کوچه…

29 05 2009

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

.

.یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…

.

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: «ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه»…..

.

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

.

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:»مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم»..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

.

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

.

 گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

.

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

.

  صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

.

.

اره همین!

.

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

.

.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

.

.

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟

.

.

8/3/88





فاطمیه

26 05 2009

به نام نامی یار….چشمه نور…دوستدار ال رسول

سلام به همه بچه های خوبم.

فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت بی بی دو عالم   «حضرت فاطمه(ص)»  را به شما تسلیت عرض می کنم.

این شب ها اگر در هیئت یا مراسم عزداری شرکت می کنید به یاد کسانی که التماس دعا دارند نیز باشید از جمله من حقیر.

تا دست نوشته بعدی خدانگهدار

5/3/88





هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ

23 05 2009

به نام خدا

سلام به همه شما بچه های خوب و مهربونم…

می دونم که این روزها سخت مشغول مطالعه جهت اماده شدن در امتحانات اخر ترم هستید…انشالله همتون قبول بشید تا از این طریق جبران زحمات معلم و پدر و مادرتون رو کرده باشید.

راستی بچه ها دیروز اول خرداد در مراسم هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ دعوت بودم.

مثل همیشه فضا صمیمی و پر از مهربونی بود مخصوصا با حضور وبلاگ نویس های کوچولو که به همراه پدر و مادرهاشون اومده بودند…جاتون خالی!…خیلی خوش گذشت

مجریان برنامه اقای محمودی و خانم ادیبی از گویندگان رادیو جوان بودند و با اجرای قشنگشون به فضای مجلس کلی رونق بخشیدند.

هنوز نیم ساعت از نشستن من نگذشته بود که اعلام کردند:»عمو پورنگ بیاد و جایزه وبلاگ نویس های کوچولو رو اهدا کنه»….خلاصه من هم رفتم بالای سن و بعد از سلام و احوال پرسی مراسم اهدای جوایز به کوچولو ها رو انجام دادیم.

اقای دکتر بوترابی هم چند لحظه می نشست رو صندلی و دوباره بیرون از سالن…دور سالن قدم می زد…بررسی می کرد و بر می گشت…گویا دوست داشت به همه خیر مقدم بگه و احوال پرسی کنه…واقعا چه مرد خوش رو و مهربونیه.

نزدیک به اواخر برنامه بود که هنرمند خوب کشورمون «خانم بهاره رهنما» به جمع مهمانان اضافه شد….چه روحیه شاد و کودکانه ای داشت…وقتی بالای سن رفت کاملا مشخص بود که می خواد انرژي مثبت به مهمونا بده چون خیلی راحت و ساده و در عین حال پرانرژي  هم با مجری ها و هم با مهمونا سلام و احوال پرسی کرد و در نهایت تواضع از دیر اومدنش عذرخواهی کرد…دوربین های عکاسی هم در گوشه و کنار سالن تند و تند فلاش می زدند!

خلاصه مراسم به خوبی و خوشی راس ساعت 7 تموم شد..بیرون سالن در جمع وبلاگ نویسان چند تا عکس یادگاری انداختیم و با همشون خداحافظی کردیم…اونجا بودکه با خودم گفتم:»یکی از فواید و راه های استفاده درست از اینترنت همینه….دوستی و صمیمیت و تبادل نظر با دوستانی که هریک دنیایی از تجربه بودند و امروز که به بهانه هشتمین سالگرد تولد پرشین بلاگ گرد هم جمع شده بودیم محیط خوب و دوستانه ای فراهم شد تا همدیگر رو بهتر بشناسیم»

.

راستی تعدادی از عکس های قدیمی و تعدادی از عکس های مراسم دیروز رو براتون تو سایت گذاشتیم یادتون نره سر بزنید.

تا دست نوشته بعدی:

دست علی یارتون           خدانگهدارتون

2/3/88





روشن دلان…

17 05 2009

به نام خدا

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم بچه ها داشتند با هم بازی می کردند.ساختمان مدرسه با اجرهای قرمز رنگ و پنجره های قدیمی به همراه کاج بلند قامت وسط حیاط نشان از قدمت

چند ساله اون داشت.صدای همهمه و شادی و گاهی شیطنت بچه های کلاس حتی توی حیاط هم به گوش می رسید.به محض ورورد به ساختمان مدرسه چهره متبسم مدیر رو می بینم:»عمو پورنگ!!کجایی؟!!این بچه ها ما رو کشتند!»

همراه مدیر به دفتر رفتیم و جاتون خالی یک چایی گرم مهمونم کرد و با همان متانت و فروتنی ادامه داد:»عمو جان!درسته اینجا مدرسه بچه های نابیناست ولی مطمئین باشید شما رو خوب می شناسند و حتی می تونند نشونه های برنامه و رنگ لباساتون رو هم بهتون بگن!»

باور کردنش برام سخت بود چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودم تا اینکه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم.همه بچه ها با نظم و ترتیب رو صندلی ها نشسته بودند.برف شادی

بود که از گوشه گوشه سالن رو سر بچه ها می ریخت.

با شنیدن اولین جمله من پشت میکروفن ناگهان جیغ بچه ها بلند شد:

-«عمو شعر در قندون رو بخون!»

-«امیر محمد کجاست؟نیاوردیش؟»

-«چرا دیگه تلوزیون نمی یای؟»

یکی از بچه ها هم می گفت:»اقای صدابردار!صدای عمو رو عوض کن!!!»

صدای خنده بود که سالن رو پر کرده بود…بلافاصله برای اینکه زمان رو از دست ندم ازچند تا بچه ها  دعوت کردم که بیان کنار من..یکیشون که خیلی تپل و بامزه بود و موهای بوری داشت به من گفت:»عمو جون!من هم برنامه هاتون رو نگاه می کنم!»….خم شدم و در اغوشم گرفتمش و به چشماش نگاه کردم…در حالی که دست روی صورتم می کشید گفت:»تازه یک خال هم رو دماغت داری!!!…یک خرس هم داری که بغلش می کنی و شعر الو مامان رو می خونی!!»

برای لحظه ای دچار شک و تردید شدم….»خدایا!…مگه اون نابینا نیست؟چطور ممکنه انقدر دقیق نشونه های برنامه ام رو بده؟»

اون لحظه شادی و غم هر دو مهمون قلبم بودند و اشک شوق چشمانم گواه احساسی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود.

.خلاصه بعد از ساعاتی کنار بچه ها بودن به خونه

برگشتم و در طول راه با خودم فکر می کردم که خداوند چقدر حکیم و مهربونه.

اگه اونا چشم ندارند به جاش دستانی دارند که با لمس کردن پی به وجوداعماق ادم ها می برند.انسان هایی که سرشار از احساس و عاطفه هستند و با چشم دل دنیا رو می بینند.

                                                                               » خدایا شکرت»

.

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدارتون…

27/2/88





البوم….

12 05 2009

 

به نام خدا…

سلام به بچه های گل و مهربون خودم…

چند تا عکس از گذشته و چند تااز عکس هایی که بهتون قول داده بودم رو براتون تو سایت گذاشتیم….گفتم عکس یاد البوم افتادم….حتما هر کدوم از شما توی خونتون

البومی دارید که می تونه شامل عکس های قدیمیتون یا حتی نقاشی های دوران کودکی شاید هم دست نوشته های گذشتتون باشه….اما هر چی که هست فراموش

نکنیم البوم بخشی از خاطرات شیرین و شاد و یا بالعکس تلخ و اندوهگین هر انسانی تو زندگی می تونه باشه…راستش من هم یک البوم بزرگ پر از صفحات

عکس های قدیمی و جدید دارم که با نگاه کردن بهشون یه بار دیگه خاطرات قدیمی واسم زنده می شه. بعضی هاشون که خیلی خنده دار و شیرینه..مثلا:

1-عکس دسته جمعی با خانواده

2-سیزده به در سال 1358 تو یکی از فضاهای سبز تهران

3-کنار سفره…یک بشقاب گنده پر از غذا که معلومه برای سه نفر ریخته شده ولی من داشتم تنهایی می خوردم! و جالب اینکه یکی از دندون های جلوم هم افتاده بود!

4-عکس کلاس سوم دبستان با حضور معلم….یادش بخیر!

پشت نیمکت ردیف اول….کله کچل….دست روی گردن همکلاسیم و برق شوق در چشمانمان به خاطر انداختن یک عکس یادگاری!

یا مثلا زیر برج میدون ازادی…پیراهن زرد…شلوارک سفید…با خواهر کوچولوم در حالی که اسباب بازی هامونم دستمونه و کله هامونم به هم چسبیده!غرق در

شادی و شور کودکانه!…انگارنه انگار که روزی می خوایم بزرگ  بشیم.

اما وقتی به صفحات بعدی البوم می رسم تصاویری می بینم که لحظاتی من رو به غم و اندوه می بره مثلا عکسی در مراسم ازدواج برادرم که همه در کنار او  شادمانی

ایستاده بودیم…8 ساله بودم…در حالی که پایش را بغل کرده بودم می خندیدم!…گویا می خواستم بگم که برادر داماد منم!!!….دامادی که امروز در میان ما نیست…

یا عکس اقوام و همسایگان قدیمی که روزی در کنارشون زندگی می کردیم اما الان ازشون فقط یک عکس برامون مونده…..یا عکس دوستی که روزی دست رفاقت بر شانه ام

گذاشته بود و امروز فقط زخم خنجرش برایم به یادگار مانده(خداوند پشت و پناهش باشد)

عزیزی می گفت دیدن این عکس ها هر چند وقت یک بار بد نیست چرا که شما رو یاد بخشی از خاطرات زندگی می اندازه که می تونه تجربه ساز باشه

…اری درست می گفت.. اگر زندگی رو تجربه بدونیم پس تجربه در گرو همین برخوردها و اتفاقاتیست که برای هر کس در هر مقطع سنی می تواند خاطره ساز باشد

واگر در این بین به خاطره ها بیندیشیم می تونیم از فراز و نشیب های ان درس زندگی رو بیاموزیم.

.

.

«خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز….چگونه مردن را خود خواهم اموخت»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

22/2/88





معصومه دختر بابا…

8 05 2009

به نام خدا

اولین باری که دیدمش محل کار پدرش بود که برای جلسه و صرف ناهار دعوت شده بودیم.یادم می یاد که امیرمحمد و تهیه کننده هم با ما بودند…

روز قشنگی بود زمانی که ما وارد دفتر اقای دکتر شدیم همه مرد بودند و دیدن یک دختر نوجوان در کنار دکتر من را متعجب کرد

همون لحظه پدرش(اقای دکتر)گفت:»عمو پورنگ درسته که جلسه ما رسمیه اما من امروز معصومه رو اوردم تا شما رو از نزدیک ببینه…اخه خیلی دوستتون داره»….

بعد از اتمام جلسه زمان صرف ناهار فرا رسیدو در کمال ناباوری صحنه ای دیدم که مرا بهت زده کرد.پدرکه میزبان ما بود غذای خود و دخترش را برداشت و گوشه ای از اتاق کنار دختر نشست و به او غذا داد…هر قاشقی که به دهان دخترک می گذاشت بوسه ای بر پیشانی او می زد و این جمله را تکرار می کرد:»بابا قربان معصومه بره»

صحنه عاطفی و دل انگیزی بود…گفتم:»اقای دکتر!معصومه دیگه بزرگ شده خودش باید غذا بخوره …یا نکنه همین یک دونه بچست که انقدر عزیزه!؟»……..دکتر پاسخ داد:»عمو پورنگ اتفاقا چهار فرزند دیگه هم غیر از معصومه دارم..اما معصومه روخدا به من داده ..نمی دونی چه شب هایی من برای معصومه گریه کردم….»در این بین معصومه دهان گشود وبی مقدمه شعر اردک تک تک

من را خواند..انجا متوجه شدم معصومه با بچه های عادی فرق می کند وگویا از یک معلولیت نسبی ذهنی رنج می برد…

اما قصه به همین جا ختم نشد..پدر گفت:»عمو پورنگ معصومه شش ماهه به دنیا امد پس از مدتی متوجه شدیم سمت راست مغز و بدن او فلج است و به شدت نرمی استخوان داشت…لذامن همه زندگی و عمرم رو صرف درمان و بهبودی او کردم و امروز بعد از گذشت 15 سال نشانه های بهبودی در معصومه من کاملا مشهود است…او می تواند انگلیسی بخواند..راه برود و حتی پای کامپیوتر بنشیند.!»

شنیدن این جملات اشک را در چشمانم جمع کرد…

ان روز وقتی کارمان به اتمام رسید و اقای دکتر برای برگشت  راننده شرکت رو صدا کرد تا مارو برسونه.خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم درمیان راه اقای راننده کلی از صفات برجسته و خوب اقای دکتر برایمان صحبت کرد و وقتی من در مورد دختر دکتر صحبت کردم حقیقت مطلب را این چنین عنوان کرد:»عمو پورنگ..دکتر انسان وارسته ایست..چرا که ان دختر فرزند خوانده او بوده نه دختر واقعی اش!.سالیان قبل مادر این دختر هنگام تولدش از دنیا رفت و پدرش که از دوستان دکتر بود به محض مشاهده نارسایی کودک از پذیرفتن او ممانعت کرد..دکتربا وجودداشتن چهار فرزند سرپرستی کودک شش ماهه را قبول کرد و تا به امروز همچون پدری واقعی به او محبت کرد و دختر هنوز از این واقعیت خبر ندارد.»

.

همراه با حرکت ماشین و گفتارهای راننده به این می اندیشیدم که:»یک انسا ن چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟»

18/2/88





گل و گلاب

7 05 2009

به نام خدا

سلام به همه دوستان عزیز و بچه های خوب

ماه اردیبهشت در کنار زیبایی های خاصی که داره بهترین زمان برای گلاب و گلاب گیریه و شهرستان هایی مثل نیاسر

و قمصر معروف ترین مکان های گلاب گیری در کشورمون هستند و حتما هم می دونید که پرده خونه خدا رو سالی یک بار با کلاب قمصر شست و شو می دن.

از شما چه پنهون دو سه روز پیش به اتفاق دوستانم سیامک و مهدی رفتم نیاسر کاشان…خیلی خوش گذشت.از همه مهمتر اینکه رفتن ما همزمان شد با جشنواره گل و گلاب نیاسر.

بوی گل محمدی تمام نیاسر رو پر کرده بود و از لحظه ورود هوای پاک و تمیز و رایحه خوشی رو استشمام کردیم…

خیلی از توبوس ها از شهر های مختلف گردشگران رو چه ایرانی و چه خارجی اورده بودند اونجا.

صحنه های بسیار زیبایی رو هم می دیدیم مثلا اینکه در همه خونه ها به روی مهمون ها همیشه بازه و شما می تونید وارد خونه بشید و راحت مراحل گلاب گیری  و نحوه تهیه عرقیات گیاهی رو تماشا کنید.

یک روز چون نزدیک غروب بود تصمیم گرفتیم وارد یکی از این خونه های گلاب گیری  بشیم..جاتون سبز!میزبان پیرمرد و پیرزنی بسیار مهربونی بودند که با دیدن ما گلیمی رو در حیاط پهن کردند و نشستیم.وای بچه ها!!نمی دونید چه چای خوش طعمی

اورده بودند!چای همراه با هل و مقداری گلاب!

هوا سردتر شد …با دوستانم تصمیم گرفتیم یک نیمروی اصیل روستایی همونجا درست کنیم وبخوریم

خلاصه با تخم مرغ و روغن محلی یک نیمروی خیلی خوشمزه درست کردیم!

از اونجا هم رفتیم سراغ ابشار نیاسر..جاتون واقعا خالی خیلی زیبا بود..مخصوصا برای ماها که تو زندگی شهریمون از این

فضاها دوریم استراحت چند روزه و رفتن به این مکان ها می تونه بهترین روحیه و انرزی رو بهمون بده.

ان شب دوستانم تصمیم گرفتند که برگردند و من هم که نمی تونستم از اونجا دل بکنم به دعوت شهردار محترم نیاسر دوروزی اونجا مهمون شدم.

بچه هاا تا دلم خواست رفتم سراغ گلاب و گلاب گیری…دیدن اون همه گل های متنوع و خوشبو من رو به یاد شما گل های مهربونم انداخت که چند وقتیست توفیق زیارتتون رو نداشتم.

نگاه کردن به دشت پراز گل و بوی خوشی که تمام فضا رو عطر اگین کرده بود من رو یاد عظمت خدا می انداخت که هر نقطه

از دنیا رو با یک ویزگی خاص افریده….

در ضمن کنار دیدار از گلاب و گلاب گیری سراغ چند مکان مقدس همچون «ارامگاه اقا علی عباس»در راه کاشان هم رفتم که انشاالله در اینده عکس هایی  که گرفتم رو در سایت قرار خواهیم داد.

بچه های گل و گلاب…خدانگهدار!

17/2/88