در اردیبهشت…نقره … شهرزاد…همراه با عمو

27 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

لابد از عنوان این دست نوشت کلی تعجب کردید.مطمئینا کلی برداشت های مختلف به ذهنتون خطور می کند و

شاید هم بعضی هاتون بگید که اردیبهشت و نقره چه ربطی به عمو دارند…راستش بچه ها

نقره نام برنامه ای است که جمعه ها قبل از اذان ظهر به صورت زنده از شبکه اول پخش می شود.

در این برنامه هنرمندان مختلفی را دعوت و در خصوص عملکرد و کارنامه هنری او صحبت می کنند.

از شما چه پنهون در این روزهای قشنگ بهاری از من دعوت شد تا روز «جمعه 11 اردیبهشت «به عنوان «مهمان برنامه نقره»

در خدمت شما دوستان عربر باشم.

از سویی دیگر همزمان با شنیدن این خبر تلفن یکی از دوستان غافلگیرم کرد که :»به به عمو جان مصاحبه ات در مجله

راهنمای پدران و مادران(مجله شهرزاد)چاپ شده!»

خندیدم و گفتم:»پس دیگر تکمیل شد!عمو در اردیبهشت با نقره و شهرزاد  می اید!»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

7/2/88

Advertisements




«قصه گل»

23 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

به اکثر وبلاگ هاتون سر زدم واقعا زیبا و جالب بود.

چه عکس ها چه قالب ها و چه نوشته های ریباتون

وقتی به اونها نگاه می کردم صداقت و معصومیت کودکانتون کاملا برام ملموس بود و خوشحالم که بچه های خوبی مثل شما سعی می کنند از اینترنت برای تبادل نظر و بیان خوبی ها استفاده کنند و

مطالبی در وبلاگ هاشون بنویسند که هم اموزنده و هم جذاب است.

امروز داستان زیبایی از دوستم شنیدم که برای شما هم تعریف می کنم.

                                                                               «قصه گل»

او فقط غنچه کوچکی بود در گلدان قدیمی کنار پنجره اتاق که با گذشت روزها حالا دیگر تبدیل به گل زیبا و خوشرویی

شده بود که با نگاه کردن به ان می توانستی به عظمت خدا پی ببری.رنگ قرمز و برگ های سبزو لطیفش چنان جلوه می نمود

 که پیرمرد هرروز صبح پس از خواب ساعت ها به او خیره می شد…با حرف می زد…برایش اب می اورد

 و گاهی  کود به پایش می ریخت و نیز سایه بانی که هرگاه از اشعه خورشید خسته شد به ان پناه ببرد.

روزهای در پی یکدیگر می گذشت و گل همچنان در گلدان کوچک بر قامت و شاخ و برگ های خود می افزود

 و از این همه خوشبختی به خود می بالید غافل از اینکه شاید همه انها می توانست یک خواب باشد تا اینکه ان روز فرا رسید

 و پیرمرد در قبال اندک بهایی گل را به دیگری فروخت.

وقتی گل دلیل این کاررا از او پرسید پیرمرد گفت:»به خاطر اینکه چیزی بخورم..زنده بمانم

تا بتوانم فردا را ببینم و باز گل پرسید:»پس با تنهایی ات چه می کنی؟..و از فردا چه کسی حرف های دلت را خواهد شنید؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت:»نگران نباش فردا نیز غنچه دیگری همچون تو می پرورانم تا بدین سبب تنهایی ام جبران شود…»

و ان قصه همچنان ادامه دارد.

.

.

اما بچه ها اگر هرچیزی در زندگیتان مثل دوست…والدین..کتاب ها و …مثل گل قصه ما عزیز است..سعی کنید همیشه در کنارش بوده و هیچ وقت از دستش ندید .

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

3/2/88





بعد از یک ماه…

16 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

امروز 27 فروردینه یعنی ماه پیش در چنین روزی اخرین برنامه ام رو تقدیم حضورتون کردم.

در این مدت خیلی به کامنت هاتون توجه کردم.نکته بارز اون تاکید همه شما بر زنده بودن برنامه های اینده است مطلبی که لازم می دونم امروز براتون بنویسم اینه که:بچه ها برنامه چه زنده و چه تولیدی زمانی قشنگه که در اون نواوری و خلاقیت احساس بشه از طرف دیگه فراموش نکنید کسی که جلوی دوربین برای شما برنامه اجرا می کنه زمانی خودش از اجراش لذت می بره

که احساس کنه با تمام انرزی و تمام انگیزه و شوق برنامه اجرا کرده و همه این موارد برمی گرده به مکان..ایتم ها..دکور..اهنگ و …

چرا که اگر تنوع و نواوری در همه این موارد وجود داشته باشه مجری هم  سعی می کنه اجرای جدید و متفاوتی رو به نمایش بذاره.

لذا مطمئین باشید دغدغه من هم همین است و این هم به خاطر احترام به شما بچه ها و در مجموع بیننده برنامه های تلوزیونیست.ناگفته نمونه شاید برنامه های اینده من بسیار ساده باشه اما مطمئین باشید در همون سادگی هم تنوع و خلاقیت می تونه

وجود داشته باشه.مثال بارز اون برنامه های سال 81 و 82 پورنگ است.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار





ارمغان زیارت…

14 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

امروز از مشهد برگشتم

نمی گم جاتون خالی چون برای همتون دعا کردم.

واقعا خیلی خوش گذشت

شب اول ساعت 1 بامداد بود که به همراه دوستم در زیر بارون بهاری به زیارت امام رضا(ع)رفتیم.فکر نمی کردم دستم به ضریح برسه اما  از دعای خیر شما بچه ها رسید و یک دل سیر زیارت کردم.

فردای اون روز به همراه دوستم علی به جاهایی رفتیم که قبلا خاطره داشتیم چقدر خوش گذشت و چقدر هم خیابان ها و مکان ها تغییر کرده بود.

در روزهای بعد هم تصمیم گرفتیم به پرورشگاهها و مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست سر بزنیم.اولین جایی که رفتیم مجتمع شهید هاشمی  مشهدبود که در ان از دختربچه ها نگه داری می شد.

وقتی وارد مجتمع شدم بچه ها باورشون نمی شد و برای من خیلی جالب بود که بچه ها با شور و هیجان دورم رو گرفته بودند

 و می گفتند:»چرا بی خبر؟» و من هم می گفتم:»سر زدن یک عمو به شما بچه ها که نیاز به خبر دادن نداره!»

خلاصه بعد از ساعاتی گپ و گفت و گو و خنده با بچه ها خداحافظی کردیم و راهی مرکز دیگری تحت عنوان علی اصغر شدیم البته اونجا از بچه های 3 ساله تا دختران دانشجو نگه داری می شد.اونجا هم مهمان بودیم و کلی با بچه  ها شادی کردیم.البته عکس هم گرفتم که در روزهای اینده تو سایت می گذارم.

راستی در فرودگاه مشهد با خانواده ای اشنا شدم که از نروژ برای زیارت به مشهد امده بودند و بیننده برنامه های شبکه کودک پورنگ بودندو بچه های خانواده  از من قول گرفتند که اسمشون رو اینجا بنویسم..»پردیس پایار و پریناز زمردیان» دوستان خوب و فرزندان دوست داشتنی اون خانواده مهربان بودند.

در نهایت این سفر در کنار زیارت امام رضا شادی بچه های معصوم را نیز برایم به ارمغان داشت.

انشالله قسمت همه شما بشه

اما قول بدید که برای من هم دعا کنید

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار…..

88/1/25





زیارت….

11 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

باید خوشحال باشیم تو سرزمینی که زندگی می کنیم جاهایی وجود داره که وقتی ادم ها دلشون می گیره و یا اینکه می خوان از تعلقات دنیوی فاصله بگیرن به اونجا میرن خلوت می کنند و عمیق تر  به خودشون فکر می کنند.اره درست حدس زدید.منظورم زیارتگاهاه و اماکن مقدسی است که تو کشورما وجود داره.

لازم دیدم تو ابتدای سال جدید بعد از مسافرتی که به خارج از کشور داشتم چند روزی هم بیام به زیارت امام رضا تا فراموش نکنم

جاهای دیگه اگرچه قشنگ یا پرزرق و برقه اما صفا ومنزلت اماکن متبرکه ما صدها هزار بار بیشتر از اونهاست.

اره بچه ها اینجا در شهر مقدس مشهد نائب الزیاره شما هستم و برای همه شما دعا می کنم.

شهر مشهد برای من خاطرات زیادی را در خود جای داده سعی می کنم در اینجا جدا از جایگاه اجتماعی و شغل و زندگی به خواسته های درونی و نیاز های روحی ام فکر کنم و از امام رضا بخواهم هر چند در زندگی هنری ام موفق بودم اما هرگز مرا دلخوش به موقعیت های و دلبستگی های دنیوی نکند چون همه چی روزی به اتمام می رسد….شهرت..محبوبیت..پول..مقام و عمر…

تنها چیزی که می ماند خاطرات و عملکرد ما انسان ها در مقاطع مختلف زندگیست….

اومدن به زیارت جدا از ارامش فکری و روحی نوعی گوشزد کردن به خودمان است که همه تلاش ها و سختی هایی که

در زندگی متحمل می شویم اگر با توسل و توکل به خدا و ائمه باشد مطمئینا جواب خواهیم گرفت…

لذا در این سفر کوتاه زیارتی از امام رضا ارزوی شفای همه مریض ها و رفع مشکل همه گرفتاران را دارم.

تا دست نوشت بعدی 

.

.

دست علی یارتون خدانگهدارتون





تشکر از مسئولین سفر

6 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

همون طور که قول داده بودم تعدادی از عکس های سفر را جهت بازدید شما دوستان در سایت قرار دادم البته در فرصت های بعدی عکس های بیشتری خواهم گذاشت.

 اما اجازه بدین تشکر

صمیمانه ای داشته باشم از همه کسانی که در طول این سفر میزبان ما بودند وزحمات فراوانی برای ما کشیدند از جمله اقای دکتر حق بین(سفیر محترم ایران در ایتالیا)-اقای اسماعیلی(رایزن فرهنگی ایران در ایتالیا)-همچنین اقای دکتر شیبانی(سفیر محترم ایران در اتریش) و اقای کیارشی(رایزن فرهنگی ایران در اتریش) و اقای دکتر نیلی(سفیر محترم ایران در کشور چک) به همراه

معاون محترمشان اقای نادری و دوست بسیار خوب و مهمان نوازمان اقای قبادی که از کارمندان زحمتکش سفارت ایران در چک هستند.

البته این تنها کاری بود که من می توانستم در قبال محبت دوستان انجام دهم ولی مطمئین باشید همیشه به یادشان بوده و دعا گویشان هستم.





اولین گزارش سفر…

3 04 2009

به نام خدا

دوستان عزیز سلام

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه…..من هم بعد از چند سال تونستم عید امسال رو به مسافرت برم.

 جدا که مسافرت چقدر می تونه تو روحیه انسان تاثیر مثبت بذاره

بیخود نیست که می گن:»بسیار سفر باید رفت تا پخته شود خامی»

.

.

خدمتتون عرض کنم اولین جایی که من به اتفاق امیر محمد و دوستان رفتیم شهر رم در کشور ایتالیا بود

بعد از اجرای برنامه از اونجا راهی میلان شدیم(قابل توجه علاقه مندان به تیم اینترمیلان!)

بعد از اجرای یک برنامه شاد و توپ رفتیم به شهر وین در کشور اتریش….چقدر زیبا بود و چقدر هم هواش سرد بود.

تا جایی که مجبور شدیم لباس های ضخیم بخریم.اما چیزی که می تونست بیشتر از اون لباس ها گرممون کنه دیدن

ایرانی هایی بود که در جشن برنامه ما حضور داشتند و با تشویق هاشون موجب دلگرمی من و دوستانم می شدند

خلاصه بعد از اجرای برنامه در وین با قطار به کشور چک و شهر زیبای پراگ رفتیم..من که به شخصه از دیدن شهر پراگ

بیشتر از بقیه جاها لذت بردم چون بنا ها و اثار تاریخی زیبایی رو در خودش جا داده و ارامش و هوای دلپذیر تری نسبت

 به جاهای دیگر  داشت.

این هم از سر فصل سفر…تو دست نوشت های بعدی اتفاقات و خاطرات زیبایی رو که برام رخ داد براتون تعریف می کنم.

منتظر دیدن عکس ها هم باشید.

.

در ضمن توی سال جدید سعی کنید با توکل به خدا و پشتکار بیشتر به در س هاتون برسبد و و انشالله که تو کارهاتون موفق خواهید شد.

.

فعلا خدانگهدار

88/1/13