«قصه گل»

23 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

به اکثر وبلاگ هاتون سر زدم واقعا زیبا و جالب بود.

چه عکس ها چه قالب ها و چه نوشته های ریباتون

وقتی به اونها نگاه می کردم صداقت و معصومیت کودکانتون کاملا برام ملموس بود و خوشحالم که بچه های خوبی مثل شما سعی می کنند از اینترنت برای تبادل نظر و بیان خوبی ها استفاده کنند و

مطالبی در وبلاگ هاشون بنویسند که هم اموزنده و هم جذاب است.

امروز داستان زیبایی از دوستم شنیدم که برای شما هم تعریف می کنم.

                                                                               «قصه گل»

او فقط غنچه کوچکی بود در گلدان قدیمی کنار پنجره اتاق که با گذشت روزها حالا دیگر تبدیل به گل زیبا و خوشرویی

شده بود که با نگاه کردن به ان می توانستی به عظمت خدا پی ببری.رنگ قرمز و برگ های سبزو لطیفش چنان جلوه می نمود

 که پیرمرد هرروز صبح پس از خواب ساعت ها به او خیره می شد…با حرف می زد…برایش اب می اورد

 و گاهی  کود به پایش می ریخت و نیز سایه بانی که هرگاه از اشعه خورشید خسته شد به ان پناه ببرد.

روزهای در پی یکدیگر می گذشت و گل همچنان در گلدان کوچک بر قامت و شاخ و برگ های خود می افزود

 و از این همه خوشبختی به خود می بالید غافل از اینکه شاید همه انها می توانست یک خواب باشد تا اینکه ان روز فرا رسید

 و پیرمرد در قبال اندک بهایی گل را به دیگری فروخت.

وقتی گل دلیل این کاررا از او پرسید پیرمرد گفت:»به خاطر اینکه چیزی بخورم..زنده بمانم

تا بتوانم فردا را ببینم و باز گل پرسید:»پس با تنهایی ات چه می کنی؟..و از فردا چه کسی حرف های دلت را خواهد شنید؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت:»نگران نباش فردا نیز غنچه دیگری همچون تو می پرورانم تا بدین سبب تنهایی ام جبران شود…»

و ان قصه همچنان ادامه دارد.

.

.

اما بچه ها اگر هرچیزی در زندگیتان مثل دوست…والدین..کتاب ها و …مثل گل قصه ما عزیز است..سعی کنید همیشه در کنارش بوده و هیچ وقت از دستش ندید .

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

3/2/88

Advertisements

کارها

اطلاعات

95 responses

23 04 2009
نیلوفر

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام
عموووووووووووووووووووووووووو
خیلی ماهیییییییییییییییییییییییی
من وبلاک ندارم ولی خیلی ذوق کردم که به وبلاک بچه ها سر زدین

24 04 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
دوباره سلام
وااااااااااااای عمویی قصتون خیلی قشنگ بود
عمو جون من با حرفتون کاملا موافقم من همیشه سعی میکنم که دوستای خوبم رو برای خودم نگه دارم
مثلا یه معلم دارم هنرستان با ایشون هر دوسال کلاس داشتم وای عمو من عاشق این معلمم هستم کلی چیزای خوب ازشون یاد گرفتم خیلی دوسشون دارم طوری که پار سال از شنبه تا چهار شنبه که نمی دیدمشون کلی دل تنگ می شدم
واسه همین تابستون پارسال روز آخر براشون یه نامه نوشتمو کلی به خاطر زحماتشون تشکر کردم .وجالب اینکه ایشون هم جواب نامه ی منو دادن .واااااااااااااای عمو از شدت ذوق هیجان نزدیک بود سکته کنم
وقتی رفتم پیش دانشگاهی دیگه نتونستم ببینمشون چون هردومون شیفت صبح بودیم همش نامه می نوشتمو ابراز دل تنگی میکردم
حتی یه روز خانم معلمم به یکی از دوستام گفته بود که به من بگه فلان روز مدرسه هستن تا من برم ببینمشون تو ایام امتحانات .ولی دوستم شماره ی منو نداشت که منو خبر کنه .وااااااااای عمو انقدر غصه می خوردم …
تو یکی از نامه هام نوشتم یه روز از مدرسه ی خودم فرار می کنم و میرم معلمم رو می بینم
ولی شوخی کردما ..هیچ وقت این کارو نکردم وبالا خره تونستم برم معلمم رو ببینم
وااااای عمو نمی دونین چه قدر خوشحال شدم کلی با معلمم حرف زدم الانم خیلی باهم دوستیم
هر چی وقت کنم براشون نامه می نویسم اگه مشکلی داشته باشم همیشه ایشون کمکم می کنن وای عمو نمیدونین من چه قدر معلممو دوست دارم
یه نفر می گفت هرچیزی یه دوره ای داره .مثلا ما تا یه زمانی می تونیم با یه افرادی در ارتباط باشیم
بعد که دورش تموم شد دیگه نا خواسته رابطه ها قطع می شه ولی من اعتقاد دارم که آدم تا هر زمان که بخواد می تونه دوستای خوبش رو حفظ کنه
مثلا ما که عمویی به خوبیه شما داریم از بچگی کلی چیز ازش یاد گرفتیم چون سنمون نوجوونه باید عموی خوب و مهربونمن رو فراموش کنیم؟؟
نه .هر گز …
عمو همیشه برادر زادتون می مونیم وهیچ کس حق نداره ما رو از این کار منع کنه
دوستون دارم….مواظب خودتون باشید

24 04 2009
وجيهه هاديزاده

به نا م خدا
سلام عمو پورنگ
چقدر اين دست نوشتتون منو خوشحال كرد.
ممنون كه به وبلاگمون سر زديد عمو
چقدر اين قصه ي گل زيبا بود چقدر منو تحت تاثير قرار داد.
باز هم به اين دوست خوب بگوييد كه از اين قصه ها بگن تا شما اينجا برامون بنويسيد
عمو اگه به وبلاگم سر نزديد سر بزنيد اين هم ادرس وبلاگمhttp://vaji1388.persianblog.ir/
دست علي يارتون
خدا نگهدارتون
تو قلب ما ميمونه
اميد ديدارتون

24 04 2009
نرگس احمدی

به نام خدایی که گلی دادبه ما که شدعمویه ما.عموجوووووووووووون سلام.عمویی من مطمئنم بچه ها همه این نظرودارن که شمامثله گل واسه ماباارزشید ومااین گلی که خدابهمون داده روهیچوقت فراموشششششششش نمیکنیم هیچوقت عمویی هیچوقت…

24 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو سلام
شبه جمعه اتون بخیر عموجونم…
عمو داستانتون عجیب بود…دلم گرفت عمو…
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لوءلوء و مرجان نشود!!!عمو پیرمرد اشتباه بزرگی کرد…از کجا معلوم که گلهای بعدیشم به همون زیبایی بشن و بتونه باهاش درد دل کنه…(عمو !عمو و خاله اطرافمون زیاد داریم!اما فقط یکیش شد عموی واقعیمون..)
عمو یه چیزایی دسته ما نیست هر قدرم دوسشون داشته باشیم اون خواست خدا و بعد بنده ی خداست که کنارمون بمونه یا از ما خسته بشه و بره یا ما لیاقتشو نداشته باشیم و خدا ازمون دورش کنه…عمو
ما تا ابد برادرزاده هاتون هستیم امیدوارم شما هم….عمو تنهامون نذار…
ممنون که به وبلاگ هامون سر زدین عموییییییییی اما حیف که هیچ مطلبه جدیدی ننوشته بودم…تنها تغییرش قالب و آهنگ وبم بود..عمو جون بازم یه زحمت دارم براتون…مثله همیشه!شب جمعه است عمو سلام مخصوص برسونین به پسرعموی خوشگلم عزیزه دلم فرشته کوچولو که خیلی دلم براش تنگه…
.
.گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی…اللهم عجل لولیک الفرج

24 04 2009
ژاله فرهادروش

اصل اساسی کامنت هام باز از ذوق زیاد جا افتاد!!دیس کانکت شده بودم یادم اومد اینو ننوشتم دوباره اومدم!
(دخمرتون!)

24 04 2009
گلبرگ

سلام
داستان واقعا قشنگي بود ارزش اينهمه انتظار رو داشت
بخاطر همينه كه ما به هيچ عنواني نمي خوايم شما رو كه عزيزتريني از دست بديم و اينهمه پا فشاري واسرار ما براي دوست داشتن شماست براي روزهاي خوبي كه با شما داشتيم براي روزهاي كه راه خونه رو ميدويديم تا لحظه اي با شما بودن از دست نديم و حالا اينهمه اسرار مي كنيم كه زود برگرديد. واقعا دلمون براتون تنگ شده براي روزهاي شادوقشنگي كه با شما داشتيم

24 04 2009
حنانه

به نام خدا
سلامی دوباره……
تا قبل از دست نوشته ی شما تصمیم گرفتم داستانی که چند روز پیش خونده بودم در اولین دیدگاه هم بنویسم و حالا خوشحالم که این موقعت پیش اومد.
ارزش ها……….
مردی در مزرعه اش چاه می کند.هنگام کندن زمین به مجسمه ای مرمرین وزیبا برخورد.آن را برداشت و نزد مردی که به آثار هنری قدیمی علاقه ی بسیار داشت برد و به او عرضه کرد.مرد آن را به قیمتی گزاف خرید و هر یک به دنبال کار خود رفتند.هنگامی که فروشنده به خانه اش بازگشت با خود فکر کرد و گفت(چه چیز از این پول زور وزندگی اش بهتر است!واقعا تعجب می کنم که چطور مرد عاقلی این همه پول را برای تکه سنگی سخت و بی حرحت که از هزار سال پیش زیر زمین مدفون بود و حتی کسی خوابش را هم نمی دید می دهد.!)
و در همان لحظه خریدار متفکرانه به مجسمه نگاه کرد و در دلش می گفت (آفرین بر این زیبایی!آفرین بر آنچه که از زندگی در توست!رویای کدام روح آسمانی هستی؟واقعا این زیبایی و نشاط را از خواب هزار ساله در آرامش زمین یافته ای!به خداوند سوگند نمی فهمم چگونه ممکن است انسانی چنین نادره ای را به پول بی ارزشی و پایان یافتنی بفروش.
امیدوارم خوب بوده باشه.
مشتاقانه منتظریم برای خوندن ادامه ی داستان شما.
تا بعد………

24 04 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون اومدم روز شماری
38 روز
ببینید عمو روز به روز داره به اومدنتون نزدیک میشیم
یوهوووووووووووووووووووو
وای عمو شنیدین تو عراق بمب زدن تو مرز وای عمو یاد زهرا افتادم ونزدیک بود سکته کنم
همین الان زنگ زدم بهش گفت روز قبلش همون جا داشته ناهار می خورده .وخودا رو شکر زهرا روز قبلش رسیده اصفاهان وسالمه سالمه خدا رو شکر
عمو یه لحظه دلم واسه آجی زهرام ریخت
خدا کنه هر کی میره مسافرت سالم و سلامت برگرده
الهی آمین….

24 04 2009
نسیم

سلام عمو جون متن قشنگی بود امیدوارم همین روز ها به زودی شما را در تلویزیون ببینم

اونم با برنامه زنده

24 04 2009
تینا

به نام خدای مهربون و دوست داشتنی *

سلام عمو جونم :

واییی عمو خیلی قصه خوشگلی بود ممنون ،خیلی خوشحال شدم که به وبلاگ دختر عموهای گلم سری می زنید ، من که وبلاگ ندارم ولی بازم خیلی خوشحال شدم .خیلییییییییییییییییییی ممنون عمو جونم

عمو جون دلم براتون خیلییییییییییییییییییییییییییییی تنگ شدههههههههههههه.

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

منتظرتون میمونیم…!

(دوستدار همیشگی شما تینا )

24 04 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
ديشب نامه قشنگتون رو خوندم ، اولين بار زيبايي داستان مرا جادو كرد …. فقط ظاهرش را ديدم بار دوم كه خواندم از بر شدم …… دلم گرفت. يهو دوباره تمام زشتي و بيرحمي محيط اطرافم رو بخاطر اوردم . بعد از مدتها دوباره گريه كردم….فقط ياد اينكه خدا اينجاست آرامم كرد.
ديروز برام روز عجيبي بود، همبازي دوران كودكي ام دلش گرفته بود و از من كمك مي خواست….من براي دلتنگي اش چه كنم ؟!! چگونه مي توانم پدر از دست رفته اش را برايش ارمغان بياورم. چگونه مي توانم تسكين قلبش باشم ….. مجبورم حرف هاي اميدوار كننده بزنم، اما مرگ حقه…..خواست خداست. فقط مي تونم براش دعا كنم.
و ديشب اين نامه ….. تا صبح نخوابيدم. همان ديشب براتون نامه نوشتم اما ارسال نكردم.
دلم از دست بشر گرفته ……آخه توي اين همه زيبايي كه خداوند خلق كرده……چرا بشر اينگونه زشتي از خود بجا ميذاره…..قصه گل ، درد جامعه است . درد فروش قلب انسانه…..ياد آور مرگ احساسه.
خدايا ! اگه تو نبودي ، ترجيح مي دادم بميرم.
ديشب دوباره از زشتي ها نوشتم……داستان كوتاهيست ، به بي تجربه گي نويسنده اش ببخشيد :
«در روزگاري نه چندان دور سرزميني بود با عشق هايي اسطوره ايي ، آنجا همه چيز يكتا بود، خدا ، عشق زميني و…..خيانت و دروغ جرم محسوب مي شد . روزها گذشت ….. همه چيز از آنجا شروع شد كه بي ظرفيت ترين شخص اين سرزمين در عشق زميني شكست خورد…..عقده عشق سراپاي وجودش را پركرد. آن شخص از آن روز به زمين و زمان دشنام گفت… خدا را ديگر مثل قبل نمي پرستيد… به فرزندانش مي گفت : عشق وجود ندارد پس دنبال ان نگرديد……..فرزند ان او با اين تفكر بزرگ شدند ……آنها نمي توانستند به كسي اعتماد كنند لذا كسي را دوست نداشتند….. زندگي انها هم اينگونه بود تا عده بيشتري به جمع شكست خوردگان پيوستند.
و كم كم تعداد كساني كه خالي از عشق بودند زياد وزيادتر شد.عاقبت روزگاري رسيدكه خلاء نبود عشق حقيقي مردم ان سرزمين را آزرده كرد…..لذا خلاءعشق را باتجملات و حس رسيدن به قدرت پر كردند…. ديگربه راحتي كسي پيدا نمي شد كه قلبش را صادقانه و با اخلاص به كسي هديه كند….عشق جايش را به عادت تقديم كرد….
ديگر وابستگي به زرق و برق ها آنقدر زياد بود كه خدا گاهي فراموش مي شدو عظمتش در يك لفظ كوتاه خلاصه مي شد…….حس رسيدن به قدرت ، مال و ثروت چشمان مردم ان سرزمين را بست.حسادت ها و دزدي ها و دروغ ها و بي عدالتي ها …..ديگر امري عادي شده بود……و انهايي كه هنوز اشباح شده از اين همه جرم وجنايت اخلاق انساني نبودند ، روي به سمت قتل هاي انساني آوردند……
اما اميد هنوز وجود داشت ، چون هنوز بودند كسانيكه ارزش قلب ، انسانيت و خدا را مي دانستند…..آنها قسم خوردند تحت هيچ شرايطي از حس خود كناره نگيرند حتي اگر مردم آن سرزمين آنها را طرد كنند و دنيايشان نابود شود…..»
ببخشيد كه اين نامه من با بقيه نامه هام متفاوت بود.درسته از زشتي دنيا گفتم اما هيچ كدوم اين زشتي ها كار خدا نبوده ونيست….. من دلم از بشر گرفته.
خدايا !شكرت كه تو هميشه اينجايي.ممنونم كه دريادلي اينجاست كه مي توانم با او درد دل كنم……آخه من هميشه سنگ صبور ديگران بودم اما كمتر كسي سنگ صبور من بوده……!!! حرف هاي من زياد براي اطرافيانم قابل درك نيست…. دنياي من در سرزمين عشق هاي اسطوره اي جا خشك كرده……آرزويم آن روز وروزگار بشريست. اما اطرافيان مي گويند بايد گرگ شوم و احساس را زير پايم له كنم تا به مال و جاه برسم……
خدايا ! كمكم كن .بي شك بالاترين عشق تويي ….. دوستت دارم. دريا دل ! تو را هم دوست دارم ، تو يك گوهر در اين روزگاري ، قدرت را مي دانم….بچه هاي اينجا را هم دوست دارم چون معصومانه از آن دنيا دورند.
خدايا !قلب من خانه توست هر كسي را ارزشمند يافتم وارد خانه ات مي كنم….. به حرمت حضورت حفظش كن و بهترين ميزبانش باش……و كمك كن هرگز آنرا با دنياي پيرامونم معاوضه نكنم.(آمين )
بهترين ها را برات آرزو مي كنم. برام دعا كن ، دريا دل، سنگ صبورم.مراقب خودت باش….
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

24 04 2009
sahar

به نام خدا
درياي عزيزم ، آبجي نيلوفر گلم ، مهر مهربونم ،سميه جون !دوست گلم ، سلام
دريا جون ! عزيزم ! دوستي ارزشش رو داره گلم . باهات موافقم.كي گفته تو بد حرف ميزني يا حرفات براي ديگران قابل تحمل نيست…..بزرگ شدن وتجربيات زندگي و مطالعه فقط قالب گفتار رو عوض مي كنه اما باز بايد حرف دلت رو بزني تا تو دل ديگران بشينه. تو حرف دلت رو با صداقت وجودت مي گي……پس در دل آدم بيشتر ميشينه.
پيشنهادت هم خوب بود ، من هم بهش فكر كرده بودم امااز تحقق يك حرف تا عمل راهي طولانيست ….. به عموت اعتماد كن. اون بهترينه هر جور وهر جا كه باشه…..اگه تو عملش پيشنهادت رو نديدي ، نشانه بي توجهي به تو نيست….محدوديت در دنياي پيرامونش زياده…..دوستت دارم
.
.
آبجي نيلوفرم !مشكلاتت حل شد عزيزم…..برات دعا مي كنم. مواظب خودت باشيها.راستي من هنوز نويسنده نشدم، خيلي ناشي وبي تجربه ام…..خدا كنه يه روز بتونم خوب بنويسم…….
راستي اگه غصه اي داري داوطلبانه بارش رو برات مي كشم …….ناراحتي ام از ناراحتي تو هست ، دوستي در مشكلات خودش رو نشون ميده …..وگرنه خنده وشادي كردن با ديگران كار سختي نيست. دوستت دارم …..
تو ي كنكور هم موفق باشي گلم.
.
.
مهر مهربونم !يه بار ديگه سلام
ببخش اينقدر دير جواب سلامت رو دادم…..واسه همين دوبار سلام كردم. خيلي برات خوشحالم ، جهت نوشتنت رو مشخص كردي ….فيلم نامه نويسي !!!! عاليه …. موفق باشي عزيزم….. هيچوقت نا اميد نباش …. خدا هست…. من هم برات دعا مي كنم ، تنها كاري كه از دستم بر مياد.
.
.
سميه جونم ! دوست دوست داشتني و مهربونم ، بازهم ازت ممنون….. كارت برام با ارزش بود ، واسه همين به وسعت دنيا ازت تشكر كردم…… موفق باشي. دوستت دارم.
دوست همتون : سحر – گيلان

24 04 2009
م‍ژگان ذوالفقاري

به نام خدا
سلام عمو جون
عصر جمعتون بخير…
خيلي خوشحالمون كردين ممنون كه به وبلاگامون سر ميزنن
عمو داستان خيلي زيبايي بود مابعضي وقتا قدر چيزايي رو كه داريم و نميدونيم و وقتي از دستشون ميديم تازه اون موقع به ارزش بالايي كه داشتن پي ميبريم.
شما هم براي ما ارزش خيلي زيادي دارين و حالا كه نيستين قدرتون رو بيشتر از هميشه ميدونيم.ولي شما با هيچ چيز ديگه اي قابل تعويض نيستيد مجريان زيادي هستن كه براي بچه ها كار ميكنن ولي هيچ كدومشون نميتونن حتي يك روز هم مثل شما باشن.
عمو جون ما هميشه به فكرتونيم.
برامون دعا كنيد.

24 04 2009
رامیناسادات حسینی

سلام عمو جون
امیدوارم حالتون خوب باشه………عمو دلم خیلییییییییییییییییییی تنگ شده………کاش زودتر برگردین….!!!ببخشید که من اینقدر دیربه دیر میام نت…دیگه به قول معروف افتادیم تو سرازیری. وچیزی نمونده…دیگه آخراشه…

چندروز پیش یکی از همکلاسیهام گفت خواب شما رو دیده که شمااومدین گرگان وبراتون پارچه زندن((عموپورنگ به ایران خوش آمدید))…گفت همه اونجا بودن غیراز من……….وشماداشتین با تلفن حرف میزدین وپشت خط من بودم
میگفت شمااز دستم ناراحت بودین که چراخبرتون رو نمیگیرممممممممممم…..واااای عمو همونجا تو مدرسه زدم زیر گریه…!!!!به خدا به یادتون هستم اما وقت نمیشه بیام نت.البته2هفته هم کارمپیوترمون خراب بود…..انشاا….از این به بعد زود به زود میام…
.
.
.

24 04 2009
رامیناسادات حسینی

یک هفته پیش ازطرف مدرسه رفتیم سینما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خود مدیرمون پیشنهاد دادن ……… زنگ زیست بود!!!! دبیر زیستمون اجازه ندادن ….بچه ها اصرار کردن .بعد عصبانی شدن وگفتن : هرکی میخواد بره پاشه بره بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد بغل دستی من , نیلوفر پاشد!!!!! پشت سرش من پا شدم1!!!!!!! بعد از29تا دانش اموز19 نفر اومدن بیرون!!!!!!!! رفتیم توی دفتر گفتیم ما میخوایم بیایم سینما!!!! اما میدونین چیشد؟؟؟؟؟؟؟مدیرمون تا منو دیدن گفتن:رامیناااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هم میخوای بری؟بعد همه گفتن رامینا اولین نفربود که پاشد!!!!!!خانم مدیرگفتن: نمیخوای درس گوش بدی؟گفتم نه!
بعد گفتن:جالبه! انقلاب کردی؟!!؟؟؟؟
خلاصه…..حسابی ضایع شدمممم.چون بعضی معلمها هم بودن!!!!
رفتیم سینما.فیلم اخراجی های2…….
عمو من نمیدونم اشتباه گرفتم یا درست…اما یک خانمی که توی فیلم بودن .همون صحنه اول که نشونشون دادن به نظرم اومد همون مادربزرگی هستن که توی سی دی سفربی خطر شما بودن وپارسال عید هم بودن!!!!!
یدفعه جو گیر شدم بلندگفتم اییییییییییییییییییییییییییییییی عموپورنگگگگگ…..بچه ها فکر کردن قاطی کردم…..گفتن کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه توی سفر بی خطر عمو پورنگ این خانوم مادربزرگ بودن!!!!!!!!بعد بقیه گفتن (:خب هنرپیشهه دیگه…..فقط که باعموپورنگ نبوده!چرا اینجوری میکنی؟!!!)

وقتی برگشتیم توی سرویس باز با.اقای راننده برنامه داشتیم………………مدام میگفتن( چرا یاسمین باشما سینمانیومد؟؟؟؟هرکی نیومد باشما سینما ضرر کرد!!!!) ما گفتیم یاسمین توی عید رفته بود!!!!!باز میگفتن(نه!بایدباشمامیومد….بگم چرا؟) (چون رامیناباشمابود!!!!!)واااااااااااااااااااااااااااااااا گفتم یعنی چی؟
گفتن(چون اونقدر شادو باانرزی ست وباعث میشه اطرافیان هم بهشون خوش بگذره!!!!!! همون خنده هایی که میکنه نیم ساعت بقیه رو میخندونه! یه استعداد ذاتیه!!!!!!!!!! ) خدایا من نمیدونم چی میگفتن!همه زدن زیر خنده!!!! گفتن آره اره….البتههههههه من که به همه میگم.بین دوستهام خیلیییییییییییییییی شیطونم ولی سر کلاس یا توی خونه یا جای دیگه خیلییییی خجالتی!!!!! حتی عمه وخاله هام منو توی تولدهام با دوستهام میبینن باورشون نمیشه که من همونم!!!
عمو یه سینما رفتم کلی ماجرا پیش اومد!!!! تازه بعدش مدیرمون زنگ زدن به مامانم گفتن که (رامینا رفته سینماو……)……..
البته خداروشکرمامانم چیزی بهم نگفتن اما معلوم بود ناراحت شدن……

24 04 2009
رامیناسادات حسینی

راستی عمو چندروز پیش غروب که از کلاس برگشتم دیدم سوغاتی رومیزه!!!!دخترعمه ی مامانم از مکه اومده بود برامون اورده بودن…..روی اونا یک دفترنقاشی بود با یک نامه برای من!!!!من دخترعمه مامانم و هیچوقت نمیبینم….
برام نوشته بودن((بچه که بودی توی یک مجلسی قرآن خوندی و چون خیلی قشنگ خوندی من بهت قول دادم که برات دفتر نقاشی بخرم….وتابه امروز فرصت نشده بود…فکرنکنی یادم رفته بوده همیشه یادم بوده!!!))عمو من خودم همچین چیزی یادم نبود!!
برام خیلی جالب بود!!!!!!!!واقعا یاد بچگیهام افتادم…بچه بودم کلاس قرآن میرفتم و همه بهم میگفتن قرآن بخون……اما چون من خیلی خجالتی بودم نمیخوندم!!!
تازه ..اون موقع عاشق نقاشی هم بودم…..هرکی میخواست برام هدیه بگیره میگفتم دفترنقاشی یا مدادرنگی میخوام!!!!!!!فیلم تولد5سالگیم خیلیییییییی خنده داره!!!!!!چون بیشتر دوستامون بهم هدیه هایی دادن که مربوط به نقاشیه ومن از دیدن اون هدیه ها بیشتر از چیزهای دیگه خوشحال میشدم….
بله عموجون این دفترنقاشی خیلی خاطراتو برام زنده کرد و میخوام تا آخرعمرم نگه دارم…..

24 04 2009
رامیناسادات حسینی

وای عمو چقدر حرف داشتم تازه تموم نشد….!!!!!!!!!!!!ببخشیدوقتتونو گرفتم.
راستی عمو ازاینکه به وب بچه ها سرزدین ممنون…….کاش منم اسنقدردرس نداشتم ومثل سالهای قبل هرهفته آپ میکردم….

.
.
التماس دعا

به امیددیدار
دست علی یارتون خدانگهدارتون توقلب مامیمونه امیددیدارتون

24 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمو من ژاله نیستم سولمازم.ببخشید سلام!
عمو من نیتونم بیام اینترنت و خب شاید این از جهاتی خوب باشه و از جهاتی بد..از یه لحاظ خوبه که دیگه شیطونی نمیکنم و وقتمو بیخودی هدر نمیدم و درسامو میخونم به جاش!از جهاتیم بده چون همش دلم تنگ میشه وقتی که میبینم ژاله و بقیه بچه ها تند و تند باهاتون ارتباط دارن یه جورایی دلم میگیره…عمو یه چیزو میدونستین؟من و ژاله هر کدوممون یه شازده کوچولو واسه خودمون داریم..عمو شازده کوچولوی من شمایین نمیدونم چرا،اصولا شازده کوچولوها کوچولوتر از خود آدم هستن!اما نمیدونم چرا من احساس میکنم شازده کوچولویی غیر از شما واسه من وجود نداره…حتی تصورتونم کردم..یه شال گردن راه راهه مشکی سفید یه بلوز راه راه قرمز و سفید(همونی که قدیما توی برنامه میپوشیدین)با همون شلوار سفید همیشگیتون…عمو تو سیاره شما نقش گل رو مامانتون بازی میکنه اما برخلاف شازده کوچولو شما هیچوقت با گلتون دعوا نمیکنین..عمو موهای شازده کوچولوهای همه طلائیه اما ماله من با همه فرق میکنه!مشکیه مشکیه!عمو شاید چشماتونم آبی باشه و به قول خودتون وقتی عصبانی میشین قهوه ای میشه..!اینا همه مشخصات شازده کوچولوی منه!یعنی شما!همیشه آرزو دارم شازده کوچولو پاشو بذاره روی زمینی که من توش زندگی میکنم!خیلیم میاد و میره اما نمیدونم چرا من هیچوقت خبردار نمیشم!عمو تو قصه ی شازده کوچولو اون هر وقت میومد به زمین به دوستشم سر میزد اما من نمیدونم چرا هیچوقت شازده کوچولومو نمیبینم…حتی کسایی هم نیستن که اگه اونو دیدن واسه من نامه بنویسن و بگن که شازده کوچولو دوباره اومده زمین!نمیدونم الان به من میخندیدن یا..ولی من حقیقت رو گفتم!دوست ندارم شما ازم ناراحت بشین اما به خدا عمو هر چی فکر کردم که شازده کوچولوی من کیه هیشکی تو ذهنم نیومد الا شما…راستی عمو قصه ی من و شما یه فرقه گنده با داستان شازده کوچولو داره!چون میتونم بهتون این مژده رو بدم که اگه اومدین پیشه من خیلی راحت میتونم براتون یه گوسفند چاق و چله بکشم که نه مریضه نه پیر!اینبار دیگه واسه از سر باز کردن جعبه ای تو کار نیست که گوسفند رو توش قایم کنم تازه هیچوقته هیچوقتم فیله توی شکمه مار بوآ شبیه کلاه نمیشه!هر چند که اگه هر جورم باشه شما میتونین حدس بزنین که چیه!یه چیز دیگه هم هست!تو داستانه شازده کوچولو وقتی اومد زمین توی یه باغ پر از گل یه عالمه گل مثله گله خودشو دید اما شما میتونین به شازده کوچولوی داستان اگزوپری پز اینو بدین که گله شما تکه تکه!دیگه نه خودخواهه و نه وقتی مشابه های خودشو میبینه به سرفه میفته!
حالا بهتره شازده کوچولو رو بذاریم کنار!عمو نمیدونم به وبلاگ منم سر زدین یا نه امیدوارم که اینطور باشه!و الا یه عالمه جیغغغغغغغغغ میزنمو گریه میکنم..خیلی خیلی خیلی ذوق کردم وقتی این قضیه رو فهمیدم..دستتون درد نکنه..عمو کی برمیگردی؟!تو این چند وقت که نبودین همش برنامه های قدیمه قدیمتون رو نگاه میکردم…موقع هایی که 15 سالتون بیشتر نبود!موقع هایی که لباساتون هنوز راه راه بود..موقع هایی که گل ای جان و ببلی همدمتون بودن..موقع هایی که وقتی کلیپ اردک تک تک پخش میشد شما با دست خودتون اردک میساختین..اون اوایل همیشه موقعی که کیلیپ اردک تک تک پخش میشد منم دستمو شبیه شما میکردمو باهاتون میخوندم…همه ی حرکاتتونم حفظ بودم…اما این اواخر وقتی که بعد از مدتها کیلیپ جدیدشو پخش کردین غم دنیا ریخت تو دلم آخه عمو به نظرم اردکه دسته شما خیلی خوشگل تر و قشنگتر از اون عروسک اردکی بود که توی کیلیپ جدید تو دستتون گرفته بودین..در قندونم همینطور!عمو تو رو خدا اگه قراره بازم از شعراتون کیلیپ بسازین لااقل کیلیپ چپ چپ راست راست و مامان بابا رو عوض نکنین..چه خوب میشد اگه ماشین زمان وجود داشت…الان که دلمون تنگ شده میشد سوارش بشیمو برگردیم به ماه رمضون سال81 دوباره روز از و روزی از نو…دیگه هرچند بار که دلمون میخواست میتونستیم خاطره های گذشته رو مرور کنیم اونم به صورت زنده!اون موقع شاید برای ده بارم بیشتر من میدیدم که شما اسممو توی برنامه میخونین!اون موقع منم از ده بار بیشتر از خوشحالی جیغ میکشیدمو آسمونو زمینو به هم میدوختم!
دیگه عمو خیلی حرف زدم…فکر میکنم نوشته ی اینبارم با همیشه فرق داشت نه؟!هر چند من خیلی کم وقت میکنم بیام اینجا …راستی قبل از رفتنم یه چیز دیگه هم بگم!عمو الان ژاله است که داره برام مینویسه…صحبتام که تموم شد گوشیو میدم بهش تا خودتون باهاش صحبت کنین!نمیدونم شایدم خط رو خط شده!آخه هیچ تلفنی وجود نداره که 3نفر با هم بتونن یه زمان صحبت کنن!خب دیگه عمو جونم یا بهتره بگم شازده کوچولوی مو مشکی!خیلی دوستون دارم
دست علی یارتون خدانگهدارتون

24 04 2009
حنانه

به نام خدا.
سلام دوست دلبندم سحر جان احساس پاکت رو خیلی خوب درک می کنم و به نوشته های زیبایت غبطه می خورم که با ابزار قلم جادو می کنی.گفتم قلم که چه ابزار ساده ایه .
امروز به سادگی فکر می کردم به اینکه ما برای تاثیر گیری افکارمون دنبال واژه های سنگین می گردیم ولی دریغا که واژه های ساده چه جادویی می کنه و ما چه آسون از کنارش رد می شیم(ولی تو در کنار سادگی غوغا می کنی.) .امروز با خوندن این جمله که چیزایی که دوستش دارید کنارشون باشید واز دستشون ندید خیلی به فکر رفتم وهمین جمله ی به ظاهر ساده باعث شد به چیزایی که دارم فکر کنم که چه طوری بدستشون اوردم وبرای نگه داریشون چه کردم.این جمله باعث شد که تا ابد از چیز هایی که دوستشون دارم و با زحمت بدستشون اوردم مراقبت کنم امروز تلنگری خوردم که یادم باشه آرزوی دیروز من امروز من شده .خیلی وقت ها با حماقتم بهتر بگم با ناشکری کردنم با ارزش ترین چیز هام رو از دست دادم و مجبور شدم دوباره از نوع شروع کنم وای کاش هیچ وقت از از جاده ی اصلی منحرف نشیم و یاد خدا روشنی بخش زندگیمون باشه.
اگر جسارتی کردم دوست هنرمندم من رو ببخش .
*برایت سه نوبت اتصال نوشتم با رکوعی به سوی اصل وسجده ای در تب وصل.
*قنوتش باید بوی محبت بدهد.
*وقتی سلام دادی مست دیدار باشی.
*این نسخه را خدا برایم پیچید.
همان صبح روزه الست!توی پاشنه ی در هستی!تا یادم بماند** او هست که من هم هستم**
منتظرتم………..

24 04 2009
مینا اصلاح پور

عمو پورنگ مهربون سلام
خیلی ذوق زده شدم وقتی دیدم شما نوشتید که به اکثر وبلاگها سر زدید . ای وای خدای من یعنی وبلاگ منم جز اونها بوده . عمو اگه به وبلاگم اومدید که خیلی خیلی ازتون ممنونم و دستتون رو می بوسم . اما اگه نیومدید تروخدا به وبلاگ منه حقیر هم سر بزنید . البته من قبلا یه وبلاگ دیگه داشتم برای شما که به خاطر اینکه آدرسش زیاد جالب نبود منم مجبور شدم یه وبلاگ دیگه ساختم .
عمو پورنگ وبلاگ جدیدم یه قالب قشنگ با عکس شما داشت که متاسفانه خرابش کردم و حالا باز قرار آبجی سولماز برام یکی دیگه درست کنه . متنهایی هم که توی وبلاگم می نویسم بیشتر راجب شماست . البته چند وقته که زیاد دیگه اجازه ندارم اینترنت بیام و نتونستم متنی رو بنویسم . و راجب عکسهای وبلاگم هم بگم چون فتوشاپ بلدم عکسهایی از شما درست می کنم و توی وبلاگم می زارم که اونها هم بد نیست /
اما گذشته از تمام این حرفا الان وبلاگم رو یه آپلود حسابی کردم و مخاطب من توی این آپلود جدید وبلاگم فقط شما هستید . خواهش می کنم ، تمنا می کنم ، به جون خودم که زیاد ارزشی نداره قسمتون می دم که به وبلاگ من بیاید .
عمو جون فقط کافیه اسمتون رو برام توی قسمت نظرات بنویسید تا من متوجه بشم که شما منم جز همه برادرزاده هاتون حساب کردید و به وبلاگم سر زدید .
عمو خواهش می کنم ، تمنا می کنم ، ترو خدا به وبلاگ من سر بزنید و یه نظر کوچولو واسم بنویسید .
خواهش می کنم .
آدرس وبلاگ این خواهر زاده کوچیکتون رو می نویسم :
http://donyaye-kodaki.blogfa.com/
منتظرتون هستم . تروخدا بیاید ، قدمتون روی هر دو چشمم .

24 04 2009
محدثه

سلام عمو جونم
مثل همیشه خیلی زیبا و آموزنده بود….
.
.
.
بازم از این قصه های کوتاه و آموزنده برامون بگو،عمو جون
دوستت داریم
منتظر برنامه زیبات هستیم

24 04 2009
خودت میدونی عمو....

سلام بچه ها .
این متن مال الان نیست .
شاید خیلی هاتون این متن رو خونده باشین .ولی برای کسانی نوشتم که شاید فقط این سایت رو می خونن.
.
.
من چند روز پیش داشتم تو وبلاگ ها میچرخیدم که تو قسمت نظرات وبلاگ خرمگس این نوشته رو پیدا کردم. به نظر من که همه حرفاش درسته بد نیست تا شما هم بخونینش پس بفرمایین:
همیشه تند با شما ها بر خورد میکردم ولی اینبار نه ، اینبار میخوام از روی نوشته هام خودتون قضاوت کنین که پورنگ آدم بدیه یا نه؟ نمیدونم چرا ایران و ایرانی اینجوریه . چش ندارن ببینن که یه نفر هر روز به محبوبیتش اضافه میشه، میخوام بگم عمو پورنگ مثل ما انسانه، یه بنده خداست، خدا کاری کرد که اون اینقدر محبوب بشه . کسی نمیتونه تو کار خدا دخالت کنه. می تونه؟ بچه ها عمو رو دوست دارن پورنگ هم بچه ها رو. الان داشتم یکی از متنات رو میخوندم . هر چند هر موقع به این وبلاگ میام اعصابم خورد میشه و با چشم گریون میام بیرون . نمیدونم، همه می خوان یه جوری از پورنگ ایراد بگیرن از کوچکترین حرکتش . من خودم از دسته آدمایی هستم که تمام برنامه هاشو میبینم حتی یکیش هم از زیر دستم در نمیره . هر روز دارم رفتارش رو میبینم وهر روز رو عقیده ام که پورنگ یا همون داریوش فرضیایی یک انسان بزرگه مسمم تر میشم . الان حتما با خودتون میگید که خوب چون تو طرفدارشی و دوسش داری اینو میگی اما من هیچ وقت حرفی رو بی دلیل نمیزنم هیچ وقت . اگه میگم بهش رسیدم واقعا همین طوره . تو نوشتی رفتار پورنگ در روز شهادت حضرت فاطمه تصنعی بود . من که همچین رفتاری درش ندیدم . اگه منظورت خوش وبش کردن با بچه ها و خندینه که باید بگم خود تو تا حالا نشده که تو روزعزا بخندی؟ نشده ؟ نگو نه که دروغ گفتی ، البته اینو هم متذکر بشم که عمو بی خود نمی خندید. تو اصلا می دونی چرا پورنگ ترجیح میده روزای عزا برنامه نداشته باشه؟ ها میدونی؟ خوب برات میگم . پورنگ به خاطر این دوست داره که روزای عزا برنامه نداشته باشه چون بچه ها این حالت عمو رو دوست ندارن، بچه ها همیشه میگن ما پورنگ شاد رو دوست داریم، هر چند که با یه دفعه ناراحت بودنش ازش دل نمیکنن . اما با این حال تر جیح میدن عمو همیشه بخنده. تو توقع داری که تو روز عزا به هیچ عنوان نباید حتی تبسم کنه . ولی باید بگم اگه اینجور باشه دیگه نمیشه اسمش رو گذاشت برنامه کودک . عموبه خاطر شادی دل بچه ها وقتی برادرش تو بیمارستان بستری بود برنامه اجرا میکرد . تو شرایطی بود که هر موقع زنگ موبایلش به صدا در میومد با ترس اینکه یه موقع خبر بدی از برادرش بهش بدن گوشی رو جواب میداد . با استرس اینکه برادرش رو از دست بده سر برنامه حاضر میشد . اما هیچ کس نفهمیده بود که پورنگ غم دنیا رو تو دلش نگه میداره اما یه ذره هم بروز نمیده . میدونی، من وقتی شنیدم برادرش فوت شده به هیچ عنوان نمی خواستم قبول کنم. میگفتم اینا شایعست مگه امکان داره با وجود مرگ عزیزش اینقدر خندون باشه اما بود، واقعیت داشت . پورنگ یه انسان بزرگه، یه فرشتست، اگه رفتارش بد بود یا اگه خودش رو میگرفت به نظرت هنوزم اینهمه طرفدار داشت؟ نه نداشت . من وقتی شنیدم که پورنگ اینهمه رنج رو به خاطر عشق به بچه ها تحمل کرده تازه فهمیدم که چقدر بزرگه، چقدر انسانه. خدا وکیلی کدوم ما حاضر میشیم که به خاطر یه مشت بچه که هیچ کدوم رو نمیشناسیم تو مرگ عزیز ترین کسمون بخندیم ؟ کدوممون حاضر میشیم که وقتی عزیزمون تو بیمارستانه و داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه بیایم و با بچه ها بالا و پایین بپریم ؟ کدوممون حاضر میشیم ….؟ هیچ کدوممون حتی نمیتونیم فکرش رو هم بکنیم چه برسه به اینکه انجامش بدیم. تو فکر میکنی خیلی آسونه که به تلفن 60 میلیون طرفدارت که هر روز به تعدادشون اضافه میشه جواب بدی؟ فکرش رو بکن توی خونت هم آسایش نداری چه برسه به بیرون . عمو به تمام تلفنها جواب میده، با حوصله به حرف تمامشون گوش میکنه اما اگه یه روز فقط یه روز دلش بخواد که آزاد باشه و با کسی صحبت نکنه پشت سرش هزار تا حرف میزنن که این پورنگ دیگه مثل همیشه نیست، خودش رو گرفته ،اصلا فکر میکنه کیه که اینقدر مغروره؟ ما با چه حقی به خودمون اجازه میدیم که در مورد اون تصمیم بگیریم؟ ما با این کارمون می خوایم چی رو ثابت کنیم؟ پورنگ یه انسانه ، حق انتخاب داره . دوست داره برا یه بار هم که شده درکش کنیم . دوست داره برای یه بار هم که شده بفهمیم چی میگه . دوست داره بفهمیم که اگه یه بار به تلفنمون جواب نداد دلیلش این نیست که خودش رو گرفته یا دیگه بچه ها رو دوست نداره ، فقط دلش می خواد که راحت باشه، راحت زندگی کنه. چرا ما دنیا رو براش مثل قفس کردیم؟ چرا بهش اجازه نمیدیم که با خیال راحت تو یه پارک قدم بزنه، از هواش لذت ببره، با خودش خلوت کنه ؟ چرا، واقعا چرا؟همیشه باید تو خونه بشینه به در و دیوار تکراری خونش زل بزنه یا با گوش دادن 4 تا آهنگ خودش رو سر گرم کنه؟ چرا بهش اجازه نمیدیم که آزاد باشه؟ فکر میکنی وقتی به خاطر مأموریت کاریش میره سفر خیلی راحته ؟ نه راحت نیست چون اونجام همین وضعه . چه تو هتل، چه تو کوچه و خیابون…. اینو که میگم خودم به شخصه دیدم : توی هتل که بود برای تهیه گزارش از ساعت 5 صبح بیدارش میکردن، تا ساعت 2 بعد از ظهر با مردم تو خیابون و اینجور جاها بر خورد میکرد . اونوقت باید با تمامشون دست میداد ، عکس میگرفت، بهشون امضا میداد تا شاید نگن که این پورنگه خودش رو میگیره فکر کرده کیه . وقتی با تمام خستگی و گرسنه از بیرون میومد دلش رو خوش میکرد که دیگه وقت استراحتشه . غذاشو میخوره و با خیال راحت می خوابه ، اما وقتی بر میگشت باز با جمعیت منتظرش روبه رو میشد که جلوی در هتل جمع شده بودن . دوباره با تک تک اونا عکس میگرفت امضا میداد به حرفاشون گوش میکرد و با خستگی تمام ، غذا شو می خورد به اتاقش می رفت. هنوز نیم ساعتم نخوابیده بود که صداش میزدن: داریوش پاشو برای تهیه گزارش باید بریم بیرون، دوباره ه
ون وضعیت تکرار میشد. شبا تا ساعت 2 نصفه شب طرفدارا میومدن و میرفتن و بلاخره بعد از رفتنشون با خوردن 5 تا قرص آرام بخش به رختخوابش میرفت … تازه اگر از هواداراش می خواست که زودتر برن تا استراحت کنه دلگیر میشدن که ما رو تحویل نگرفت . فکر کرده چون معروفه دیگه کی هست. داریوش توی خونه هم آرامش نداره افراد سود جویی که با گیر آوردن شماره تلفن خونش یا موبایلش اونا رو بین مردم پخش میکنن باعث میشن که تو خونه هم نتونه یه نفس راحت بکشه. شما خودتون رو برا یه بار هم که شده بزارین جای اون، تصور کنین که نتونین هیجا برین ، یه لحظه فکر کنین که تمام طول روز طرفداراتون به خونه زنگ بزنن و از اعضای خونواده خواهش کنن که گوشی رو بدن به شما تا با اونا صحبت کنین. من خودم اگه یه همچین موقعیتی داشته باشم واقعا دیوونه میشم. حالا عمو رو در نظر بگیرین که با وجود این همه مشکلی که براش پیش میاد بازم تا جایی که میتونه به تلفناش جواب میده، با طرفداراش عکس میندازه، به همشون امضا میده و… ولی اگه یه بار نتونه این کارا رو بکنه دیگه تمام خوبیاش از بین رفته…!!! . یه لحظه فکرشو بکنین . این ماییم که با خود خواهی هامون آرامش رو ازش میگیریم اما باز همه رو به پای پورنگ مینویسیم . اگه قرار باشه که داریوش فرضیایی به تمام تلفنا ش جواب بده و تمام خواسته های طرفدارانش رو انجام بده دیگه این یه ذره آرامشی که داره رو هم از دست میده. همیشه میگیم چقدر آدم شارژ و شادیه اما هیچوقت با خودمون نگفتیم که آدم بی غم وجود نداره، هیچوقت نگفتیم که بیام به اون هم فرصت یه زندگی راحت رو بدیم. اگه بشنویم که سر یه بچه داد زده میگیم: بفرما عمو پورنگ که اینهمه ادعا داره که مهربونه سر یه بچه داد زده . اما اونم آدمه، حق داره گاهی اوقات عصبانی بشه ، حق داره خودش رو خالی کنه . ما دوست داریم پورنگ مثل یه آدم آهنی برخورد کنه . خواب و خوراکش رو بزاره کنار و فقط به خواسته های ما عمل کنه. این چیزیه که ما ها میخوایم. ما ها یه مشت آدم خود خواه زبون نفهمیم که دورش کردیم ، زندگی رو ازش صلب کردیم ، وهمش به منافع خودمون فکر میکنیم . واقعا باید از رفتارمون خجالت بکشیم . ای کاش حرفامو درک کنین و بفهمین که چی میگم . اما میدونم هستن آدمایی، که با خوندن این حرفها به من میخندن و همچنان کارای بچگونشون رو ادامه میدن بدون اینکه حتی یه ذره احساس پشیمونی کنن. امیدوارم خدا تمامشون رو به راه راست هدایت کنه و بهشون این درک رو بده که داریوش فرضیایی هم یک انسانه…..
.
.
بچه ها بیایید توی سال جدید سعی کنیم که از کارهای بدمون کم کنیم و کمک کنیم تا مهربونی و محبت بین آدمها بیشتربشه
.
.
خواهش می کنم تاییدش کنید.

24 04 2009
محدثه

سلام
عالی بود

24 04 2009
شیرین

سلام مهربونم* چطورمطوری؟ عمویی داستانی که نوشتی خیلی قشنگ بود من از این داستان نتیجه گیری کردم که هیچ وقت شمارو از دست ندم واسه همینم هستش که پافشاری میکنم که خیلی زود با برنامه *زنده* برگردی.عمویی من دوستای زیادی تو زندگیم دارم اما تو رو از همشون بیشتر دوست دارم اخه تو خیلی خیلی مهربونی و خیلی چیزا بهم یاد دادی و بهترین ساعات زندگیم که کودکیم بودرو با هات سپری کردم الانم که 18 سالمه هنوزم که هنوزه عاشق برنامتم اجراتو دوست دارم. عمویی با اون نظرایی که بچه ها با تولیدی شدن برنامه برات نوشتن با اون انتقاداتی که شد بازم هنوز میخوای برنامه تولیدی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا خیلی باحالی خیلی تو حرف زدنت پافشاری میکنیا!!!!!! عمو پورنگم من همینجا قول میدم نظرت بر میگرده و برنامه *زنده* میشه….اخه تو مارو دوست داری به نظراتمونم احترام میذاری.بای

24 04 2009
زهراناظمي

سلام عمويي..
ممنون كه به وبلاگ هامون سر زديد..
من واقعا افتخار مي كنم ..
اميدوارم وبلاگ مرا هم ديده باشيد..
عمو يادمه حدود 4 سال پيش دايي ام در دفتر خاطراتم نوشت:
دل من دير زماني است
كه مي پندارد
دوستي نيز گلي است.
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد و ظريفي دارد
با گمان سنگدل است آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه اي نازك را
داشته بيازارد…

كاش هيچ وقت هيچ كس رو نرنجانيم..
هميشه شاد باشيد

24 04 2009
فائزه

سلام عمو

یاد این شعر افتادم….
گل عزیز ااست غنیمت شمریدش صحبت….

که به باغ امد از این راه و از ان….خواهد شد…

واقعا؟؟؟؟؟؟؟

24 04 2009
شیمادهقان

به نام خدا
باسلام خدمت عموی خوبم:
عموجون من که وبلاگ ندارم اما متشکرم که به وبلاگ های دوستام سر زدید و به ما توجه می کنید
عمو وقتی دلم مثل حالا برای برنامه هاتون تنگ میشه یاد خاطره های برنامتون می افتم وخنده رو لبام میشینه:
یه بار یادتونه چارلی چاپلین رو بازی کردید واقعا متفاوت و زیبا بود اولش که وارد شدید من تعجب کردم و فکر کردم عمو…. ولی بعدا که متوجه شدم از خنده روده برشده بودم یکبارم داشتید برنامه ی خردسالان رو اجرا میکردید که گفتید عندشه!!!!!! خیلی جالب و قشنگ گفتید عندشه!!! یکبار هم موضوع برنامتون چیزهای تقلبی با اسم عموپورنگ بود که من وقتی کارتون پخش می شد زنگ زدم استودیو و گفتم که در تبریزم دو تا مغازه با اسم عموپورنگ هست (صنایع چوبی عموپورنگ-نوشت افزار عموپورنگ) وقتی برنامه شروع شد شما گفتید یه دختر بچه از شهرستان زنگ زده!!!!! …….. وای اینقدر ضایع شدم همه متوجه شده بودند که کار من هست
خلاصه فقط با خاطره هاتون خودم رو شاد می کنم
عمو جان برایتان آرزوی سلامتی و شادی دارم دعاتون می کنم دعامون کنید

24 04 2009
فائزه

عمو پورنگ در وین (اتریش)
به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند… به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم

شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند.

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داریوش فرضیایی یا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند. او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.

24 04 2009
فائزه

ان عکس را ببیینیید

24 04 2009
شیرین

دوباره سلام…… عموداریوش حداقل تو روزای مناسبتی برنامه داشته باش مثلا 24 خردار روز مادر یا …..پارسالم روز مادر برنامه نداشتی ولی به عنوان مهمان تو برنامه اقاجون سلیمون اومدی برامون برنامه اجرا کردی……امسال مارو تو این روز عزیز تنها نذاریا!!!!!عمویی من انقدر زود بهت خبر دادم که نیای بگی دیر گفتید و نشد برنامه ریزی کنیما و …. بای

24 04 2009
حنانه

به نام خدا .
صحبتی با دوستان گلم………
ژاله جانم سلام تو قسمت قبلی واستون پیغام گذاشتم اما دیگه نمی دونم تایید شد یا نه.
دوست خوبم دلم می خواد به وبلاگت بیام می تونی آدرس وبلاگت رو بنویسی؟ژاله جانم تونستی با اون دختر که در مرکز نگه داری بود ارتباط برقرار کنی؟راستی نوشته هات رو خیلی دوست دارم چون با شوق خواصی می نویسی.

وحالا دوست خوبم نیلوفر جان از یه بزرگی شنیدم که می گفت رزق و روزی ما همون چیزایی هستش که در طول روز برای ما اتفاق می یفته بعضی هاش خوب و بعضی هاش متاسفانه ناراحت کننده که اون هم دست خودمون هستش!!تو قسمت قبلی(بعد از یک ماه) حرفات رو خوندم و جواب هم دادم سحر راست می گفت خدا هر کسی رو که بیش تر دوست داره بیش تر قلقلک می ده می دونی همون بزرگوار حرفه قشنگی زد اینکه خدا خیره محضه و اونی که خیره محضه نمی تونه به کسی ناراحتی و بدی بده چون اون چیز در وجودش نیست! اگر ما ناراحتی داریم به خاطر خودمون یا اطرافیانمونه و خدا چقدر بزرگه که از همین طریق باعث ارزشمند تر شدن ما می شه.دوست خوبم امیدوارم از من ناراحت نشده باشی.منم با حرفت موافقم آدم تا ابد هم که شده می تونه چیزایی رو که دوست داره حفظشون کنه ولی یادمون باشه از دست دادن یک چیز خیلی راحت تر از بدست اوردنشونه.
برای سحر هم جداگانه پیامی نوشتم که ان شاالله تایید بشه.
از او خجالت کشیدم یک بار*دو بار*سه بار*صد بار!تلاش مورچه فقط و فقط برای **رسیدنی پر بار** بود!!

تا بعد…………..

24 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو سلام..عمو جون سولماز گفت بعدش من صحبت میکنم اما چون تازه از آزمون برگشته بودم خیلی خسته بودم نتونستم واستون بنویسم!عمو اول بگم که آزمونم خوب بود اما میشد بهترم باشه…دعام کنین عمو..
خب!آجی سولماز درباره شازده کوچولوهامون گفت البته ماله منو لو نداد!!!عمویی تا محرم امسال شازده کوچولوی من همون پسربچه ی داستان اگزوپری بود اما محرم که رسید همه چیز عوض شد..بدونه اینکه اتفاق خاصی بیفته دلم به شدت واسه فرشته کوچولو تنگ شد..اینقد که همش بی تابی میکردم همش باهاش صحبت میکردم…وسطای محرم بود که فرشته کوچولو جوابمو داد..باورم نمیشد..یعنی باورم میشد اما انتظارشو نداشتم..عمو از اون موقع تا الان همیشه باهاش صحبت میکنم،واسش شعرای شما رو میذارم گوش بده،از دلتنگی هامون میگم و…قبل از این ماجرا هر وقت میرفتم آسمونو نگاه میکردم اگه یه ستاره کوچولو بهم چشمک میزد مطمئن میشدم که اون ستاره ی شازده کوچولوهه..آرومو یواشکی صداش میزدم میگفتم مطمئنم که اونجایی میخوام باهات حرف بزنم و…این یه حسه خاصی داشت واسم..بعدها با تموم وجود حس کردم که شازده کوچولوی من همون فرشته کوچولوی خودمونه!شازده کوچولوی اگزوپری تو آسمونه واسه منم همینطور!اما فرق دارن با هم..شازده کوچولوی منم موهای مشکی داره قدشم کوتاهه..صورتش مهربونه..تازه شازده کوچولوهای منو سولمازخیلی هوامونو دارن و مثله داستان اگزوپری نیستن که دوستشونو بذارن برن!! میتونن واسمون دعا کنن و دعاهاشونم زود زود برآورده میشه!..
عمو خدانکنه هیچوقت شازده کوچولوی کسی ازش دلخور باشه..خدانکنه وقتی با شوق و ذوق باهاش حرف میزنین بهتون اخم کنه..خدانکنه لجباز باشه!اما نه شازده کوچولوی من لجباز نیست..اون خیلی خوب به درد دلام گوش میده عمو..اگرم اخم کرده حقم بوده !!
عمو میدونین چرا هر شب جمعه از شما میخوام که سلام منو بهش برسونین؟آخه شازده کوچولوها بیشتر با هم در ارتباط هستن و مطمئنم وقتی شما میگین زودتر میشنوه..
عموییییی جونم بعضی وقتا واقعا جاتون خالیه..وقتی بینه منو آجی سولماز بحث شازده کوچولوهامون داغ میشه جاتون خیلی خالیه..آرزو دارم سولماز شازده کوچولوشو هر چه زودتر ببینه و منم فرصتی واسم پیش بیاد که برم پیش شازده کوچولوی نازنینم..عمو سولماز یه نقاشی از شازده کوچولو کشیده و واسم فرستاده منم چسبوندمش به دیوار کنار تختم تا وقتی میخوام بخوام همش به اون نگاه کنم…اما جالبه که موهاش طلائیه!یعنی نه ماله منه نه سولماز!حالا منم بعد از کنکور میخوام واسه سولماز شازده کوچولوش رو نقاشی کنم با موهای مشکی و لباس راه راه..!
خیلی کنجکاوم که بدونم شازده کوچولوی شما کیه؟!!خب عمویی جونم دیگه برم تا کفشتونو درنیاوردین..!

دست علی یارماست خدانگهدارماست
کنارهم می مونیم تا وقتی دنیا دنیاست
(دخترتون)

24 04 2009
مشکات

به نام او

عمو پورنگم سلام گلم …

من بر گشتم عزیزم همین امروزه امروز از مشهد صبح زود رسیدم مهربونم … دلم واست یه ذره شده عمو

همون طوری که بهت قول داده بودم عمو واست و برایه مامانت خیلی و بی نهایت دعا کردم عمو یی من تو برام دعا کردی تا امام رضا منو طلبید و من هم خدا رو شاکرم برایه این معجزه و همچنین از اقام که منو پذیرفت و از تو عمو یه گلم که دعا کردی با اون قلبه پاکت تا منم برم اونجا …

عمو تو راست میگی واقا ما باید افتخار کنیم که تو سرزمینمون جایی هست که ارامشش مثال زدنی نیست تره عمو من حالا ارامشی دارم که قبل از مشهد رفتنم نداشتم ای کاش همش تو حرمه اقام بودم چون ارامشی اونجا هست که هیچ جایه دنیا پیدا نمیشه عمویی من اره اقام امام رضا تکه و خودش حواسش به زائراش هست تا سلامت برسنن به مقصد عمو یی من نمیخوای به مشکات بگی زیارتت قبول گلم …..

کاش می گفتی عمو پورنگم چون خیلی خوشحالم میکردی خیلی حداقل با دست نوشت ….

24 04 2009
مشکات

عمو یی ببخشید اونقدر از ذوقه برگشتنم تندکی نوشتم که همش رو غلط غلوط نوشتم …

عمو یی راستی من همون طوری که بهت قول داده بودم 2 رکعت نماز برات جلو یه ضر یحه اقا امام رضا خو نمدم

عمو من نه تنها 2 رکعت بلکه هر روز و هر دفعه که تو این چند روز به حرم میرفتم به نیا بتتون نمازه ز یارت میخوندم

راستی عمو شما مسجده صاحب الزمان هم تو صحنه گوهرشاد رفتید من اون مسجد رو خیلی دوست دارم و اونجا هم دقیقا جلو یه محراب اقا امام زمان براتون دوباره نماز خوندم و خیلی گر یه هم کردم و کلی هم برات دعا کردم عمو اونجا اصلا عمو ساده تر بگم من همه جا یعنی جای جایه حرم که میرفتم به یاده شما بودم و همیشه براتون دعا میکرم نمیدونم عمو چرا ولی جلو یه ضر یح جلویه پنجره فولاد تو صحن ها سقا خونه همه جا شما رو به یاد داشتم عمو پورنگم می بینی مشکات چقدر دوستت داره من عاشقتم عمو یی من …

راستی عمو همون طوری که قول دادم وقتی چشمم خورد برایه اولین بار به ضر یح شما رو دعا کردم و وقتی هم که داشتم با اقام خداحافظی میکردم باز هم در لحظات اخر برایه شما و دید نتون از نزدیک اون هم برایه یک لحظه دعا می کردم اره عمو اولین و اخرین کسی که جلو یه ضر یح به یادش بودم تو بودی عمو جونم الهی قربونت برم

عمو من درست همون جاهایی که شما تو حرم عکس انداختید منم دقیقا همون جاها عکس انداختم تو صحنه ازادی پیشه اون حوضه با اون ا بخوری هایه قشنگش مثله شما …

عمو ببخشید سرت رو درد اوردم اما من تو این سفر خیلی چیزها یاد گرفتم یاد گرفتم اگه اقام بخواد حتمی میشه و هیچ چیز جلو دارش نیست اره اگه اقام بخواد بالا خره من یه روز شما رو خواهم دید و بهتون میگم که چقدر عاشقتو نم این بزرگ ترین چیزی بود که از اقام خواستم اره عمو من حالا دیگه نا شکری نمیکنم از اینکه چرا اقام منو چند روز زودتر نطلبید تا شما رو تو مشهد ببینم ….

عمو مثله هیشه میگم مشکات بیست و یکی دوستت داره بیست تا برایه 20 بودنت و یکی برایه تک بودنت گلم …

عاشقتم عسلم …

همیشه به یاده تو مشکات …

24 04 2009
نیلوفر

سلام
اول شدم
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمو جونم سلام .
وای عمو من هر موقع میام اینجا احساساتی می شم از بس بچه ها خشگل می نویسن قصه ی سحر جون وحرفای ژاله جون خیلی قشنگ بود.عمو خوش به حالتون
چه برادر زاده های گلی دارین. کیف میکنین چه قده قشنگ می نویسن
عمو یه چیزی بگم….
عمو خوشحالم که این صفحه وجود داره تا ما حرفامون رو واستون بنویسیم عمو هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز
بتونم واسه عموی مهربون خودم حرف بزنم و اونم حرفام رو بخونه…
هر روز زودی درسام رو می خونم ومیام اینجا تا ببینم شما یا دختر عمو هام چی نوشتین … آخه می دونین الان که شما نیستید این تنها راهه که دوریتون کمتر حس بشه
آخه ماهیه کوچولوی قلبم اگه بهونتون رو بگیره اونوقت کاریش نمی تونم بکنم…خوبه که این طوری باهاتون در ارتباطیم اگرنه این ماهیه نمی ذاشت به درسام برسم
عمو ازتون ممنونم شما خیلی مهربونید ممنونم که به فکر مایید
عمو دوستون دارم …زودی برگردید لطفا…
به امید دیدار…

25 04 2009
یه تنها

سلام زیارت قبول ببخشید که دیر گفتم دلم برات خیییییییییییییییییییییلی تنگ شده دوست دارم بازم برنامه زنده داشته باشید تورو خدا خواهش میکنم شما تا 6ماه دیگه نمیاید دل ما یه ذره میشه میشه ماشما روبه خاطر خودتون دوووووووووووووووست داریم به خاطر اون قلب مهربونت به خاطر اون نگاه قشنگت فقط وفقط وفقط به خاطر خودت این خودشمایید که همیشه دوستتون داریم همیشه منتظرتونیم توروخدا چشمای اشکی ما رو بیشتر منتظر نذار وجود شماس که برنامه رو قشنگ کرده نه نوروافکت برنامه البته من از همه ی همکاراتون تشکر میکنم دوستتون دارم خییییییییییییییییییییلی کاش میشداشک را تهدید کرد مهلت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

25 04 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
حالم خيلي خوبه…… مثل هميشه آرامش دارم. بعضي وقتها اشك هم لازمه تا آدم تخليه بشه……خدا خيلي بزرگه ، خيلي مهربونه…..دوستش دارم.
مي دوني دريا دلم ! نوشتن آدم رو آروم مي كنه…مي توني حرفهايي كه دوست داري بگي اما گفتنش سخته رو بنويسي،اونوقت بدي به كسي كه دوست داري همرازت باشه …….من حتي واسه خدا هم چند بار نامه نوشتم ، خنده داره؟!!!! مي دونم اون نيازي به نامه نگاري نداره اما من نوشتم تا خودم تخليه بشم……خدا هميشه پيش ماست….همين جا در نزديكترين نقطه….. ومن دوستش دارم.
خدايا !شكرت به خاطر وجودت و زيبايي دنيا و نظم موجودش…..به خاطر داشتن پدر ومادري دلسوز……به خاطر داشتن دريا دل اشنايم ، به خاطر خانواده ام و دوستاني خوب و دوست داشتني……
و خدايا !شرمنده ام از زشتي ها ……به وسعت سهمم از اين زشتي معذرت مي خواهم.
دريا دلم ! گفتي اونيكه برامون عزيزه رو هيچوقت از دست نديم……تمام كساني كه واسشون خدا رو شكر كردم برام عزيزند و شايد بشه گفت عزيز ترينهاي زندگي ام هستند ……..به اندازه سهمم از اختيار دنيا تلاش به حفظشان مي كنم…….و هرگز با هيچ چيز در دنيا عوضشان نمي كنم…….بالاتر از اختيارم ، خواست خداونده….
پس خدايا ! از بلا و بدي ها دورشون كن…….كمك كن تا ما دنياي زيبايت را زشت نكنيم……. كمك كن تا زيبايي ات در وجود ما نمايان شود…..كمك كن !!! چون تو معبودي و ما مخلوق تواييم.
دريا دل ! مراقب خودت باش….خدا پشت و پناهت باشه . برام يه گل از شاخه دعاهاي نابت بچين.
با بهترين آرزوها برات از اينجا مي گذرم اگه خدا بهم اجازه بده به خواست خودم برمي گردم.
آرزومند آرزوهايتان :سحر – گيلان

25 04 2009
تاجیک

آقای فرضیایی سلام

ممنون که دست نوشته جدید گذاشتید. قصه زیبا و دلنشینی بود و حقیقت روزگار ما ، روزگاری که تا زمانی که برای دیگران مفیدی به تو توجه دارند وگرنه برای منفعت بیشتر تو راهم فدا خواهند کرد ولی با این همه خوش به حال گل ، خوش به حالش که با بودنش سنگ صبور پیرمرد بود و با نبودش رزق و روزی او ..
اما یک گله یا هر چه می شود اسمش را گذاشت ،از شما داشتم چرا دوتا دست نوشته آخرتان انقدر غمگین است ، البته بگذریم از قسمت اول نوشته یتان که در مورد سایتهای بچه ها بود . مطمئن هستم شما هم بهتر از من می دانید که این خوبهایی که حرف های شما را می خوانند هر روز صد ها بار از زبان بزرگترها از بدی روزگار و پشت پاهایی که به آدمها می زند شنیده اند واما تو این دنیا که از هر طرف به آنها تلقین می شد که تو زندگی نباید به هیچ کس اعتماد کنند، یک عموپیدا شد که با آنها صادقانه خندید ، به حرفهای آنها گوش کرد ، سنگ صبور آنهاشد و جزئی از خانواده ی آنها ، کسی که به ذوق دیدنش از مدرسه تا خانه می دویدن . این بچه ها پاک تر از این حرفها هستند که مثل پیرمرد با شما رفتار کنند (البته اگر منظورشما از داستان این باشد) مطمئن هستم شما مانند همان گل(البته امیدوارم عمرتان مثل گل نباشد) تا ابد تو گلدان شیشه ای قلب بچه ها باقی خواهید ماند حتی اگر مجبور باشند برای دیدن شما 6 ماه یا بیشتر صبر کنند .
امیدوارم دست نوشته بعدی تان پر از شادی باشد مثل نوشته ی تان بعد از برگشت از سفر لندن ( من اومدم… دوباره درکنارهم و باهم می خندیم وحرفهای قشنگ میزنیم. )
برایتان یک دنیا شادی آرزو می کنم چرا که با شادی تان بچه های ایران شاد می شوند، با غمتان غمگین …

نیلوفربا محبتم

ممنونم گلم که من را جزء هنرمندها به حساب آوردی، من هم خوشحالم که زهرا جون سالم از سفر برگشته و بیشتر از آن برای اینکه دوستی مثل تو دارد که نگران حالش می شود. تو بزرگترین و کمیابترین هنردنیا را بلدی که همان هنردوست داشتن دیگران هست ، ممنونم که با سخاوت تمام تو کامنت هایت آن را به دیگران یاد می دهی . گلکم ، برایت همه خوبی های دنیا را آرزو می کنم و همیشه به خاطر داشته باش خوبی وجود تو از هر پاک کننده ای برای شستن بدی ها قوی تر است !

حنانه خوبم

ممنون از داستان قشنگی که گفتی ، لطفاً بازهم از این داستانک های زیبا تو کامنت هایت بگذار!

دریا قشنگم

بهترینم ، از لطفت ممنونم ، همان طور که خودت گفتی این نوشته ها نشان از زیاد شدن سن است ، البته این را در مورد خودم می گویم نه در مورد نوشته های دیگران ، سالهایی که از عمرت می رود به تو یاد می دهد که باید برای نوشتن بیشتراز عقلت به جای قلبت استفاده کنی ؛ راستش را بخواهی من به شما و بچه های دیگر حسودیم می شود چون نوشت های شما واقعاً دلی است ولی من …
شاید به خاطر همین هست که این بخش برای من انقدر دوست داشتنی شده یا شاید بهتر هست بگویم اینجا برای من خیلی مقدس است . چون جایی هست که من را به یاد صداقت و به قول عمو پورنگت معصومیت پاک کودکانه می اندازد . مهربانم ، قلمت را به دست دلت بده مطمئن باش او از هر دانشمندی دانا تر و از هر هنرمندی با استعدادتر است . اما با این همه تعطیلات تابستان فرصت خوبی است برای مطالعه و آشنایی بیشتر با ادبیات ایران !
راستی در مورد پیشنهادت، به نظر من هم عالی است ولی خوبِ من، اجرای برنامه زنده در مناطق مختلف خیلی سخت است و به تلاش آدمهای زیادی احتیاج هست که باید مثل عمو پورنگت پرانرژی باشند و همین طور هماهنگی های زیادی که هرکدامش یک عالم کاغذ بازی و مراحل دارد. عزیزم ، به نظر من مثل همیشه به عموت اعتماد کن ، اجازه بده خودش بهترین راه و برنامه را برای اجرایش انتخاب کند ، مطمئن باش او هم به دنبال بهترین هاست . مهم نیست که برنامه تولیدی باشد یا زنده ، مهم این است که بهترین عموی بچه های ایران با بهترین برنامه به بخش اجرایی تلویزیون برگردد.مطمئن هستم تو هم با این جمله موافقی پس برای عموت دعا کن ، دعا کن که بهترین برنامه را برای تو و دوستانت تهیه کند!

دوست خوبی که اسمت خیلی سخت است و با d شروع می شود

خوبم ، اولین قدم برای طراح بودن و طرح نو دادن صبور بودن است ، خیلی طول می کشد که دیگران آدم را بپذیرند . اولاً زود مأیوس نشو و دوماً راه مناسبی را برای ارائه طرحت انتخاب نکردی این جا فقط مکانی مجازی است که آقای فرضیایی می تواند با برادرزاده هایی که همیشه از قاب تلویزیون او را دیده اند صحبت کند . دوست من اگر به طرحت ایمان داری سعی کن ایمیل تهیه کننده برنامه های عمو پورنگ را پیدا کنی و یا تلفن دفتر ایشان را و در مورد طرحت برای شان توضیح بده . راستی نوشته های شما من را به یاد دوستی به نام نانا می اندازد که چند وقت پیش تو همین بخش کامنت می گذاشت . با این همه ، امیدوارم موفق باشید !

سحرم

داستانت خیلی قشنگ بود ، مخصوصاً با پایان بازی که برایش درنظر گرفتی قشنگ تر هم شده ؛ می شه گفت شبیه یک متن ادبی شده است . مهربانم ، خیلی از آدمهاهستند که تو این زمانه نه حرف دیگران را می فهمند ، نه کسی هست که حرف آنها را بفهمد . با این اوصاف اینکه سنگ صبور دیگران هستی خیلی عالی است ، یعنی کسی هست که با تو حرف بزند شاید به حرفهایت گوش ندهند یا به قول خودت حرفهایت را نفهمند ولی حداقل شانه ای برای گریه کردن هستند . می دانی من اعتقادم این است که درستِ خدا بهترین سنگ صبور آدمهاست که همه حرفهای تو را می شنود و با او که حرف می زنی تمام وجودت آرامش می شود ولی گاهی اوقات آدمها احتیاج دارند با یک همنوع خودشان صحبت کنند،کسی که تو چشمشان زل بزند،گاهی اوقات به او بگوید حق داری ، گاهی اوقات به تو بگوید حرفت خیلی مسخره است اما با این همه همان زمان که با او حرف می زنی به تو جواب بدهد ،هرچند راه درستی نتواند جلوی پایت بگذارد ولی اگر رازی را با او درمیان نگذاشته باشی ،مطمئناً بعد از این گفتگو احساس آرامش می کنی . عزیزترین ! من ، دوستان کامنتی و حتی دریا دل آشنات می توانیم شنونده خوبی برای حرفهاودرددل هایت باشیم ، شاید در کنارت نباشیم و به موقع جوابت را ندهیم ولی مطمئن باش کلمه به کلمه ی حرفهایت را با تمام وجود می خوانیم . فکر کنم وقتش رسیده که وظیفه سنگ صبوری را با دیگران تقسیم کنی یا طور دیگرش می شود مبادله کالا به کالا یعنی همان طورکه تو سنگ صبور درد دل های ما می شوی ماهم می توانیم سنگ صبور دل نوشته های تو باشیم . خوبم فقط لازم است که از دریای تخیلی که برای خود ساختی چشم برداری آن وقت خواهی دید که قلبهای دریایی دوستانت برایت آغوششان را باز کرده اند .

حدیث خوبم
کامنتهای ماهم بارها دچار مشکل شده ، زیاد دلخور نباش .

مهر عزیزم
چند وقتی است کامنت نمی گذاری ، امید وارم هرجا و مشغول هر کاری که هستی موفق باشی !

دوستدار همیشگیتون

25 04 2009
نرگس احمدی

به نام خدایی که خیلیییییی مهربونه.عموجون سلام اگه میشه قصموبخونید خودم گفتم خداکنه خوشتون بیاد:*قصه گل وپروانه*یکی بودیکی نبودغیرازخدای مهربون هیچکس نبود…خدایه مهربون توهمه لحظه هارحمتشو واسه بنده هاش میریزه ولی میگن ماه رمضان ماهه رحمته خداست…چون خداتوماه رمضان رحمته بیشتری نصیبه بنده هاش میکنه…آره این اتفاق افتاد،ماهه رمضان ساله 81بود خدابه پروانه ها یه گل دیگه داد اولش پروانه هافکرمیکردن این گل مثله گلهایه دیگست ولی چندماه که گذشت دیدن نه این گل باگلهایه دیگه فرق داره اون خوشبوترازبقیست اون یه فرقه بزرگ باگلهایه دیگه داشت …اون گل فقط توظاهرخوشبو نبود اون گل باطنشم خوشبوبود…دیگه ازاون به بعدپروانه هایه قصه مافقط دوره این گل جمع میشدن… پروانه ها باغصه هایه گل گریه میکردن و باشادیاش شادمیشدن …آخرایه بهاره ساله پیش بودکه گله تصمیم گرفت ازپیشه پروانه هابره …بهاره پروانه هازمستون شد…همشون بالاشونو بردن روبه آسمون دعاکردند…خداگلشونوبهشون برگردوند..خداپروانه هارودوست داره…تابستون پروانه هابهارشد…8ماه گذشت گلشون بازمیخواست ترکشون کنه…وپروانه هافکرکردند دوباره بهارشون زمستون میشه …ولی نه..پروانه هااینباربالاشونوروبه آسمون کردند وخداروشکرکردند که گلشون سالمه پروانه هافهمیدند این خودشونن که بهارو زمستون میکنن وزمستونوبهار …میشه همیشه بهارشه…چندوقت گذشت،گله قصه ماهم دلش واسه پروانه هاتنگ شده بود ..پروانه هاوگل هردوچشم انتظاربودن تادوباره همدیگروببینن…پروانه هاهنوزم چشم انتظاره گلن…(عمویی قصه من ته نداره چون نه پروانه ها میتونن بدونه گل زندگی کنن نه گل میتونه بدونه پروانه هازندگی کن)عموجون گله این قصه شمابودیدوپروانه هاش برارزاده هاتون….عموپروانه هاهنوزم منظره گلشونن….

25 04 2009
مینا اصلاح پور

عمو ترو خدا به وبم بیایید و نظرم رو تایید کنید دیگه

25 04 2009
نرگس احمدی

راستی عمودیروز نیومدم گرچه این باید دعایه هرروزمون باشه:خدا یابه حقه حضرت زینب(سلام الله علیها)ظهوره آقامون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف )رونزدیکتربگردان اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم .عموجون چندروز پیش مامانم گفت عموپورنگ گفتم عموپورنگ نه عمو(عمومن خاله ودایی روخالی میگم اسمشونونمیگم تهش)بعدمامانم گفت آخه عمویه من که نیست منم گفتم چرا هست ندیدی بعضیا ازخاله هاشون بزرگترن..بهرحال عموکلی راجبه کودک درون واسه مامانم حرف زدم …ولی بیچاره این مامان باباها انقد فکرومشکل دارن که وقته فکر کردن به این حرفاروندارن مخصوصاکه یه بچیم مثله من داشته باشن..راستی عمو چقدکاره خوبی کردید به وبلاگه بچه هاسرزدیددخترعموها حتماالان خیلی خوشحالن…عمویی دلم واست یه ذره شده خیلییییییییییم زیاد دوست دارم ازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون….همیشه گله پروانه هابمون…

25 04 2009
سیده فاطمه

سلام
خوشحالم که میبینم بازم با یه وب جدید با بچه ها در ارتباطید ..
یادش بخیر اون روزایی که با عشق مینشستم جلوی تلویزبون تا برنامه شما رو نیگا کنم..
خیلی وقته که پیگیر برنامه هاتون نبودم ..
الانم که برنامه ندارین .. نمیدونم کی بر میگردین
فقط .. خیلی دلم براتون تنگ شده ..
همین
شاد باش بهترین من

25 04 2009
سمیرا فکور

عمو جون سلام حالا که به وبلاگ بچه ها سر زدین بگین برنامه زنده دارین یانه

25 04 2009
zizi

ای بابا عمو جون….
ای بابا…
وقتی هنوز وبلاگمو نبسته بودم و دوباره راهش ننداخته بودم شاید اگه یکی بهم میگفت وبلاگم محتوا داره و قشنگه بعید نمیدونستم اما حالا دیگه اینجوری نیست:( آخه دیگه کسی بهش سر نمیزنه واسه همین ذوق ندارم :(

25 04 2009
مشکات

عمو جونم دوستت دارم گلم ……………..

25 04 2009
زهرا متقي

به نام خدا
عمو جون عزيزم سلام
عمو خيلي خوشحال شدم دسنوشت خيلي قشنگ بود همچنين داستانش .
عمو اين داستان خيلي رومن هم تاثير گذاشت .
عمويي ما رو زياد منتظر نزارين ، عمو جون زود برگردين .
عمو اميدوارم هر كجا هستين سالم و سلامت باشين و عمويي برادرزادهاتون رو منتظر نزارين .
به اميد روزهاي خوش براي شما و خانواده محترمتون .
دست علي يارتون خدانگهدارتون
توقلب ما ميمونه اميد ديدارتون

25 04 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون
39 روز
عمو 39 روزه که رفتین …وای تا تابستون چه جوری صبر کنیم؟؟؟؟؟؟
عمو یه چیز جالب اومدم تعریف کنم
امروز با مدرسه رفتیم باز دید از موزه ی حمام علی قلی آقا
وای عمو نمی دونین چه قدر خوشگل بود اون جا ماکت آدم درسته کرده بودن عین طبیعی
جنسش از موم بود هر کدوم 6/7 میلیون پولش بود اومدین اصفهان اگه فرصت کردین حتما یه سر به ان جا بزنید
خیلی خوشگله وای عمو یه گچ بری هایی دارهههههههه دیدنی
.
.

خوب عمو جون من دیگه برم…
مواظب خودتون باشید

25 04 2009
مهر

«دمیدن خورشید همیشه با شکوه است و همیشه گرمای حضوررش اطمینان خاطری برای زندگی…» به اینجا که رسید دیگر نتوانست چیزی بنویسد. همین جمله آنقدر پر از مفهوم و انرژی بود که تمام توان اندیشیدن و نوشتن را از او گرفت. تیغه ی گرم و روح بخش آفتاب تا نزدیک پای او آمده بود و محو حضور چنان گرم و دلنواز او بود که دلش نمی خواست از آن حال عمیق بیرون بیاید. یک سکوت ژرف و معنادار که گه گاه تمام لحضه های او را پر می کرد. این سکوت را دوست می داشت و به احترام حضورش لحظاتی دلش را به او می سپرد.
آرام چشمش را از زمین برداشت و به بالکن شیشه ای بزرگ اتاقش نگاهی انداخت. حجم زیادی از نور و گرما پشت آن شیشه ها جمع شده بود. آفتاب تمام فضای بیرون را فرا گرفته بود. در تصورش گذشت تیغه های آفتاب در میان دشتی پر از گل، روی یک چشمه ی خنک، روی دریاچه، و حتی باریکه های حضورش در لابه لای شاخ و برگ های درختان جنگلی. تمام وجودش به وجد آمد. برخاست و به سوی بالکن حرکت کرد.در شیشه ای آن را گشود و به میان حجمی از نور و گرما رفت. چشمانش از شدت نور بسته شد. گرما را بر پوست خود احساس کرد و خنکای حضور نسیمی همان دور و برا. لحظه ای احساس کرد رها از قید و بندهای این دنیاست. احساس کرد آنقدر سبک است که همراه نسیم پرواز کند. برود و تمام شکوه و زیبایی دنیا را زیر نور خورشید بنگرد.

25 04 2009
مهر

سلام دوست خوبم تاجیک عزیز! من هنوز از آن جوابت در شوکم. مگر اسمت سمیه نیست؟ یا اینکه من توهم زدم؟!!! به هر حال یک مطلبی برایت گذاشتم که رد واقع همان داستانک است. خوشحال می شوم نظرت را بگویی. اگر بد بود خیلی راحت بگو: » اصلاً به درد نمی خورد!» نه! یکمی مهربان تر بگو من یخ نشم!! می خواستم زودتر برایت بگذارم اما نشد. یعنی فرستادم( البته با اینترنت موبایل) اما نمی دانم چرا نیامد.

25 04 2009
شیرین

سلام*چه خبرا ؟جه چیزا؟چه کارا میکنی؟ دلت واسمون تنگ نشده ؟؟؟؟؟؟؟ چه جوری دلت مییاد مارو بزاری بری؟؟؟عمویی1 ماه و نیم شده ها………. پس کی میای؟؟؟!!

26 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو سلام
عمویی جونم امشب داشتم با آجی سحرم صحبت میکردم دلم غش رفت از بس از کارای کودکانه واسم گفت!!عمویی یک هفته دیگه آجیم باید موضوع پایان نامه اشو اعلام کنه اما…
عمو موضوعش تاثیر نقاشی بر کودکان پرورشگاهیه…همه چیزش آماده است اما استاد راهنماش گفته حتما باید یک کتاب در این مورد معرفی کنه و تو پایان نامه اش از اون استفاده کنه…تا الان هر چی گشته پیدا نکرده…اگرم تا هفته دیگه پیدا نکنه مجبور میشه موضوعش رو تغییر بده..عمو شما کتابی در این رابطه سراغ دارین؟؟؟
عمویییی اصلا دوست ندارم آجیم موضوع پایان نامه اشو تغییر بده نمیدونین چقدر ذوق دارم که حتما بتونه این کار رو انجام بده…عمو جون ممنون میشم اگه کتابی رو سراغ دارین اسمشو بگین..خیلی خیلی خیلی ممنون عمویی..
راستی عمو من به بارون وابسته شدم!اگه نباره دلم میگیره…اما میدونم فقط همین یکی دوماهه که زمین فرشته بارون میشه…وای عمو تابستون که بارون نمیاد چکار کنم؟..خدا کنه جو بهم بریزه تا آخر سال همش بارون بباره…
عموی خوبم این دو تا دست نوشتی که خودتون تایپ کردین مزه اش شبیه موقعی بود که دست خط خودتونو میذاشتین!
عمو التماس دعا
(دخترتون)

26 04 2009
مهر

سلام! قصه ی گل زیبا بود و غم انگیز. شبیه داستانی که من سالها پیش نوشتم. البته شباهتشان فقط در قهرمان داستان است که هر دو گل هستند. گل قصه ی من گل آزاد صحرایی بود که اسیر گلدان شهری شد.
مفهوم قصه شما آقای فرضیایی خیلی تکان دهنده است. شما با این قصه در واقع می خواستید همه را متوجه اشتباهشان کنید. به امید دیداری دوباره خدانگهدار!
سلام بچه ها! نمی دانم کسی نوشته های مرا می خواند یا نه اما می خواهم چیزی بگویم از ته دل و با تمام وجود. اینکه بودن با شما و خواندن نظرات زیبا و صادقانه تان برای من یک دنیاست. صفای این دنیای مجازی و کوچک را کمتر جایی می شود پیدا کرد. اما یک توصیه ی خواهرانه! دوستای گلم! بیایید با هم صبر کنیم تا زمانی که عمو پورنگ برگردد. آنوقت برنامه ها را ببینیم و نظر بدهیم. نه اینکه از الآن اصرار کنیم که حتماً برنامه ی تولیدی به درد نخور است! البته من هم یک بار عجولانه عمو پورنگ را متهم کردم اما احساس می کنم اشتباه بود. راستش را بخواهید به توانایی عمو در اجرای برنامه نباید شک کرد. چه زنده چه غیر زنده. مگه نه؟

26 04 2009
عارفه مؤذني

سلام عمويي جونم:
خوبي؟
الان تازه دو سه ساعته كه از مشهد برگشتم.. قبلا گفته بودم.. با بچه هاي مدرسه و دوستام رفته بودم.
جاتون خالي خيلي كيف داد! اگه بدوني….
اصلا آدم تنها كه باشه يه حس و حال ديگه اي داره..خيلي يادتون بودم. به خصوص جلوي ايوون طلا. تازه براتون نمازم خوندم.
اينقدر با دوستام خنديدم. تو قطار كه ديگه هيچي… صدامون تا 3تا واگن اون طرفتر هم ميرفت. كه آخرسر يكي از معلمامون كه 3تا واگن اونور تر بود اومد و گفت چرا اينقدر بلند ميخنديد.
در كل اينكه خيلي حال داد…!

مطلبتونم خيلي قشنگ بود..
نميدونم به وبلاگ من تاحالا اومديد يا نه/؟ اما اميدوارم اگه تا حالا نيومديد،بياييد!
مطالب ادبي وبمو خودم مينويسم. حرفاي تنهاييم و حرفاي دلمو اونجا مينويسم…
http://www.arefeh154.persianblog.ir

خيلي دوستت دارم عمويي جونم
مراقب خودت باش!

دوستدار هميشگي شما
^*عارفه*^
.
.
.
.
في امان الله

26 04 2009
فرزانه

همیشه یه عالمه حرف برای گفتن دارم اما نمی دونم چرا وقتی میام اینجا نمی تونم چیزی بنویسم فقط می تونم بهتون بگم که دلم براتون تنگ شده عمو ،همین…..

26 04 2009
زهره ص.ر

سلام عموجووووووووووووونم
عالی بود بهترینم
اما… اما عموجون تو یکی از عزیز ترین کسان من هستی و منم نمیخوام هرگز شما رو ، خنده هایتان را،
حرف هایتان را ، محبت هایتان را… و خلاصه خوبی هایتان را از دست بدهم
پس خواهش میکنم هرچه زود تر با برنامه ای زنده باز گرد
چشم به راهت:زهره ص.ر

26 04 2009
تینا

به نام خدا

سلام عمو جونم :

عمو دلم براتون خیلی خیلی تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

منتظرتون میمونیم …!

(دوستدار همیشگی شما تینا .)

26 04 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی مهربونم………..خوبین؟
عمو نگین که منظورتون از نوشتن این قصه گوشزد کردن یه چیزایی به ماست؟
عمو شما واقعاً فک میکنین ما شما رو یه روزی فراموش میکنیم؟؟؟
عمو اگه اصرار کردن ما به زنده بودن برنامه باعث شده که شما همچین فکرایی رو بکنین من به نوبه خودم از شما معذرت میخوام من دوست ندارم که شما فک کنین که ممکنه یه روزی ما شما رو بفروشیم و یا حتی ممکنه که کسی بتونه جای شما رو برای ما پر کنه!
عمو اینو همیشه یادتون باشه ما هیچوقت نمیتونیم روزایی که با شما بودیم رو فراموش کنیم ما نمیتونیم روزایی که منتظر اومدن شما بودیم از یاد ببریم ما نمیتونیم خنده های شما رو فراموش کنیم عمو اینو مطمئن باشین که ما خنده های از ته دلتون را با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض نمیکنیم.عمو اینو مطمئن باشین!
عمو شما هم کاری نکنین که باعث دوریه ما از شما بشه!ما دوست داریم شما همیشه کنارمون باشین!

26 04 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام به عمو جون مهربونم
وای عمویی هر وقت میام اینجا جو گیر می شم
این دفه از تعجب مردم!!!!!!!!!!
رامینا سادات جون وسولماز جون اومدن از شدت ذوق نفهمیدم چه جوری نوشته هاشون رو بخونم
سحر جون وتاجیک جون برام نوشته بودن وای عمو دارم می ترکم از شدت ذوق
حرفای سولماز جون وژاله جون راجع به شازده کوچولو رو خوندم فکر کنم منم شازده کوچولو دارم ولی من قصه ی
شازده کوچولو رو نمیدونم قبلا اسمش رو شنیدم وخیلی دوسش دارم ولی اصلا نمی دونم چه شکلیه وکی هست اصلا وای عمو دوست داشتم قصه ی آجی نرگس گلم رو هم بخونم ولی دلم جوش درسام رو میزنه
آخه فردا دوتا کار عملی باید تحویل بدم .امتحان هم دارم 104 تا سوال هو باید جواب بدم تا آخر هفته هم امتحان دارم
عمووووووووووووو فکر کنم امشب باید تا صبح بیدار بمونم برام دعا میکنید؟؟؟؟؟؟

سحر جونم
الهی فدات شم که انقدر گلی عزیزم امروز حالم خیلی خوبه اصلا تا میام این جا انرژی می گیرم
برام دعا کن گلم شما دلت پاکه دعاهات مستجاب می شه دلم می خواد باهات حرف بزنم ولی امروز خیلی کار دارم دلم جوش درسام رو می زنه ببخشید …دوست دارم عزیزم ممنونم که به فکر منی برام دعا کن…

تاجیک عزیزم
سلام ممنونم …. وای اصلا انقدر قشنگ نوشتین که من نمی دونم چه جوری جوابتون رو بدم ذوق زده شدم
خیلی ممنونم خوبی و محبت از خودتونه ..جدی میگم شما ها که دلتون پاکه همه رو مثل خودتون می بینید

ودر آخر به امید دیدار همگی …
من رفتم سر درسم

راستی روز شماریم نزدیک بود یادم بره 40 روز
عمو جون دوستون دارم
به امید دیدار

26 04 2009
nalofar

سلام
عمو این قصه ی شما خیلی زیبا و دلنشین بود .من که خوشم اومد . عمو پورنگ من همیشه منتظر شما هستم….تا هر وقت که فکرش رو بکنید .
عمو زودتر بیا که دلم داره واسه ی برنامه های جالبتون تاب تاب میکنه .

26 04 2009
مرضیه احمدزاده

به نام خدا
سلام عمو
خوبید؟
عمو من که محاله ممکنه شما رو فراموش کنم بلکه دارم روز شماری میکنم تا برگردید.
مواظب خودتون باشید
خدانگهدار

26 04 2009
حنانه

به نام خدا

سلامی دوباره……………

**صفحه ی سفید**
صفحه ی سفید چون برف گفت(من پاکیزه و سفیدم و برای همیشه پاکیزه می مانم.من ترجیح می دم که سوزانده شوم و به خاکستر سفید تبدیل شوم تا اینکه اجازه دهم سیاهی به من نزدیک شود وپلیدی مرا لمس کند.)
شیشه ی مرکب صدایش را شنید ودر دل سیاهش خندید ولی ترسید و به او نزدیک نشد.
قلم های رنگارنگ هم صدایش را شنیدند و اصلا به او نزدیک نشدند.
و به این نحو ورق سفید چون برف پاکیزه و سفید ماند.ولی…………خالی از نوشته.(جبران)
تا بعد……….

26 04 2009
حنانه

به نام خدا.
تاجیک عزیزم از لطفت ممنونم. دوست مهربانم از یک چیز اطمینان خاطر داشته باش که هدف آقای فرضیایی اونی نیست که فکر می کنی ایشون راجب ارزش ها نوشتن که انسانها چیز های باارزش خودشون به بهایی ناچیز از دست میدن.

زیارتت قبول مشکات عزیزم دلم برات تنگ شده بود ان شاالله برای ما هم دعا کردی.

مهر عزیزم دست نوشته های شما خیلی جذاب وخوندنیه.از توصیه ای که کردی کمال تشکر رو دارم و از خدا می خوام روزی چنان سبک بال بشم که بتونم به راحتی پرواز کنم.
لبتون خندون*دلتون شاد*تنتون سالم*
تا بعد………

26 04 2009
نرگس احمدی

به نام خدایی که خیلی مهربونه خیلی.سلام عمویه مهربونم فقط میخواستم بگم دلم واستون خیلی تنگ شده…خیلیییییییی زیاد ….عمو من بهتون میگفتم دوست دارم خیلی زیاد ازاینجا تابه آسمون فرشته رویه زمین…ولی عمویی من شمارو بیشتر از از اینجا تا به آسمون دوست دارماااااا…عمویی انقدزیاددوستتون دارم که فقط خدااندازشومیدونه….دست علی یارتون خدانگهدارتون توقلبه مامیمونه****امیده دیدارتون***

27 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجون..سلااااااام عموییییی جونم..
عمو دلم تنگ شده واسه دعاهای آخر برنامه..عمو دلم تنگ شده واسه بچگی های امیر..چقد زود بزرگ شد!..آخ!نیومده بودم انرژی منفی بدم!بگذریم..
عمویی اومدم بگم یه بار دیگه واسم دعا کنین عمو حساب نماز قضاهای صبحم از دستم در رفته!..عمو یادتونه اوندفعه گفتم بهتون؟؟عمو صبحش واسه نماز بیدار شدم..دیگه خواب نموندم..اما الان دوباره..عمو 8_9 ساله که بودم مامانم واسم یه چادر نماز خوشگل دوخت قبلش نمازام عشقی بود!یکی بود یکی نبود!..گاهی هم اشتباه میخوندم..یه روز اومد خونه ی ما..چادرمو سرم کردم گفتم میخوام نماز بخونم کمکم کنین اشتباه نخونم..حالا شما تصور کنین من کنار مامان بزرگم(عزیز) با جدیت وایستادم تا عزیز کلمات رو آروم آروم بگه تا تکرار کنم از اون ورم مامان و بابا و عزیز داشتن با هم صحبت میکردن عزیز حواسش یه لحظه پرت میشد یادش میرفت من منتظرم بقیه اشو بگه!!اینقد حرصم دراومد!وقتی نمازم تموم شد همه رو چپ چپ نگاه کردم!از اونجا دیگه خاله قزی رو هم جزو نمازخونای خونواده به رسمیت شناختن!!!عمو من از بچگی خیلی سر به هوا بودم!وسایلمو دیر جمع میکردم اگه مامانم نمیگفت منم جمع نمیکردم همش تو خیالاتم به سر میبردم مثله الان!!!بعد که نمازم تموم شد جانمازم میموند روی زمین!مامانم چمد بار گفت جمعش کنم اما بعد از نماز اینقد به فکر بازی های توی ذهنم بودم که یادم میرفت..یه روز مامانم بهم گفت:ژاله میدونی اگه جانمازتو جمع نکنی شیطون فوری میره چادرتو سرش میکنه نماز میخونه؟؟؟!عمو تا اینو شنیدم هول ورم داشت گفتم اه اه اه شیطون با جانماز من چکار داره؟گفت:شیطونه دیگه دوس داره اذیت کنه!عمو از اون روز دیگه یه لحظه هم معتل نمیکردم زود زود جمعش میکردم!مامانمم میخندید!اما من نمیدونستم به چی میخنده!!عمو باورتون میشه تا پارسال این حرفه مامانم توی ذهنم بود؟یه روز گفتم مامان!از کجا شنیدی شیطون توی جانماز آدم نماز میخونه؟اون اگه میخواست نماز بخونه که شیطون نمیشد!؟!؟مامانم اینقدر بهم خندید که خدا میدونه!وقتی فهمیدم جریان چی بوده خیلی لجم گرفت!عمو من مثله هر بچه ی دیگه ای به حرفه مامانم ایمان داشتم ..اما خب حقم بود که اینجوری منو بذاره سر کار!(عمو بین خودمون بمونه حالا که قضیه از چه قراره یه وقتایی که حوصله نداشته باشم بازم جانمازم چند ساعت روی زمین می مونه!)
عموجونه خوبم..عموییه مهربونم دلم خیلی تنگ شده ها!!!
حنانه جون سلام..منم برات کامنت گذاشته بودم نمیدونم دیدی یا نه…نه الان وقته امتحاناشونه نمیشه برم…خودمم خیلی درس ریخته رو سرم!اما حنانه به خدا خیلی دلم میخواد باهاش دوست بشم اما نمیشه…خیلی مغروره…باور میکنی سلام کردم جواب نداد؟دیگه من چجوری میتونم برم جلو؟از یه جهتم حق داره..اون خیلی سختی کشیده که من عمرا نمیتونم درکش کنم..اون یه بغض گنده توی گلوشه که میترسم با حرفای من شکسته بشه..کاش عمو اینجا بود..من بی تجربه تر از اونی ام که بتونم واسه زهرا کاری کنم..بینه کوچیکترا هم یکی بود که اول اینجوری فکر میکرد اما تونستم بهش ثابت کنم من فقط دوستشم..حالا خیلی همدیگرو دوست داریم..اما زورم به زهرا نرسید!اینم آدرس وبلاگم:http://amoovamehraboonihash.blogfa.com
.
بچه ها شما خیلی لطف دارین که وقت میذارین دلنوشته های منو میخونین..دوستون دارم..
وای وای وای!الان داشتم به این فکر میکردم که اگه این نقطه چینای بینه حرفامونم ترجمه کنیم اینجا منفجر میشه!!..اما نه نیازی به نوشتن نیست مطمئنم این نقطه چینا اینجا بهتر از هرجای دیگه ای احساس میشن..
چه عجب رامینا هم اومد!دلم خیلی تنگ شده بود…عمو پارسال منو رامینا قرار شد واسه اولین بار همدیگرو بیرون ببینیم..رامینا قبلش بهم هشدار داد و گفت که خجالتیه!منم گفتم خب منم خجالتی ام!!!پس چکار کنیم؟!!عمو من به خودم تلقین کردم که اصلا خجالتی نیستم..دیدمش..از اول تا آخر 5دقیقه حرف زدیم!رامینا هم فقط خندید!!!یادش بخیر تابستونم وقتی از پیشتون برمیگشتیم بهش گفتم رامینا منو دق دادی چرا هیچی با عمو صحبت نکردی؟!گفت:خب توی نامه هام همه حرفامو گفته بودم تکراری میشد!!!البته اینجا حتما شما دارین میگین دیگ به دیگ میگه روت سیاه!آره خب!اعتراف میکنم منم دفعه اول فقط 4 تا جمله گفتم!!ولی عمو الان اینقدر حرف دارم که ان شاالله اگه بیایم دیگه شما با لنگه کفش دنبالم میکنین!(در ضمن موهاتونم سیخ سیخی میشه!)آها راستی!حرفامون به توان 3!من رامینا سولماز!!!!خدا به داد عمو برسه!
عمو دلم تنگ شده..دلمون تنگ شده!التماس دعا
(دخترتون)

27 04 2009
مبینا

به نام خدا
سلام به شما عموپورنگ که بهترین گل دنیایید.امیدوارم حالتون خوب باشه و این دیدگاه منو بخونید.عموجون لطفا برامون عکس توی سایتتون بگذارید.عموجون پس کی برمیگردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عموجون شمارو به خدا زودی برگردید به خدا دوریتون خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی . . . سخته.آخه شما بگید ما بدون شما چه طوری امتحانامونو خوب بدیم.من که شب و روز فکر و ذکرم پیش شماست که کی برمیگردید.راستی عمو قصه گل خیلی قشنگ بود .در ضمن یکی از عزیزترین کسانی که من توی زندگی ام دارم،شما هستید و خواهید بود .من دوست دارم شما با برنامه ی خوبتان در کنار ما باشید و هیچوقت نمی خواهم شما و تمام خوبیهاتون رو از دست بدهم(حرف دل )
دوباره و هزاران بار بهتون التماس میکنم :برگردید-برگردید-برگردید-…با اجرا زنده
شما رو به خدا اگر این دیدگاه رو خوندید یه اشاره ای توی دست نوشت بعدیتون بکنید تا یه امیدی برای ارسال دیدگاه های بعدی داشته باشم.خاک زیر پای شما،مبیناکیا از ساری
دست علی یارتون خدانگهدارتون
توقلب ما میمونه امید دیدارتون
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
به امید آن روز
سربلند و پیروز باشید
درپناه خدا

27 04 2009
sahar

به نام خدا
دريادل آشناي من ! سلام
الان ساعت 1:35 بامداده ، اينقدر اين كامنتها باهم و يك دفعه اي تاييد شدند تا با دقت بخونمشون كلي طول كشيد…..چه جالبه كه همه از داستان گل يك نتيجه واحد گرفتند…..!!! با اينكه هر كسي به زبان خودش اين داستان را تفسير كرد…..
امروز ميخوام برات يه خاطره از دوره نوجوانيم بگم، دريا دلم ! گوش مي كني:
يه روز پدرم با ماشينش در منطقه اي كوهستاني بود ،جاده باريك بود به طوريكه يك سمت اندره اي بزرگ بود ودر سمت ديگه خونه وكوه…..هنگام دور زدن ماشين به سمت دره حركت كرد ، كنترلش سخت شده بود….پدرم در ماشين رو باز كرد وپريد بيرون وتنه درختي رو گرفت تا از دره پرت نشه…… ماشين از دره پرت شد پايين ، اما به طور معجزه آسايي بر يك شاخه درخت گير كرد و منفجر نشد…..پدرم شوكه به خونه برگشت وقتي ماجرا رو تعريف كرد مادرم وخواهر وبرادرم براي حادثه گريه كردند……اما من مي خنديدم…..بقيه بهم گفتند چرا مي خندي ؟!! مگه نمي دوني چه اتفاقي افتاده ؟!!! و من گفتم : براي چي گريه كنم خدارو شكر بابا سالمه ، ماشين هم سالمه ، به زودي درش ميارند…..خدايا!شكر كه بهمون نظر داشتي.
.
.
اون موقع اونها به من غبطه خوردند ، آخه اونا همشون از من بزرگتر بودند وغمهاشون عميق تر…..
وقتي بزرگ شدم…..من هم غم هام بزرگتر شد…..جوريكه غبطه اون آرامش گذشته ام رو مي خوردم……ديگه كارم تا جايي رسيد كه كوچكترين حادثه برام جرقه بود…..خسته از ناكامي بودم……اما بعد خوب فكر كردم……ديدم اتفاقات دور وبرم عوض نشده ، اين منم كه دارم عوض ميشم……ترسيدم ، از خودم وعاقبتم…..
نبايد مشكلات رنگ خدا رو كمرنگ كنه…..مطمئنا اگه باورش كنيم به آرامش مي رسيم…..و حالا خدا رو شكر مي كنم چون اون حس وحالت فقط دو سال زندگي ام رو تسخير كرد و خدا هيچوقت در ذهنم محو نشد…….حتي در ان روزها هم من بيشتر از دست خودم ناراحت بودم……در عشق خدا مي سوختم…..واز بي توجهي اش در عذاب بودم…..فكر مي كردم دوستم نداره وصدام رو نمي شنوه……بيخود بي جهت به مشكلات چنگ مي زدم تا براي خدا جلب توجه كنم…..اما حالا حسش مي كنم ، بي واسطه دوستش دارم ، مطمئنم اون صداي من رو ميشنوه….و دوستم داره وگرنه هرگز به من حق زندگي به عنوان اشرف مخلوقاتش نمي داد، و اون به من يه هديه باارزش داد ، آرامش.
دريا دلم ! مراقب خودت باش ، سنگ صبورم! دوستت دارم.
برام يه گل سرخ دعا ، از شاخه دعاهاي نابت بچين…..
برات بهترينها رو آرزو مي كنم ،سلامتي ، آرامش ، خوشبختي
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

27 04 2009
sahar

به نام خدا
حنانه جون! دوست خوب ودوست داشتني ام ، سلام
ممنون از محبتت. عزيزم ! خوشحالم كه حرفهام موجب تفكر و ديد بهتر محيط پيرامونت براي شكر گزاري خداوند شده. واقعا همينجوره : امروز ارزوي ديروزمون بوده……كاش هيچوقت روياهاي كوچيك به حقيقت پيوسته ديروز رو فراموش نمي كرديم…..اونوقت به مهرباني خدا بيشتر پي مي برديم…….
خودت رو بخاطر گذشته سرزنش نكن ، همه ما پر از اشتباهيم…….مثل يك طفل نوپا كه براي راه رفتن بارها به زمين ميخوره ….بلاخره موفق به راه رفتن درست ميشه. ما هم به علت ناتواني و كم بودن دانشمون توي مسير زندگي بارها از راهمون پرت مي شيم وميخوريم زمين اما مهم اينه از هر بارش ياد بگيريم چه جور بايد گام برداريم تا دوباره اشتباهاتمون تكرار نشه،اگه اينجور باشه مطمئنا موفق به طي كردن مسيردر جاده اصلي زندگي ميشيم……
قربونت برم ، جسارتي نكردي!!!! خوشحالم باهات حرف زدم…….
.
.
سميه جون ! دوست خوبم ! سلام
عزيزم !ممنون از لطفت ، اون داستان حس اون لحظه ام بود از دنياي پيرامونم .
سميه جون ! واقعا سنگ صبور كيه ؟!!! كسيكه مانند سنگ لام تا كام حرفي نزنه يعني راز دار باشه و صبرش زياد باشه و تحمل حرفهاي ديگري رو داشته باشه…… بي شك اين يكي از خصوصيات ناب خداست پس او بهترينه…… البته در محيط پيرامونمون براي هر كسي يه شخص هست كه به حرفش گوش كنه…. تا زمانيكه مثل بقيه حرف مي زني مخاطب زياده اما حرفهاي متفاوت مخاطب كمتري داره…..اون هم توي اين دوره كه همه چي رنگ وبوي سكه وطلا داره……من مي گم مهم اصله ، مهم خداست ، مهم خوبيهاست ،…..
بقيه چيزها فرعياته ، فقط شاخه وبرگ رو زيادتر مي كنه …..اگه از مسير درست اين فرعيات ايجاد بشه ميوه اش ناب نابه…..هم مزه اش وهم عطر وبويش……اما متاسفانه كمتر در اين زمانه از راه درست اين فرعيات بدست مياد تا به ثمر برسه……به نظرت اونوقت بايد چكار كرد ؟!!!! دور اصل رو بخاطر فرع خط كشيد…!!!!
من به ريشه فكر مي كنم ، مي دونم اگر دنيا با تبر ساقه هايم را قطع كنه اگه ريشه ام قوي بشه در اولين فرصت دوباره جوانه مي زنه. ممنونم ازت……دوست خوبم.
دوستون دارم…….
راستي آبجي نيلوفر ممنونم كه از داستانم تعريف كردي ، مواظب خودت باش…..مشكلت حل شد بهم بگو…!!!
برات دعا مي كنم ، گلم.

27 04 2009
نوشته غریب(وفا)

به نام خدا

اگر جای شما بودم به دوستم فقط یک کلام می گفتم :

وفا وعهد نکو باشد ار بیاموزی / وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند…

27 04 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلام به عمو جون مهربونم
عمو دیروز داشتم کیلیپ تولد رو می دیدم …
وای عمو چه قدر شیطونی می کردین ذوق زده شدم آخه وقتی شما شیطونی می کنید منم حس شیطونیم گل می کنه اون وقت خدا به داد برسه…
عمو دیروز تو مدرسمون با بچه ها دودو چی چی کردیم انقدر کیف داشت .فکر کنید دخترای 18 ساله روپوشای همدیگه رو گرفته بودیم وسط راهروی مدرسه داد می زدیم دودو چی چی …دودو چی چی …
ناظممون صدا مون رو شنیده بود(آخه ما طبقه ی پایین هستیم) تا امد پایین هممون جیغ کشیدیمو دویدیم تو کلاس …ناظممون هم سرشون رو تکون دادن برگشتن .ولی عمو خیلی کیف داشت…یاد دورانی افتادم که میرفتم مهد قرآن.
عمو دلم خیلی تنگ شده …این جمله خیلی تکرایه ولی چه کنم منم باید بگم
دوستون دارم….مواظب خودتون باشید
.
.
.آجی سحر عزیزم سلام
ممنونم که برام دعا می کنی دیروز از بس با عجله نوشتم کلی حرفام جاموند
لطفا اگه میل داری آدرسشو به من بده کلی حرف دارم برات کلی کمک می خوام…خیلی ممنونم
.
.
حنانه جون سلام
من شرمنده ی شما شدم باور کن اصلا فرصت اینکه کامنتای همه رو بخونمو جواب بدم رو ندارم اصلا یواشکی و زورکی میام نت ممنونم از توصیه هات وببخشید زود تر از این باید جوابتو می دادم .من به هیچ عنوان چیزای که برام عزیز هستند رو نمی تونم از دست بدم .حتی اگه از دست دادنشون به نفعم باشه .واین مسئله گاهی اذیتم می کنه… از صحبتای قشنگت ممنونم .موفق باشی عزیزم
تا بعد…

27 04 2009
مهر

سلام حنانه ی مهربانم! دوست خوبم از لطفت در مورد نوشته هایم ممنونم. راستش تا به حال خوب نوشته هایت را نخواندم اما حالامی خواهم بخوانم.
امیدوارم بتوانم برایت دوست خوبی باشم.

27 04 2009
مهر

باز هم سلام! حنانه جان. نوشته هایت را خواندم. زیبا بود و عمیق خصوصاً آن داستان کوتاهت و آن سه نوبت اتصال! قنوتش بوی محبت بدهد.
وقت سلام مست دیدار یار.
نسخه ای که خدا پیچیده است.
همان روز الست. توی پاشنه ی در هستی. تا یادمان بماند. او هست که ما هستیم!
زیباست و آرامش بخش. امیدوارم آنقدر دلمان زنگار نگرفته باشد که این شفا بخش ترین نسخه ی زندگی را فراموش کنیم!!
سحر عزیزم! بر شما هم سلام برایت آرزوی سلامتی می کنم.
تاجیک دوست داشتنی! سلام. کجایی دوست من؟ کم پیدایی؟ مشغول کاری؟! هر کجا هستی. سر هر کاری گرفتار نباشی. سالم و سرحال باشی.
نیلوفرم! نوشته هایت پاک و کودکانه است. اگرچه همه ی آنها را کامل نخواندم اما شیرین است.
و اما سلام بر عموی خودم عموی سالها پیش و اگر خدا بخواهد سالها بعد! راستش عمو پورنگ چند وقتی بود برنامه هایت را دوباره دنبال می کردم اما انگار خیلی دیر رسیدم. شادی کلام و رفتارتان دل کوچک و بزرگ را شاد می کند. امیدوارم فقط جلوی دوربین نباشد و این شادی در تمام لحظه های زندگی شما نمایان باشد. خلاصه هر چه هست همه خوبی باشد. عموی ما هم همیشه بر قرار باشد!!

27 04 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به سمیه عزیزم!
من منظورم از اینکه نوشته های شما خیلی خوبه این نبود که چون شما سنتون بالا رفته برا همین!
سوءتفاهم نشه من اصلاً نمیخواستم اینجوری برداشت کنین معذرت میخوام هم از شما هم از بقیه!شرمنده!
البته من خودم زیاد دوست ندارم که بزرگ بشم ولی بعضی وقتا که اطرافیان آدم و جدی نمیگیرن اذیت میشم(درست مثل عمو!)و برخلاف عمو میخوام که بزرگ بشم ولی در اصل اصلاً دوست ندارم بزرگ بشم و حتی دوست دارم یکم به عقب برگردم و بچه بشم و چیزی از این دنیای ……….. نفهمم.
آدم هر چی بزرگتر میشه غم و غصه هاش بیشتر میشه که من اینو اصلاً دوست ندارم!
نمیدونم بالاخره فهمیدین که من میخوام بزرگ شم یا نه؟
چون نظرات بچه ها یه باره ثبت شد برا همین منم تا اینا رو بخونم چشام داغون شد چشام بدجوری درد میکنه شاید یه جایی قاطی کردم شما به بزرگی خودتون ببخشید!

27 04 2009
شیرین

سلام* بچه ها مصاحبه عموپورنگ رو با مجله شهرزاد بخونید 8 صحفه مصاحبه با عمو انقدر قشنگ بود که نگو………یه سوالایی ازش پرسیده بودن که تا حالا تو هیچ مجله ای ندیده بودین.

27 04 2009
شیرین

سلام*عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو عمو دلم دلم دلم دلم دلم دلم دلم واست واست واست تنگه تنگه تنگه تنگه تنگ شده …….پس کی مییای گلم.

27 04 2009
شیرین

دوباره سلام* عمو داریوش مصاحبتو با مجله شهرزاد خوندم خیلی قشنگ حرف زدی& اما خیلی ناراحت شدم واسه اون سوالی که ازت پرسیدن راجع به بدترین ماه زندگیت…….دلم برات سوخت خیلی برات سخت گذشت اون لحظه ای که بهت اون خبرو دادن چقدر اون کسی که بهت خبرو داد …بود اخه ادم انقدر ….عمو چرا شماره ی خودتو دادی بهشون اخه تو خیلی خیلی احساساتی هستی چرا شماره داداشاتو ندادی؟ اصلا به من چه مگه من فضولم…….بگذریم.

27 04 2009
تینا

به نام خدا

سلام عمو جونم :

عمو جونم امدم یه عرض ادبی داشته باشم . دلم براتون خیلییییییی تنگ شدههههه.

کاش این روزها زود زود بگذره تا شما را ببینیم این هم از جعبه جادو (نیشخند )

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

عمو منتظرتون میمونیم …!

(دوستدار همیشگی شما تینا )

سلام سحر جان :

دل نوشته های زیبایی داری اما امدم بگم کاش میشد بیشتر باهات آشنا شوم، که شما هم یکی دیگه از دختر عمو های من باشی البته اگر مایل باشی به جمع دختر عمو ها به پیوندی .

برات بهترین ها را آرزو دارم .

(دختر عموی تو تینا )

27 04 2009
شیرین

سلام عمو پورنگ امسال خیلی کاره خوبی کردی..چکار کردی؟؟الان میگم!! اولین کاری که امسال انجام دادی اینه که هرروز تقریبا ساعت 6 کلبپاتو پخش میکنن که این کار باعث میشه یه خورده بچه ها با دیدن کلیپ ها خیالشون راحت میشه که تو هنوزم که هنوزه عموشونی.دومین کار اینه که هر هفته برامون تو دستنوشت مطلب میذاری که این باعث میشه ما خیالمون راحت باشه که حالت خوبه خوبه.پارسال خیلی بد بود 3 ماه برنامه نداشتی ماهم هیچ اطلایی ازت نداشتیم.دوست دارم عاشقتم…….

1 05 2009
شیرین

سلام

7 05 2009
سحر

به نام خدا
سلام عمو جون
دلم واستون خیلی تنگ شده
آرزو می کنم همیشه شاد باشین

12 05 2009
رامینا

salam
vaaaaa
camputeram kharabe ya?
chera up haye jadid nist?!!!!!!!!!!!

12 05 2009
رامیناسادات حسینی

سلام عموجون
امیدوارم حاتون خوب باشه….
ببخشید بازم دیراومدم!
عمو برنامه جمعه11اردیبهشت خیلی قشنگ بود…فقط کاش اینقدروسطش چیزاهای دیگه نمیدادن……
آخیییی چندبارهم دست تکون دادین!!!

عمو شمامنظورت از اینکه بچه های الان مثه قدیم نیستن وشماروفراموش میکنن چی بود؟ مانبودیم که؟!! مامانم که میگن شماکه الان بچه نیستین….! ومنظورعموپورنگ شمانبودین……..عمو مابچه های امروز نیستیم اما بجه های4یا5سال پیش هستیم که….هرچندهنوزم بچه موندیم!!!!!!! عمو شما خاطرتون تو ذهنمون نمیمونه..چون شما برای ما مجری برنامه کودک نبودین ….بلکه عمومون هستین…….

خیلی دوستتون داریم

12 05 2009
رامیناسادات حسینی

راستی
عمو مجله خانواده همشهری مال16اردیبهشت88 رو حتما دیدین دیگه؟!!!!
عمو مامانم چون دیدن رو جلدش عکس امیرمحمد هست خریدن!!!!منم کلی ذوق کردم…اما نه مصاحبه باشمابود نه امیر!!!!!
عمو خاله سارا خانم روستاپور دیدین چی نوشتن؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!
راجع به تکرار وتقلید برنامه کودکها(( تا سه نفر توی برنامه فیتیله شعرخوندن همه شعر خوندنو یاد گرفتن))))عمووووووووووووووو
مامانم این مجله رو گرفتن چون فکرکردن مصاحبه با شماست بخونم وروحیه بگیرم واسه درس خوندن!!!!اما من همه مصاحبه هاشو خوندم و بیشتر حرص خوردم…تازه خانم روستاپور در ادامه گفتن(اگه برنامه کودکها همه برن توی شبکه2 بهتره….دیگه این تقلیدها انجام نمیشه))
عمو منکه فرداش بیست تا مسیج به این مجله دادم300099903 و از مصاحبه شون انتقاد کردمو گفتم عکس امیرمحمد رو نباید رو جلد میذاشتن چون برنامه عمو پورنگ از بقیه برنامه ها جداست …اصلا نباید با اون برنامه ها مقایسه بشه و کلی حرف زدم…البته اگه بخونن!!!!

میخواستم زنگ بزنما اما هرکار کردم روم نشد!!!!

عمو مصاحبه با خانم رضایی هم کرده بودن…خداکنه خونده باشین.

اما نباید عکس امیر و میذاشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب همون روز هم خواب دیدم رفتم دفتر مجله که بگم عموپورنگ عموی واقعیه ماست……..ونباید فکرکنین از اون عمو خاله های تقلب برنامه کودکهاست!!!!

عمو کل مجله رو گشتم بلاخره یه جاش اسم شمارو. پیدا کردم!!!!
توی مصاحبه اقای میرکیانی…گفتن امروز بچه هابرنامه کودکها رو با اسم مجری ها میشناسن مثلا میگن برنامه خاله شادونه یا برنامه عموپورنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ………

عمو التماس دعا دارم…….
خیلی استرس دارم….هرشب گریه میکنم!!!!! بیچاره مامانم اینا از دستم خسته شدن. و مدام میگن تو زحمتتو کشیدی اگه قبول نشی عیب نداره!!!!
اما من نمیخوام قبول نشم….یعنی میخوام قبول بشم.

12 05 2009
رامیناحسینی

آخه این همه درس خوندم اما گه قبول نشم چی؟
دلم برای وبلاگنویسی هم خیلییییییییییییییییییییییی تنگ شده.فکرکنم خیلی از بچه ها جدیدن .که من نمیشناسمشون…..عمو ((نیلوفر))اون بالا خوندم نوشته:رامینا وسولمازاومدن….وااااا منظورش چی بوده؟!!!!اصلا من میشناسمش؟؟؟؟نکنه فراموشی گرفتم؟!!!!!!!

عمو امروز امتحانامون شروع شد……..فیزیک داشتیم زیاد خوب ندادم…..!!!!!!! چون خوندن تشریحی و تستی واسه کنکور فرق داره1!!!!!

اما واسه اولین بار وقتی از جلسه اومدم بیرون گریه نکردم!!!!!برای دوستام جالب بود برای خودم هم همینطور!!!!!! امتحان نهایی پارسال که از قبل از رفتن به سر جلسه میزدم زیر گریه که همه چی یادم رفته!!!!!

خلاصه اخلاق بدی بود که از دبستان داشتم…اولین بار که نمره م بیست نشد دوم دبستان بودم…….تا زنگ آخر گریه کرده بودم…معلممون دلش سوخت بهم 20 داد…….اما یادمه پارسال ترم1 دبیر زیستمون نیم نمره الکی ازم کم کردن…گفتن چون میدونم اگه امتحان نهایی بیست نشی زارزار میشینی گریه میکنی …پس بهتره ورقه تو سخت صحیح کنم…….وتاآخرسال همیشه ازم الکی کم کردن…..آخر نهایی هم نیم نمره غلط داشتم……..(فکرکنم چون تو ذهنم نمره نوزده نیم مونده بود اینجورشد!!!!!!!!!!)

امیدوارم همه کنکوری ها امسال قبول بشن.zhaleسولماز..شیوا..فاطمه و…….

12 05 2009
رامینا

عمویک ساعت پیش کلاس فیزیک داشتم…هروقت تستهام غلط زیاد میزنم معلممون به من میگن: ((حتماداشتی عموپورنگ نگاه میکردی؟!!!!!!!!!))

منم هی میگم نه…عموپورنگ تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد میگن:حتما سی دی ش بوده!!!!!!!!
خلاصه سرکلاس فیزیک هم ماجراها داریم……….

التماس دعا خدانگهدار

12 05 2009
رامینا سادات حسینی

عمویک ساعت پیش کلاس فیزیک داشتم…هروقت تستهام غلط زیاد میزنم معلممون به من میگن:داشتی عموپورنگ نگاه میکردی؟!!!!!!!!!

منم هی میگم نه…عموپورنگ تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد میگن:حتما سی دی ش بوده!!!!!!!!
خلاصه سرکلاس فیزیک هم ماجراها داریم……….

التماس دعا خدانگهدار

12 05 2009
رامیناحسینی

عمو من الان چند تا نظر دادم اما نمیدونم ثبت شد یانه؟!!!!!!!!!

عمو zhaleنوشته امسال تابستون باید به حرف3نفر گوش بدین .اما من مطمئنم امسالم حرف نمیزنم….شکی ندارم!!!!!!

12 05 2009
رامیناحسینی

آخه این همه درس خوندم اما گه قبول نشم چی؟
دلم برای وبلاگنویسی هم خیلییییییییییییییییییییییی تنگ شده.فکرکنم خیلی از بچه ها جدیدن .که من نمیشناسمشون…..عمو ((نیلوفر))اون بالا خوندم نوشته:رامینا وسولمازاومدن….وااااا منظورش چی بوده؟!!!!اصلا من میشناسمش؟؟؟؟نکنه فراموشی گرفتم؟!!!!!!!

عمو امروز امتحانامون شروع شد……..فیزیک داشتیم زیاد خوب ندادم…..!!!!!!! چون خوندن تشریحی و تستی واسه کنکور فرق داره1!!!!!

اما واسه اولین بار وقتی از جلسه اومدم بیرون گریه نکردم!!!!!برای دوستام جالب بود برای خودم هم همینطور!!!!!! امتحان نهایی پارسال که از قبل از رفتن به سر جلسه میزدم زیر گریه که همه چی یادم رفته!!!!!

خلاصه اخلاق بدی بود که از دبستان داشتم…اولین بار که نمره م بیست نشد دوم دبستان بودم…….تا زنگ آخر گریه کرده بودم…معلممون دلش سوخت بهم 20 داد…….اما یادمه پارسال ترم1 دبیر زیستمون نیم نمره الکی ازم کم کردن…گفتن چون میدونم اگه امتحان نهایی بیست نشی زارزار میشینی گریه میکنی …پس بهتره ورقه تو سخت صحیح کنم…….وتاآخرسال همیشه ازم الکی کم کردن…..آخر نهایی هم نیم نمره غلط داشتم……..(فکرکنم چون تو ذهنم نمره نوزده نیم مونده بود اینجورشد!!!!!!!!!!)

امیدوارم همه کنکوری ها امسال قبول بشن.zhaleسولماز..شیوا..فاطمه و…….

عمویک ساعت پیش کلاس فیزیک داشتم…هروقت تستهام غلط زیاد میزنم معلممون به من میگن:داشتی عموپورنگ نگاه میکردی؟!!!!!!!!!

منم هی میگم نه…عموپورنگ تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد میگن:حتما سی دی ش بوده!!!!!!!!
خلاصه سرکلاس فیزیک هم ماجراها داریم……….

التماس دعا خدانگهدار

عمو من الان چند تا نظر دادم اما نمیدونم ثبت شد یانه؟!!!!!!!!!

عمو zhaleنوشته امسال تابستون باید به حرف3نفر گوش بدین .اما من مطمئنم امسالم حرف نمیزنم….شکی ندارم!!!!!!

12 05 2009
رامیناحسینی

وااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییی دارم چیکارمیکنم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
برم تا بیشتر خرابکاری نکردم…
عمو ببخشید…
خدانگهدار

14 05 2009
رامیناسادات حسینی

سلام عمو
خوبین؟
عمومن یکبار یومدم شماواسه روز معلم آپ کرده بودین اما الان نیست!!!
عمو معلم کلاس دوم من هم خانم مختاری بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شماهم باهمین اسم معلم داشتین؟!!!!!!؟؟؟؟!!!!!!!
چقدر جالب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
معلم من چندبارخونمون هم اومده بودن….ماهم رفته بودیم….دوست نبودیما اما اونا عیدغدیر اومدن خونمون ماهم عیدنوروز رفتیم.بعداونا دوباره عید نوروز هم اومدن…..!!! تامدتی رفت وآمد داشتیم.

امسال هفته معلم مدرسه نبودم.چون تعطیل بودیم…..مثل هرسال نتونستم به مدرسه ابتدایی وراهنمایی م هم سربزنم!!!!

ازسال دوم راهنمایی جشنهای روز معلم من ارگ میزدم اما امسال مدرسه نبودم…یادش بخیر…

یک روز توی کلاس فیزیک معلممون داشتن مثال میزدن.. توی کلاس2نفریم…دبیرمون داشتن درس میدادن.برای مثال گفتن:(مثه فیلمهای وسترن…دیدین دیگه؟)من با تعجب گفتم نههههه!!!!
بعد بهم گفتن:تو عموپورنگ ببین……من همینجورموندم که ازکجا میدونن؟!!!

اون کلاس تموم شد…فرداش رفتم مدرسه به دوستهای دیگه م که با اون خانوم کلاس دارن گفتم شما گفتین؟گفتن نههه…………باور کردم اما مونده بودم ازکجامعلممون فهمیدین!!!!مامانم گفتن:خب معلمومه دیگه همیشه بیچاره معلمت میان تو جلوی تلویزیونی حتما شنیده که برنامه کودک عموپورنگه……توی اتاقت هم که هم عکس هست هم کتاب غصه عموپورنگ……
اما من مطمئن بودم ازاونا متوجه نشدن….چون جایی که مامیشینیم توی دیدمون نیست1!!!!!!
جلسه بعد شد…….خودشون شروع کردن:تو به مهشید وگلنازگفتی اونا به من گفتن تو عموپورنگ میبینی؟گفتم:بله
گفتن : ((نه من خودم هم هنوز در عجبم!!!!!که چرا اصلا چنین حرفی رو به تو گفتم…….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونی ضیه چیه؟پارسال توی کلاس چندتاازپسرا این مثالو زدم گفتم مثه فیلم وسترن………….بعدپسره(اسمشمbizhanبود گفت: وسترن چیه؟ماعموپورنگ میبینیم) اونم پیش دانشگاهی بود.

اونروزقبل ازشماباپسرخالش کلاس داشتم.پسرخالش پشت کنکوریه….. دوباره گفتم فیلم وسترن ….پسرخاله هه گفت:یاد bizhanبخیر….عموپورنگ نگاه میکرد…..))

بعد من بعدش با شما کلاس داشتم…..گفتم مثه فیلم وسترن دیدین؟
بعدتوگفتی نه.من گفتم تو عموپورنگ ببین….

خلاصه عمو ازاون به بعد همیشه صحبت شمامیشه……قراربود بیاد وبلاگمو هم ببینه………………………………………………………….
هروقت تستهامو با بی دقتی غلط میزنم میگن:داشتی عموپورنگ میبینی…….

وقتی برنامه تون قراربود تموم بشه هم بهم گفتن ازتو اینترنت خوندم عموپورنگ اخراج شده و………….!!!!!!!!!!!!!!!
بعدهم نیم ساعت ازوقت کلاس رفت چون توضیح دادم همه شایعه!!!!!!

خیلی ازمعلمها و مدیرمدرسمون هم میدونن…..که تابستون اومدم دیدمتون……

راستی zhaleاشتباه گفت ما اولین بار پارسال همدیگه رو ندیدیم……تابستون86بود……..یکبارتابستون86بود….یکبارتابستون 87وباردیگه هم که تهران.تابستون87…
عمو نامه منو خوندین؟! خیلی زیاد بود نه؟!!!!
تا پارسال خودم مشستم مال سال82…83…84.. رو میخوندمشون ……..راستشو بگم اصلا فکرنمیکردم که یکروز بهتون بتونم بدم!!!!!! امسال هم مثه هرسال نوشتم اما نمیدونم چند تاشد!!!!
ایندفعه حرفهامو توی یک نامه فقط مینویسم تابتونین بخونین…..منم مثه zhaleخیلی حرف دارم…اما نمیدونم چرا فکرمیکنم شمارو ببینم یادم میره…البته اصلا روم نمیشه صحبت کنم….از اینجا خجالت نمیکشما اما از نزدیک چرا!!!!
اینم که گفتم تکراری میشه شوخی بود…..من اصلا شمارومیبینم خجالاتم میرسه با درجه آخر…..البته اون1ساعت هم کاملا در شوک بودم…..

دیدین چندبارخودکارم افتاد!!!!!شماگفتین این تاخودکارشون جانذاره نمیره!!!!!!
این عادت منه…….توی کلاس هم همیشه همه وسایلم پخش زمینه………معلم ریاضی مون میگن:ِ یکی باید استخدام شه وسایل رامینا رو جمع کنه!!!!!!!!

قبل از اینکه شما بیاین تازه نزدیک بود دست گل به آب بدم….اون تابلویی که امضای بچه هابود ونزدیک بود بندازم بشکنم!!!!!!!!!!
راستی
عمو رفته بودم دکتر مامانم به اقای دکتر گفتن :رامینا نمیومدکه……به زور اوردمش……….
بعد اقای دکتر شعر دکترچه مهربونه رو خوندن گفتن:مگه مهدکودکاین شعرو یاد نگرفتی؟دکترکه ترس نداره!!!!!دکترمهربونی بودن……………..هی به مامانم میگفتن رامیناچقدر خجالتیه!!!!!!!!تازه بعدا بابامو دیدن هم گفتن……

اها ………به من میگفت چرا باهات حرف میزنم زمین و نگاه میکنی؟!!!!!!!!!!!! وقتی هم فهمیدن رشته م تجربیه بهم میگفتن همکار!!!!!!!!!!!!!!!

خداکنه زودتر تابستون بشه……البته از بیست و ششم تابستونم شروع میشه چون 26 کنکور دانشگاه ازاده…..

به امیددیدار
خدانگهدار

14 05 2009
ramina

f

29 05 2009
a@bb.com

عمو من نوجوانی هستم 17 ساله که قبلاً ها برنامه شما را می دیدم با اینکه شما نویسنده هستید چرا میان برنامه هایتان یک داستان نمی گویید درباره آن داستان می توانید از شرکت کننده ها بپرسید به جای مسابقه واقعاً خیلی جالب می شه عمو اسمم حسن غلامی از تبریز هستم ویک نویسنده نوجوان تا به حال در عرض 3 سال توانستم حدود 11 داستان بلندو کوتاه بنویسم ودر همه داستان هایم مقام کسب کرده ام در آذربایجان شرقی مقام اول را کسب کرده ام اگه بخواهی برای نوشتن داستان به برنامه شما بیاییم با کمال میل قبول می کنم اگر خوا ستید با شماره 0411-4460536 تماس بگیر یا با شماره 09148039978 تماس بگیرید به نظر من هم بچه ها چیز بیشتری یاد می گیرند هم برنامتو جالب است ولی جالب تر هم می شود مخلص شما حسن غلامی

29 05 2009
حسن

به نام وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد دوباره ببخشید مزاحم شدم می خواستم ببینم نوشتم ثبت شده یا نه منم حسن

3 03 2010
سروش

عموپورنگرادوستدارمقلست

3 03 2010
رها

عمو سلام
امروز 12/12/88 که فهمیدم دارید میگید برنامه های آخرمون .خیلی حالم بد شده طوری که نا خدا گاه غصه ام گرفت.عمو شما در هر شبکه ای میخوایین برید.. اما باشید.. وجود داشته باشید .ادامه بدید… چون زندگی مسیر خودشو طی میکنه درست مثل 1 تاب که بالا و پایین میره………عمو من میترسم چون داره حالم خیلی بد میشه و نمیدونم چم شده دیگه




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: