در اردیبهشت…نقره … شهرزاد…همراه با عمو

27 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

لابد از عنوان این دست نوشت کلی تعجب کردید.مطمئینا کلی برداشت های مختلف به ذهنتون خطور می کند و

شاید هم بعضی هاتون بگید که اردیبهشت و نقره چه ربطی به عمو دارند…راستش بچه ها

نقره نام برنامه ای است که جمعه ها قبل از اذان ظهر به صورت زنده از شبکه اول پخش می شود.

در این برنامه هنرمندان مختلفی را دعوت و در خصوص عملکرد و کارنامه هنری او صحبت می کنند.

از شما چه پنهون در این روزهای قشنگ بهاری از من دعوت شد تا روز «جمعه 11 اردیبهشت «به عنوان «مهمان برنامه نقره»

در خدمت شما دوستان عربر باشم.

از سویی دیگر همزمان با شنیدن این خبر تلفن یکی از دوستان غافلگیرم کرد که :»به به عمو جان مصاحبه ات در مجله

راهنمای پدران و مادران(مجله شهرزاد)چاپ شده!»

خندیدم و گفتم:»پس دیگر تکمیل شد!عمو در اردیبهشت با نقره و شهرزاد  می اید!»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

7/2/88


کارها

اطلاعات

126 responses

27 04 2009
نیلوفر

لام عمو جون
آخ جون تصویر عمو به صورت زنده
هراااااااااااااااااااااااااااااااا
عمو ممنونم که خبر کردید

27 04 2009
zizi

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا

27 04 2009
روح زیبای عشق

سلااااااااااااااااااااااام سلامی به زیبایی نگاهت وبه اندازه ی تمااااااااااااااام دلتنگی های من خوبی من شما رو خیییییییییییلی دوست دارم شمام منو دوست دارید اگه منو دوست دارید نه فقط منو بلکه تموم بچه های ایرانیو بازم برنامه زنده بذارید کاش میشد اشک را تهدید کرد مهلت لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

27 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خداااااااااااااااااااااااااا
عمووووووووووووووووووووووووووو!
آخ جونمممممممممممممممم عمویییییییی جونم!سلام!!!!
وای عمو برنامه نقره یعنی محشر!یعنی برنامه های قدیمتونو میذارن…وای که چقد خوشحالم..خدا رو شکر که جمعه این هفته آزمون نداریم…عمویی میشه بهشون بگین اولین برنامه اتون در ماه رمضون 81 رو پخش کنن؟؟؟آخ جونم مجله!!!تو این ماه که 3 تا مصاحبه ازتون خریدم…عمو تیتر این مطلبتون رو که دیدم یاد برنامه اتون افتادم که بعضی وقتا میگفتین با چند تا کلمه بی ربط یه جمله بسازیم!!یادتونه؟
عمو جونم عجب خبرای خوبی…البته تا نقره رو دیدم دقیقا یاد برنامه نقره افتادم جیییغ زدم!
عموجون خیلی خوشحالمون کردین..خیلی..عمو فقط یه خواهش دارم!عمو یه کار کنین یخ مجریه نقره باز شه و سوالای تکراری نپرسه..!!
خب برم به آجی هام خبر بدم ذوق کنن!
التماس دعا
(دخترتون)

28 04 2009
نیلوفر

سلام عمو جون
فکر نمی کردم یه روزی تو حسرت دیدن تصویر زندتون بمونیم
41 روز

28 04 2009
نیلوفر

راستی دلم خیلی تنگ شده بود
عمو خدا رو شکر حداقل اینجوری یه کم دلتنگیم بر طرف می شه
عمووووووووو خیلی مهربونید
ممنونم

28 04 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
چه خبر خوبي !!! كلي خوشحالم كردي ……بي صبرانه منتظر روز جمعه ام……
يه روز ديگه از عمرم گذشت ، يه روز بزرگتر شدم ، يه روز از اولين روز زندگي ام فاصله گرفتم ، يك روز به آخرين روز زندگي ام نزديك شدم…….خيلي جالبه از كودكي هميشه آرزوي رسيدن روزي رو داشتيم كه آرزومون توش برآورده بشه……اون روز هميشه جزو فردا بود……دويديم ودويديم ، به فردا هم رسيديم….
دوست داشتيم بزرگ بشيم ، خانم بشيم…..فردا رو مياورديم توي امروز ، خاله بازي …. آرزوي عروسك پشت ويترين مغازه……يه بازيهايي بودند كه مال زمان حال بود ، با قشنگي خودش مثل هفت سنگ ، وسطي ، بالا بلندي ، گرگم به هوا و لي لي …….تو اين بازيها آرزوي فردا نبود واسه همين خوش مي گذشت……اما خاله بازي همش آرزو بود واسه همين دوستش داشتيم……
حالا كه سرم برگردوندم به عقب ديدم نه !!! حتي اون بازيها هم درسي براي آينده بود…..تو هفت سنگ ياد گرفتيم هدف رو درست انتخاب كنيم….تو وسطي ياد گرفتيم گاهي ما وسطيم و مركز توجه و گاهي بقيه…. تو بالا بلندي ياد گرفتيم گاهي ما بالاييم و گاهي پايين…..گاهي هم بايد مثل لي لي روي يه پا حركت كنيم چون بعضي از لحظات زندگي خيلي حساسه…..و از گرگم به هوا ياد گرفتيم بعضي وقت ها ميشه مثل گرگ شد ، پس مثل بره از گرگ وجودمون فرار كنيم….
به هر حال روزها مي گذشت…..اصلا خودمون مي شمرديم كه بگذره…….خدايا ! ميشه فردا بشه برم عروسك پشت ويترين مغازه رو بخرم…..ميشه تابستون بياد بدون ترس امتحان برم بازي كنم……گذشت و گذشت…..اي خدا ! كي امتحان صحنه ام تموم ميشه؟!!!……باز هم گذشت…..كي كنكور مي دم ؟!!! اي خدا ! پس كي ميرم دانشگاه؟!!!….. باز هم گذشت……كي مي رم سر كاري كه دوست دارم؟!!!……اين ماجرا همينجور ادامه داره….و عمر داره مي گذره.
مي دوني جالب كجاست؟!!! فردا ميومد و آرزوي ديروز برآورده ميشد…….لحظه اي با آرزوي ديروز خوش بوديم ، مي گذشت و عادي ميشد…..شايد چون ديگه آرزو نبود……..به قيمت دادن عمرمون به آرزوهامون مي رسيديم….. پس چرا خيلي زود فراموش مي كرديم اين همون آرزوي ديروزه……..!!!!
آدم ها با داشتن آرزو زنده اند …. پس بايد به سمت فردا حركت كنيم. اما اي كاش حالا كه از ديروز گذشتيم و به امروز رسيديم…..تجربه ديروز رو قاب كنيم بذاريم روي ديوار مغزمون ، قدر امروز رو بدونيم و فردا رو بسازيم…….
خدايا ! واسه همه چي ازت متشكرم ، واسه وجودت ، واسه اين دم و بازدم ، واسه دنيا و پدرو مادرم و دريا دلم ، واسه خانواده ام….. واسه تموم آرزوهاي ديروزم كه بهم دادي و به امروز رسيدم……حتي واسه اون آرزوهام كه هيچوقت برآورده نكردي ، چون با گذشت زمان فهميدم خيلي هاش واقعا بدرد من نمي خورده…. و توآگاهانه و با مهر وسيعت صلاح من رو بهتر از خودم دونستي……اي خدا ! دوستت دارم….. تو بهتريني، يكتايي ….ازت ممنونم.
دريا دلم ! ببخش اينقدر حرف زدم …. مراقب خودت باش ، سنگ صبورم ! دوستت دارم .
خدا پشت و پناهت باشه. برام يه شاخه گل سرخ دعا از باغ سبز دعاهاي نابت بچين….
اگه خدا اجازه بده ، باز هم ميام تا باهات حرف بزنم.
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

28 04 2009
ژاله فرهادروش

دوباره سلام عموووو ..
عمو اگه بدونین چقد خوشحالم…الان ساعت 1 شبه!نیم ساعت پیش همش صدای پیشی میومد!!!
اینقد ناله کرد دلمون کباب شد..یهو بابام صدام کرد گفت ژاله گربه رو تراسه!!!واییییییییی عمو پریدم بیرون دیدم بللللللللله یه پیشی سفید تپل مپل خوشگل روی تراس کز کرده…وای عمو منو بابام شدیم گروه امداد! واسش مرغ و گوشت گذاشتیم…زود خوردشون!عموووووووو اگه بدونین چقد دلم گربه میخواست!سولماز توی فیلمی که واسم فرستاده بود از گربه اشم فیلم گرفته بود خیلیییییییی دلم واسه گربه ناز کردن تنگ شد!حالا خودم یکی دارم!الانم پشت در حال نشسته هی خودشو لوس میکنه!خدا کنه گربه ی خوبی باشه تا مامان بابام بیرونش نکنن!عموووووووووو دستم شده پره مو!!!!( دستمو شستما!)وای برم بازم نازش کنم…جاتون خالی!
(دخترتون)

28 04 2009
sahar

به نام خدا
سلام به آبجي نيلوفر گلم !
عزيزم ! آدرس ايميل من اينه:
Mary198261@yahoo.com
منتظر شنيدن حرفات هستم ، گلم. مواظب خودت باش.

28 04 2009
تاجیک

سلام

مهر خوبم

بهترینم ، توهم نزدی اسم من سمیه است راستش من تو دو تا کامنت آخرت سمیه را سمانه خواندم ، خوب دیگر پیری است و هزار درد ! خوبم، اشکال از چشمهای من بوده ، واقعا ً ازتو معذرت می خوام که شوکه ات کردم .
داستانت را خواندم توصیفاتت خیلی خوب بود ، طوری که اتاق شخصیت را با آن شیشه بزرگ و بالکن دلنوازش کاملاً حس کردم ،وقتی من بی احساس چیزی را به این خوبی حس کنم یعنی نویسنده خوب به توان 3 عمل کرده است . مهربانم ، من حس کردم که نوشته ات بخشی از یک داستان بلند است یابهتر بگویم قابلیت بلندتر شدن را دارد . شاید به خاطر اینکه پایانی برایش درنظر نگرفتی چنین چیزی به ذهنم خطور کرد، بازم می گویم توصیفاتت خیلی خوب بود .راستی لطفاً داستان گل صحرایی وگلدان شهری را تو کامنت بعدیت بگذار ، با تعریفهایی که کردی مشتاقم که حتماً بخوانمش. اگر داستان یا مطلب جدیدی نوشتی برایم در کامنتت بگذار!
ممنونم که به من لطف می کنی و می گذاری یکی از اولین افرادی باشم که افتخار خواندن محصول ذهن و تخیل زیبایت را دارد!

سحرم

عزیزترین ، هرگز منظورم این نبود که سنگ صبوری خدا را کنار بگذاری ، چون خود من هم محتاج همیشگی گوش شنوایش هستم . من هم با تو موافقم که باید اتصال انسان به خدا آنقدر قوی باشد که اگر همه آنها یی که اطرافش هستند رهایش کردند یا یک چیزی شبیه این برایش رخ داد،بتواند دوباره از اول شروع کند اما خوبم ،آدامیزاده و دریای افراط وتفریط ، کمتر کسی هست که بتواند وسط پل معلق اعتدال باقی بماند .آن درختی که مثال زدی مطمئناً با شاخ و برگش و میوه ای که می دهد معنی درخت پیدا می کند وگرنه یک تنه چوبی است که با ریشه های محکمش به زمین چسبیده است و یک سایه ی نصف و نیمه هم به دیگران می دهد.بی پرده و روراست بگویم مهربان ، مواظب باش حفظ آرامشت باعث نشود دور خودت پیله ای از تنهایی درست کنی و خودت را داخلش محبوس کنی و باخودت بگویی خدا تو این پیله تنهایی با من هست . شاید به نظرت مسخره باشد ولی به نظر من آرامش زمانی لذت بخش است که تمام روزت با هزار تا آدم مختلف به قول معروف کل کل کنی و شب خسته و کوفته و دل آزرده از حرف هم نوع های خودت چشمهایت را ببندی و پای سجادت بنشینی و با خدایت درددل کنی آن وقت است که آرامشی که پیدا می کنی تا آخرین مویرگ قلبت را فرا می گیرد ، دنیای خدا با همه رنگهایش قشنگ است حتی اگربعضی از آنها روی لباس سفیدت لکه ی رنگ بندازند شاید اولش زشت باشد ولی بعد ها که به آن نگاه بکنی لکه رنگ بخشی از لباس تو شده!
راستی ژاله از آبجی سحری گفته بود که برای پایان نامه اش به کتابی در رابطه با تأثیر نقاشی در کودکان پرورشگاهی احتیاج دارد ،نمی دانم منظور ژاله تو بودی یا کس دیگر ، به هر حال من امروز سری به مغازه های کتاب فروشی انقلاب زدم ولی هیچ کدام چنین کتابی را نمی شناختند. اما من شنیده ام که نمونه هایی از هر کتاب باید به کتابخانه ملی تحویل داده شود فکر کنم اگر با کتابخانه ملی ایران یا موزه اسناد رسمی تماس بگیری ، بتوانند در این رابطه به تو کمک بکنند. موفق باشی !

حنانه نکته سنجم

گلم ، یکی از تست های روانشناسی که روانشناس به مراجعه کننده اش نشان می دهد کاغذی است که لکه ای مرکب روی آن ریخته شده و روانشناس از مراجعه کننده می خواهد که بگوید مرکب چه تصویری را ایجاد کرده است ، هر کدام از مراجعین نظری براساس افکار خود می دهند. مطمئناً روانشناس در هر مراجعه در تصویر دست نمی برد، لکه مرکب همان است ولی در پرونده های مراجعین شاید صدها تصویر مختلف از یک لکه مرکب مشترک توصیف شده باشد . دوست داشتنیم ، هنر ، فیلم ، داستان ، نقاشی ، موسیقی نیز مثل همان لکه مرکب برای هرکس معنی خاص خودش را خواهد داشت ، هر کدام ما براساس دل مشغولی هایمان تصور خاصی از چیزهایی که می بینیم خواهیم داشت و چیزی که خواندی تصور من از معنی داستان آقای فرضیایی بود ، نه چیزی بیشتر !
ممنون از داستانک صفحه ی سفید ، امیدوارم دنیایت پر از تصویرهایی که دوست داری باشد !

دریا زلالم

منظورت واضح و کامل بود ، امید وارم صفا و صداقت کودکی تا 100 سالگیت همراهت باشد !

دوستدار همیشگیتون

28 04 2009
گلبرگ

سلام دارم از خوشحالي دارم سكته ميكنم
واقعا اين حقيقت داره باورش براي من كه خيلي سخته……….
واي چقدر خوشحالم از اينكه مياين تو اين چند روز منتظر يه خبر خوش بودم همش پيش خودم مي گفتم خدا بزرگه ماها رو فراموش نمي كنه نمي زاره انقدر غصه بخوريم حتما همين الان يه نماز شكر بجا ميارم وتا ديدنتون لحظه شماري مي كنم خدايا شكرت شكرت شكرت .
واقعا به خاطر اين نعمتت نمي تونم شكرت بجا بيارم با اين كه شنبه دوازدهم تولدمه ولي اصلا خوشحال نبودم و به خدا مي گفتم من از كسي كادو تولد نمي خوام فقط از تو مي خوام والان ميبينم كه منو فراموش نكرده حتي هديم يه روز جلوتر بهم ميده خيلي خوشحالم ديدنتون بعد از اينهمه انتظار واقعابرام باور نكردني بود همش غصه مي خوردم كه كي اين شش ماه تموم مي شه اصلا تموم مي شه ما شما رو دوباره ببينيم.
ممنون از اينكه به ماخبر دادين كه مياين ما چشم براهتونيم ومنتظر………….

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي نخراشي بغفلت گونه ام را ، تيغ
هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست
وآبرويم را نريزي دل
اي نخورده ، مست
لحظه ديدار نزديك است …

28 04 2009
امین فرزامی

سلام و خسته نباشید.
عمو من از عنوان دست نوشتتون تعجب نکردم تا اسم نقره رو دیدم فهمیدم که شما مهمان برنامه نقره هستید چون منتظر شما تواین برنامه بودم .
راستش خسته شدم انقدر که اینجور برنامه هارو نگاه کردم فقط برای اینکه شاید شما هم یکی از مهمانان برنامه باشید. شما با گفتن این خبر کار منم راحت کردید دیگه مجبور نیستم بشینم همه برنامه ها رو ببینم . مرسی عمو
خوشبختانه من همه مصاحبه های شما رو دیدم( به طور شانسی) وکلی از صحبتهاتو لذت بردم .

28 04 2009
گلبرگ

پرنده ی خسته ی من
از زندگی خسته نباش
تو این غبار زندگی
امید به فردا داشته باش
یه روز برایه همیشه
سختی به پایون می رسه
فقط تو توی این غزل
جایه خودت رو داشته باش
نذار که دل اسیر این
غصه و ماتم بمونه
هر جا که میری غصه ها
برات ترانه بخونه
که این خدای مهربون
همیشه با ما می مونه
هر جا که میری برا تو
از در رحمت می خونه
اگه که دست روزگار
سیاه مثل رنگ شب
ولی بدون دست خدا
همیشه هست حتی تو شب
بیا که دست به دست هم
همیشه و برای هم
پر بکشیم به اسمون
پیش خدای مهربون
این روبدونیم که خدا
دلامونو کرده نشون

28 04 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلاااااااااااام عمویی آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جوووووووووووووووون خدارووووووووووووووووووووشکر…عمویی نقره خیلی برنامه قشنگیه حتما برنامه هایه اولتونو نشون میده دله همه پرمیکشه به قدیما..عمویی منتظرتون هستیم…ممنون گفتیدعمویی مممممممممممنون حالا که اینجا گفتید انشاالله همه بچه هابرنامرومیبینن…عموجون خیلیییییییییییی زیاددوستتون دارم بیشتر از ازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون…دسته علی یارتون خدانگهدارتون توقلبه ما میمونه ***امیده دیدارتون روز ه جمعه**

28 04 2009
فرزانه

سلام عمو جون خیلی خوشحال شدم اما من دانشگاهم موقع برنامه شما ولی دانشگاه نمیرم امیدوارم که بتونم ببینمتون

28 04 2009
زهرا

به نام خدا

وای…………………………………………………….. عمویی خوش خبر باشیددستتون درد نکنه.چه خبر خوبی بهمون دادید .ازاینکه زودتر ما رو خبر دار کردید خیلی خیلی ممنونم.راست میگه نیلوفر ما قرار شما رو در برنامه ی زنده ببینیم.(کاش حسرت نشه)بازم از این کارا بکنید.
دوستون دارم عمویی ……….فعلا…

28 04 2009
شيوا صرامی

سلام عموي مهربونم:
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…يی عمويی يعنی شما را ۳روز ديگه می بينيممممممممممممممممممممممممممممممممممممم(تعجب)(خوشحال)
عمو من الان ذوق مرگ مي شم،جمعه قبل از اذان ظهر ،شبکه ی ۱،برنامه ی نقره،اونم به صورت زندهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
عمويی ممنون از اين خبر فوق العاده عاليتون،اگه بدونيد چقدر خوشحالمون کردين،عمو ديشب ابجی ژاله بهم اطلاع داد که شما خبرهای خوبی توی دست نوشت گذاشتين،قربون ابجيم بشم که اينقدر گل و مهربون و دوست داشتنيه،اگه ابجيم خبر نمی داد شاید الان من از اين موضوع بی خبر بودم .
عمو جونم منـــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــظرتون هستيم.
عمو به وبلاگها سر زدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به وبلاگ منم سر زدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عمویی حیف که خیلی وقته وبلاگم را اپدیت نکردم(ناراحت)*در هر صورت ممنون از لطفتون که به وبلاگها سر زدين*
انشاالله بعد از کنکورم وبلاگم را اپديت می کنم،عمويی چقدر* قصه ی گل* قشنگ و آموزنده بود.
امروز حتما ميرم مجله ي شهرزاد را میخرم.
ابجی های گلم بهتون تبريک می گم،*عمويی قراره جمعه بياد پيشمون*.
عمويی اگه دير به دير سر می زنم ببخشيد،چيز زيادی به کنکورمون نمونده انشاالله بعد از کنکور جبران می کنم،دوستون دارم به اون اندازه که نمی تونم بگويم و بنويسم پس شما با دلتون که دريای بيکران است احساسش کنيد.
منتظرتون هستيم عموی مهربونم.
عمو اين جمله خيلی قشنگه**(ساکنين دريا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنيدن،چه قصه ی تلخيست قصه ی عادت)**
*التماس دعا*
دست علی يارتون*خدا نگهدارتون*تو قلب ما می مونه*اميد ديدارتون*

28 04 2009
شيوا صرامی

**عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو ج
ون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم****عمو جون دوستت داريم**

28 04 2009
مهسا روحی

سلام
ميخوام بگم ايول داداش …………….
واقها ازتون تشكر مي كنم كه بهمون خبر دادين چون من زياد تو باغ نيستم …هميشه چنين برنامه هايي رو از دست مي دم…
راستي فكر كنم امير محمدم مياد ……..
منتظر نصيحت هاي قشنگتون هستيم .ازتون خواهش ميكنم تو برنامه كه قراره بياين مارو يه نصيحت اساسي بكنين كه تو زندگي ازش استفاده كنيم ..باشه عموي خوشگل من ؟؟؟؟؟؟؟
ما هم كه سعي مي كنيم از اون دخترايي باشيم كه شما دوس دارين .البته به من زياد اميد نيس ..شايد بقيه بتونن
دست علي يارتون خدانگه دارتون تا جمعه منتظره ديدارتون
دخترتون مهسا از تبريز

28 04 2009
مهسا روحی

ميخوام بگم:

*دوســـــــــــــــــــــــــــت داريــــــــــــــم عــــــــــــــمــــــــــــــــوِِِِِِِِِِِِِِِ يــــــــي*
*
شادي مي كنيم ……عمويي داره مياد …

. * * . . * * . قــــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــونت
*
* *
برم
* *
* * عـــــــــموِ يـــــــــــــــي
* *
* *
* *
*
اين قلب كج و كوله را از ما قبول كن

اين كامنت از طرف تمام كسايي كه اينجا مي نويسن تقديم عموي گلم

28 04 2009
مهسا روحی

اقا قلب درست كرديم بلبل از اب در اومد
عجب شانسي دارم من
حالا ببخشيد ديگه

28 04 2009
ناناn

سلام .
آقای فرضیایی واقعا براتون متاسفم که از شما در برنامه نقره دعوت شده چون برنامه نقره مربوط به خاطره های سال های دور تر میشه آیا شما واقعا جز خاطره های سال های دور هستید ؟
نانا همچنان منتظر میمونه!

28 04 2009
حدیثه حقیقت خواه

به نام خدا
سلام عمو جان.
خوشحالم که میاید تو تی وی و اینکه دوباره یه مصاحبه از شما میخونم…
ولی من جمعه نمیتونم برنامه نقره رو ببینم از صبح کلاس دارم ظهرم که بیام خونه دارو دسته بابام میان خونه امون دعا میکنم هر جا که هستید تنتون سالم باشه،ولی تو شادی بچه ها شریکم عمو جان حالم خوب نیست اگه جملات پس و پیش شد ببخشید!
الهی خدا همیشه دلتونو شاد کنه…

28 04 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشنام ! سلام
امروز صبح خيلي خوشحال رفتم بيرون ، به اميد گرفتن مجله شهرزاد……اما نبود كه نبود ، متاسفانه اين مجله رو لنگرود ، نمي آورند….رفتم محل توزيع مجلات ، گفتم مجله شهرزاد مي خواستم ، گفت :» نداريم ، مي خواي بهت مجله كودك بدم » گفتم : نه !! شهرزاد مي خواستم .گفت : » چه فرقي مي كنه اونم ماله كودكه »
نمي دونستم بايد بهش چي بگم !!! گفتم ممنون من همونو مي خوام……موقع برگشت به خونه مثل بچه ها به مامانم گفتم : مامان من مي خوامش !!! حالا چه كار كنم ؟!!!گفتم مصاحبه شما توشه….
خوشحالم ، آخه دركم كرد.
نمي دونم آخرش موفق به پيدا كردن اين مجله ميشم يا نه !! ولي خيلي دوست داشتم بخونمش ، وقتي خودتون ازش حرف زديد حتما از بقيه مصاحبه هاتون براتون مهمتر و جالبتر بوده……ويا شايد متفاوت.
خدا كنه ، پيدا كنمش . اما منتظر جمعه مي مونم ، يه كوچولو خارج از حرف مجري اش ، حرف دلتون رو بزنيد…..
يعني موضوع رو بكشونيد سمت حرفي كه دوست داريد بگيد…..
فعلا با اجازه بايد برم ، اگه خدا اجازه بده به خواست خودم برمي گردم……
مراقب خودت باش ، دريا دلم . سنگ صبور من ! دوستت دارم .
منتظرم ……!!!!
برات بهترينها رو آرزو مي كنم ، توهم يه شاخه گل سرخ دعا از باغ سبز دعاهاي نابت برام بچين.
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

28 04 2009
sahar

به نام خدا
سميه جون ! سلام
عزيزم ! حرفت رو قبول دارم. اما اون روزها رو تجربه كردم……من همين الانم از محيط فاصله نگرفتم .
فقط قوي شدم تا اونقدر به راهم ايمان پيدا كنم كه از كنايه و حرف ديگران به گريه نيفتم. واي !!!!! نمي دونم نامه آخري كه براي دريا دلم توي » قصه گل » نوشته بودم رو خوندي يا نه؟!!!
من دوران بدي رو تجربه كردم ، هر روز و هر لحظه استرس ، گريه و زاري از دست روزگار ، از هر آرزوي برباد رفته ام…..از اينكه مي ديدم حقم را مثل آب خوردن بالا مي كشند و رويش سر پوش مي گذارند.
كلي حرف خوردم با اينكه مي ديدند من توانايي دارم………اصلا از اين مي سوختم كه چرا من ؟!! اي كاش كاري كرده بودم كه موجب سر كوفت باشه…….اما نكرده بودم ، پس چرا؟!!!
اصلا خنده دار اين بود كه مي گفتند بايد دروغ بگي ، بايد تظاهر كني ، رياكن و بگو فلان كار رو مي كني…
از اين سوختم كه همسايه ام ، كار اشتباه بچه اش را با افتخار همه جا مي گفت …… نگاه ها و حرف ديگران مرا خيلي سوزاند…..دو سال زجر كشيدم…. هر لحظه آرزوي مرگ داشتم….. خدا را دوست داشتم …..بهش پناه ميبردم …. من هميشه در كنار بقيه بودم وگرنه سنگ صبور دردهايشان نمي شدم….
تمام عمرم سعي كردم كسي را آزرده خاطر نكنم…….خدا را شكر ، اما آزرده خاطرم كردند.
من تمام عمرم براي شادي ديگران شادي كردم و با اشك هايشان گريه كردم…… اما هنگام اشكم فقط سرزنش شدم و هنگام خنده ام حسادت ديگران را ديدم. منظورم خانواده ام نيست …..اطرافيان را مي گويم.
اما وقتي خوب فكر كردم ، ديدم من دارم بي ظرفيت ميشم ، دلم براي گذشته ام تنگ شد ، ترسيدم به موقعيت ديگران حسادت كنم ، ترسيدم خسته بشم و من هم رو به سمت دروغ وريا بردارم، واسه همين نشستم پاي حرف خدا ، باورش كردم ، حسش كردم و حالا اون هميشه با منه ، بهم آرامش ميده ومطمئنم اون صلاحمو بهتر مي دونه . ديگه حرف ديگران مهم نيست …… واسه همين ميگم ريشه مهمتره ….. شاخه وبرگ مجازي از دروغ ورياست كه ايجاد ميشه ، ميوه اش بوي تعفن ميده …..مي خوام اگه بشه وخدا صلاح بدونه برگ هام حقيقي باشه ، مثل دريادلم كه موفق شد…… مي خوام ميوه ام خوشبو و خوش عطر باشه تا ملايك آسمون عطرش رو حس كنند و غبطه بخورند……. ميشه ، اما خيلي راه دارم تا اونجا.
اگه هم نشد يعني خدا صلاح ندونست لا اقل يه ريشه سالم دارم واسه روز قيامت كه با افتخار سر از زمين بلند كنه .
واي چقدر حرف زدم…..ببخش سرت درد گرفت……ديدي من متفاوت حرف ميزنم …..باور كن اصلا تندرو نيستم اگه من رو مي ديدي باور مي كردي. من فقط روي ارزشها تاكيد دارم همين…….
ممنونم به حرفهام گوش كردي …… دوست دارت : سحر

28 04 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عمویی مهربون. خوبید؟ خیلی خوشحال شدم

تو برنامه نقره واسمون دست تکون بدید…..(عجب حرفیه)

دلمون واستون خیلی تنگ شده ………عموجون خیلی دوستتون داریم

اگه می دونستید که چقدر دلمون واستون تنگ شده هیچ گاه واسه اومدنتون بارون رو بهانه نمی کردید ای رنگین کمان هفت رنگ (عموپورنگ عزیز)

خدانگهدار

التماس دعا

28 04 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

ممنون خیلی اتفاقی بود ولی انشاالله بتونم برنامه رو ببینم خبر خوبی بود بازم سپاس گذارم.

تا بعد…….

28 04 2009
حنانه

به نام خدا.

تاجیکم ممنونتم.

مهر جان چرا که نه ما می تونیم دوستای خوبی باشیم.

نیلوفر از لطفت ممنون.

سحر سپاس گذارم که جواب دادی.

ژاله واقعا با مرامی این بود رسمش.

دوستون دارم……….

28 04 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی مهربونم خوبین؟
عمو میدونین من قبل از اینکه اینجا بیام و این نوشته شما رو ببینم آبجیم بهم گفت که قراره شما بیاین برنامه نقره برا همین اومدم ببینم چی نوشتین….برا همین از عنوانش تعجب نکردم!
عمووووووووووووووووووووووووووووووو چقدر خوشحال شدم که بالاخره شما میاین و ما میتونیم شما رو زنده ببینیم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمو من هنوز مجله شهرزاد و نگرفتم ولی حتما میرم میگیرم …. عمو ما تا جمعه چه جوری تحمل کنیم…
عمو جمعه تولد داداشمه…چه خوبه که شما تو ماه اردیبهشت میخواین بیاین تلویزیون…..
عمو اگه امکان داره تو حرفاتون یه جوری جواب ما هارو هم بدین ممنون میشم…
عمو واقعاً از اینکه خبر دادین که ما بتونیم ببینیم واقعاً تشکر میکنم شما خیلی خوبیـــــــــــــــــــن…..
هوووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

28 04 2009
نیلوفر

سلام
43 روز عمو جون

28 04 2009
مهر

سلام سمیه ی خوبم! دوست نازنین!
سئوالی داشتم. من برای سیما فیلم ایده هایی فرستادم اما هیچ کدام پذیرفته نشد. می خواستم اگر برایت مقدور است تعریفی از ایده برایم داشته باشی. البته در همان سایت سیمافیلم ایده را به طور مفصل تعریف کرده اند اما احساس می کنم من آنقدر متوجه مفهوم آن نشده ام که بتوانم ایده بنویسم.
سحر خوبم! دیگر سلامت را نمی بینم. چه شده از دست من ناراحتی؟ خوبم. امیدوارم هر کجا هستی شاد باشی و برقرار.

28 04 2009
مهر

سلام بر عموی بزرگ و کوچک! ای کاش اولین برنامه ی تصویری شما را در برنامه ی نقره پخش کنند. همان برنامه ای که با یک عروسک به خانه ها می آمدید و برای بچه ها برنامه اجرا می کردید. اسم برنامه یادم نیست. اسم عروسک را هم نمی دانم. راستی حتماً تکه هایی از صدایی ننه بلقیس را هم بخواهید که بگذارند. برای خیلی خاطره انگیز است.
یادش بخیر که چقدر زود گذشت. راستی این مجله ی شهرزاد را در شهرهای دیگر هم می شود پیدا کرد؟ خیلی دلم می خواهد مصاحبه ی عمو پورنگ را بخوانم. کسی هست به داد من برسد؟!!!

28 04 2009
مرضیه احمدزاده

به نام خدا
عمو سلام
راست میگی عمو؟
یعنی من دوباره شما رو میبینم؟
عمو جون به خدا خیلی خوشحال شدم.ما رو خوشحال کردید ان شاالله خداهم شما رو خوشحال میکنه عمو مطمئن باشید.
خدایا شکرت.
خدانگهدار تا 11 اردیبهشت عموی گلم.

28 04 2009
روح زیبای عشق

سلااااااااااام دلم برات یه ذره شده این شعرو خودم براتون گفتم کاشکی یه غنچه بودم تا تو منو میچیدی یا این که مهتاب بودم تا تومنو میدیدی کاشکی پرنده بودم روشونت مینشستم پرهامو باز میکردم یا گاهی هم میبستم کاشکی میشد که بودم دفتر خاطراتت یااینکه من میشدم دوست و رفیق راهت کاشکی میشد که ما بودیم برای هم دوستای خوب قصه میگفتیم برا هم یکی بود یکی نبودتورو خدا بیشتر ازین چشای اشکی ما رو منتظر نذاریدامیدوارم چشمای قشنگت برای خوندن نوشته هام خسته نشه قربون اون چشمای قشنگت

28 04 2009
ارزو علافیان

ایول … عمو در برنامه ی نقره در مورد برنامه های اینده و امدنتون به برنامه ی زنده صحبت کنین .ترو خدا یادت نره ها . در ضمن جواب این شایعات رو هم بده من تحمل این دروغ های مردم را ندارم ..امیر محمد یادتون نره اون رو هم بیارین.

28 04 2009
ارزو علافیان

سلام عمو پورنگ من تو مجله ی خانه و خانواده در مسابقه ی تصویری که عکس بچگی شما بود شرکت کردم و لی هنوز اسامیه برندگان منتشر نشده اگه چاپ کنن به صندوق پستیتان می فرستم (خرداد ماه شماره ی 170).

28 04 2009
ارزو علافیان

سلام به همگی .عمو من به مامان و با بام قول دادم که در تعطیلات در کنکور قبول بشم تا مثل پارسل بیاییم تهران ولی امید وارم که امسال خود شما رو ببینم چون پارسال خودتون نبودین و من هدیه ای ناقابل که برای شما اورده بودم به اقای مهدی صارمی دادم تا به دست شما برسونند.

28 04 2009
ارزو علافیان

دست نوشتاتون خیلی خیلی خوب و به موقع هستند .تشکر از شما و خانوم جوکار

28 04 2009
darya andnahal

به نا م خالق زيبايي ها
نان
صداي رعد و برق
صداي زنجره
صداي باد سرد و هرزه گرد كه از هراس شب درون حسرت اتاق مي وزيد
سكوت من . مادر . خواهر. برادرم
كه در كنار سر زمين بي مسيح سفره مان به خواب رفته بود
صداي شرشر غرور ابر
صداي پنجره. صداي در
صداي سرفه ي پدر
پدر رسيدو طبق عادت هميشگي
عذاب روز را بهانه كردو خويش را به خواب زد
سكوت . سفره . سرفه
و چند قطره ي درشت اشك
نشانه ي گلايه هاي نا تمام مادرم به من. به تو . به اينه. به روزگار
به در
به دستهاي خالي پدر.

29 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عمویی جونم…عمو ما داریم ذوق مرگ میشیم!اگه بدونین چه خبره!!!آجیها بهم پیام تبریک میدن به خاطر اومدن شما توی برنامه نقره!!
عمو جون امروز گرگان آفتابی بود حسابی حالم گرفته شد..اصلانم امروز جاتون خالی نبود!!!اصلانم یه قطره هم بارون نبارید تا من دق کنم!…من موندم ماه مرداد به این قشنگی وسط تابستون چکار میکنه؟!!مرداد باید توی پاییز باشه …بارون بباره!!!(به به!نصفه شبی زده به سرم!)
حنانه سلام…چرا ازم ناراحتی؟برو توی دست نوشت قبلی عمو ببین واست پیام گذاشتم به خدا!
دوباره آدرس وبلاگمو میذارم !!عموووووووووووووووووووووو حنانه خشن نگاه میکنه!عمووووو پیشولم نیومد امشب!!!
!!!http://amoovamehraboonihash.blogfa.com/
آجی سحرم مجبور شد موضوع پایان نامه اشو تغییر بده…خیلی ناراحتم…اما میگه کار کودک رو توی دانشگاه به عنوان کار سنگینی قبول ندارن مگر اینکه منبع خیلی خوبی داشته باشی که اونم موجود نیست!
ممنون از دوست گلم…اما نشد!
راستی عمو امروز که توی کلاس نشسته بودیم معلممون عادت داره به تجربی ها بگه دکتر فلانی تا ذوق مرگ بشن!امروز گفت دکتر ژاله!…منم گفتم دکتر نمیشم!میخوام معلم بشم!بچه ها عشقم ان ..خیلی خوشحال شد…گفت چرا پس نرفتی رشته انسانی؟گفتم خب شیمی عشقمه!..همه زدن زیر خنده!گفت بلاخره عشقت چیه؟گفتم هر دو بدونه شیمی میشه زندگی کرد اما بدونه بچه ها نه..به جز 3 نفر از دوستای خودم که حال و هوامو میدونن بقیه گفتن وااااااااای چرا شعار میدی؟؟؟!عمو میبینین تو رو خدا!؟!حرفه دلمو میزنم میگن شعار میدی!!!این نیز بگذرد!!
(دخترتون)

29 04 2009
sahar

به نام خدا
سلام به مهر مهربونم ! نرگس عزيزم! آبجي نيلوفر گلم! سميه جون !و عارفه عزيزم !
مهر عزيزم ! ازت ناراحت باشم ، خدا نكنه !!! حرفي در مورد نوشته ات نزدم چون نظرم رو نخواسته بودي . ترسيدم نظر بدم ناراحت بشي ، گلم.
حالا نظرم رو بگم ؛ خيلي با احساس نو شته بودي …. مي دوني احساس كردم تو استعداد نوشتن رمان رو داري .
نوشته ات شبيه آغاز يك رمان بلند بود….. شخصيت اول قصه ات مثل خودت با احساس بود….. وقتي نوشته ات رو خوندم ياد اون روز خودم افتادم كه قبل از اومدن اينجا رفتم رو بالكن….. و طبيعت و اون حس وحال.
من برات دعا مي كنم ، اگه سلام نكردم دليل بر فراموشي و ناراحتي و…. نيست . به يادت هستم ….و پيگير نوشته هايت….. تو هم برام دعا كن…
.
.
نرگس جونم ! خدا را شكر مي كنم…. آرامشت پايدار شد. مباركه ، گلم. برات خيلي خوشحالم……و همينطور برات دعا مي كنم.
حالا از اون دسته گل نرگس پژمرده تبديل به يك دسته گل نرگس شاداب شدي…….آبياري خدا هميشه جواب ميده و گلها سرحال مي شند. چشمات روشن ، قراره جمعه عموت رو ببيني.
داستانت قشنگ بود ، قصه گل و پروانه ها ، شمعش كم بود…..ميخواي من نقش شمع رو بازي كنم ، پروانه قشنگم……مواظب خودت باش ، گل نرگس شاداب من.
.
.
آبجي نيلوفر گلم ! آدرس ايميل رو برات گذاشتم ، هروقت برام ايميل گذاشتي اينجا بگو تا برم بخونم…… مواظب خودت باش…..مي بوسمت از راه دور ، دوستت دارم
.
.
سميه جونم ! آبجي سحر ژاله جون من نيستم ، خواهر واقعيشه …..من درسم رو يه 2، 3 سالي ميشه تموم كردم و عين همون فاصله رو عذاب كشيدم…انگار بعد از دانشگاه تازه مشكلات شروع ميشه…..ولي خدار و شكر ، ديگه تموم شد ، خدا خيلي بزرگه ، بدون برآورده شدن آرزويي آرومم كرد…..خيلي تواناست مگه نه ؟!!!
اميدوارم از حرف هاي كامنت قبلي ام ناراحت نشي……گفتم كه حرفت رو قبول دارم…..!!!!
.
.
عارفه جون ( موذني ) ! من غالبا براي بچه هاي اينجا كه مشكل پيدا كردند يا نزديكتر بهم شدند دعا مي كنم ، تا حالا خدا رو شكر احساس نكردم مشكلي داشته باشي و يا حتي با هم حرف نزديم ولي نميدونم چرا هر وقت دارم دعا مي كنم…..مياي بخاطرم وبرات دعا مي كنم…… نمي دونم علتش چيه !!!!يه جورايي نگرانت شدم……
اميدوارم هيچ مشكلي نداشته باشي …….. سلامت و شاد باشي.
دوست همتون : سحر – گيلان

29 04 2009
sahar

به نام خدا
دريادل آشناي من ! سلام
امروز حساب كردم ، پس فردا ميايي…..
بين امروز و پس فردا فقط فردا فاصله انداخته بود…….مي خواستم پاكش كنم تا فاصله اش از بين برود ترسيدم چون عاقبت پس فردا تبديل به فردا مي شد ومن با اينكار نابودش مي كردم……پس صبر مي كنم تا از پل فردا گذر كنم با سپاس و قدر داني از وجود يك روز ديگر از عمرم…..!!!! من منتظرم .
دريا دلم! خواهش مي كنم اونجا حرف دلت رو بزن….خيلي توي چارچوب سوالات گير نكن….مي دونم بلدي چه جوري بحث رو عوض كني و به سمت موضوع دلخواهت بكشوني …..نمي دوني چند تا چشم بهت نگاه مي كنه ؟!!
نمي دوني چند تا گوش صدات رو ميشنوه؟!!! اگه خدا بخواد دوتاچشم و دو تا گوش از بين اون همه مال منه….
خدايا شكرت ! براي همه آنچيزهايي كه به من دادي وندادي…..دوستت دارم! مهربانترين.
دريا دلم ! مراقب خودت باش …..سنگ صبور من ! دوستت دارم.
برات دعا مي كنم، هميشه در قنوت….در پس شنيدن و خواندن كلام خدا….بعد از شكر گزاري از معبود…..وهر سپيده دم و شام…..هر لحظه ….براي سلامت ودفع بلا ، براي آرامش وسعادت و موفقيتت
تو هم يه شاخه گل سرخ دعا برام از باغ سبز دعاهاي نابت بچين. محتاج اون دعاي نابت هستم.
به اجازه خدا و خواست خودم ميام تا باز هم باهات حرف بزنم.
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

29 04 2009
زهرا

به نام خدا

عمویی سلام .عمو روز جمعه منتظر شنیدن حرفای قشنگتون هستیم .از اون حرفایی که ما خیلی دوست داریم «برنامه ی زنده «بازگشت هرچه زودترتون به تلویزیون.

عمویی ببین چقدر حالو هوای این دستنوشت قشنگه بابقیه ی دست نوشته هاتون فرق میکنه.بوی غم نمیده.همه بچه ها شادندوبرای اومدنتون ذوق میکنن.کاش همیشه از این خبرای شاد برامون بذارید

این اولین بار بود که شما نام برنامه ای که قرار مهمونش بشیدو نام مجله ای که باهاتون مصاحبه کرده رو زودتر اعلام میکنید.ماهمگی میدونیم چرا؟به خاطر اینکه مارو از دلتنگی در بیارید.به خاط اینکه یه کم کمتر غصه بخوریمو بنا به تاکید همیشگیتون بیشتر به درسهامون برسیم .پس عمویی شما که اینقدر مهربونید ومارودرک میکنید چرا میخوایند بعد از 6ماه اونم با برنامه ی تولیدی برگردید ؟چیزی که بچه ها همه ازش متنفرندودوسش ندارند.!!!!!!1

عمویی با اومدن هرچه زودتر به تلویزیون اونم با برنامه ی زنده دل بچه ها وخدای بچه هارو شاد کنید .یه شادی واقعیه واقعی.انشا ءالاه

29 04 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی مهربونم …. خوبین؟
ولی منکه اصلاً خوب نیستم اشک جلوی چشامو گرفته نمیتونم کیبوردو ببینم یه لحظه………
خواستم اشکامو پاک کنم تا راحت تر بنویسم….عمو آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودمم نمیدونم چرا من؟
عمو امروز قرار بود بیام از اتفاق خیلی خوبی که دیروز برام افتاده بود و من خیلی خوشحال شدم براتون بگم ولی مثل اینکه به من نیومده خوشحالیامو اینجا بگم…. عمو امروز من به کلی در بسته خوردم …. خیلی عصبانیم …همینطور خیلی ناراحتم….فقط میخوام جمعه برسه تا شما رو ببنم شاید یکم آروم شم….
عمو ای کاش اینجا شکلک گریه وجود داشت اونوقت تا میتونستم براتون میذاشتم…هر کی بدونه که من واسه چی ناراحتم کلی بهم میخنده و میگه که به خاطر همچین موضوع کم اهمیتی ناراحتی؟؟؟
ولی در نظر من خیلی بزرگه …. عمو من چی کار کنم همش اشکام داره میاد….اگه مامانم ببینه که دارم گریه میکنم خیلی بد میشه…………
دوست ندارم کسی ازم بپرسه که چرا ناراحتم چون نمیتونم بگم حتی….میخوام با درد خودم بسوزم و کسی رو تو این ناراحتیم شریک نکنم….
عمو خیلی بد شد…………………………..خیــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــی بـــــــــــــــــــــــد!

29 04 2009
نرگس احمدی

به نام خدایی که خیلی مهربونه.سلام عمویی ..سلام بچه ها این ایمیل برنامه نقرست اگه سوالی ازعمودارید یا حرفی بهش ایمیل بزنید شاید اون سوالارو پرسیدن:noghre@irib.ir راستی عموبیچاره مامانه منم دیروز پنج تاروزنامه فروشی رفت این مجله شهرزادو پیداکنه ولی یانداشتن یکیشونم گفته آخره هفته میاد خداکنه زودترفردا بیاد عمو…وزودترپس فردابیاد…دیشب خواب دیدم رفتید برنامه نقره ولی خوابه عجیبی بودعموجون…عمویی خیلی زیاد دوستتون دارم بیشتر از از اینجاتا به آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه بمون…دست علی یارتون خدانگهدارتون توقلبه مامیمونه****امیده دیدارتون روزه جمعه***

29 04 2009
شیمادهقان

خوش خبر باشید عموی خوبـــــــــــــم خوشحالم کردید هرچند که شنبه امتحان حسابان دارم ولی صددرصد نگاه می کنم و ضبط می کنم مجله رو همین الان زنگ می زنم به بابام برام بخره……..

29 04 2009
شیمادهقان

امروز کلا روز خوبی بود امتحان تاریخ وکامپیوتر دادم هردو بیست می شم الانم که این خبرها رو شنیدم کلی ذوق کردم ………متشکرم عموجووووووووووونم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستتون دارم

29 04 2009
تاجیک

سلام

مهر عزیزم

راستش را بخواهی در فیلمنامه نویسی مثل همه هنر ها ی دیگر ،قوانین کامل و جامعی وجود ندارد بیشتر اصول فیلمنامه نویسی با عرف و خط تعیین شده توسط فیلمنامه نویس های بزرگ و صاحب نظرهاست که معنی پیدا کرده است . به خاطر همین نمی توانم بگویم تعریف کلاسیک ایده چی است ، اما در فیلمنامه نویسی عملاً ایده در بین فیلمنامه نویسان به ایده 3 خطی مشهوراست .
ایده 3 خطی یعنی تو داستان فیلمت را در 3 خط به طور خلاصه تعریف کنی ،تو این 3 خط تو باید شروع فیلم ، داستانی که اتفاق می افتد ، تحول شخصیتت و پایان فیلم را داشته باشی ،البته گاهی اوقات ایده ی تو بیشتر از 3 خط خواهد شد اما هر چه کوتاه تر و کامل تر باشد بهتر است چون مشاور کار یا کسی که کارت را مطالعه می کند کمتر خسته خواهد شد . سعی کن در ایده نوشتن از حاشیه رفتن خودداری کنی و سر راست داستانت را تعریف کنی ! اگر به این ایده 3 خطی کمی از حاشیه ها و توضیح داستانت را اضافه کنی طوری که 4 صفحه بشود به آن طرح گفته می شود. که بیشتر به تهیه کننده ها داده می شود.بعضی از تهیه کنندگان برای اینکه بهترمتوجه اتفاقات داستان بشوند حتی از نویسنده طرح 8 صفحه ای می خواهند که در آن تمام شخصیتهای فیلم و اتفاقات شرح داده شده است .

به عنوان مثال شاید ایده 3 خطی فیلم کافه ترانزیت چیزی شبیه این بوده باشد:
فرشته (اسم شخصیت فیلم را فراموش کردم پس از اسم اصلی خانم صدر عرفایی استفاده می کنم) همسرش را از دست می دهد ، خانواده همسر بر اساس سنت های قدیمی خواستار ازدواج او با برادر شوهرش هستنددر این صورت او همسر دوم خواهد شد، اما او با این خواسته مخالفت می کند و برای تأمین مخارج بچه هایش رستوران بین راهی را راه اندازی می کند و هر روز کارش بهتر می شود ، برادر شوهرش برای تنبیه ومطیع کردن فرشته مشکلاتی را برای رستوران او ایجاد می کند و در نهایت رستوران فرشته تعطیل می شود ولی فرشته ناامید نشده و جای جدیدی را برای راه اندازی دوباره رستورانش پیدا می کند.

ببخش ، الان داستان فیلم دیگری به ذهنم نرسید! گذاشتن داستانک فراموش نشود ، موفق باشی!

سحرم
حرفت را کامل می فهمم و درکت می کنم. خوشحالم که این جوری حرف زدی ، شاید بشود گفت آرزو داشتم این جوری حرف بزنی . در همه نوشته هایت از آرامش گفته بودی ولی یک درد پنهان درهمه آنها هست گاهی به آن سربسته اشاره کرده بودی مثل: با اینکه در امتحان ورودی بانک اول شده بودی ولی تو رو نپذیرفتن یا… دلم می خواست واضح ازش حرف بزنی تا یکم دلت سبک بشود. خوبم ، شاید بشود گفت همه ما یک جور یا یک روزی با این مشکل که دیگران حرفمان را نفهمیدن مواجه بودیم . من ،تو ، ژاله ،نیلوفر ،دریا ، شیما ، حنانه و….. حتی دریا دل آشنات. شاید به خاطر همین است که به این دنیای مجازی پناه آوردیم تا شنونده ای واقعی برای حرفهایمان پیدا کنیم . می دانی ، همه ما دوست داریم همه مثل ما فکر کنند تا بتوانند حرف ما را درک کنند ، به قول معروف می گوییم ف آنها بروند فرحزاد و برگردن اما این یک ایده آل 100% و محال ! عزیزترینم ، ما اولین انسانهایی نیستیم که دیگران صفت متفاوت برایشان گذاشتن ، سندش همین ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو است .خیلی از پیشینیان هم ازهمین مشکل رنج می بردن، از دانشمند ها بگیر تا فیلسوفهای معروف که اسمشان در تاریخ ماندگار شده تازه این آدمهایی هستند که جلوی حرفهای زمان خودشان ایستادن وگرنه خیلی از آدمهای متفاوت و با استعداد بودن که مأیوس شدن و گوشه نشینی اختیار کردن و نه اسمی از آنها به یادگارماند ونه لذتی از دنیا بردن شاید تا آخرعمرشان تکه کلامشان این بوده باشد :هیچ کس من رو درک نمی کنه!
همین دریا دل آشنات ، فکر می کنی اگر قرار بود با چند بار نه شنیدن استعدادش را انکار بکند و بی خیال بشود ! الان عمو پورنگی بود که ما در سایتش کامنت بگذاریم ، من که فکر نمی کنم ! مطمئن باش خیلی ها به او هم گفتن باید برای به جایی رسیدن دروغ بگوید ، ریاکار باشد یا صداقت بچگیش را کنار بگذارد ، به نظر تو این کاررا کرده ؟ به نظر من تنها کار که کرده این است که یکمی صبوری به خرج داده و طوری حرف زده که آنها حرفش را بفهمند . می دانی فکر کن از کشوردیگری آمدی ، همان طور که آن موقع برای فهماندن حرفها و خواسته هایت به دیگران باید به زبان آنها حرف می زدی و زبان آنها را یاد می گرفتی ،حالا هم تلاش کن به زبان آنها حرف بزنی ، نه مثل آنها . ببین برای کسانی که اطرافت هستن چه طور توضیح بدهی حرفت را بهتر می فهمند ، همان طور که می فهمند برایشان بگو ، یادت باشد تا زبان مشترکی وجود نداشته باشد آدمها حرف همدیگر را نمی فهمن ، همیشه تلاش کن زبانی مشترک برای حرف زدن پیدا کنی . اما هیچ وقت مأیوس نشو ! سعی کن وقتی چیزی اذیتت می کند واز مسأله ای ناراحتی مثل بچه ها عمل کنی ،همان طورکه می دانی بیشتربچه ها تا کسی ناراحتشان کند، رک و بی پرده می گویند من از این ناراحت شدم ، یا به خاطر این باهات قهرم . تو هم همین کار را بکن صادقانه بگو ناراحت شدی ، هیچ وقت سکوت نکن وناراحتی را تو دلت نریز . شاید طرف مقابلت اصلاً متوجه نشده باشد که با این حرفش تورا رنجانده است، این طوری متوجه اشتباهش می شود. اگر هم از قصد کرده باشد که می فهمد تو در برابر نیشهایش ساکت نیستی پس دفعه بعد در مقابل تو مؤدبانه تر عمل خواهد کرد. در مورد همسایه و آدمهایی که واضح دروغ می گویند و به کارهای اشتباهشان افتخار می کنند هم باید بگویم ، از این آدمهایی که کمبودهای زیادی دارند حالا چه از نظر محبت، چه از نظر مالی ،چه خانوادگی و…تو جامعه زیاد هستند. بهترینم فقط سعی کن درک کنی که کمبود ها باعث شده این طوری حرف بزنند ، بدان این آدمها به ترحم دیگران احتیاج دارند وگرنه چنین کاری را نمی کردند ، پس عصبی نشو ، فقط از خدا بخواه کمبودی را که دارند از بین ببره وبه راه راست هدایتشان کند!
ببخش که ادای مادربزرگ ها را درآوردم ، یادت باشد من ، دریادل آشنات وهمه دوستان کامنتیت با تمام وجود حرفهایت را می فهمیم،این نشان می دهد تو برای ما یک جور دیگر حرف نمی زنی ، فقط حرف از دل می زنی !

دوستدار همیشگیتون

29 04 2009
nalofar

سلامی دوباره به عمو ی گلم .
نمی دونید چقدر خوش حالم کردید .
عمو جونم یادت باشه همیشه * * * بدون تو نمیشه .

29 04 2009
نیلوفر

سلام به عمو جون خوبم
عمووووووووووووووووووووو
دلم تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
43روز

29 04 2009
نیلوفر

یلام آجی سحر گلم برات دوتا ایمیل دادم که بکیش خیلی مهمه

29 04 2009
مهر

سلام سمیه ی عزیزم و بر همه ی دوستان کامنتی ام. سحرخوبم، حنانه ی گلم و نیلوفر دوست داشتنی!
سحرم ممنون که نظر دادی. از این به بعد اگر نوشته ای گذاشتم ممنون می شوم اگر نظرت را به من بگویی.
سمیه جان یک ایده ام را برایت می گذارم. می خواهم نظر بدهی و اشکالات آن را بگیری. آخر در سیما فیلم ایده ها باید 300 کاراکتری باشد(کاراکتر را برایم تعریف کن) این بسیار مشکل است که یک ایده را در 3 خط تعریف کرد و اگر هم این کار صورت بگیرد بسیاری از جنبه های فیلم پنهان می ماند.
زني سي و چند ساله ثروت زياد،چندين کارخانه،کارگاه واملاک دارد.او در طول سالها اعتقادش را به خدا و دين از دست داده و معتقد است بدون آنها هم همه چيز سرجايش است.اما بيماري سخت دخترش او را در مسير شناخت حقايقي حتي خارج ازايران قرارمي دهد. این یکی از ایده های من است.

29 04 2009
نرگس احمدی

راستی دسته خانم جوکاردردنکنه پیغامهایه ماروزود زود تایید میکنه ممممممممممممنون

29 04 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
دوباره سلام به مهربونترین عموی دنیا….
عمو کامنت بالایی رو وقتی که ناراحت بودم گذاشتم ببخشید که ناراحتتون کردم چیز مهمی نبود سعی میکنم باهاش کنار بیام و اما اتفاقی که دیروز برام افتاده بود….
عمو من از فروردین تقریباً هر وقت یادم میوفتاد به یکی از مسابقه های تلویزیونیه شبکه استانیمون اس(sms) میدادم تا بتونم تو مسابقه اش شرکت کنم البته خودم که زیاد امیدوارم نبودم که بتونم شرکت کنم یعنی فک نمیکردم اصلاً شانس شرکت تو مسابقه رو داشته باشم….
خلاصه بالاخره دیروز 20 دقیقه مونده به شروع مسابقه بهم زنگ زدن گفتن:خانم فلانی…گفتم:بله…گفت: من از مسابقه زنگ میزنم آمادگی شرکت تو مسابقه رو دارین….(اگه بدونین چقدر هول شده بودم)گفتم:بله میتونم شرکت کنم خلاصه به من گفت:چند سالته؟…بهش سنمو گفتم….عمو میدونی بهم چی گفت؟…. گفت که راستشو نمیگم …گفتم بابا من دارم راستشو میگم ….گفت نه تو به صدات میخوره که کلاس سوم راهنمایی باشی….گفتم ای بابا آخه من چرا باید به شما دروغ بگم…آخرش باورش نشد ولی گفت باشه… (آخه عمو میدونین نمیدونم چرا صدای من به سنم نمیخوره؟بابامم بهم گفته ! برا همین فک میکنن که دارن با یه بچه حرف میزنن!)
خلاصه وقت مسابقه شد و من شرکت کردم اگه بدونین عمو چه گلی کاشتم(البته مسابقه فوتبال نبودا)خیلی باحال بود آخه عمو من خیلی خجالتیم یعنی فوق العاده خجالتیم ولی پای تلفن یکم راحتم!
عمو همه بازیاشو قبل از اینکه وقتم تموم بشه انجامش میدادم اینقده کیف داد که نگوووووووووو!!!!!!! اصلاً فکرشو نمیکردم که به این راحتی بتونم اجراش کنم….
عمو بعدش میدونین چی شد؟….این مجریه مسابقه همش میگفت که شما تو اس دادن رکوردو شکستین! عمو میدونین چندتا اس داده بودم؟….واااااااااااای اینجا که نمیتونم بگم خیلی ضایع اس….فقط در همین حد که رکورد منو هیچ کس تو برنامه شون نشکسته بوووووووووووود!!!!!!!!!!!!!!!
عمو بالاخره من تو مسابقه برنده شدمو کلی حال کردم!ولی عمو بعدش داشتم به این فک میکردم که اگه بهم از اون ساعت مچی یایی که شما به برنده هاتون میدادین ، میدادن بیشتر خوشحال میشدم…ای کاش میشد منم میتونستم تو مسابقه تون شرکت کنم اگه صدامو میشنیدین اصلاً نمیتونستین حدس بزنین که من چند سالمه!من دیگه خجالتم ریخته فک کنم بتونم با شما هم به راحتی حرف بزنم!
راستی عمو همین که مسابقه تموم شد مادربزرگم زنگ زد گفت تبریک میگم که برنده شدی آفرین!(عمو من به هیچ کس نگفته بودم!)گفتم مگه شما دیدین؟…گفت آره همین که اسمتو گفت فهمیدم که تویی….
خلاصه عمو دیروز لااقل یه اتفاق خوب برام افتاد که هیچ وقت فراموشش نمیکنم………
مثلاً داشتیم فوتبالیستا رو میدیدماااااااااااا ولی نذاشتن که نگاه کنیم …. آخه قسمت اولشم از نصفه دیدم چون من خبر نداشتم آبجیم بهم اس داد گفت که سری جدید فوتبالیستا شروع شده…منو بگو زود پریدم جلوی تی وی….دیروزم که داشتم قسمت دومشو میدیدم که وسطش زنگ زدن که نفهمیدم آخرش چی شد آخه به مدت 20 دقیقه استرس داشتم که خدایا چی کار کنم؟…. ولی به من میگن….از پسش براومدم!
هوووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

29 04 2009
دریا دوستدار عمو

عمو همین الان مامانم از بیرون اومد آخه رفته بود یکی از آشناهامونو ببینه چون قراره برن مکه (خوش به حالشون)
عمو مامانم گفت که مامان بزرگم که مسابقه رو دیده زنگ زده به عمه بزرگم اونم تی وی رو روشن کرده دیده منم اونم زنگ زده به عمه وسطیم خلاصه اینجوری گشته تا مسابقه منو دیدن(آبروم رفــــــــــــــت)
ولی مامانم میگه که عمه ام میگفته که خیلی خوب جواب دادی………فک کنم همه فهمیدن که من تو مسابقه شرکت کردم!!!!!!!!!!!!!

29 04 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره……..

مصاحبه ی شمارو خوندم ممنونم .

وقتی برای اولین بار خیلی اتفاقی چشمش به آسمان افتاد برای همیشه غرور وتکبر را ترک کرد.

29 04 2009
....

سلام
يه سوال داشتم.
همه ايران حتي اونايي که برنامتونو نمي ديدن مي دونن چرا پخش زنده ندارين چرا سعي مي کنيد بچه ها قبول کنن خودتون دوست ندارين؟
لطفا اگه تاييد نمي کنين به عمو بگين

29 04 2009
....

بچه ها نذارين عمو رو به همين راحتي از دست بديم
با زنگ و نامه و ….ميشه يه کاري کرد

29 04 2009
حنانه

به نام خدا.

ژاله جان کوتاهی من رو ببخش.من از معذرت خواهی کردن ابایی ندارم.

جمله ای زیبا برات می نویسم تا از ناراحتی در بیای.

منتظره فرصت مناسبی بود تا شعر تازه ای را که برای خدا سروده بود پیشکش کند.اذان که گفتند سجاده اش را باز کرد و مشغول شد.کمی بعد سلام او و لبخند خدا به هم آمیخت.(شهر آفتاب)

29 04 2009
....

اگه ميشه بچه ها از نقره تشکر کنين تا بازم ازين کارا بکنن

30 04 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
ميلاد حضرت زينب ( س) و روز پرستار مبارك……
دريا دلم ! فردا ميايي ، تيك وتيك …..صداي ساعت روي ديوار نشون ميده ثانيه به ثانيه به فردا و ديدار نزديك ميشيم……
منتظرم…..!!! به اميد روزهاي بهتر از اين……
برات دعا مي كنم …..در قنوت ….بعد از شنيدن و خواندن كلام خدا ….. در هر سپيده دم وشام …..بعد هر شكر گزاري از معبود…. هر لحظه…..
خدايا ! بلا رو ازش دفع كن ، بهش آرامش ، سلامت وسعادت وموفقيت بده……
مراقب خودت باش ، سنگ صبورم ! دوستت دارم
تو هم برام يه شاخه گل سرخ دعا از باغ سبز دعاهاي نابت بچين.
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

30 04 2009
sahar

به نام خدا
سميه جون ! سلام
ممنون كه حرفهامو درك مي كني…..مثل اينكه خوشحالي قصه گل ، از زبون من حرف كشيد بيرون…..
نمي خواستم بچه هاي اينجا از زشتي محيط چيزي بدونند…..اما نشد ، اصلا فكر مي كنم بيشترشون اون بيرون اين زشتي ها رو ديده باشند.
ولي باور كن من اون آرامشي كه مي گم رو دارم ، شايد چون در مقابل خدا و خواسته اش تسليم شدم….. اما مشكل همونجاست كه گفتي ، وقتي كسي ناراحتم كنه ، اگه دلم بشكنه ….ميرم تو خلوت و با خدا درد دل مي كنم. جوابشون رو نمي دم چون نمي خوام بي ادبي بشه و يا اون شخص ازمن ناراحت بشه و يا خاطره بدي ازم داشته باشه .
ولي اگه مادرم يا پدرم نا خواسته ناراحتم كنند ، بعد از خلوت با خدا و يه كمي ارامش مي گم ناراحتم كرديد….
الان ديگه تموم كساني كه بهم رنج دادند ، دلم رو شكوندند رو بخشيدم……..من هم هميشه به كمبودهاشون فكر كردم…..و از خدا خواستم اين عقده ها رو براشون از بين برداره .
اما اونهايي كه حقم رو خوردند ، نمي تونم ببخشم ….. اون كار ديگه براي من اونقدرها مهم نيست ….. روزي آرزوم بود كه خدا نخواست و نشد………اما زير پرچم اسلام و مسلماني ، بي عدالتي وحق كشي قابل بخشش نيست . اونها رو سر پل صراط ملاقات مي كنم به خودشون هم گفتم ….. تا حالا نتونستم توجيهي براي اينگونه بي عدالتي ها توي جامعه پيدا كنم كه قابل درك باشه ….. اگر توجيه شدم اونها رو هم مي بخشم.
شايد مشكل اينجا بود كه من هميشه به ديگران بيشتر از خودم توجه داشتم ، حتي براي رقيب كاري ام دعا مي كردم و مثل اين كه مستجاب شد. همين خانواده ام رو ناراحت مي كنه ، مي گند اينقدر دلرحم نباش يه خورده به خودت فكر كن.
اما من هنوز كوچولو هستم ، نمي تونم آبنبات چوبي ام رو تنها بخورم و اون يكي با حسرت نگاهم كنه…. يا همه اش رو بهش ميدم يا يه ذره مي دم بهش ليس بزنه….
بايد ببينم خدا برام چي مي خواد …..مي دونم خواسته اون خير محضه ، ممنون به حرفهام گوش ميدي .
.
.
آبجي نيلوفر گلم ! به طور اتفاقي رفته بودم ايميلم رو نگاه كنم ، نامه هاتو ديدم ، كلي ذوق كردم . از هر دوتاش ….. به نظر من هر دو تاش مهم بود، جواب دادم .

30 04 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره……..

آبجی سحرم شما که دلت انقدر پاکهشما که زود همه رو می بخشی یه خواهش از شما دارم اونایی که دلت رو شکوندند رو هم ببخش تا به پاس این بخشیدن چیز با ارزش تری به دست بیاری دردی که تو ی سینت داری رو من من با تمام وجودحس می کنم.
اون آرامش در زندگی مهمه که خدارو شکر شما اون رو داری.خدا همون کلیدی رو(کلید حق) بهمون می ده که خدمون انتخاب کردیم ولی تا دستمون به اون کلید برسه باید کمی صبر کنیم.

نامه که تمام شد آن را به پای کبوترکوچکش بست پر و بالش را نوازش کرد او را بوسید و از پنجره ی نیمه گشوده ی دلش به سوی خدا فرستاد.

تا بعد……..

30 04 2009
شيوا صرامی

*به نام خدای مهربون*
سلام عموجونم،امیدوارم حالتون خوبه خوبه خوب باشه….
اخ جون فردا عمويی مياد پيشمون،خوش به حالمون….
عمويی بی صبرانه منتظر شما هستيم…
عمو هوای اصفهان این ۲روز مثل هوای شمال شده،عمو اگه بدونين از ساعت ۴صبح تا حالا چقدر بارون امدهههههههههههه،من که تا دیدم بارون میاد رفتم توی حياطمون و کلی زير بارون دعا کردم،با خدا کلی حرف زدم،کلی آرزو کردم،تازه عمو نماز صبحم را زير بارون خوندم(موقع نماز صبح ،بارون نم نم می اومد)
عمو وقتی می بينم آسمون ابريه کلی ذوق می کنم ،منم مثل ابجی ژاله به بارون عادت کردم وقتی بارون نمياد دلم می گيره.
جمعه منتظرتون هستيم عموی مهربونم،واااااااااايی عمو برنامه های قديمتون را هم پخش می کنند…
بعد از ۴۴روز شما را توی قاب تلوزيون خواهيم ديد،خيلی خوشحاليييييييم عمو.
لحظه شماری می کنيم واسه ی جمعه.
دوستت داريم عموی مهربونم.
**التماس دعا**
دست علی يارتون*خدانگهدارتون*تو قلب ما می مونه*اميدديدارتون*

30 04 2009
مهر

سلام آقای فرضیایی! اول میلاد حضرت زینب و روز پرستار را تبریک می گویم. امیدوارم همه ی ما بتوانیم بردباری زینبی را در خود پرورش دهیم.
آقای فرضیایی نمی دانم این کامنت ها را می خوانید یا نه. اما باید اعتراف کنم از وقتی آمدم این جا دچار یک جور هیجان شدم! قبل از آن شما می آمدید می رفتید. مثل همیشه بود اما این جا دچار حساسیت نبودتان شدم. به هر حال فردا فرق می کند با همه ی برنامه های زنده ای که داشتید. شاید به خاطر همین است که دچار بی تابی شدم. من تا حالا شما را در یک برنامه ای که از شما مصاحبه کنند ندیدم.
خوب تا فردا خداحافظ!

30 04 2009
محدثه

سلام خدا
سلام بنده های خوب خدا مخصوصاً عموجون
بچه ها روز میلاد حضرت زینب کبری و روز پرستار رو به همه ی شماعزیزان تبریک می گم
بچه ها حتماً مجله شهرزاد رو بخرید 6صفحه مصاحبه و دو صفحه یک عکس عمو به صورت پوستر داره
خیلی باحاله …
:):):) :) :) :) :)

تا روز جمعه ..
..
عمو یه دست تکون بدین مخصوص واسه بچه های نت
توروخدا عمو جون
حتماًاااااااااااااااااااا
منتظر اون روز خوشگل هستیم
امیر محمد رو هم میارین ؟؟؟؟؟
توروخدا بیارینش دلم براش یه ذره شده
دوستتون داریم
خدافظ

30 04 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون

*ولادت حضرت زینب رو تبریک میگم*

اخ جون فردا میاد برنامه نقره….

عموجون کاش اون صحنه ای رو که رفته بودید سر قبر سجاد رو نشون بدن.

عموجون دوستتون داریم

التماس دعا

خدانگهدار

30 04 2009
عارفه مؤذني

سلام عمويي جونم:
مجله شهر زاد رو گرفتم و خوندم. خيلي قشنگ بود. اي ول.. اين از اون مصاحبه ها بودااااااااااااااااااااااا

پ.ن:
سحر جونم ممنون. لطف داري عزيزم

30 04 2009
کوثر

سلام…انشاالله حتما می بینیم…
امروز اومدم که یه مسئله ای رو تکرار کنم.
به زودی جشنواره ی دستهای کوچک دعا در تبریز برگزار می شه…یه چشنواره متفاوت با سالهای گذشته…جایی که همه می تونن اونجا کار خیر انجام بدن!ما می تونیم آرزوهای بچه ها رو برآورده کنیم.این خیلی قشنگه.تو این جشنواره بچه ها از همه جای دنیا دعاهاشون رو برامون می فرستن.ما اونا رو دسته بندی می کنیم و سعی می کنیم تا جایی که بتونیم آرزوهای بچه ها رو برآورده کنیم.از کلی آدم خیر هم کمک می گیریم تا کمکهای مالیشون رو برای این بچه ها بفرستن.این جشنواره اواخر اردیبهشت در تبریز برگزار می شه.اگه دوست دارید تو این کار خیر شریک باشید می تونید با ما تماس بگیرید.اگر هم خواستید می تونید مستقیما با حوزه ی هنری تبریز تماس بگیرید و با آقای حسن نجفی هماهنگ کنید.البته من فقط اطلاع رسانی کردم.چون می دونستم دوست دارید به بچه ها ی نیاز مند کمک کنید و آرزوهاشون براتون اهمیت داره اینو براتون نوشتم.شاید خیلی از بچه ها اونجا دعا کنن که یه روز عمو پورنگ رو ببینن…

30 04 2009
زهرا متقي

به نام خدا
عموجون عزيزم سلام
عمويي من مثل بچه ها از خوندن اين دست نوشت كلي ذوق زده شدم …
عمويي تا جمعه يه روزه ديگه مونده ….
عمويي شما با اين خبرتون كلي مارو خوشحال كردين .
عموجونم اميدوارم تو دست نوشته بعدي بنويسيد كه «ما زود زود زود ميايم »
عموجون اين جمعه يكي از جمعه هاي به يادموندني واسه من و همه بچه هايي كه شما رو دوست دارنه.
عمو جون شما رو به خداوند بخشنده و مهربون ميسپارم و اميدوارم هر روز به موفقيت هاي بيشتري برسين .
دست علي يارتون خدانگهدارتون
تو قلبمون ميمونه اميدديدارتون
«يا حق «

30 04 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام عمویی
عمو دیشب اومدم چند خط واستون نوشتم بعد موندم ثبتش کنم یا نه.. بعد از یه مکث طولانی 15 دقیق ای زدم همشو پاک کردم عمو!..احساس کردم خسته میشین این کامنتای طولانیه منو میخونین!!(الان عمو داره میگه آخیششش!!)
عموجون اومدم بگم مجله شهرزاد رو گرگان نمیارن..نمیدونم چرا..از دخترعموهای با معرفتم میخوام اگه میتونن متنش رو توی وبلاگاشون یا اینجا بذارن تا بقیه بچه ها هم این مصاحبه رو بخونن..ممنون..
عمو فردا که انشاالله رفتین توی برنامه نقره اون اول اولش که دوربین اومد رو شما جیغای برادرزاده هاتونو حس کنین!!عمو بهتون بلند سلام میگیم اینم حس کنین…دیگه..دیگه..آها..وقتی ازبرنامه های قدیم قدیمتون پخش کردن بغض دختراتونو حس کنین(پسراتونو نگفتم چون اونا در این شرایط معمولا فقط ذوق میکنن!)
دوست دارم عمو(از طرفه منو سولماز و رامینا و سمانه کاویانی و.. که نمیتونن بیان اینترنت!)
راستی گرگان از بس گرم شده که الان مجبور شدم پنکه اتاقمو روشن کنم..من بارون میخوااااااااااااااااااام!
(دخترتون)

1 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
عموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
واااااااااااااااااااااااااااااااااااای
دیگه دارم دق مرگ میشم
وای عمویی کاشکی زود فردا بشه تا شما رو ببینیم عمو به قل بچه ها برامون دست تکون بدین تا اون جایی که می تونیین لطفا موقع جواب دادن به سوالاتون به ما نگاه کنید…!!!!!
عموو دلم تنگ شده براتون…

1 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون
اون موقع که رفته بودین به وبلاک بچه ها همشون خیلی خوشحال شده بودناااااااااا شما بازم با کارای جالب و باور نکردنیتون بچه ها رو ذوق مرگ کردید…
عمو تا حالا شده عصبانی بشید یا از دست کسی ناراحت باشید بعضی از بچه ها تو وبلاکاشون موقع عصبانیت یه چیزای نوشته بودن که اصلا ربطی به شما نداشتااا درسته اون وبلاکا برای شما فعالیت میکنه … ولی خوب بچه ها شکایتاشون رو نوشته بودن حالا ناراحتن دوست دارن حالا که دوباره مطلب خشگل نوشتن برید دوباره ببینید..البته شما با نهایت مهربونی از همشون تعریف کردید
دستون درد نکنه.

1 05 2009
محدثه

دوباره سلام
بچه ها این عکس روببینید

مال مجله شهرزاده بقیه صفحاتش رو نمیزارم که برید و بخریدش چون واقعاً خیلی ارزش داره
حتماً بخرید و بخونید
یه نکته جالب اینه که عمو گفته دختر و پسرم چشم عسلی اند
خیلی زیباست
دوستتون دارم عمو جون
تا چند ساعت دیگه نقره هم شروع می شه
صبرم داره ته می کشه
عمو برام دعا کنید سوم خرداد یه امتحان سرنوشت ساز دارم
بچه ها التماس دعا
M
:) :)

1 05 2009
محدثه

یه چیز دیگه
برنامه نقره بار اول تو سال 88 عمو رو به صورت زنده نشون میده
وای دارم سکته میکنم
عموجون دوستت دارم
M
:) :) :)

1 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام عموی خوبم و سلام همه ی همکارای خوب عمو.
خوبید؟
عموی گلم اومدم تا به شما و همه ی همکارانتون البته با یک روز تاخیر ولادت حضرت زینب(س)را تبریک بگم.
عمویی یادش به خیر مرداد ماه پارسال…عمویی من مرداد پارسال تونستم برای اولین بار برم سوریه و حرم حضرت زینب و حرم حضرت رقیه…
عمو برای اولین بار چشمم که به ضریح حرم حضرت زینب افتاد اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم و به خدا اصلا باورم نمیشد که منم اومدم حرم حضرت زینب…
عمو نمی دونم چرا ولی انگار حرم حضرت زینب برام یه جای عادی بود و انگار که چند بار تا حالا اومدم حرم حضرت زینب ولی…ولی دفعه ی اخری که رفتم حرم حضرت زینب انگار تازه داشت باورم میشد که منم اومدم حرم حضرت زینب(س).روز اخر فقط گریه می کردم و میگفتم حیف…چه قدر زود یه هفته تموم شد….
عمو شاید این چیزی رو که الان می خوام بگم باورتون نشه ولی به خدا راست میگم:
عمو به خدا من تو حرم حضرت زینب اقای اقاجانزاده یعنی تهیه کننده ی برنامتون رو دیدم که دست امیرمحمد رو گرفته و داشتن کفش هاشون رو می پوشن تا از حرم بیان بیرون.عمو به خدا شما رو هم دیدم که منتظر اقای اقاجانزاده و امیرمحمد بودین تا برین سوار ماشین بشین.
عمو به خدا من این هایی رو که گفتم راست می گم و من شما و امیر محمد و اقای تهیه کننده رو اونجا دیدم…
عمو من اون لحظه فقط تعجب کرده بودم و مونده بودم…

1 05 2009
فائزه

عمو راستی
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. اخ جون خدایا شکرت که
عمو پورنگ مهربون و بهترینمون رو امروز می بینیم.
عمویی از خوشحالی نمیدونم چی بگم.
فقط خدارو شکر می کنم.
خدایا صد هزار مرتبه شکرت….
عمو خیلی دوستون دارم.
راستی عمو امروز یعنی 11 اردیبهشت تولد معلمم هم هست ولی…عمو من دیگه نمی تونم معلمم رو ببینم و بهشون روز تولدشون رو تبریک بگم اخه…عمو به جای اینکه ما از معلممون خداحافظی کنیم معلممون از ما شاگردهاش خیلی زود خداحافظی کرد و برای همیشه رفت پیش خدای مهربون…
عمو معلمم فقط 45 روز یعنی فقط تا 15 ابان معلممون بود و به ما درس میداد ولی…
روحش شاد و یادش گرامی…
ولی عمو من می تونم به جاش امروز برم بهشت زهرا و سر خاک معلمم و کلی باهاش درددل کنم.
عمویی ببخشید که ناراحتتون کردم.
عمو الان بغض کردم و دوست دارم گریه کنم.
راستی عمو امروز جمعه روز امام زمان هم هست پس:
اللهم عجل لولیک الفرج….الهی امین…
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم…
عمو دست علی یارتون.خدا نگهدارتون
بدرود.
امضا:فائزه…

1 05 2009
تینا

به نام خدای مهربون دوست داشتنی

سلام عمو جونم :

ببخشید که دیر امدم برام کاری بیش امد نتونستم شرمنده (خجالت )

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عمو خیلی خوشحال شدم، عمو شما را میبینم تو یه برنامه زنده آخ جونم.هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

منتظرتون میمونیم …!

(دوستدار همیشگی شما تینا .)

1 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلام…………

راستش فقط می خواستم بگم منتظره دست نوشته ی جدید هستم.

امیدوارم برنامه ی خوبی داشته باشید.

1 05 2009
شیرین

سلام عمویی چقدر مصاحبت قشنگ بود چقدر خوشحال شدم دیدمت عموی مهربونم چه لباس قشنگی پوشیده بودی وایییییییییییییییییی عمو برنامه زنئه یعنی واقعا درست شنیدم؟؟؟باز هم عمومونو تو برنامه زنده می بینیم انقدر خوشحالم که همین طور دارم اشک میریزم عمو تو رو خدا به خانم جوکار بگید باز هم هر روز از برنامه عکس بذارن تو سایت.خیلی خوشحالم عمو.خدایا شکرررررررررررررتتتتتتتت

1 05 2009
زهرا

به نام خدا
چشم همگی روشن.بالاخره بعداز 1ما هنیم چشممون به جمال عمویی روشن شد.وای خدایا شکرت……
عمو چرا اینقدر لاغر شدید؟بله میدونم ما هم دیگه رنگی به رخسارمون نمونده……….

عمویی یه حرف خیلی تکراری میخوام بزنم …اخه عموجون ما چقدر به شما بگیم شما برای ما هیچ وقت تکراری نیستیدونمیشید.برای 100000000000000بار عمویی شما توی ذهن همه بچه ها ثبت شدید وغیر ممکنه که پاک بشید.

عمویی دوستون دارم ومنتظرتون با برنامه ی زنده میمونم یا بهتر بگم میمونیم…

یه تشکر هم از برنامه ی نقره به خاطر این اتخاب خوبی که کرده بودند.

1 05 2009
زهرا

داشت یادم میرفت اینو بگم .خدا نکنه عمویی بازیگر بشی ..چون دیگه اون موقع ما ها……………………………………………………………………………حتی اگر درنقش عموپورنگ هم باشید…

1 05 2009
نیلوفر

عمو جون سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
واااااااااااااااااااااااااای
عمووووووووووووووووووو
عمووووووووووووووووووو
عمو عمو عمو
نمی دونین چه قدر از دیدنتون خوشحال شدم الان سرا پا وجودم پراز هیجانه
عمو ممنونم که برامون دست تکون دادین عمو خیلی خوشحالم الان دلتنگیم بر طرف شد
عمویی زود برگردینا …
خیلی دوستون دارم عمو جون منتظر برنامه های جدید قشنگتون هستم …

1 05 2009
نیلوفر

راستی
دختر عموهای ناز گله دوست داشتنی ومهربونم
چشمتون روشن که عموی گلمون رو بعد 45 روز ***زنده*** دیدین

1 05 2009
محدثه

وای خدا جون شکرت
دیدید بچه ها برنامه جدید عمو هم زنده است
آخ جونمی جون
خیلی مصاحبه عالی ای بود
دستت درد نکنه عمو جون
ولی حیف که قبلش نیومدی اینجا که بخونی برای ما دست تکون بدی
قسمت همین بوده
ممنونم عمو جون که اینقدر به فکرما هستی
دوستت داریم
M,K,F,Z.s
آبجی های قمی
M
:) :)

1 05 2009
گلبرگ

چقدر خوشحالمون كرديد از اين بهتر نمي شود برنامه زنده چه عالي دنيارو بهمون دادين خيلي ممنون دستم داره مي لرزه ديگه نمي تونم چيزي بنويسم ممنون. ممنون بخاطر محبتهاتون……..

1 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمویی سلام
عمو وقتی تیتراژ برنامه نقره پخش میشد طبق عادت همیشگی که وقتی تیتراژ برنامه کودک پخش میشد 3 تا صلوات میفرستادم و دعا میکردم که عموداریوشم از ته دلش باهامون صحبت کنه و برنامه همونی باشه که خدا میخواد ،3 تا صلوات فرستادم..خنده ام گرفت!!!عمو لباس امروزتون منو برد به خاطره ها..اونروز که با یه بلوز قرمز و شلوار سفید رفتین توی چمن دراز کشیدین کنار یه گل قرمز که یهو زنبور نیشتون زد و از جاتون پریدین!یادتونه عمو؟!
عمو جواب سوالای مجری نقره رو قبل از اینکه شما بگین میدونستم!متاسفانه بازم تکراری پرسیدن!!!عمووووووووو وقتی دست تکون دادین جیغ زدم از ذوق بعد بابام هاج و واج نگام کرد نمیدونست قضیه دست تکون دادن چیه!بعدش که گفتم ما به عمو گفتیم عمو واسمون دست تکون بده،خنده اش گرفت از ذوقای خنده داره من!!ما هم همون وقت که شما داشتین هندونه میخوردین هندونه میخوردیم(از نوع قرمزش)!البته من نمیخوردم چون فقط نگاهم به تلویزیون بود!عمو جونم درست شنیدم؟گفتین برنامه زنده اس؟عمو اینقدر طبیعی و آروم اینو گفتین که هنوز باورم نشده!از اون ورم از تولیدی تعریف کردین…گیج شدم!اما اگه درست شنیدم باید بگم عمو جون دستت درد نکنه یه دنیا ممنون..اما تا اینجا توی دست نوشت ننویسین نمیتونم واقعا ذوق کنم!عمو حیف شد هیچکدوم از برنامه های قدیمتونو پخش نکردن..شاید فکر کردن ما خاطره ای ازشون نداریم چون زنده بودن..اما عمو برنامه ی شما بهتر و پررنگ تر از هر برنامه ی دیگه ای توی ذهن و قلبمون ثبت شده..همش منتظر پورنگ و تورنگ بودم…عموجون رامینا براتون سلام رسوند..عمو یه چیز بگم بخندین؟!عمو یادتونه وقتی 15 سالم بود با بابام و آبجیم اومدیم جام جم و من به شما کارتی رو نشون دادم که از گروه کودک و نوجوان واسم فرستاده بودن؟پرسیدم عمو شما اینو فرستادین؟!!!!!!!دقیقا همون حسه شما نسبت به اون کتاب خانوم رضایی تکرار شد(عمو از وقتی فهمیدم شما نفرستادینش دیگه مثله قبل دوسش ندارم!)…عمو میدونین چقد افتخار میکنم که عموم همه چیز رو همونجور که بوده تعریف میکنه؟..خیلی راحت میتونستین مثله خیلیا بگین( از بدو تولد!) عاشق بچه ها بودم!!!!اما واقعیت رو گفتین و این واسه برادرزاده هاتون خیلی شیرینه..عموجون الان مامانم اینجاست بهم میگه ژاله حوصله ام سر رفت چقد توی جمله هات از کلمه ی عمو استفاده میکنی!!جاهایی که لازم نیست حذف کن!…میدونم از نوشته هام خسته میشین عمو اما دسته خودم نیست اصلا دوس دارم یه صفحه رو پر کنم از عمو!!خیلی هم قشنگه!عموجون شما به شوخی گفتین واستون مدال طلا بیاریم اما من همینجا قول میدم واقعا مدال طلا بیارم!تابستون ان شاالله مسابقه داریم..عمو قولمو قبول ندارین؟خب از نوعه عموپورنگی قول میدم تا باور کنین!قل قل قل قل قل…یادتونه عمو؟توی برنامه اینجوری میگفتین!
دوست دارم عموجون…همیشه پیشمون بمون!
من هندونه ی زرد میخوااااااااااام!!ماست و خرما رو که تجربه کردم!هندونه ی زردم پیدا میکنم در آینده!!!
(دخترتون)

1 05 2009
ژاله فرهادروش

وا !بچه ها عمو دو بار دست تکون داد دیگه!مگه ندیدین؟!!راستی عمو ممنونیم که بازیگری رو قبول نمیکنین…واقعا این اوج محبت یک عمو به برادرزاده هاشه…ممنون که از آرزوی دوران کودکیتون (بازیگری)به خاطر ما گذشتین ..
(دخترتون)

1 05 2009
شیمادهقان

عموی خوب من سلام:
عمو جان بلاخره انتظارها به پایان رسید و تونستیم عمو جونمون رو بعد از مدت ها ببینیم عموجان چقدر عوض شدید ماشالله بزنم به تخته…خیلی قشنگ شده بودید فقط چرا جوراب مشکی پوشیده بودید!!!؟؟؟عموجون من و شیوا محجل فقط به هم تک زنگ میزدیم مسیج می فرستادیم وحال همدیگر رو جویا میشدیم چون هر دومون اینقدر خوشحال بودیم که در شرف سکته بودیم!!!!!!!!عموجونم چقدر بامحبت و مهربون و در کمال آرامش صحبت میکردید
خیلی خوشحال شدم که برنامتون می خواد زنده پخش بشه خدا رو شکـــــــــــــر.عموجون اینقدر انرژی گرفتم که مسئله های اجق و جق حسابانو رو تو هوا حل میکنم برام دعا کنید بتونم فردا امتحان حسابانم رو خوب بدم خیلی متشکر (برادرزادتون شیما از تبریز)

1 05 2009
محمدهادی

ســـــــلام بر تو ای عمو داریــــــــــــوش پاکــــــــــدامن
وقتی توی برنامه نقره شما رو امروز دیدم ازخوشحالی داشتم می ترکیدم
واقعا مژده خوبی دادین که داوباره بر میگردین
بچه های وبلاگ ما که از وقتی شما رفتی بی حال شدن
می خواستم عکس منو ببینی

در آینده عکس های محمدحسین
و امید هم میزارم
:) :*

1 05 2009
سمیرا فکور

عمو جون سلام عمو خیلی خوشحالمون کردی که قرار برنامتون زنده باشه من که هنوز باور نمیکنم عمو جون خدا خیلی دوستمون داره که از آخر شما برنامتون زنده هستعمو جون توی برنامه نقره ماشاا… کولاک کردی

1 05 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
باز به روز و ساعت بر آورده شدن آرزويي رسيديم و گذشت……نمي دونم چرا اصلا خوشحال نيستم!!!!!شايد چون خيلي زود گذشت…..
وقت تيتراژ برنامه نقره قلبم داشت از جا در ميومد……و شما اومديد…..
به بچه ها تبريك مي گم كه گفتيد برنامه شما قراره زنده باشه…..آرزوشون رو برآورده كرديد ( ممنون) خوشحالم كه مي خواهيد كم كم اونها رو با تحول روبرو كنيد ، اين نشون ميده چقدر مهربونيد.
شعري كه خونديد ( چقدر هم فكر كرديد تا يادتون بياد ) :
«هر كس بد ما به خلق گويد…….. ما چهره زغم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم…………. تا هر دو دروغ گفته باشيم»
درس بزرگي توش بود ،ممنون .
اما خدا وكيلي !! اين دروغ كجا واون دروغ كجا ؟!!! ولي در هر حال دروغ بده…… خودت اينو ياد دادي.
همونجور كه گفتم مثل دريايي ، دقيقا با همون جزر ومد……اما صافي وزلال و خاصيت وجودت زندگي بخشي و شستشوي دلهاي غبار آلود ،مثل دل ساحليه منه ….دلي كه پر از خاكه و اينجاست تا خونه تكوني كنه و بشه مثل دريا.
فعلا زياد حرف نمي زنم …. برات دعا مي كنم ، مراقب خودت باش .
سنگ صبورم ! دوستت دارم …..خدا پشت و پناهت باشه .
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

1 05 2009
sahar

به نام خدا وند بخشنده ومهربان
آبجي حنانه گلم ! سلام
من كه گفتم همه كساني كه دلم رو شكوندند رو بخشيدم ، خيلي وقته اين كار رو كردم ، اصلا از همون اول بخشيده بودمشون. اگه هنوز توي خاطرم مونده واسه اين نيست كه بخشيده نشدند ، بلكه مثل يك تجربه توي ذهنم حك شده تا يادم باشه من دقيقا اون حركات رو با كسي نكنم چون دلش مي شكنه.
ولي دلم از دست بشر امروزي گرفته …. !!!! اين رو من نبايد ببخشم ، بلكه خدا بايد ببخشه . همينطور من رو ببخشه به اندازه سهمم از زشتي .
من كساني رو نبخشيدم البته هنوز ، نه بخاطر تهمت و حرف دلشكننده شان ، نه بخاطر شايعه و حركات زشتشان….!!!! بلكه بخاطر بي عدالتي .
باز نه براي ضربه اي كه من از آنها خوردم ….خدا راشكر من بحران را پشت سر گذاشتم ، درسته دو سال عمرم رو پاي باز كردن گره اي مجازي كه اونها ايجاد كردند ، هدر دادم….مجبور بودم چون هدف آن روزهايم همون بود. اما نمي بخشم چون امثال من فردا گرفتار همان مردابي مي شوند كه اينجور آدمها ايجاد كردند……طاقت ندارم با گناه اينگونه انسانها ، بنده اي از خدايش نا اميد شود.
اميدوارم بچه هاي اينجا هيچكدامشان در آينده به همچنين انسانهايي كارشان گره نخورد…..دلم نمي خواد دنياي پاكشان سياه بشه.
مي دونم بخشش خوبه …… اما هر گناهي بخشودني نيست مخصوصا گناهي كه كسي به اسم اسلام ، زير پرچمش با مهر صحت ودرستي انجامش بده.
يه روزي معني حرفم رو مي فهمي ،……خدا كنه دنيامون هميشه به پاكي دنياي كودكي باقي بمونه.

1 05 2009
شیوا محجل

*به نام خدا*

سلام عموجون… از دیدنتون اونقدر خوشحال شدیم که حد نداشت….

همین که نقره شروع شد چند نفری از دوستان بهم تک زنگ زدن مخصوصا شیما جون که تا آخر نقره باهم همراه

بودیم… البته وقت هایی که شما رو نشون نمیداد.

خیلی ممنون عموجون که تقاضای منو پذیرفتید و دست تکون دادید.کم مونده بود برم هوا…

عموجون قیافه تون تغییر کرده بودید یه کم. خیلی قشنگ شده بودید… خیلی مهربون …

عموجون چندباری به برنامه پیامک دادم دادم به شما نگفتن؟

عموجون خیلی دوستتون داریم…. من فکر می کردم که برنامه تولیدی زیاد خوب نیست … اما الان فهمیدیم که

برنامه تولیدی هم به جای خودش خوبه………

عموجون کاشکی از برنامه های قدیمی شما پخش می کردن.

عموپورنگ دوستتون داریم…..

التماس دعا

خدانگهدارتون

1 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمو سلام
عمو نتونستم تا فردا صبر کنم…همیشه همینجور عجولم!!عمو اجازه؟!روز معلم بر عمویی جونم مبارکککک
دستتتتتت دست دست دستتتتتتتتتتتتتت …عموجون یه هدیه ناقابل دارم براتون…ساعت 2 شب درستش کردم ببخشید که قشنگ نیست…عمو به سبک 6سالگیمه..کفشتونم همون کفش جدیدتونه!!کلاهه هم ماله اون موقع اس که تازه از مکه برگشته بودین!!!عمو روزت مبارک..
عمویی شمع شدی شعله شدی سوختی /تا هنرت را به من آموختی!!…عمو مراقبه سرتون باشین…
3

2

1
…چرق چوروققققق !!عمو این صدای شکستن تخم مرغ بود زدم به سقف بالا سرتون تا کاغذ رنگی هاش بریزه روتون!
تقدیم به عمویی مهربونم:

*آقا معلم مهربونم که 7سال واسم زحمت کشیدین خیلی دوستتون دارم!*
(دخترتون)

1 05 2009
دریا دوستدار عمو

.
عــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
.

1 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی مهربونم ….. خوبین؟
منم کمی تا قسمتی خوبم … عمو اگه بدونین دارم از تعجب شاخ در میارم؟آخه اصلاً فک نمیکردم این همه تلاشم نتیجه بده و شما با برنامه زنده برگردین؟
عمو وقتی مجری پرسید که برنامه تون زنده اس یا تولیدی؟(منتظر بودم که نشنوم تولیدی چون خیلی سخته که به صورت زنده ازتون بشنوم که برنامه تون تولیدیه… یه لحظه دلم لرزید…)وقتی شما گفتین زنده اس… گفتم خدایا دارم چی میشنوم یعنی واقعاً درست شنیدم که گفتین زنده……اصلاً باورم نمیشد چشام گرد شده بود….زود به آبجیم اس دادم این خبر خوب و بهش دادم آخه نمیتونست ببینه…عمو بهم گفت:حالا دیدی خوابم واقعیت داشت(آخه عمو قبلش خواب دیده بود که شما با برنامه زنده برگشتین)خلاصه عمو امروز همه رو خوشحال کردین واقعاً ممنونم….از خدا هم ممنونم که بالاخره کاری کرد که تلاشمون نتیجه داد خدایا شـــــــــــــــــکــــــــــــــــــرت
و اما در مورد مجله:
عمو مجله شهرزاد رو هم اینجا نمیارن اگه بدونین چقدر ناراحت بودم من تا حالا به خاطر هیچ مجله ای اینقدر ناراحت نبودم ولی این یکی فرق میکرد چون تو دستنوشت قبلی یکی به اسم شیرین جون گفته بود که مصاحبه اش خیلی توپه شما 8صفحه مصاحبه کردین….بعدشم که خودتون اینجا گفتین…بعدشم آبجیم مجله رو گرفته بود و کلی ازش تعریف کرد که وقتی حرفاتونو خونده اشکش دراومده….
عمو اونروز که رفتم مجله رو بگیرم میدونین چی شد؟…با کمال ناباوری دیدم که همچین مجله ای اینجا نمیاد وقتی خونه رسیدم اومدم پشت رایانه ام نشستم و همینجوری که داشتم براتون مینوشتم اشکام داشت سرازیر میشد….وقتی یاد حرفای بچه ها میوفتادم اشکم در میومد….گفتم خدایا اگه میتونستم مجله رو پیدا کنم حتما مصاحبه تونو اینجا مینوشتم تا همه اونایی که مثل من نتونستن پیدا کنن بتونن بخونن…
فک کنم به خاطر همین آخرش تونستم این مجله رو داشته باشم از طریق یکی از آبجیام که قرار شد برام بگیره و بفرسته(آخه عمو گفت که شانس آووردم چون همین یکی مونده بود همه رو رو هوا زده بودن)….عمو نمیدونین چقدر خوشحال شدم……هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بچه ها هنوز مجله به دستم نرسیده ولی همین که برسه قول میدم که مصاحبه عمو رو بنویسم تا همگی بتونین بخونینش…….البته شما هم دعا کنین که تا اونروز من زنده بمونم و اتفاقی مثل قاطی کردن اینترنت نیوفته تا با خیال راحت اینجا براتون بذارم…عمو من دوست دارم همه اونایی که اینجان و نتونستن مجله رو پیدا کنن خوشحال کنم عمو برام دعا کنین همونطور که آبجیم منو خوشحال کرد و ازش یه دنیا ممنونم
*******************************************************************************
……………………………………عـــــمــــویی دوســـت دارم……………………………………….

*******************************************************************************

1 05 2009
دریا دوستدار عمو

راستی عمو یعنی شما واقعاً تا حالا هندونه زرد نخورده بودین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه عمو شما وقتی دستتونو برامون تکون دادین یاد حرفای بچه ها که به شما گفته بودن افتادم گفتم حتماً الان همشون خوشحالن که شما برای همه ما دست تکون دادین!!!!!!!!!!!!!
عمو ولی من از اون میان برنامه هایی که پخش میکردن اصلاً خوشم نیومد آخه با هیچ کدومشون خاطره نداشتم ولی وقتی پخش میکرد همش مامانم میگفت:اِ اِ اِ اینا رو یه زمانی میداد من گفتم:پس چرا من ندیدم گفت:آخه تو خیلی کوچولو بودی یادت نمیاااااااااااااااااااااااااااااااد……….
خلاصه عمو خیلی میان برنامه پخش کردن من دوست داشتم از اول تا آخرش شما رو نشون بده و این همه سوالای تکراری نپرسه چون همه اونایی که میگفتین ما میدونستیم………..

1 05 2009
دریا دوستدار عمو

راستی بچه ها اسم همکار عمو که زحمت میکشن و دیدگاه های ما رو تائید میکنن خانم جویکاره نه جوکار!
اگه بالای همین دستنوشت رو نگاه کنین پایین عنوان اینجوری نوشته:
27 : 8 | jooykar ب . ظ
از خانم فاطمه جویکار(امیدوارم اسم کوچیکشون رو درست نوشته باشم) هم که زحمت میکشن و کامنتای ما رو تائید میکنن ممنونم.

1 05 2009
الهه درزی

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

1 05 2009
تینا

به نام خدا

سلام عمو جونم :

وای عمو اگه بدونین چه اتفاقی امروز برام افتاد ،امروز من منتظر شما بودم از صبح ولی برای خانوادم یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم برم بیرون از خونه از ناراحتی داشتم دق میکردم که شما را نمیتونم ببینم ولی ابجی های گلم و دختر عمو ها م نجاتم دادن مخصوصا زهرا جونم به دخترعمو هام تماس گرفتم و گفتم برنامه امروزو ضبط کنند بعد ابجی زهرا با من تماس گرفت گفت برات ضبط کردم و برنامه را برام توضیح داد من که خیلی خوشحال شدم باورتون میشه اصلا ناراحتیم یادم رفت واییییییییی عمو از خوشحالی دارم بال درمیارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم ممنونم عمو جونم خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم .

از ابجی زهرا هم ممنونم.

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

عمو جونم منتظرتون میمونیم .

(دوستدار همیشگی شما که امروز خیلی خوشحال شد تینا .)

1 05 2009
تینا

ببخشید عمو جونم یادم رفت ازتون تشکر کنم برای برنامه زنده از بس حولم (نیشخند)

عمو جونم یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم خیلی خیلی ممنونم

هزاران بار ممنون.

دوستدار همیشگی شما تینا )ببخشید ها (نیشخند)

1 05 2009
تاجیک

سلام

مهر با پشتکارم

خوبم ، اولاً همیشه یادت باشد ایده ات را همین جوری در اختیار همه کس قرار ندهی، ایده یعنی یک فکر ، فکری که این طوری به دیگران گفته شود مطمئناً دیگر تنها به گوینده اش تعلق ندارد .مهربان سعی کن از این به بعد کمی محتاط تر عمل کنی و ایده ات را دراختیار کسی مثل من که هنوز ندیدیش و شناختی بجز ازطریق چند کامنت ازاو نداری ، قرارندهی . نمی خواهم بدبینت کنم ولی از قدیم گفتن مالت را سفت نگه دار و که مجبور نشوی بعداً همسایه ات را دزد بنامی! راستش را بخواهی از این اتفاقات زیاد در کار ما می افتد ، حتی گاهی اوقات پیش آمده که عزیزترین دوست یا حتی استاد آدم ، ایده را برداشته و فیلمی از رویش ساخته و تو به قول معروف دستت به جایی بند نیست ، نه مدرکی داری که من این را به او دادم و نه شاهدی می توانی برای خود دست و پا کنی چون همه می گویند خوب تو یه نظری دادی ، دیگری هم سریع ازش استفاده کرده گناه از خودت بوده که اعتماد کردی !
بگذریم ، راستش زمانی که ما کلاس کامپیوتر می رفتیم(دوره کامپیوترهای هندلی) ، استادمان به تعداد حروفی که تایپ می کردیم کاراکتر می گفت یعنی هر حرف یک کاراکتر بود . حالا نمی دانم منظور سیما فیلم همان بوده یا نه ، راستش من هنوز به سایت سیما فیلم سر نزدم به خاطر همین نمی توانم نظر بدهم . اما یکی از دوستانم به سیما فیلم رفت و آمد دارد سعی می کنم تو هفته دیگر با او صحبت بکنم و برایت اطلاعات لازم را بگیرم . اما خوبم ،در مورد ایده ات باید بگویم تو در این سه خط داستانی نگفتی که جذاب باشد ببخش این را می گویم اما از من بشنوی بهتر از دیگران است ،داستان کلی که در این سه خط گفتی همان است که در بسیاری از فیلمها این چند سال دیده ایم شاید این کار رااز فیلمنامه نویس مطرح قبول کنند چون قبلاً کارهایش را دیده اند می دانند ،در این میان شخصیت های جالب و دوست داشتنی خواهد ساخت ولی از تو یا هر دوست دیگری نخواهند پذیرفت چون حرف تازه ای درآن نبود ، مهربانم ایده باید جذاب باشد یعنی تو در همان 3 خط خواننده را جذب کنی و علاقه مند به شنیدن جزئیات کارت بکنی .اما درمورد این که در 3 خط خیلی از حرفهای داستان پنهان می ماند باید بگویم تو در3 خط داستانت را تعریف می کنی نه جزئیات شخصیتی کارت را مثلاً من الان احتیاجی نداشتم بدانم زن داستانت چند ساله است یاچقدر ملک واملاک دارد.برای بیان افکارت کلمه هایی که معانی بیشتر وکاملتری دارن استفاده کن مثلاً به جای دارنده ی چند کارخانه و شرکت تجاری می توانی از زنی متمول استفاده کنی خوب زن متمولی که اعتقادات درستی ندارد متوجه بیماری سخت تنها دخترش می شود خوب این شروع داستان فیلم توست حالا این زن برای شفای دخترش چه کارهایی انجا م می دهد که تغییر می کند و متحول می شود و به پایان فیلمت که عوض شدن نگاه زن به زندگی است می رسد . تو از چه طور تغییر کردن زن فیلمت ننوشتی. مهر من، نوشتن چگونه متحول شدن یک شخصیت کار خیلی سختی است و شاید بشود گفت به خاطر همین است که به تو و من برای این ایده های 300 کاراکتری پول می دهند؛ چون با این ایده ها فیلمنامه نویس با آدرسی که در دست دارد فیلمنامه را می نویسد و دیگر احتیاجی به فکر کردن به اول و وسط و پایان مسیر ندارد و تمام تلاشش را روی زیبایی مسیرو نزدیک کردن شخصیتها به زندگی کنونی مردم می گذارد . اگر می خواهی ایده ساز خوبی باشی سعی کن داستانک زیاد بنویسی چون داستانک ها تو را مجبور می کنند که در محدوده ی کلماتی خاص منظور و هدفت را بازگو کنی ! حالا که می خواهی این کار را تجربه بکنی می توانی ماهنامه تخصصی فیلمنگار را که مخصوص فیلمنامه نویسی است تهیه بکنی ،البته نمی دانم در شهرستان شما فیلمنگار عرضه می شود یا نه اما اگر بود حتماًً تهیه اش کن به تو کمک زیادی خواهد کرد.منتظر خواندن داستانکهایت هستم!موفق باشی !

سحرم

حرفهایت را با چشم دل خواندم ، نمی دانم چرا ما خیلی از کارهای خوب رابد معنی می کنیم ، منظورم کامل به حرفهای تو نیست ولی تصور کن ما از مادرها انتظار فداکاری تمام و کمال داریم حالا اگریک مادر این وسط پیدا شود که زمان کنکور فرزندش برای یک همایش مهم کاری که در کارش تأثیر زیادی دارد به شهرستان برود و فرزندش را در این روز های بحرانی تنها بگذارد به آن مادر چی می گوییم ؟مطمئنم می گویی کار پیش آمده و چیز های دیگر… اما اگر جای بچه او باشی چنین تصوری را نخواهی داشت ،می دانی با مزگیش به این است که همین دختر بچه اگر بزرگ شود همین مسئله برایش پیش بیاید 99درصد دوست دارد مثل مادرش عمل کندحالا چه عمل کند چه نکند … نمی دانم شاید تو هم اگر جای آدمهایی که حقت را خوردن روزی قرار بگیری شاید همان کار آنها را بکنی ولی امید وارم صداقت و صفای کودکی که گفتی تا پایان عمر با تو باشد و اجازه ی چنین کاری را به تو ندهد ولی من هم با حنانه موافقم کینه داشتن از دیگران فقط یک بار اضافه روی قلب تو خواهد گذاشت و مشکلی برای دیگران نخواهد داشت ،سعی کن آنها را ببخشی ! سخت است ولی باعث سبکتر شدنت خواهد شد و آرامش بیشتر قلبت ..

راستی خوبم ، بازم می گویم حرف های صادقانه و بدون بغض وکین کسی را نخواهد رنجاند. سعی کن با دیگران حرف بزنی آن هم صادقانه و رک و پوست کنده مطمئن باش بعد از مدتی همه به رفتارت عادت خواهند کرد و تو هم یاد خواهی گرفت چه طور با دیگران حرف بزنی که هم نارحتیت را از آنها گفته باشی هم اینکه آنها را دلخور نکرده باشی!
راستی من هیچ وقت لفظ تند رو را برای تو بکار نبردم ، تند رو آدمهایی هستند که دیگران را به تبعیت از عقیده خودشان وادار می کنند ولی گوشه گیر شدن یعنی در پیله تنهایی فرو رفتن هر چند هر دوی آنها چیز چندان جذابی نیست اما گوشه گیر فقط به خودش آسیب می رساند ولی تند رو به دیگران …
راستی دیگر از پیشرفت کار کتابت نمی گویی ، امیدوارم رهایش نکرده باشی ، منتظر نوشته های آرامش بخشت هستم !

حنانه خوبم

عزیزترین ، نوشته بودی مجله شهرزاد را خریدی لطف می کنی بخش مصاحبه با آقای فرضیایی را برای دوستان در کامنتت بگذاری ، این طور که معلوم است مجله شهرزاد در شهرستانها عرضه نمی شود و خیلی از دوستان علاقه مندن مصاحبه را بخوانند ، راستش خودم وقتش را نداشتم به خاطر همین از تو خواستم، امید وارم برایت زحمتی نداشته باشد البته شاید به خاطرممنوعیت استفاده از متن کامل ، سایت اجازه ارائه ی کامنت را ندهد، اگر اشکالی پیش آمد آن را در وب لاگ یکی از دوستان بگذار ، پیش پیش ازتو به خاطر زحمتی که خواهی کشید ممنونم!

ژاله خوبم

آبجی سحرت چه زود نا امید شد ، ولی به هر حال امید وارم در پایان نامه اش موفق باشد ، راستی هندوانه زرد و به اصطلاح آناناسی فقط قشنگی دارد و نه مزه کامل آناناس را می دهد ، نه رنگ و بوی هندوانه قرمز را دارد ، بیشتر مایه ی قشنگی است تا خوردن ، مطمئن باش چیزی را با نخوردنش از دست ندادی . راستی گفته بودی تابستان مدال طلا خواهی آورد ،امیدوارم حتماً به قولت عمل کنی ؛ فکر کنم شنیدن خبر مدال طلای تو یک کادوی تولد عالی برای عمو پورنگت باشد! امیدوارم در همه کارهایت موفق باشی !

محدثه خوبم
به خاطر این که خیلی از بچه ها مجله را نمی توانند تهیه کنند . درست نیست مهربانم ، این قدر با آب وتاب از مجله بگویی . چه خوب می شد همراه عکس صفحات مصاحبه را هم می گذاشتی !

کوثر خوش قلبم

ممنون از خبر قشنگی که دادی ، لطفاً از جشنواره بیشتر برایمان بگو. راستش وقتی نوشته ات راخواندم آرزوکردم ، کاش می شد در همه شهرهای ایران چنین جشنواره ای برگزار می شد . امیدوارم آقایان فرضیایی و آقا جانزاده نوشته ات را بخوانند و تو این جشن شرکت کنند،حتی از آن برنامه زنده ای تهیه و پخش کنند ! یادت نرود بازم از این جشن قشنگ بگو ..

فائزه خوبم
حالا می فهمم 45روزهم زمان زیادی است برای اینکه رد عمیقی در قلب دیگران گذاشت ، خوش به سعادت معلمت که شاگردی مثل تو دارد، امیدوارم روزقیامت جایگاهش بهشت زیبای خدا باشد!
دوستدار همیشگیتون

1 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجون
عمو خشن نگاه نکنین …من نیستم!یعنی من هستم اما اومدم پیام بچه ها رو بهتون بدم!نمیتونن بیان نت..
شیوا صرامی:
سلام عموجون…خیلی خوشحالم که بعد از 45 روز دیدمتون..عمو روزتون مبارک
زهرا جعفرزادگان:
معلم باغبان باغ عشق است
معلم قافله سالار عشق است
همه کار معلم کار عشق است.

تو ستاره پردازی،ستاره ها را نقش میبندی و در آسمان رها میکنی و من ستاره ی کم سوی دست نشانده ی توام ای معلم!مرا روشن ترین ستاره ی عالم کن..ای که الفبای زندگی را از سرچشمه ی نگاهت آموختم روزت مبارک…
…………………………………………………………..
عمو امروز چون خیلی ذوق زده شدم زیاد نوشتم!ببخشید!دیگه میرم..
(دختراتون!)

1 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره.

چشم تاجیک جان در دست نوشته ی جدید این کارو انجام می دم مصاحبه ی ایشون رو تا جایی که بشه می نویسم.

سحرم من که به شماگفتم تمام حرفهای شما رو درک میکنم چون منم……….همون طور که گفتی باید واگذار شه به خدا.لعنت خدا بر دل سیاه شیطان که باعث این همه سیاهی شده
که البته این نشانه ی بی ایمانیه .خدا به جونامون رحم کنه.

راستی دوستای گلم من امشب برای اولین بار پیام تبریک روزه معلم رو دریافت کردم ان شاالله به یاری خدا بتونم این مسولیت سنگین رو به اتمام برسونم و برای نسل جوان یک معلم قابل اعتماد باشم.

پنجره ی هشتم را وقتی باز کرد به انگشتانش توی قنوت نماز نگاه می کرد.مانده بود این بار چه بخواهد از خدا!؟آن طرف پنجره دریا را دید بی تاب که در موج های اضطرابش می خواند*کجاست ساحل نجات*.

تا بعد………………..

2 05 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
روزت مبارك ، نمي دونستم چه جوري ازت تشكر كنم ، فقط واست يك شعر ناقابل دست وپا شكسته گفتم :
هر قدم تا آب دريا مي رسم ………. مي كُشم شب را به فردا مي رسم
خاك دل را مي تكانم پيش تو………. فارق از هر كينه ، در آيين تو
مي رسم تا بار قلبم كم كني………اين حقير خسته را ، آدم كني
تو به من آموختي دريا شوم ……….ذره ام ، خاكم ، بري اينجا شوم
خالقم منر ا به دريايت رساند……….ساحلي را پيش دريايت كشاند
ساحلت را شستشوي تازه كن…….موجها را بر سرش اندازه كن
قطره هايت را شمارش مي كنم……خالق آنرا ستايش مي كنم
موجهاي تو درون سينه اند……….. دُر‌ و مرواريد در آيينه اند
در جوابت آب دريا مي شوم…….راهي از اينجا به فردا مي شوم
ببخش كه بد بود ، كم بودشايد بخاطر اينكه همين الان ، ساعت 1 بامداد برات سرودم. نقصش رو بذار پاي بي تجربگي شاعرش . اما با تمام احساسم بهت تقديم مي كنم ، تويي كه به من آموختي دريايي باشم …. دريايي ترين!
قول مي دم روزي دريايي بشم ، تو باور كن كه من هيچ كينه اي در دلم نيست ، اگه بخوام حسم رو واضح بگم فقط نگران اين روند زندگي بشريت هستم . من رو ببخش ! نتونستم بي تفاوت باشم.
هزار شاخه دعاي سبز همراه گلهاي ياس و سرخ با عطرهاي آكنده از لطف خدا تقديم به تو بهترين و دريايي ترين !
حلالم كن ، نمي دونم چرا اينو گفتم ؟!! اما اگر جايي يا قسمتي از حرف هايم تا به امروز ، مثل سنگي قلب دريايي ات را آزرده كرد …. برمن ببخش !!!
اگر فرصتي باقي بود و خدا بهم اجازه داد ، با شوق فراوان به اينجا ميام تا باهات حرف بزنم.
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

2 05 2009
نیلوفر

سلااااااام
به معلم خوب و مهربونم
روزتون مبارک

2 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره ……………

صدای چیک چیک بارون توی یه عصر بهاری همراه با غرش آسمان اونم توی این روز بزرگ چقدر

به آدم آرامش می ده.**شما استاد بزرگی هستید پس استادم روزت مبارک**

تا بعد………..

2 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام خاطره ساز بهترین روزهای زندگیم!
عمویی دلم خیلی گرفته…ولی دارم سعی میکنم که خودمو آروم نشون بدم…دارم سعی میکنم که مثل شما رفتار کنم…چون ما هیچ وقت ندیدیم که شما کی نارحتین…ولی همیشه شادیاتونو دیدیم و چون خواستین که ما هم تو شادیاتون شریک باشیم…
عمووووووووووو آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عمو من دیگه تحمل ندارم…عمو چرا بعضیا فک میکنن که همه چیزو میدونن…چرا فک میکنن وقتی غریبه ها ازش تعریف میکنن یعنی این که اونا خوبیشو میخوان و خانواده اش بدشو…در صورتی که اونا فقط میخوان با این کار خودشونو به آدم نزدیک کنن تا در فرصت مناسب بهش ضربه بزنن….عمو کاش میشد که همه بچه ها میفهمیدن که پدر مادرا همیشه صلاحه بچه ها شونو میخوان…عمو کاش میشد که همه از عقلشون این نعمت بزرگ خدا بهترین استفاده رو میکردن…عمو کاش میشد همه بچه ها میفهمیدن که به هر کسی نباید خوبی کرد..کاش همه شون مشورت رو لازم میدونستن و با بزرگتراشون مشورت میکردن تا به خاطر یه غفلت تو دردسر بزرگی نیفتن…عمو کاش میشد همه به جای اینکه مشکل رو حل بکنن صورت مسئله رو پاک نکنن…عمو وقتی تو تی وی میگفتن که دوره نوجوونی دوره خیلی حساسیه و باید نوجوونا بهترین استفاده رو ازش بکنن معنیه این حرفو نمیفهمیدم…ولی الان به خوبی دارم میفهمم ولی ای کاش هیچ وقت نمیفهمیدم…عمو هر چی بزرگتر میشم بیشتر دلم برا بچگیام تنگ میشه…
عمو من تا کی باید تاوان اشتباه دیگران رو بدم…اگه یه جور دیگه بخوایم حساب کنیم تا کی باید بعضیا اشتباه کنن و تاوانشو دیگران بدن…عمو چرا….چرا …..چرااااااااااااااااااااااااااا؟
عمو من الان دارم معنیه این حرف و میفهمم که میگن آدم باید به مشکلاتش از نظر دیگران نگاه کنه و ببینه که اگه این مشکل برای طرف مقابل میوفتاد این چه عکس العملی در مقابلش نشون میداد!
عمو من عادت ندارم با کسی که جوابمو نمیده حرف بزنم …دوست دارم با کسی حرف بزنم که جوابمو بده… بگه که دارم اشتباه میکنم یا نه؟…چون تا حالا خیلی با در و دیوار حرف زدم و فک میکردم که میتونم اینجوری آروم بشم ولی بعد یه مدت دیدم نه من نمی تونم اینجوری تحمل کنم چون من به کسی احتیاج دارم که در مقابل حرفام عکس العمل نشون بده….درسته اینجا هم شما جوابمو نمیدین ولی نمیدونم چرا بازم میام و حرفامو اینجا میگم…آخرش سبک میشم…
عـــــــــــــمـــــــــــــــــو بــــــــــــــــــــــــــرام دعـــــــــــــــــــــــا کــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــیـــــــــــن!

2 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به مهر خوبم!
میخواستم بدونم شما تو پردیس عضو هستین؟آخه امروز تو پردیسم یکی به اسم مهر درخواست دوستی داده بود که منم تائیدش کردم حالا نمیدونم شما بودین یا نه؟
ولی همین که دیدم نوشته» مهر «به یاد شما افتادم!

2 05 2009
zizi

salam amoo joonam

2 05 2009
zizi

amoo joon dirooz barnamehe kheyli maaaaaaaaaah booooooood!!!!!!

2 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…..

منتظره قصه ی گلم می دونم شاید خودخواهی باشه اگه بگم خیلی دیر کردید امیدوارم بتونید

هر چه زودتر دست نوشته بگذارید احتمال می دم که سرتون خیلی شلوغ باشه ان شاالله که

موفق باشید.

تا بعد……..

2 05 2009
مهر

سلام دوستای عزیزم. سحر عزیز، دریای دریایی، نیلوفر زیبایی آفرین، حنانه ی گلم و سمیه ی دوست داشتنی خودم!
سمیه جان سلام! ببخش اگر مدتی نبودم.درگیر بودم. اما برایت یک دنیا قدر شناسی آوردم. قدر شناسی بابت راهنمایی هایت. عزیزم اگر یکی از ایده هایم را در اینجا برایت گذاشتم بدان سخت نیازمند راهنمایی کسی بودم که به من بگوید چه کنم، از کدام راه بروم و چگونه بنویسم. و اگر نبود این حس نیاز هرگز این ریسک را نمی کردم. نازنینم! در طول همین عمر کوتاه آنقدر از دنیا دیده ام که به هر کسی اعتماد نکنم و این بدبینی نیست بلکه همان احتیاط است که همان شرط عقل است. سپاس که تا کنون صادقانه مرا یاری کردی و امیدوارم این دوستی ساده و کامنتی به یک دوستی خوب، سازنده و پویا تبدیل شود. در این عصر 12 اردیبهشت و در روز معلم راهنمایی هایت را ارج می نهم تاجیک خاطره سازم!
اما در اینجا همان داستان گل صحرایی را برایت می گذارم. نام این داستان گلدان خالی است و تاریخ آن به سالها پیش برمی گردد (7/3/79) من هم بدون هیچ دست کاری آن را برایت می گذارم:
گلدان خالی روی تاقچه ی خانه ای دیدم. ناگاه سردم شد و برخود لرزیدم. خاکش سرد بود و تیره، به تیرگی همه ی دلهای بی رحم. آهی برآوردم و از کنارش گذشتم ولی از کوچه پس کوچه های محله می گذشتم در دل خود احساس عجیبی داشتم و ندایی در گوشم می پیچید. ندایی غریب که می گفت:» من روزگاری ملکه ی همه ی گلها بودم. گل سرخ وحشی بودم که در صحرای پر عاطفه ای بر دل خاکش چنگ زده بودم و برگهایم را در هوا گسترانیده بودم. هر روز صبح از صدای گرم خورشید و با آن تشعشع زیبایش بر می خواستم و به انتظار می نشستم تا دوستانم بیایند و صبحی دیگر را با حضورشان آغز کنم. آری! دوستانم شاپرکها بودند. شاپرکها را دوست داشتم. هر روز صبح تا غروب با هم بودیم. گل می گفتیم و گل می شنیدیم و می خندیدیم و صدایمان در صحرا می پیچید. صدایی بود پر از امید و مهر. ولی افسوس گل شادی هامان پژمرد و حضور جاندارانی عجیب مرا از حقیقت سبز و زلال زندگی جدا کرد.توصیفشان را از شاپرکها شنیده بودم: یک سر و دو گوش دارند و هم چنین دو دست و دو پا که مجموعاً می شود چهار دست و پا. چیز عجیبی به دور خود می پیچانند که در اصطلاح آنها لباس است و دلی دارند سخت تر از سخت تری سنگ دنیا. اسمشان انسان است. اما بدان انسانهایی نیز هستند، دلی دارند دلی دارند به لطیفی و زیبایی دل تو!
ناگاه چیز عجیبی دیدم که با حرکتی محکم بر سینه ی خاک کوبیده شد و محکم به ریشه ام خورد. از درد فریادی برآوردم که تمام صحرا را پر کرد و از حال رفتم. سیلی های محکمی مرا از خواب بیدار کرد. نا آشنا بود این دستهای ضخیم و بی رحم! نگاه کردم دیدم خورشید است. آیا باید باور می کردم بی رحمی خورشید را. همان خورشیدی که مهربان ترین موجود روی زمین بود. ناگاه خنکی عجیبی در ریشه هایم احساس کردم. وقتی بر گشتم و چشم دوختم دیدم یکی از انسانها به من آب می دهد اما با آن قبلی ها فرق می کرد. احساس کردم از جنس من است. آری از جنس گل! دختری بود خوش سیما. لبی داشت به سرخی گلبرگهای من و دستی به مهربانی نسیم صحرا و… اما او نیز از پیشم رفت.نمی دانم چگونه اما شنیدم که می گفتند: مرد! آری وقتی پارچه ی سفید را از صورتش کنار زدند دیدم چشمانش را بسته و به من نمی نگرد اما آن لبخند پر مهرش را از مت دریغ نکرده. فریاد بر آوردم: گل رخ به من نگاه کن! و خود نیز به سوی او پرواز کردم.»
بعد از ندای عجیب گوشم خلوت خلوت شد و همانطور که بی هدف قدم می گذاردم به پنجره ی باز خانه ای رسیدم. باز هم گلدانی دیدم اما درون گلدان گل سرخ وحشی بود مثل همان گل سرخ وحشی. بر خود لرزیدم و قطره ی اشکی گرم با متانت تمام پرده ی غم چشمانم را کنار زد و بر گونه های کویرم جاری شد. سئوالاتی بی محابا در ذهنم موج می زد که: آیا این گل سرخ وحشی نیز سرنوشت دوستش را دارد؟ گل سرخ وحشی چه گناهی کرده بود که این طور عذابش دادند و …
بار دیگر راه کوچه ها را پیش گرفتم. غروب بود و بادی سرد از لابه لای دیوارها می گذشت و به کوچه ها سرک می کشید و موهای تنم را سیخ می کرد. باز ندایی غریب در گوشم پیچید خیلی کوتاه و گذرا گفت: تا گلی هست زندگی باید کرد!
از همه دوستان کامنتی تقاضا دارم حتما درمورد نوشته های من در اینجا نظر بدهند. ممنون!

2 05 2009
تاجیک

سلام

گلبرگ عزیزم

تولدت مبارک

امیدوارم شعله ی شمع وجودت برکیک شیرینی زندگی همیشه، فروغ و روشنگر راه آیندگان و گرمابخش دل پر مهر پدر ومادرت باشد!

لحظه هایی پر از شادی را برایت آرزو می کنم !

حنانه پر سخاوتم

روزت مبارک

سحرم

اگر با جملاتم تو را رنجاندم ، واقعاً از تو معذرت می خواهم ! فدای قلب مهربانت ، من اصلاً منظورم این نبود که تو در دل نسبت به دیگران کینه داری ، یا خدای نکرده آدم کینه جویی هستی ! عزیزترینم، اگر تو از جملاتم چنین برداشتی کردی ، خیلی شرمندتم .امید وارم من را ببخشی ، چون دوست ندارم دل دریایی ات را کدر ببینم ، هرچند که مطمئنم دریای دلت با سیاه ترین رنگها هم رنگ کدورت به خودش نخواهد گرفت .ولی با این همه سعی می کنم از این به بعد حرفی نزنم که کامنتهایت چنین رنگ وبویی به خودش بگیرد . تا زمانی که خودت نخواهی دیگر در مورد آن دو سال وحشتناک و یا هر چیزی که به آن مربوط می شودحرف نمی زنیم، روی ماهت را از راه دور می بوسم ! بازهم می گویم ،امیدوارم کدورتی از من به دل نداشته باشی !
به آینده و راهی که در پیش داری نگاه کن ، یادت باشد راه رفته را با همه ی پستی و بلندی هایش پشت سر گذاشتی ! معذرت می خواهم که تو را به یاد آن روز ها انداختم ! برایم دعا کن تا دیگر دل هیچ دریا دلی را نشکنم .

دوستدار همیشگیتون

2 05 2009
معصومه ی عمو

حاجی همیشه دوست داشتنیم سلام
من هیچ وقت نتونستم به اون راحتی که منظورم رو بیان کنم بتونم اون رو بنویسم پس همین ابتدا ازتون می خوام که من رو از نوشتن یک نوشته ی خوب معاف کنید با تشکر.
حاجی کاش می دونستید که چقدر خوشحالم شنیدید که میگن طرف از خوشحالی داره تو آسمونا سیر میکنه یا طرف داره از خوشحالی با دمش گردو میشکنه و……………..منم از دیروز ظهر که شما رو دیدم دقیقا همین جوری شدم
آخه میدونین حاجی من به دلایلی که بعدا براتون تعریف می کنم چند وقتی نیومدم نت برای همین از حضور گرم و مهربون شما در برنامه نقره کاملا بی خبر بودم خب حالا از اول براتون میگم:
حاجی من این چند وقتی که تقریبا هر روز یک کلیپ ازتون پخش میکنن اصلا عصرها از خونه نمیرم بیرون منتظر میشم تا شاید این مسئولین دلشون به رحم بیاد و نماهنگی هر چند کوتاه اما عزیز و موثر در شاد کردن ما پخش کند.روز سه شنبه خواهرم گفت:آجی بیا عصر بریم سینما ومن در پاسخش گفتم:من که نمی تونم عصرا از خونه برم بیرون ، من نرفتم از شما هم هیچ کلیپی پخش نشد و من ناراحت و غمگین شدم خیلییییییییییییییییییییییییی.
چهارشنبه نماهنگتون رو پخش کردن اما پنجشنبه هم خبری از کلیپ و نماهنگ نبود که نبود.
حاجی خدا الهی نصیب خودتون کنه بابا پنجشنبه ماشینش رو فروخت و یه سان تافه خرید.قرار شد جمعه ظهر بریم بیرون ،این بار گفتم من هم میام.ساعت تقریبا 12:20 بود من داشتم تو روشویی جورابامو می شستم که دیدم یکهو مامانم صدای تلویزیون رو زیاد کرد و خواهرم صدام کرد گفت بدو بیا برنامه نقره عمو پورنگ رو آوردن من که باورم نمی شد تا داشتم کفهای دستم رو می شستم چند بار ازش سوال کردم بعد هم اومدم هاج و واج به تلویزیون نگاه می کردم آخه میدونین حاجی من از وقتی این برنامه شروع شده بود آرزو داشتم که شما رو دعوت کنن همش می خواستم با برنامه تماس بگیرم و این تقاضا رو داشته باشم اما هی به خودم می گفتم ده سال سابقه کار آقای فرضیایی خیلی افتخار آفرینه اما آخه بیشتر مهمانهای این برنامه……..حاجی با اینکه اول وآخر برنامه رو ندیدم اما خیلی خوشحال شدم خیلی خیلی زیاد و پیامکی با این متن برای برنامه نقره ارسال کردم :
«از تهیه و ساخت برنامه نقره متشکرم،از اینکه آقای داریوش فرضیایی این مجری عزیز و همیشه محبوب رو به برنامه خوبتون دعوت کردید واقعا ممنون یک دنیا تشکر شما امروز یکی از مهمترین آرزوهای من که دیدن آقای فرضیایی در برنامتون بود رو برآورده کردید.واقعا شادم کردید شاد شاددددددددددددددد»این پیامک رو سه بار برای برنامه نقره ارسال کردم.
حاجی دیروز خدا یکی دیگه از الطاف بیکرانش رو به من نشون داد و به من فهموند که هنوز سهم بزرگی از زندگی برام باقی مونده.
حاجی برنامه دیروز فوق العاده بود درست من کامل ندیدمش اما قول میدم در اسرع وقت از سروش سیما تهیه اش کنم خیلی شیرین بود مخصوصا زمانی که به دستتون رو به طرف دوربین بالا اوردید و برامون تکون دادید یا اونجا که شعری رو می خواستین بخونین اما یادتون نمیومد.دیروز فهمیدم شما از اون چیزی که من فکر میکردم خیلی خیلی مهربونترین – برنامه رو که نگاه می کردم چند بار گفتم ماشاالله براتون به تخته هم زدم وقتی هم که برگشتم خونه براتون اسپند دود کردم راستی خودمونیما چه مویی سشوار کرده بودین.
مهربونم وقتی داشتم برنامه رو نگاه میکردم چندین بار به کلمه زنده ای که بالای صفحه تلویزیون قرار داشت نگاه کردم……………..

حاجی دیروز تقریبا ساعت 1 رفتیم و ساعت 8 هم برگشتیم جاتون واقعا خالی بود خیلی خوش گذشت ساحل اینا هم باهامون اومده بودن.تو ماشین شعر امر ثمر قمر رو با ساحل خوندم ساحل گفت یادته خاله میومدم خونتون چقدر این شعره رو با هم می خوندیم آههههههههههه
حاجی جاتون خالی نهار هم غذایی که شما دوست داشتین رو داشتیم «قورمه سبزی»رفتیم شوش دانیال زیارت نماز ظهر رو هم اونجا خوندیم من هم فقط برای شما دعا کردم انشاالله هر چی از خدا می خواین بهتون بده.
حاجی دیروز پیش خودم گفتم آقای فرضیایی خیلی مهربونه حتما تو سایت اعلام کرده که امروز میاد برنامه نقره و وقتی اومدم اینجا دیدم حدسم کاملا درست بوده.

*****مهربونم روز معلم رو به شما که بهترین معلم همه ی بچه های ایران هستید رو تبریک میکنم*****

با آرزوی بهترین ها برای شما
دوستدار ابدیتان معصومه

2 05 2009
مرضیه احمدزاده

به نام خدا
عمو جونم /عمو ی مهربونم سلام
عمو برنامه جدیدتون زنده است؟
خدارو شکر که ما دوباره مثل خمیشه شما رو زنده میبینیم. (ببخشید اشتباه نوشتم یعنی برنامتون زنده است).
عمو گلم خیلی خوشحال شدم. انگار دنیا رو بهم دادن.
خدایا مثل همیشه عمو پورنگ مهربون ما رو شاد و سربلند و موفق و سلامت نگهدار.الهی آمین
دست علی یارتون /خدانگهدارتون.

2 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…..

دریا جونم خواهر عزیزم من اولین باره دارم برای شما پیغام می زارم به طور اتفاقی دردو دل
شمارو خوندم اطمینان داشته باش که اگه آقای فرضیایی جواب شمارو نده به خاطر اینه
که سرشون شلوغه و ماشاالله ماها کم نیستیم!!!!.دریا فکر کنم دلت طوفانی شده الهی قربونت برم شما دوستی یا مشاوری نداری که باهاشون صحبت کنی و از راهنمایی هاشون بهره بگیری؟عزیزه دلم دریا یادت باشه پنج تا انگشت مثل هم نیستن اگه نمی تونی مشکلی که واست پیش اومده رو تحمل کنی سر خودت رو با کار هایی که دوست داری گرم کن من تجربه کردم و جواب هم داده.
اگه جسارتی کردم من رو ببخش . خوش حال می شم اگه کمکت کنم عزیز دلم.

2 05 2009
نیلوفر

سلام عموووووووووووووووووووووو
عمو جونم خیلی گلی می دونستم خیلی مهربونید از آقای آقا جان زاده هم تشکر می کنم
عمو اون معلمم بود که گفتم خیلی دوسشت دارمااا خب امروز رفتم دیدمش یه دسته گل خوشگل هم براش بردم
انقدر دوست داشت
عمویی من معلمام رو خیلی دوستشون دارمو همیشه تو جبران کردن زحماتشون می مونم
شما رو هم خیلی دوست دارم
قل می دم برادر زاده ی خوبی براتون باشم
عمووووووووو خیلی خوشحالمون کردید.ممنونم
بای بای

2 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلاااااااااااااااااااااااام به عمویی مهربونم.عموجون دیروزچه روزی بود فکرکنم وقتی گفتید برنامه زندست همه بچه هاپریدن بالا.عموبرنامه ز…..ن…..د……ه..هوووووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا …خداروشکررررررررررررررررررررررررررررررررررر..عمومیبینی خداچقدمارودوست داره عموخدامیدونه چراشما نظرتون عوض شد ولی هرچیه دعاهایه همه بچه هامستجاب شد چقددعاکردم وای خدا ممممممممممممممممنونتم…عمودرسته آخرش چون شمامیخواستیدبرنامروتولیدی کنید ماراضی شدیم ولی ته دلمون برنامه زنده میخواست….عموفکرکنم اگه از خدامیخواستیم شماعیدم بیاید دعامونو براورده میکرد…وای که خداچه هدیه بزرگی بهمون داد….اخه چه جورمیشه خداروشکرکرد….عموازآقایه تهیه کننده تشکرکنید خداخیرشون بده..عموشما بایه کلمه*زنده*دله چندمیلیون نفروشادکردید خدادلتونو همیشه شادکنه….خیلی خوشحالم دوباره عمویه مهربونم بابرنامه زنده برمیگرده عموجون قول میدم ایندفعه قدرتونوبیشتربدونم وحرفاتونوگوش کنم…عمویییییییییییییییی این خبر زنده بودنه برنامه شمابهترین خبری بودکه توزندگیم شنیده بودم***********خدایاشکرت************

2 05 2009
امین فرزامی

عمو پورنگ عزیز سلام.
از اینکه در برنامه نقره جواب خیلی ازسوالات بچه ها رو دادین ازتون ممنونم .
و خوشحالم از اینکه می دیدم خیلی شاد و سرحال هستین .
بهترینها را براتون آرزو میکنم.

2 05 2009
نرگس احمدی

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1329535&Lang=P بچه هاهمتون به این سایت برید راجبه برنامه آینده عموخبرداده

3 05 2009
نرگس احمدی

عمویی ای کاش برنامه هایه قدیمیتونم تونقره پخش میشد.عمویی جمعه نسیم بهم پیامک زدفقط نیم ساعت من زدم فقط بیست دقیقه..فقط ده دقیقه…عموجون اوووووووووومد …خداروشکررررررررررررررررر..***عمویی روزتون مبارک.***..عموجون شماچیزایه خوبی بهمون یاددادیدخداروشکردوباره برمیگردید وکلی چیزایه خوبه دیگه بهمون یادمیدید….راستی ممنون دریاجون بهم گفتی خانم جویکار ببخشید اشتباه گفتم وبازم ممنون نظراتمونو زود زود تایید میکنید.دریاجون انشاالله دلت شادبشه ومشکلت حل شه …عمویی مثله شما که اخره برنامتون دعامیکردیدمن میخوام همیشه آخره حرفام اینجابگم خدایابه حقه حضرت زینب(سلام الله علیها)ظهوره آقامون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)رونزدیکتربگردان اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم

3 05 2009
نرگس احمدی

خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

3 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان عزيزم
سميه جونم !خدا نكنه عزيزم ، معذرت خواهي براي چه ؟!! من ازت خيلي چيزها ياد گرفتم…. هر كسي نظر خودش رو داره ومن نظراتت رو هميشه بادقت كامل مي خونم ، اين يعني قبولت دارم .
تو دوست خوب مني ، خودت رو واسه چي سرزنش مي كني …من هميشه حرف هاتو مي شنوم و درس مي گيرم. دوستت دارم
ايكاش دلم دريايي بود ، اما هنوز ساحلي بيش نيست….البته خدا را شكر سنگ ها را قبلا پاكسازي كرده ام…
اما ساحل خاكي ام كنار دريا ، قول دادم دريا شوم …. برام دعا كن
گفته بودي راجع به روند چاپ داستانم بگم ، بايد بيام تهران تا پيگير بشم ….. نمي دونم بايد از همينجا با انتشارات تماس بگيرم يا بهتره از اونجا تماس بگيرم؟!! اصلا نمي دونم فاصله بين تماس گرفتن تا اجازه ملاقات حضوري چقدره؟!!!….هميشه هر كاري اوليش سخت تره …ولي اگه خدا بخواد آخر ارديبهشت ميام تهران…. بايد ببينم خدا چي مي خواد؟!! برام دعا كن . من هم مي بوسمت
.
.
حنانه جونم !عزيزم ! من از بابت اتفاق مشابه ، شرمنده ام به عنوان يك انسان!!! به قول خودت لعنت بر دل سياه شيطان…..
خدا بزرگه ، فقط كافيه اونهايي كه هنوز افسار دلشون رو به دست شيطان ندادند ، تمام تلاششون به حفاظت از پاكي وجودشون باشه ……..اينجوري اميد هست تا روزي دوباره پاكي بر سياهي غلبه كني …..!!1 البته اون روز مياد وقتي كه موعود از راه برسه ….اميدوارم اون روز ما حرفي براي گفتن داشته باشيم.
ايكاش غير از انتظار، تلاشي براي ياري موعود مي كرديم…..فكر مي كني اگه الان مي خواست باهامون حرف بزنه بهمون چي مي گفت وازمون چي مي خواست؟!!! ايكاش…..
روزت هم مبارك
.
.
دريا جونم !عزيزم! نميشه از گذر عمر فرار كرد ، يه روزي به دوره جووني و پيري مي رسي ( ان شاءا…)
گلم ! فقط يادت باشه اطرافت هميشه اون چيزي نيست كه در تصور زيباي تو نقش بسته ….. تمام اطرافيانت هم فرشته اي بر روي زمين نيستند….. اما هنوز انسانهاي با قلب پاك وجود دارند.
حالا كه نوجووني وبايد از پلش رد بشي …..فقط مي تونم بهت بگم از اونور پل خصلت هاي پاك كودكي را بردار و مطمئن به سمت جووني حركت كن ….!!! توي جووني چيزهاي زيادي هست كه در هيچ دوره ديگري آن چيزها نيست…..!!! ارزش يك بار تجربه را داره واسه همين خدا واسه ماها از هر دوره يكبار گذاشته. فقط از بزرگسالي همون كامل تر شدن دانش وعقل بدردت مي خورد پس مغزت را با بزرگسالي و قلبت را با كودكي وفق بده…..خدا كنه دنيات هميشه پاك وكودكانه باشه و كسي باقلب سياهش خطي به دنياي زيبات نيندازه…..چرا ديگه با آبجي ات حرف نمي زني ، آرومت كنه؟!!! چند روزيه مي بينم اينطوري هستي …..دعا مي كنم دوباره پر از ارامش و شادي باشي.
.
.
مهر مهربونم!
داستانت خيلي قشنگ بود ، پر از احساس ……يه بار ديگه مي گم تو استعداد نوشتن رمان داري، عزيزم !
مي دوني بعضي چيزها توي خون آدمه ، تو سنگين و پر احساس مي نويسي ….. يعني مخاطبت جوان ميشه.
از طرفي محيط رو با ديد احساست مي بيني ، اين فقط از ديدگاه رمان گفته ميشه و يا دستنوشت هاي كوتاه و پراكنده.
دعا مي كنم در زمينه اي كه دوست داري موفق باشي …. ولي به استعدادت پشت پا نزن.
.
.
يه سلام هم به ابجي نيلوفرم ….. !!! شاد باشي عزيزم. مي بوسمت.

3 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو جون سلام…
عمو الان که داشتم این دست نوشته جدیدتونو میخوندم چشمامو تنگ کردم تا بتونم بخونم!فکر کنم چشمام داره ضعیف میشه چون تا میخوام بخونم چشمام میسوزه!!البته همشم مشکل از چشمای من نیستا!ایندفه خیلی ریز نوشتین خب!عمو جون روز معلم رو بازم بهتون تبریک میگم…امسال اول به شما تبریک گفتم بعد به استاد کونگ فوم!عمو استاد کونگ فومم شما رو دوست داره اما همیشه وقتی میاد توی اتاقم عکساتونو به دیوار میبینه یا دفتر خاطراتمو میخونه یک روز کامل باهام قهر میکنه!میگه ژاله تو عموپورنگو بیشتر از من دوس داری دیگه به من نگو آجی!!!عمو من یک روز کامل باید منت بکشم تا استادم باهام آشتی کنه!میگم هر گلی بوی خودشو داره …عمو من دوس ندارم توی دفتر خاطراتم فقط از یک نفر بنویسم ..دوس دارم از اتفاقایی که واسم پیش میاد چیزایی که قشنگ بوده و ممکنه یادم بره یادداشت میکنم ،خب من با شما و دخترعموهام بیشتر در ارتباطم پس چیزای بیشتری ازتون یادمیگیرم و دلم نمیخواد فراموششون کنم و مینویسمشون…مینویسم که امروز 18 دی ماه 87 است!عمو باعث شد با فرشته کوچولو برای اولین بار از ته دل حرف بزنم و بعد از مدتها تنبلی زیارت عاشورا بخوانم!!
مینویسم امروز سوم آبان 87 است!به عمو داریوش بگین که همیشه عموم بوده و می مونه،بهش بگین که صادقانه و کودکانه دوسش داشتم بگین که آرزومه همیشه پاک و صادق بمونه و تحمل دیدن کوچیکترین گناهشو ندارم…بگین که تموم شادی های من بود..خیلی چیزا ازش یاد گرفتم،مدیونشم،بگین عموم حلالم کنه..مینویسم امروز 23 مهر 87 است!عمو بهمون گفت:برای هم دعا کنیم تا از اشتباهات دور بمونیم و قدر همو بدونیم..دقیقا یک ماه پیش من و رامینا پیش عمو بودیم!
مینویسم امروز 8مهر 87 است!دیشب دم سحری داشت بارون میبارید منم واسه عمو پیامک دادم:نم نم بارونه باز یاد خدا تو دلهاست/یادت باشه که لحظه لحظه ی خوبه دعاست..نمیدونم عمو واسم دعا کرد یا نه اما من دعاش کردم مثله همیشه!فردا هم سالگرد فوت عموبهروز..از تسلیت گفتن بدم میاد اما چکار میشه کرد…باید گفت!…مینویسم امروز یکم مرداد 86 است!تولد بهترین عموی دنیا مبارک…امروز عموپورنگ 34ساله شد…از دیشب تا حالا منتظر امروز بودیم..همه ی وبلاگ نویسای عموپورنگی اومدن و جشن گرفتن!…مینویسم امروز 20 آذر85 است!آخرین برنامه ی عموپورنگ!2 روز دیگه به مکه میره…دلم تنگ میشه اما خدارو شکر که به آرزویش رسید!امیدوارم سلامت و بهتر از همیشه به ایران برگردد..ان شاالله…مینویسم امروز13 مهر 85 است!برای سومین بار از سیمای نوجوان با ما تماس گرفتند و من برنده شدم..کاش همین اتفاق 2 سال قبل و در مسابقه ی عموپورنگ میافتاد!…مینویسم امروز15 شهریور 84 است!بابا از سر کار آمد و نامه ای به مامان داد و مامان گفت نامه برای منه!ذوق کردم…پاکت را که باز کردم یک پاکت دیگر هم در آن دیدم که قرمز رنگ بود وقتی بازش کردم با عکس عموپورنگ مواجه شدم…امروز نمیدانم چندم است اما من 15 ساله هستم!داشتم توی کلاس شعرای عمو رو واسه دوستم میخوندم که یکی از شعر ها یادم رفت!هر چی فکر میکردم اولش یادم نمیامد!به دوستم گفتم اگه من این شعر یادم نیادا تو از این به بعد جای ژاله بهم بگو اقدس!خیلی مطمئن بودم که یادم میاد اما نه …نشد!و حالا که 3 سال از اون روز میگذره هنوز دوستم گاهی بهم میگه اقدس!..
عمو دلم گرفت!چشمای شما هم درد گرفت البته اگه حوصله کنین و این نوشته های طولانی رو خونده باشین!برم دفتر خاطراتمو بذارم سر جاش..داشتم از چی میگفتم چی شد!خاطره ها نذاشتن چیز دیگه ای بگم..راستی عمو به وبلاگ آجی سولمازم سر بزنین ببینین چه کردهههههههه این آجیه نازم…راستی عمو آجی نرگس(احمدی)مجله رو واسم میخره خیلی خوشحالم خیلیییی…عمو میبینین دخترعموهام چقد مهربونن؟به خودتون رفتن..عمو التماس دعا…
یا حق
(دخترتون)




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: