومحلتون عوض شدن ولي شما همون سادگي صداگت و پاكي و مهربوني بچگيتون رو حفظ كردين و به ما انتقال ميدين دوستون دارم

29 05 2009
سيمين

عمو من هميشه چون با عجله مينويسم غلط املايي دارم ابروم رفت اون بالايي صداقت ببخشيد

30 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به سبزي زيباي طبيعت به دريا دل آشنايم !
دستنوشتتون واقعا زيبا بود…..كوچه دوران كودكي….!!!!
اگه بگم دلم هوايش را كرده خنده داره……آخه من توي اين كوچه بدنيا اومدم، توي همين خونه اما قديمي تر…..با جان و دل اينجا رو حفظ كرديم و نخواستيم از اينجا بريم……تمام خاطراتم همينجاست….
اما حالا اون خونه قديمي رو ريختيم و يك خونه جديد جاش ساختيم…..روزي كه قرار بود از اين خونه بريم تا دوباره بسازيمش باهاش خداحافظي كردم ، براي ريختنش گريه كردم…..خاطرات من بود كه مي ريخت زمين. اما چاره اي نبود ، حداقل كوچه ام را حفظ مي كردم ……در نزديكترين نقطه به اينجا ساكن شديم تا دوباره اينجا ساخته شود و در طول اين مدت به بهانه هاي گوناگون از همينجا سردر مي آوردم……
خانه قديمي ما يك ايوان بزرگ داشت رو به حياط با گلهاي رنگارنگ ويك درخت نارنگي….و يك اتاق در طبقه بالا با ايوان و پلكان چوبي و كلي گل وگياه كه تزيينش كرده بودند……همه اون خونه رو دوست داشتند ، آدم توش شاعر ميشد….
چقدر توي اون اتاق بالايي خاله بازي كرديم……بچه هاي كوچه ما همه نسبتا هم سن وسال بودند.
دخترها وپسرها تو كوچه بازي مي كرديم و مادرها دم در مشغول صحبت ميشدند وزير چشمي به ما نگاه مي كردند كه مثلا مراقب ما باشند……
بازي هفت سنگ ، فوتبال دسته جمعي ، بالا بلندي، زوووووو…….چقدر با گچ كوچه رو خط كشي مي كرديم تا لي لي بازي كنيم ، استوپ يادشون بخير …..روي ايوان خونمون چقدر يك قل دو قل بازي كرديم ….
چقدر آلوچه مي ذاشتيم توي نمكار و با دلار قاطي مي كرديم و ميشد آلوچه نمكار ….خوردنش چقدر كيف داشت….بازي قايم باشك…..
اما خوبيش اينه كه توي كوچه ما كسي حاضر به ترك محله نبوده ونيست فقط يك خانواده كوچ كردند ولي هنوز هم خانه خود را نفروختند به اين اميد كه روزي برگردند………..شايد توي اين كوچه ساخت وساز شده باشه اما همه روي زمين خودشون تغيير ايجاد كردند ، و ما همسايه هاي جديدي را به خودمان اضافه كرديم.
يادش بخير ، يواشكي از خونه سيب زميني كش مي رفتيم و مي برديم يك جاي دنج مي ذاشتيم زير زمين تنوري بشه و بعد با مزه مي خورديم…..دوچرخه سواري ……
اونطرف تر از كوچه ما يك مزرعه (شاليزار) بود كه داداشم يكبار موقع دوچرخه سواري افتاد توش…..
يكي نبود بهش بگه بچه اين هم كوچه رو ول كردي رفتي اونجا چكار….؟!!!
زلزله رودبار ، اون شب ما تو اون اتاق بالايي خوابيده بوديم ……بيچاره مادرم من رو كه خواب بودم بغل كرده بود تا بياد پايين ….زلزله اونقدر شديد بود كه هر پله ميومد پايين دوباره پرتاب ميشد بالا…..
وقتي رسيدم پايين ، بيدار شدم آخرهاي زلزله بود مامانم دم پايي ميذاشت زير پام تا پام رو بذارم توش ، دم پايي مي رفت عقب…..بلاخره زلزله كه تمام شد ما از خونه اومديم بيرون……خداي نكرده اگه خونه مي ريخت من عامل مرگ بودماااااااا…….
توي حياط خونه همسايه مون فرش پهن كرديم و دور هم جمع شديم …..من كه زلزله تا حالا نديده بودم ، اصل وقتش رو هم خواب بودم ، وقتي پس لرزه ميومد ذوق مي كردم…..بعد مي پريدم و مي رفتم توي كوچه ….
وقتي فهميدم خيلي ها مردند، ديگه دوستش نداشتم.
واي يادش بخير ياس زرد روي سر در خونمون ، ياسهاي بهاري و زيبا……..
من اگه تا فردا صبح هم اينجا بشينم باز هم حرف براي گفتن دارم…..پس خودم به خودم ميگم ، بسه بچه!!!!
دوستت دارم ، مراقب خودت باش .
برات بهترينها رو آرزو مي كنم…..اگه خدا اجازه بده برمي گردم
آرزومند آرزوهايت: سحر – گيلان

30 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به آجي هاي گل و دوست داشتني ام
آجي ژاله من هم توي بازي ات شركت مي كنم:
1 2 3 عشق، خدا ،دريا ،دوستي ،محبت ،زندگي، آخرت ،قلب ،كوه ،صداقت ،عاطفه ،مادر ،طبيعت ،وطن، پدر، خانواده ،گل ،پرنده ،آسمان….(فكر كنم20 تا شد ديگه)
اين هم ذهن من……
.
.
آجي شيوا صرامي عزيزم و تيناي گلم و همينطور زهرا جونم! آجي هاي خوبم وظيفه خواهريمه كه هر جا در موقعيت خوب دعا قرار بگيرم به ياد گلهاي پاكي مثل شما ها باشم……محتاج دعاتون هستم…..
راستي آجي زهراي مهربونم ! ممنون كه به يادم بودي وبرام دعا كردي واقعا دل به دل راه داره……..
دوستتون دارم خيلي زياد…..موفق باشيد وشاد….و من بشنوم كه به آرزوهاي قشنگتون رسيديد…..
.
.
سميه جون ! بابا تسليمم……!!!!
تو بايد شهردار تهران مي شدي ……چقدر بهت برخوردااااااااااااا. (شوخي) از شوخي گذشته من هم تهران رو دوست دارم ….من ايران رو دوست دارم و تمام ايران سراي من است…..وطنم عشق منه ، هر جاييش و هر جوريش خاكه منه ، قلب منه…
من تو تهران خاطره فراوان دارم ……….دختر عمه من بهترين همبازي كودكيم بود ، ما به دوقلوهاي نچسبيده معروف بوديم…..بعضي ها هم ما رو مسخره مي كردند و مي گفتند اينها نامزد هستند…..وقتي بهم مي رسيدم روز وقت كم مي آورديم و شب تا صبح هم بيدار بوديم ……اونها ساكن تهران بودند ….
واسه همين من تهران زياد ميومدم و اون شمال زياد ميومد………….اين آلودگي تهران و شلوغيش مال الانه…. حتي تا چند سال پيش هم اينجوري نبود…..قبول دارم تهران جاي ديدني زياد داره اما هميشه نميشه يعني وقت اجازه نمي ده كه آدمهاش به اون مكانها براي كشيدن نفس پناه ببرند……
اميدوارم دوباره تهران هواي سالمي داشته باشه كه مردمش ، اينقدر اذيت نشند…….من اين آلودگي هواش رو اصلا دوست ندارم ، آخه اينجا درست وسط شهر هم اكسيژن وجود داره …. اگه بري طبيعتش كه ديگه خالص تر هم ميشه …..خيلي از جاهايي كه گفتي تو تهران نديدم و بعضي هاش رو ديدم…..
خوب حالا كپسول اكسيژن خياليت رو بذار خونه راحت برو بيرون……ديدي كه من هم اونجا رو دوست دارم .
از همه مهمتر وكيل مدافع اش را دوست دارم…..بهترينها را برايت از خدا مي خواهم….موفق باشي،گلم!

30 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به بهترین عموی نایاب دنیــــــــــــــــــــــا

عمویی مثل اینکه همه اونایی که اینجان تو کوچه شون درخت توت داشتن؟!…ولی عمویی ما تو حیاطمون درخت توت داریم خودشم توت سیاهه….فک کنم شما ها میگین شاتوت….خیلی باحاله ها….الانم توتاش دراومده فقط هنوز نرسیده…همین که میرسه از اول کوچه تا آخر بین همسایه ها پخش میکنم…همه میدونن که تابستون بشه یه توت حسابی میخورن…اونم چه توتی…وقتی میخوری کلاً دستات بعد از چند دقیقه سیاه میشه….اینقده که باحاله….قرار بود بیام از همتون دعوت کنم که بیاین خونمون از درخت خودتون بچینین آخه اینجوری کیفش بیشتره!…..ولی عمویی من خودم زیاد نمیخورم آخه از بس جلوی چشممه دیگه سیر شدم میلی به خوردنش ندارم…وقتی دوستم میاد و میره که از درخت بچینه….میگه خب تو هم بخور دیگه…میگم نه بابا اصلاً میل ندارم!

عمویی یادش بخیر! ما تو کوچه مون(همین الان که اینجائیم)ما چند تا دختر با پسرا که همون داداشامون میشدن تو کوچه اینقده بازی میکردیم که نگین!….کلی فوتبال بازی کردیم…همین که هوا تاریک میشد ما بیشتر میخواستیم بازی کنیم اونوقت بود که وقت قایم موشک میرسید هر چی مامانمون میگفت بیاین بریم خونه مگه ما میتونستیم دل بکنیم….اگه میذاشتن همون تو کوچه رختخواب پهن میکردیم میخوابیدیم!
تازه عمو من اونجا تنها دختری بودم که دوچرخه سواری بلد بودم هیچ کدوم از دوستام نه دوچرخه داشتن نه دوچرخه سواری بلد بودن….بیچاره من همیشه تنهایی دوچرخه سواری میکردم!…همشون خیلی بی ذوق بودن!….

منکه تا حالا پشت بوم نرفتم وقتی کسی میگه که پشت بوم خوابیده و ستاره ها رو شمرده منم دلم میخواست که این کارا رو میکردم ولی هیچ وقت نشد….تازه شم من از جک و جونور میترسم تا حالا نشده که تو حیاطمون تا صبح بخوابم…در ضمن چون من عادت داشتم تو خواب راه میرفتم ممکن بود که از اون بالا پرت میشدم پائین….اونوقت دیگه نمیتونستن منو بیدار کنن!(البته الان دیگه راه نمیرم!)

ایوووووووووووول عمویی! منم تا همین چند سال پیش اسکناس تا نخورده از عمه کوچیکم و مامان بزرگم(آنا جونم) میگرفتم خیلی حال میداد…من حتی بعضیاشونو نگه داشتم همون جور تا نخورده….آخه دلم نمیاد خرابش کنم….

راستی عمو الانم که وقتی تابستون میشه و مامانا همشون سبزی میخرن که پاک کنن و برا زمستون فریز کنن همه همسایه ها جم میشن تو حیاط طرف یا تو خونشون و دور هم سبزیا رو پاک میکنن….البته چون تو حیاط آفتاب نمیذاره زیر سایه درخت میشستن…ولی ما یه سالن داریم که از اونجا وارد حیاط میشیم همیشه میان اونجا (البته اگه سبزی زیاد داشته باشیم چون مامان من فقط علاقه داره که از من کار بکشه!خودشم چون ما کم کم میگیریم دیگه احتیاجی به کمک همسایه ها نداریم!)والااااااااااااااااااااا

راستی ما اولش که تو خونه آنام اینا بودیم از اونجا خیلی زیاد خاطره ندارم چون اون موقع خیلی کوچولو بودم ولی همچنان کوچه شون هیچ تغییری نکرده!….با همون ساختمونا و با همون همسایه ها…..

مثل اینکه زیادی حرف زدم شرمنـــــــــــــــــــــــــــده!

9:17 | D.A.E ق.ظ

30 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار

دوباره سلام…..ولی ایندفه به بروبچه های ناز و دوست داشتنی!

سحرم!

میبینم که همه نوشته های ما رو خوندی و تو هم مثل همه فک میکنی من مشکوک میزنم ، آره؟!
ای بابا مثل اینکه مشکل از منه ، همه فک میکنن من مشکوک میزنم ، مثل اینکه خودمو باید به یه روانشناس نشون بدم ، که لااقل درمان بشم!هه…هه…هه…
ولی از من میشنوین زیاد حرفای منو جدی نگیرین میدونین که بچه های 10 ساله(یا همون 92 ساله!) تو ، توهم به سر میبرن زیاد خیال پردازی میکنن ، منم فک کنم دچار همین خیال پردازیا شدم!
منم دوســـــــــــت دارم عزیـــــــــزم!

سمیه آبجی بزرگه!

میبینم که شما هم حرف بابام رو میزنین وقتی یه کاری بهم بده میگم بابا من بچه ام ، از یه بچه چه انتظاری داری؟ ، بعد دوباره یه چیز دیگه میگه ، میگم من بزرگ شدما بچه نیستم ، این موقع است که میگه من آخرش نفهمیدم تو بچه ای یا بزرگ شدی! هروقت به صلاحته بزرگ میشی هر وقت به صلاحت نیست بچه میشی! منم میگم بله دیگه اینم از ترفندای کشف شده خودمه!هه…هه…هه… ولی کلاً بزرگ و کوچیک شدن من از قانون خاصی پیروی نمیکنه مثل شهر هرت میمونه(امیدوارم درست نوشته باشم!)
ولی خداییش خیلی خوشحالم که ناراحت نشدینااااااااااااااااااااا با خودم گفته بودم من دیگه غلط کنم برم اونجا حرف بزنم ، اگرم حرف بزنم با آبجیای بزرگه سر به سر نمیذارم وااااااااااالااااااااااااااااااااااا…………..
خب آبجی بزرگه من چی کار کنم که تا حالا آبجی بزرگه نداشتم که با من گفتمان کنه که من بدونم گفتمان چجوری و چه شکلیه؟!…..عیب نداره هر وقت خواستی گفتمان کنی خبر بده وسایل مایحتاج رو بیارم بغل کامپیوتر تا دیگه مجبور نشم برم اینور اونور….ولی من زیاد چای خور نیستم ، در طول روز فقط یکیشو با زور میخورم….ولی اینم بگما من زیاد نمیتونم یه جا بشینم ولی اگه قول بدی که وسطاش شوخی کنی و سر به سرم بذاری قبوله!
راستی آبجی بزرگه خیلی خوب تهران رو وصف کردیااااااااااااااا ولی خداییش وقتی نوشته سحر جون رو خوندم مطمئن بودم که ساکت نمیشینی و حتماً در مورد خوبیای تهران بهش میگی!ایول آبجی بزرگه با اطلاعات!

نیلوفرم!

منکه کاری نکردم عزیزم! اگه میدونستم که با یاد گرفتن شکلک اینجا رو شکلک بارون میکنین حتماً زودتر بهتون میگفتم! خب من از کجا میدونستم که بلد نیستین! به هر حال قابل شما رو نداشت عزیزم!

مهرم!

اگه شما خوب باشین منم به لطف خدا خوبم! امیدوارم تو هم تو کارات موفق باشی! ای بابا حالا چرا همه رفتن تو کف کارای من!؟ من هر چی اون نظرم رو میخونم اصلاً فک نمیکنم که اینجوری باشه!
باور کنین زیاد جدی نیست به سحر جون هم گفتم حرفای منو زیاد جدی نگیرین! اگه اینجوری بکنین یه روز که بفهمین اونوقت میگین ای بابا این بود اون کاری که میگفتی! بابا چه دل خوشی داره این…!!!
راستی فک میکنی مگه شکلک گذاشتن الکـــــــــیــــــه!(مدل خوشگله گفتن امیر محمد بخون الکیه رو!)

9:54 | D.A.E ق.ظ

30 05 2009
زهرا متقي

به نام خدا
سلام عموجون
عموجون چقدر خاطرات دوران كودكي تون قشنگ و زيباست
عمو جون من هم خيلي خاطره از دوران كودكيم دارم ، يادمه هميشه من با دختر بچه هاي كوچك محله يك زيرانداز پهن مي كرديم تو كوچه و عروسكامونو هم مي اورديم و خاله بازي ميكرديم بعضي وقتها هم تو كوچه رو خط كشي ميكرديم و لي لي بازي ميكرديم
كوچمون خيلي باصفا بود همه با هم مهربون بودن و ته كوچمون يه درخت توت داشت كه وقتي كه توت ها ميرسدند بچه ها با دمپايي هاي كوچولوشون پرت ميكردند به سمت توت ها و بزرگتر ها هم يه چادر ميگرفتند زير درخت و چند نفر هم مي رفتند بالاي درخت و توت هارو ميتكوندند
عمو يك بارهم من دمپايمو پرت كردم بالا كه به حساب يك چند دونه توت بخورم كه دمپايي كه مامانم برام تازه خريده بود به شاخه گير كرد يادش بخير مامانم كلي دعوام كرد… .
اما ديگه از دختربچه هاي كوچيك خبري نيست همه رفتند و اون درخت توت هم هنوز پا برجاست و هر سال توت هاي درشتر داره … .
عمو جون اين توصيف كوتاهي از محله قديميمون بود .
اميدوارم اين خاطره هاي زيبا و دلنشين هميشه زنده بمونه
به اميد موفقيت روزافزون شما عموجون
شما رو به خداوند زيبا و مهربون مي سپارم

دست علي يارتون خدانگهدارتون تو قلبمون ميمونه اميد ديدارتون

30 05 2009
نوشته غریب(وفا)

به نام خدا
هنوز پشت بام خانه بوی گذشته را می داد .قدم زدن در بالاترین ساختمان محله شون که حالا داشت با ساخته شدن ساختمانهای بلندتر دیگر بلندی خودش را ازدست می داد.اینجا تنها جایی بود که می توانست خاطرات مادر وپدرش دوره کنه .انگار او بوده که در دوران آنها زندگی می کرده .برعکس همه هم سن وسالهایش دلش برای دنیای خاطرات مامان وباباش تنگ شده بود.هروقت مادروپدرش از گذشته برای نوه ها وبچه هاشون می گفتند خودش را آنجا حس می کرد.حالا توی این دنیای دود گرفته اثری از آدمهای قدیمی نبود. وقتی به محله قدیمی شون سر می زد با خودش می گفت یعنی مامان وبابا راست می گفتند که اینجا آدمهایی زندگی می کردند که اگر یکی یه آخ می گفت همه برای کمک کردند می آمدند! موهای باباش یک دست سفید شده بودند اما با سفید شدن هر تار موی او انگار روزگار بچه هایش را از او دورتر می کرد.هروقت هم دلیل دیر آمدن آنها را می پرسید می انداختند گردن اینکه زندگی سخته شده و راههای پرترافیک وقتی برای دیدن نمی گذاره.حالا تلفن شده بود وسیله ای برای اینکه بچه ها بزرگترهاشون را یادشون نره.با خودش فکر کرد بچه هایی که دارند توی این دنیای ماشینی بزرگ می شوند هیچ وقت طعم زیبای زندگی ایرانی را نخواهند چشید.آخه پدر ومادرهایی دارند که شاید به خاطر خیلی از دلایل کمتر کنار آنها می مانند وشاید مادربزرگ وپدربزرگ را کمتر برای بچه هاشون تعریف می کنند شاید هم احساس می کنند با این کار برچسب امل بودن به آنها زده بشه ! با خودش گفت می خواهم یک تصویر قشنگ از خودم به جا بذارم ،یک زندگی رنگی کنار دنیای خاکستری، که من هم مثل پدر ومادرم خاطره بچه هام بشم…
قسمتی از خاطرات من .
نوشته غریب.

30 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…..

چقدر زیبا دوران کودکی خودتون و توصیف کرده بودید.من این دلتنگی هارو خیلی دوست دارم

چون این طوری دیگه لحظات شیرین و خاطره انگیزه زندگیم فراموشم نمی شه.من به این

نتیجه رسیدم هر دوران برای خودش لذت بخش و خاطره انگیزه و چیزایی در خودش داره که

توی هیچ دورانی تکرار نمی شه ولی باید اعتراف کنم چیزایی هم هست که اگه برن دیگه بر

نمی گردن فقط یاد آوری خاطراتشون قلب آدم و به درد می آره ولی این درد با همه ی درد

ها فرق می کنه.

***راستی کوچه ی خاطرات شما العان توی قلبتونه***

30 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمویی من اومدم دوباره از خاطرات کودکیم بگم
عمو همون 10 تا دختری بودن که گفتمااا ما باهم وسطی هفت سنگ شیر و پلنگ هم بازی میکردیم .همیشه تو پمون میفتاد رو ی نرده ی یه خونه بازیمون لنگ میشد یادش به خیر…
ما قبلا حیاطمون خیلی بزرگ بود … کوچیک تر که بودم همه ی بچه های محله میومدن خونمون تا نریم تو کوچه …
بعد وقتی 10 سالم شد حیاط خونمون رو ساختیم .واااااای عمو انقدر دلم گرفت.
می دونین من چه قدر از این حیاط خاطره داشتم ….
یادمه از در کوچه یه سراشیب خیلی بزرگ بود من یه سه چرخه داشتم .باخواهرم میرفتیم رو اون سراشیب . دوتای سوار سه چرخه میشدیم .جییییییییییغ میکشیدیم .سرررررررر می خوردیم میومدیم پایین.. بعضی وقتا هاهم به مغز میرفتیم تو دیوار روبه رو .آخه باید می پیچیدیم .بعد ادامه ی حیاط بود :-) انقدر با این سه چرخه بازی کردیم که چرخ جلوش کنده شد :-( و دوباره یه دوچرخه ی دیگه…
عمو ما تو حیاطمون دوتا باغچه ی بزرگ داشتیم یکیش توش فقط گل بود هر نوع گلی که بگین ما تو با قچمون داشتیم . یکیشم یه درخت انجیر بزرگ.تو اون باغچه داشت .هر وقت میرسید بابام میرفت برامون انجیر میچید درخت گردو آلوچه وانگور هم داشتیم …ولی هیچ وقت میوه ندادن… عمو تو اون باغچه که فقط توش درخت بود ماهیامون تا میمردن با خواهرم میرفتیم تو اون باغچه خاکشون میکردیم براشون مجلس ترحیم میگرفتیم .آخه من از بچگی به ماهی علاقه ی خاصی داشتم تا ماهی هام میمردن انقده غصه می خوردم ….
خلاصه یه حوض بزرگ هم داشتیم تابستونا میرفتیم توش آب بازی
بعد عمویه بار من لب حوض نشسته بودم داشتم نقاشی میکشیدم .بعد یه دفه کارتون پخش کردن از تلویزیون .مامانم صدام کرد .منم حواسم نبود نقاشیمو ول کردمو رفتم .بعد وقتی برگشتم دیدم نقاشی هام افتاده تو حوض آب و خیس شده …انقده دلم سوخت … یه بارم توپم افتاد تو حوض آب بعد رفت تا وسط حوض عمو من فکر کردم اگه دستمو دراز کنم می تونم توپم رو در بیارم .ولی اشتباه میکردم .آخه منم خیلی کوچولو بودم .قد نخود بودم .عمو دستم دارز کردم یه دفه با مغر رفتم تو حوض آب آبا رفت تو بینیم .انقده گریه کردم . خیلی بد بود .فکر کردم قرق شدم…
عموما یه اردک خوشگلم داشتیم خیلی بزرگ بود وااااای انقده دوستش داشتیم براش میوه وسبزی و هر چی بگین میبردیم .عمو یادمه بهش گیلاس می دادیم بعد انقده با شعور بود هسته های گیلاس رو نمی خورد می داد بیرون …ما هم تعجب زده میشدیم .بعد یه بار عمو من نشسته بودم تو ایوون داشتم خیار میخوردم بعد دیدم اردکه هم دلش میخواد دستمو دراز کردم خیار رو چپوندم تو حلق حیوون زبون بسته .اونم دادش در اودم انقده ترسیدم…
وای عمو خاطراتم خیلی زیاده .به قول ژاله جون تا لنگه کفشتون رو در نیاوردین من برم …
دوستتون دارم .به امید دیدار

30 05 2009
سمیرا مامان رژین

سلام خانوم جویکار عزیزم
من از طریق وبلاگ هستی جون با اسم شما اشنا شدم و خیلی دوست داشتم که بیشتر با هاتون اشنا بشم
نوشین جون همیشه از شما تعریف میکنن و واقعا دوستتون دارن و این منو بر ان داشت که بیشتر با هاتون اشنا بشم
دوستتون دارم

30 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا
سلام عموجون…. خوبید؟ عمو منم رفتم مدرسه ابتدایی ام

مامانم رفته بود دندان پزشکی نزدیک مدرسه ابتداییم بود اجازه گرفتم از مامانم رفتم دیدم…. خیابون خیلی عوض

شده بود…. مدرسه مون 2 قسمت شده بود…. ابتدایی اش شیفت صبح بود. منم ظهر رفته بودم نتونستم ببینم

اما پرسیدم دیدم معلمها و مدیر و ناظم عوض شده!!!! )-: عمو همه چیز به سرعت برق و باد عوض میشه!!!!!

عموجون کی برمی گردید؟؟!! لطفا اگه میشه روز دقیقش رو تو دستنوشت بگید.

خیلی دوستتون داریم.. التماس دعا… خدا نگهدارتون

30 05 2009
ناتانائیل

سلام
فکر کنم من تازه واردم
من خیلی وقته که می خواستم در مورد مباحث عمو پورنگ چیزی بنویسم اما به خودم جرات نمی دادم فقط میخواستم یه چیزی بپرسم اونم اینکه: عمو جان اگه یه روزی اون آدم ها را وتمام هم بازیاتون را دیدی که هر کدوم
یه کسی شدند برای خودشون چه عکس العملی از خودتون نشون می دید اگه اونا شما را تحویل نگرفتند که زبونم لال یا نشناختند چی کار میکنید؟حتما از شما جواب میخوام

30 05 2009
شیوا صرامی

* بــه نــام خــدای مــهــربــون*
:-) سلام سلام عمو جون،چطوره احوالتون؟
اخ جون دست نوشت جدید،اخ جونمیییییییییییییییییییییی عکس جدید.
ممنون عموی گلم،ممنون از اینکه عکسهای قدیمی تون را گذاشتین،ممنون از اینکه دست نوشت به این زیبایی را برامون گذاشتین البته دست نوشته های شما همشون زیبا و دوست داشتنی و آموزندست.
از خانم جویکار هم تشکر می کنم،فقط اگه امکانش هست دست نوشته ها را با دست خط عمو اگه بگذارید ممنون می شم،دلمون واسه ی دست خط عمویی تنگولیده :-(
عمو چقدر زیبا می نویسید،دلم حسابی واسه ی خونه ی قدیمیمون تنگولید،اخه من وقتی به دنیا اومدم تا 9سالگیم توی اون خونه ی قدیمی زندگی می کردیم ،یادش بخیر چقدر خاطرات زیبایی از اون خونه دارم،حوضی که پر بود از ماهی قرمز،اون 3تا باغچه ایی که پر بود از گل و درخت،تابی که هر روز باهاش بازی می کردم،و….الان دیگه اون خونه ی قدیمی که من توش کلی خاطره داشتم کلی ازش فاصله دارم :-(
یادش بخیر عمو،هیچ وقت یادم نمیره همیشه دوست داشتم لب حوض راه برم یه روز پام پیچ خورد و پرت شدم توی حوض و سرم هم خورد به لبه ی حوض :-(
چند بار هم از روی تاب افتادم،1خرگوش داشتم مثل برف بود اسمش را گذاشته بودم ملوسک :-)،بهش کلی وابسته شده بودم ،به یه گوشهاش یه پاپیون قرمز زده بودم .ملوسکم بعد از مدتی مرد،اگه بدونید چقدر گریه کردم ،بعد هم خودم توی باغچه مون خاکش کردم،هر شب می رفتم لب باغچمون می نشستم و باهاش حرف می زدم :-(
یه دختر همسایه داشتیم اسمش لیلا بود انقدر دوسش داشتم،یادم میاد هر دومون ناهارهامون را میاوردیم در خونه و یه زیرانداز پهن می کردیم و می نشستیم ناهارهامون را می خوردیم.بعد هم خودمون ظرفهامون را می شستیم و می رفتیم سراغ بازی :-)
یادم میاد بیشتر خاله بازی می کردیم تا بازی های دیگه،یادش بخیر.
الان9ساله که از اون دوران خوش زندگیم می گذره،وقتی جشن تکلیفم را گرفتم از اون خونه با اون همه خاطراتش خداحافظی کردم،وقتی قرار بود از لیلا دور بشم اینقدر گریه می کردم،دوری از لیلا بدترین خاطره ی من از اون خونه و از اون کوچه بود.
چقدر زمان زود می گذره،وقتی این خاطره ی شما را خوندم دلم گرفت،چشم به هم بذاریم این روزها هم سپری می شه،باید حسابی قدر این روزهای زندگیمو بدونم.
عمو چرا اینجوری شده،چرا خونه های قدیمی جاشونو دادن به خونه های تازه ساز و پاساژ و اپارتمان و…. :-(
پس خاطرات چی؟اون خاطرات را چطوری زنده کنیم؟من که وقتی دلم واسه ی اون خونمون تنگ میشه عکسهایی که از اون خونه دارم را نگاه می کنم،چون اون خونه تبدیل شده به یک خونه ی چند طبقه :-(
نمی خواممممممممممممممممممم :-(
عکسها لااقل می تونن کمی از اون خاطرات را برام زنده کنند.
همیشه دلم واسه ی اون زمان تنگ میشه…
عمو حالا خوبیه این خونه ایی که الان داریم توش زندگی می کنیم اینه که هر موقع دلم میگیره میرم روی پشت بوم خونه و ستاره میشمارم،تازه بارون هم که میادسریع میرم روی پشت بوم تا اولین قطره ی بارون بیاد روی کف دستم،اخه می گن هر وقت اولین قطره ی بارون بچکه کف دست کسی تا 40 روز آسمون بهش نگاه می کنه همیشه حواسم باید به ابرا باشه.
به یاد اون خونمون بابایی توی باغچه ی خونمون کلی گل و گیاه و درخت کاشته،گل رز،درخت گردو،درخت انگور،درخت پرتقال ولی عمو 1بار پرتقال داد و خشک شد :-(
کاش دیگه هیچ وقت این خونمون را عوض نکنیم،دوست ندارم خاطرات این خونه ایی که الان توش زندگی می کنیم مثل اون خونه ی قدیمی برام مثل یه آرزو بشه.
دوستت دارم عموی گل و مهربونم.
اندازه ی همه ی بی اندازه های دنیا دوستت دارم عمو جونم.
**دست علی یارتون**خدانگهدارتون**تو قلب ما می مونه**امیددیدارتون**

****************
ابجی ژاله جونم منم می خوام توی بازی شرکت کنم;-)
حسرت،خونه،قدیم،دلتنگی،ملوسک،گریه،آسمون،ستاره،بابایی،شیطون،ژاله،جوجو،گل،مامانی،مهربون،استرس،کنکور،دریا،عمو،منتظر :-)
دوستت دارم ابجی :-)
*التماس دعا*
;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-)
چندتا جمله که خیلی دوسشون دارم:
1-کوچیک که بودیم تنها کفشامون را اشتباه می پوشیدیم،اما حالا چی؟حالا که بزرگ شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه.
2-کوچیکتر که بودیم دل بزرگتری داشتیم،امروز که بزرگیم چقدر دلتنگیم.
3-پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند،بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند،به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند،محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردن.
4-هرگز تاریکی را لعن و نفرین نکنید،بلکه سعی کنید شمعی روشن کنید تا قسمت کوچکی از آن را روشن کرده باشید.
;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ;-)

30 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
خدایا:دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمیدانیم.و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمیدانند.(صحیفه سجادیه)
سلام سلام…آخ جوووووووووونم ممنون آجی ها چقد بازی با شما کیف میده..البته این بازی از اوناست که بزرگترا خیلی باهاش موافقن!!چون هیچگونه سر و صدایی نداره تازه باید تمرکز کنیم که کلمه ها کاملا اتفاقی باشن واسه همین از ساکتم ساکت تر میشیم!!بزرگترا هم میگن به به چه چه!!
آی بازی بازی بازی،چه کیفی داره بازی
اگه تو ما رو دوس داری با ما بشو همبازی :-( (این شکلک ناراحت واسه شما نبود بچه ها!واسه یه نفره که دلم میخواست تو بازیمون شرکت کنه!اصلانم تابلو نیست منظورم کیه!!)
وای نیلوفر که کلماتش بیشتر خوردنی بود!! نیلوفر از این به بعد بهت میگم نخوده شکمو!هه هه هه! :-) حالا بلال کجا بود که تو به فکرش بودی؟!! :-)
سحر ممنون که شرکت کردی ..عمویی عمویی جونم دلم خیلی براتون تنگ شده..راستی بچه ها میدونین چرا عمو دست خطشو نمیذاره؟چون دیگه مثله قبلا دو خط نمینویسه(خداااااا رو شکر!)و متن طولانی رو سخته که هم دست خط رو بذارن هم خانوم جویکار شیش ساعت تایپش کنن!(وای خانوم جویکار چرا خشن نگا میکنین؟منظورم این نبود که شما کند تایپ میکنین که!منظورم این بود که زحمتش دو برابر میشه!!!)اما عموجون اگه ممکنه جدا از این دست نوشتای خوشگلتون
یه دو خطم بنویسین یا نقاشی کنین که دلمون خیلی تنگه .ممنون :-)
بازم بازی میخوام!…ذوق_جیغ_کیف(keyf!)_ستاره_قاصدک_مهتاب_فرش_بیرون_دریا_کار_غصه_قورباغه!_سر و صدا_وسیله_تازه_ناهار_غنچه_نازنین_معلم_میز!
قورباغه تو ذهنه من چکار میکرد؟!وا!ستاره هم همیشه هست نمیدونم چی از جونم میخواد! :-)

*دلهای پاک هرگز خطا نمیکنند،سادگی میکنند،و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست*
واسه ظهور آقامون صلوات: *اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم*
واسه سلامتی عموجونمون و عزیز جون صلوات:*اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم*
***عمویی قده تموم ستاره ها دوستون دارم***
(دخترتون)

30 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عمویی جونم ، خوبین عمویی؟؟؟
عمویی اومدم یه چیز خنده دار بگم و برم:
عمویی دیشب که داشتم جومونگ رو میدیدم اون سکانسش که خورشید گرفته بود و همه ترسیده بودند فک میکردن چه اتفاقی افتاده ، میدونین یاد چی افتادم؟!
یاد شما تو فیلم ملنگ شاه!……….آخه شما هم با ترفند خورشید گرفتگی کاری کردین که ملنگ شاه از شما بترسه و به حرفای شما گوش کنه!
خیلی جالب بود خنده ام گرفته بود!!!!!!!
راستی خانم جویکار از اینکه اون کامنتایی که داشتم امتحان میکردم رو تائید نکردید واقعاً ممنونم!

.
5:43 | D.A.E ب.ظ

30 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم…
عمو و همکارای عمو سلام.خوبید؟
عمو چه قدر قشنگ نوشته بودید…
عمو من هنوز هم در کوچه ی دوران کودکی ام زندگی می کنم.
عمو فقط از پنج یا شش تا همسایه ی قدیمی مون فقط دوتا همسایه باقی موندن که یکی خانواده ی من هست و دیگری همسایه ی روبرو ای مون…البته بعضی از همسایه ها هم بودند ولی الان دیگه نیستند و برای همیشه رفتن پیش خدای مهربون و فقط یادشون و خاطراتشون برامون به یادگار باقی مونده…
عمو یادش به خبر بعد از ظهرها که میشد من و مامانم و همسایه مون با هم دیگه قرار می گذاشتیم که بیام
بالا پشت بوم و مامان من و همسایمون با همدیگه صحبت می کردن و من و بچه های همسایه هم با همدیگه بازی می کردیم تا اینکه شب میشد.
عمو یادش به خیر چه قدر با همسایه هامون صمیمی بودیم اما حالا دیگه…از اون صمیمیت و رفت و آمدها دیگه خبری نیست…عمو دلم خیلی واسه ی اون روزها تنگ شده…واسه دور هم جمع شدن ها…واسه بازی کردن با بچه های همسایه…
عمو به قول شما اون خونه ها جاشون رو به ساختمان های چند طبقه دادند…
اما خدا رو شکر که هنوز هم خونه ی ما همون طوری قدیمی باقی مونده…
عمو هر وقت که خبر فوت یکی از همسایه های قدیمی رو می شنوم بغض گلوم رو می گیره…
عمو من هر وقت که دلم میگیره میرم بالا پشت بوم یا توی ایوون خونه تا دوباره به یاد اون روزها و خاطرات بیفتم و اون خاطرات بهم ارامش بده…

30 05 2009
تينا

به نام خدا
راستي يادم رفت تو بازي آجي ژاله شركت كنم خوب شروع 123 گواش ،كاغذ رنگي، شكلات ،پارك بادي ،
قيچي،ستايش كوچولوي ناناز ، بادكنك، زهرا، زندگي ، اسباب بازي،عروسگ خوشگل موطلايي،بستني عروسكي، مامان وبابا ، دريا ، شهربازي،نقاشي ، هديه ،هدف، خدا ، قلب و راستگويي (صداقت ) فكر كنم بيست تا شد :-)
تا بعد

(ياحق )
تينا .

30 05 2009
فائزه

عمو یادش به خیر موقعی که با بچه های همسایه و دوستام دور هم جمع می شدیم و بازی می کردیم و وقتی که با همدیگه دعوامون میشد زودی با هم قهر می کردیم و زودی هم با همدیگه آشتی می کردیم…
عمو من وقتی که بچه بودم البته الان هم بچه هستما منظورم وقتیه که شش یا هفت سالم بود با طناب یه تاب درست کرده بودم و طناب های اون تاب رو به میله ی بالای در حیاط خونمون وصل کرده بودم و ظهر که میشد با بچه های همسایه و دوستام دور هم جمع میشدیم و همه میومدن خونه ی ما تا به نوبت همه تاب سواری کنیم و لذت ببریم…
عمو من این خاطره ی دوران کودکی ام رو هیچ وقت یادم نمیره:یه روز همه ی عموها و عمه ام اومده بودن
خونه ی مادر بزرگم و خونه ی ما و هممون تو حیاط بودیم و من نشسته بودم لب حوض خونمون و داشتم با بچه های عمو و عمه ام بازی می کردم که یکدفعه افتادم توی حوض و بچه های عمو و عمه ام داد می زدن که فائزه افتاد توی حوض و تمام لباسم خیس خیس شد و مجبور شدم که برم لباسم رو عوض کنم و دوباره بیام توی حیاط…حالا گریه ای بود که من می کردم…
عمو چه قدر اون روزها و خاطرات زود ولی شیرین گذشتن..
عمو راستی اگه ممکنه از این به بعد دست نوشته هاتون رو مثل قبل با دست خط خودتون بنویسید…
با تشکر…
عمو و همکارای عمو التماس دعای فراوون.
بدرود.
امضا:فائزه.

30 05 2009
سمانه كاوياني

به نام خدایی که مهربونترین عمو،حتی پاکتر از فرشته ها رو افرید
به نام خدایی که عموپورنگ رو به ما بچه ها هدیه داد
و سلام
سلام به شما عموی یکی یه دونه ام…..که جاتون هست برا همیشه توی دلم
خوب هستین
خسته نباشین
عمو چه قشنگ نوشتین
چه قشنگ کوچه ی دوران کودکیتون رو توصیف کردین
ولی عمو اخرش خیلی ناراحت کننده اس
همین که بجای خونه ها ،پاساژ ساختن و همسایه ها دیگه از حال هم خبر ندارن یا حتی همدیگر رو نمیشناسن
عمو واقعا ناراحت کننده اس(ناراحت)
***********************************
عمو میخوام یه خاطره براتون تعرف کنم…..البته نمیدونم میشه بهش گفت خاطره یا نه…..ولی واسه من یه روز قشنگ بود و هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم.
عمو من یه دختر خاله دارم(یعنی دختر خاله که زیاد دارم ولی این دختر خاله ام رو خیلی زیاد دوس دارم) که اسمش مهناست….سه سال و نیم سالشه….شما و امیر محمد رو هم خیلی دوس داره…..به امیرمحمد میگه داداش ، داداش امیرمحمد…..منو هم خاله صدا میکنه ، خاله سمانه…..اینم عکسشه

( «عمو ، مهناهمیشه وقتی می اومد خونه مون با هم دیگه مینشستیم و عکساتون رو نگاه میکردیم و منم همیشه تو خونه با صدا بلند همیشه سرودهاتون رو میخوندم و توخونه همیشه درمورد شما حرف میزدم تا اینکه یه روز که دیگه همه از این کارام خسته شده بودن واسه اینکه دیگه درمورد شما حرفی نزنم و سرودهاتون رو کمتر بخونم. یکمی اذیتم کردن ، ابجیها و داداشام رو میگم . اخه عمو من دوتا ابجی و دوتا داداش دارم .
بعد منم پیش خودم گفتم دیگه از عمو هیچ حرفی نمیزنم و سرودهاشو هم فقط تو دلم واسه خودم میخونم.
دختر خاله ام هم از اون به بعد وقتی می اومد خونه مون دیگه عکسای شما رو بهش نشون نمیدادم و چند بار هم بخاطر اینکه عکساتون رو نشونش نمیدادم باهام قهر کرد» )
تا اینکه عمو، 5شنبه مهنا اومد خونه مون بعد از کلی بازی که باهمدیگه کردیم یهو رفت و چسبید به کشو و هی میگفت خاله دفتر عمو رو بیار عکسای عموپورنگ و داداش امیرمحمد رو ببینیم.
منم گفتم: عمو چند روز دیگه برمیگرده….ولی اصلا قانع نشد و بعدش گفتم بیا قطار بازی ….هرچقد گفتم بیا بازی، اصلا از کنار کشو تکون نمیخورد و همش میگفت عموپورنگ
پیش خودم گفتم حتما مهنا هم دلش واسه شما تنگ شده و بعدش رفتم و دفتر رو اوردم و نشستیم عکساتون رو نگاه کردیم.
بعد یه عکس هست که با کیف عکس انداختین .خب اونو ما میگیم این شما به ما میگین «سمانه و مهنا بیاید بپرید تو کیفم تا شما رو هم با خودم ببرم مدرسه»
یا اون عکس که یه سیب دستتون هست .اونم شما سیب رو میخواید نصف کنین و نصفش رو بدین به من و نصفش مهنا
یا اون عکستون که کنار چند بچه وایسادین .اونم بهمون میگین مهنا و سمانه شماها هم بیاین تا با همدیگه بازی کنیم.
خلاصه واسه هرکدوم از عکساتون یه خیالبافی واسه خودمون ساختیم.
بعد همینطور عکسا رو نگاه میکردیم تا به اون عکسی که با کیف انداختین ، رسیدیم…….مهنا بلند شد و گفت خاله بیا بپریم . منم با تعجب گفتم کجا بپریم
و گفت بیا بپریم تو کیف عمو تا باهاش بریم مدرسه و بعد با پا پرید رو دفترم
منم داد زدم و گفتم دیوونه چکار میکنی نزدیک بود دفترم رو پاره کنی
اونم اروم گفت خاله میخوام بپرم تو کیف عمو
بعدش یه لبخند زدم و گفتم باشه بیا باهم بپریم ولی با کله
بعد با کله پریدیم تو کیفتون.
(عمو همیشه که میگفتم بیا بپریم تو کیف عمو….فقط تودلمون میپریدیم ولی اونروز یهو …..انگار که واقعا هونجا وایساده بودین که مهنا اونطوری پرید…..عمو وقتی اون صحنه رو دیدم با خودم گفتم حتما خیلی دلش براتون تنگ شده که اینجوری پرید رو دفتر…..اخه عمو شما که نمیدونین چه جوری پرید)
اخرشم که دیگه همه عکسا رو نگاه کردیم گفتم دیگه با عمو خداحافظی کنیم
بعدش مهنا دفتر رو برداشت و عکس شما رو بوسید و به منم داد گفت خاله عمو رو بوس کن
منم عکستون رو بوس کردم و دفتر رو بستم و گفتم دیگه بریم . که یهو دفتر رو گرفت و گفت خاله دوباره از اول نگاش کنیم
اونم انقدر دلش واسه تون تنگ شده بود که نشستیم و چند دور دیگه هم عکساتون رو نگاه کردیم و کلی رفتیم تو خیالات…..وای عمو انقدر بهمون خوش گذشت تو خیالات.
.
عمو همیشه می اومدم و از طرف خودم بهتون میگفتم که دلم براتون تنگ شده …. خیلی خیلی زیاد تنگ شده…..ولی ایندفعه هم از طرف خودم و هم از طرف مهنا میگم که دلمون براتون یذره شده…..عموووووووووووووووووووووووووووووووودلمون براتون خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد تنگ شده.
.
عموجونم…..دوستتون داریم ما بچه ها…..بی نهایت از دل و جون…..عموی خوب و مهربون….. دوباره برگردین پیشمون…..اخه دلامون خیلی تنگه براتون.
.
دست علی یار شما….عموی مهربون ما…..میخوام اینو بدونین…..تو قلب ما می مونین…..برا همیشه عموجون…..خدانگهدارتون…..و خدا پشت و پناه شما عموی یکی یه دونه مون.

30 05 2009
دارینوش

سلام عمویی
خیلی خیلی قشنگ بود!!! شما فوق العاده هستین …خوش به حال خودمون که چنین عمویی داریم .

30 05 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
خداوندا
توکه جان می دهی بر دانه بر خاک
غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شست وشوکن
برای ما سعادت آرزو کن
آمین
سلام عزیز ترینم
برا ی من دعا کنید کار مهمم رو درست انجام بدم بعد خدا کمکم کنه من به خواسته ام برسم!
باشه عزیزم ؟؟؟؟ البته عزیزترینم !

30 05 2009
zizi

خوش به حالتون عمو جون
باز هم اينكه اين خاطره ها رو دارين خوبه
من كه از اينا ندارم
البته كودكی هر چی كه باشه شيرينه اما خب بچگی من با هفت سنگ و اين چيزا نبود
من همين الانشم درست حسابی بلد نيستم هفت سنگ چه جوريه p-:

30 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلام عمو :-( .عمو دیگه دلتنگی داره منو می کشه :-( خسته شدم عمو .من دلم برنامتون رو میخواد … :-(
عمو واسه روز مادر که حتما برنامه دارین که عموووووووووووو خواهش میکنم .:-( عمو نفله میشمااا :-(
**********************
سلام آجی ژاله نظر لطفته ;-)
ولی خداییش بازیت خیلی کیف داره
برو …آش.تاب. فرزام. اجی .عمو. پارک .نامه. قاشوق. فندق .قناری. واکسن .چمدون. اسباب بازی .گل مسواک. بد. تنبل. عروسک .تولد .عمو .مشکات. مروارید. سحر. لباس. خدا. عشق. مداد…
اوووووووه چه قدر زیاد شد ;-) فکر کنم بیشتر از بیستا شد .
.
راستی عمو شما چه قدر جالبین این دفه عجب دست نوشته دل انگیزی برامون گذاشتین بردینمون تو خاطرات بچگی .
عمویی خیلی دوستتون دارم :-)
به امید دیدار

30 05 2009
لعل (laal)

يادش بخير .

عمو جان! زيبايي اين چيزها در خاطره بودنشونه . اگه همه چيز همون طور مي موند هيچ كسي ديگه دوستشون نداشت و وقتي هم براي مرور زيبايي هاشون نمي ذاشت … عمو جان! خداي بزرگ به ما دو تا بال داده براي پرواز درآسمون رويا ها و خيالاتمون … اصلا همين كه شما مياين و اين خاطرات رو ثبت مي كنيد و باعث مي شين بقيه هم از اين تصاوير و خيالات و روزهاي كودكي بهره مند بشن خودش كليه .
به هر حال هنوز هم از اين محله ها كمابيش پيدا مي شه …

براتون روزهاي خوبي رو آرزو مي كنم .

31 05 2009
گلبرگ

سلام
خدا رو شكر بلاخره صفحه ديدگاه باز شد كه منم بتونم مطلبم رو بذارم
چند وقته منم خيلي دلم گرفته ، آخه بابام ميخواد خونمون رو بكوبه … خيلي ناراحت كنندست :( اتاقي كه 14 – 15 سال توش زندگي كردم ، روزاي خوبم رو خنديدم ، روزاي بدم رو گريه كردم و تك تك وسايلش رو با علاقه درست كردم و چيدم حالا بايد جمعشون كنم … فقط خاطراتش برام ميمونه ! خيلي ناراحتم كه ميخوايم از اينجا بريم ، از اين محله ، محله رو گفتم چون هر وقت ميدون آزادي رو ميبينم بي اختيار ياد نيمه شعبان سال 83 و عيد فطر سال 84 ميوفتم كه شما اومدين اينجا و برنامه اجرا كردين ، چقدر ما خوشحال بوديم :)

31 05 2009
گلبرگ

راستي يادم رفت
ما ( من و مادربزرگم) شهادت حضرت فاطمه (س) قم بودم و براي شما و تك تك دوستاي گلم به اسم دعا كردم كه هر چي به خير و صلاحتونه براتون مقدر بشه .
البته به نيابت از همه زيارت كردم و زيارتنامه خوندم اميدوارم خدا قبول كنه .

31 05 2009
سولماز نوری

((بنام خداوند هفت آسمون…))

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام…سلام خدا…سلام بنده های خدا…سلام بچه ها…سلام شازده کوچولو یا بهتره بگم عموی مهربونم…حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدااااااااااا رو شکر
وااااااااااااای باورم نمیشه بعد این همه دوباره تونستم بیام..آخیش..راحت شدم داشتم از دلتنگی میمردم :-(

واااااااااااااااای عمویی جونم اینقدر دلم واستون تنگ شده بوووووووووووووود که خدا میدونه :-( ولی حالا که اومدم خیالم راحت شد…دست نوشتتون خیییییلی خوشگل بود مثل همیشه…شما همیشه بهترینین عمو جونم….دلم یه جورایی گرفت
من بیشتر بچگیهامو توی خونه فعلیمون گذرونم اما یادمه یه چند سالی از بچگیم هم تو یه خونه ی دیگه گذشت…خونه ای که توی یک کوچه ی باریک و با صفا قرار داشت…
عصرای تابستون بچه ها تو کوچه دوچرخه سواری میکردن…همسایه هامون جلوی در خونه سبزی پاک میکردن و همینجور هم مراقب ما بچه ها بودن….
یادش بخیر…بچه های همسایه ی دیوار به دیوار ما تقریبا هم سن و ساله ما بودن..یادمه خونه ی قدیممون یه زیر زمین بزرگ داشت که توش یه تاب بزرگ داشتیم…
یه حوض مستطیل کوچولو هم وسط اون زیر زمین وجود داشت که واسه ما بچه ها حکم یه استخر بزرگ و دوست داشتنی رو داشت….
همیشه بچه های همسایمون می اومدن خونه ما..بعد با هم دیگه خوراکیهامون رو جمع میکردیم و می رفتیم تو زیر زمین….. :-)
یه خورده که تاب بازی میکردیم و خسته میشدیم یا اینکه گرممون می شد می رفتیم سراغ اون حوض کوچولو و توشو پر از آب میکردیم اونوقت شروع می کردیم به آب بازی….
وای که چه کیفی میداد…. :-) یاد همه خاطراتمون بخیر………………………………………. :-(
راستی عمو جونم یادتونه بهتون گفتم یه نقاشی جدید ازتون کشیدم و اگه وقت کردم اینجا واستون میذارمش؟؟حالا کاملش کردم و با خودم آوردم…ایناهاش…امیدوارم خوشتون بیاد عمو:

روز 7 خرداد هم تولد 2 سالگی وبم بود ، این نقاشی رو هم همون روز تمومش کردم..یه عکس هم واسه اون روز درست کرده بودم و می خواستم بذارمش اینجا اما چون اون روز نتونستم بیام الان میذارمش:

و حالا یه چیز دیگه…عمو یادتونه بهتون گفتم این آجی ژاله همش بهم زور میگه؟؟خب مگه دروغ گفتم راستشو گفتم دیگه :-(
تازشم همینطور که گفته بودم به خاطر اون دفعه کلی منو دعوام کرد…من خیلی مظلوم واقع شدم…آخه شما بگین عمو ، چهار روز تفاوت سنی هم شد دلیل…آخه چرا اینهمه منو اذیت میکنی ژاله؟؟
آخه به جان خودم من گناه دارم…آخرش از دست تو سکته می کنم ها…حالا از ما گفتن بود…عمو تو رو خدا می بینین؟؟تو خوابایی هم که از من میبینه می خواد منو به کشتن بده :-(
(خود ژاله خانوم میدونن منظور من چیه…آها ژاله جان حالا بخند…اینقدر قیافت الان خوشگل شده مگه نه؟؟؟ :-) )
عمو فکر نکنین حرفای من دروغه ها..!! اینبار با خودم مدرک هم آوردم که نشون میده این آجی ژاله از همون ابتدای کودکی با من بیچاره چطور رفتار میکرد :-(
خیلی سخت بود عمو….. :-( ….بفرمایین اینم از مدرکی که بهتون گفته بودم:

همونجور که توی این عکس مشاهده می کنین ، ژاله خانوم در حال زور گفتن به منه و من بیچاره رو به گریه انداخته… :-( آخییییییییی دلم واسه خودم کباب شد :-(
ژاله جون توقع نداشتی عکستو رو کنم نه؟؟؟واااااااااااااااااااااای عمو نجاتم بدین این دوباره می خواد منو خفه کنه وااااااااااااااااااااای تو رو خدا زنگ بزنین به یونیسف….عمو کمک..اک..اک..اک..اک (!! آخ !!) نه…دیگه نمی خواد زنگ بزنین ، به جاش یکی آمبولانس خبر کنه :-(
(دو ماه بعد……..)
سلام عمو…من دوباره اومدم…بلاخره از بیمارستان مرخص شدم…عمو حالا فهمیدین من چی میکشم؟؟؟
حالا تا این آجی ژاله دوباره نیومده بهتره حرفامو بزنم و برم..چون فکر کنم اینبار اگه گیرش بیافتم دیگه منو زنده نذاره :-(
عمو جونم چند وقت پیش یکی از بچه ها می خواست وبلاگ بزنه..اسم وبش رو هم گذاشت (دنیای من و عموپورنگ)
ازم خواسته بود واسه قسمت توضیحات وبش یه شعر کودکانه بگم…منم واسش گفتم..حالا اون شعر رو اینجا واسه شما هم می نویسم ، امیدوارم خوشتون بیاد :-)
ولی عمو جونم بازم میگم من شاعر نیستم…مثل سحر و یا بقیه ی بچه هایی که شعر میگن هم استعداد چندانی تو شعر گفتن ندارم…واسه همینم اگه خوشتون نیومد و یا قشنگ نبود به بزرگواری خودتون ببخشید:

((***دنیای من و عموپورنگ***))

دنیای من با پورنگ…پر از رنگه قشنگه

مثل یه رنگین کمون…قشنگ و رنگارنگه

آبی رنگ محبت…خوبی و مهربونی

رنگ محبت یک…عموی آسمونی

سبز رنگ سر زندگی…رنگ فصل بهاره

مثل دل عمو جون…برام شادی میاره

قرمز به رنگ لاله اس…رنگ خون شهیدان

مثل شعری که عمو…می خونه واسه ایران

زرد مثل رنگ خورشید…پره از نور و گرما

عمو هم مثل خورشید…می تابه به بچه ها

اگه عمو نباشه…دنیای من سیاهه

نه نور داره نه رنگی…دنیام بدون ماهه

تموم شد عمو….وای عمو جونم تو رو خدا اگه خوشتون نیومد ببخشید… :-( راستش به خاطر این شعرم رو نوشتم چون معصومه جون
ازم خواسته بود که اگه بازم شعری در مورد شما گفتم اینجا بنویمش… :-(
معصومه ی عزیزم امیدوارم تو هم خوشت اومده باشه… ;-)
خب دیگه عموی مهربونم بهتره من برم….خیلی حرف زدم مگه نه؟؟اما خب چی کنم دلم خیلی تنگ شده بود…آجی ژاله هم که واسم تعریف میکرد بیشتر دلم آب میشد…
واسه همینم نوشتم دوباره شد قد یه طومار :-) ولی قول میدم دفعات بعدی کمتر بنویسم….(آره جون خودم :-) )
دوستون دارم عمویی جونم خییییییییییییلی خیییییییییییلی خییییییییییییییلی زیاد….همیشه ی همیشه ی همیشه هم شازده کوچولوی من بمونین باشه؟؟

دست علی یارتون……..خدا نگهدارتون……..بازم میام پیشتون
تابعد……………………………………………………………………………..یا حق
____________________________________________________________________________

پی نوشت:
1- بچه ها من از بازیتون هیچ سردرنیاوردم…چجوریه؟؟به منم بگییییییییییییین :-(
2- خانوم جویکار عزیز از شما هم خیلی خیلی ممنونم که وقت میذارین و نظرات بچه ها رو می خونین و تایید می کنین…واقعا خسته نباشید :-)

31 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به بيكراني درياي عشق به دريا دل آشنايم !
قبل از يانك اينها رو بنويسم ، اسم آقاي اقا جان زاده رو توي برنامه تازه ها شنيدم و دويدم رفتم پاي تلويزيون ،آخي امير محمد خوشگلم هم بود…..جاتون بين امير محمد دوست داشتني و آقاي آقا جان زاده مهربون خالي بود……من با توهم فانتزي ، جاتون رو پر كردم و نشوندمتون اونجا ولي هر چي ورجه وورجه كرديد اونجا كسي متوجه حضورتون نشد….
اميدوارم هرجا هستيد ، خوش باشيد….
خاطرات توي ذهنمون ورق مي خوره و برمي گرديم به گذشته ؛ گذشته اي كه سالها پيش تجربه اش كرديم اما انگار همين ديروز بود……
گفتي درخت توت و……خاطرات ورق خورد و رفت به خانه مادر بزرگ…….نام درخت توت ، خاطره اي را در كوچه كودكي ام زنده نمي كنداما خاطرات گذشته را در ذهنم ورق مي زند.وقتي خانه مادر بزرگ شاخه درخت توت رو از سقف آويزان مي كردند و اتاقي رو در اختيار كرم هاي ابريشم قرار مي دادندتا از رعد وبرق و باران در امان باشد و تلمبارها…..
ياد اون اشتهاي بيش از اندازه كرم ها مي افتم كه با سرعت زيادي برگهاي توت رو غارت مي كردند.
ياد روزي كه ما براي پيله چيني مي رفتيم ….گيلكها بهش مي گن» كچ چيني» . جايزه مشاركتم گرفتن چند تا پيله بود تا با خودم ببرم خونه . ميذاشتمشون توي در جعبه كفش تا پيله ها تبديل به پروانه بشند.
خدا رحمت كنه پدر پزرگ و مادر بزرگم رو كه ديگه با رفتن اونها اين برگ از خاطراتم همونجا تموم شد و ديگه زنده نشد.
يادش بخير گذشته ها…..روزي امروز هم جزو گذشته ها ميشه وقتي پير شديم ياد جواني ميوفتيم و مي گيم يادش بخير جواني….
خدا كنه خاطرات هر روزمون اونقدر زيبا باشه كه وقتي يادش ميوفتيم يك لبخند گوشه لبمون نقش ببنده….
خيلي دوستت دارم ، دريايي ترين ! مراقب خودت باش
اگه عمري باشه و خدا اجازه بده برمي گردم…
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

31 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین عموی دنیــــــــــــــــــــــــا!
عمو همین چند دقیقه پیش برنامه تازه ها تموم شد ، عموووووووووووو چرا شما نیومده بودین؟….عمویی خانم نامداری گفتن که شما رم دعوت کرده بودن ولی شما کار داشتین نتونستین بیاین خیلی بد شد…..ولی عمویی اگه میومدین من نمیتونستم شما رو ببینم آخه من از نصفه دیدم همین که تی وی رو روشن کردم دیدم آقای تهیه کننده داره حرف میزنه فک کردم که شما هم اومدین ولی دیدم فقط امیر محمد اومده!….
عمویی نکنه واقعاً گم شدین ما خبر نداریم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
راستی عمویی هدیه تونو دادن به امیر محمد که به شما بده!…..عمووووووووووووووووووو
اصلاً نمیدونم باید از نیومدنتون خوشحال باشم یا ناراحت؟…………..
از یه طرف میخواستم ببینمتون…..از یه طرفم میگم اگه میومدین از نصفه میدیدم بیشتر غصه میخوردم…..
عمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو………
.
12:55 | D.A.E ب.ظ

31 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلااااااااااام عموییییییی جونم…وای عمویی نیم ساعت پیش هویجوری زدم شبکه یک..نگاه نمیکردم اما یهو حرف از برنامه کودک شد و البته موفق ترین برنامه کودک اینو که شنیدم سر جام میخکوب شدم منتظر بودم اطلاعات برنامه شما رو بده…وایییی وقتی حرف از تهیه کننده شد مطمئن شدم آقای آقاجانزاده اونجان..تا گفت برنامه عموپورنگگگگگگگ از اتاقم پریدم جیییییییییییغ زدم(دست خودم نبود!)بالا و پائین پریدم مامانم از جیغ من جیغ زد!گفت میدونستم عموپورنگههههههه!!!!خلاصه 2 دیقه بعد بدو بدو زنگ زدم به همه بچه ها..واییییییی فکر کنم همه دیدن…عمووووووووووو شما چرا نیومدین آخه؟ :-( امیرمحمد چقد بزرگ شده ما شاالله..بچه تواضع از سر و روش میبارید مردم از خنده!خانوم نامداری میگفت ان شاالله تازه هم بتونه مثله تو شاد و پر انرژی باشه…امیر میگفت:جوینده یابنده اس!چیکار کنیم دیگه!!! :-) وایییی عموییی جاتون خیلی خالی بود…همش فکر میکردم شما پشت صحنه ایستادین!عمو حالا به بچه ها که زنگ میزدم یکی میگفت:دارم میبینم دارم میبینم! یکی میگفت:بزنم یک؟خب خب خب!یکی میگفت:عموووووووووو؟! و…!
خیلی بامزه بود…راستی همینجا از آقای آقاجانزاده خیلی خیلی تشکر میکنم که این 7 سال زحمت کشیدن خانوم نامداری گفتن فقط مجری دیدن میشه…اما نه اینجوری نیست ما برنامه عموپورنگ رو دوس داریم ما عوامل برنامه رو هم خیلی دوس داریم هر چند فرصتی برای بروز این احساس نداشتیم(چون خشن نگاه میکنین آقای آقاجانزاده!) آقای آقاجانزاده از عموجون بپرسین توی نامه ام چی نوشته بودم(اگه عمو یادش بیاد!)هر چند این سالای آخر شما کمتر صحبت میکردین و توی برنامه شرکت داشتین اما ما با شما خیلی خاطره داریم ..اون روزایی که شما راوی وقتی پورنگ بچه بود بودین،صداتونو خیلی دوس داشتم مخصوصا وقتی اشتباه میخوندین و عمو خنده اش میگرفت!!یا اون روزا که همش از پشت صحنه یه چیزایی میگفتین که مثلا عمو لجش درآد!!یادش بخیر..ما از خانوم پاکروان هم خیلی خاطره داریم…اون روزایی که توی نمایش های برنامه شرکت میکردن یا وقتی به عنوان مامان امیر تلفن میزدن و…ما با آقای گل جان و آقای حاتمی و آقای رئیسی و آقای وشایی و..خاطره داریم چون عمو خیلی باهاشون شوخی میکرد..اومدم بگم عموجون و همکارای مهربونه عمویی خیلی دوستون داریم.
گل و گل و گل شمایین/مثله فرشته هایین
خوشحال و خندون باشین/همیشه هر کجایین
شاد و شاد و شاد بمونین/قدرهمو بدونین
سرود مهربونی /برای هم بخونین :-)
التماس دعا
(دخترتون)

31 05 2009
آزاده

سلام عموجون
حالتون خوبه؟
آخ که از محلتون گفتید و ما هم کلی هوای محلمونو کردیم….
هرچی میگذره هر چیز جاشو با جدیدش عوض میکنه.همیشه با خودم میگم چی میشه وقتی بچه ها بزرگ میشن خصلتای خوبشون تغییر نکنه مثل همین که شما نوشتید:قهر و آشتیشون.اونوقت دنیا بهشت میشد.
عمو در پست جشن پرشین بلاگو خوندم دلم برای خواهرم کباب شد.خواهر منم تو پرشین بلاگ وبلاگ داره ولی ما از همه جا بی خبر بودیمو قسمت نشد بیاد و شمارو از نزدیک ببینه.وقتی عکسای جشن و شمارو تو وبلاگای دیگه دید با ذوق میگفت:جشن کجاست؟ما هم بریم.بهش گفتیم این جشنه تموم شده دفعه دیگه شما رو هم میبریم.طفلکی دلش خیلی شکست.حالا انشالله دفعه های دیگه.

31 05 2009
آزاده

عمو یادم رفت بگم بچه ها منتظرن تا شما دوباره برنامه اجرا کنید.لطفا بیشتر از این منتظرمون نذارید.
بازم میام پیشتون.
خداحافظ

31 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام..واقعا که آجی سولماز خانوم چرا عکسه منو گذاشتی؟!!!!عمو جریانه خواب رو این خانومه محترم درست توضیح نداد که!عمو خواب دیدم سولماز مریض شده و…اینقد تو خواب گریه کردم که وقتی بیدار شدم نفسم بالا نمیومد.. :-( جوجوی سیاهه کچله خالی بند :-(
حالا که اینجوریه صبر کن دارم برات!بلهههههههه!بذار کنکور تموم شه…حالا وایسا!در ضمن تولد وبلاگتم مبارک!!(با اخم!)تولد وبه من 26 خرداده..وبلاگم از وبلاگه تو 19 روز کوچیکتره!واسه اینکه دلت خنک تر شه میتونی به وبلاگت بگی که به وبه من زور بگه!!!!!وایییییییی موهام(پرهام!)گوگوشیه که!خودتم که کچلی دیگه چرا گل سر گذاشتی؟!!هه هه!
(دخترتون)

31 05 2009
تينا

به نام خدا *

سلام عمو جونم :خوبين خوشين ؟

عمو بگين امروز كي و ديدم امير محمد و اقاي اقاجانزاده واي عمو دست آجي شيوا و آجي ژاله درد نكنه انها خبرم كردنم چه كيفي داد عمو چه شكي بهمون وارد شده من كه تا چند دقيقه بعد هم هنوز تو شك بودم :-)
واي عمو جونم امير محمد چقدر بزرگ شدهههههه :-) :-) :-) :-) من هم از اين طرف به زهرا جون (جعفرزادگان ) ميخواستم خبر بدم تلفن مشغول بود هي زنگ ميزدم مشغول بود شيوا بهش پيام داد من هم پيام دادم آجي ژاله هم تماس گرفته بالاخره يه جوري به زهرا جون خبر داديم تا ان هم بالاخره ديد ،عمو جون.

عمو جونم دوستون داريم يه عالمه منتظرتون هستيم تا پيدا بشين! :-) :-)

(برادزاده شما تينا :-) )

31 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربونم .
سلاااام عمو جونم .حالتون خوبه ؟؟؟ :-)
آخ جووووووووون عمودو هفته ی دیگه میاین برا روز مادر :-) عمووووووووووو .جون من بیاین دلم شده قد سوراخ جوراب پای مورچه… :-(
راستی آجی سولماز چه قدر قشنگ شعر میگی برا عمو شعره دفه ی قبلیت هم قشنگ بود.. ;-)
خوب عمویی من رفتم .
به امید دیدار

31 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به زلالي دريا به دريا دل آشنايم
.
.
خاطرات كوچه كودكي دريادلم :
.
((چقدر دلم تنگ شد براي گذشته………براي كودكي و آن فضاي قديمي
براي كوچه تاريك وباريك قديمي……..براي آنهمه دنياي شاد وصميمي
قدم زنان دوباره از آن كوچه ها گذر كردم
………………………درون پيچش هر خاطره سفر كردم:
» اگر چه تنگ بود ، كوي كودكي ام……به وسعت يك شهر در ميان تهران بود
در اوج سادگي اش ، آنچنان زيبا………درون هر قدمش ، رد پاي ياران بود
تشعشع نگاه همه ، گرمي خورشيد…….طراوت همسايه ها مثال باران بود
زهر نوازش بادي درون اين كوچه…..پريدن و پرواز قاصدك نمايان بود
پريد ورفت قاصدك ذهن من آنجا……… اگرچه قدم هاي پاي من همينجا بود
درخت كهنسال كوچه آنجا بود…………..زيردرخت توت ، وعده گاه فردا بود
يادش بخير! هفت سنگو بازيها ………….الك دولك ، قهر وآشتي ها
آن چيدمان سنگ مرمر اينجا بود…………صفاي كودكي ، آنروزها چه پيدا بود
يادش بخير ! صبح زود اينجا ………..بساط پيرمرد لحاف دوز برپا بود
سوار دوچرخه ، ميان اين كوچه……….بانگ «لحاف دوزيه » به هر جا بود
يادش بخير ! بوي ريحان ، چه زيبا بود…..بساط پاك كردن سبزي ، همينجا بود
يك لحظه سفر كردم ،آن روزي………..درون كوچه دويدم ، درست اينجا بود
گذاشتم كوچه بر سرم كه بيست شدم…….چه جايزه اي ! بستنيه قيفي ! يه دنيا بود
يادش بخير ! شبهاي آن خانه…………بر پشت بام خاطره هامان ، چقدر جا بود
چقدر نشستيم كنار يكديگر……………بساط ميوه وچايي ، هميشه برپا بود
يادش بخير ! بالش سفتم به روي بام…..اما قشنگي ماه و ستاره انجا بود
چقدر شمردم از آنجا ، ستاره ها را شب……ستاره زيباي من هم ، درانجا بود
چه گريه ها كه نكردم براي رفتن دوست…..گمان كنم كه خانه آنها همينجا بود
چه نامه ها كه نوشتم ، زروي دلتنگي…….يادش بخير ! صندوق پستي همانجا بود
چقدر نشستم به انتظار يك نامه………….صداي زنگ در و ديدن پستچي ، يه دنيا بود
يادش بخير ! كودكي و نوروزش …………بساط كفش و لباس تازه بر پا بود
يادش بخير ! اسكناس تازه عيدي…………..نمايش لباسهاي تازه ، زيبا بود
صداي ساز ودهل ، از حياط همسايه……….يادش بخير ! آري عروسي آنجا بود
عروسي از آنه كه بود و خانه چه كسي؟!!!…..يادش بخير ! اقا رضا ، خانه ي همانها بود
چقدر صندلي چيده شد كنار حوض حياط ……بساط هلهله ي همسايه هاچگونه برپا بود
يادش بخير ! چگونه دويدم تا سر كوچه……….انگار ديدن ماشين عروس ، دنيا بود»
يك لحظه ، دل من شكسته شد در ياد……..شايد كه آه درونم ، چنين هويدا بود:
كو آدمهاي قديمي، خاطرات قشنگ ؟!!!…..كو بوي ريحان و آن همه رنگ؟!!
دلم شكسته شد، كوچه ي من كو؟!!!!……..ميان آن همه پاساژ وبرج ، خانه ي من كو؟!!!
نفس گرفت و به اينجا پناه اوردم………پس آن هواي پاك درون كوچه ي من كو؟!!!!))
.
.
ببخش اگه به قشنگيه نثرت نيست ، اما دلم خواست جملات زيبايت را تبديل به شعر كنم….
دوستت دارم ، دريايي ترين ، مراقب خودت باش
اگه عمري باقي باشه برمي گردم……
ارزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

31 05 2009
مهر

سلام!
دریا، آسمان، خدا، دور، نزدیک، بندر، آفتاب، گرم، کودکی، خنده، گریه، پاکی، راستی، گل ناز، انار، حیاط، باغچه، دیروز، امروز، فردا
بازی جالبی بود و به حس و حال نوشته های عمو و خاطرات کودکی من نزدیک! راستی کودکی من چگونه بود و اینک چه شد؟ من هم دیگر نشانی از خانه ی کودکی ام ندارم، جز خاطره!
کودکی من کیلومتر ها از من فاصله دارد. بندرعباس کودکی من است. کوچه ی ما مثل خیلی از این کوچه های کودکی تان تنگ و باریک نبود. عریض بود و خاکی. هر وقت از آن رگبارهای مخصوص بندر می آمد سیلی از آب و گل کوچه را فرا می گرفت. ما در کوچه مان درخت توت و یا هر درخت دیگری نداشتیم. اما خانه های یک شکل سازمانی هر کدامشان درختی داشتند. اولین خانه از این ردیف خانه ها خانه ی ما بود. وقتی ابتدایی بودم درخت کناری داشتیم بزرگ و پر بار. اوایل زندگی اش دوستی داشت به نام موز! درخت نبود چون تمام علفی بود حتی ساقه هایش. در واقع ساقه نبود. برگهایش بودند که مثل ساقه سر بر آورده بودند. بعد از موز دادن خشکید و باید چیده می شد. حالا کنار ما بود تنها. آنقدر کنار می داد که کلی می خوردیم و کلی هم به همسایه ها می دادیم. یادم هست آن قدر زیاد محصول می داد که من یک پلاستیک پر هم مدرسه می بردم. مدرسه ی ابتدایی من در همان محله و نزدیک خانه مان بود. درخت کنار برای من سایبان هم بود. سایبان روزهای گرم و سوزان بندر. برای من تکیه گاهی شد تا روی آن یک تاب طنابی ساده با یک نشیمن چوبی باریک درست کنیم. مهربان من شد و روزها در آن گرمای طاقت فرسا روی آن تاب می خوردم. حتی یک بار برای من تجربه دیدن یک کندوی عسل شد. هر روز با اشتیاق تغییر و تحولش را می دیدم و برای خوردن عسلش لحظه شماری می کردم. یادم هست در رویا های کودکیم همیشه یک کبوتر سفید داشتم با نوکی قرمز و زیبا. همیشه هم توی نقاش هایم آن را می کشیدم. ولی این فقط یک رویا نبود. برای من واقیعیتی شد و من آن کبوتر سفید با آن نوک قرمز و زیبا را دیدم. روی آنتن خانه مان نشسته بود. برادرم برای گرفتنش رفت بالا اما پر گرفت و روی درخت کنارمان نشست. دیگر مادرم نگذاشت برادرم بالای درخت برود و آن را بگیرد. من بودم و حسرت داشتن آن کبوتر سفید نوک قرمزی! اما چند سال بعد درختمان آفت افتاد. سوسکی که چوب درخت را پودر کرد و آن را از پا در آورد. مجبور بودیم کنارمان را قطع کنیم. اما در باغچه های کوچک تر و مربعی خانه مان درخت لیمو ترش، نارنگی و پرتقال هم داشتیم. موقع بهار بوی بهار بود که در خانه می پیچید. اما آنها هم بعد مدتی خشکید و مجبور بودیم قطع کنیم. من درخت لیمو ترش را خیلی دوست داشتم. زیبا بود. برگهایی داشت به رنگ سبز روشن. بعدها درخت سپستان در خانه مان رشد کرد و بزرگ شد اما هنوز محصول نداده مادرم آن را قطع کرد. خوشحال بودم چون من اصلاً از سپستان خوشم نمی آمد. درخت عجیبی بود. پوسته اش می ترکید و شیره اش می ریخت بیرون! حیاط خانه مان کثیف می شد و به همین خاطر تنبیه شد و از بین رفت! حالا باغچه ی خانه ی ما خالی شده بود. اما کم کم داشت جان می گرفت. درختچه های انار می روییدند و خرما و تمبر هندی هم نمایی دیگر از این باغچه بود. درختچه های انار را برای اولین بار می دیدم. اوایل زیاد باهاش ارتباط برقرار نکرده بودم. حتی وقتی غنچه اش را دیدم، به دلم ننشست. یک غنچه ی زمخت و چرمی شکل. اما از درونش بی خبر بودم. وقتی پوسته ی رویی آن ترکید و گل برگ های لطیف و حریری اش مثل دامن بیرون ریخت با تمام وجود دل بسته اش شدم. دیوانه ی زیباییش بودم. یادم هست تحت تاثیر این زیبایی نقاشی اش را کشیدم. منی که اصلا درخت انار را دوست نداشتم حالا هر روز به آن سر می زدم و از زیبایی گل های سرخ و زیبایش سرمست می شدم. انار برای من خاطره است. تمبر هندی خانه مان نمایی از تمام نقاشی های کودکی من بود. درخت کوچکی با ساقه ی قهوه ای و برگ های سبز. درست مثل همان رنگ آمیزی کودکانه ی یک درخت. ترکیب زیبایی از رنگ قهوه ای و سبز. رنگ آمیزی خدا بود. یادم هست در باغچه های کوچک مربعی خانه مان عدس، نخود و کنجد هم می کاشتیم. یادش بخیر کندن عدس های نرسیده و خوردن آنها. اولین بار نخود خام را هم همان زمان ها خوردم. شور مزه بود و خوشمزه. انگار نخود شور بود! یک گلدان گل ناز هم در گوشه ی باغچه مان بود. ساکت بود و بی صدا. زیبا بود و مهربان. هر چه گرما و آفتاب بیشتر می شد گل هایش درشت تر می شد و شاداب تر. افسوس گل ناز من برای من نماند. دلم می خواست گلدانش را با خودم می آوردم اما مادرم نگذاشت! آن شب را به خاطر دارم تمام اندوه من گل نازم بود. یک شاخ از آن شاید می توانست امیدی باشد برای رشدش. بالیدنش. اما… گویا هوای اینجا به او نساخت. نبالید و خشکید. حالا بعد از این همه سال من هنوز آن گل نازم را پیدا نکردم. شبیه آن را زیاد دیدم اما گل ناز من چیز دیگری بود.
یادش بخیر خلیج همیشه فارس را. روزی چند بار به خاطر می آورم. بوی دریا، بوی ماهی ، بوی شرجی هوا. دریای جنوب مرا سر مست می کرد. افسانه بود. کهن بود و بزرگ. ادامه اش اقیانوس بود و تصورش هیجان انگیز! ایستگاه اتوبوس بندر کنار دریا بود. صدای مرغان دریایی و موج دریا آرامش بخش ترین صدای دنیا. خلیج از ماه نیرو می گرفت. پس و پیش می رفت. بالا و پایین می آمد. جزر و مدش هم خاطره است. یادم هست یک روز جزر دریا خیلی زیاد بود و تا کیلومتر ها دریا عقب رفته بود. پدر من آن روزها موتور داشت. ما چهار تا بچه سوار موتور به همراه بابا زدیم به چاک دریا! با تمام سرعت پیش می رفتیم. و حالا آدمهای اسکله را قد مورچه می دیدیم. من وسط دریا را دیدم! همان جایی که خیلی وقت ها در خیال خود تصور می کردم. اما خوب باید بر می گشتیم. دریا بود و ماه! شاید دوباره آب باز می گشت. دوباره سوار بر موتور رسیدیم به اسکله. کوچیک تر که بودم دریا بود و حس قوی دریا بازی! یادم هست حتی ارمغان دریای آن روزها را. ستاره دریایی زنده! اما بعدها که بزرگتر شدم دیگر از دریا بازی خبری نبود. دریا هم آن دریای قدیم نبود. دل بیرحم انسان رحمی نکرد بر دریا. آلوده اش کرد و دیگر مثل سابق ستاره دریایی و صدف گیرمان نمی آمد. ساحلش دیگر مثل قدیم دل چسب نبود.
کودکی من این گونه بود. در میان کوه و دریا! گرچه این جا هم میان کوه و دریایم اما دریای اینجا دل مرا اسیر خود نکرد. مرغ دریایی ندارد. عطر و بویی ندارد. صفایی ندارد. اما خشونت دارد…
ولی باز همین هم برای دل بی تاب من شاید اندکی مرهم باشد.
دوستان باز هم سرتان به درد آمد. ببخشید چه کنم کودکی وقتی آمد دست بر نمی دارد. خاطرات کودکی شما هم مثل عمو زیبا و خواندنی بود.

31 05 2009
دریا

به نام آفریننده ات
عمو جووووووووووونم سلام عالیییییییییییییییی بود عمویی یاد شعر سهراب افتادم اونی که می گه: خانه دوست کجاست؟ یادش به خیر حفظ کرده بودش آخه من عشق شعر های سعرابم مخصوصا همین عمو برای هممون دعا کن عمویی راستی تا الآن فقط علوم میشم 19.75 بقیه همه 20 از دعا های شماست دیگه بس که دلت پاکه ………….. عمو این نوشتت با معصومه دختر بابا و روشن دلان رو از همه بیشتر دوست دارم

دیووووووووووووووووووووووونتم عموییی

31 05 2009
شیرین

سلام عمو پورنگ وسلام اجی های خودم :-) عمو من خیلی خوشحالم حتما میدونی چرا؟!!1 امروز تو برنامه*تازه ها* از عوامل عمو پورنگ به عنوان یه گروه موفق دعوت شد .امیرمحمد و اقای اقاجانزاده مهمون برنامش بودن البته عمو داریوشم دعوت کردن …….اما چون عمو گم شده بود پیداش نکردن تا به برنامه دعوتش کنن(البته ما که میدونیم عمو گم نشده) :-) ولی کاشکی میومدی اونجوری بیشتر حال میکردم.راستی عمو چه هدیه قشنگی بهت دادن چه اهوی نازی بود :-) اما خیلی برنامه خوبی بود………

31 05 2009
شیرین

سلام امیر محمدم خوبی عزیزم :-) داداشی بهت تبریک میگم به خاطر نمره های خوبی که گرفتی :-) افرین افرین چه نمره خوبی تو ریاضی گرفتی 20 شدی :-) فقط یادت باشه هیچ وقت به نمره های 20 که میگیری مغرور نشی هاااااااااااا البته من تو رو میشناسم که چه پسر خوبی هستی.دوست دارم عزیز دل شیرین :-) بای

31 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی گلم سلام
مهربونم؛کاش به زمانی باز میگشتیم که تنها غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود.
امروز بالاخره رفتم دنبال کارهای فارغ التحصیلیم حسابی خسته و کلافه شدم (دلتنگی شما هم که چند روزه بد جوری از پا در آورده ام ) تو تاکسی بودم که خواهرم زنگ زد گفت آجی شبکه یک رو نگاه کن فکر کردم شما رو دعوت کردن دیدم نه آقای آقاجانزاده و امیرمحمد اومدن برنامه تازه ها خلاصه اش کنم من که خودم برنامه رو کامل ندیدم اما اینطور که آجیم گفت درباره برنامه جدیدتون صحبتی نکردن………………
حاجی من فقط اومدم تا دوتا پیشنهاد خیلی خوب و عالی بدم با اینکه میدونم پیشنهاداتم رو اجرا نمی کنید اما خب باز هم میگم:
1.حاجی نزدیکای اومدنتون که شد یه تیزر پخش کنید به این شکل که شما میاین روبروی همین اطلاعیه ای که امیرمحمد می خونه و میگید ااااااااین که عکس منه ،بعد از خوندن اطلاعیه یه دفعه شما می گید وای خدا تمام بچه ها که دارن دنبال من می گردن وبعد شروع می کنید به پیامک زدن به 3000014 و میگید بچه ها من اومدم و از کادر میرین بیرون.(حتما حسابی خندتون گرفت از این لحنه بچه گونه ام اما مطمئن باشید پیشنهاد خوبیه و با فکر و سلیقه خوبتون حتما خیلی بهتر هم میشه)
2. در این پیشنهاد به جیب تهیه کننده آقای آقاجانزاده احتیاج داریم،حاجی چند روز مونده به شروع برنامتون با ارسال یه پیام کوتاه به تمامی مردم ایران اومدنتون رو مژده بدید.درسته که این کار یه خرده هزینه در بر داره اما کار خیلی نوییه و شما با این کار همه حتی اونایی رو که اصلا از رفتنتون خبر دار نشدن رو مطلع می کنید.با اجازه اتون من متن پیام رو هم آماده کردم «بچه ها شادی کنید من اومدم. عمو پورنگ»باور کنید با ارسال همین جمله کوتاه می توانید شادی از دست رفته مون رو دوباره به همه ما بچه های ایران باز گردانید.
امیدوارم که روی ایده هام فکر کنید در آخر تصمیم گیرنده شمایید که همیشه بهترین انتخاب رو کردید و ما هم همیشه به انتخابتون احترام گذاشته و می گذاریم .
با آرزوی بهترین ها برای شما که بهترین هستین
دوستدار ابدیتان معصومه

31 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سلام آجی های گلم
خوبین؟دلم برای تک تک تون تنگ شده بود الان که چشمام هنوز از آفتاب صبح می سوزه فردا میام و یه احولپرسی درست و حسابی با همتون می کنم.راستی در مورد پیشنهادام نظر بدید لطفا
آجی که همه تون دوستداره و روی ماه تک تک تون رو می بوسه معصومه

31 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون که قاصدکا رو آفرید
…سلام
آدمای خوب مثله قاصدک می مونن..اینقد سبک و بی گناهن که هر وقت دلشون بخواد میتونن بپرن و برن تو آسمونا..قاصدکا لطیف و مهربونن..باید حواسم جمع باشه یه وقت دله قاصدکی نشکنه..قاصدکا بازیگوشن..یک جا نمی مونن همش میگردن و میگردن تا برسن به خونه ی دوستای کوچولوشون..دوستایی که تا میبیننشون ذوق زده میشن و با احتیاط برمیدارنشون وچشماشونو میبندن و قاصدک رو همراهه آرزوهای قشنگشون میفرستن تو آسمون..
خانوم جویکار حیف نیست؟قاصدکتونو گذاشتین یه گوشه..چند روز دیگه تولدشه ها..آخی!یادتون اومد؟!
________________________________________________________________________________
عمویی جونم دیروز مامان رفت بیرون واسم بستنی بخره وقتی داشت میرفت گفت:دیگه چیزی نمیخوای؟؟گفتم چراااا!آلوچهههه!اما یهو یادم اومد قول دادم تا بعد از کنکور نخورم!گفتم آخ!نه آلوچه نخری!
وقتی برگشت آلوچه هم خریده بود..وای عمو دلم ضعف رفت الانم که دارم مینویسم دهنم آبم افتاده!!اما گذاشتمش کنار!تا به حال همچین اراده ای از خودم در رابطه با ترشیجات ندیده بودم!!
عموجونم التماس دعا
(دخترتون)

31 05 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
چگونه با خدا ارتباطی قلبی برقرار کنید.
ده اصل چگونگی نتایح مثبت از ارتباط قلبی با خدا
اول :هرروز چند دقیقه را به این کار اختصاص دهید.چیزی نگویید فقط به خدا فکر کنید.
دوم:با کلماتی ساده با خدا حرف بزنید.هر چیزی را که در ذهن دارید به خدا بگویید.تصور نکنید که باید با کلماتی پیچیده و وزین با خدا سخن گویید. آن گونه که راحت هستید با اخلاص و تواضع با خدا گفت وگو کنید.
سوم:طی روز همچنانکه به کارهای روزمره مشغول هستید در اتوبوس،آشپز خانه،پشت میز کار چند ثانیه توقف کنید. ذهن وقلبتان را به خدا تقدیم کنید.اگر امکان داشته باشد چند ثانیه چشمانتان را ببندید وعشق قلبتان رامتوجه خدا کنید هر چه بیشتر به این تمرین بپردازید حضور*او*برایتان ملموس تر خواهد شد.
چهارم :بر قرار کردن ارتباطی قلبی با خدا در هر زمان ومکان امکان پذیر است فقط شوق قلبی شما لازم است.
پنجم:ایمان داشته باشید که دعای خالصانه به خدا می رسد وعشق خدا شما وعزیزانتان را ایمن می دارد.
ششم:در گفت وگویتان هیچ گه دیشه ای منفی به کار نبرید. فقط افکار مثبت است گه ثمر بخش خواهد بود.
هفتم:همیشه مشتاق باشید خواست خدا را با رغبت بپذیرید. خواسیه های خود را مطرح کنیدواما مشتاق باشیدآنچه راخدا می خواهد بپذیرید.
هشتم: همه چیز را به خدا بسپارید. تقاضا کنید توان آن را داشته باشید که حداکثر تلاشتان رابه کار بریدوبا اطمینان خاطر نتیجه را به خدا بسپارید.
نهم :برای کسانی که دوستشان ندارید،یا باشما بد رفتاری کرده انددعا کنید. هرچه بیشتر برای دیگران دعاکنید.نفرت مانع شماره یک ارتباط قلبی است.
دهم:فهرستی ازکسانی تهیه کنید که باید برایشان دعا کنید هر چه بیشتر برای دیگران دعا کنید.به ویژه کسانی که ارتباطی با شما ندارند ویا دوستشان ندارید.نتیجه بهتری عاید خودتان خواهد شد.

31 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به آجي سولماز گلم!
عزيزم ، بازي اينجوريه : تمركز مي كني و بعد پشت سر هم و بي وقفه 20 تا كلمه كه به ذهنت رسيد رو مي گي.
حالا بيا بازي……
1 2 3 خدا، دريا ،عشق ،ماه ،ستاره، زمين ،عروسك، مامان ،بابا، وطن ،دوست، توپ، نقاشي ،كتاب ،قيامت، قرآن نيلوفر ، سولماز ،سميه ،گل…..
فقط نبايد كلماتت تكراري باشه …اين هم بازي ژاله جون….
عزيزم هم شعرت قشنگ بود و هم نقاشي ات….ماشاءا.. هنرمندي ….
ان شاءا.. تو كنكور هم موفق باشي….دوستت دارم.

31 05 2009
ارزو علافیان

سلام برهمه ی بچه های عزیز و به خصوص عمو پورنگ
عمو پورنگ خیلی به نقطه ی خوبی اشاره کردین . محله های قدیمی حال و هوای خودشون رو دارن و هیچ چیز دیگر نمی تونه جاشون رو بگیره؟ مگه نه……
من که به محله ی قدیمون که اون جا هم به دنیا اومدم خیلی عادت کردم و راسش رو بخواهین دلم نمی خواد که از اون جا بریم! امیدوارم .
ولی اگه پدرومادر تصمیم بگیرن که ادامه عمرمان باید در یک جای دیگر سپری کرد نمیشه که به حرف اون ها گوش نکنیم و روی حرفشون حرف بیاریم . ولی امید وارم که هرگز از این اتفاق ها نیفتد …( چون اون دا من یازیخ اولام) یعنی اون وقت من بیچاره میشم… تموم خاطرات من اون جا هستن و خدا رو شکر خاطرات خوش ادامه دارن. خدا یا شکرت.
فعلا…………………………………………………………………………….

31 05 2009
ارزو علافیان

عمو پورنگ امید وارم که دست نوشته ی بعدی تون خبر از امدن تون به برنامه ی زنده باشه؟ انشا الله

31 05 2009
محدثه

سلام
ببخشید دیر اومدم ولی مهم اینه که اومدم
دل منم برای کوچه های تنگ و طولانی بچگی هام خیلی تنگ شده
یه کوچه طولانی و بلند معروف به کوچه رضایی (آخه نبش این کوچه خاطره ها یه مغازه بود که واسه یه آقای رضایی نامی بود)که ازوسطاش به چند تا کوچه دیگه هم راه داشت سر این چند راهی یه درخت بلند قامت و پرشاخ و برگ بود که تابستون ها جون میداد زیر سایه اش آدم پاهاش رو توی جوی آب زلالی که از زیرش ردمی شد بذاره و تا اعماق وجودش کیف کنه و خنک بشه :-)
.
.
خیلی وقته که به اون کوچه ها سر نزدم …… :-( خیلی دلم واسه اون درخت کهنسال تنگ شده :-(
چندوقت پیش میخاستم برم و به اون محله خاطرات سربزنم ولی باوجود امتحاناتم نتونستم ….
عموجون یه قول میدم
قول میدم برم و به اون کوچه خاطرات سربزنم :-)
اگه اون درخت پر خاطره هنوزم سرجاش بود یه عکس ازش بگیرم و براتون بذارم
یادمه جلوی این درخت یه مغازه بود واسه یه مرده که عرب بود حالا عرب کجا بود نمی دونم فقط اینو میدونم که خیلی مهربون بود و منم طعم قرص نعنایی هایی که ازش میخریدم هنوز زیر زبونم ..
..
.
وای هم ترش بود هم شیرین،یه مزه دل نشین داشت:-) ;-)
.
کوچه ای که بعد از ظهرا بادختر های همسایه خاله بازی میکردیم و یکی بابا بود یکی مامان و عروسکامونم بچه امون تو همون حالا و هوا ایم که یه دفعه ای صدای مامانامون رو میشنویم که میگن شب شد پاشو بیا تو بابایی هم اومده :-)
.
دلم واسه کوچه خاطراتم تنگ شده
کاش میتونستم بازم برم بادخترای همسایه خاله بازی و گرگم به هوا و قایم باشک بازی کنم و بازم شب بشه و با یه بغض بریم خونه و به امید فردا صبح چشمامون رو رو هم بذاریم .
کاش میشد دوباره عصر ها حیاط رو آب پاشی کنم تاشب زمین خنک باشه و موقع خواب کیف کنم و وسط حیاط بزرگ ستاره های براق تو دل تاریکی شب بشمرم …
دوستتون دارم عمو جون
چون خاطراتمون رو بهمون یادآوری میکنید که باهاشون زندگی کنیم :-)
;-)

31 05 2009
مریم مامان نازنین

سلام خیلی قشنگ و روان مینویسید منم یاد محله خودمون افتادم الانم دلم میخواد برم و اونجاها رو با تمام وجود بو بکشم…….حالا خوبه شما وقتش و داشتید و رفتید من چی با یه بچه کنکوری و یه بچه 5 ساله مگه میشه جم خورد
تازه الان یه مچ گیریم کردم اونم اینکه خوبی کامنتدونی شما اینه که به طور خودکار اسم و آدرس هست و دیگه لازم نیست وارد کنیم
اومدم تو صفحه دیدم به به آزاده کی اومده اینجا و نظر گذاشته خدا میدونه با وجودیکه دائم تحت کنترلمه که خوب درس بخونه
در هر حال اینم برنامه امشب ما
خوش باشید خداحافظ
راستی دعا کنید آزاده قبول بشه منم بتونم یه سر برم محله قدیمی…البته قدیمی قدیمی که نه همش یه 15-20 سال فاصلست

1 06 2009
نیلوفر

به نام خدا
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( ( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
سلام
عمویی نمیدونم کی آقای تهیه کننده با امیر محمد اومدن تو برنامه تازه ها ولی هیچ کس منو خبر نکرد :-(
خدا رو شکر شما نیومده بودین .اگر نه من دیگه دق میکردم. :-(

1 06 2009
نیلوفر

من که بین همش فاصله زدم چرا این جوری شد :-(

1 06 2009
مشکات

عمو یه گلم عزیزم خو بی امیدوارم شما خوب باشی اما من اصلا حالم خوب نیست عمو بازم دارم گر یه میکنم عمو جونم به احتمال ز یاد پس فردا برا یه همیشه خونه ی کودکیم رو ترک میکنم عمو خیلی برام سخته دارم به مرزه جنون میرسم اخه چه طوری میتونم خونه ای رو که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم فراموش کنم تمامش برا یه من زندگیمه لحظه لحظش عمو این شبا و روزا یه اخره که اینجام برام دعا کن تا همه چیز برام باور پذیر بشه و باورم شه کهدیگه اون روزی که همیشه ازش میترسیدم فرا رسیده و من باید با تمامه خاطراتم و این خونه و این کوچه خداحافظی کنم عمو اخه من تو تمامه زندگیم تو هیچ خونه ای جز این خونه زندگی نکردم درسته دیگه قدیمی شده اما من عاشقه این خونه بودم و هستم عمو دار یوشم برا یه مشکات خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دعا کن این روزا دعا کن تا به این خونه ی جدیدی که دا ریم میریم توش عادت کنم هرچندکه میدونم خیلی طول میکشه حداقل برایه من که خیلی احساسا تیم و اینجا رو دوست دارم اما عمو ای کاش فقط همین مشکلم بود ای کاش دیگه غمی جز این نداشتم اما یه عالمه حرف تو گلومه که مثله بغز یه که هر ان ممکنه بترکه عمو دعا کن برام عشقه من از مادرتون هم بخواه که برام دعا کن عزیزم برام دعا کن عشقه من……….دوستت دارم مهر بو نم ………….

1 06 2009
تاجیک

سلام

مهر عزیزم
گلم ، نمی دانم چرا این سوال به ذهنت خطور کرده ولی برای رفع کنجکاویت باید بگویم ، من زمانی که 20 روز از شروع ماه…، همان ماهی که عموپورنگتان ازش خاطره خوبی ندارد و تو برای نام کامنتیت آن را برگزیدی، به دنیا آمدم .خنده داره نه؟ ماهی که برای همه بچه های اینجا غم انگیزه برای من بهترین ماه سال است ، نه به خاطر این که در آن متولد شدم بلکه به دلیل قشنگی نامش ، مهر! هرچند که کار روزگاردرکل این است ، در یک روز در یک ساعت یکی گریه زندگی سر می دهد و دیگری غزل خداحافظی می خواند ، یک جا عروسی است یک جا عزا، برای یکی بهترین روز زندگی و برای دیگری بدترین روز عمرش . امیدوارم همه روزهای خدا بهترین روزهای عمر همگی ما باشد ! امیدوارم به کنجکاویت جواب کامل داده باشم!
ولی درمورد داستان مرگ ، به نظر من داستان را به دلیل یک اتفاق نوشته بودی بهترش می شود، این که داستان حال و هوای آن زمان تو بوده ، نه دیدگاه تو در مورد مرگ ! البته این نگاه من به کار است شاید دیگران این نظر را نداشته باشند ، من فکر می کنم مرگ یک نفر تو را وحشت زده کرده بوده ، یک احساس نا امنی گنگ ، مثل اینکه این شتر هر لحظه ممکن است سراغ خانه زندگی من هم بیاید ! بدون اینکه توجه ای به جایگاه و مقامم داشته باشد ، بدون اینکه به این فکر کند که چقدر کارهای نیمه کاره دارم ، بدون اینکه ….
مهربانم ، امیدوارم فکرم اشتباه باشد ولی اگر دوستی را ازدست دادی یا کسی که چند روز قبلش در دانشگاه دیده بودیش که سرحال برای خودش می چرخیده ولی حالا اعلامیه ترحیمش روی شیشه در ورودی است و بزرگ روی آن نوشته شده در سانحه… باز دوباره همان حرفهایم را تکرار می کنم ، کار روز گار این است نه می شود درآن تاخیر انداخت ، نه می شود دورش کرد، نه می شود آن را به جلو انداخت فقط این امید است که زندگی را راحتتر می کند امید روز آینده ، زیبایی لحظه بعد شاید همین زیبایی است که هر مادری را به تحمل درد فارغ شدن وا می دارد لحظه ی بعد ، لحظه ای که کودکش با گریه حضورش را به این دنیا اعلام می کند! این امید است که درد را التیام می دهد امید اینکه تازه گذشته ات در آن دنیا از همه دردها راحت شده هر چند که در مورد مرگ جوانها آن هم در یک حادثه ، یکمی این امید ها مسخره به نظر می رسد ولی با این همه اگر حدسم درست بوده باشد فکر کنم بعد از نوشتن این داستانک احساس آرامش کردی ! چون همه نگرانی هایت در نوشته خالی شده است ! برایت بهترین ها را آرزو می کنم ! راستی جریان کنکور جدید چی است ؟
موفق باشی !

زهرای خوش قلبم
ممنون از اینکه به یادم بودی ،گلم ! برایت یک دنیای شاد آرزو می کنم !

مشکات قشنگم
فکر نمی کنم رفتن به مکان جدید انقدر هاهم که می گویی بد باشد ،می دانم گذشتن از خانه ای که همه خاطرات کودکی آدم را درخودش جا داده خیلی سخته ! ولی به این فکر کن تغیر وتحول روحیه ی آدمها را تازه می کند و به همان اندازه ی خاطرات برای ساختن انسان لازم و ضروری است . عزیزترینم ، یادت باشد خانه کودکی ما چه ما بخواهیم چه نخواهیم یک روز از ما گرفته می شوند ولی تصویرهای قشنگش را که در ذهن ما نقش بسته ، هیچ کس نمی تواند از ما بگیرد. مطمئن باش هر جای دنیا باشی خانه کودکی هایت همراه تو است فقط لازم است اراده کنی تا ذهنت، تو را به آنجا ببرد ! گلم ، امیدوارم خانه جدید برایت درآینده یک دنیا خاطرات قشنگ و شاد به جا بگذارد!

دوستان کامنتی
نوشته هایتان نشان می دهد که همگی آرزوی ظهور وفرج بهترین منجی را دارید . خوبانم ، چند وقت پیش در کامنت، فکر کنم ژاله بود که خواسته بود همگی در پایان کامنت هایمان به امید فرجش جمله کامل صلوات را بنویسیم ! ولی تنها در نوشته شیوا این را دیدم ! به نظرم خیلی خوب است همه ما این کار را بکنیم نوشته کامنتمان هر چه بود فرق نمی کند در پایانش جمله صلوات را قرار دهیم با این کار هم دهان خودمان خوشبو می شود هم اینکه دوستانی که کامنت را می خوانند آن صلوات را می فرستند و دعای کوچکی می شود برای فرج آن حضرت …
به امید اینکه خدا به خاطر دلهای پاک شما دوستان ظهور آن حضرت را نزدیک بگرداند !یادتان نرود زمان خواندن کامنتها حتما صلوات ها را بفرستید !
التماس دعا !
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

دوستدار همیشگیتون

1 06 2009
سولماز نوری

((بنام خدایی که مهربونترینه….))

سلام عمویی جونم….سلام شازده کوچولوی مهربونم…سلام آجیهای گل خودم…سلام خانوم جویکار عزیز…سلام آقای آقاجانزاده مهربون….سلام امیر محمد گل و دوست داشتنی
همتون خوبین؟؟منم خوبم….خدا رو شکر
وای وای عمو امروز اگه این آجی ژاله نبود ها من نیی فهمیدم که آقای آقاجانزاده اومدن برنامه تازه ها….خدا خیر بده این ژاله رو واقعا دستش درد نکنه…(ژاله جون مادر پیر شی الهی :-) )
عمو من متحول شدم شدید…الان از شدت تحول میلرزم…نه بابا انگاری گوشیم رو ویبره بود خودم متوجه نبودم :-) …..عمووووووووووووووووو عموووووووووووووووو تو رو خدا این آجی ژاله رو با من آشتی بدین به خدا اگه با من قهر کنه من دق می کنم ها
آجی تو دوست داری من دق کنم؟؟؟به یاد اون پیام بازآموزی که امیرمحمد توش میگقت:(مادر اشتباه کردم ببخشید)حالا منم می گم:ژاله جونم اشتباه کردم ببخشید باشه؟؟؟
آجی خییییییییییییلی گلی دلم هم کلی واست تنگ شده…وای عمو جونم شرمنده یهو جو منو گرفت…الان با خودتون میگین خب بچه تو که می خوای با ژاله صحبت کنی چرا اومدی اینجا؟؟
برو تو وبش دیگه…از شما هم عذر می خوام عمویی جونم…وای عمو امروز ژاله که بهم تلفن کرد نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم به تلویزیون….عمو رو خدا میبینین؟؟اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که برای یک لحظه آقای آقاجانزاده رو شما دیدم :-)
به جان خودم عمو…تازه لباساتون رو هم دیدم…اون کت سفیده تنتون بود با شلوار سفید و یه بلوز آبی کمرنگ زیرش….فکر کنم سرم ضربه خورده بود….کلی ذوق زده شدم
اما یهو نشستم دیدم نه شما نیستین کلا!!ناراحت که یه کوچولو شدم اما بازم خیلی خوب شد که آقای آقاجانزاده و امیر رو دیدم…خوش گذشت…از دست این امیر بانمک هم کلی خندیدم
واسش اسپند دود کنین عمو….به قول آجی ژاله ماشاا.. چقدر بزرگ و آقا شده….بزنم به تخته…. :-)
عمو امروز جمعشون جمع بود اما یکی از گلاشون کم بود(یعنی شما :-( )
منم مثل آجی ژاله همش فکر میکردم که الان شما پشت صحنه ایستادین و هر لحظه ممکنه با همون لبخند همیشگی و قشنگتون بیاین جلو…اما نه مثل اینکه واقعا اونجا نبودین….
به هر حال امیدوارم هرچه زودتر این انتظار تموم بشه و چشم ما هم به جمال شما روشن بشه…انشاا..
عمویی جونم این دعواهای منو آجی ژاله رو یه موقع جدی نگیرین ها….من هیچ موقع حرمت آجی ژاله رو نمی شکنم…هر چی باشه 4 روز ازم بزرگتره…مثل مادر بزرگم می مونه :-)
ای جوجو سیاهه کچل بد :-x شوخی رو بذار کنار…چشم…حالا جدا از شوخی عمو جدا من تمام آجیهامو دوست دارم..با جون و دل :-)
به خصوص آجی ژاله عزیزمو که جایگاهش برام خیلی خیلی ویژس…. ;-) خب دیگه عمو جونم فکر کنم دیگه بسه حرف زدن مگه نه؟؟بهتره من برم…اما قبلش اجازه بدین از آجی های گلم هم به خاطر لطفی که
به من دارن تشکر کنم….
از آجی سحر و آجی نیلوفر گلم واقعا تشکر میکنم که شعرم و خوندن و در موردش نظر دادن…واقعا ازتون ممنونم….و دیگه اینکه سحر عزیزم ممنون که بازی قشنگ آجی ژاله رو واسم توضیح دادی…منم الان شرکت میکنم
((بسم الله الرحمن الرحیم))
3-2-1 شروع….خدا ، فردا ، تابستون ، آجی ژاله ، سحر مهربونم ، عمو جونم ، کیف ، بشقاب ، جوجو سیاهه کچل :-) ، امام زمان ، جوجوی پر حنایی ، قاشق ، لیوان آب ، برنامه عمو ، آقای آقاجانزاده ، امیر محمد ، شیوا صرامی ، ستاره ، شازده کوچولوی من ، خانوم جویکار :-)
خب اینم از جمله های من……………….راستی تا یادم نرفته اینو هم بگم ، سحر جون شعر تو هم واقعا عالی بود و مثل همیشه حرف نداشت ;-)
خب دیگه دوباره وقت رفتن رسید…می رم اما بازم برمیگردم….البته اگه عمری باقی باشه…واسم دعا کنین عمو جونم…چیزی تا کنکور نمونده..دعا کنین تا هم من و هم ژاله و هم تمام کنکوریها انشاالله قبول بشن
واسه اولین بار برای دادن امتحان دلهره دارم……..دعام کنین تا موفق بشم…..
دوستون دارم عموی مهربونم…مواقب خودتون باشین و همیشه ی همیشه ی همیشه هم شازده کوچولوی من باقی بمونین…. :-)

دست علی یارتون……….خدا نگهدارتون……….بازم میام پیشتون
تا بعد…………………………………………………………………………یا حق

1 06 2009
سولماز نوری

وای مثل اینکه چند تا غلط املایی هم داشتم…آخه اینبار بدون نوشتن تو wordpad نوشتم رو یک راست اینجا وارد کردم…بازم ببخشید….دوستون دارم و خدانگهدار :-)

1 06 2009
سمانه كاوياني

به نام خدای خوب و مهربون
سلام به مهربونترین عمو ، حتی پاکتر از فرشته ها
خوب هستین
خسته نباشین
عمو کاش شما هم دیروز میرفتین برنامه تازه ها…..ولی حتما کار داشتین(قلب)…..عمو با اجازه تون میخوام با اجیهام یه کم حرف بزنم(نیشخند)
ببخشید عموجون …قول میدم فقط یذره حرف بزنم….باشه عموجونم……الهی قربونت برم عموی یکی یه دونه ام که انقدر مهربونی.
***************************************
اجیهای گلم سلام
همگی خوب هستین
خب من از همه شماهایی که تا حالا اومدین و ثبت نام کردین بی نهایت متشکرم
و چون تعداد صلواتهایی که گفته بودم بیشتر از 5000تا شد واسه همین تصمیم گرفتم که 5000تا رو بکنم 36000صلوات …..حالا اگه میخواین دلیل اینکه چرا 36000تا رو انتخاب کردم میتونین به وبلاگ «مهربونترین عمو،حتی پاکتر از فرشته ها» یه سر بزنین….خودتون حتما متوجه میشین.
قربون همه تون…
*******************************************
عموجونم متشکرم که بهم این اجازه رو دادین تا با بچه ها یکم حرف بزنم.
عموجونم دوستتون دارم بی نهایت از دل و جون….عموی خوب و مهربون …..دوباره برگردین پیشمون…..اخه تنگه دلامون براتون.
.
دست علی یار شما….عموی مهربون ما….میخوام اینو بدونین….تو قلب ما می مونین….برا همیشه عموجون….خدا پشت و پناهتون.

1 06 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
.
سلام سولماز جونم خوبی؟
.
ایول بابا چه نقاشی هایی کشیدی واقعاً اینارو خودت کشیدی؟…..خیلی باحال بود مگه تو هم گرافیکی؟…. آخه من یادمه که مژگان و شیوا گرافیک بودن! ولی دیگه تو رو نمیدونم!……
به هر حال دستت درست خیلی باحال عمو و خودت و ژاله رو کشیدی!….بابا تو هم برا خودت یه پا هنرمندیااااا
.
.
سلام معصومه جونم خوبی؟
.
دوتا پیشنهادت خیلی عالی بود ولی نمیدونم عملی بشه یا نه؟!….مطمئناً عمو اینا تا حالا خیلی نقشه برا اونروزا کشیدن….ولی مال تو هم عالی بود.
.
10:9 | D.A.E ق.ظ

1 06 2009
فرزانه

به نام خدا

سلام عمو
چرا این دفعه من آخر شدم ؟

من برنامه تازه ها رو ندیدم عمو ………………..
عمو دلم واستون یه ذره شده…

ما که خونمون همون خونه قدیمیه اس البته تا حالا دچار هزار جور تغییر و تحول شده ولی خب هنوز اصل اصله!
تقریبا تا دو هفته ی دیگه باید خونه رو خالی کنیم بریم خونه اجاره ای بازم به خاطر یه تغییر و تحول دیگه……
ولی ان شا الله زود بر می گردیم (فکر کنم تموم تابستون رو اونجا باشیم)

دیروز که از دانشگاه بر می گشتم با دوستم اشتباهی سوار خط واحد شدیم واسه همینم عمو از اون ور شهر تا خونه رو پیاده اومدیم انقد خسته شده بودم که نگو……

ولی تو راه یه چیزی دیدم که یه کم ناراحت شدم…
از کنار دبستانی که قشنگترین روزای کودکیم اونجا گذشت رد شدیم…
به دوستم گفتم: ببین چه جوری خاطره هامون رو خراب کردن…

اون مدرسه رو تبدیلش کردن به یه مدرسه ی چند طبقه که اصلا شباهتی به خاطرات من نداره …….
خیلی دلم گرفت ،به باغچه هاش نگاه کردم یادم اومد چقد با بچه ها دوست و دشمن بازی می کردیم….
یادم اومد چقد زیر درختای کاجش خاطره داشتیم…….

خلاصه کلی دلم واسه اون روزا و اون خاطره ها تنگ شد…
عمو چه باشی چه نباشی میمونی تو به یادم……

1 06 2009
فرزانه

منم بازی ام:
عمو . حیاط . خدا . مجسمه . شربت . گل . آبی . پنکه . قندون . جمعه . شاتوت . سجاده . بستنی . امتحان . مدادرنگی . بادکنک . آرزو . کتاب . رادیو . عمو …………..

1 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام عمویی…عموووووووو به اینا یه چیزی بگوووووووو!!!عمو دریا خانوم تازه داره سولماز رو تشویقم میکنه که عکسه منو کشیده!!! :-( نمیخوااااااااام!!!
عموییی خوبم بدبخت شدم!!!روز مادر افتاده خرداد ماه من بیچاره شدمممممم!آخه من که نمیتونم پاشم برم واسه مامانم دنبال هدیه خوشگل بگردم..حداقلش باید 3 ساعت برم بیرون 2 ساعتم رفتن و برگشتن یعنی 5 ساعت درس رو بذارم کنار…نمیشهههههه…عمو من چکار کنم؟!!!تازه تولد آبجی سحرمم 15 خرداد ماهه..اینم نیی دونم چکار کنم…وای چقد بد شد..بچه ها لطفا مددی!!شماها چکار میکنین؟؟؟ :-(
عموییی جونم روز مادر منتظرتونیما باشه عموجون؟
شرمنده من میمیرم واسه بازی!: مهمون_خدا_گربه_سلامتی_قصه_فردا_عاطفه_مهر_ساده_قرآن_کتاب_دفتر_میز_مهم_شعر_نیلوفر_کنکور_عروسک_سینما_شیک_صدا!!! :-)
راستی دیشب اون عروسک(خرس صورتیم)رو گذاشته بودم تو تختم بعد تا 5 صبح رفتم درس خوندم وقتی اومدم بخوابم اون غرق خواب بود کنارش خوابیدم اما صبح با صدای مامانم بیدار شدم که میگفت:بچه اتو زیر تنت له کردی پاشو!!وای عمو اینقد عذاب وجدان گرفتمممممم!الانم باهام قهره..
*اللهم عجل لولیک الفرج*اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*
التماس دعا
(دخترتون)

1 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
دوباره سلام!
ای کچل خان ای جوجوی خالی بند، ای باقلوا..من که باهات قهر نیستم!اگه قهر بودم که بهت تماس نمیگرفتم!اگه قهر بودم که تا 5 صبح جواب تک ها تو نمیدادم!!بعدشم من کشش دادم چون کری خوندی !!!
بعدشم عکسه منو خودتو قشنگ کشیدی اما از این به بعد هر وقت خواستی عکسه منو بذاری باهام هماهنگ کن که بابام در جریان باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :-) بعدشم به عمو بگو که من توی این عکس بهت زور نمیگفتم بگو که عکسمو فتوشاپ کردی!!!هه هه هه!دیوونه اتم جوجوی کچل خوشگلم..
سولماز جونم دوست دارم/سرمو تو کفشات میذارم!!!
تو دستای مهربونت/من گل بوسه میکارم!!! :-)
قربونت برم چی رو ببخشم؟شوخیتو ببخشم؟یه ذره هم ناراحت نشدم یه عالمه هم خندیدم دستت درد نکنه!تو ببخش اگه توی شوخی ناراحتت کردم.بوس بوس بوس
خب همه چی ختم به خیر شد!!!خانوما آقایون اینجا رو خلوت کنین برید پی کار و زندگیتون!
راستی بعد از 4 سال واسه خرس صورتیم اسم گذاشتم..همش وسواس داشتم چی بذارم اما به یاد عروسک آجی سولماز اسمشو گذاشتم کوچول!اینقدم بهش میاااااد…بعدا عکسه عزیزه دلمو واستون میذارم..عمو میخواستم کوچول رو بیارم واسه شما(چون میگن اگه اون چیزی رو که خیلی دوسش داری واسه کسی هدیه ببری معلومه خیلی دوسش داری)اما نیاوردم فقط واسه اینکه گفتم شاید شما دوسش نداشته باشین یا بهش توجه نکنین اینم اینقد حساسه بچه زود دپرس میشه..دوست دارم عمو جونم.
(ژاله موخرگوشی)

1 06 2009
مدار

سلام عمو جون
خسته نباشین
چه خونه رویایی داشتین شما تو دوران کودکیتون

1 06 2009
مدار

راستی عمو جون
خوش به حال شما که اون موقع اون خونه خوشگل رو با بوی گل و ریحون داشتین
ما چی؟
از الان فقط باید بوی بنزین و گازوییل و دود رو استشمام کنیم تا اینا رو به یادگار برای آینده ببریم

1 06 2009
سحر

سلام عموی خوبم.آی گفتید.واقعا اون قدیما لذت دیگه ای داشت.آدما جور دیگه ای بودن.کوچه ها و خیابونا این شکلی نبودن که.
ولی ما هنوزم تو همون کوچه ی خودمون هستیم.از اول هم همین جا بودیم.اما با الان خیلی فرق میکرد.توی کوچه با دوستام بازی میکردم.لی لی ،گرگم به هوا ،وسطی و قایم باشک.
اما الان دیگه خبری از اون همسایه ها نیست.آدماش فرق کردن یا همه بزرگ شدن…

1 06 2009
زهرا

به نام خدا

عمویی سلام.

دیروز کجا بودید؟؟؟؟؟؟؟؟چرا نیومدید؟؟؟؟؟منم مثل ژاله وسولماز همش فکر میکردم که هر لحظه شما رو می بینم….ولی …..در عوضش هرچی اقای اقاجانزاده رو نگاه میکردم انگار شما رو میدیدم…ولی داشتم کلافه میشدم از بس که خانم نامداری و امیر واقای اقاجانزاده میگفتند خبری ازشما نیست…شما گم شدیدو……عمویی مشکوک میزنیاااااااااااااااااااااااااااااااا.داشت دیگه یواش یواش باورم میشد که شما گم شدید وحتی به دست نوشته هایی که اینجا برامون میذارید شک کردم که نکنه این نوشته های خودتون نیست……
عمویی تورو خدا اینقدر مارو سردر گم نکنید…زودتر پیداشدوبرگردید سر برنامه.

***********************************
معصومه جان پیشنهادت عالیه ……..اما عمویی که……………………………
میدونی معصومه جون مثلا من چند تا چیزه خیلی اسون از عمویی خواستم ولی عمویی قربونش برم که گوش نمیده..مثلاهمین برنامه ای که عمو به ملاقات بچه ها تو بیمارستان رفته بود…وقرار بود روز1 فروردین پخش بشه وبه جاش 5 فروردین پخش شد..من چندین بار از عمویی خواهش کردم یه بار دیگه این برنامه رو پخش کنه ..یعنی از طرف همه ی بچه هاخواهش کنه از مسولین تا این ویژه برنامه دوباره پخش بشه ….ولی عمویی که گوش ندادند….

عمویی جونم ولی بازم دوستون دارم به اندازه ی ………………………………..بی نهایت

1 06 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

آهاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کسی نیست !!!!

چقدر دوستای خوبی هستید!!!!!!!!!!!!!!! دارید کم کم من و فراموش می کنید درست

میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!(در حال فریاد زدن)

آسمان*زمین*ستاره*عشق*دوستی*محبت*آبنبات*کودک*گریه*پورنگ*جوانمردی*دریا

*خودم*بی کران*معرفت*چشم*

اینم کلمات من……….!(در حال آرامش)

1 06 2009
شیرین

سلام بهترین عموی دنیا :-) و سلام اجی های گلم :-) ایشالله خوب و سالم و سرحال باشین ……….. عمو یه اتفاق خیلی بدی برام افتاد امروز من رو برق گرفت …….اخه کلید برق اطاقم 2 تایی یه دونش افتاده بود منم میخواستم برق رو روشن کنم یههههههههههو در عرض سییییییم ثانیه لرزیدم همه بدنم داش میلرزید داشتم خشک میشدم :-( عمو داشتی یکی از طرفدارای پر و پاقرص برنامتونو از دست میدادید :-( الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم …….بای :-)

1 06 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سلام به حاجی گلم
مهربونم حسابی دلم برات تنگ شده کاش می دونستین وقتی میگم دلمون براتون تنگ شده،دوریتون داره عذابم میده فقط چنتا کلمه نیست که من تایپ کردم بلکه کاملا واقعیه و من تمام سعی ام رو می کنم تا تک تک احساساتم رو با وجود همه فاصله هایی که بینمون هست بیان کنم نمی دونم که چرا شما این دلتنگی ها رو قبول ندارد حداقل من که این جور فکر می کنم.
دلم رو به تو دادم از این دوستی چه شادم*چه باشی چه نباشی می مونی تو بیادم*میون همه خوبا تو ای که بهترینی* اگه هر کسی بیسته تو بیست صد آفرینی.
دوستدار ابدیتان معصومه

1 06 2009
معصومه ی منتظر حاجی

با سلام به همه آجی های نازنینم
امیدوارم که حال تک تک تون خوب باشه
آجی سحر گلم سلام
می دونم که خیلی دیر دارم بهتون میگم با این حال باز هم میگم رسیدن به خیر دلم برات خیلی تنگ شده بود خوشحالم که به سلامت برگشتی امیدوارم همیشه هر جا که میری سفر خوبی داشته باشی،کاش من هم به یه مسافرت کوتاه می رفتم شاید این جوری یه خرده حالم بهتر میشد.از این که دعام کردی ممنون گلم خواهشا باز هم این لطف رو در حقم بکن آخه بیشتر از هر موقعه ای به دعایت محتاجم.
سحر خانم شما هم که حسابی در شعر تبهر دارین آفرین چقدر زیبا و روان متن حاج عمو رو به شعر تبدیل کردی من که خیلی خیلی خوشم اومد خودمونیم اما فکر کنم از همه بی استعدادتر منم.
به خاطر همه خوبیهات ممنون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سولماز جونم سلام
اول از اینکه تاریخ برنامه روز از نو رو بهم گفتی ممنون گلم چون خودت گفتی چیزه دیگی خواستم بگم،میگم اگر لطف کنی و تاریخ برنامه ای رو که حاج عمو رفته توچال همونی که تعریف کردی رو بهم بگی دیگه حسابی ممنونت میشم آخه من هر چی فکر می کنم این برنامه حاج عمو یادم نمیاد حالا نمی دونم به خاطر آلزایمرم یا اینکه اصلا این برنامه رو ندیدم حالا اگر لطف کنی بهم تاریخش رو بگی از سروش سیما می گیرم و نگاهش می کنم.
واقعا بهت تبریک می گم نقاشیت هم مثل شعر گفتنت عالیه بابا با استعداد از شعری هم که نوشتی ممنون.
من که در کنکور موفق نمی شم اما از ته دل دعا می کنم که تو همه کنکوری های موفق بشن و بتونن غول کنکور (شوخی کردما حالا یه وقت هول برت نداره) رو از پا در بیارن.انشاالله
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رامینا عزیزم سلام
رامینا بگم خدا چکارت نکنه (با اجازه ات صمیمی شدم)پنجشنبه شهادت حضرت زهرا(س)که بود اصلا دلم نمیخواست خنده رو لبام بشینه همین جور هم شد تا شب وقتی اومدم سایت وقضیه نیمرو درست کردنت رو خوندم دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده.گلم امیدوارم که همیشه همین طور شاد باشی انشاالله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهر مهربانم سلام
عزیزم از آب و هوای اینجا نپرس که چی بگم تا دلت بخواد گرمه آفتابشم داغ تازه امروز هم که گرد و خاک بود من دیروز رفتم بیرون از عمرم پشیمون شدم اما با این حال نباید سپاسگذاری خداوند رو فراموش کنم خدا جون شکرت.راستی من تا قبل از اینکه شما بگید اصلا خودم رو جنوبی نمی دونستم آخه به کسایی که بند عباس و بوشهر و اون طرفا میشینن میگن جنوبی من نمی دونستم که ما هم جز جنوبیا به حساب میایم!!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دریای نازنینم سلام
من خوبم شما چطوری گلم؟
عزیزم خودم هم خوب می دونم که عملی نمیشه!!!!!!!!!!!!!
ممنونم که نظرت رو بهم گفتی.دریا جون انگار سنت خیلی برای همه مهم شده،من زیاد سر سنم حساس نیستم اما همیشه به مامان بزرگم میگم 20 سالمه آخه اگر راستش رو بگم دوباره گیر میده شوهر کن شوهر کن(با خنده)

1 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام…عمویییییییی جونم…عمو الان ساعت 5/11 شبه..داشتم درس میخوندم خسته شدم گفتم بیام اینجا روحیه بگیرم..
ااااااا سلااااااااااام حنانه جون…زود قضاوت نکن اتفاقا چند روز هی با خودم میگم حنانه کو پس؟!!منتظرت بودم مطمئن بودم میای خانومی..
توی کلماتت* معرفت *بود!یعنی تو ذهنت میگی آجی هات بی معرفتن؟!!ها ها ها ها؟؟(مدله سحرناز بخون!)
راستی بچه ها یه سوال فنی!!چرا توی این بازی بینه کلمات اکثر بچه ها *دریا* هم بود؟؟؟خیلی عجیبه واسم توی کلمات من ..حنانه..نیلوفر…سحر..شیوا…تینا…مهر..چرااااااااا؟(مدل خانوم جویکار بخونین!)
احیانا به علاقه ی عمو به این اسم برنمیگرده که نه؟؟خودم که اصلا به فکر دریا کوچولوی عمو نبودم شما چی؟
شما هم منظورتون دریا(همونکه توش آب داره!!!!)بود؟ :-)
وایییی شیرین خوشحالم که چیزیت نشده و به خیر گذشته زودتر اون کلید رو درستش کنین خب؟
عمویییییییییییییی عموووووووووووووووووووووووو جونممممممممم عمو نازهههههههه دلم تنگ شده ها!
مهربونا التاس دعا خیلی
(دخترتون)

2 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
گفت نام گل تو گفتم از آن بی خبرم
مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم
گر تو هم نام نگارت نبری نیک تر است
گر چو پروانه بسوزی وننالی هنر است
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نطر است
عشقبازی دگر ونفس پرستی دگر است
دیوان عماد خراسانی-ص213

2 06 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستهاي گل ودوست داشتني ام!
.
آجي سولمازم! خوشحالم اومدي توي بازي…..ممنون از اينكه شعرم رو خوندي ، اين لطف بي حدته كه از شعرم خوشت اومد وگرنه خيلي خوب نبود….موفق باشي گلم ! دوستت دارم
.
.
حنانه جونم! آهاااااااااااااااااااااااااااااااااي صدامو ميشنوي…..
من اينجام ……….كجارو نگاه مي كني؟!!!! من اينجاااااااااام…..بابا اينجام ….زير پاتو نگاه كن…..
آخيش ! من رو ديدي
ديدي بي معرفت ! ما زير سايه ات نشستيم ……تو ما رو فراموش كردي . هروقت دوست داشتي يك نگاه بندازي اينجا من هميشه هستم.دوستت دارم….
.
.
معصومه جونم! خوبي گلم ؟!! پيشنهادات قشنگ بود مخصوصا اولي كه عمليه ، اما دومي قشنگ وغير عمليه….
آخه دومي خيلي هزينه داره….راستي به سلامتي رفه بودي دنبال كار فارق التحصيلي ات!!!! ان شاء ا.. موفق باشي و به آرزوهاي قشنگت برسي.دوست دارت: سحر
.
.
شيرين جونم ! خدا را شكر كه سلامتي……بلا دور ……مواظب خودت باش ……دوستت دارم
.
.
مهر عزيزم ! يك علامت سوال توي ذهنم ايجاد كردي……تو ساكن كدوم شهر يا كدوم استاني ؟!!! آخه مي گي هزارن كيلومتر از بندر عباس فاصله داري و هنوز كنار دريا و كوهي……
با اين اوصاف بايد تو شمال كشور باشي…….!!!!!! شايدم بيخ گوش مني ، رو نمي كني……(شوخي)
دوست داشتي بهم بگو كجايي هستي……دوستت دارم
.
.
سميه جونم ! سلام عزيزم! دوستت دارم وهميشه به يادتم….وقتي مياي كامنت مي نويسي خوشحال ميشم.
دريا جونم! خوش باشي گلم! دوستت دارم.
.
اللهم عجل لوليك الفرج
اللهم صل علي محمد وآل محمد وعجل فرجهم

2 06 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به سبزي طبيعت بهاري به دريادل آشنايم!
براي گفتن كلامي نيومدم…..اومدم بشينم پاي حرفهاي زيباي تو . اومدم سكوت كنم …. و تو مثل هميشه حرفي بزني كه در جهت تو حركت كنم….
مي بيني ! دوباره صداي امواجم رو خاموش كردم…..آهسته اومدم تا صدايي اين سكوت رو خراب نكنه. اما باز اومدم حالا چه فرقي داره پرخروش بيام يا آرام و آهسته ؟!!!!!
من فقط زماني پرخروش به سمتت حركت مي كنم كه صداي امواج زيبا و بلندت من رو به سمتي حركت ميده…. وكم كم اين امواجم كوتاه وكوتاه تر ميشه تا آرام آرام به سمتت بياد و به احترامت كنار دل درياييت بشينه….و منتظر بمونه شايد صداي امواج آهنگين و قشنگت اون رو به حركت در بياره…..
حالا همه جا سكوته ، ماه وستاره ها خيره به زمين موندند …..پرنده ها سر شون رو گذاشتند لاي بالهاي رنگارنگشون و به خواب رفتند……دنيا غرق سكوته ….!!!
شايد منتظرند تا صداي امواج تو رو بشنوند…..من هم اينجا نشسته ام ، در نزديكترين نقطه ! و با نگاهم بهترينها را از خدا برايت طلب مي كنم….باران لطفش را……
من منتظرم….!!!!
آرزومند آرزوهايت: سحر – گيلان

2 06 2009
سولماز نوری

((بنام نامی یار…چشمه نور…دوستدار آل رسول……))

سلام سلام بچه ها…چطوره حاله شما؟؟سلام سلام بچه ها…اومدیم پیش شما….
هیییییییییییییییییییییی…یاد شما افتادم عمو….ای وای ببخشید عمو جونم اول سلام بعد صحبت مگه نه؟؟خب حالا از اول…سلام سلام آی عمو…چطوره حالت بگو؟؟ :-)
عمو جونم یادتونه موقعی که برنامه داشتین ، گاهی اوقات اون شعر بالایی رو می خوندین؟؟یادش بخیر :-(
ولی دیگه اشکال نداره چون انشاالله تا چند روز دیگه برمیگردین و این دلتنگیها و غصه ها و گریه ها و اینا تموم میشه….هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا :-)
عمو جونم اینبار حرف زیادی واسه گفتن ندارم (الان عمو تو دلش میگه:خدا رو شکر!! :-) )اومدم دست نوشت دیدم به به نظرات زیاد شده…بعد خوندمشون دیدم آجی های گلم همشون خوشگل نوشتن
از اونجایی که بنده حقیر نیز در این امر بسیار حسود تشریف دارم :-) فوری شروع کردم به نوشتن تا بگم: آی ملت منم هستم هاااااااااااااااااااااااااا :-)
ولی عمو جدی جدی این دست نوشت حسابی گل کرده ها…بزنم به تخته چشم حسودا کور :-) مثل این مادر بزرگا حرف می زنم…فکر کنم دچار پیری زود رس شدم
خدا منو ببخشه :-( به ژاله بند کردم که جای مادر بزرگمه آهش منو گرفت… :-( ژاله من پشیمونم دعا کن دوباره جوون بشم….وای عمو صحنه ای که تو فیلم یوسف پیامبر اتفاق افتاد تکرار شد!! من جوون شدم هوراااااااااااااااااااااااااااا :-) :-) ;-)
عمو می دونین چیه؟؟تو این چند هفته اخیر با اجازتون من و آجی ژاله گرامی (خانوم عزیز ;-) ) کلاسمون رو بردیم بالا و سطحمون از جوجه به جغد ارتقاع پیدا کرده….
حالا ژاله رو نیی دونم اما خود من مثلاااااا کمتر از 23 یا 22 روز دیگه کنکور دارم :-( (واااااااااااای عمو تو رو خدا دعامون کنین) شبا درس می خونم روزا می خوابم…البته زیادم نه ها…یه 3 یا 4 ساعتی بیشتر وقت استراحت ندارم….عمو نیی دونم چرا امسال اینهمه استرس به جونم افتاده….من تابحال واسه دادن امتحان اینهمه استرس و هیجان نداشتم…نیی دونم چرا امسال اینجوری شدم….
فکر کنم سر جلسه کنکور از شدت هیجان غش کنم :-( وااااااای عمو تو رو خدا دعامون کنین…الان اشکم درمیاد….تازه عمو با دادن کنکور که راحت نمیشم که…یه کنکور دیگه هم درپیش دارم که 2 مرداد برگزار میشه…یعنی تا وسط تابستون دلهره و استرس….یعنی بدبختی…یعنی بیچارگی…دیگه چی بگم واستون…؟؟دلم خونه :-( حالا باز جوگیر شدم ها….ولی عمو تو رو خدا واسم دعا کنین….خیلی می ترسم عمو…میترسم یه موقع زبونم لال خدایی نکرده خدا اون روز رو نیاره قبول نشم…اون موقع می دونین چی میشه؟؟….واااااااااااااااااااااااااای……چی میشه؟؟؟هیچی نمیشه :-) ولی چرا یه چیزی میشه اونم این که من دیگه زنده نمی مونم…منظورم واسه دیگران بود که طوری نمیشه…. :-(
حالا از بحث کنکور بیایم بیرون که دیگه فکر کنم بهش آلرژی پیدا کردم آخه تا اسمش میاد یه جوری میشم…نیی دونم چرا اما به شدت استرس می گیرم…عمووووووووووو چرا من اینجوری شدم :-(
بازم میگم تو رو خدا حتما واسم دعا کنین باشه؟؟ممنونم
عمو به این آجی ژاله خانوم هم بگین با من آشتی کنه…خودش میگه باهات آشتیم اما من می دونم که اینطوری نیست..داره تلافی میکنه…می خواد منو دق بده…به خدا من گناه دارم.. :-(
چقدر من حرف زدم مگه نه؟؟ :-) مثلا قرار بود کم بحرفم و زودی برم…خودمم دارم میگم مثلا!!خب دیگه عمو جونم بیشتر از این وقت شما رو نمی گیرم…بهتره برم سراغ آجی های گلم…دوستون دارم اندازه تمام دنیا…….همیشه ی همیشه ی همیشه هم شازده کوچولوی من باقی بمونین باشه؟؟

دست علی یارتون…..خدا نگهدارتون……بازم میام پیشتون
تا بعد……………………………………………………………..یا حق
_______________________________________________________________________________

دریای نازنینم سلام…آجی گلم ممنون که راجع به نقاشیم نظر دادی…آره عزیز دلم منم رشتم گرافیکه ، اما به جان خودم من به خاطر عمو این رشته رو انتخاب نکردم….آخه تا میگم رشته ام گرافیکه همه همین فکر رو می کنن…اما من از موقعی که پنجم دبستان بودم و فهمیدم انتخاب رشته چیه ، چون نقاشی کردن رو خیلی دوست داشتم با خودم گفتم حتما حتما می رم رشته گرافیک…اینا رو واسه این گفتم چون فکر کردم شاید تو هم همین خیال رو کنی…به هر حال ببخشید اگه توضیح اضافه دادم…از لطفت هم خیلی خیلی ممنونم….دوست دارم..فعلا
تا بعد……………………………………………………………..یا حق
:-) ;-)

2 06 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
بچه ها سلام
.
بچه ها مجــــله مشـــق آفــتــــاب رو بگیرین مصــــاحبه عــــمــــو رو داره مــــاله شـــنبه 9 خـــــرداده
.
من خودم هنوز نگرفتم یعنی هنوز اینجا نیومده باز خدا رو شکر میاد و گرنه دق میکردم

2 06 2009
معصومه ی منتظر حاجی

دردم از یار است و درمان نیز هم **** دل فدای او شد جان نیز هم
حاج داریوش فرضیایی عزیزم سلام
مهربونم اومده بودم تا ازتون کلی گلایه کنم،بگم شما چرا اصلا به خواسته های ما اهمیت نمی دید چرا هر چی ما میگیم لطفا برامون این کار رو بکنید اون کار رو بکنید شما بهمون توجه نمی کنید چرا جواب سوالاتمون رو نمیدید و کلی گلایه دیگه اما پشیمون شدم دیدم شما با مهربونی تمام برامون دست نوشت می ذارید و برامون از خاطراتتون و جاهایی که رفتین می نویسید و بعد با مهربونی بیشتری عکسای جدید و قشنگ برامون می ذارید.شما همه این کارها رو انجام میدید و تک تک ماها رو خوشحال می کنید در صورتی که می تونستید هیچ کدوم از کارها رو انجام ندید و ما رو کاملا بی خبر و منتظر بذارید الان که می فهمم شما مهربون تر از اون چیزی هستید که همه ما فکر می کنیم و حالا دلم می خواد با صدای بلند داد بزنم مهربونم دلم حسابی برات تنگ شدههههههههههههههههههههههههههههه
خب حالا که یه خورده سبک شدم بذارین در مورد این چند روز صحبت کنم باشه
حاجی گلم جاتون خالی امروز صبح بابام نون سنگک(البته سنگکای اینجا به خوبی تهران نیست)خریده بود،من همیشه باید صبحانه ام رو بخورم بعد به قدری زیاد می خورم که دیگه میگم تا شب هیچی نمی خورم الان هم دارم از خوردن صبحانه زیاد دارم خفه میشم.
دیروز حسابی دلم براتون تنگ بود(الانم هست) بعد یکی یه چیزی بهم گفت با اینکه یه خرده ازش رنجیدم اما زدم زیر گریه حالا گریه ام از سر دلتنگی شما بود همه فکر می کردن از دست اون ناراحتم………
یکشنبه هم که رفتم دانشگاه،شنبه ام که هیچی اما جمعه جاتون خالی ساحل اینا اومدن خونمون حاجی خیلی خوش گذشت مامانم واسه نهار شامی کباب درست کرد من و ساحلم هی رفتیم و شامی کبابا رو ورداشتیم خوردیم ساحل می گفت خاله بیا همشون رو بخوریم واسه بابا حاجی (بابام رو میگه)اینا هیچی نذاریم آخر سر هم که می گفت خاله بریم قابلمه اش رو بیاریم.ظهر هم که با هم بالا بلندی بازی کردیم،عصر که دیگه اوج بازیمون بود حالا حاجی بگین چه بازی نمی دونین خب باشه خودم میگم موش و گربه آهنگ موش و گربه شما رو می خوندیم و دنبال هم دیگه می دویدیم «گربه اومد وای وای چه بد چه بد های های گربه بدو و موش بدو چه بازی قشنگیه گربه میشی یا موش تو» حاجی این قسمت آهنگتون دقیقا مثل خودتون می خوندم اصلا یه لحظه خودم هم موندم که چقدر شبیه شما می خونمش!!!!!!!!!!!!عصر خواهرم داشت سالاد درست ساحل خورد گفت خوشمزه است یاد اون پیام بازآموزیتون افتادم که با امیر محمد بودین می گفتین یه جویدن دو جویدن…………بعد ساحل خواست بره با خواهرم مغازه من بهش گفتم بای بای بعد اون گفت وای وای بای بای د بسه دیگه آقا یاد پیام بازآموزی رو که با وستا داشتین افتاده بود.
حاجی امیر ارسلان هم که باید بودین و میدیدین چهارشنبه که رفته بودیم خونه اشون وقتی برگشتیم بابا گفت ارسلان داره کم کم شیرین میشه من چون همش داشتم با ساحل بازی می کردم و اصلا به ارسلان توجه نکرده بودم متوجه منظور بابا نشدم روز جمعه که باهاش بازی کردم تازه فهمیدم منظور بابا چی بود ماشاالله همچین می خندید و اقو اقو می کرد آدم دلش می خواست بخوردش.
مهربونم این چند وقته که شما نیستن از زور ناراحتی هی راه میرم چیز می خورم خودم میدونم که زمان ناراحتی نباید چیزی خورد اما خب چکار کنم پارسال رفم مسافرت برای همین تحمل دوریتون راحت تر بود کاش حالا امسال هم می رفتم سفر تا شاید روزها زودتر بگذره آخه هوا اینجا خیلی بده اصلا نمیشه بری بیرون اگه برم بیشتر کلافه میشم خب به خاطر همین مسائلی که گفتم الان یه خرده چاق شدم حوصله ام هم نمیشه ورزش کنم پیش خودم فکر می کردم اگر هر روز همینجوری با ساحل بازی کنم خوبه حتما لاغر میشم بعد دوباره یاد برنامه شما افتادم همون پیام بازآموزیه که شما یعنی چاق بودید بعد از دوستی با امیر محمد لاغر میشدید…………….
حاجی ببخشید خیلی صحبت کردم آخه حرفای چند روز بود که دوست داشتم بهتون بگم ممنون که تحملم کردید.

دلم رو به تو دادم از این دوستی چه شادم*چه باشی چه نباشی می مونی تو بیادم*میون همه خوبا تو ای که بهترینی* اگه هر کسی بیسته تو بیست صد آفرینی.

دوستدار ابدیتان معصومه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر نمی کردم که خانم جوکار دیدگاه هم رو تایید کنم حاجی دیشب یه خرده گیج می زدم نتونستم خوب منظورم رو برسونم فقط می خواستم صادقانه احساستم رو بیان کنم ببخشید اگر بیانم خوب نبود شرمنده.

2 06 2009
تينا

به نام خداي دوست داشتني
سلام :
سلام به عموي ناناز خودم كه خيلي خلي دوسش دارم ….. و يه سلام به آجي هاي گل ودوست داشتني
:-) :-) :-) :-)

حنانه جونم كي گفته ما تورا فراموش كرديم هان … نه عزيزم :-) :-) :-)

عمو جونم الان تازه حدود نيم ساعت از مهد امدم و يه عالمه خسته خسته هستم امدم اين جا ببينم چه خبر
به قول آجي ژاله انرژي بگيرم كه انرژي گرفتم :-) (راستي عمو گفتم خسته هستم نه از مهداز دست اين ماشين ها و اين ترافيگ و مخصوصا اين گرما ) :-*
عمو دلم براتون تنگوليده پس كي ميايي ، عمو جونم دلمون آب شده ها …!
عمو ما منتظرديدارتون هستيم به همين زودي ها :-)
دستتون دارم اندازه تمام سياره هاي آسمان .
(برادرزاده شما تينا )
***********************************************************
راستي آچي ژاله كه من الهي فدات بشم نه عزيزم من هم دريا كه توش اب داره را گفتم (شمال) :-)
راستي آجي سولماز جونم چه خوشگل كشيدي هم عكس خودتو هم عكس آجي ژاله جون را ، يه چيزي بگم
اجي جونم من نقاشيتو قاب كردم گذاشتم ش روبه روي تختم تا وقتي صبح از خواب بيدار ميشم شما تا دوتا آجي فينگيلي خودمو ببينم كه الهي من فدايت دوتا اجيم بشم .دستتون دارم اندازه دريا.

2 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام عموییییی
ای خداااااااااااااااااااا من چکار کنم از دست خیالبافی های این آجی سولماز؟بابا جان من چجوری بگم قهر نیستم؟!(قالب وبمو اگه میگی چرا عوض شده بود خودمم خبر نداشتم تا نظرت رو خوندم سکته زدم دیدم بلهههههههه قالبی که اینقد دوسش داشتم پریده!اما الان درستش کردم.)
عمویی خوشم میاد خدا یه آجی بهم داده که لنگه خودمه!!من خودم زیاد فکر میکنم و با کمترین تغییر توی رفتار دوستام یا..دلم میگیره میگم حتما ازم ناراحته!بعد که حسابی مثله سولماز که الان داره منو دق میده ،بقیه رو دق دادم و جیغشون رفت به آسمون هفتم خیالم راحت میشه که نه!ازم ناراحت نبودن!من اونجوری حس کردم !آجی به جان خودم میمیرم برات!!!!!خوبه؟کچلم کردی! دیگه راضی شدی؟! :-)
آره واقعا!عمو ما جغد شدیم!شبا بیداریم صبحا خوابیم!
**توجه توجه***بچه های کنکوری رشته ی تجربی اگر شیمی پیش دانشگاهی چاپ سال 87_86 رو واسه کنکور میخونید حواستون باشه شیمی چاپ جدید یه قسمتش تغییر کرده..شکل مربوط به هیدروژن دار شدن اتن تغییر کرده خیلی هم مهمه..کتاب جدید رو حتما بخونید..توی تست ها هم این قسمت با توجه به کتاب قبلی سوال اومده اما کتاب تستای امسال عوض شدن..خلاصه اینکه حواستون باشه.
(دخترتون)

2 06 2009
سولماز نوری

((بنام خدای مهربونم….))

به به به به سلام عمویی جونم..سلام شازده کوچولوی مهربونم… :-) خوبین عمو جون؟؟وای عمو تو رو خدا ببخشید…اینبار به جان خودم قول میدم کمه کمه کم حرف بزنم که ناراحت نشین باشه؟؟
:-( عمویی جونم خوب چی کنم دلم زود به زود تنگ میشه :-( حیف که اینجا شکلک گریه نداریم و الا فکر کنم دست نوشت رو آب می برد….
می دونین چیه عمو؟؟آخه ممکنه باز دچار بدشانسی بشم و باز اینترنتمون قطع بشه…اونوقت من می مونم و یه عاااااااالمه دلتنگی واسه اینجا…
عمو حالا حالاها که نمی بینمتون…تنها دلخوشیم اومدن به اینجاس…حرف زدن با شما و با آجی های گلمه :-( عمو اینقدر دیشب کنکور کنکور کردم که دیشب خواب کنکور رو دیدم :-( وای خدا نکنه…می دونین تو خوابم چی شده بود عمو؟؟سر جلسه نشسته بودم و هیچی یادم نمی اومد..داشتم می مردم :-( اینقدر گریه کردم تو خواب…وقتی هم بیدار شدم دیدم بالشم خیس شده….(شانس آوردم تو اشکام غرق نشدم :-) ) ولی عمو می گن خواب خانوما چپه…منم می دونم که قبول میشم مگه نه عمو؟؟
شمام واسم دعا کنین هاااااااااااااااا باشه؟؟ممنون عمویی جونم…؟؟ممنون خیلی خیلی ممنون…راستی عمو جونم دیروز دوباره نشستم و یه چندتا از برنامه های قدیمیتون رو نگاه کردم…
اون قسمتی که رفته بودین اردوگاه رامسر بعد کنار دریا چادر زده بودین و با بچه ها تو ساحل کلی بازی کردین..اون قسمتی که رفته بودین آسایشگاه جانبازان ، روز جانباز بود…یادتونه عمو؟؟ اون قسمتی که رفته بودین روستا ، بعد اون مادربزرگ و پدربزرگ با نمک شما رو جای پسرشون اشتباه گرفته بودن و اسم شما رو گذاشته بودن طغرل…یادتونه عمو؟؟عمو آخر این برنامه ای که رفته بودین تو روستا به آقای تهیه کننده گفتین:تهیه کننده من دیگه اینجا موندگار شدم…آ حالا قدرمو بهتر میدونی…اگه می خوای برگردم باید خودت پاشی بیای اینجا دنبالم…شاید دلم به حالت سوخت و برگشتم…البته شاید ها
بعد به راننده تون گفتین برو..ایستگاه چهارم پیاده میشم..می دونین ماشینی که توش نشسته بودین چی بود؟؟فرقون بود عمو :-)
وای عمو یه چیز دیگه رو هم نگاه کردم…روز اولی که امیر محمد اومده بود تو برنامه…وای که چقدر گوگولی و بانمک بود (البته الانم هست ها ;-) ) عمو قد یه جاسویچی بود…از جاسویچی هم کوچیکتر…
روز اول مهر سال 1384 ، اول مهر افتاده بود جمعه…شمام قرار بود اون روز آخرین برنامه تون رو اجرا کنین و بعد خداحافظی کنین تا اول ماه رمضان….
اون موقع امیر هنوز نقش آدم بزرگا رو بازی میکرد…منظورم همون مش رحیمه…موضوع برنامتون بیشتر واسه کلاس اولیهایی بود که روز اول میرن مدرسه و گریه می کنن
بعد شما از مش رحیم خواستین نقش یه بچه رو بازی کنه که روز اول مدرسه اومده و همش گریه می کنه خودتون هم شدین معلم….وای که چقدر قشنگ بود
یاد همشون بخیر………قبل رفتنم اجازه بدین تو بازیه آجی ژاله شرکت کنم و دیگه بعدش قول میدم که برم…:
3..2..1..شروع: گلاب ، شوله زرد ، نذری ، نون ، صبحانه ، خیار ، گوجه سبز ، عمو پورنگ ، توت فرنگی ، آجیل ، کرگدن!!!! ، نوشابه ، دوغ ، ریواس ، ژاله ، تمشک ، زرشک ، آلوچه ، ساحل ، معصومه :-)

خب دیگه عمو جونم من دیگه می رم…می دونم بازم مثل همیشه برخلاف گفته ام زیاد حرف زدم…تو رو خدا ببخشید عمو…از ته ته ته ته ته ته دلم دوستون دارم:
دوست دارم قد یه رنگین کمون…..رنگ و وارنگ مثل خودت عمو جوووووووون
مثل همیشه هم میگم که قول بدین تااااااااا همیشه شازده کوچولوی من باقی بمونین باشه؟؟مراقب خودتون هم باشین…

دست علی یارتون……..خدا نگهدارتون……….اگه عمری باقی بود…..بازم میام پیشتون
تا بعد…………………………………………………………………………..یا حق

2 06 2009
سولماز نوری

بنام خدا

دوستای گلم یا بهتره بگم آجیهای نازنینم سلااااااااااام…خوبین ، خوشین؟؟خدا رو شکر

1- معصومه گلم سلام..خیلی خیلی ازت ممنونم به خاطر لطفی که به من داری..و ممنون از اینکه در مورد نقاشی و همینطور شعرم نظرت رو گفتی..خوشحالم که خوشت اومده…
اما در مورد خواستت..گلم متاسفانه باید بهت بگم این برنامه عمو مربوط به تیر 84 هستش و سروش سیما برنامه های سال 84 به اون طرف رو نمیده..نمی دونم چرا..اما خودم چند وقت پیش می خواستم یکی از برنامه های عید سال 84 رو بگیرم ، وقتی زنگ زدم گفتن فقط برنامه 85 به این طرف رو میدن :-(
اگه می بینی منم دارم واسه اینه که همیشه برنامه های عمو رو ضبط میکنم…حالا اشکالی نداره میشه یه کاریش کرد..اگه سروش سیما برنامه اش رو نمیده سروش سولماز که میتونه بده ها؟؟ :-) تو می تونی از یه طریقی آدرس خونتون رو به من بدی تا من خودم این برنامه رو واست تبدیل کنم و بفرستم
البته گلم اینو هم بگم که باید یه کوچولو صبر کنی چون نزدیک کنکوره فعلا انجام دادن این کار واسم مقدور نیست…اما قول میدم بعدش حتما برات انجامش بدم… ;-)
چطوره؟؟ اگه راضی هستی حتما بهم اطلاع بده باشه؟؟ :-) بازم ازت ممنونم
_____________________________________________________________________________

2- سحر نازنینم سلام…عزیزم من هیچ تعارفی باهات ندارم..اونچه که گفتم از ته دلم گفتم..واقعا شعرات رو دوست دارم و به نظرم تو یک هنرمند واقعی هستی…همین که تونستی به این سرعت نوشته عمو رو به شعر تبدیل کنی نشون میده که چقدر هنرمندی….
باز هم از شعرای قشنگت واسمون بنویس…مطمئن باش یکی از مخاطبان اصلی شعرات من هستم…و واقعا هم از خوندنشون لذت می برم…دوست دارم با جون و دل :-)
_____________________________________________________________________________

3- دریا جونم سلام…ممنون که مجله جدید رو بهمون اطلاع دادی…اما گلم من رفتم مجله فروشی همچین مجله ای ندیدم…نمی دونم شاید هم هنوز نیومده…تو نمی دونی عکس عمو رو جلدش هست یا نه؟؟اگه آره میشه بگی چجوریه؟؟
می خوام برم بهش بگم اگه اومد واسم نگه داره..ممنون گلم یه دنیا ممنون…………….خیلی خیلی دوست دارم :-)
_____________________________________________________________________________

4- خانوم جویکار عزیز از شما هم خیلی خیلی تشکر میکنم به خاطر زحمتی که میکشین و مثل همیشه هم بهتون میگم : خدا قوت :-)
______________________________________________________________________________

آجیهای گلم همتون رو از ته ته ته دلم دوست دارم و براتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم…. :-) فعلا

دست علی یارتون….خدا نگهدارتون….اگه عمری باقی بود….بازم میام پیشتون
تا بعد……………………………………………………………………………یا حق

2 06 2009
پريسا

زندگی خالی نیست :
مهربانی هست ، سیب هست ،
ایمان است .
آری .
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .
سلام به بهترين عمو ؛عموپورنگ.
لطفا به وبلاگ من هم سري بزنيد.

2 06 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
وای عمو همش یه روز نیومدما ولی چه قدر دلم تنگ شد . :-(
جالبه ولی الانم که اومدم نمیدونم چی بنویسم .
******************

آجی معصومه من فکر میکردم شما هم کنکوری هستی ولی دانشگاه میری .پس خیلی کوچولویی هنوز ..آفرین بهت تبریک میگم . :-)
******************
آجی حنانه ما که فراموشت نکردیم که خب خودت دیر میای .ما هممون دوستت داریم .امیدوارم موفق باشی عزیزم :-)
*******************
آجی سولماز منم نقاشی تو دیدم .عمو رو که خیلی خوشگل کشیده بودی .از سبک کارت خوشم میاد :-)
ژاله رو هم که دیگهههه وااااااااای از خنده مردم . :-) فکر کنم خیلی شبیه خودش کشیده باشی .:-)
************
آجی ژاله راست میگیاااا ولی من منظورم دریا که توش آبه بود … :-)
********************
آجی دریا منونم که خبرمون کردی ..برای مجله . :-)
خب عمویی من دیگه رفتم .دوستت دارم .دلمم خیلی تنگ شده دیروز دیگه نمیدونستم ازدل تنگی واقعا چی کار کنم . :-(
به امید دیدار

2 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام سلام
عمووووووووووووووو وبلاگم قالبش یهو پرید بعد اون آهنگ آقای خواجه امیری هم همینطور.. :-( اما اما
امااااااااااا!عمووووو بچهههههههه ها!وقت داشتین به وبلاگم سر بزنین و آهنگشو گوش کنین واییییییییی بلاخره پیداش کردم…عمو دارم ذوق مرگ میشم!!!امیدوارم شما هم دوس داشته باشین..
خدا رو شکر کد قالب رو داشتم دوباره گذاشتمش..سولماز جونم ببخشید واقعا خودمم خبر نداشتم آجی.

http://amoovamehraboonihash.blogfa.com

(دخترتون)

2 06 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به آبجیای ناز نازی خودم
.
حنانه گلم!
.
بابا این چه حرفیه مگه میشه آدم دوستاشو فراموش کنه تازشم ما که اینجا با هم دوست نیستیم…..ما آبجیای همدیگه هستیم….اینم به خاطر وجود عموئه….به قول آبجیم *گل عمو*….عزیزم ما همگی دوستت داریم…..اگه اینجوری به فریاد زدن ادامه بدین ما هم گوشامون به صداهای بلند عادت میکنه دیگه صداهای آروم رو نمیشنویم(درست مثل پیام بازآموزی که عمو اینا پخش میکردن)
.
معصومه گلم!
عزیزم من به هیچ وجه سر سنم حساس نیستم من اینجوری شوخی میکنم که حال و هوامون عوض شه… چون همه می دونن که من 10 سالمه!(همون 92 سال!)….باز برگشتیم سر جای اول…..هه..هه..هه..مگه اینجا همه سن همدیگرو میدونن؟…
.
سحر گلم!
ممنون که به یادم بودی….منم برات آرزوی موفقیت و آرامش میکنم….منم دوست دارم عزیزم!
.
سمیه گلم!( آبجی بزرگه! )
دلم برات تنگ شده آبجی بزرگه….به حرفات خیلی عادت کردم….از وقتی شما ها آبجیای بزرگ در مورد تجربه هاتون حرف زدین منم دارم اونا رو حس میکنم…..بابا ما رو تنها نذار یه دفه دیدی دق کردیمااااااااااااااااا…. راستی آبجی بزرگه من یادم نمیاد که ژاله جون بگه که آخر نوشته هامون صلوات بنویسیم ، نه اینکه من آلزایمر دارم برا همین….حالا که شما یادآوری کردین این کارو میکنیم ….دوست دارم عزیزم!
.
شیرین گلم!
بابا مراقب خودت باش….تو چرا با برق سر و کله میزنی….اونو بده بابات درست کنه دیگه….اصلاً میخوای من بیام درستش کنم(البته من فقط بلدم قطعی دوشاخه رو درست کنم این کلید برقه! پس نمیشه) بابای من تو این جور کارا استاده….هر چی خراب بشه درست میکنه عین روز اولش…..حالا یه لطیفه در این مورد بهت بگم که این برق گرفتگی یادت بره!
**يکي رو برق 3 فاز مي گيره پرت مي کنه ، بلند مي شه مي گه : اگه مردين يه فاز ، يه فاز ، بياين جلو**
.
ژاله گلم!
بابا چرا عصبانی میشی خب کشیده که کشیده….همه آبجیا بین خودشون همچین چیزایی دارن….همین آبجی خودم که براش میمیرم بهم میگه » جوجو » منم خیلی خوشم میاد ، اصلاً خودم بهش میگم که اینجوری بهم بگه….یا میگه » الی کچل «…..حالا چرا این؟….. برا خودش قضایایی داره….
.
مهر گلم!
امیدوارم تو هم تو کارات موفق باشی….دوست دارم عزیزم!
……..*****اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*****…….

2 06 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلااااااااااااااااااااااااااام ..عمویی شادکنید من اومدم (بروزنه بچه هاشادی کنید عید اومده)خب عمواگه خودم خودمو تحویل نگیرم هیچکسی تحویل نمیگیره که..عمویی خوبید ؟معلومه که خوبید بخاطره اینکه اینهمه بردارزاده گل دارید به جز من که خاریم وسطه اینهمه گل(به به چقد ادبی شد)…بچه ها عمو تومجله مشق آفتاب گفته نیمه دوم خرداد میاد….عموجون گذشته خیلی خوب بود عمویادته،عمویادته شعره درقندونه قدیمازودبه زود میخوندی؟..بعده یه مدت این شعرهایه جدیداومد…بعدش یه مدت اون کلیپ اولیتون پخش میشد بعد این دومیرو ساختید…وای الانم که کلا نه کلیپ نه زنده هیچکدومش درکار نیست..ولی خب بلاخره وقته اهدایه جوایزم میرسه مجبور میشید برایه من بخونیدش….عمویی نیلوفر اسپانسر مالی برنامتونه آخه قراره تابستون برام درقندونوبفرسته؟؟؟؟البته عمویی مهربونم میدونی درقندون کی خوبه؟وقتی با لبه خندونه عمویه مهربونم همراه باشه…منم بازی میخوام..عمو..خدا ،عشق ،امام زمان ،ژاله ،نیلوفر مهدی(دادشم)، مامان ،پزشکی ،عموییییییییییی ،تهیه کننده ،شیوا.خداد(اسمه مرغمه)،پشمک(اسمه عروسکمه)،بارون ،آقای بهجت ،بستنی قیفی ،جوراب ،پفک(بداموزی داره سانسورش کنید)،مهربونی درقندووووووووون لب خندوووون..

2 06 2009
نرگس احمدی

عموجون بااجازتون ازاینجااز آبجی زهرایه گلم وآبجی سحر که واسم دعا کردند یه دنیا تشکرکنم ممنووووووووووووون آبجیایه گلم. بازم برام دعاکنید خواهش میکنم …از آبجی شیواهم ممنونم…عمویی منم جمعه بعدازمدتها رفتم امامزاده شهرمون واسه آبجیا دعاکردم از امامزده سیدابراهیم خواستم واسه همه آبجیام دعاکنه… راستی عمویی میبینم که امیرمحمد مثله من پرسپولیسیه ….قرمزتههه…عموجونم دوست دارم خیلیییییییییییی زیاد بیشتر ازازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین تاابد عمویه مابمون…خب دیگه عمویه مهربونم دست علی یارتون خدانگهدارتون توقلبه مامیمونه امیده دیدارتون*نیمه دوم خرداد*خدایابه حقه حضرت زینب (سلام الله علیها) ظهوره آقامون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)رو نزدیکتربگردان*اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

2 06 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره……

اختیار داری سحر جان شما رو چشم من جا داری.

ژاله یادته تا حدودای عید بود دوستامون زیاد نبودن دریا بود سحر بود نیلوفر بود یادته چقدر

نوشته های سحرو دوست داشتیم؟؟؟یادته مرکز نگه داری؟؟؟؟؟ از همون موقع ها بود شروع

کردیم به ارتباط برقرار کردن بیش تر اما خدا رو شکر دوستای

خوبمون زیاد شدن من فقط می خواستم بگم خیلی بی معرفتی(شوخی کردم) .من از هر

کدوم از کلمه هایی که نوشتم منظور داشتم گلم.راستی من منظورم از دریا همون دریایی بود

که توش پره آبه.

2 06 2009
دریا

عمویی اینم شعر سهراب که می گفتم:
نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان دادسپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبیست
می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ سر بدر می آورد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست?

2 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
من مایه امان اهل زمینم چنان که ستارگان مایه امان اهل آسمانند.
بحار-ج78-ص280

2 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
زعشق هر چه سرایم تویی
توروح مهری ومعنای عشق تام تویی
پیامبر اکرم (ص)درباره خداوند می فرمایند:تو کسی هستی که سیاهی شب و روشنایی روز ونور ماه وشعاع خورشید وصدای شرشر آب وحرکت برگ درخت برایت سجده می کنند.
سلام آقای فرضیایی
دعا کنیم عزیز ترینم خداوند با تمام قدرتش دعامون مستجاب می کند. به امید لطف او…

3 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام سلام..
عموییییییییییی امشب توی اولین برگ از دفتر عموپورنگیم نوشتم(دفتری که آجی شیوای مهربونم واسم فرستاد و عکسه شما و امیر روشه)این دفتر رو گذاشتم واسه خاطرات قشنگ عموپورنگی از امشب تااااااااااااااااااااااا وقتی زنده ام :-) عمویی جونم امروز بعد از درسم شعراتونو گذاشتم با صدای بلند..هر حرکتی شما انجام میدادین منم ایستاده بودم جلوی رایانه و باهاتون میخوندم و میپریدم و تکرار میکردم…اینقدررررر کیف داد عمو!خوش به حالم!از این طرف نگاه کن،در قندون،اردک تک تک(عشقه من)،
بچه ی خوب و مهربون و…رو نگاه کردم.عمویی جونم خواهش میکنم توی سری جدید اردک تک تک و در قندون رو زنده بخونین با همون حرکات عمو دستتونو همونجوری شبیه اردک کنین..باشه عمو؟
راستشو بخواین من از این حرکتا دستتون یه خاطره ی قشنگ دارم که هر وقت اومدم تعریف کنم موندم چجوری بگم!آخه سخته!عمویی وقتی من 4 سالم بود و آجی سحرم 8 سالش بود خیلی با هم بازی میکردیم بینه بازی هامون سحر با کاغذ یه چیزی درست کرد که با دو تا انگشتش باز و بسته اش میکرد و میومد به طرفه من و میخوند:بیا بغلم عزیزه دلم/ بیا بغلم عزیزه دلم…من ذوق کردم..اما اون کاغذ خراب شد غصه ام گرفت اما سحر واسه اینکه خوشحالم کنه همون حرکت رو با دسته خالی انجام داد…یواش یواش دیگه دسته آبجیمو فقط دست نمیدیدم..حالا دیگه دستشو شبیه وقتی که شما اردک تک تک میخونید میکرد و من با دستش بازی میکردم آبجیم صداشو تغییر میداد..بعد این دست تبدیل شد به بچه ی یکی یه دونه ی من پشت دستش صورت بچه ام!بود ساعدشم تنش بود اما دست و پاشو خودمون تصور میکردیم!کچل بود(نا سلامتی دسته آجیم بود!)اما من موهاشو توی ذهنم خرگوشی میبستم و دامن پرچین تنش میکردم گاهی هم واقعا لباسای عروسکامو درمیاوردم و تنه بچه ام(دسته آجیم)میکردم…ناز میشد بوسش میکردم خدا میدونه طی این بازی من چند میلیون بار دسته آجی سحرمو بوسیدم و چند بار وقتی بچه ام به حرفام گوش نمیکرد میزدمش…گاهی سحر حسابی لجمو درمیاورد و بچه ام بدترین بچه ی روی زمین میشد و من خیلی حساس بود اینقد میزدمش که یهو جیغه آجی سحرم میرفت هوا!که: دیوونه این دسته منه چیکار میکنی!! دستش سرخ میشد…منم دلم میسوخت میدیم وای وای وای وای دسته سحر بیچاره رو داغون کردم!!اسمه بچه امو گذاشتم نازنین!!!خب نکته ی جالب این بود که این بچه با گذشت زمان بزرگ نشد و همونی بود که من میخواستم!همیشه در حال رفتن به مدرسه ابتداییه!!خب حالا یه چیز بگم؟!این نازنین هنوزم بچه امه با همون صدا!!14 ساله این بازی ادامه پیدا کرده حتی الان که آجی سحرم دانشگاهه و نازنینه منو همراه خودش برده!!تلفنی با نازنین صحبت میکنم..گیجتون کردم؟تموم تلاشموکردم درست توضیح بدم! :-( راستی توی همون 4_5سالگیم آجیم با دستش شکلای مختلف ساخت و اسم واسشون گذاشتیم و اسمه من مریم خانوم شد!(چون اسمه مامانم مریمه توی بازی هام همیشه مریم رو انتخاب میکنم!عاشقشم)هر کدوم از اینا شدن همسایه هامون و با هم ماجرا ها داشتیم.اسماشونو مینویسم:وینگو وینگو!_عمه عمه(شکلش مثله وقتیه که میخواین یه توپ کوچولو رو بردارین..من عمه اشم و منو خیلی دوس داره واسه همین وقتی میخواد بیاد پیشم داد میزنه عمههههه عمههههه اسمشم واسه این کارش شد عمه عمه!)_جنجلو بنجلو!(حالت دستتون اینجوری میشه که انگشتاتونو روی هم و درهم و قاطی پاتی قرار بدین ..موهاش همیشه به هم ریخته بود واسه همین این شکل رو واسش انتخاب کردیم!)_خرگوش(من خاله اش میشم!حالت دست مثله وقتی میشه که علامت پیروزی رو نشون میدیم با این تفاوت که دو انگشت کنار انگشت کوچیکه رو باز نگه میداریم نه اون دوتای کنار انگشت شصت!و در واقع اون دو تا گوشای خرگوش هستن!)_بعضیاش رو حالت دست رو نمینویسم چون هم طولانی میشه هم سخته نمیدونم چجوری بگم!_وینگو وینگو_ریزه میزه_آقا خروسه_زیزیگولو(دقیقا علامت پیروزی..اگه یادتون باشه عروسک زیزیزگولو همین شکلی بود یه گوش کوچیک یه گوش بزرگ!)_پروانه خانوم!_آقا گاوه_آقا صافی!!(این خیلی با مزه اس حالتش عینه وقتی عمو عکس میگیره همیشه دستش رو صاف میگیره بالا..یعنی کف دست صاف صاف باشه..این آقا صافی به هر چیزی میرسید صافش میکرد…همه ازش فراری بودن!)_نی نی_آهو خانوم و….(در ضمن بابای نازنینه من همیشه در سفر بود!نازنین میگفت مامان پس بابا کی میاد؟منم هر چی فکر کردم نتونستم فکری به حالش کنم همش حواسشو پرت میکردم!!!!)خب عموجون این بود دلیله علاقه ی من به حرکته دستتون وقتی شبیه اردک میشه و ذوق میکنم که نازنینه من پیشه شما هم هست!پیشه همه هست اگه بهش توجه کنن میبیننش با اون موهای بلند خرگوشیش..عمو این بازی باعث شد که طی این 14 سال زندگیم 90 درصد حرفام روزمره ام با مامان و آبجی و عزیز جونم با صدای توی بازیم باشه و الان که آبجیم نیست با مامانم این بازی رو ادامه میدم که دیگه نمیتونم بگم بازیه چون جزو زندگیم شده و گاهی یادم میره با صدای خودم با مامانم صحبت کنم..و ..و..!..عمو مامانمم همینطور!!!کلا خانوادگی شده این بازی! :-) امیدوارم تونسته باشم درست توضیح بدم..عمویی به دستتون نگاه کنین…عمو جونه من یه لحظه نگاه کنین..خب شبیه اردک تک تکش کنین..خب عمویی دهنش رو بازو بسته کنین تا زنده بشه..عمو جونه من دیگه..آفرین عمو..خب حالا با صدای گل ای جان یا هر صدای بچه ای که خودتون دوس دارین چند کلمه جاش صحبت کنین یادتون نره دهنش بازو بسته بشه!!!خب..انجام دادین عمویی؟..واییییییییییی دوسش دارم دوسش دارم دوسش دارممممم..عمو اونی که الان پیشه شماست(منظورم همون دستتونه!ای خدا!!)بچه ی منه خب؟پسره منه خب؟آخه من فقط دختر دارم دسته آجیم خیلی ظریفه نمیشد پسر بشه!اما دسته شما میشه..خب پس اون شد پسره من ها..اسمشم باشه..باشه.کوچول!باشه عمو؟قبول؟من دوسش دارم بهش بگین اسمه مامانش ژاله اس..بگین تابستون میام ببینمش..وایییییی قربونش برم کوچول دوست دارم پسره خوشگلم.!(این یکی واقعا کچله!حسم میگه کچله..چکار کنم!) :-) میدونیم خیلی حرف زدم اما این تو دلم مونده بود که بهتون بگم…مواظب کوچول باشین عمو جون…مثله اون دفعه نشه که دهنش!!(انگشت شصتتون)رفته بود لای در و کبود شده بود!دلم کباب شد! :-( از بچه ام خوب نگهداری کنین عمو جون.
امیدوارم دنیامو خوب توضیح داده باشم…بعدا که کنکورمو دادم عکساشونو میذارم تا کامل متوجه بشین البته اگه دوس داشته باشین…دخترعموها خوشحال میشم نظرتونو بگین تا بدونم چقدر درست تعریف کردم!!
حنانه جون آره یادمه اما من بی معرفت نیستم خیلیم به یادتم. :-(
عمو واقعا شرمنده!خانوم جویکار ببخشید خیلی شد اما خواهشا واسه عمو همشو بخونین خیلی واسم مهمه آخه اینایی که گفتم یه قسمت از زندگیمن!دست گلتون درد نکنه یه دنیا ممنون.ان شاالله خدا خیرتون بده
(دخترتون)

3 06 2009
ژاله فرهادروش

عمو الان داشتم به این فکر میکردم که نکنه شما آدرس خونه ی ما رو بدین به روان پزشک؟عمو من حالم خوبه ها!عمو خواهش میکنم کامل بخونینش..ممنون
وای تینا دستت درد نکنه دیگه!مثله خوشحالا عکسمونو قابم کردی؟به به!!!…
نیلوفر خیلی نامردی!!!….منم این نقاشی آجی سولماز رو دوس دارم اما چون با لج کشید لجم میگیره!!!
(ژاله پر خرگوشی!!!)

3 06 2009
عروسك ماماني

سلام عمو جون من خيلي دوستتون دارم و آرزو ميكنم كه يه روزي از نزديك ببينمتون به اميد آن روز
از طرف الهام عروسك مامانش

3 06 2009
سمانه كاوياني

به نام خدای خوب ومهربون
و سلام
سلام به شما عموی یکی یه دونه ام….که جاتون هست برا همیشه توی دلم
خوب هستین عموی شیرین زبونم
عمو خسته نباشین
عمو جونم
امروز 4شنبه . 13 خرداد . سال 1388 . ساعت 10:44
نشستم پای کامپیوتر….ببخشید رایانه و دارم به مخم فشار میارم که ببینم چی براتون بنویسم…..ولی هیچی به ذهنم نمیرسه…..کلا تعطیله…..شد 10:45…..وای عمووووووووووو شد 10:46 و من هنوز نمیدونم چی بنویسم……عمووووووووووووووووودلم براتون تنگ شده…خیلی خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد…..شد 10:47……عمو دلم برا نماهنگ درقندون لب خندونتون تنگ شده……اره واسه همه نماهنگاتون تنگه دلم ولی …….شد 10:48…..ولی میدونین نماهنگ درقندون رو از کی پخش نکردن……عمو هر روز همیشه وقتی برنامه شروع میشه ……شد 10:49…..منم همش تو دلم از خدا میخوام که اونروز یه نماهنگ ازتون پخش کنن و بعدش میگم خدا کنه نماهنگه درقندون رو پخش کنن….شد 10:50……ولی بعد که برنامه شروع میشه…..تیتراژشروع برنامه……تیتراژپایان برنامه….عموووووووووووووووووبرنامه تموم شد ولی هیچ نماهنگی ازتون پخش نکردن……یا بعضی وقتا فقط تیزر برنامه تون رو پخش میکنن……خب خدا رو هزاران بار شکر که همینو هم ازتون پخش میکنن….شد 10:53…..واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از دست این ساعت……خسته شدم عمو از بس نوشتم ساعت ده و …دقیقه……نه عمو شوخی کردم هیچ خسته نشدم …..شد 10:54……دیدین گفتم خسته نشدم……عمو میدونین برا چی هی پشت سر هم ساعت رو میگم…..10:55…..خب مطمئنن میدونین دیگه…..واس اینکه یکی از دیدگاهها خوندم که نوشته بود شما نیمه ی دوم خرداد برمیگردین……واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عموووووووووووووووووووووووو …..خدایا شکرت…..هزاران هزار بار شکر که بالاخره عید ما هم داره از راه میرسه…..پس پیشاپیش ***عیدمون مبارک***…..***بادا بادا بادا مبارک…..بهارمون مبارک***…..10:58 ……اره عموجونم دارم لحظه شماری میکنم…….10:58…..چرا دیگه نمیشه 59؟؟؟؟؟…..اهاااااااااااااااااااااا شد 10:59.
و اکنون
4شنبه…..13خرداد…..1388…..ساعت 11:00
عموجونم کاش امروز ازتون یه نماهنگ پخش کنن…..و اگه شد نماهنگ درقندون رو(نیشخند)…
.
عموجونم…..دوستتون داریم ما بچه ها…..بی نهایت از دل و جون…..عموی خوب و مهربون….. دوباره برگردین پیشمون…..اخه دلامون خیلی تنگه براتون.
.
دست علی یار شما….عموی مهربون ما…..میخوام اینو بدونین…..تو قلب ما می مونین…..برا همیشه عموجون…..خدانگهدارتون…..و خدا پشت و پناه شما عموی یکی یه دونه مون.

3 06 2009
سمانه كاوياني

در قندون لب خندون……….در قندون لب خندون
عمو دوباره میخواد برگرده پیشمون
*******************************************
در قندون لب خندون…..در قندون لب خندون
تمیزه در قندون……قشنگه لب خندون
اگه نخندی امروز…..میشی فردا پشیمون
درقندون لب خندون……در قندون لب خندون
یه وقت نریزه اشکی……..مثل نم نم بارون
خدا کنه که هیچوقت……چشات نباشه گریون
در قندون لب خندون…….درقندون لب خندون
************************************
عمو گفتم بارون…….دلم واسه بارون هم تنگ شده…..کاش بارون بباره…..ولی اینجا هوا افتابیه افتابی…..خورشید همچی می تابه…..عمو میخوام یه چند تا دعا کنم
عمو یادتونه اخر برنامه همیشه شما دعا میکردین و همه ما هم تو خونه هامون الهی امین میگفتیم…..عمو حالا منم میخوام یه چند تا دعا کنم….شما هم «الهی امین» بگین…..قربونتون برم که انقدر مهربونین
خب حالا عمو بریم سراغ دعا…..دعاهای قشنگ
*
خدایا ظهور آقا امام زمان(عج) رو نزدیک بگردان
الهی امین

خدایا به عموپورنگه ما بچه ها طول عمر باعزتی عطا کن و همیشه در پناه خودت تنشو سالم،لبشو خندون و دلشو شاد نگهدار و همه ارزوهاشو براورده کن….ارزوهایی که به صلاحشه
الهی امین

خدایا هرکسی هر حاجتی داره،حاجتشو براورده کن و هر کسی هر مشکلی داره،مشکلشو برطرف کن
الهی امین

خدایا همه مریضا رو شفا بده…..و خواهر ابجی مینا و مادربزرگ اجی نرگس رو شفا بده
الهی امین

خدایا همه مامان و باباها رو همیشه سالم نگهدار و سایشون رو از بالا سر ما بچه ها کم نکن
الهی امین

خدایا کمک کن بچه هایی که امسال کنکور دارن …موفق شن.
الهی امین

خدایا کمک کن که همیشه قدم در راه تو برداریم و شیطون رو از خودمون دور کنیم
الهی امین

خدایا به خاطر این همه نعمت خوبی که بهمون دادی ازت متشکریم
الهی امین

و خدایا از سر تقصیرات ما بگذر و حاجات ما رو براورده کن
الهی امین
*امین یا رب العالمین*

خب حالا برا اینکه دعامون زودتر براورده شه …. سه تا صلوات محمدی بلند
*اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم*
*اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم*
*اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم*
**************************************
خدا پشت و پناهتون عمو ی یکی یه دونه ی خودم

3 06 2009
تاجیک

سلام

شیرین عسلم
خدا را شکر که بخیر گذشت، گلم . از این به بعد مراقب خودت بیشتر باش ! ما یک شیرین عسل بیشتر در دوستان کامنتیمان نداریم ، او را هم خیلی دوستش داریم نمی خواهیم یک مو از سرش کم شود چه برسد به این که موهاش به خاطر برق گرفتگی سیخ سیخ بشود! (شوخی کردم) امیدوارم همیشه سلامت باشی عزیزدلم!

دریای زلالم
دق برای چی ، نازنین ! ببخش ، من چند وقتی است کارهایم یکم قاطی پاطی (امیدوارم درست نوشته باشمش )شده است به خاطر همین فرصت برای کامنت نوشتن ندارم اما مطمئن باش با همه اینها نصفه شبم شده با چشمهایم که از خستگی بابا قوری شده نوشته های قشنگتان را می خوانم و کلی لذت می برم و به قول تینا و ژاله کلی انرژی می گیرم ، شایدم به خاطر همین انرژی است که حس می کنم دارید برایم لالایی می گویید و جلوی کامپیوتر خوابم می برد ،شوخی کردم! عمرا من وقتی دستان گلم دارند حرف می زنند خوابم ببرد .هر وقت هم چند ساعتی وقت اضافه داشته باشم حتما با نوشته هایم حوصله ی تان را سرخواهم برد. راستی من دوست ندارم ، آبجی کوچیکه بهم عادت کنی ، چون عادت غفلت می آورد این جوری بعد ازیک مدتی بود ونبودم برایت فرقی نمی کند ! دلم نمی خواهد برای ابراز وجودم داد بزنم می خواهم وقتی به دعای خیرت نیاز مندم حتی اگر اسمت را آرام زمزمه کردم ، صدایم را بشنوی و دعای خیرت را بدرقه راهم کنی ! (براساس پیام بازآموزی شبکه پورنگ ، البته با تغیرات) راستی قربان آبجی کوچیکه ی حرف گوش کنم برم که حرف آبجی بزرگه را زمین نمی اندازد ، یک خواهش دیگر هم ازت داشتم گلم ، می شود دیگر نگویی آلزایمر داری ، می دانم شوخی می کنی ولی سلول های مغزی حرفی را که مرتب تکرار بشود باور می کنند ! آبجی بزرگه اصلا دوست ندارد روزی برسد که آبجی کوچیکه اش لحظه های قشنگ زندگیش را به یاد نیاورد !
روی ماهت را می بوسم و مطمئن باش که هر جاو مشغول هر کاری باشم به یاد تو و دوستان کامنتیم هستم و اگر قابل باشم برای رسیدن به خواسته ها و رفع مشکلاتتان دعا می کنم !راستی با کار مثل رازت چه می کنی ؟ امیدوارم دریای پاک وجودت از هر کدورتی بدور باشد ! ببخش که دعایم تکراری است ولی فکر می کنم این بهترین دعایی است که آبجی بزرگه می تواند در حق آبجی کوچیکش بکند !

سحرم
ممنون از لطفت ، به قول ژاله دل به دل لوله کشی ، من هم مهربانم ، همیشه به یادت هستم ! راستی با انتشار کتابت چه کردی؟ راستش من این چند روزه از خیلی از دوستانم در مورد حق مشارکت سوال کردم ولی همگی آنها یک نظر دارند و آن اینکه سعی کنی ناشری پیدا کنی که لازم نباشد بخشی از پول را تو بدهی چون به نظر آنها این کار فقط یک دلیل دارد و آن اینکه ناشر در کار بخش کتاب ضعیف است و به فروش کتابت به همان اندازه ای که مشارکت خواهد کرد دل بسته تا مخارجی را که کرده است جبران کند ! البته بیشتر دوستان من چندین کتاب تا حالا چاپ کرده اند و خوب نام و کارهای قبلی آنها خودش باعث می شود که فروش کار تضمین شود و مطمئنا ناشر دیگر از درصد مشارکت با آنها صحبت نخواهد کرد اما در مورد کتاب اول خوب ناشر هم حق دارد به ریسک کار فکر کند ولی با این همه دوستان ناشرم هم اعتقاد داشتن به چند انتشارات دیگر هم سر بزنی خوب باشد ! من اگر سرم کمی خلوت بشود سعی می کنم آدرس و تلفن انتشاراتی که کار کودک منتشر می کنند برایت از دوستانم بگیرم و به ایمیلت ارسال کنم ! ببخش که بیشتر از این نمی توانم کاری برایت انجام دهم . برایت بهترین های خدارا آرزو می کنم !راستی نثر کوچه ی کودکی عمو پورنگت را خیلی قشنگ به شعر تبدیل کرده بودی ، خیلی به دل می نشست !

حنانه عزیز
مطمئن باش ،دوستان واقعی در صدا ودرخاموشی به یاد دوستانشان هستند ، شاید روزها بگذرد و حرفی از او نزنند ولی ناخودآگاه ذهنشان هر لحظه و با دیدن هرچیزی خاطرات با آن دوست عزیز بودن را برای آنها یادآور می شود . شاید همین ناخودآگاه ذهنت بود که بهت یاد آوری کرد چند وقتی هست از دوستان کامنتیت سراغی نگرفتی و باعث شد بیایی و یک سری به دوستانت بزنی (شوخی کردم ) خوبم، امیدوارم هرجا ومشغول هرکاری هستی خوش باشی مهربان ! راستی قشنگی بازیی که ژاله گفته در این است که 20 کلمه بدون منظور و آنچه یک دفعه به ذهنت می رسد باشد ! دوستت دارم و برایت یک دنیا شادکامی آرزو می کنم.

راستی من در این بازی شرکت نکردم !
123شروع ،عشق ، سینما، زندگی ، رویا ، احساس ، دوست ، مهربانی ، نولد ، آرامش ، خانواده ، خانه ، محبت ، زمان ، درد ، گل ، ماه ، یادگاری ، دنیا ، امتحان ، پیشرفت!
چه ذهن ریخته پاچیده ای دارم من ، یادم باشد هر وقت کار نداشتم یک جارو برقی حسابی تویش را بکشم !

سولماز مثل ماهم
نقاشیت خیلی خوشگل بود ، شعرت در مورد عمو پورنگ هم همین طور ، بابا بزنم به تخته ، یک پا هنرمندی برای خودت ها ! راستی تولد وبت مبارک انشا الله تولد 1000 سالگیش!من هم باشم کیک تولدش را بخورم آرزو بر جوانان عیب نیست ، نه ؟

سمانه نازنینم
خوبم من هم می خواهم در کاری که می خواهید انجامش دهید سهیم باشم ولی وقت ندارم برم وبت ثبت نام کنم خوبم می شود از جانب من 700 تا برایم در نظر بگیری و در لیستت وارد کنی راستی این را باید همان روز خاص انجام دهیم یا زمان برایش درنظرنگرفتی ؟ از لطفت ممنونم ! امیدوارم ذهنت همیشه پر از پیشنهاد های عالی باشد !

معصومه مهربانم
پیشنهاد های بانمکی دادی اولیش خیلی خوب بود ولی در مورد دومی راستش فکر کنم برنامه ای که عالی هست را بیننده هایش تبلیغش را می کنند نه خود سازنده هایش! فکر می کنم برای عمو پورنگت که به قول خودتان نایاب ترین عمو دنیاست افت دارد آمدنش را به همه یادآوری کند ! حالا فرستادن یک پیام کوتاه به آنهایی که به شماره3000014 آن هم در زمان نبود عمو پورنگ پیام دادن و ابراز دلتنگی کردن یک چیزی ولی به همه ، یکمی زیادی غیر ممکن است . دوستت دارم خوبم ، راستی فارغ التحصیلی ات مبارک پس تو هم به جمع مدرک داران بیکار پیوستی ! یک وقت به مغزت خطور نکند که باید دیگر بشینی گوشه خانه واستراحت کنی ها ! باید از این به بعد دنبال کار باشی این جوری لاغر هم می شوی و دیگر لازم نیست از روش ساحل دنبال کردن برای لاغری استفاده کنی ! یک عالم خوشی برایت آرزو می کنم !

مهر عزیزم ، تینا مهربانم ، دو تا زهرا قشنگم ، ژاله پر جنب و جوشم ، گلبرگ نازنینم ، دوتا شیوا های دوست داشتنی ، مشکات قشنگم ، آرزو گلم ، زی زی جان و……
برای همگی شما دنیایی پر از آرامش و کامیابی آرزو می کنم !

التماس دعا !
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

دوستدار همیشگیتون

3 06 2009
شیوا محجل

به نام خدا
سلام عموجان:
ارتحال جان گداز بنیان گذار انقلاب اسلامی رو تسلیت میگم

خوبید عمو؟ هنوز پیدا نشدید؟؟ ما که گفتیم کجایید!!!

یک بیت شعر گفتم که به سمع و نظر ببینندگان محترم می رسونم ;-)

عموپورنگ گمگشته باز اید به استدیو غم مخور
برادرزاده هاش روزی شوند شاد غم مخور
عمو تو دل بچه هاست امیر غم مخور

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید:

اینجانب شیوا محجل به اطلاع می رسانم: آیدی و وبلاگ قبلی من به ادرس
http://www.shiva1371.blogfa.com
shiva_mohajel@yahoo.com
مدتی است هک شده… اگاه باشید دیگه…….. :-)

اگه می بینید ادبی حرف می زنم دست خودم نیست امروز امتحان زبان فارسی داشتم..
فعلا دست علی یارتون خدانگهدارتون

3 06 2009
دریا دوستدار عمو

***بــــــــه نـــــــام خـــــالــــــق بــــــهــــــار***
سلام به بچه های خوب و با معرفت
وای بالاخره تونستم بیام ، قاط زده بود هیچ سایتی رو باز نمیکرد….خدایا شکرت
سولماز جونم!
از بابت مجله من که کاری نکردم باید از نسیم جون(سیده نسیم فاطمی)تشکر کنم که همیشه هر وقت مجله ای از عمو بیاد فوراً خبرمون میکنه ایول بابا به معرفتش…..
و اما در مورد عکس روی جلد:…..
چون من هنوز مجله رو نگرفتم ولی آبجیه با معرفتم عکس روی جلد و برام توضیح داد که بتونم برات بگم از اینجا هم از آبجیه با معرفتم تشکر میکنم اینقده معرفت داره که اگه 8 لایه ایزوگامش هم بکنم باز معرفت از دستش چکه میکنه!!!…..هه هه هه هه هه هه
و اما عکس:
یه عکس 4*3 از عمو داره که زیرش نوشته» بررسی پرونده مجریان کودک تلویزیون،یاد قدیمی هاشم بخیر » و بعد تو ، یه مکعب بزرگ عکسای 4 کاندیدای انتخاباتی رو داره.
در ضمن عکس عمو هم همونیه که بلوزش نارنجیه و یه بلوز مشکی دور گردنش گره زده(مدل خارجی عکس انداخته) اینم از توضیحات مجله
راستی آبجیم گفت که این مجله 2 هفته نامه اس پس زیادی عجله نکنین یه موقع میخورین زمین دست و پاتون خینی …. ببخشید یعنی خونی میشه!
راستی سولماز جونم تو از فروشنده هه بپرس چون بین اون همه مجله نمیتونی پیدا کنی!
.
نیلوفر جونم!
منکه کاری نکردم تازشم به منم کسای دیگه ای میرسونن…گفتم اونا که اینجا نظر نمیذارن من بهتون خبر بدم بخونین و حالشو ببرین و دعا کنین.
.
حنانه جونم!
راستی حنانه جونم شما از دریا منظورت منم؟…که به ژاله گفتی که » یادته تا حدودای عید بود دوستامون زیاد نبودن دریا بود سحر بود نیلوفر بود » اگه من بودم که هیچ …اگه منم نبودم که هیچ…خلاصه منم خوشحال که دوستای زیادی مثل شما ها پیدا کردم.
.
راستی بچه ها دعا کنین منم مجله رو پیدا کنمااااااااااااااااااااااااااااا
.
…………………………اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم………………

3 06 2009
مونا

سلام عموجونم
واي نمي دوني منم چه قده دلم براش تنگ شده! براي همه چيزاش كه به زيبايي تمام گفتي!
تازشم دلم براي شما هم خيلي خيلي تنگ شده! آخه من اصلا اهل تلويزيون نيستم ولي خوب اون موقعا يعني پارسال برنامتونو مي ديدم و الان جاي خاليتون بدجوري احساس ميشه!

3 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
گفتمش اینقدر آزار دل آزار مکن
گفت اگریار منی شکوه زآزار مکن
گفتم از درد دل خویش بجانم چکنم
گفت تا جا ن بودت درد دل اطهار مکن
خداوند می فرماید:واصبر ان الله مع الصابرین
صبر کنید که خداوند با صبر کنندگان است.

3 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
سلام عزیز ترینم
کسی که به او توفیق صبر داده شود مطمئن باشید سعادت در هر دو دنیا برایش ثبت شده است .

3 06 2009
دریا دوستدار عمو

                                                                               ” ***بــــــــه نـــــــام خـــــالــــــق بــــــهــــــار***”
دوباره سلام بچه ها
.
بچه ها یه خواهش:
.
لطفاً برین تو این وبلاگی که الان میگم و نظر بدین که بهترین مجری کیه؟
.

http://cinemanojavan.blogfa.com

.
حتماً برین خواهشاً نظر بدین!
.
پیشاپیش ممنون!
.

.
                                                                               ” اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم”
.

3 06 2009
مهر

سلام بر همگی!
سمیه جان! یادآور دوست قدیمی من. شاید کلام پر از میزانت مرا به یاد برج میزان انداخت. سخنانت همیشه برای من مفید و سازنده است.
سحر گلم! چه فرقی می کند کجایم. به هر حال مال ایرانم. همه ی ایران سرای من است. اما خوب یه جورایی در جوارتم!
ژاله ی عزیزم! دریای من، دریای خودم است. دریای خاطراتم و دریای آرامش بخش من. یا به تعبیر خودت همانی که پر از آب است اما می دانی فقط آب نیست…

3 06 2009
تاجیک

سلام

چه زود 20 سال گذشت ، انگار همین دیروز بود که آماده ی رفتن به مدرسه شده بودم ، مانتوو شلوار سرمه ای ام را پوشیده بودم و کنار سفره صبحانه نشسته بودم و پایم را از حرص آرام به زمین می کوبیدم تا بابا هر چه زودتر با نان بربری تازه وخاشخاشی پیدا یش بشود و من برای خوشایند مامان چند لقمه ای بخورم و بدوم سمت مدرسه ، آخر امتحان داشتم ، ثلث سوم بود و من خدا خدا می کردم هر چه زودتر امتحانات تمام شود و زودی کارنامه ها را بدهند تا بابا به قولش عمل کند و از آن دوچرخه بزرگها که بهم قول داده بود برایم بگیرد! ولی بابا بدون نان برگشت ، وحشت کرده بود ، تندی دوید طرف رادیو ، حتی وقت نداشت جواب سوال مامان که ازش پرسید «نون پس چی شد؟» را بدهد!
رادیو که روشن شد ، صدای بغض آلود آقای حیاطی که سعی می کرد صدایش نلرزد شنیده شد ، روح (بلند)خدا به خدا پیوست … معنی حرفهایش را نمی فهمیدم تنها چیزی که من می دیدم بابا بود که کنار رادیو روشن چمباتمه زده بود و خیره به مامان نگاه می کرد ! دیگر برای کسی اهمیت نداشت من حتما باید صبحانه خورده باشم و بعدا از خانه بروم بیرون ،من هم از فرصت استفاده کردم و چند لقمه تند و تند از همان نان شب پیش پشت سر هم در دهانم جا دادم و همان جور که بدو بدو به سمت پله ها می رفتم با همان دهان پر رو به مامان گفتم » مامانی خدافظ ، برام دعا کن » وبا عجله از خانه بیرون زدم که مبادا دیر برسم به مدرسه و امتحان تمام شود و من به خاطر تأخیر صفر بگیرم!
همه مغازه ها بسته بودن ، انگار همه ی مغازه دار ها با هم دیگر قرار گذاشته بودن که آن روز خواب بمانند! ساعت 8 بود یا 8 ونیم، بچه ها خسته و بی حوصله در حیاط پخش شده بودن من و چند تا از همکلاسی هایم هم زیر درخت بید هر کدام به شکلی روی زمین ولو شده بودیم و مدادهای رنگیهایمان را پخش زمین کرده بودیم و تمرین نقاشی می کردیم آخر آن روز امتحان نقاشی داشتیم که بالاخره خانم حقیقی ، ناظم مدرسه ی مان در حالی که چشم های قرمز و پف کرده اش را پشت عینک گرد و بزرگ دسته قهوه ایش پنهان کرده بود از دفتر بیرون آمد و روی اولین پله ایوان جلوی ساختمان مدرسه ایستاد و با تمام نفسش در سوت نارنجی رنگی که مثل گردنبند همیشه به گردنش بود و با آن حضورش را به دانش آموزان اعلام می کرد ، دمید . با شنیدن صدای سوت همه به سمت پله ها دویدن ما هم به هر زوری بود مدادهایمان را جمع کردیم و دفترهای نقاشیمان را زیر بغل زدیم و به سمت آنجا دویدیم.
» بچه ها مدرسه فعلا تعطیله ، برید خونه هاتون و تا وقتی تلویزیون اعلام نکرد که مدرسه ها باز شده ، نیاید مدرسه .» این را گفت و سریع دوید داخل ساختمان مدرسه و در را هم پشت سر خودش بست و ما ماندیم و هزارتا سوال بی جواب ؟ مثل لشکر شکسته خورده بودیم تنها کسانی که تند و تند حرف می زدند ما کلاس اولی ها بودیم البته حرف که نمی زدیم بیشتر غر غر می کردیم …
تنها چیزهایی که از امام خمینی می دانستم این بود که پیرمردی با محاسن کاملا سفید بود ، هر وقت تلویزیون نشانش می داد روی یک صندلی که با ملافه ی سفید پوشانده شده بود نشسته بود در طاقچه بزرگی که از زمین فاصله زیادی داشت همیشه یک آقای مهربان و جوان کنارش بود که دستش را می گرفت و در راه رفتن کمکش می کرد آن آقای مهربان من را همیشه یاد بابام می انداخت آخر بابای من هم همین جوری با پدر بزرگم رفتار می کرد ! هر وقت تلویزیون نشانش می داد او حرف می زد و یک عالم از آدمهای جوان و پیر که پایین روی زمین نشسته بودن مات و مبهوت به حرفهایش گوش می دادن هیچ کس با دیگری حرف نمی زد حتی سعی می کردن ازجایشان تکان هم نخورند که مبادا کلمه ای از حرفهای او را از دست بدهند ! چند ماهی بود که اخبار مرتب نشانش می داد ، می گفتند مریض است و برای بهبودش دعا کنید، اما حالا می گفتند رفته است رفته پیش خدا … حالا مرتب یک مکعب مستطیل شیشه ای را نشان می دادند باز هم ملافه ای سفید و عمامه او و مردمی که سیاه پوشیده بودن و خودشان را به آب و آتش می زدن تا به آن مکعب شیشه ای برسانند … تهران پر شده بود از عکس های مختلف او من از همه بیشتر آن عکسی را که علی کوچولو صورت امام را می بوسید دوست داشتم همان عکسی که علی کوچولو انگشتش را به علامت یک نشان می دهد نمی دانم چرا شاید بخاطر اینکه این تنها عکسی بود که کسی همسن و سال من را درکنار امام نشان می داد . یک کتاب چه ی سیاه یا سرمه ای رنگ هم به همه می دادند رویش نوشته شده بود وصیت نامه ی امام و یکی از عکسهایش را نیز روی قسمت پایین جلد زده بودن ، عاشق خواندن بودم ، با اینکه جمله ها را می توانستم بخوانم ولی هیچ چیزی از آنها نمی فهمیدم ، در بیشتر جمله ها این عبارت دیده می شد من وصیت می کنم …..
نمی دانم چند روز شد که اعلام کردن فردا خاکسپاری است ، قرار بود تشییع جنازه از مصلی شروع و از خیابان شهید رجایی به بهشت زهرا پایان یابد خانه ما در خیابان شهید رجایی بود از صبح زود مامان و عمه زهرا همسایه مان که من مثل مامان بزرگم دوستش دارم ،مانند همه زنهای کوچه رفتن سر کوچه و جاگیر شدن برای آخرین خداحافظی با امامشان ؛ بابا ، عمو هام ، بابا بزرگم ودایی هام از صبح زود رفته بودن بهشت زهرا ، از ساعت 6و نیم 7 بود که راهپیمایی مردم شروع شد ، عقربه های ساعت پشت سر هم می دویدن و خیابان شهید رجایی پر بود از مردم سیاه پوشی که مانند خواب زده ها در خیابان می دویدن و پای پیاده به سمت بهشت زهرا می رفتن ماشین و موتوری بود که در ازدحام حضور مردم می ماند و صاحبانی که وسیله نقلیه را در میان خیابان رها می کردند و می رفتند ، تانکر های آب و گلاب بود که با فشار روی جمعیت آب و گلاب می پاشید نمی دانم چرا آن روز انقدر گرم شده بود انگار خورشید به زمین چسبیده بود ، کی می داند شاید آن هم می خواست در آخرین خداحافظی شرکت کند .نزدیکهای ظهر بود که اعلام کردن امام را با هلی کوپتر به بهشت زهرا می برند . حالا همه زنها دور تلویزیون حلقه زده بودن و هیچ کس پلک نمی زد در یک بیابان بزرگ و وسیع یک قبر 1متر ونیم 2 متری که وسط جمعیت مرتبا گم می شد، مردم نمی خواستند زمین او را از آنها پنهان کند انگار هنوز باورنداشتن او رفته ،شاید هم نمی خواستند باور کنند ولی چاره ای نبود دست روزگار قدرتش بیشتر بود . امام همان سخن وری که با چند جمله کوتاهش هزاران جوان برای آرمانهایی که او می گفت جان می دادن برای همیشه رفته بود !
حالا بیست سال گذشته حالا کمی سواد فهمیدن وصیت نامه اش را پیدا کردم ، حالا دلیل دویدن های آن روز های مردم را بهتر می فهمم !
روحش شاد و قرین رحمت الهی باد !

التماس دعا !
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

دوستدار همیشگیتون

4 06 2009
سمانه كاوياني

به نام خدای خوب ومهربون
آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش
خدایا شکرت آخرش این دست نوشته ها برام باز شد
ببخشید
سلام به شما عموی یکی یه دونه ام ……….که جاتون هست برا همیشه توی دلم
عمو اگه بدونین….مردم تا این دست نوشته ها برام باز شد……باور کنین از ساعت 5 هرکار میکردم برام باز نمیشد که…الانم که ساعت 6:19……منم گفتم تا باز نشه دست برنمیدارم………که خداروشکر اخرش باز شد.
عموجونم امروز 14 خرداد…..سالروز رحلت امام(ره) رو هم به شما و هم اجی های گلم تسلیت میگم.
خب عموجونم دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم…….خب راستش فقط خواستم بیام و سالروز رحلت امام رو بهتون تسلیت بگم……که این اینترنتمون نزدیک بود منو دق مرگم بده.
.
عموجونم…..دوستتون داریم ما بچه ها…..بی نهایت از دل و جون…..عموی خوب و مهربون….. دوباره برگردین پیشمون…..اخه دلامون خیلی تنگه براتون.
.
دست علی یار شما….عموی مهربون ما…..میخوام اینو بدونین…..تو قلب ما می مونین…..برا همیشه عموجون…..خدانگهدارتون…..و خدا پشت و پناه شما عموی یکی یه دونه مون.

4 06 2009
سمانه كاوياني

بازم سلام
عمویی ببخشید……اومدم بازم ازتون خواهش کنم که بهم اجازه بدین با …..عمووووووو اینی که با اسم»تاجیک»براتون دیدگاه میزاره ، خانمه یا اقا؟؟؟؟؟؟
عمو ایشون ازم خواستن که همینجا ثبت نامشون کنم…..عموجونم درسته که اینجا فقط برای شما باید بنویسم ولی (اینو هم میدونم که هیچ «باید»ی هم درکار نیست ولی من دوس دارم اینجا فقط برا شما عموی یکی یه دونه ام بنویسم)…….عمو ایشون گفتن که وقت نمیکنن به وبم سر بزنن واس همین خواستن همینجا ثبت نامشون کنم.
****************************************
آقا یا خانم تاجیک سلام
خسته نباشین
ممنون که شما هم میخواین تو این کار شرکت کنین…..چشم واسه تون 700 صلوات مینویسم…..فقط …..شما واسه تسبیح ثبت نام نمیکنین؟؟؟…..البته این به نظر خودتون بستگی داره…..ولی من واسه کسایی که فقط برا صلوات اسم مینویسن، یک تسبیح هم براشون کنار میذارم.
نه …..قرار نیست که همه 700 صلوات رو تو روز تولد عمو براشون بفرستین…… قراره چند روز قبل از تولد شروع کنیم و هدیه رو برا عمو بفرستیم…..اونو دیگه بعدا و وقتیکه همه ثبت نام کردن تو وبم مینویسم……چشم واسه شما هم …..اگه بازم عموجونم اجازه دادن،همینجا براتون مینویسم.
خب دیگه سوالی نیست(نیشخند)
.
راستی من یه سوال دارم
بچه اینجا چه جوری میشه شکلک گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممنون میشم اگه یکی کمکم کنه.
*********************************************************
عموجونم قربونتون برم متشکرم که بازم بهم اجازه دادین……وای که مهربونترین عموی دنیا هستین شما و حتی پاکتر از فرشته هایین.
فعلا
دست علی یارتون و خداپشت و پناهتون

4 06 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…

مشتاقانه منتظره دست نوشته ی جدید شما هستم.

دوستای خوبم از اینکه به نوشته ام پاسخ دادید ممنونم.

4 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدا
سلام عزیز ترینم
من کار مهمم به اتمام رسید. و خدارا شکر می کنم والبته که مقدمه آن بوده است.
عزیز ترینم خدا رابسیار شکر گویید وجوابتان را دریافت کنید.
دوستدار ویار همیشگی تنهایی شما زهرا

4 06 2009
فرزانه

سلام عمو جونم
سلام آجیای خوبم
عمو این آجیا خیلی بی معرفتن قشنگ ما رو گذاشتن کنار …
آجیای خوبم اگه دوست داشتین یه سر بیاین اینجا:
http://www.medadrangi21.blogfa.com
عمو اگه به وبلاگا سر می زنین یه سری هم به وبلاگ من بزنین عمویی
همه تونو دوست دارم

4 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عمویی عموجونم ..خوبین عمو؟عمو امروز اومدم گفتم دیگه عمو دست نوشت جدید گذاشته..اما :-(
خب حتما خیلی سرتون شلوغ وگرنه میذاشتین …!عموییییی دیشب مناظره شبکه 3 رو با مامان و بابا نگاه میکردم عمو یخ زدم از استرس!اولین باری بود همچین چیزی میدیم!چشمام گرد شده بود..صداقت چقدر قشنگه..عمو من رای اولی هستم..4 سال پیش نشد رای بدم چون حدودا 2 ماه تا 15 سال کم داشتم :-( اما امسال که سن رای 18 ساله میتونم :-) خداییش امسال از همه سالای دیگه هیجان انگیز تره..دیشب که تا 5 بیدار بودم امروز ساعت 11 بیدار شدم…مامانم گفت آقا و نوه ی امام صحبت کردن اینقدر لجم گرفت…کاش منم میدیم :-( عمویییی جونم فردا 15 خرداد جمعه اس!پس شما نمیاین..اما شنبه باید منتظرتون باشیم دیگه آره عمو؟
عمو جونمممم دیشب آجی سولماز خان!باهام تماس گرفت..میگه سفید بهش نمیاد پس نمیشه لباسامونو عینه هم بگیریم!منم اینقد خورد تو ذوقم! :-( فعلا به سود این جوجوی سیاهه کچل کوتاه اومدم!قرار شد اون هر رنگی رو دوس داره انتخاب کنه به منم بگه برم بخرم :-( آخه توی تابستون کی کفش اسپورت میپوشه اونم از نوعه..از نوعه..(واییییی سولماز منو میکشه! از نوعه هیچی!)عمو وقتی منو آجی سولماز هم رنگ بپوشیم بعد که اولین بار میخوایم همدیگرو ببینیم زود میشناسیم همو!وایییییییی تابستون کی میرسه؟!
*وای سلام سمیه جونم*با خوندن چیزی که واسه دریا نوشتی یاد شازده کوچولو افتادم..آره خیلی بده که ما به هم عادت کنیم..راستی من چند ماه پیش گفته بودم فقط به 4 نفر یعنی مامان و بابا و آجی سحرم و عمو داریوش وابسته ام…اما حالا نظرم عوض شد!من به این 4 نفر دلبستگی دارم اما وابسته نیستم..واسه همین هیچوقت عمویی طی این 7 سال واسم تکراری نشد..*عموجونم دوست دارم از اینجا تاااااا به آسمون
فرشته ی روی زمین همیشه عموجونم بمون*
راستی بچه ها من 2_3 ساله سر تمرینای سخت استاد عزیز کونگ فوم!!!رگ سیاتیکم مشکل پیدا کرده…در حدی که حرکات کششی رو نباید انجام بدم وگرنه فاتحه ورزشم خونده اس!! :-( بابا هم منو برد دکتر..(عمو همون دکتری که گفتم بهم میگفت عموجون پاتو خم کن عمو جون فلان!هم سن شماست واسه همین همش یاد شما میفتم دلم تنگ میشه..)خلاصه اینکه آقای دکتر مهربون هم اجازه نداد تا الان ورزش کنم..اما از تابستون دیگه شروع میکنم…میخواستم واسم دعا کنین که تا تابستون خوب بشم آخه احتمالا دو تا مسابقه داریم منم که به عموجون قول دادم طلا بیارم…مسئله مرگ و زندگیه!!باید طلا بیارم عموجونم ذوق کنه :-) پارسال که خیلی بامزه بود همه بچه های تیم ما طلا گرفتن همه خوشحال بودیم دلم میخواد توی کنکور همه ی عموپورنگی ها قبول بشن تا همه خوشحال باشن مثله اون روز مسابقه ی ما!
راستی عمو این مسابقه آخری که دادم حریفم تهرانی بود وقتی بردمش(به کمک دعاهای آجی هام)و دیگه داشتیم بار و بندیلمونو میبستیم و میرفتیم اومد پیشم گفت بیا با هم عکس بگیریم!!رفتم عکس گرفتم…بعد دو دیقه دیگه اومد گفت این شماره ی منه شماره اتو بهم میدی؟!!..موقع خداحافظی هم منو حدیثه جوری خداحافظی کردیم که همه تعجب کرده بودن(خودمونم همینطور!)از اونورم تیمای دیگه داشتن با هم دعوا میکردن!فقط تیم گرگان و تهران عینه پسرخاله شده بودن..شب که رفتیم خونه استاد بزرگ پیام های حدیثه شروع شد..دلمون واسه هم تنگ شده بود…الانم 9 ماه از اون روز میگذره و ما منتظریم که دوباره توی مسابقه تهران همدیگرو ببینیم با این تفاوت که اینبار به هم میگیم آجی! :-)
راستی دریا باز یه کاری میکنی که ما بلد نیستیما!چجوری نوشته هاتو پررنگ میکنی؟!! :-)
*اللهم صل علی محمدو آل محمد و عجل فرجهم*
(دخترتون)

4 06 2009
ژاله فرهادروش

….
عموووووووووووو،عمو آقا..عموخان!!!عمووووووووووووووو :-( عموییی خب دلمون تنگ شده دیگه!
عمووووو اولش گفتم مثله بزرگترا بیام بگم اشکالی نداره دست نوشت نذاشتین من میدونم سرتون شلوغه و …اینا!اما …عموووووووو من دلم تنگ شده..بنویسین دیگه..خب ؟عمویییییی اصلا نییییی دونم چی بگم الانم میرم میشینم غصه میخورم..بله. :-(
(دخترتون)

4 06 2009
شیرین

سلام عمویی :-) کجایی عمویی؟دیگه برامون مطلب نمیزاری ما که میدونیم تو گم نشدی !! پس برامون مطلب جدیدی بذار دیگه ……..عمو 2 روزیه که نتونستم بیام نت اخه میدونی چرا؟ اخه این 2 روزه از ساعت 9 تا ساعت 8 شب کلاس داشتم.عمو دلم برات تنگه ……..الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم ……بای عمو

4 06 2009
شیرین

سلام بر اجی های گلم :-) چطوری خانومای گل و بلبل :-) ممنونم که به فکر منید ( میخواستم بگم مرسی یه دفعه چهره عمو داریوش اومد تو ذهنم که گفتش دخترم مرسی که کلمه فرانسوی!!!)
اجی های من سحر جونم* دریای من*تاجیک من و……. ممنونم به فکر منید دوستون دارم خیلی زیاد. :-)
شیوا جون چه شعر باحالی گفتی حسابی حال کردم :-)
بچه ها من هنوز نرفتم سراغ مجله *مشق افتاب* نکنه گیرم نیاد :-(
فعلا بای بای

4 06 2009
شیرین

سلام بچه ها حتما به اون سایتی که اجی دریا گفته سر بزنید سوال کردن راجع به بهترین مجری برنامه کودک و …. بدویید همین الان بریدو عمو پورنگو انتخاب کنید.

4 06 2009
محدثه

عموجان ودوستان خوبم سلام :
اومدم اول
**********بیستمین سالگرد رحلت امام خمینی(ره) روتسلیت بگم**********
بعد یه خاطراتی از روز رحلت امام در سال گذشته وامسال بگم که خدا قسمتمون کرد هم پارسال هم امسال توی مراسم سالگرد ارتحال امام شرکت کنیم.
یک روزقبل از سالروز رحلت امام هم پارسال هم امسال از طرف جامعه المصطفی از قسمت مشاوران منطقه ای به مادر و پدرم که هر دو نماینده هستن خبر دادن که برای سالروز رحلت امام خمینی(ره) میخان ببرن مرقد امام خمینی که مراسم سالگرد همون جا برگزار می شه و آقای خامنه ای هم سخنرانی میکنن .
صبح روز 14خرداد ساعت 4:30 صبح باید درمحل مقرر شده جمع میشدیم باچشمای خواب آلو و پف کرده سوار اتوبوس شدیم و بعد از یه چرت کوتاه تااتوبوس پر شد ماشین راه افتاد و نزدیک میدون 72تن یه شیر کاکائو با یه کیک به عنوان صبحانه بهمون دادن ودوباره همه لالا کردیم تا نزدیکای حرم امام که بیدار شدیم و بهمون کارت های ورود به جایگاه رو با یه بند بلند موبایل دادن
این کارت ورودی پارساله

اینم مال امسال

بعد از گذشتن از چند تا ایست بازرسی بدنی پارسال واردصحن حرم شدیم ولی امسال از کنار صحن و ضریح رد شدیم و وارد اون حیاط بزرگ که تو تلویزیون نشون داد شدیم.
ابتدای مراسم مجری ایام روتسلیت گفت و یه قاری اومد و قرآن تلاوت کرد بعدش یه مداح اومد و نوحه خوند …….
واااااااای داریم می رسیم به جاهای حساس و اشک درآر …
اول نوه ی امام خمینی (ره) اومدن و صحبت کردن مردم هم با تمام اشتیاق ازشون استقبال کردن بعد از ایشون آقا اومدن
واااااااااااای بچه ها کدوماتون از نزدیک لحظه ورود آقا رو دیده …………؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حس خیلی خوبی به آدم دست میده ونا خودآگاه اشک آدم جاری میشه ……….
بعد از ورود آقا تا حدود 10 دقیقه الی یک ربع هیچی نفهمیدم چون فقط چشمام پر از اشک بود و داشتم گریه می کردم.
حیف که نذاشتن هیچی ببریم داخل،نه دوربین نه گوشی حتی خودکار هم گفتن نبرید کیف هامونم گذاشتیم تو ماشین بعد رفتیم داخل.
بعداز سخنرانی آقا جمعیت بود که به سمت درب های خروجی می رفت خوشبختانه ما دقایقی قبل از پایان برنامه خارج شدیم و با ترافیک مردمی برخورد نکردیم ……….
برگشتنی دنبال ماشینمون میگشتیم; شماره 114 …… مشاوران منطقه ای ………… خدایا کجاست ؟؟؟؟؟
اونقدر دنبال اتوبوس گشتیم تا آخر صف اتوبوس ها پیداش کردیم ..!!؟؟
توی راه هم چند تاعکس توی اتوبوس از بیرون گرفتم …….
شاید بدتون نیاد ببینید:

من عاشق این عکسم ، ببینید تو نگاه امام خمینی چه آرامشی موج میزنه

اینم اتوبوسی که باهاش روفتیم و برگشتیم ……..

در راه برگشت سخنان آقا توی گوشم تکرار می شد……..همش پر از نکته و نصیحت بود ………کاش گوشها باز می شدند و این نکته ها و نصیحت ها می شنیدند…….
من سعی می کنم که این سخنان رو در زندگی خودم استفاده کنم ……….
خدایا نهضت امام خمینی و رهبری آقای خامنه ای رو به نهضت امام زمان متصل بگردان….الهی آمین
خدایا ظهور امام زمان،مهدی موعود (عج) که پاک کننده تمام ظلم ها از روی زمینه رو نزدیک بگردان….الهی آمین
<<<<<<<<<>>>>>>>>

4 06 2009
نرگس احمدی

بسم الله الرحمن الرحیم *اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصروجعلنامن خیرانصاره واعوانه والمستشهدین بین یدیه*سلاااااااااااااااام عمویی..عموحرفمومثله کسی شروع کردم که خیلی دوستش دارم عموفهمیدید کیومیگم دیگه؟عمویی بخاطره صداقتش دوستش دارم دقیقا به همون دلیلی که شماشدید عموم..عمویی چقدخوبه یه نفر همیشه اوله حرفش از امام زمان(علیه السلام)یادکنه هرجایی که بره من که کمتر کسی رو دیدم اینجور باشه…ولی بااین دیگه نسبته خانوادگی ندارم فقط شما عمویه منید..عمویی میبینی همه دره قندنون دوست دارن عمو علاقه به دره قندون به صورته جهانی فراگیره ..عموشماتودرسا هم بهمون کمک میکنیدااا.عموهفته پیش توازمون اومده بود این باز پورینی یاپیریمیدینی؟عموخوب پورین همون پورنگه دیگه(الان عمومیگه چه ربطی داشت)بعداسمه منم نرگس احمدیه،گ میشه بازg،الف میشه بازaبه به الان حتما میگید همینجوری حفظ میکردی راحتتربود…تازه عمو یه جایه کتاب نوشته زنبورهاگلهاروبراساس بو ورنگ شناسایی میکنن عموترتیبش مهمه عمو،بورنگ همون درواقع پورنگه دیگه …منم رفتم به عمو رای دادم ممنون دریا..باباشیوا ایول یه پاشاعرشدیا…

4 06 2009
نرگس احمدی

واییییییییییی عمویادم رفت دوستتون دارم خیلیییییییییییی زیاد بیشتر از ازاینجاتا به اسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون…***اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم***

5 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام..
بیستمین سالگرد ارتحال امام عزیزمون رو تسلیت میگم…
..نمیدونم چی بگم..حیف شد…ما نبودیم..نبودیم اما حالا با دیدن عکسش با خوندن مطالبش با خاطره هایی که تعریف میکنن عاشقش شدیم..پس چه حالی دارن اونایی که بودن و اون روزا رو درک کردن..
کاش امام هنوز پیشمون بود تا واسش نامه بنویسیم…کاش میشد..
بچه هایی که اومدن و خاطره ها رو نوشتن ازتون ممنونم…
..
خدایا ..ای خدای مهربونم..کشورمون رو از گزند دشمنان حفظ کن..
خدا جون جوونای کشورمون رو به راه راست هدایت کن..
خدای عزیز..خدای بزرگ..کاری کن تا هر کسی به صلاحه رئیس جمهور بشه و باعث سربلندی کشورمون بشه..خداجون رهبرمون رو در پناه خودت سالم نگه دار…خدایا..ظهور آقا امام زمان رو نزدیک برگردان..
خدای مهربون روح رفتگان ما رو شاد بگردان…خداجون عاقبت ما رو ختم به خیر بگردان..
خدایا روح امام عزیزمون رو قرین رحمت بگردان و کاری کن تا شهدا از ما راضی باشن…الهی آمین
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
(دخترتون)

5 06 2009
سمانه كاوياني

به نام خدای خوب و مهربون
و سلام به شما عموی یکی یه دونه ام…..که جاتون هست برا همیشه توی دلم
خوبین؟؟؟
خسته نباشین عموجون
عموووووووووووووووووووووو فکر کردم الان که بیام اپ جدیدتون رو میخونم ولی ….عموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووجرا اپ نکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو خواهش میکنم ….خواهش میکنیم که زودتر اپ کنین و خبر برگشتنتون رو بدید…..عموجونم شنبه دیگه منتظرتون هستیم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
شنبه . 16خرداد . ساعت 17 ….. همه قلب ها …..تالاپ تولوپ . تالاپ تولوپ……واااااااااای عمووووووووووو چند دقیقه دیگه برنامه تون شروع میشه……و اینک عموپورنگ . بهترین عموی دنیا با برنامه ی جدید وارد میشود……هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا……وای عمو فکرشو بکنین ….روز شنبه همه چه حالی داریم…..وای عموجون ببینین ……همه . یکی میپره بالا…..یکی جیغ میزنه……یکی از شدت خوشحالی داره گریه میکنه…..وای عمو اونو ببینین داره غش میکنه……عموووووووووووووووووووووووووووو :-) ……عمو این{:-)} رو گذاشتم ببینم میشه شکلک…..مثل بچه های دیگه که شکلک میزارن……راستی عمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو اول اینکه شنبه منتظرتون هستیم……و بعد اینکه….عمو . اجی دریا ازم خواسته اینجا براشون توضیح بدم درمورد هدیه تولدی که قراره برا شما عموی یکی یه دونه مون بفرستیم……و با اجازتون میخوام تو دیدگاه بعدی واسه بچه ها یه توضیحی بدم…..متشکرم عموی یکی یه دونه ام.
و عمووووووووووووووووووووووووووو دیگه شنبه منتظریم هااااااااااااااااااااااااااااااااا:-)
(امیدوارم شکلکها بگیره)
خب پس به امید دیدار شما عموی خوش قلب و مهربون همه ما بچه های ایران زمین.
.
عموجونم دوستتون داریم….بی نهایت ما بچه ها …..از دل و جون…..عموی خوب و مهربون…..برا همیشه عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها بمون.
.
دست علی یارتون
خدانگهدارتون
توقلب ما می مونه
امید دیدارتون

5 06 2009
سمانه كاوياني

عمووووووووووووووووووووووووووووووو شکلکها گرفت:-)
***********************************************
اجیهای گلم سلام
خوبین؟؟؟
خب خدارو شکر
اول پیشاپیش عیدمون رو به همگی تبریک میگم…..واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عمو شنبه برمیگرده:-) :-) :-)
حالا میخوام براتون درمورد صلواتها و تسبیحات حضرت زهرا(س) توضیح بدم.
بچه ها این صلواتها و تسبیح ها قرار نیست که تو همون روز تولد برا عمو بفرستیم…..بلکه یه چند روز قبل از تولد عمو شروع میکنیم و هدیه رو براشون میفرستیم…..و درمورد اینکه کی قراره بفرستیم و غیره…..شنبه که به مناسبت فرا رسیدن بهار و عید و شادی ما بچه ها وبلاگ «مهربونترین عمو،حتی پاکتر از فرشته ها» اپ میشه و اونجا کاملا توضیح میدم . هم درمورد هدیه تولد و هم اگه شد درمورد جمله های زیبایی که برا عموجون نوشتین…..خب حالا یه عذرخواهی …..عذرخواهی از اجی بزرگم . اجی تاجیک…… اجی تاجیک ببخشید اوندفعه اونطوری صداتون کردم….خب اخه نمیدونستم باید اجی صداتون کنم یا داداش;-)
….. که اجی دریا بهم گفت که شماهم یکی از اجیهای گلمون هستین……پس قربون شما اجی گلم و همه شما اجیهای خوشگلم برم……راستی اجی ژاله منم میتونم تو بازی قشنگت شرکت کنم:-)
متشکرم اجی جونم که انقدمهربونی . پس منم شروع میکنم
1…..2…..3
قران . خدا . عروسک . عموپورنگ . مامان . بابا . اش رشته . مشق . هوا . کارت اینترنت . دستنوشت . گل . شیرینی . میز . درقندون . خرگوش . اب . تلویزیون . رایانه . گوش . لیوان . اسمون . ستاره . موش…..وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش:-)
اجی ژاله بازم متشکرم…..چه بازی قشنگی ….. ببینم من چند تا شد . اخه هی پشت سر هم مینوشتم;-)
وای شد 24…..اجی ببخش که بیشتر از 20 شد;-)
.
خب دیگه
پس بچه ها انشاالله وقتی عمو شنبه برگشت ….منم وبم رو اپ میکنم و خوب توضیح میدم ……اگه بازم سوالی داشتین . میام تو وبتون . یا شماهایی که وب ندارین تو پردیس براتون کامل توضیح میدم.
قربون تک تک شما اجیهای خوشگل و ماهم بشم.
و فعلا
دست علی یارتون…خدانگهدارتون
یه وقت نره از یادتون…دعا واسه عموجونمون
.
اللهم عجل لولیک الفرج
(اینم از آپ امروزم) ;-) ;-) ;-)

5 06 2009
دریا دوستدار عمو

***بـــه نــام خــالــق بــهـــار***”
سلام به برو بچه های با معرفت دستنوشت عمویی جونم
.
ایول به معرفتتون بابا …. خیلی خوشم اومد…از اینکه رومو زمین ننداختین و رفتین به نفع » گل عمو » رای دادین بی نهایت ازتون تشکر میکنم….هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
.
حتماً بعضیا وقتی رای دادن که به لطف بچه ها رای عمو بیشتر شده بود و با خودشون میگفتن که چرا من خودمو دارم میکشم در حالی که رای عمو بیشتره؟!….ولی بچه ها آبجی من وقتی اون وبلاگو پیدا کرده بود که اوضاع کاملاً برعکس بود یعنی رای اون دختره از مال عمو بیشتر بود…..که من وقتی دیدم کلاً بدجور عصبی شدم و حالم گرفته شد….برا همین آبجیم بهم گفت که بیام هم تو دستنوشت هم تو پردیس آدرس وبلاگ رو بذارم که برین همگی رای بدین که دیگه این اوضاع ادامه پیدا نکنه…..دست مریضا….شما هم خیلی خوب همکاری کردین…..
ولی بچه ها یادتون باشه شما فقط میتونین یه بار رای بدین….اگه باور نمکنین اول نتایج رو ببینین بعد یه رای بدین …اونوقت میبینین که زیاد نمیشه….البته من با ترفندی که خودم اختراعش کردم دوتا رای دادم…. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا……….در ضمن بچه ها به اینم رای بدین که عمو بره شبکه کودک(شبکه 2) یا نه؟….نظر مثبت ندیناااااااااااااااا …. آخه شما دلتون میاد عمو بره شبکه دو…….منکه اصلاً دوست ندارم بره آخه شبکه یک خیلی خوبه از شبکه دو بهتره…..تازشم ما به شبکه یک عادت کردیم …..به قول قدیمیا ترک عادت موجب مرض است…..(یک کلمه هم از مادر عروس بشنوین…هه…هه…هه…)
.

.
آبجی بزرگه ، سلام!
وااااااااااای آبجی بزرگه وقتی بهم میگی » زلال » خجالت میکشم و آب میشم و روی زمین جاری میشم!(ایول بابا شعر گفتم!)آخه من نه دريام ، نه زلال……دعا كنين كه باشم
قرار بود بازم براتون بنويسم فعلاً صفحه كليدم قاطي كرده همه رو برعكس ميزنه……درستش ميكنم ميام
فعلاً
.
ژاله گلم ، سلام!
پرسیده بودی چیجوری نوشته هامو پر رنگ میکنم ….هیچی من از برچسبا استفاده میکنم همینی که نوشته » شما میتوانید از این برچسب ها استفاده کنید: »
البته اینا یه جوری نامفهومه….برا همین منم از یه ترفند دیگه متوجه این شدم….آخه به من میگن مخ رایانه!
البته از الکی و برا دلخوشی!
مگه شما ها وبلاگ ندارین….مگه خودتون وبلاگتون رو برنامه نویسی نمیکنین… خب باید از این چیزا سر دربیارین دیگه مگه نه؟!………..
.
                                       ” اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم”

5 06 2009
افسانه

با سلام
چه دلنشین

5 06 2009
فرزانه

سلام عمو
عمو…
آجیا…
گوشاتونو بگیرین میخوام جیغ بزنم…
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
سه بار این جا نظر گذاشتم واستون هر سه بارش همین که ارسال رو زدم همه ی نوشته هام پرید

5 06 2009
فرزانه

عمو چرا دستنوشت نمی ذارین
خب مردیم از دل تنگی…….

5 06 2009
فرزانه

بچه ها تو رو خدا چرا این جوری می نویسین ؟
حالا من نمی دونم فردا برم دانشگاه یا نه!
عمو میاد فردا؟
اگه بیاد من سر کلاسم!!!!!!!
حالا چی کار کنم؟
بچه ها تو رو خدا حدس نزنین بذارین عمو خودش بگه کی بر می گرده
امیدوارم متوجه حال منم شده باشین
شرمنده آجیا

5 06 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
هق هق.. هیییی :-( اشککککک…اشککککک..گریههههههههه.. :-( جیغغغغغغغ.إهه إهه إههههههه :-(
عموووووووو آقا سلام :-(
قهر قهر قهر ..خب کجایین عمو؟دختراتونو فراموش کردین؟ :-(
آجی ها سلام…اینقدالکی ذوق نکنین از کجا معلوم عمو فردا بیاد؟!عمو که نگفت دقیقا شنبه میام :-(
اینجوری میخوره تو ذوقتون فداتون شم..کاش واقعا فردا عمو بیاد اما دلم میگه نمیاد!!!عمویی ما دلمون خیلی تنگ شده ها!الان یک هفته از دست نوشتتون گذشته..عمو..منم میخواستم مثله سمانه بیام شادی کنم بیام از اتفاقایی ک افتاده بگم …اما تا دیدم واسمون دست نوشت نذاشتین حالم گرفته شد..الانم میرم به غصه خوردنم ادامه میدم.بله. :-(
(دخترتون)

3 09 2009
پریسا

به نام خدا
سلام عموی دلتنگم
عموی کودکم که محله ی کودکی هاتو گم کردی خوشحال باش که هنوز هستند بچه هایی که کودکی عموشونو هیچ وقت گم نمیکنن.برای تو و با تو کودکی میکنن برای تو وبا تو همه ی سعی شونو میکنن تا دوستاشونو که اینجا به خاطرخوبی های تو با هم دوست شدن از دست ندن فضا مجازیه ولی دلامون مثل دل بچه های محله ی کودکی تون واقعیه باور کن عمو عصر جدید فقط باعث شده اون کودکی های با لطافت پشت مانیتورها پنهان بشن .دلهای پاک هیچ وقت گم نمیشن مثله دله خودت عموی خوبم




دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 25 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: