معلم شمع فروزان….

2 05 2009

به نام خدا

سلام بچه ها

قبل از هر چیز هفته معلم رو به شما و معلم مهربونتون و همه معلمان

عزیز و زحمت کش کشور تبریک می گم.

راستش دلم خیلی هوای معلم های دوران تحصیلم رو کرده..مخصوصا

روزهای قشنگ دبستان..معلم های مهربونم از جمله خانم پازوکیان..خانم اکبر

نزاد…خانم مختاری خانم جمیله جاه و خانم کلانتری.

یعنی اون ها کودکی من رو به خاطر میارن؟ و می تونند حدس بزنند که

عمو پورنگ دانش اموزشون بوده؟

راستش بچه ها من معلم هامو خیلی دوست داشتم همیشه هم

سعی می کردم سر کلاس کارهای خاصی انجام بدم که متمایز

از بچه های دیگه باشم.

مثل انشا نوشتنم هدیه دادنم و صحبت کردنم یا حتی لباس پوشیدنم…

یادش به خیرخانم اکبر نزاد معلم کلاس سومم بهم می گفت:»چه قدر شبیه

هنرپیشه ها

حرف می زنی!..انقدر رویایی نباش بچه»

.

.بچه ها!هر کسی به هر رتبه علمی و هر جایگاهی که می رسه فراموش

نکنه چه

کسی روز اول قلم رو به دستش داد..پس اگر این رو یک وظیفه بدونیم

بدون شک باید

دست معلمان سال اول دبستانمون رو ببوسیم که به ما اعتماد و عشق رو

اموختند و بیایید یک کاری کنیم فقط هفته معلم نباشه که بخوایم از

معلممون قدر دانی کنیم بلکه همیشه و در همه حال با خوب درس خوندن

سپاسگزار محبت ها و زحماتشان بوده و همیشه همون قدر احترام براششون قائل بشیم که برای والدینمون قائل هستیم چرا که مدرسه خانه دوم و معلم ها هم در مقام

پدر و مادرهای دوم ما قرار دارند

.

به امید فردایی بهتر با شما بچه های اینده ساز

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

88/2/12


کارها

اطلاعات

79 responses

3 05 2009
امین فرزامی

سلام
هفته معلم رو به بهترین معلم دنیا عمو پورنگ عزیز و همه معلمان عزیزمون تبریک عرض میکنم.
*** روزتان مــــبارک ***

3 05 2009
گلبرگ

سلام
واقعا معلمي سخترين كار دنياست و با ارزش ترين اونها .ولي معلمي كه به شاگردهاش درست زندگي كردن رو بياموزه بهترين معلم دنياست وبايد اون معلم رو ستايش كردچون زندگي كردن واقعا سخته البته درست زندگي كردن مهمه نه زنده بودن و بخاطر هيچ دويدن.. ممنون بخاطر درسهاي كه به ما آموختين اميدواريم شاگرداي خوبي باشيم و هرگز درسهاي معلممون فراموش نكنيم….
زندگي كن و لبخند بزن به خاطر آنهايي كه با لبخندت زندگي مي كنند واز نفست گرمي مي گيرند ..

3 05 2009
sahar

به نام خدا
دريادل آشناي من ! سلام
جا داره يك بار ديگه روزتون رو تبريك بگم….من هم از معلم سال اول دبستانم خيلي ممنونم…..خيلي مهربون بود.
من مثل بقيه بچه ها روز اول اصلا گريه نكردم ….با اينكه مهد نرفته بودم اونقدر مشتاق مدرسه بودم كه همون اول دست مادرم رو رها كردم و رفتم سر صف…… اما برعكس بچه هاي ديگه وسط سال گريه مي كردم و مي گفتم مي خوام برم خونه….. مسخره است ؟!!!
آخه دايي مادرم فوت كرده بود و من مي ترسيدم پدر ومادرم را در زماني كه در مدرسه هستم از دست بدهم……
اين ترس من رو از مدرسه دور مي كرد…..معلمم من رو خيلي دوست داشت …سعي كرد تا دوباره من رو به مدرسه پايبنذ كنه ….برام كادو مي گرفت و به بهانه هاي مختلف بهم جايزه ميداد….بعدها فهميدم اون كادوها رو مادرم به سفارش معلمم مي خريد….يكي از اين هديه ها يك مداد جادو بود ….خيلي بلند بود ، سرش هم عروسك داشت…. وقتي داشتم باهاش مي نوشتم اين مداد همش مي خورد توي سر پشت سريم …..بيچاره…!
يادمه معلمم خيلي هم شوخ بود … وقتي مي خواست نمره هامون رو بگه سكته مي كرديم … چون اولش با شوخي مي گفت : فلاني از تو انتظار نداشتم چرا صفر شدي ؟!! بعد مي ديديم 20 شديم…..
يادش بخير…..!!! هنوز گهگاهي مي بينمش و اون هنوز همونقدر موقع ديدنم ذوق مي كنه…..
قبل از اينكه اينجا بيام مي خواستم وقتي اومدم به رسم قديم به احترامت سكوت كنم تا حرفي بزني …..وقتي رسيدم دستنوشتت رو ديدم ، ذوق كردم…. كلي حرف زدم ببخشيد.
برايت هزار شاخه سبز دعا به همراه گلهاي ياس و سرخ با عطري اكنده از لطف خدا تقديم مي كنم …..
و محتاج ترين شخص به دعاي نابت هستم…..دريايي ترين!
مراقب خودت باش ، سنگ صبورم !دوستت دارم.
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

3 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان عزيزم
سميه جونم !خدا نكنه عزيزم ، معذرت خواهي براي چه ؟!! من ازت خيلي چيزها ياد گرفتم…. هر كسي نظر خودش رو داره ومن نظراتت رو هميشه بادقت كامل مي خونم ، اين يعني قبولت دارم .
تو دوست خوب مني ، خودت رو واسه چي سرزنش مي كني …من هميشه حرف هاتو مي شنوم و درس مي گيرم. دوستت دارم
ايكاش دلم دريايي بود ، اما هنوز ساحلي بيش نيست….البته خدا را شكر سنگ ها را قبلا پاكسازي كرده ام…
اما ساحل خاكي ام كنار دريا ، قول دادم دريا شوم …. برام دعا كن
گفته بودي راجع به روند چاپ داستانم بگم ، بايد بيام تهران تا پيگير بشم ….. نمي دونم بايد از همينجا با انتشارات تماس بگيرم يا بهتره از اونجا تماس بگيرم؟!! اصلا نمي دونم فاصله بين تماس گرفتن تا اجازه ملاقات حضوري چقدره؟!!!….هميشه هر كاري اوليش سخت تره …ولي اگه خدا بخواد آخر ارديبهشت ميام تهران…. بايد ببينم خدا چي مي خواد؟!! برام دعا كن . من هم مي بوسمت
.
.
حنانه جونم !عزيزم ! من از بابت اتفاق مشابه ، شرمنده ام به عنوان يك انسان!!! به قول خودت لعنت بر دل سياه شيطان…..
خدا بزرگه ، فقط كافيه اونهايي كه هنوز افسار دلشون رو به دست شيطان ندادند ، تمام تلاششون به حفاظت از پاكي وجودشون باشه ……..اينجوري اميد هست تا روزي دوباره پاكي بر سياهي غلبه كني …..!!1 البته اون روز مياد وقتي كه موعود از راه برسه ….اميدوارم اون روز ما حرفي براي گفتن داشته باشيم.
ايكاش غير از انتظار، تلاشي براي ياري موعود مي كرديم…..فكر مي كني اگه الان مي خواست باهامون حرف بزنه بهمون چي مي گفت وازمون چي مي خواست؟!!! ايكاش…..
روزت هم مبارك
.
.
دريا جونم !عزيزم! نميشه از گذر عمر فرار كرد ، يه روزي به دوره جووني و پيري مي رسي ( ان شاءا…)
گلم ! فقط يادت باشه اطرافت هميشه اون چيزي نيست كه در تصور زيباي تو نقش بسته ….. تمام اطرافيانت هم فرشته اي بر روي زمين نيستند….. اما هنوز انسانهاي با قلب پاك وجود دارند.
حالا كه نوجووني وبايد از پلش رد بشي …..فقط مي تونم بهت بگم از اونور پل خصلت هاي پاك كودكي را بردار و مطمئن به سمت جووني حركت كن ….!!! توي جووني چيزهاي زيادي هست كه در هيچ دوره ديگري آن چيزها نيست…..!!! ارزش يك بار تجربه را داره واسه همين خدا واسه ماها از هر دوره يكبار گذاشته. فقط از بزرگسالي همون كامل تر شدن دانش وعقل بدردت مي خورد پس مغزت را با بزرگسالي و قلبت را با كودكي وفق بده…..خدا كنه دنيات هميشه پاك وكودكانه باشه و كسي باقلب سياهش خطي به دنياي زيبات نيندازه…..چرا ديگه با آبجي ات حرف نمي زني ، آرومت كنه؟!!! چند روزيه مي بينم اينطوري هستي …..اميدوارم دوباره پر از ارامش و شادي باشي.
.
.
مهر مهربونم!
داستانت خيلي قشنگ بود ، پر از احساس ……يه بار ديگه مي گم تو استعداد نوشتن رمان داري، عزيزم !
مي دوني بعضي چيزها توي خون آدمه ، تو سنگين و پر احساس مي نويسي ….. يعني مخاطبت جوان ميشه.
از طرفي محيط رو با ديد احساست مي بيني ، اين فقط از ديدگاه رمان گفته ميشه و يا دستنوشت هاي كوتاه و پراكنده.
دعا مي كنم در زمينه اي كه دوست داري موفق باشي …. ولي به استعدادت پشت پا نزن.
.
.
يه سلام هم به ابجي نيلوفرم ….. !!! شاد باشي عزيزم. مي بوسمت.

3 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو جون سلام…
عمو الان که داشتم این دست نوشته جدیدتونو میخوندم چشمامو تنگ کردم تا بتونم بخونم!فکر کنم چشمام داره ضعیف میشه چون تا میخوام بخونم چشمام میسوزه!!البته همشم مشکل از چشمای من نیستا!ایندفه خیلی ریز نوشتین خب!عمو جون روز معلم رو بازم بهتون تبریک میگم…امسال اول به شما تبریک گفتم بعد به استاد کونگ فوم!عمو استاد کونگ فومم شما رو دوست داره اما همیشه وقتی میاد توی اتاقم عکساتونو به دیوار میبینه یا دفتر خاطراتمو میخونه یک روز کامل باهام قهر میکنه!میگه ژاله تو عموپورنگو بیشتر از من دوس داری دیگه به من نگو آجی!!!عمو من یک روز کامل باید منت بکشم تا استادم باهام آشتی کنه!میگم هر گلی بوی خودشو داره …عمو من دوس ندارم توی دفتر خاطراتم فقط از یک نفر بنویسم ..دوس دارم از اتفاقایی که واسم پیش میاد چیزایی که قشنگ بوده و ممکنه یادم بره یادداشت میکنم ،خب من با شما و دخترعموهام بیشتر در ارتباطم پس چیزای بیشتری ازتون یادمیگیرم و دلم نمیخواد فراموششون کنم و مینویسمشون…مینویسم که امروز 18 دی ماه 87 است!عمو باعث شد با فرشته کوچولو برای اولین بار از ته دل حرف بزنم و بعد از مدتها تنبلی زیارت عاشورا بخوانم!!
مینویسم امروز سوم آبان 87 است!به عمو داریوش بگین که همیشه عموم بوده و می مونه،بهش بگین که صادقانه و کودکانه دوسش داشتم بگین که آرزومه همیشه پاک و صادق بمونه و تحمل دیدن کوچیکترین گناهشو ندارم…بگین که تموم شادی های من بود..خیلی چیزا ازش یاد گرفتم،مدیونشم،بگین عموم حلالم کنه..مینویسم امروز 23 مهر 87 است!عمو بهمون گفت:برای هم دعا کنیم تا از اشتباهات دور بمونیم و قدر همو بدونیم..دقیقا یک ماه پیش من و رامینا پیش عمو بودیم!
مینویسم امروز 8مهر 87 است!دیشب دم سحری داشت بارون میبارید منم واسه عمو پیامک دادم:نم نم بارونه باز یاد خدا تو دلهاست/یادت باشه که لحظه لحظه ی خوبه دعاست..نمیدونم عمو واسم دعا کرد یا نه اما من دعاش کردم مثله همیشه!فردا هم سالگرد فوت عموبهروز..از تسلیت گفتن بدم میاد اما چکار میشه کرد…باید گفت!…مینویسم امروز یکم مرداد 86 است!تولد بهترین عموی دنیا مبارک…امروز عموپورنگ 34ساله شد…از دیشب تا حالا منتظر امروز بودیم..همه ی وبلاگ نویسای عموپورنگی اومدن و جشن گرفتن!…مینویسم امروز 20 آذر85 است!آخرین برنامه ی عموپورنگ!2 روز دیگه به مکه میره…دلم تنگ میشه اما خدارو شکر که به آرزویش رسید!امیدوارم سلامت و بهتر از همیشه به ایران برگردد..ان شاالله…مینویسم امروز13 مهر 85 است!برای سومین بار از سیمای نوجوان با ما تماس گرفتند و من برنده شدم..کاش همین اتفاق 2 سال قبل و در مسابقه ی عموپورنگ میافتاد!…مینویسم امروز15 شهریور 84 است!بابا از سر کار آمد و نامه ای به مامان داد و مامان گفت نامه برای منه!ذوق کردم…پاکت را که باز کردم یک پاکت دیگر هم در آن دیدم که قرمز رنگ بود وقتی بازش کردم با عکس عموپورنگ مواجه شدم…امروز نمیدانم چندم است اما من 15 ساله هستم!داشتم توی کلاس شعرای عمو رو واسه دوستم میخوندم که یکی از شعر ها یادم رفت!هر چی فکر میکردم اولش یادم نمیامد!به دوستم گفتم اگه من این شعر یادم نیادا تو از این به بعد جای ژاله بهم بگو اقدس!خیلی مطمئن بودم که یادم میاد اما نه …نشد!و حالا که 3 سال از اون روز میگذره هنوز دوستم گاهی بهم میگه اقدس!..
عمو دلم گرفت!چشمای شما هم درد گرفت البته اگه حوصله کنین و این نوشته های طولانی رو خونده باشین!برم دفتر خاطراتمو بذارم سر جاش..داشتم از چی میگفتم چی شد!خاطره ها نذاشتن چیز دیگه ای بگم..راستی عمو به وبلاگ آجی سولمازم سر بزنین ببینین چه کردهههههههه این آجیه نازم…راستی عمو آجی نرگس(احمدی)مجله رو واسم میخره خیلی خوشحالم خیلیییی…عمو میبینین دخترعموهام چقد مهربونن؟به خودتون رفتن..عمو التماس دعا…
یا حق
(دخترتون)

3 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

ممنون که اومدید و ممنون از صحبت های قشنگتون که دوباره باعث شد من به گذشته فکر کنم . دیروز دلم گرفته بود چون امسال نتونستم سراغ بهترین معلم های دوران تحصیلم برم و خدارو شکر تونستم بهشون پیامک بزنم. استاد خوبم به شما هم این روز های قشنگ رو تبریک می گم .

کلامی گوهر بار از شهید مطهری که به شما تقدیم می کنم.

***انسان باید به کارش عشق داشته باشد….آن وقت اشت که شاهکار ها بوجود می آورد

که شاهکار ها ساخته ی عشق است نه پول.با پول می شود کار ایجاد کرد ولی با پول نمی

شود شاهکار ایجاد کرد..****

تا بعد…….

3 05 2009
سمیرا فکور

عمو جون سلام از دیدنتون توی برنامه نقره خیلی خوشحالم وای عمو یعن برنامتون زنده هست عمو با این کارتون دلهمه را شاد کردید بسیار متشکریم

3 05 2009
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

همیشه شاد و موفق باشید همانگونه که آرزومند شادی و موفقیت دیگرانید

3 05 2009
مهر

سلام! ساعت 8:11 دقیقه است. همین چند دقیقه ی پیش مصاحبه ی عموپورنگ را خواندم. زیبا بود و پر از حرفهایی که ارزش خواندن داشت. اما پر اندوه بود. یکی از دلایل من که محکم ترینشان بود برای خرید شهرزاد و خواندن مصاحبه ی عموپورنگ شاید این بود که بدانم ماه بد عمو چه ماهیست. دلیلش هم کامنت یکی از بچه ها بود. نامش به خاطرم نیست اما از مصاحبه ی شما می گفت و این که برای آن اتفاق غم انگیز زندگیتان اشک ریخت. وقتی آن کامنت را می خواندم احساس کردم ماه بد شما مهر است. همان نام من در این دنیای مجازی. اما فقط یک حدس بود.
بعد از خواندن مصاحبه تان در خود فرو رفتم. شاید به خاطر سجاد کوچک و دوست داشتنی است که ناگهانی از این دنیا رفت و دوباره یاد مرگ را زنده کرد. شاید هم مال خیلی قبل تر باشد آنجا که دانستم مهر برای شما نا مهربان بود اما بغض خود را فرو خوردم. با دیدن نام مهر حدسم به یقین تبدیل شد اما تصمیمم نه. می خواستم اسمم را عوض کنم. حالا شاید عوض کردم شاید هم نه! باید فکر کنم! نمی خواهم نامم که برای کسی آزار دهنده باشد گرچه این نام آن ماه پاییزی نیست. نام من خلاصه ای از اسم من است و چکیده ای از دوران کودکی. یادآور خودم که فراموشش کردم.
امیدوارم شما آقای فرضیایی و همه ی دوستانی به این جا سر می زنند مرا ببخشید این گونه می نویسم. دست خودم نیست دوباره سکوتی عمیق در من خانه کرد. من به اشک هایم اجازه ندادم دیده شوند اما باید بنویسم تا اندکی سبک شوم. نمی دانم شاید تک تک جمله هایتان و بعد از آن دست نوشتتان درباره ی معلم و خاطرات کودکی مرا ذره ذره به عقب برد و تمام یادهای روزها و سالهای گذشته را به یادم آورد. سخن از مرگ مرا به دوران راهنماییم برد مدرسه ی 13 آبان، بندرعباس. همکلاسی داشتم با موهای قرمز و قدی بلند. قبل از عید بود که دفتری تهیه کرد. می داد به بچه ها تا برایش چند خطی بنویسند…
بعد از عید بود که دیگر نیامد. تا این که یک روز به خاطر ماه محرم مدرسه مان برنامه داشت. زیارت عاشورا بود و یک دنیا اشک. اما در این میان زمزمه هایی شنیدم. زمزمه هایی از مرگ و شاید از همان زمان بود جای پای مرگ را در نزدیکی خود حس کردم. حضورش را درک کردم و دانستم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. بالاخره می آید امروز، فردا یا دو روز دیرتر…
یادم آمد دوران ابتداییم را و سعی کردم نام تک تک معلم هایم را به خاطر بیاورم. یادم آمد من بچه های دیگر بیشتر معلم دارم و شاید این هم هدیه ای الهی بود. نمی دانم چرا اسم معلم کلاس اولم را خوب به یاد ندارم. چیزهایی به ذهنم می رسد اما واضح نیست. اما نام کوچکش گلی بود! یادم آمد خانم وکیلی معلم کلاس دومم و دوباره بغض کردم. شاید به خاطر اینکه برای من رویایی ترین بود و هست. معلمی مهربان و آرام. مرا خیلی دوست داشت. شاید برای بغض کردم که یادم آمد وقتی کلاس سوم رفتم و دیگر او معلمم نبود یک روز در آن روزهای امتحان وقتی امتحانم را دادم، او مرا صدا کرد مرا رام در اغوش گرفت و همان آرام با من قدم می زد. از حالم پرسید، از درسم و اینکه امتحانم خوب بود یا نه. گویا جواب سئوالی را اشتباه نوشته بودم. شاید بغض من بر این تنبلی و کاهلی است که چند سالی است گریبان مرا گرفته است. شاید شرمسار شدم از فراموشکاری خود. کلاس سوم من سه تا معلم داشتم. خانم دهقان، خانم غفاری و خانم بابو. یادم آمد که چقدر شیطانک بودم. خانم دهقان نمونه سئوال کار می کرد یک روز قرار شد زنگ تفریح سئوالها را روی تخته بنویسم تا بچه ها بنویسند. اما شیطونی بچه ها اجازه نمی داد. من هم باید آنها را آرام می کردم و هم سئوالها را می نوشتم. اما نمی شد. سخت بود خیلی سخت. یادم آمد آنقدر از دست بچه ها عصبانی و ناراحت شدم که شروع کردم به گلایه: » ساکت باشین بنویسین دیگه. الان زنگ تفریح تموم می شه خانم دهقان میاد. اونوقت من چی بگم. نگاه کن هنوز اینقدر مونده. اونوقت خانم دهقان منو دعوا می کنه. به شماها که چیزی نمی گه می گه من ننوشتم نمی گه شما ها سر و صدا کردین. آفرین دیگه ساکت باشین.»
کلاس ساکت بود. زیادی هم ساکت بود. اما نگاهها یک جوری بود. بعضی ها می خندیدند. من عصبانی شدم: » چرا می خندین؟ حرفام خنده داره؟ خیلی بی نمکین. بذارین خانم معلم بیاد.» به این جا که رسیدم یکی از بچه ها که میز اول نوشته بود به من گفت:» پشت سرتو نگاه کن» برگشتم. تازه فهمیدم دلیل همه ی آن خنده ها و سکوت ها. زنگ تفریح تمام شده بود و خانم دهقان پشت میز نشسته بود و می خندید.
بالاخره خندیدم. این خاطره همیشه مرا می خنداند. شاید احساس بدم کمتر شد که رنجشی برای کسی نباشم. یادم آمد همیشه می ترسیدم از این که کسی را برنجانم. سوم راهنمایی بودم که معلم اسم یکی از بچه ها را خواند تا برود و درس جواب بدهد. اما بلد نبود یعنی در یکی از سئوالها گیر کرد اما اصرار داشت بماند و جواب بدهد. من گفتم:» خوب بلد نیستی بشین دیگه» این حرف من او را رنجاند. وقتی داشتیم از کلاس بیرون می رفتیم پنداربخش یکی از دوستانش که بعدها دوستان خوبی شدیم به من گقت:» شاگرد کسی نیست که فقط درسش خوب باشه، باید اخلاق خوبی هم داشته باشه.» حرفش مرا تکان داد. ناراحت شدم بر سخن نسنجیده ام. همان روز یک ساعت آخرهای زنگ مدرسه دعای توسل داشتیم. در خودم بودم. دوستی داشتم آزاده نام به او گفتم:» خیلی دلم گرفته!» گفت:» چرا؟» گفتم:» برای این که دارنهال رو ناراحت کردم.» بغضم سد راه شد و با جاری شدن اولین کلمه های دعا ترکید.
دوباره برگشتم به دبستان شهید قاسمی بندرعباس. کلاس چهارم و معلممان خانم …و کلاس پنجم خانم … چرا اسمشان یادم نمی آید. اما چهره شان جلوی من است.
بر گشتم سر جای اولم اما خاطره ها تمامی ندارد…
ببخشید سرتان را درد آوردم. یادها وقتی آمد تمام وجود را پر می کند باید گفته شوند تا فراموش نشوند…

3 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام خاطره ساز بهترین روزهای زندگیم!
عمو اولین باره که میام و میبینم که کسی هنوز کامنت نذاشته البته میدونم که هنوز تائید نشدن و منم مثل همیشه آخرم…
عمو گل گفتین…منم معلم سال اولم رو خیلی دوست داشتم اسمشون خانم الفت بود عمو الان خیلی وقته که من ندیدمشون…تقریباً از همون موقع که ما اومدیم خونه جدید و من مجبور شدم فقط اول ابتدایی رو تو اون مدرسه بخونمو بقیه اشو تو مدرسه دیگه ای بخونم….میدونین چند سال میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم هر جا هستن همیشه موفق باشن….

عمو میخوام یه داستانی اینجا بنویسم امیدوارم همیشه به این عمل کنیم شاید شنیده باشین ولی به هر حال مینویسم:

روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شـــــــــــکــــــــــر!

عمو امیدوارم ما همیشه به خاطر نعمت هایی که از طرف خدا دریافت میکنیم شکر گذار باشیم (الهی آمین!)

3 05 2009
تینا

به نام خدای مهربون و دوست داشتنی

سلام عمو جونم :

بله عمو جون واقعا یادش بخیر که چه روزهایی را داشتیم عمو من الان با معلم کلاس پنجمم ارتباط دارم ولی بقیه معلم هام نه، خیلی دلم میخواست با همشون ارتباط داشته باشم ولی …

عمو جونم خیلی دلم براتون تنگ شده ان اشاله به همین زودی ها میبینمتون.

راستی بازم از ابجی زهرا جعفرزادگان تشکر میکنم .

عمو جونم مواظب خودتون باشید .

منتظرتون میمونیم .

(دوستدار همیشگی شما تینا .)

3 05 2009
محدثه

عمو جان سلام
حرفهاتون اشک منو درآورد
خیلی دوست داشتم اسم معلم کلاس اولم رو به یاد داشتم ولی متاسفانه به دلیل اینکه دوتا معلم عوض کردیم اصلاً اسم هیچکدومشون یادم نیست.
ولی از خانم ها نوری،رضایی،ملکی و خانم سلطانی معلم های پایه دوم تا پنجمم کمال تشکر رو دارم. دلم میخاد یه بار دیگه به اون دوران برگردم .
شاید اون موقع ها یکمی بهمون سخت میگرفت ولی این سختگیری ها به نفع خودمون بوده و اون موقع نمی فهمیدیم .
الانم که تو مدرسه ابتدایی کرباسی 2 (دارم به عنوان یه کسی که داره تجربه کسب میکنه)با این همه امکانات فعالیت دارم ولی بازم بعضی مواقع واقعاً کم می آرم. حالا معلم ها و اولیاء اون موقع ما با چه زحمتهایی به ما درس نوشتن رو یاد دادن ،فقط خدا می دونه و خودش پاداششون رو می ده
من از افراد زیر تشکر ویژه ای میکنم و دستهمشون رو میبوسم
خانم خطیری و خانم پیشگر که واقعاً زحمت جامعه فردارو می کشن (آموزگاران کلاس اول شادی و اول شکوفه)
خانم فراوانی و خانم فخار (آموزگاران کلاس دوم ستایش و دوم نیایش )
خانم حبیبی(آموزگار کلاس سوم بهاران)
خانم دریا کناری(آموزگار کلاس چهارم بوستان)
خانم ریش سفیدی(آموزگار کلاس پنجم گلستان)
از مدیریت محترم دبستان، خانم احمدلو
معاونت دبستان،خانم عباسی
و کسی که من همیشه مزاحمشون بودم معاونت پرورشی دبستان، خانم حیدرزاده که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم تشکر وقدردانی می کنم
همشون رو خیلی دوست دارم و دست همشون رو می بوسم
عمو جان امروز روز شما هم هست
شماهم معلم اید
معلمی که کلاس بزرگی داره
کلاستون به وسعت ایرانه
دانش آموزانتون هم نه به تعداد بچه های ایران زمینه بلکه بزرگتر ها هم خیلی چیزها ازتون یاد میگیرن و فقط بچه های ایرانی نیستن که خیلی دوستتون دارن
بچه هایی که خانواده هاشون به هر دلیلی به ایران مهاجرت کردن و اینجابه دنیا اومدن و همین جا بزرگ شدن و بابرنامه های شما روزشون روشب کردن
یکی از همون بچه ها خود منم
عمو به خدا قسم معلمی
معلمی چون خیلی چیزهابهمون یاد دادی
هر برنامه ات با اندازه یکسال درس خوندن بهمون مطالب خوب یاد داده
واقعاً زبونم بند اومده
نمی تونم چیزی بگم
فقط می گم
عمو روز معلم برشما مبارک
از طرف بچه های دبستان کرباسی میگم دوستتون داریم
دوستت دارم عمو جون
M

3 05 2009
محدثه

بچه ها روزنامه جوان و جام جم رو بخرید مال تاریخ 13/2/88
مال روزنامه جام جم
عمو پورنگ دوباره به تلویزیون می‌‌ آید
ایسنا:سری جدید برنامه ((عمو پورنگ)) پس از سال تحصیلی پخش می شود.
مسلم آقاجانزاده،تهیه کننده این برنامه گفت:این برنامه پس از امتحانات پایان سال با فرم و ساختاری جدید روی آنتن می رود.وی تأکید کرد:سری جدید برنامه((عموپورنگ))به صورت زنده و همانند گذشته از شبکه یک سیما پخش خواهد شد.آقاجانزاده همچنین از ساخت برنامه ای تولیدی با ساختار مسابقه ایی باحضور عمو پورنگ خبر داد.
[قلب][قلب][قلب][قلب]آخ جون بعد از امتحانات عمو می آد[قلب][قلب][قلب]

3 05 2009
محدثه

هو الحق
عمو جان سلام
عمو جان امروز روز شما هم هست
شماهم معلم اید
معلمی که کلاس بزرگی داره
کلاستون به وسعت ایرانه
دانش آموزانتون هم نه به تعداد بچه های ایران زمینه بلکه بزرگتر ها هم خیلی چیزها ازتون یاد میگیرن و فقط بچه های ایرانی نیستن که خیلی دوستتون دارن
بچه هایی که خانواده هاشون به هر دلیلی به ایران مهاجرت کردن و اینجابه دنیا اومدن و همین جا بزرگ شدن و بابرنامه های شما روزشون روشب کردن
یکی از همون بچه ها خود منم
عمو به خدا قسم معلمی
معلمی چون خیلی چیزهابهمون یاد دادی
هر برنامه ات با اندازه یکسال درس خوندن بهمون مطالب خوب یاد داده
واقعاً زبونم بند اومده
نمی تونم چیزی بگم
فقط می گم
عمو روز معلم برشما مبارک
از طرف بچه های دبستان کرباسی میگم دوستتون داریم
دوستت دارم عمو جون
M

3 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…..

***شهید مطهری***(من معلمی را می ستایم که اندیشیدن را به من آموخت نه اندیشه ها را.)

یه چیزی رو هیچ وقت یادمون نره هیچ معلمی دانش آموز خودش رو فراموش نخواهد کرد مخصوصا دانش آموزی که از بقیه متمایزتر و شیطون تر بوده.اونا چشم انتظارن که دانش آموزان قدیمیشون به دیدنشون برن حتی با گذشت سالها…

تا بعد….

3 05 2009
کوثر

معلم اول دبستانم بهم گفته بود نابغه ام!
باور کردم نابغه ام…اما نبودم!
معلم دوم دبستانم بهم گفته بود یه نقاشم!
باور کردم نقاشم…اما نبودم!
معلم سوم دبستانم بهم گفته بود یه دختر نمونه ام!
باور کردم نمونه ام…اما نبودم!
معلم چهارم دبستانم گفته بود خیلی عاقلم!
باور کردم عاقلم…اما نبودم!
تا اینکه معلم پنجم دبستانم تحقیرم کرد.زد تو سرم!گفت تو هیچی نمی شی.تو عقب ماندگی زهنی داری.گریه کردم!نا امید شدم…
بعد از اون بود که کمی نابغه شدم…یه ذره هم نقاش شدم…یه کمی نمونه شدم بعضی وقتا هم عاقل شدم…
نفهمیدم حرف کدوم معلم درست بود!چون هیچ کدومشون نگفته بودن که یه روزی … می شم!
پ.ن:جای خالی جمله ی آخرو باید وقتی پیر شدم تکمیل کنم تا ببینم آخرش چی می شم…

3 05 2009
حنانه

به نام خدا.

ممنون که دیروز روز معلم رو بهم تبریک گفته بودی تاجیک جان.از من خواسته بودی تا مصاحبه ی آقای فرضیایی رو بنویسم چشم العان این کار رو انجام می دم ام به خاطر وقت کمی که دارم گلچین می کنم.

مصاحبه…….شهرزاد…….

مهم ترین سوال

چرا برنامه ی پورنگ متوقف شد؟این سوالی بود که به اتفاق همه از من خواستند تا از ام بپرسم.او می گوید با کامه توقف مشکل دارد.در ظاهر توقفی در کار نبوده وشایعه ها همه بی اساس است.
–این را از من قبول کنید کاره هر روزه خیلی سخت است به خصوص کاری که با بچه هاست همه فکر می کنند برای بچه برنامه ساختن آسان است!ما یک تیم جمع و جور هستیم که کار 40 نفر را انجام می دهیم.بعضی ها هی گفتند ونوشتند پایان دادن به برنامه خود زنی است.ما این را تعبیر خوبی ندانستیم ونمی دانیم.باید همه بدانند تکرار ملال آور است.سبک من سبک خودم است .همه باید بدانند که فرضیایی بود که پورنگ را بوجود آورد.پورنگی وجود نداشت که من لباسش را بپوشم و نقش اش را بازی کنم.من خودم بودم که پورنگ را بوجود آوردم.من داریوش فرضیایی هستم که باید همه بدانند که از تکرار بیزار است.

گلایه از مامان ها

بچه ها حتما با عمو پورنگ دردو دل می کنند.روایت پورنگ از گلایه های بچه ها.

–بچه ها می گویند پدر ها ومادر ها ما را درک نمی کنند هر وقت من را می بینند گلایه می کنند که چرا این قدر به ما گیر می دهند؟مثلا می گویند چیزی را که ما می خواهیم انجام نمی دهند.آ« ها هم گلایه هایی مثل پدر و مادرشان دارند.من به دلیل موقعیتم خیلی چیزها را در جمع بچه ها حس می کنم که رنگ و بوی گلایه دارد مثل همین داستان موبایل جدید خواستن بچه ها که خیلی شایع شده..

عرق نعنا همان عرق نعناست.

خیلی با هیجان حرف می زند ومن که فهمیده ام آدم حساسی است می پرسم کم رنگی رابطه بچه ها و مادر پدر ها را که میبینی غصه نمی خوری؟

–چرا هر وقت رابطه ی سرد بین بچه ها وپدر مادر ها را میبینم خیلی غصه می خورم همه اش می گویند چسبیده ای به قدیم!نو باش.نو هستیم اما نو شدن به چه قیمتی؟این اسمش تهی شدن است نو شدن نیست.من روانشناس نیستم وادعایی هم ندارم اما کدام مکتب روانشناسی می گوید بچه ات را بدون در نظر گرفتن ریشه هایش مدرن کن؟حکایت دل درد بچه ها و خاصیت عرق نعناست.از قدیم به بچه ای که دل درد داشت عرق نعنا می دادند الان هم عرق نعنا همین خاصیت را دارد!چرا گذشته را فراموش کرده ایم و قبولش نداریم؟به افاده های جدید تن می دهیم ومدام هم گله می کنیم چرا دیگر مثل قدیم نیست. به نظر من راه ما فقط آشتی بین قدیم و جدید است راه این است که بپذیریم همه ی حرفها و کارهای قدیمی ها هم بد نبوده.

دوست خوبم من دیگه فرصتی برای نوشتن ندارم امیدوارم من رو ببخشی چون از من خواسته بودی فقط تونستم گلچینی از اون رو برات بنویسم من رو ببخش دوست ندارم بد قول به حساب بیام.

3 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام سحر عزیزم!
سحر جان من یه سوال از شما داشتم اونم اینه که:هفته بیجار و خشکه بیجار چیه؟…با هم فرقی دارن یا نه؟
اگه دوتاشون یکی ان پس چرا عمو تو شعر گیلان اول گفته بود هفته بیجار ولی بعد از دو،سه بار خوندن عوضش کردن شد خشکه بیجار؟…چون شما اهل گیلانین ازتون پرسیدم!
خیلی دلم میخواست بدونم که چه فرقی با هم دارن یا اصلاً چی هستن؟….خودم که فک میکنم یه نوع ترشی باید باشه حالا باید ببینم شما چی میگین!…

مهر عزیزم،سلام!
داستانت را خواندم زیبا بود ولی از من نخواه که در مورد ریزه کاریش بگویم چون من اصلاً در این مورد هیچ سر رشته ای ندارم بهتره که از اهالی فن جویا بشی!(واااااااااااای این قسمت رو چقدر کتابی نوشتم!)ببین چیجوری خودمو قاطی میکنم حالا یکی نیست بگه که حالا کی نظر تو رو خواست!…والااااااااااا
و اما شما هنوز جوابمو ندادی؟این طور که پیداست حتماً شما خودتون هستین!….

3 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلاااااااااااااااااااااااام عمو خوبییییییییییییییییییید
منم خیلی خوبم
عمو جونم یه بار دیگه روز معلم ر از طرف خودم و زهرا جعفر زادگان که خیلی هردومون دوستون داریم به شما تبریک میگم
عموممنونم توی این چند سال به ما چیزای خیلی خوبی یاد دادین درسای زندگی که برامون خیلی با ارزش و مهم بودن خیلی کمکمون کردن …
عمو جون دوست داریم همیشه عموی ما بمونید …وما هم قل می دیم همیشه شاگرد های خوبتون بمونیم وازتون درسای خوب بگیریم
عمو من همه ی معلم هامو خیلی دوستشون دارم دیروز رفتم هنرستان قبلیم به همون معلمم بود گفتم خیلی دوستش دارمااا سر زدم انقدر از دیدنم خوشحال شد…منم کلی ذوق زده شدم…
خوب عمو جون من دیگه رفتم سر درسم
آخه قل دادم دختر خوبی باشم براتونوحسابی درس بخونم
عمو جون دوستون دارم ببخشید اگه طولانی می نویسم وشما خسته میشید…

3 05 2009
الهه درزی

هفته معلم به بهترین معلم دنـــــــــــــــــیا «»»عمویی گلم»»» مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

3 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام!
نمیخواستم چیزی بگم چون به اندازه کافی سرتونو به درد آوردم دیشب!اما خب!وقتی دیدم با فونت درشت نوشتین خوشحال شدم و احساس کردم دیگه چشمام ضعیف نیست!!!!ممنون خانوم جویکار
عمو خوشحالم که بعد از امتحانا برمیگردین…راستی الان 3 تا کتاب خریدم یکیش درسیه دو تاشم هویجوری!(شلوارهای وصله دار )از رسول پرویزی و( چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد) از اسپینر جانسون…خیلی ذوق دارم هر دوشو همین امشب بخونم اما مجبورم اول درس بخونم!از 12 شب تا 3 صبح وقت دارم این 2 تا رو بخونم!!به به چه برنامه ریزیه توپی!راستی به دوستای خوبمم پیشنهاد میکنم این چند تا کتابی رو که مینویسم بخونن خیلی قشنگه..پروانه در چراغانی از مرجان فولادوند(براساس زندگی شهید حسین خرازی)
و معلم فراری از رحیم مخدومی(براساس زندگی شهید محمد ابراهیم همت)
التماس دعا خیلی خیلی خیلی..راستی عمو کاش از برنامه جدیدتونم توی این دست نوشته مینوشتین..شایدم چون این یکی نوشته مناسبتی بود ننوشتین..!
(دخترتون)

3 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام عمو ی خوبم و همکارای عمو.
خوبید؟
عمویی شما توجه کردید من همیشه هر دیدگاهی که می خوام برای شما بزارم همین جمله های بالایی رو می نویسم؟
عمو خوبید؟
عمو چه قدر دست نوشته تون قشنگ بود.
عمو همیشه میگن هر کسی که به ما درس بده میشه بهش گفت معلم….
شما هم به ما بچه ها درس های خیلی خوبی دادید.درس هایی که واقعا به دردمون می خوره.
عمویی اومدم تا به شما بگم که روزتون مبارک…
شما علاوه بر اینکه یه عموی مهربون و دوست داشتنی و فوق العاده هستید یه معلم هم برای تمام بچه ها هستید…پس روزتون مبارک…
خدای خوبم ازت ممنونم که یه عموی مهربون به نام عمو پورنگ به ما بچه ها دادی…خدایا شکرت…

3 05 2009
معصومه ی عمو

حاجی گلم سلام
**حاجی دوباره و هزاران بار دیگر روز معلم رو به شما بهترین معلم همه ی بچه های ایران تبریک می گویم**

حاجی راستی دیروز یادم رفت که بهتون بگم من وقتی مصاحبتون رو با مجله ایران دخت خوندم تازه فهمیدم که چرا می خواین برنامتون رو تولیدی کنید اما به نظر ما» برنامه زنده حق شماست «پس مطمئنا وقتی گفتید که برنامتون زنده پخش خواهد شد من خیلی خیلی خوشحال شدم حالا هم که متوجه صحبتهای آقای آقاجانزاده شدم خیلی خیلی خوشحال شدم (به قدری خوشحال شدم که دویدم برم به خواهرم که تازه از مدرسه اومده بگم که قالی زیر پام لیز خرد و بد جوری خوردم زمین الان هم خیلی انگشت پام درد میکنه فکر کنم شکسته نه نه شوخی کردم ولی خدایش خیلی درد میکنه)مهربونم من برنامه امتحانی خواهرم رو نگاه کردم امتحاناشون 12/3/88 تمام میشه فکر کنم شما از اول تیر برنامه جدیدتون شروع بشه انشاالله.
کاش زودتر شروع بشه آخه من اول مرداد کنکور دارم هیچی نخوندم کاش شما زودتر بیاین تا به من انرژی درس خوندن بدید………….
حاجی من صبح رفتم چند جا پرسیدم مجله شهرزاد گیرم نیومد مطمئن باشید اگر تمام اهواز رو هم بگردم باید این مجله رو گیر بیارم شده از خود دفتر مجله بخوام برام بفرستن باید حتما تهیه اش کنم.
حاجی واسم دعا کنید خیلی پام درد میکنه

دوستدار ابدیتان معصومه

3 05 2009
نرگس

به نام خدا
سلام عمو پورنگ منم وقتی کوچولو بودم (دبستان)خانم پازوکیان معلمم بود الان هم هنوز منو میبینه ومیشناسه البته دیگه خیلی سالخورده شده وآخرین سال معلمیشون من شاگردش بودم.شاید هم تشابه اسمی باشه.
خدانگهدار.

3 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

**برای مهر**

خواهرم چقدر خوشحالم که حرفای دلت رو اینجا نوشتی.مهر مهربان نام تو برازنده ی توست.

چند ماه پیش بود همراهم داشت زنگ می خورد دوستم بود صداش می لرزید گفتم چی شده گفت فقط حول نکن منیره بر اثر تومر مغزی فوت شده از اون روز تا به حال همه شاید اون رو از خاطرشون دور کردند ولی من………مخصوصا وقتی متوجه شدم عید غدیر مراسم ازدواجش بوده و درست روز عید غدیر شد هفتمش. دنیای عجیبیه و اینا همش نشونس برای من و تو . راستی گلم فکر کنم خیلی سخت گیر بودی و درس خونا!!!!!!!!!!!! می خوام برای سحر یه خاطره از دبستانم بنویسم تو هم بخون وبه من بخند!!!!!!!!!!!!!

**برای سحرم**

حرفت و قبول دارم واسه همین نوشتم کجاست ساحل نجات.گفته بودی کاش غیر از انتظار تلاش برای یاریش می کردیم. حرف توکاملا درسته اگه منتظر نباشیم نمی تونیم یاریشون کنیم
از ما همون چیزی رو می خوان که خدا در چیزی به نام دین خلاصش کرده!!

از لاله ی واژگونی که ندبه خوان دیدار بود پرسید*تو از کدام پنجره ای؟!*

لاله گفت*پنجره ی یقین تو بود که اشک انتطار مرادید!*

از دبستانم واست یه خاطره بنویسم کلاس اول که بودم برای اولین بار تکلیف نوشتیم خانوم بیگی می یومدن سر نیمکت های ما و شروع می کردن به امضا کردن من خیلی ناراحت بودم می گفتم ما که تازه اومدیم مدرسه چرا الان دارن کارنامه میدن یعنی از فردا نباید بیاییم؟معلممون گفت نه عزیزم من دارم نمره ی درسی که نوشتی رو بهت میدم.!!!!!!!!!!!!!

**برای ژاله**

ژاله نمی خوام به دوستای دیگم جسارت کنم ولی با خوندن نوشته های شما به وجد می یام
تو با چه هیجانی می نویسی امیدوارم روال زندگیت هم مثل دفتر خاطرت شیرین و سر زنده باشه.بعضی وقت ها به نوشته هات بد جور حسودی می کنم.!!!!!

تا بعد…..

3 05 2009
sahar

به نام خدا
دريا جونم ! سلام ، گلم
در جواب سوالي كه پرسيده بودي ، بايد بگم: عزيزم ! تا آنجا كه من مي دونم ، خشك بيجار نام يك محلي در گيلان هست ولي هفت بيجار همونطور كه حدس زدي نام ترشي هستش ….. به خاطر تنوع مواد داخلش ، بهش اينجور مي گند…. بيجار همون شاليزار هست ،به خاطر تنوع مواد موجود در اين ترشي انگار مواد اين ترشي از هفت شاليزار بدست اومده …..خدا كنه خوب و واضح جواب داده باشم . برام جالب بود كه كسي از اينقدر كنجكاو به شعر گيلان گوش داده باشه ….. هر سوال ديگه اي هم داري بپرس مطمئن باش تا اونجا كه بتونم و اطلاع داشته باشم بهت جواب مي دم.
هميشه شاد باشي .دوست دارت : سحر – گيلان

3 05 2009
فرزانه

به جون خودم این اولین باریه که زیاد نوشتم عمو ،جون من بخونش قول می دم دیگه تکرار نشه…….
سلام سلام
به عمو و همه ی برو بچه های خوب سایت……..
عمو به برنامه ی نقره اومدین و دل ما رو نقره بارون کردین اما اینم بدونین که توی آسمون آبی قلب ما شما نقره ای ترین ستاره این……
این که شما توی اردی بهشت یه بار دیگه مهمون خونه های ما شدین برای ما اردی بهشتی ها هم بی نظیره و هم فراموش نشدنی…
راستی نمی خواین تولد اردی بهشتی ها رو تبریک بگین؟؟
هرچند که دیدن شما توی اردی بهشت برامون بهترین تبریک بود…..
از یه چیزی ناراحتم عمو :
«بهترین سکانسهای برنامه ی زنده هم روزی فراموش میشن»
اگه قرار بود فراموش بشه همون هفت سال پیش فراموش می شد…..
اصلا تقصیر خود شماست که ما رو نسبت به برنامه زنده حساس کردین ،از بس روی برنامه تولیدی تاکید میکنین …
دیگه دلم نمی خواد درباره ی زنده یا تولیدی بودن برنامه حرف بزنم……
عمو،سطرهای بالا رو با عصبانیت نخونید ها آخه چون من با عصبانیت ننوشتم باشیطنت نوشتم ،اما جدی بگیرین….
می دونم که درباره ی برنامه بهترین تصمیم رو می گیرین و ضمنا اینکه توی نقره گفتین هم زنده هم تولیدی…
من امسال روز عید نوروز اصلا برام جالب نبود چون شما نبودی یا شاید بهتر بگم برام عید نبود اما جمعه که اومدین نقره برام یه عید فراموش نشدنی بود
شاید باورتون نشه اگه بگم لباس نو پوشیدم و وضو گرفتم و نشستم پای نقره……
عید من از اون موقع شروع شد!!
راستی عمو …
من برادر زاده ی یه شهیدم ….همیشه توی دعاهام سفارش شما رو به عموی آسمونیم می کنم ….
شما هم برام دعا کنین عمو….
یه چیزی بگم به برو بچه های سایت ،البته با اجازه ی شما..
بچه ها شما ها همه دنبال مجله شهرزادین ،من تازه دیروز مجله ی سیب سبز رو خریدم که مصاحبه عمو توشه که اونم ویژه نامه ی عیده . می بینین که خیلی از دنیا عقبم .خوب یکی که مجله شهرزاد رو خریده لطف کنه مصاحبه ی عمو رو همین جا بنویسه و خیال همه رو راحت کنه …
آخه چون خیلی جاها ین مجله پیدا نمیشه یکیشم شهر ما ….
عمو روز تولدم که 21 اردی بهشته بازم میام این جا………

3 05 2009
ژاله فرهادروش

عمو یه چیزو بگم که خودمم هنوز باورم نشده!!!امروز که از کوچه رد میشدم دیدم دو تا پسر بچه تقریبا 10_12 ساله سوار دوچرخه بودن یه گوشه داشتن باهم صحبت میکردن…وقتی داشتم از کنارشون رد میشدم یه قسمت از صحبتاشونو شنیدم ..عمو باورم نمیشه!یکیشون با حالت خیلی دپرس و اینا به اون یکی میگفت بازی های قدیم خیلی بهتر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هفت سنگ و ..الان به درد نمیخوره که!اون یکی هم تایید میکرد!عمو دلم میخواست وایستم ببینم آخر بحثشون چی میشه اما روم نشد!بعدشم پسر بچه های 10_12 ساله ی الان خیلی کم پیش میاد واقعا بچه باشن!!!عمو باورم نمیشه بلاخره اینا از بازی های بی روح کامپیوتری خسته شدن!!!
راستی عمو سنه ثابت من توسط مامانم امروز کشف شد!اگه گفتین چند؟؟..واقعا خنده داره اما نظر مامانم اینه که من 7سالمه!!!گفتم مامان حداقل یه خورده بیشتر بگو مثلا 9 سال!گفت نخیر!عینه 7 سالگیت سر به هوا یی دنبال بازی و شیطونی واین کارایی!مسئولیت پذیری هم که قربونش برم!!!بعد سرشو تکون داد ..!!!
وای عمو من واقعا باید یه فکری به حاله خودم بکنم!واقعا از هر 10 تا چیزی که بهم سفارش میکنن یکیش یادم می مونه!عمو ووووووو برم درس بخونم!به امید دیدار
(دختر 7 ساله اتون!!!)

3 05 2009
شیوا محجل

* به نام خدا *
سلام عموجون…. روز معلم رو به همه معلمهای عزیز و زحمت کش تبریک میگم..
عموجون می خواستم این روز بزرگ رو به شما هم تبریک بگم.. چون شما هم واسه ما مثل یه معلم مهربون بودید که خیلی چیزهای خوب از شما یاد گرفتیم… پس روز شما هم مبارک عموجون!
خیلی دوستتون داریم و برای سلامتی و موفقیتتون شب و روز دعا می کنیم.
خدانگهدار

3 05 2009
زهراناظمي

سلام عمو..
راستش را بخواهيد من خودم را واقعا مديون معلم ها مي دانم..
هميشه دستانشان را مي بوسم و از آن ها قدرداني مي كنم.. گرچه هيچ گاه محبت معلم را نمي توان جبران كرد..
ما امروز جشن هاي زيادي برپا كرديم..
جشن هايي كه برنامه ريزي و اجراي آن ها با من بود و من افتخار مي كنم كه در خدمت معلمان خوبم هستم..
عموجان..
معلمي شغل نيست.. عشق است…
و من هميشه اين موضوع را به خاطر خواهم سپرد..
پيروز و سربلند باشيد..

3 05 2009
دست نوشته های مارمولکی به نام پورنگ

به نام خدا سلام بچه ها قبل از هر چیز هفته معلم رو به شما و معلم مهربونتون و همه معلمان عزیز و زحمت کش کشور تبریک می گم. راستش دلم خیلی هوای معلم های دوران تحصیلم رو کرده. آخه این دلم هر چی می کشم از دست دلمه بعضی وقتا این دلم هوای …..حالا اونا به قول بنیامین بمونه. مخصوصا روزهای قشنگ دبستان..معلم های مهربونم از جمله خانم پازوکیان..خانم اکبر نزاد…خانم مختاری خانم جمیله جاه و خانم کلانتری.
یعنی اون ها کودکی من رو به خاطر میارن؟ نه کسای دیگه ای هم هستن که کودکی منو به یاد دارن ولی جور دیگه ای … و می تونند حدس بزنند که عمو پورنگ دانش اموزشون بوده؟ فکر نکنم چون اونا تا دیدن منو با ظاهر دخترونه دیدن الان هم که مثلا من تریپم پسرونه است چیه چرا می خندید ؟؟گفتم مثلا ..
راستش بچه ها من معلم هامو خیلی دوست داشتم همیشه هم سعی می کردم سر کلاس کارهای خاصی انجام بدم که متمایز از بچه های دیگه باشم. البته الان شم هم کارای خاصی انجام میدم که هیچکی خبر نداره فقط متمایزم میکنه
مثل انشا نوشتنم هدیه دادنم و صحبت کردنم یا حتی لباس پوشیدنم…که مثل دخترا لباس می پوشیدم
یادش به خیرخانم اکبر نزاد معلم کلاس سومم بهم می گفت:”چه قدر شبیه هنرپیشه های زن هندی حرف می زنی و آواز می خونی و می رقصی
!..انقدر رویایی نباش بچه” .بچه ها!

3 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمو سلام
عمو الان آبجی سحرم بهم پیام داد میگه 3 روزه کرمان آماده باش دادن واسه زلزله…امشب توی اخبار شبکه استانیشون گفتن احتمال زلزله واسه امشب خیلی بیشتره…عمو تو رو خدا دعا کنین…عمو به مامان بابا هم نمیتونم بگم…اصلا چی بگم؟!کاری که نمیتونن کنن بیشتر دلواپس میشن…عمو فقط تونستم بیام اینجا ..عمو …دخترعموها…تو رو خدا دعا کنین من یه آجی بیشتر ندارم دعا کنین به خیر بگذره و هیچکس طوریش نشه..عمو به خدا دارم دق میکنم ..عمو یادتون نره دعا کنین..خدایا.. ..عمو نمیدونم چی بگم فقط خواهش میکنم از همگی دعا کنین…عمو ننمیدونم میتونم تحمل کنم و به مامان و بابا نگم یا نه…وای کاش زودتر میومدم الان که نظرات امشب ثبت شده…
(دخترتون)

3 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون اومد روز شماری
47 روز
واااااای عمو چه خوبه که بعد امتحانات می یان دلم دیگه طاقت نداره عمو جون
نمی دونم چی بنویسم

4 05 2009
مینا اصلاح پور

سلام عمو پورنگ
اومدم از غصه بزرگی که روی دلم نشسته براتون بگم .
و ازتون بخوام دعا کنید . برای سلامتی خواهرم دعا کنید

4 05 2009
وجيهه هاديزاده

به نام خالق زيباييها
يك شمع مي تواند هزاران شمع ديگر را روشن كند بدون انكه چيزي را از دست بدهد
مانند اموختن
كه هيچ گاه با تقسيم كردن
كم نمي شود

4 05 2009
وجيهه هاديزاده

سلام عمو پورنگ
روز معلم رو به شما معلم مهربان و دلسوز
و همه ي معلم هاي دنيا تبريك عرض ميكنم.

4 05 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
باورم نميشه ، يك قصه اينقدر رشته كلامم رو پاره كرده باشه….. تا قبل از «قصه گل » چقدر راحت از آرامش مي نوشتم…. چيزي كه به ديگران هم آرامش مي داد…. اما به يكباره دنيا برام متوقف شد و زمان برگشت به عقب
و حالا كه اومدم به زمان حال ديگه هيچ جوري نمي تونم مثل قبل بنويسم . با اينكه آرامش دارم اما داره يك تحولي تو من صورت مي گيره ، انگار دارم موج برمي دارم ……يعني به من اميدي هست …..!!!
اول هر تحولي سخته …آخه دنيا واسه آدم نا اشنا مي شه…..اما نه!!! اين خود آدمه كه داره عوض ميشه .
مثل يك كرم كه مدتي براي آرامش به پيله خودش پناه ميبره ….توي خلوت و اون آرامش ظاهريش متحول ميشه و بعد پيله رو باز مي كنه و يك پروانه ازش خارج ميشه و پرواز ميكنه… ولي وقتي پروانه رو مي بيني باورت نميشه اين همه زيبايي از يك خلوت و پيله تنهايي بوجود اومده……. وگرنه اين همون كرم چندش اوري بود كه تا ديروز از دست زدن بهش فرار مي كردي……!!!!
يعني ميشه من متحول بشم ….ميشه ديگه ساحل نباشم و بشم دريا…..ميشه منم موج بزنم ومثل ساحل پر از خاك ويكنواخت نباشم …..ميشه به ديگران حس زندگي بدم ….ميشه مفيد باشم ……ميشه به وسعت دريا توي قلبم جا باز بشه…..
كاشكي ما آدمها خدا رو بخاطر خودش دوست داشتيم ….. خيلي بي واسطه….!!!چرا يادمون ميره خودمون هم دوست داريم ما رو اينجوري دوست داشته باشند…..حالا ما كه پر از نقصيم ،مي خواهيم همه ما رو همينطور كه هستيم دوست داشته باشند….. ولي خدا كه كامله رو مي خواهيم اونجور كه دوست داريم تصور كنيم ودوست داشته باشيم نه آنگونه كه هست ( حالا كه اين جمله را نوشتم دستهام يخ كرده ) واقعا چرا ؟!!!
چرا خدا رو رنگ مي كنيم و كاري كه مي خواهيم انجام بديم و ثابت كنيم درسته رو از قول خدا مهر تاييد ميزنيم؟!!!چرا خدا رو تا زماني كه آرزوهامون رو برآورده مي كنه دوست داريم ؟!!! چرا وقتي هست نمي بينيمش وحسش نمي كنيم؟!!!
واي دارم چي مي گم …..!!!! انگار دارم به نقص بشر بودنم اعتراف مي كنم…..خدايا من رو ببخش ….هر وقت يكي از اين كارها رو كردم ونفهميدم.
خدايا ! تو رو به وسعت قلبم دوست دارم ……..خدايا ! من رو محو تماشاي خودت كن ……تو هستي ، همينجا ، در قلبم و تو تنها دليل اين دم و بازدمم هستي …. اگر نبودي ترجيح مي دادم بميرم ، ( حالم اصلا خوش نيست …. اشكها امانم را بريده اند )همينجا مي خوام به يك چيز اعتراف كنم….. نزد تو و دريا دلم.
البته تو ميداني اما مي گويم ، با اينكه دور وبرم پر از ادم هست ، اما تنهايم خيلي زياد…..تو مي دوني كه هميشه براي همه آرزوهاي خوش داشته ام ، حواسم به خودم نبود،ولي انگار خودم در پيله فرو رفته ام…. شايد براي همين آرامش دارم ،من آن پيله اي شدم كه ديگران با ان حرف مي زنند و من صدايشان را مي شنوم….اما فقط در پيله ام تو را دارم تا درد دل كنم. يادم رفت از كي به اينجا آمدم ، يادم رفت ببينم بالهايم در امده يا نه !!!!
من از داخل پيله صدا ها را مي شنوم ، با اشكها گريه مي كنم و با خنده ها مي خندم ….. اما وقتي به خودم مي رسم دليلي براي خنده و گريه نمي يابم…..اما براي شكر گزاري هزار ويك دليل دارم ….براي طلوع وغروب خورشيد …. براي زيبايي جهان براي نظم موجودش ….براي اينكه تو هستي و…….براي اينكه دريادلم هست ، براي پدر ومادرم…… براي زمين وخاك ودريا و كوه …. براي ستارگان اسمان ، براي ماه ……براي آنچيزهايي كه دادي و ندادي …….( اشكهايم را پاك مي كنم ، مي خواهم با پيله ام وداع كنم) انگار وقت شكافتن پيله هست ، بالهايم در اومده ، مي خوام پرواز كنم…… شايد اون بيرون اينقدر ارامش نباشه ….. ولي ارزشش رو داره بعد از اون همه ارامش…..
دريا هم مي تونه اروم باشه و هم طوفاني …… جزر ومد داره …. موجهاي بلند وكوتاه داره ، اما همه با ديدنش آرامش مي گيرند ، ياد عظمت خدا مي افتند و ازش روزي مي گيرند…….. مي خوام دريا بشم درست مثل تو….
( خيلي سبك شدم )
درست مثل درياي كوچك……امشب شب اول دريا شدنمه ….. آرومم. چه شب خوبي ….!!!!!!
ازت ممنونم ……. تو دريا بودن رو به من ياد دادي . از اين به بعد موجهاي كوچكم رو به امواج وسيعت گره مي زنم تا
به سمت بهتر بودن حركت كنم…….
برات بهترينها رو ارزو مي كنم ……..اگه لطف حق شاملم بشه و زنده بمونم ، باز هم ميام تا باهات حرف بزنم ….
به زودي ، شايد فردا…..
دوستت دارم ، دريادلم ! مراقب خودت باش
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

4 05 2009
مینا اصلاح پور

مشیت خداوند باز هم ما رو مورد آزمایش قرار داد .

دوباره خواهرم رو عمل کردن .

روز 2 شنبه ، 7 اردیبهشت ، حال خواهرم خیلی بد شده بود . وقتی

بیمارستان بردنش دکترش گفت که گرفتگی شنت پیدا کرده و روز

3 شنبه عملش کردن ، نمی دونید چقدر ترسیده بودم ، چقدر گریه

کردم ، چقدر دعا کردم ، چقدر نذر کردم .

اما پناهگاه همیشگی ما ، خداوند مهربون باز هم مثل همیشه لطف

بی حدش رو نصیب ما کرد .

قسمت بالایی شنت یا همون دستگاه کوچکی که 8 ماه پیش توی سر

خواهرم گذاشتن از بین رفته بود و دکترش دوباره سرش رو عمل کرد .

روز 5 شنبه خواهرم رو آوردن خونه ، و حالا کار من خیلی خیلی مشکل

تر از قبل شده ، چون خواهرم به هر اتفاق کوچکی ناراحت می شه

و باید خیلی رعایتش رو بکنیم .

روز جمعه برنامه نقره و دیدن شما بعد از 40 روز خیلی خوشحالم

کرد و یکم از این همه ناراحتی بیرون اومدم .

روز یک شنبه 13 اردیبهشت بعد از نماز صبح ، خواهرم گفت منو ببرید

حرم . هر 4 تایی رفتیم حرم . توی حرم بارون نم نم می زد و ما آروم

آروم به سمت صحن امام رضا می رفتیم . هوا هم با همیشه فرق

می کرد و انگار نسیم بهشتی بود که روح ما رو از خود بی خود کرده

بود .

وقتی داخل شدیم و یه گوشه از حرم نشسته بودیم که یکدفعه یه خادم

جلوی ما اومد و چند تا بسته که داخلش پارچه های سبز رنگ متبرک

به ضریح امام هشتم و یه شمع بود رو به ما داد . دلم ریخت ، اشکم

دیگه نتونست خودش رو پنهان کنه ، ائمه خدا باز هم دست ما رو خالی

برنگردوندند .

مثل دفه پیش ، یادتونه نوشته بودم دفه قبل 3 روز بعد از عمل خواهرم

وقتی رفتیم حرم یه خانم عراقی اومد جلوی ما رو گرفت و یه پارچه

متبرک از حرم امام حسین به خواهرم داد .

حالا این باز هم مثل دفعه قبل همه چیز تکرار شد .

چقدر ائمه خداوند به ما نزدیکن و ما بی خبریم .

چطوری می شه با وجود این همه نشونه اللهی ، گریه نکرد .

خواهش می کنم برای شفای همه مریضها و خواهر من دعا کنید .

اللهم عجل لولیک الفرج

4 05 2009
sahar

به نام خدا
حنانه جان ! سلام
ممنونم، خاطره ات قشنگ بود….. يادش بخير كودكي و اون كارهاي بامزه…
كوچولو كه بودم ، عادت داشتم آدامس قورت بدم و همينطور هسته البالو…… مادرم بهم مي گفت توي دلت درخت ادامس و آلبالو در مياد…..باور كرده بودم .
تا جاييكه يك روز نا خواسته ادامسم رو قورت دادم ، مادرم براي خريد رفته بود….. ومن گريه كردم ، فكر كردم ميميرم.
هرچه خواهرم بهم گفت چيزيت نمي شه باور نكردم و با گريه دنبال مادرم دويدم ….. مي خواستم توي بغلش باشم …. حتي اگه قراره همين الان زندگيم تموم بشه …..نمي دوني با چه مكافاتي پيداش كردم ….
وقتي ديدمش بلند صداش كردم …. چند بار ، شنيد واومد پيشم وگفت كه چي شده ومن گفتم آدامس قورت دادم ، تو دلم درخت آدامس در مياد … دارم ميميرم.
مادرم خنديد …. و حرفش را پس گرفت .
ديدي من چقدر بامزه بودم ……(خودم رو تحويل گرفتم وگرنه بايد مي گفتم ، خيلي بي عقل بودم)
بگذريم ، در مورد موعود باهات موافقم تا انتظار نباشه ، ياري هم نيست ….. اما منظورم همون ياري بود ….بعد از انتظار …..يعني حركت در جهت درست. برام دعا كن جهت رو درست برم …..
دوست دارت : سحر – گيلان

4 05 2009
مینا اصلاح پور

عمو ترو خدا به وبلاگم سر بزنید
خدا می دونه چقدر دلم رو شکستید وقتی دیدم نسبت به نوشته هام بی تفاوت بودید وبه وبم یه سر کوچولو هم نزدید . خواهش می کنم بیاید و فقط برام بنویسید من اومدم بخدا همین برام کافیه ترو خدا بیاید عمو ترو خدا
شما رو به امام هشتم قسم بیاید

4 05 2009
سولماز نوری

سلاااااااااااااااااااااااااااااام…سلام عموی خوبم…سلام عموی مهربونم…سلام.عمو جونم می دونین چقدر دلم واستون تنگ شده بود؟؟
به اندازه بی اندازه!!
راستی راستی راستی….عموپورنگ معلم شازده کوچولوی مهربونم روزتون مبارک…چی شد!!به به…عمو جونم تو رو خدا یه کوچولو بیاین به وبلاگم براتون یه چیزی آماده کردم…
فقط تو رو خدا صبر کنین کل صفحه کاملا لود بشه خب؟؟باشه؟؟ممنون….امیدوارم خوشتون بیاد…خدا کنه
عمو جونم جمعه تو برنامه نقره گل کاشتین…فقط……………..کاش برقای ما نمی رفت…عمو فقط 3 قسمت از اول برنامه که شما بودین رو دیدم..اما یهو…………….
عمو نمی دونین چقدر ذوق داشتم….شاید باورتون نشه اما از ساعت 6:30 صبح بیدار شدم و منتظر شروع شدن برنامه نقره شدم
اما آخرش هم اینجوری شد…عمو وقتی تیتراژ برنامه داشت پخش میشد انگاری واقعا قلبم اومده بود تو دهنم….خیلی دلهره داشتم عمو….
خیلی هیجان داشتم….وقتی دوربین رفت روی صورتتون یه جییییییییییییییییغ بنفش کشیدم…مامانم یه خورده دعوام کرد البته یه خورده
اما من خندیدم…عمو شنیدین میگم بعد هر خنده ای یه گریه ایه؟؟مصداق روز جمعه منه…عمو داشتم از ذوق می ترکیدم که یهو برقامون رفت
عمو تا تونستم نشستم و گریه کردم…..هر کدوم از چشام شده بود اندازه یه پرتغال….مامانم بهم می گفت از سروش سیما بگیر اما من اصلا آروم نشدم
آخه عمو خیییییییییییییییلی به دختر عموهام حسودیم می شد…به جان خودم برای اولین بار تو عمرم از ته دل داشتم بهشون حسادت می کردم
اونا داشتن شما رو نگاه می کردن اونوقت من بیچاره…………………………………………..
عمو از دستم ناراحت نشین هااااااااااااااا…فقط همین یک بار بود…عمو حتما حتما حتما به وبم بیاین ها….تو رو خدا فقط همین یک بار….
فقط اون چیزی که می خوام ببینین رو ببینین و برین……..
دوستون دارم عموی مهربونم….خیلی خیلی دوستون دارم….شاد باشید
دست علی یارتون
خدا نگهدارتون
تا بعد………………………………………………………..یا حق

4 05 2009
وجيهه هاديزاده

به وبلاگم سربزنيد
اونجا مطلب جديد در مورد معلم گذاشتم

4 05 2009
zizi

عمو جون سلام
خوبین؟
روز معلم مبارک!!

4 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا ی مهربون
سلام عمو جون…عمو ببخشین اگه مزاحم شدم واقعا…دیشب داشتم سکته میکردم…عمو اولین بار بود یه خبر رو توی دلم نگه داشتم و به مامان و بابا نگفتم..البته خب به شما گفتم تا یه نفر باشه که دعا کنه و خدا دوسش داشته باشه و دعاش مستجاب بشه…عمو دیشب به خیر گذشت اما 3 شبه کرمان زلزله میاد ..امروز که مامانم بیدارم کرد مثله جن دیده ها پریدم فکر کردم خدای نکرده اتفاقی افتاده اما خدا رو شکر دیدم آبجیم پیام داده که به خیر گذشته..عمو اگه به شما نمیگفتم مجبور میشدم به مامان بابا بگم که خیلی بد میشد..عمو شما همیشه بعد از خانواده به ما نزدیک ترینین …بازم ببخشین اگه ناراحتتون کردم..
عمو مینا اصلاح پور رو میشناسین دیگه؟وبلاگ دنیای کودکی…عمو آبجیش حالش خوب نیست…خواهش میکنم واسه خواهرش دعا کنین عمو آدرس وبش رو میذارم ..عمو جون دعا کنین خواهرش شفا پیدا کنه دوباره عمل کرده…
http://donyaye-kodaki.blogfa.com/
از همه ی دخترعموهام میخوام واسه آبجی مینا دعا کنن..
التماس دعا
(دخترتون)

4 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلام عمویی وسلام بچه هاواسه خواهر آبجی مینا دعاکنیداینم ادرسه وبلاگشه
http://donyaye-kodaki.blogfa.com/

4 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام سحر عزیزم!
سحر جان من همیشه سعی میکنم که وقتی مشکلی برام پیش میاد بهش فک نکنم ، طوری که اگه کسی منو ببینه اصلاً فک نمیکنه که من ناراحتم چون خودمو به بی خیالی میزنم و سعی میکنم یه روی خودم نیارم طوری که فک میکنم شاید بعضیا فک کنن که من خیلی بی خیالم و به هیچ چیز توجه ندارم ولی در صورتی که اینطور نیست!
نمی دونم چرا بعضی وقتا همش غر میزنم نمیتونم این عادت بد خودمو ترک کنم خیلی سعی میکنم ، شاید اگه یکم بزرگتر بشم و مثل فولاد آب دیده بشم راحت تر بتونم کنار بیام!
از شما چه پنهون آبجیمم وقتی نوشته من رو دیده بود بهم اس داد و دعوام کرد و گفت:»مگه من بهت نگفتم که همه حرفاتو به خدا بگو ، چرا اینقدر غصه میخوری؟مگه با غصه خوردن چیزی درست میشه؟آخه من با تو چه کنم خودت بگو…ازت راضی نیستم»واقعاً آبجیمم دیگه ازم گله داره از اینکه این همه اذیتش میکنم ولی به جون خودم دست خودم نیست ، منو اون همیشه نمیتونیم با هم حرف بزنیم ولی با اس در ارتباطیم ، حتی اون با اس هم میتونه منو آروم بکنه از این بایت خیلی خوشحالم ، امیدوارم منو ببخشه و خودشو جای من بذاره ببینه اگه اون تو سن من بود و همچین اتفاقی میوفتاد چه عکس العملی نشون میداد؟……

سحر جان ممنون که بهم اطلاعات دادی ، خیلی خوب و واضح بود ، من اصلاً نمیدونستم که بیجار همون شالیزاره؟!…من همیشه شعرای عمو رو خوب و با دقت گوش میدم تا بتونم حفظش کنم اون موقع هم عمو برای دومین بار خوند من با گوشیم صداشو با کیفیت خیلی افتضاح ضبط کردم ولی همینشم خیلی خوب بود طوری که من روزی 10 بار ، شایدم بیشتر گوش میکردم ، دیگه حفظ شده بودم آخه بعضی از جاهاش چون گیلکی بود نمیتونستم به راحتی بفهمم برا همین مجبور بودم با دقت گوش کنم.
چقدر جالب خشک بیجار اسم یه مکانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو تو شعرش گفته بود:سر سفره هاشون خشک بیجاره!!!….وااااااااااااااااااااااااا خب حق داشتن بعدش عوضش کنن!!!!!!!!!!!……………

مثل اینکه خیلی حرف زدم خلاصه از بابت توضیحاتت ممنون ، لطف کردی!

4 05 2009
مریم خواجه پور

سلام عموجون اول تشکر کنم ازشما به دودلیل

۱-چون بهترین معلم برای ما هستید(روزتون مبارک)

۲-اومدید تو برنامه ی نقره

عمو وقتی دیدمتون خیلی خوش حال شدم

بازهم ممنون

راستی عمو چهارشنبه تولدمه

4 05 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
امروز صبح كه رفتم بيرون ، رفتم بقعه آقا سيد حسين برادر امام رضا ( ع) هم براي شما دعا كردم هم براي بچه ها ي اينجا ، چند نفر رو اسم بردم ، بقيه رو اشاره كردم ….. مثل آبجي نيلوفر ، سميه جون ، مهر عزيز ، درياي گلم ، حنانه خوبم ، آبجي ژاله و…..
نمي دونم اين همه اومديد گيلان اصلا لنگرود اومديد يا نه !!!!
ولي خوبه كه حداقل اسمش رو شنيديد….. با مادرم رفته بودم بيرون….. دوباره بهار شده و جوجه ها رو آوردند براي فروش ، نگام خورد به جوجه ها ….. نمي دونم چرا هر وقت مي بينمشون آينده بد شون يادم مياد و براشون غصه مي خورم….. به شوخي به مامانم گفتم : من بايد مرغ مي شدم!!!! چرا اينقدر به اين جوجه ها احساس دارم ؟!!!!
اما واقعيت اينه كه حتي مرغ ها هم جوجه غريبه رو تحويل نمي گيرند….. ياد اون روزي افتادم كه با دوتا جوجه اومديد توي برنامه …… من هم همون موقع دوتا جوجه داشتم …..چه جوجه هايي !!!!
مي گن حيوون ها اگه آدم رو مدتي نبينند فراموش مي كنند….. من با اين جوجه مثل يك انسان رفتار كردم .
اونقدر مواظب بودم كه هيچ اتفاقي براشون نيفته …..غذاشون عين غذاي ما بود . حتي صبح نون و پنير وچايي مي خوردند….. اين رفتار من با اونها باعث شد اونها هم مثل ادم برخورد كنند…..
حدود 1 ماه از شون دور بودم …. ولي هميشه نگران سلامت و زنده ماندنشان!!! بعد از اين مدت وقتي رسيدم ، بدون اينكه من رو ببينند از صدام شناختند….و اونقدر سر وصدا كردند تا رفتم سمتشون با ذوق پريدند روي دستم و خودشون رو برام لوس كردند….. حتي در ميزان محبتم حسادت مي كردند ، كارهاشون عجيب و غريب بود…. بقيه از اين كردار و رفتارشون متعجب بودند….
من عاشق پرنده هام ، البته كلا حيوون ها رو دوست دارم اما مي دونيد چي برام جالبه ، آدمها مي گند محبت به حيوون بي فايده هست ، چون مغز نداره و فراموش مي كنه !!!
اما من تجربه كردم ، اونها محبت واقعي رو حس مي كنند و عاشق مي شند…. ولي آدمها با اين همه ادعاي عقل و مغز وقلب ، فراموش كارند و قدر ناشناس ……جالب نيست ؟!!!!
ببخشيد باز هم زياد حرف زدم ، راستي امروز مادرم هم تغييرات من رو حس كرد …..!!! ازت ممنونم .
سنگ صبور من ، دريا دلم ! دوستت دارم ، مراقب خودت باش
به اميد روزهاي خوش آينده….برات بهترين آرزوها رو دارم ، بهترينم!
اگه عمري باقي بود باز هم ميام كنا دل درياييت باهات حرف مي زنم …..
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

4 05 2009
زهرا متقي

به نام خدا
سلام عمو جون گلم
روز معلم هم به شما بهترين معلم دنيا تبريك ميگم .
راستي عمو جون ما شاگرداي خوبي واستون بوديم ؟
من خيلي سعي كردم كه بهترين شاگرد عموجونم بشم نمي دونم موفق شدم يا نه ؟
عموجون، معلم عزيزم خيلي دلم براتون تنگ شده .
عمو جون خييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي خوشحال شدم وقتي تو روزنامه جام جم نوشته بود كه شما بعد از پايان سال تحصيلي برميگرديد .
عموجون عزيزم اميدوارم تو دست نوشت بعدي با دست خط قشنگتون بنويسيد كه:» ما زود ميايم با برنامه زنده «اخه اين خبرو از خودتون بشنويم خييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي خيلي خوشحال ميشيم .
شما رو به خداوند مهربون مي سپارم و براي شما بهترين ها رو ارزو ميكنم و اميدوارم زود زود برگرديد .
دست علي يارتون خدانهدارتون******** توقلبمون ميمونه اميدديدارتون
.
.
.
.
ياحق

4 05 2009
مهر

سلام!
دریای عزیزم!
جواب سئوالتان همان است که می خواهی. آری من همان مهرم که برایت پیام دوستی ارسال کرد. در مورد نظر دادن درباره دست نوشته هایم باید بگویم اتفاقاً من نظر شما دوست خوبم را می خواهم. می توانی به عنوان یک خواننده نظرت را درباره ی آنها بگویی.این کارت برای من حتماً ارزشمند خواهد بود.
حنانه ی گلم!
باید سپاسگزار باشم که دست نوشته ام را خواندی و پاسخ دادی. راستی روز و هفته ات مبارک. ببخشید که دیر تبریک می گویم. داستان گلدان خالی را برایت گذاشتم. مرا ببخش اگر دیر آمدم. نظرت برای من با ارزش است. داستان در دست نوشته ی قبلی است.
سحر نازنینم. نظراتت برای من با ارزش است. فقط یک سئوال. می گویی نوشته هایم احساسی است. می خواهم بدانم چه جور احساسی. یعنی قابل قبول است یا اینکه کمی بی نمک؟ دوست خوبم راحت نظرت را به من بگو.
سمیه جان دوست خوبم! برای شما هم آرزوی سرافرازی می کنم.

4 05 2009
مهر

باز هم سلام!
اصلاً حالم خوب نیست.خودم الان دو روز است حال و روز خوبی ندارم گوشیمم شد دردسر. آنقدر حواس پرت شدم که تو دانشگاه جا گذاشتم. فقط اومدم که درخواست دعا کنم. دعا کنید فردا گوشیمو صحیح و سالم پس بگیرم.

4 05 2009
شیمادهقان

عموجونم هفته ی معلم رو به شما که بهترین معلم من بودید تبریک میگم شما به من خیلی چیزها یاددادید که تا آخر عمرم درذهنم باقی خواهد ماند

4 05 2009
شیمادهقان

عموجان سلام:عمویی حالتون چطوره؟
عمــــــــــــــــــــو مجله ی شهرزاد رو خوندم مصاحبتون خیـــلی قشنگ بود.البته 5شنبه مجله روخریدم اما چون امتحانات میان ترم داشتم مامانم نمی داد . خدا رو شکر امروز تموم شد .از مدرسه که رسیدم 5بار مصاحبتون رو خوندم الان حفظم !!!! بعدشم معلم فیزیکم اومد و رفت یکبارم دیگه هم مصاحبه رو خوندم خوندم الانم اومدم سایت شما!!!!!!!!!!!!!!عمو یه چیزی برام خیلی جالبه عقایدونظراتتون خیلی شبیه عقاید بابای منه . !!!! بابام هم مثل شما حرف می زنه!!!!!!!

4 05 2009
شیمادهقان

عمو 3 تا درخواست ازتون دارم؟؟؟؟
1-عمو می شه مثل قدیما برامون پیام صوتی بذارید؟
2-اگه امکان داشته باشه عکسای پانزده سال پیش رو بذارید من خیـــــــــــــــــــــــــــلی مشتاقم ببینم عموم اونوقت ها چه شکلی بود ؟؟؟
3-یکی هم برامون سایتهای مفید معرفی کنید(مثلا سایت علمی-آموزشی-سرگرمی)
البته اگر صلاح باشه…. از اینکه ما رو فراموش نمی کنید و برامون در دست نوشت مطلب می نویسید تشکر می کنم
(بخواید نخواید عمو من هستین.** برادرزادتون شیما- تبریز**

4 05 2009
تاجیک

سلام

مهر عزیزم
بهترینم ، ممنونم از داستان قشنگت ، عزیز ترین من که کاری نکردم ؛ کاش می توانستم بیشتر از اینها کمکت کنم.راستی از دوستم درمورد سیما فیلم پرسیدم حدسم درست بود ایده ات باید حداکثر 300 کلمه باشد که می شود حدود نیم صفحه و تا حالا ایده های انگشت شماری را انتخاب کرده اند که آنها هم خیلی ویژه بودن ! راستی ، ماهنامه فیلمنگار پیدا کردی اگر عرضه نمی شد بگو تا تلفن اشتراکش را برایت بگیرم تا به صورت پستی برایت بفرستند .همیشه منتظر داستانهای قشنگت هستم !

سحرم

مهربانم ، ممنون از لطفت خوبم ، امیدوارم همیشه از غم وغصه دور باشی! هرچند که خودم هم می دانم اگر غصه ای نباشد ، شادی معنی اش را از دست خواهد داد و می دانم که دنیا ی بی غم وجود ندارد پس بهتر است برایت آرزوی صبر زیاد و آرامشی انکار ناشدنی می کنم . عزیزم ، سعی کن بعد از پایان نمایشگاه کتاب با انتشارات تماس بگیری چون فکر می کنم همه آنها در حال حاضر سرگرم نمایشگاه هستند و توجه ای به صحبتهایت نتوانند بکنند . اول هماهنگ بکن بعد کارت را رها کن و بیا تهران چون ممکن است چند روزی گرفتار انتشارات مختلف بشی! موفق باشی !

دوستدار همیشگیتون

4 05 2009
تاجیک

سلام

بخشی از مصاحبه عمو پورنگ با مجله شهرزاد

تقدیم به همه دریایی های دوستدار دریای عمو پورنگ

*خانه تان کجاست ؟باساکنان محله چه طور کنار آمدی ، مزاحم زندگی روزانه ات نیستند؟

من سعی می کنم به سؤال ها راحت جواب بدهم . چون اگر چیزی ورای واقعیت گفته شود ، به زودی حقیقت آشکار می شود .در مقابل سؤالهای مردم هم اولین جوابهایی که به ذهنم می رسد ، می گویم .اگر معذوریتی داشته باشم حتماً می گویم با مردم به خصوص بچه ها راحتم .خانه ما تهران است (می خندد)جنوب شرقی تهران سالهاست همه توقع دارند من آن پایین را رها کنم و بیایم به اصطلاح بالا ولی من دوست ندارم .همان جا را بیشتر دوست دارم با این که نزدیک محل کارم زندگی نمی کنم و همه متوقعند خانه ام را عوض کنم .می پرسند چرا ؟ خب جواب من این است که آنجا راحت ترم مهمتر این که مادرم راحت تر هستند نظرشان برایم اهمیت دارد چون من با ایشان زندگی می کنم همه خوشی های ایشان آن جاست و من هم این طوری خوشم .

*با هواداران اصلی ات که بچه ها هستند و کمتر ملاحظه ها سرشان می شود چه می کنی ؟

معمولا زمانی که محله خلوت است از منزل بیرون می رود. شرایط کارم طوری است که وقتی بر می گردم خانه محله خلوت است . مردم هم کمتر من را می بینند ، کمتر امضا می خواهند و تقاضای عکس انداختن می کنند می دانند بیشتر موقع ها نیستم خودم هم بیشتر موقعها آفتابی نمی شوم چون خیلی سخت است .آن وقت باید باهمه عکس بیندازی و جواب همه را بدهی وقت من هم واقعااجازه نمی دهد .

*نشده بچه هایی که دوست خواهر زاده ها و برادر زاده های عمو پورنگ هستند یا همسایه اند بخواهند او را ببیند و یک جورهایی پارتی بازی کنند؟

طبیعی است وقتی بچه های همسایه می روند مدرسه همه ازشان می خواهند حالا که همسایه عمو پورنگی مارا ببر که باهاش حرف بزنیم یا شاید دوستان بچه ها ی فامیل هم متوقع باشند ولی حتما می دانند منزل محل آرامش ماست بخصوص مادرم احتیاج به آرامش دارد و من این توقع را دارم که دیگران این حق را برایم قائل باشند که منزل برایم محل استراحت و آرامش باشد البته جاهای دیگر هر جا مردم تقاضای عکس و امضا دارند بدخلقی نمی کنم نه گفتن برایم خیلی سخت است سعی می کنم بیشتر وقتها سریع و کوتاه جواب بدهم و بگذرم .ایستادن و گل انداختن حرف باعث جمع شدن آدمها می شود و آن وقت به هیچ کاری نمی رسم خیلی دوست دارم بیشتر وقت بگذارم اما واقعا نمی شود این اصلا به مغرور بودن من ربطی ندارد من اصلا خودم را نمی گیرم .

*انتخاب لباس ، انگار سر تست دادن هم انتخاب لباس پورنگ ماجرا داشته .

درانتخاب لباسم خیلی حساسم دوست داشتم در تست تلویزیون به بهترین شکل ظاهر شوم برادرم پیراهن سفید خوشگلی داشت که آن را قرض گرفتم خیلی اتفاقی همه از لباسم تعریف کردند آن وقت ها به دلیل این که اصلا مسائل فنی تلویزیون را نمی شناختم نمی دانستم پوشیدن لباس یک دست سفید مشکل فنی در تصویر برداری ایجاد می کند .بعدها فهمیدم اصطلاح فنی اش این است که تصویر ساچوره می شود ولی روی هم رفته خوب بود .

* ماه بد

از مهر خاطره خوشی ندارم برادرم در این ماه از دنیا رفت سرطان خون داشت یادم نمی رود من تازه برنامه ام در جام جم نمام شده بود که کسی تماس گرفت از آن طرف خط بی تعارف و پوست کنده گفت از بیمارستان شریعتی تماس می گیرم بیایید جنازتان را تحویل بگیرید و گوشی را گذاشت . یک دفعه جا خوردم نمی دانستم باید چه کنم ؟ با این لباسی که تنم است این گریم ، خدای من ! مسلم آقاجان زاده همراهم شد تهیه کننده دوست داشتنی برنامه هایم که واقعا محبتش را فراموش نمی کنم وقتی به سه راهی راهروی بیمارستان رسیدم داشتند مشخصات برادرم را وارد لیست می کردند پرستار حواسش نبود من پشت سرش هستم از همکارش پرسید خب این که از دنیا رفته اسمش چی بود ؟ سنش چقدر بود؟ فرم را که پر کرد برگشت و من را دید :به به سلام عمو پورنگ شما کجا این جا کجا ؟ گفتم برای برادرم آمده ام این جا ست گفتند خب کدام بخش ؟گفتم همین جا پرسید اسمش ؟تا گفتم خشکش زد سراش را انداخت پایین گفت ببخشید من نمی دونستم .گفتم نه شما داشتید کار خودتان را می کردید .نمی دانستم چه کار کنم بهت زده بودم .آمدم یک جا بنشینم تا کمی خودم را پیدا کنم ببینم اصلا این جا کجاست ومن اینجا دارم چه کار می کنم ؟ توی همین عالم ها بودم که دیدم مادری با بچه اش آمد سمت من داشت به بچه اش می گفت ببین عمو پورنگ هم این جا ست .ازمن خوست کمی بچه اش را بخندانم حالی ام کرد بچه اش سرطان دارد و تازه از اتاق شیمی درمانی بیرون آمده است دنیا خیلی کوچک شده بود التماس کردم از خدا قوتی بدهد که بتوانم فقط یک لبخند به لبش بنشانم که نشاندم و وقتی دخترک و مادرش داشتند دور می شدند احساس کردم چه قدر تنها هستم .

* ماه خوب

ماه خوب ماه فروردین و اسفند است .بهترینش فروردین است فقط به خاطر تولد طبیعت همه آدمها با هر مشکلی که دارند همراه طبیعت شده و متحول می شوند .من همیشه فروردین ایران بودم جز امسال که رفتیم چند کشور اروپایی با امیر محمد و تهیه کننده مان بودیم. خیلی استقبال خوب بود اول رفتیم ایتالیا ،رم ومیلان .بعد رفتیم اتریش ،وین بعد رفتیم چک ، پراگ .به خودم می بالیدم که این قدر در خارج از کشور هم طرفدار داشتیم خیلی درباره ما که در ایران هستیم اطلاعات داشتند .واقعا جالب بود .

*چرا برنامه پورنگ متوقف شد ؟

این را از من قبول کنید کار هر روزه خیلی سخت است به خصوص کاری که با بچه ها ست .همه فکر می کنند برای بچه ها برنامه ساختن آسان است .
ما یک تیم جمع وجور هستیم که کار 40 نفر را انجام می دهیم بعضی ها هی گفتند و نوشتند پایان دادن به برنامه خودزنی است .ما این را تعبیر خوبی ندانستیم و نمی دانیم باید همه بدانند تکرار ملال آور است .سبک خودم است .همه باید بدانند که فرضیایی بود که پورنگ را به وجود آورد پورنگی وجود نداشت که من لباسش را بپوشم و نقش اش را بازی کنم .من خودم بودم که پورنگ را به وجود آوردم .من داریوش فرضیایی ای هستم که باید همه بدانند از تکرار بیزارم .

*من خودم شاهد بودم یک بار برنامه ای در شبکه دیگر اعلام کرد ما فلان بخش را پخش نمی کنیم تا برنامه پورنگ تمام شود و بچه ها اجازه بدهند مامان هایشان کانال را عوض کنند !

خوشحالم شما به عنوان یک ناظر این عقیده را دارید این چیزی نیست که من به شما دیکته کرده باشم یا زا شما خواسته باشم این را بگویید . خودتان که می بینید الان همه شبکه ها پر شده از نمونه های کاری که ما کردیم حتی گاهی لباسها و دکورها هم همان است .من ناراحت نیستم ولی معتقدم نباید ما خودمان هم به ورطه تکرار فرو برویم و کار نو انجام دادن را فراموش کنیم .برای بعضی ها جای تعجب داشت این که چرا من که ساعت 5 بعد ازظهر کارم پخش می شود از 8صبح می روم دفتر و می نشینم و فکر می کنم امروز چه کاری انجام بدهیم تا ایده نو داشته باشد ؟ما واقعا برای محتوای برنامه وقت می گذاشتیم .

در کامنتهای بعدی بقیه اش را خواهم نوشت
دوستدار همیشگیتون

4 05 2009
ارزو علافیان

سلام نمی دونین که چه قدر خوشحالم از شنیدن خبری که روز جمعه تو برنامه ی نقره گفتین. خبر این بود که با برنامه ای زنده دوباره بر می گردین ولی این رو مطرح نکردین که کی برنامتون شروع می شه؟

4 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…

دوستای گلم کجایید چرا از هیچ کس خبری نیست؟امشب خیلی دلم گرفته حتی خودم هم دلیلش رو نمی دنم. قلمم هم امشب نتونست من رو آروم کنه فکر کردم بیام اینجا و با شما صحبت کنم.امیدوارم حالتون خوب تر از همیشه باشه از شما می خوام با دلای پاکی که دارید آخره دعاهای قشنگتون واسه منم دعا کنید.

**وقتی دلتنگ خدا می شد می گشت تا مومن وارسته ای بیابد که شبیه خدا باشد.

آن وقت دو زانو در مقابلش می نشست به چشمان او خیره می شد و خاطرات شیرین ازلی اش را با او مرور می کرد.**

تا بعد……

4 05 2009
ارزو علافیان

در سکوت مبهم زندگی
اوای مطلق و پر معنای
هستی ام شدی
معلم عزیزم (خانوم برادران)روزت مبارک.
از طرف ارزو

4 05 2009
ارزو علافیان

اول از همه سلام عمو پورنگ یک نظر داشتم .نظرم این هست که تو سایتتون یک جایی رو طعلق بدین برای پیامک ها…

5 05 2009
تاجیک

سلام

بخشی از مصاحبه عمو پورنگ با مجله شهرزاد

تقدیم به همه دریایی های دوستدار دریای عمو پورنگ

*به جز لطف خداو محبت مردم که همیشه می گویی راز حرفه ای ات چه بوده است ؟

همه ما یک کمبود داریم من فکر می کنم شاید توانستم کمی به این کمبود نزدیک شوم . این کمبود ، کمبود کودکی ما بود ه و هست شاید ما یک جایی برای کودک بودنمان نیاز داشتیم و نبود .شاید من کسی بودم که آدمها را بردم به سمت جایی که کودکی مجال بروز پیدا می کرد کودکی ای که نمی خواستیم فراموشمان شود کودکی ای که همیشه در مقابل این سرزنش ها بوده و هست :آدم به این گنده ای نشسته ای برنامه کودک نگاه می کنی؟ یا آدم به این بزرگی داری کارتون می بینی ؟ حس کردم کم کم این شیطنت ها دارد توی بیننده ها گل می کند از جوان گرفته تا پیرمرد . دیگر این که برنامه من از جنس خود مردم بود شیطنت های من از جنس همان چیزهایی بود که در کودکی تک تک مان اتفاق افتاده بود . حرفها وکارهایم برای همه آشنا بود . چیزی تخیل نکرده بودم و نساخته بودم که نا آشنا باشد . برای همه ملموس بود من در برنامه ام بازی نکردم واقعا زندگی کردم دراستودیو فقط سه تا دوربین بود وسه تا فیلمبردار ولی من به خودم قبولاندم که در آن اتاق 30 میلیون بیننده نشسته این برایم مهمترین کلید بود.

* چقدر آدم زندگی کردن در لحظه هستی ؟

از اول هم فکر می کردم آن چیزی که دارد درجریان روزمره می گذرد زندگی است .ازفردا چه کسی خبر دارد؟ زندگی ساخته تصور من و کس دیگر نیست زندگی همان چیزی است که دارد اتفاق می افتد همان وقتی که تو داری برای یک چیز دیگر برنامه می ریزی .الان زندگی همین چای روی میز است نوشیدنی فردا زندگی نیست .با این تصور تپق که می زدم یک کاری می کردم که مخاطب بفهمد من نمی خواهم ازش پنهان کنم .یک کاری می کردم با هم بخندیم می گفتم :رفته بودم دکتر بهم گفت غلظت تپق زدن خونت رفته بالا به صراحت می گفتم من همینم که هستم !

*همه ما وقتی تازه داریم با عروسک هایمان اولین روزهای زندگی را می گذرانیم برای خودمان یک بچه ای در ذهن دست و پا می کنیم برایش اسم می گذاریم و باهاش بزرگ می شویم ،تو هم از این بچه ها داری ؟

دارم اسم دخترم دریاست موهای بلند خرمایی دارد چشمهایش عسلی است .پسرم هم دانیال است اون هم چشمهایش عسلی است .موهای دخترم تا کمرش است چون من خیلی به بلند بودن موهایش حساسم (می خندد) روی لپ هایش هم از این لک های طلایی دارد این ها چیزهایی است که در ذهنم رشد کرده و شکل گرفته .دوست دارم دریا همیشه بنشیند روی پای بابا حتی موقع غذا خوردن هم از پیشم نرود فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانم لذت بودنش را با چیزی عوض کنم .

*فکر می کنید بچه عمو پورنگ پدرش را با چه اسمی صدا می کند ؟

فکر نمی کنم دخترم صدایم کند بابا .من دوست دارم بهم بگوید نوکر (می خندد) دوست دارم با کلمه ای شبیه دوست صدایم کند در کلمه دوست هم بابا هست هم رفیق هم همدم هست هم همه چیزهای خوب دیگر. دوست دارم همیشه من را قدر عروسکی که از همه بیشتر دوست دارد دوست داشته باشد شاید آن عروسک یک خرس کوچولوی دوست داشتنی باشد دیده اید حتمایک وقتهایی واقعا یک خرس کوچولو می شود همه زندگی یک بچه .

*حالا بین این همه اسم ،چرا دریا؟

چرا دریا (مکث می کند) ؟ چون خیلی قشنگ است .دریا آرامش بی اندازه است . اگر چه گاهی هم طوفانی می شود و من ازش می ترسم (می خندد) اما آرامش را رفتن کنار دریا را هیچ چیز دیگری به آدم نمی دهد دریا و ساحلش آدم را بی اندازه آرام می کند. دریا همان آرامش است.

*(در مورد خودشیفتگی )شما آدم فوق العاده ای هستید؟

صریح بگویم که من از آدم های عادی خیلی عادی ترم این از این ولی خوشحالم خدا لطفش همیشه به من زیاد بوده این را هم بدانید ومطمئن باشید که من هم مثل همه شما دوست داشتم و دارم از جایی که هستم یک قدم جلوتر بروم من هم خیلی برای رسیدن به جایی که هستم تلاش کرده ام فکر نکنید یک دفعه همه چیز خوب و مرتب شد ! من هم خیلی وقتها دست رد به سینه ام خورد درخیلی تستها قبول نکردند اما از میدان در نرفتم در زندگی خیلی وقتها موفق نشده ام ولی از ایستادن و درجا زدن همیشه هراس داشته ام .

*درطالع مرد های مردادی آمده باباهای خیلی نمونه ای هستند ووقف بچه هایشان می شوند ولی این را هم نوشته اند که بچه های زیاد دوست ندارند ؟

فرضیایی اولی را تأیید می کند اما حرف دارد، من خیلی بچه ها را دوست دارم اما متاسفانه بعضی ها معنی دوست داشتن را عوضی فهمیده اند مثلا یک بار یکی از من پرسید :پورنگ تو واقعا این قدر بچه ها را دوست داری ؟مثلا اگر یک بچه ای ازت بخواهد جونت رو بهش بدی می دی ؟ خب من واقعا ماندم که اصلا این چه سؤالی است ؟این چه طرز فکری است ؟اصلا قیاس های این چنینی یعنی چه در اصل کارو وقتم که همه چیزم است برای بچه ها س دیگر دوست داشتم را چه معنی می کنید ؟جز این است که وقت و کارو هم وغم آدم بچه ها باشند ؟ البته این را هم از یادمان نبریم که من از کار برای کودک به علاقه به کودکان رسیده ام .آدم باید واقعیت را بگوید من کودکی خودم را که خیلی هم دوستش دارم برداشتم و آوردم جلوی دوربین شاید غافل بودم از این که بازگو کردن این جزئیات من را خیلی زود و گسترده به بچه ها متصل می کند . کاری که نتیجه فوق العاده ای داشت .

* چه کتابی را از خودت جدا نمی کنی ؟

پائو لو کوئیلو را خیلی دوست دارم آثار جبران خلیل جبران را هم خیلی خوانده ام و به آنها علاقه دارم . شاید جالب باشد بدانید رمان دوست دارم و تا جایی که بتوانم مطالعه می کنم هر چند مدت هاست ناخواسته مطالعه ام درباره بچه ها و دنیای کودکان به خصوص در زمینه روان شناسی کلی از وقت مرا گرفته است . به نظرم خیلی چیزها در کتابها آمده که به طور دقیق واقعیت بیرونی نیست خیلی ها هم فرضیه هایی دا خوتنده اند و مثلا نمره خوب هم گرفته اند اما آیا واقعا این مفاهیم را در دنیای واقعی تجربه کرده اند یا نه؟ آیا مصداق هایش را به طور ملموس دیده اند ؟ بی شک باید از علم بهره عملی داشت از طرف دیگر معتقدم به طور دقیق نمی شود حرف ها ی دانشمندان غربی را مبنا قرار داد. بچه های ما ایرانی هستند کسی مثل ژان پیاژه شخص بزرگ و مؤثری است اما آیا تمام چیزهایی که گفته در فرهنگ ما قابل پیاده کردن هست ؟ معلوم است که فرق می کند باید قبول کنیم فرق می کند چون معنی زندگی برای بچه های ایران نسبت به بچه های آلمان یا جای دیگر فرق می کند با این تفاوت اصلی و با اهمیت چگونه می شود یک نسخه مشترک برای همه پیچید ؟

شرمنده مجبورم بقیه اش را در کامنت بعدی بگذارم .

دوستدار همیشگیتون

5 05 2009
سولماز نوری

بازم سلام عمو جونم….خوبین عمو؟؟امشب نیومدم تا زیاد حرف بزنم…فقط چند جمله کوتاه…………
عمو دعا کنین….واسه خواهر مینا دعا کنین
عمو خواهرش خیلی احتیاج به دعا داره…………………عمو امشب بیشتر نیم ساعت توی نت موندم..اما باور کنین تمامش فقط به خاطر همین مساله بود…
منو می بخشین عمو؟؟
عمو تو رو خدا مثل همیشه ، مثل موقعهایی که تو برنامه دعا میکردین…واسش دعا کنین تا انشاالله هر چه زودتر شفا پیدا کنه….
ممنونم عمو جونم………………………….
عموی مهربونم همیشه و همیشه همیشه دوستون دارم
مراقب خودتون باشین…………..
دست علی یارتون
خدا نگهدارتون
………………………………………………یا حق

5 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمو جونم من امروز خیلی خوشحالم چون دیشب خواب دیدم که رفتم «مشهد» وااااااااااااااااااای که چقدر عالی بود خوابشم خیلی لذت بخش بود ، ولی نمیدونم چرا تو خواب نتونستم برم زیارت ، فقط از این بابت دارم غصه میخورم ، عمو دعا کنین بتونم برم برای همه دعا کنم ، خدایا خودت کمک کن!

عمویی دیشب نمیدونین چی شد؟؟؟؟؟؟…….بالاخره من تونستم حرفایی که خیلی وقته میخواستم به کسی بگم رو بهش گوشزد کنم ، خیلی خوشحالم چون جلوی حرفای من کم آوورد و نمیتونست جوابمو بده همش میخواست منو ناراحت کنه ، عمو کلی حرف رو دلم سنگینی میکرد که آخرش همشو ریختم بیرونو بهش گفتم که سخت در اشتباهه!….میدونم که اون مغرور تر از این حرفاست که بخواد حرفای منو قبول کنه ولی من ایمان دارم که میتونم روش تاثیر بذارم چون تا حالا خیلی به رفتارش دقت کردم دیدم بعضی وقتا حرفای من روش تاثیر گذاشته ، درسته یکم طول کشیده ولی بالاخره من موفق شدم!
عمویی من دارم رو خودم کار میکنم که هر مشکلی برام پیش اومد بتونم تحملش کنم و اونو برای محکمتر کردن خودم بدونم ، شما که بهتر میدونین خدا با قرار دادن مشکلات میخواد ما ها رو محکم تر کنه تا در مقابل هر مشکل کوچیکی کم نیاریم و زود ناامید نشیم عمو برام دعا کنین موفق بشم ، دعا کنین که هر اتفاقی میوفته بتونم به حکمتش پی ببرم و بفهمم که اگه این اتفاق برام نمیوفتاد چه مشکل بدتر از این ممکن بود برام بیوفته ، عمو اینجا ی داستان براتون مینویسم تا بتونم منظورمو راحت تر بگم:
_________________________________________________________________________________

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست «.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
_________________________________________________________________________________
التمــــــــــــــــــــــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــــــــــــــــا

9:52 | D.A.E ق . ظ

5 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون مهربونم .
شاد باشید .حالتون خوبه؟
ما رو نمی بینین دلتون تنگ شده؟
ماهم دلمون واسه عموی مهربونه دوست داشتنیمون تنگ شده.
عمو جون هورااا امروز با زهرا جعفر زادگان قرار دارم .می خوام برم مجله هایی که نسیم جون برام فرستاده بود خونشون رو ازش بگیریم
وای عمو ازتون ممنونم اگه شما نبودین ما دوستای به این خوبی از کجا پیدا می کردیم .یه تشکر ویزه هم از نسیم عزیزم دارم به خاطر زحمتایی که برامون میکشه همیشه وقتی مجله ای جدید با شما مصاحبه کرده باشه خبرمون می کنه قربونش برم خیلی مهربونه مثل عموش میمونه
راستی عمو 49 روز…
خوب عمو جونم من دیگه رفتم
به امید دیدار

5 05 2009
مرضیه احمدزاده

به نام خدایی که بهترین معلم را برای ما آفرید
عمویی گلم سلام
اومدم بگم روز معلم بر شما مبارک .
شما یک معلم مهربون و خوش قلب هستید مثل همه معلم ها.(هرگل یه بویی داره عمویی)
سربلند و شاد درپناه خدا
دست علی یارتون / خدانگهدارتون
مثل همیشه منتظریم برای دیدن دوباره تون /

5 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی گلم سلام
حالتون چطور؟خوب هستین؟من منم خوبم شکر خدا پامم خوب شده فقط همون روز خیلی درد میکرد مخصوصا موقع نماز خوندن خیلی اذیتم کرد.حاجی فقط یه خرده ناراحتم آخه میدونین صبح رفتم بیرون پول ریختم به حساب شرکت سروش تا سی دی برنامه نقره که شما مهمان بودید رو برام بفرستند خب تا اینجا خوب بود اما وقتی اومدم خونه و زنگ زدم شرکت سروش گفت که تا یک هفته – ده روز دیگه بدستتون میرسه آخه من تا اون موقع خب روحم رفته ای خدا………………تازه حاجی هر جا پرسیدم مجله شهرزاد گیرم نیومد که نیومد!!!!!هی از این روزنامه فروشی به اون روزنامه فروشی هیچ کدوم نداشتن که نداشتن آخه حالا من چیکار کنم میدونم آخر سر هم گیرم نمیاد ……..هنوز یه چند جای دیگه مونده فردا میرم میپرسم دیگه اگر گیرم نیومد خواهرم یه دوستی داره تهران زندگی میکنه با اون تماس میگیرم میگم برام بگیره و پست کنه البته اگه این لطف رو در حقم بکنه.تازه نمیدونین هوای اهواز امروز چقدر گرم و بد بود ، دیروز دو تا نماهنگ ازتون پخش کردن اما امروز همون یه دونه اش رو هم پخش نکردن (اینجا دیگه اوج حالگیری بود)خلاصه امروز هیچ چیز بر وفق مراد نبود.
حاجی بعد از این همه نالیدن بذارید یه چیزی براتون تعریف کنم حیفم میاد نگم:
روز جمعه 4 اردیبهشت تقریبا ده روز پیش ساحل اینا اومده بودن خونمون ظهر شوهرخواهرم هم که تازه عقد کردن اومد که دور هم باشیم.بعد از ناهار من و خواهرم و ساحل وامیر ارسلان (راستی یادم رفت که بگم خواهرم اسم بچه اش رو که تازه به دنیا اومده گذاشت امیر ارسلان) داداش کوچولوی ساحل رفتیم تو اتاق تا بازی کنیم با اینکه صدای تلویزیون تا توی اتاق میومد من TV گوشیم رو روشن کرده بودم منتظر تا کلیپی ازتون پخش بشه. ساحل هی میرفت و میومد تا اینکه نماهنگ پسر رو پخش کردن من که با دامادم هنوز رودربایستی داشتم ترجیح دادم با همون گوشیم نگاه کنم تا بتونم هیجان مثبتم رو بروز بدم ،هم اینکه نماهنگتون پخش شد ساحل بدون اینکه کسی بهش بگه دوید تو اتاق و گفت خاله بدو بیا عمو پورنگ من هم بدون اینکه حرفی بهش بزنم فقط گوشیمو نشونش دادم اونکه خوب منظورم رو فهمیده بود دویدو رفت یکهو به خواهرم گفتم بگیرش الان میره میگه خودش داره نگاه میکنه و ساحل هم دقیقا همین کار رو کرد رفت وایساد وسط سالن و داد زد خودش داره با گوشیش نگاه میکنه…………………….
و اینجوری بود که داماد جدیدمون هم فهمید که معصومه خانم خواهر خانمش از این مجری همیشه محبوب عمو پورنگ خوشش میاد.
راستی یادم رفت بگم ساحل همون جمعه صبح که اومد خونمون زود رفت سر کیف مامانش و گفت خاله سی دی عمو پورنگم رو آوردم قربونش برم واسه اینکه من رو خوشحال کنه سی دی برنامتون که عکس ساحل رو درش نشون دادین رو آورده بود.سی دیه مال برنامه 6/11/86 خیلی قشنگ و جالبه مال زمانی که آقای جهانیان به عنوان مربی میومد برنامتون حالا در اسرع وقت یکی از روش براتون رایت میکنم و میفرستم.

مهربونم ببخشید خیلی صحبت کردم سرتون و درد آوردم شرمنده.
با آرزوی بهترین ها برای شما
دوستدار ابدیتان معصومه

5 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون

بچه هاي خوشگلم سلام

ميدونم كه دل تو دلتون نيست تا چند روز بعد مامان يا بابا را بفرستيد مدرسه براي گرفتن كارنامه ، نميدونم چه قول هايي بزرگتر ها به شما دادند مثلاً بردن به يك مسافرت يا خريدن چيزهايي كه شما درخواست كرده بوديد اما از همه اينها بگذريم خود شما چه قولي به خودتون داديد؟ درس را فقط به خاطر همين چيزها خوانده ايد يا نه مي خواهيد باعث افتخار و سربلندي خود و خانواده تان بشويد. يادش بخير معلم ما يك انشاء در همين رابطه به ما گفت بنويسيد ، من هم نوشتم و نمره انشاء من 20 شد دليلش را از معلم پرسيدم گفت چون تو توي انشاء-ات هيچ چيزي در مورد توقع يا درخواست داشتن از پدر و مادر به خاطر قبول شدن در امتحانات اشاره نكرده بودي. با خودم فكر ميكنم با توجه به اين كه از اون سالها خيلي گذشته با افتخار در كنار خانواده و شما بچه هاي خوب زندگي ميكنم و سعي خواهم كرد نمرات درس زندگيم را نسبت به سالهاي گذشته با تجاربي كه بدست مي آورم به بالاترين سطح برسانم و در نهايت خداوند مهربان روزي كه قرار است كارنامه اعمالمان را به دستمان دهد طبق احاديث جزء اصحاب يمين باشيم .

بچه ها تو رو به خدا به خانواده-تون گير ندين كه هر چي ميخواين براتون تهيه كنن …

به بهانه قبول شدن و نمره 20 گرفتن فشار خون مامان و بابا را به 20 نرسونيد

دوستدار شما عمو

(سلام عمویی و بچه ها!من فکرشم نمیکردم که دوباره بتونم این دست نوشته های قدیمتونو ببینم..اما الان واسم باز شد…عمو اشکم داره درمیاد…یادش بخیر..)
اما از آخرین نوشته ی سایت قبلی و اولین دست نوشته ی اینجا که هر دوشون در واقع یکی هستن اصلا خاطره ی خوشی ندارم…وقتی این دست نوشت رو گذاشتین واسه یه مدت طولانی از پیشمون رفتین…وای!دیگه نمیخوام یادم بیاد!!!
عمو الان اومدم فقط پیام تینا راد رو بهتون برسونم…خیلی سلام رسوند و گفت مربی نقاشی و شعر یکی از مهد کودک ها شده خیلی تلاش کرد …خواسته دعاش کنین تا توی کارش موفق باشه…عذرخواهی کرد واسه اینکه کمتر فرصت داره بیاد نت..
عمو جون الان یه حسی دارم!خنده داره!فکر میکنم فردا شما برنامه دارین و توی دلم خیلی خوشحالم!عمو به قول معروف هوایی شدم !تقصیره دست نوشته ی قدیمتونه…الان حس میکنم اون زمانه..یادش بخیر..
التماس دعا
(دخترتون)

5 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی نچندان دور……..

فقط اومدم بگم منتظره ی ادامه ی قصه ی گلم……………..!پس کجایید موندید……؟

5 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دريا دل آشنايم!
امروزدوباره پلي زدم به گذشته اي كه توش حضور نداشتم ….. با مادرم نشسته بوديم واز گذشته ها صحبت مي كرديم …..وقتي مادرم از كودكي و نوجواني اش حرف ميزنه ، كلي ذوق وشوق داره ….. جوري كه دلم براي آن لحظه ها تنگ ميشه …..!!!حتما تعجب مي كنيدچون اصلا من آن زمان به دنيا نيومده بودم اما اونقدر قشنگ توضيح مي ده كه انگار من هم اونجا بودم ودلم براي اون دوران تنگ ميشه ….
يعني فكر مي كنيد يه روزي ما هم بتونيم از اين دوران اينجوري با هيجان حرف بزنيم …… ايكاش مي شد!!
البته با اين روند زندگي بشري ، روز به روز بدتر ميشه اونوقت ماله ما از نسل جديد قشنگ تره …
مادرم مي گفت فقط راديو داشتند و همسايه و دوستها غروب ميومدند خونشون شب نشيني و بعد داستان راديو رو گوش ميدادند …. كلي داستان واسه همديگر تعريف مي كردند و مي خنديدند….تا شب با هم بودند….
غذاهاشون سالم بود …مي رفتند و ميوه رو از درخت مي كندند و همونجا مي خوردند… و چه ماجراهايي براشون پيش ميومد …. مادرم از مار ميترسيد يه بار دقيقا مار زير پايش بود ونمي دونست…!!! واي فكرشو بكنين ….
يك بار هم شب هوا مهتابي وروشن بود …. فكر كرد روز شده و اومد توي حياط …. حياطشون يك باغ بزرگ بود ….وقتي رسيد وسط باغ تو اون حالت خواب آلوده متوجه شد هنوز شبه و چقدر ترسيده بود…. ماجراهاي چهارشنبه سوري و عيدو……اينكه همه هميشه باهم بودند….چقدر مي گفتند ومي خنديدند…..و اينكه مريضي چقدر كم بود…..ماجراي رفتن به مكتب قرآن ….. برف سنگيني كه مجبور شدند تونل بزنند و از توش برند بيرون ….يك با رهم مي گفت آب رودخونه اونقدر بالا اومده بود كه قايق مي گذاشتند و از اونجا عبور مي كردند…. البته من دلم واسه اين قسمتش تنگ نمي شه …. خدا بلا رو از همه دور كنه ….
عمرم كفاف به ديدن بلاياي استان گيلان كرده ، زلزله رودبار و برف سنگين رشت و……كه من از هر دوتاش خاطره دارم .زلزله رودبار خيلي شديد بود اما بازي جام جهاني اون شب خيلي ها رو نجات داد….. خدا رو شكر . اما خيلي ها هم جونشون رو از دست دادند… يادشون بخير.
توي برف رشت هم خودم گير افتاده بودم ولي خدا خيلي بهمون رحم كرد كه يك انسان واقعي ما رو برگردوند لنگرود….. چقدر مردم پياده در راه بودند….. واي من مي ديدمشون ….بعضي ها يك روز راه رفتند اون هم توي برف …..ولي جالب اينجاست دقيقا در بلايا مرز بين انسانيت و پست بودن هويدا ميشه ….. بعضي ها از بلايا به نفع خودشون بهره برداري مي كنند و بعضي ها هر چه دارند مي دهند تا يكي نجات پيدا كنه …… شايد واسه همينه كه خداوند اين بلايا رو امتحان انسانها قرار داده…..
باز هم زياد حرف زدم ، ببخشيد ! دريا دلم ! مراقب خودت باش ، دوستت دارم
هزار شاخه سبز دعا به همراه گلهاي ياس و سرخ تقديم به دريايي ترين آشنايم ! برات بهترينها رو آرزو مي كنم ، بهترينم !
اگه خدا اجازه بده ، با شوق فراوان ميام كنار دل درياييت و باهات حرف مي زنم…..
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

5 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلاااااااااااااااااااااام عمووووووووووووووو
وای عمو نمی دونین چه قدر خوشحالم .حدس بزنین امروز چی شد.حدس بزنید.تا سه می شمارم
1…2…25/2…75/2…3
عمو حالا خودم میگم امروز چی شد:
امروز من رفتم خونه ی زهرا جعفر زادگان…
هورااااااااااااااااااااااا وای عمو نمی دونین چه قدر خوش گذشت ولی حیف که همش دوساعت پیش همدیگه بودیم چون من باید زود می رفتم خونمون.عمو انقدر با زهرا باهم حرف زدیم عمووووووووو یه فیلمای قشنگی از برنامه هاتون نشونم داد که تا حالا کسی ندیده بود ذوق مرگ شدم مجله هاتون رو دیدیم کلی با هم حرف زدیم .اوووووووووووووه نمی دونین چه قدر خوش گذشت …اصلا دلم نمی خواست برم خونمون از بس با زهرا بهمون خوش گذشت عمو نشستیم دم رود خونه باهم کیک و بستنی خوردیم کلی حرف زدیمو خندیدیم…خاطره هامون رو تعریف کردیم بیشتر به خاطر دیدن خود زهرا خوشحال بودم آخه خیلی دختر خوب و با مرام و با معرفتیه خیلی هم نازو بانمه
خیلی دوستش داشتم
خوب عمو جون من دیگه باید برم .دوستتون دارم مواظب خودتون باشید.(هرچند نیاز به گفتن نداره چون خودتون مواظب هستید)
به امید دیداااااااااااااااار

6 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو جونه خوبم عموییه مهربونم سلام
عمو من بیچاره شدم!عمو یه دعایی کنین یه کم عاقل شم!!!وسط شیمی خوندن و تست زدن کی پا میشه میره نقاشی میکنه که من..؟!یا 3 نصفه شب!یا دقیقا وقتی که درسام زیاده و استرس دارم..عمو بچه های ذهنم دیشب اینقد ورجه وورجه کردن که با عجز و ناله گفتم ولم کننننننننننننننن حداقل بعد از درس…نشد که نشد!تست و کتاب و گذاشتم کنار و نقاشی کردم تا دست از سرم برداره اما وقتی دست از سرم برداشت که یک ساعت از وقتمو گرفته بود!!!عمو امروز براتون یه نامه نوشتم با یه کارت..فردا میدم مامانم پست پیشتازش کنه…نامه ام کوچولوهه عمو…امیدوارم ببینینش …نامه ی شصت و چهارممه!خیلی دلم تنگ شده بود واسه نامه نوشتن…درسته اینجا مینویسم اما اونجوری بیشتر میچسبه!
از حنانه جون ممنونم که قسمتایی از مصاحبه اتونو مینویسه عمووووووو منم کتاب های خلیل جبران رو میخونم!کتاب پیامبرش رو آقای بوترابی بهم معرفی کردن که واقعا لذت بردم…عموجونم اون روزی که اون 2 تا کتابو با شوق و ذوق خریدم مامانم از کتاب شلوارهای وصله دار یه قسمتشو خوند بعد با تعجب بهم نگاه کرد گفت ژاله تو این داستان رو خوندی؟گفتم نه!اما توی کتاب ادبیاتمون یکی از داستاناش بود خیلی دلم سوخت خوشم اومد رفتم کتابشو خریدم!مامانم گفت:این کتاب به درد تو نمیخوره!!!تو کتاب درسیت همش سانسور شده بوده!!گفتم نهههههههههه!چرا آخه؟عمو همون روز مامانم رفت پسش داد و کتاب شهریار رو خرید به جاش!عمو حافظ اینقدر قشنگه که هر کار میکنم نمیتونم شعرای شهریار رو بخونم!همش دلم پیشه حافظه!!
عمو راستییییی!طی یک اتفاق خنده دار بابای شیوا باهام تماس گرفت و من نمیدونستم بابای شیوا هستن…فکر کردم مزاحمه!نه سلامی نه علیکی!..آخرش که خودشونو معرفی کردن خشکم زد!وای عمو اینقد خجالت کشیدممممممم!همش تقصیره شیواست!با خط باباش بهم پیام داده بود فراموش کرده بود بگه خط ماله باباشه!…اما از اون روز حالا به بابای آجی شیوا میگم عمو چون خیلی مهربونن و من دوست دارم
این زنجیره وسیع تر بشه…
حالا این وسط شیوا گیر داده که خب ژاله پس منم باید به مامانت بگم زن عمو!گفتم نه!آخه سولماز میگه خاله!!!شیوا گفت نمیشه که وقتی بابات عمومه پس مامانتم زن عمومه دیگه!خلاصه ما هنو سر این موضوع
بحث داریم!
عمویی امیدوارم توی این هفته به نامه هایی که میرسه دفترتون سر بزنین..
عموجونم التماس دعا..
(دخترتون)

6 05 2009
حسنا حسینی

سلام عمو….
معلم اول دبستان من خانوم الماسی بود…..یادش بخیر ….. اون موقع ها تا میگفتن رو چشت ابروهه گریم میگرفت و خانوم الماسی می اومد و باهام حرف میزد و شوخی میکرد تا بخندم……معلم سومم دوست داشتم….یه بار یه انشایی راجع به مادر نوشتم انقدر ذوق کرد که دفترم برد و برای همه معلما تو دفتر مدرسه خوند…یادشون گرامی…..
البته یه معلم دیگه هم داشتم که اون به من درس زندگی داد و همیشه ازش ممنونم….

6 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی گلم سلام
حاجی امروز تولد مامانم بود می خواستم بیام اینجا و ازتون بخوام که نماهنگ مادر رو امروز پخش کنید اما بعد پیش خودم گفتم شما که در واحد پخش نیستین چه جوری می تونین این کار رو انجام بدین؟بنابراین از درخواستی که داشتم صرف نظر کردم اما از اون جا که خدا بخواد امروز نماهنگ تولد پخش شد که خیلی به مناسبت امروز میومد.وقتی نماهنگتون پخش شد من حسابی خوشحال شدم و صدای تلویزیون رو زیاد کردم،مامانم تو اتاق بود اومد بیرون با خنده گفت این رو برای من می خونه.حاجی خیلی خیلی عالی بود الهی قربونتون بشم چقدر هم شیرین اجراش کردینه.
مهربونم به خاطر تموم چیزهای خوبی که بهمون هدیه میدین یه دنیا تشکر
با آرزوی بهترین ها برای شما
دوستدار ابدیتان معصومه

فرزانه عزیزم سلام
گلم من هم اگر می دونستم که حاج عمو میان برنامه نقره حتما همون کارهای رو می کردم که تو انجام دادی گلم شاید هم بیشتر از تو،صادقانه میگم گلم وقتی مطلبت رو خوندم بهت حسودیم شد کاش من هم می دونستم تا …….

6 05 2009
تاجیک

سلام

آخرین بخش از مصاحبه عمو پورنگ با مجله شهرزاد

تقدیم به همه دریایی های دوستدار دریای عمو پورنگ

*چرا این همه با اسم شما وبلاگ و سایت قلابی ساخته اند؟

سایت من فقط amoo.ir است و بس . حتی جاهایی دست خط من را از توی سایت اصلی برداشته اند که خودشان را معتبر جلوه بدهند . خب من هرچه قدر وقتم اجازه بدهد به سایت سر می زنم اما جواب همه را نمی توانم بدهم و دوستانمان زحمت می کشند .درکل من معتقدم با تمام خوبی هایی که اینترنت برای ما ایرانی ها می توانست داشته باشد از آن خوب استفاده نشد . آن جا یک سرزمین مجازی است و ما قلبل از نشاندن بچه پای میز کامپیوتر و ورودش به اینترنت باید فرهنگ استفاده اش را یادش داده باشیم و آگاهانه با آن مواجه اش کنیم . این همه پدر و مادر من را می بینند ومی نالند که چه کنیم ؟بچه ما رفته توی اینترنت و به قول خودشان چیزهایی را که نباید می دیده و می خوانده دیده وخوانده ! خب این تقصیر خودمان است به او هشدار نداداایم که توقع داشته باشیم آن را شنیده باشد .ما به سهم خودمان در نظر داریم در برنامه های جدید استفاده از اینترنت را از نظر کمی و کیفی به کودکان آموزش دهیم . صد البته این کافی نیست باید کارشناسان در دستگاه های مختلف وارد این فرهنگ سازی شوند مطمئن باشیم فقط یک دست صدا ندارد.

* عمو پورنگ هم در تیررس شایعه های سایتها و وبلاگها قرار گرفته ؟

من نسبت به مسائلی که درباره من در اینترنت وجود دارد و گاه وبی گاه مطرح می شود بی تفاوتم تنها کاری که می کنم دعاست ومن که نمی دانم این سایت ها و وبلاگها را چه کسانی می نویسند اما برای هرکسی که هست دعایشان می کنم نمی دانم آن آدم پیر است جوان است بچه است بزرگ است هرکه هست برایش دعا می کنم .این را می گویم برای همه کسانی که گفت و گوی من را می خوانند خوب است کسی داخل زندگی تان اتاقتان خانه تان و حریم خصوصی تان سرک بکشد ؟ هر کسی برای خودش زندگی دارد .آیا گناه من این است که آمده ام شادی هایی را که بوده به سهم خودم دوچندان کنم ؟جز این بوده که خنده را به خانه ها آورده ام و کودکان را سرگرم یادگیری چیزهای به درد بخور کرده ام ؟ حتما اخلاق جز این نیست که باید خوبی ها را برجسته کنیم بزرگان دینی ما چیزی خلاف این را توصیه نکرده اند دعا می کنم به حق امام زمان (عج) افرادی که وقتشان را برای کارهای غیر مفید این چنینی می گذارند بگذارند برای یک کار مفید و بهتر . دعا می کنم از اشتبا هشان برگردند و سعادتمند باشند .

*مادرها وقتی به عمو پورنگ می رسند از او می خواهند با بچه شان درباره چه چیزهایی صحبت کند یا گلایه آنها از بچه ها بیشتر درمورد چیست؟

معمولا گلایه مامانها این است :چرا بچه ها تا دیروقت بیدارند ؟یا چرا در مدرسه بچه خوبی هستند و درس می خوانند اما در خانه تبدیل به یک موجود دیگر می شوند ؟می گویند از بچه ها بخواه نسبت به حرفهای ما بی توجه نباشند و هزار تا تقاضای دیگر ! خب یادشان می رود من فقط یک نفرم من مثل بقیه آدمهای جامعه هستم با ظرفیت محدود .باید به همه بخش های زندگی ام برسم این همان چیزی است که بقیه باید در مورد امثال من درک کنند . سالها پیش در جایی می خواندم کسانی که مردم را می خندانند خیلی وقتها غمگینترین مردمان هستند .آن وقتها نمی فهمیدم می گفتم مگر می شود ؟این آدمی که هر حرکتش مرا روده بر می کند حتما خودش خیلی بیشتر با خودش می خندد و خوش است ! مگر می تواند آدم دلمرده ای باشد ؟بعدها که در تنهایی خودم مرور کردم دیدم می شود میشود دنیایی را خنداند ولی در نهایت به عمق تنهایی خود آگاه شد . حقیقت دارد که زندگی واقعیت است ، رویا نیست .آسمان سوراخ نشده که من بیفتم پایین و حرکتی بکنم که متفاوت با همه آدمهای دیگر باشد.

* بچه ها هم با عمو پورنگ درددل می کنند؟

بچه ها می گویند: پدرها و مادرها ما را درک نمی کنند، هر وقت من را می بینند گلایه می کنند که چرا این قدر به ما گیر می دهند .مثلا می گویند: چیزی را که ما می خواهیم انجام نمی دهند آن ها هم گلایه هایی مثل پدر و مادر شان دارند من به دلیل موقعیتم خیلی چیزها را درجمع بچه ها حس می کنم که رنگ و بوی گلایه دارد مثل همین داستان موبایل جدید خواستن بچه ها که خیلی شایع شده.

* عمو پورنگ که نگران رها شدن بی قید والدین در مدرنیته است چه تصویری از خانه مطلوب در ذهن دارد؟

خودمانیم قبول کنیم زندگی ، ماشینی شده و اثر های بدی گذاشته . پدر و مادر کنار بچه ها نیستند .قدیم ها بابای خانواده چهار دست و پا روی زمین بچه اش را کول می کرد دور اتاق می چرخید و با هم کیف دنیا را می کردند ،حالا کو ؟ در کدام خانه این اتفاق می افتد ؟زندگی ماشینی شده و بچه ها با رسانه ها تنها مانده اند .والدین خیلی شانس بیاورند آن رسانه ای که بچه شان جلویش نشسته سالم باشد و برنامه هایش چیزهای خوب یاد بچه ها بدهد ! شانس هم نیاورند که هیچ ! متاسفانه تکنولوژی شده بزرگترین گرفتاری ما همین موبایل هر روز من و شما را در سیطره خودش گرفتارتر می کند .اینترنت شده مشکل پیشرفتهای به ظاهر پیشرفت برای بیشترمان شده گرفتاری . خوشحالم خیلی از رسمهای قدیم را در قالب آداب در برنامه هایم بازگو کرده ام .ازخودمان پرسیده ایم سلام کردن بچه ها به بزرگترها کجا رفته ؟پادرازنکردن جلوی پدر و مادرشان ؟هرچند پدری که ساعت یک شب می رسد خانه بچه اش را نمی بیند که من بخواهم به بچه اش بگویم عزیزم اول سلام کن ! من که رسم ها را مطرح می کنم بعضی خرده می گیرند که ترویج امّلیسم می کنی . به چیزی که ریشه های تربیتی ما بود و فراموش شده می گویند املیسم من خدا را شکر می کنم که توان دارم رسم های خوب را به یاد نسل جدید و خودمان بیاورم .

*کم رنگی رابطه بچه ها و مادرهاو پدرها را که می بینی غصه نمی خوری ؟

چرا هروقت رابطه سرد بین بچه ها و پدرها و مادرها را می بینم خیلی غصه می خورم همه اش می گویند چسبیده ای به قدیم ، نوباش ! نو هستم اما نو شدن به چه قیمتی ؟این اسمش تهی شدن است نو شدن نیست . من روانشناس نیستم و ادعایی هم ندارم . اما کدام مکتب روانشناسی می گوید بچه ات را بدون در نظر گرفتن ریشه هایش مدرن کن؟ حکایت دل درد بچه ها و خاصیت عرق نعنا ست از قدیم به بچه ای که دل درد داشت عرق نعنا می دادند .الان هم عرق نعنا همین خاصیت را دارد چرا گذشته را فراموش کرده ایم و قبولش نداریم به افاده های جدید تن می دهیم و مدام هم گله می کنیم چرا دیگر مثل قدیم نیست به نظر من راه ما فقط آشتی بین قدیم و جدید است . راه این است که بپذیریم همه حرفها و کارهای قدیمی ها هم بد نبوده .

* به نظرت خانه های ما ایرانی ها امروز چه چیزی کم دارد؟

دوست دارید واقعا بدانید ؟ ما همدیگر را نمی شناسیم غریبه ایم همه دغدغه مان شده این که فردا چی بخوریم ؟ پس الان داری چی کار می کنی ؟الان زنده ای برای چی ؟ دغدغه ما شده فقط مسائل اقتصادی دغدغه ما فرهنگی نیست معنوی نیست . همه ماه را دنبال مادیات می دویم که مثلا بهترین ماشین را بخریم ولی نمی گوییم آخر ماه که شد دوروز بچه مان را ببریم سفر از نعمت بودنش و خندیدنش لذت ببریم کیف کنیم و خدا را شکر کنیم که سالم و سلامت است . اتاق فلان و بهمان برای بچه می سازیم و می چینیم در بهترین حالت این اتاق است که درنهایت به او می دهیم محبت و عشق نیست یک چهار دیواری است زندان است !

* هر مادری دوست دارد بچه اش مثل تو قدرشناس باشد مگر مادرت چه طوری تو را تربیت کرده ؟برای مادرهای امروزی حرفی داری ؟

هر مادری که دارد می خواند بداند زندگی آزمون خطاست و این یک قانون است پس همه تجربه ها محترم است آن چیزی که من می توانم بگویم این است که در درجه اول با بچه ها رفیق باشند .دوم این که دعای خیرشان همیشه بدرقه راه بچه هایشان باشد و مهمتر ازهمه اعتقادات .من هم مثل بچه شما دوران نوجوانی پرشوری را گذراندم .این شرو شورها گاهی هم شاید دل مادرم را درد آورده باشد اما مطمئنم هیچ وقت دلش را نشکسته ام . من پاستوریزه نبودم .شما هم نبوده اید اما این مادرم بود که اعتقاداتم را قوی کرد همیشه به من تذکر می داد از این در که بیرون می روی به مردم بد نکن ! محبتی که می کرد دستی که به سرمن می کشید لطفی که داشت همه و همه سد اشتباه های من می شد. لطف به بچه این نیست که لباس خوشگل و گران تنش کنی و قربان صدقه قد وبالایش بروی .همه اش این نیست چیزهایی را که به غلط به وجود آمده بشکنیم تنها راه نجات بچه های ما قوی کردن اعتقادتشان ایت اعتقادات یعنی همین که بد نکنند در مقابل اطمینان دیگران خیانت نکنند خوشرو باشند برای همه خیرو خوبی بخواهند و مطابق میل خدا زندگی کنند صله رحم خیلی مهم است که دارد کم رنگ می شود حواسمان به دوستهای بچه هایمان باشد . دوست و دوستی را برای بچه ها تعریف کنیم از خودمان بپرسیم چرا با دوستان بچه هایمان اصلا آشنایی نداریم ما که این همه به قول خودمان برای فردای شان می دویم چرا از امروز که احتیاجشان به ما بیشتر است غافلیم ؟باید برایشان وقت بگذاریم تا نتیجه بگیریم و اطمینان دارم از این را همه نتیجه می گیرند.

بعضی از حرفهای سوال کننده را کمی خلاصه کرده ام ، امید وارم معنی آنها بد برداشت نشود . اگر اشتباه تایپی زیادی دارد به خوبی تان ببخشید !

دوستدار همیشگیتون

6 05 2009
تاجیک

سلام

مهر عزیزم

امید وارم تلفن همراهت را پیدا کرده باشی ! اگر هنوز پیدایش نکردی و عکس یا فیلم خانوادگی داخلش ذخیره کرده ای. عزیزترین ،حتماً به پلیس خبر بده ؛ چون ممکن است خدانکرده گوشیت دست آدم ناخلفی افتاده و مشکلساز برایت بشود ! آرزو می کنم هر چه زودتر مشکلت حل شود ! راستی در کامنتی که برایت گذاشتم منظورم 300 حرف بود که اشتباها کلمه تایپ کردم . خوبم، منم برایت بهترینها را آرزو می کنم !

سحرم

بهترین ، خوشحالم که روحیه ات تغییر کرده است یادت باشد تغییر دنیا با تغییر تک تک ما است که معنی پیدا می کند . تحول تو شاید اولین گام برای تغییر محیط اطرافت باشد ، تلاش کن چون تو لایق تمام بهترینهای حلال دنیا هستی!راستی ، خیلی خیلی خوشحالم که پیله تنهایی را رها کردی ، پروانه زیبایم اوج را برای هدف پروازت انتخاب کن. خوبم، پروانه شدنت مبارک !

مینای مهربانم

ازشنیدن بیماری خواهرت غمگین شدم ، امیدوارم هرچه زودتر حالش بهتر بشود! عزیزم ، هرکدام از ما به طریقی در زندگی آزموده می شویم همان طور که گفتی تو وخانواده ات هم با بیماری خواهرت امتحان شدید، امیدوارم خدا هرچه زودتر نتیجه امتحان صبر تو وخانواده ات را با شفای خواهرت بدهد!

دوستان کامنتی ام
یکی از دوستانمان غمگین است . مطمئنا غم او غم من و شما هم هست بیایید ! همه مان به شکرانه تن سالمی که خدا به ما اعطا کرده بعد از هر نماز برای شفای خواهر مینای عزیزو همه مهربانهایی که گرفتار تخت بیمارستان شده اند دعا کنیم ، امیدوارم خدا به حق عزیزی که هر جمعه منتظر آمدنش هستیم تا دنیا را عدالت خانه خود کند ، خواهر مینا را شفا دهد!
5شنبه و جمعه زمان خوبی است برای استجابت دعا ، لحظه لحظه اش را از غنیمت بدانید ! التماس دعا !

دوستدار همیشگیتون

7 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان خوب ودوست داشتني ام
.
دريا جون ! عزيزم ! حرفهات رو درك مي كنم …… چون ما هم از اين دوران گذشتيم. نوجووني دوره موثري در شكل گيري شخصيت آدم هاست . البته شما با داشتن معلم اخلاقي به اين خوبي ، حتما اين دوران رو با موفقيت سپري مي كنيد…..يادت باشه جايي كه قدرت نداري هيچوقت خودت رو قوي نشون ندي چون اونوقت از داخل له مي شي اما سعي كن خودت رو قوي كني . همه ما بايد همين كار رو بكنيم…..
راستي برات ترجمه قسمت گيلكي شعر گيلان رو مي نويسم تا متوجه مضمون شعر بشي :
اي زاكان گيلاني …..شمي جان بشم قربان ( اي بچه هاي گيلاني ، قربونتون برم )
امشب آييد مي خانه ….. تا ببيد مرا مهمان ( امشب بياييد به خانه ما ، تا مهمان من بشويد )
ميرزا قاسمي خواهيد ….. يا ترشي تره با نان ( ميرزا قاسمي مي خواهيد يا ترشي تره با نان؟!!! ترشي تره و ميرزا قاسمي غذاهاي مخصوص گيلان هستند)
اگه باقلا قاتوق خواهيد ……آماده كنم الان ( اگه خورشت باقلا قاتوق مي خواهيد ، همين الان آماده مي كنم )
مي تاج سر شماييد…… اهل خاك گيلانيد ( شما تاج سر من هستيد ، شما اهل خاك گيلان هستيد)
باهوشيد وداناييد……افتخار ايرانيد ( اين كه ديگه ترجمه نمي خواد)
از اين به بعد وقتي شعر گيلان رو مي خوني ، معنيش هم مي دوني ….اينجوري بهتره .دوست دارت : سحر
.
.
.
مهر مهربونم ! من اونقدرها هم نظرم معتبر نيست چون صاحب نظر نيستم اما همونطور كه گفتم ، نوشته ات قشنگه.من هم محتاج شنيدن نظرات تو در مورد نوشته هايم هستم .
حالا برسيم به نظر شخصي ام ، رك مي گم، اميدوارم ناراحت نشي : تو پر استعدادي ، غالب گفتاري كه از تو اينجا ديدم مثل يك رمان با شخصيت اول پر احساس بود….. در واقع خيلي با احساس مي نويسي ، در نوشته هايت هميشه دنيا از ديد يك انسان پر احساس مثل شاعر ديده ميشه ، نه اونجور كه در واقعيت زندگي روزمره هست….. خيلي در جزئيات دنياي پيرامون با احساس لطيف فرو مي روي …. جوري كه آدم وقتي داستانت تموم ميشه فقط زيبايي گفتار و احساسي بودن ديدگاه را لمس مي كنه و عمق مطلب فراموش ميشه ( منظور نويسنده ) و به خاطر فرو رفتن در پيچ وخم محيط پيرامون متن سنگين ميشه ومخاطب كودك ونو جوان گيج ميشه و به راز مطلب گفتاري پي نمي بره …. اما جوان مخاطب خوبي براي اين گفتار هست ،چون هم پر از احساسه و هم ريز بين تر .به نظر من نوشته هاي تو خيلي قشنگه و بيشتر استعداد رمان نويسي رو در تو لمس مي كنم. موقع فيلم نامه نويسي بايد محيط رو از ديدگاه واقعيت نگاه كني…. اونجا محيط پيرامون پيچ وتاب نداره ، همونيه كه هست ….. وبايد ملموس باشه ، براي همه بينندگان چون مخاطب ممكنه حتي يك فرد با اطلاعات كمي از ادبيات پيشرفته باشه .اميدوارم منظورم رو متوجه شده باشي …..و از دستم ناراحت نشي .
تو خيلي با احساسي و مشخصه شاعر خوبي هم هستي . اما اگر قراره فيلمنامه نويسي رو شروع كني به نظرم از همين الان شروع كن به نوشتن داستانهايي با دنيايي واقعي و شخصيت سازي پر احساس يا خشن و يا ….
يعني به هر كسي دست بزن وتغيير بده ، غير از دنيا….. اون رو از ديدگاه همه نگاه كن ، نه از ديدگاه انسانهاي قصه .
برات بهترينها رو آرزو مي كنم ، موفق باشي ، عزيزم ! من رو ببخش اگه حرفي زدم كه رنجيده بشي . اما دوست دارم موفق بشي …….دوست دارت : سحر
.
.
سميه جون ! سلام ، ممنونم ….. دعاي خوبي بود . از بابت راهنمايي ات هم متشكرم . دوست دارت : سحر
.
.
بچه ها ! همه براي شفاي خواهر مينا اصلح پور دعا كنيم . خدايا به حق مولايمان علي (ع) وبه حق فاطمه زهرا (س) او وهمه مريض ها رو شفا بده .( آمين )

7 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان خوب ودوست داشتني ام
.
دريا جون ! عزيزم ! حرفهات رو درك مي كنم …… چون ما هم از اين دوران گذشتيم. نوجووني دوره موثري در شكل گيري شخصيت آدم هاست . البته شما با داشتن معلم اخلاقي به اين خوبي ، حتما اين دوران رو با موفقيت سپري مي كنيد…..يادت باشه جايي كه قدرت نداري هيچوقت خودت رو قوي نشون ندي چون اونوقت از داخل له مي شي اما سعي كن خودت رو قوي كني . همه ما بايد همين كار رو بكنيم…..
راستي برات ترجمه قسمت گيلكي شعر گيلان رو مي نويسم تا متوجه مضمون شعر بشي :
اي زاكان گيلاني …..شيمي جان بشم قربان ( اي بچه هاي گيلاني ، قربونتون برم )
امشب آييد مي خانه ….. تا ببيد مرا مهمان ( امشب بياييد به خانه ما ، تا مهمان من بشويد )
ميرزا قاسمي خواهيد ….. يا ترشي تره با نان ( ميرزا قاسمي مي خواهيد يا ترشي تره با نان؟!!! ترشي تره و ميرزا قاسمي غذاهاي مخصوص گيلان هستند)
اگه باقلا قاتوق خواهيد ……آماده كنم الان ( اگه خورشت باقلا قاتوق مي خواهيد ، همين الان آماده مي كنم )
مي تاج سر شماييد…… اهل خاك گيلانيد ( شما تاج سر من هستيد ، شما اهل خاك گيلان هستيد)
باهوشيد وداناييد……افتخار ايرانيد ( اين كه ديگه ترجمه نمي خواد)
از اين به بعد وقتي شعر گيلان رو مي خوني ، معنيش هم مي دوني ….اينجوري بهتره .دوست دارت : سحر
.
.
.
مهر مهربونم ! من اونقدرها هم نظرم معتبر نيست چون صاحب نظر نيستم اما همونطور كه گفتم ، نوشته ات قشنگه.من هم محتاج شنيدن نظرات تو در مورد نوشته هايم هستم .
حالا برسيم به نظر شخصي ام ، رك مي گم، اميدوارم ناراحت نشي : تو پر استعدادي ، غالب گفتاري كه از تو اينجا ديدم مثل يك رمان با شخصيت اول پر احساس بود….. در واقع خيلي با احساس مي نويسي ، در نوشته هايت هميشه دنيا از ديد يك انسان پر احساس مثل شاعر ديده ميشه ، نه اونجور كه در واقعيت زندگي روزمره هست….. خيلي در جزئيات دنياي پيرامون با احساس لطيف فرو مي روي …. جوري كه آدم وقتي داستانت تموم ميشه فقط زيبايي گفتار و احساسي بودن ديدگاه را لمس مي كنه و عمق مطلب فراموش ميشه ( منظور نويسنده ) و به خاطر فرو رفتن در پيچ وخم محيط پيرامون متن سنگين ميشه ومخاطب كودك ونو جوان گيج ميشه و به راز مطلب گفتاري پي نمي بره …. اما جوان مخاطب خوبي براي اين گفتار هست ،چون هم پر از احساسه و هم ريز بين تر .به نظر من نوشته هاي تو خيلي قشنگه و بيشتر استعداد رمان نويسي رو در تو لمس مي كنم. موقع فيلم نامه نويسي بايد محيط رو از ديدگاه واقعيت نگاه كني…. اونجا محيط پيرامون پيچ وتاب نداره ، همونيه كه هست ….. وبايد ملموس باشه ، براي همه بينندگان چون مخاطب ممكنه حتي يك فرد با اطلاعات كمي از ادبيات پيشرفته باشه .اميدوارم منظورم رو متوجه شده باشي …..و از دستم ناراحت نشي .
تو خيلي با احساسي و مشخصه شاعر خوبي هم هستي . اما اگر قراره فيلمنامه نويسي رو شروع كني به نظرم از همين الان شروع كن به نوشتن داستانهايي با دنيايي واقعي و شخصيت سازي پر احساس يا خشن و يا ….
يعني به هر كسي دست بزن وتغيير بده ، غير از دنيا….. اون رو از ديدگاه همه نگاه كن ، نه از ديدگاه انسانهاي قصه .
برات بهترينها رو آرزو مي كنم ، موفق باشي ، عزيزم ! من رو ببخش اگه حرفي زدم كه رنجيده بشي . اما دوست دارم موفق بشي …….دوست دارت : سحر
.
.
سميه جون ! سلام ، ممنونم ….. دعاي خوبي بود . از بابت راهنمايي ات هم متشكرم . دوست دارت : سحر
.
.
بچه ها ! همه براي شفاي خواهر مينا اصلح پور دعا كنيم . خدايا به حق مولايمان علي (ع) وبه حق فاطمه زهرا (س) او وهمه مريض ها رو شفا بده .( آمين )

7 05 2009
شيوا صرامی

*بـه نـام خـدای مـهـربـون*
سلام عموی گل و مهربونم،خوبيد عمو جونم؟
عمويی من الان خونه ی خاله م هستم چون کامپيوتر خودم خراب شده ،دلم خيلی تنگ شده بود.
عمو جونم هفته ی معلم را به شما و همه ی معلمين کشورمون تبريک می گم.
عمويی شنبه که روز معلم بود رفتم به تک تک معلمهام سر زدم،معلم کلاس اولم خانم شکرانی که واقعا هميشه مديون محبت های ايشون هستم*خانم دومم :خانم ابراهيمی خيلی دوسش داشتم عمو*خانم سومم:خانم وطن خواه خيلی مهربون بودن*خانم چهارمم:خانم زمانی خاله ی خودم اصلا هم پارتی بازی توی کارش نبود(خجالت)*کلاس پنجمم :خانم لطفی خيلی بامزه بود واقعا دوست داشتنی بود.
دبيران راهنمايی و دبيرستان و هنرستانم:هميشه مديون محبتها و مهربونيهاشون هستم.عمو شنبه کل وقتم را واسه ی معلمهام گذاشتم هر چند تا اخر عمرم نمی تونم ذره ايی از محبتهاشون را جبران کنم.عمويی معلم کلاس اول دبستانم ناظم شده بود اينقدر خوشحال شدم وقتی ديدمشون ايشون وقتی منو ديدن کلی خوشحال شدن و گفتن چقدر بزرگ شدی منم گفتم از نظر قدی بزرگ شدم ولی من هنوز همون شيوا کوچولوی کلاس اول هستم(يـادش بخير عمو دلم کلی تنگ شده واسه ی اون روزها)
يه معلم مهربون هم دارم که ۷ساله بهم چيزهايی ياد داده که تا آخر عمرم مديون محبتهاش هستم،اون فرد کسی نيست جز عمو پورنگ مهربون،اره عمو جونم شما واقعا يه معلم نمونه هستيد نه تنها به من بلکه به تک تک بچه ها درسهای زيادی دادين،ياد دادين صداقت بچگيمون را از دست ندهيم،ياد دادين هميشه دست پدر و مادرمون را ببوسيم و هميشه ازشون تشکر کنيم،ياد دادين هميشه به ياد خدا باشيم،ياد دادين هميشه به پدربزرگها و مادربزرگهامون سر بزنيم و هيچ وقت تنهاشون نگذاريم،يادمون دادين که هميشه سر نمازمون واسه ی همه ی مريضها و ظهور آقامون دعا کنيم و بعد از دعامون ۳صلوات بفرستيم.
يادمون دادين که هيچ وقت کودک درونمون را از ياد نبريم،يادمون دادين همه را دوست داشته باشيم حتی اگه کسی هم باهامون دشمنی داره از خدا بخواهيم که به راه راست هدايتش کنه و….
عمو اگه بخوام همه ی چيزهايی که از شما ياد گرفتيم را بنويسم هم چشمای شما خسته می شه هم من توان نوشتن اين همه چيزهای خوبی که از شما ياد گرفتيم را ندارم.
عمو يه پوستر درست کردم اگه زياد جالب نشده به بزرگواری خودتون ببخشيد چون خیلی عجله ایی شد .
اين پوستر را از کسی که اين ۷سال چيزهای زيادی از شما ياد گرفته به عنوان يه يادگاری خيلی خيلی خيلی ناقابل قبول کنيد(خجالت)

عمو جونم ميشه 2 تبريک بگم؟
1-ابجی تينا بهت تبريک می گم که خاله ی فرشته های کوچولو شدی.
2- ابجی مژگان تبريک می گم که دانشگاه قبول شدي،انشاالله که موفق باشی ابجی جونم.
ابجی ژاله جونم اميدوارم تو هم خاله ی کلاس اولی ها بشی و به آرزوت برسی گلم.
**تاجیک**يه تشکر هم بکنم از دختر عمومون که لطف کردن و اينجا مصاحبه ی عمو پورنگ را گذاشتن که کسانی که موفق نشدن اين مجله را تهيه کنند بتونند بخونند و لذت ببرند*ممنون عزيزم،خيلی مهربونی*
عمويی من الان تازه اينجا فهميدم که حال خواهر ابجی مينا بد شده(گريه)
همه ی ما دعاگوی خواهرت هستيم ابجی مينا،انشاالله که حال ابجيت خوب ميشه عزيزم و سالم و سلامت دوباره برمی گرده به آغوش گرم خانوادش(الهی آمين)
عمويی شرمنده اين دلنوشته م خيلی طولانی شد(خجالــــــــت)
اونقدر دوستتون داريم که نمی تونيم بگوييم و بنويسيم،پس شما با دلتون که دريای بيکران است احساسش کنيد.
دست علی يارتون*خدانگهدارتون*تو قلب ما می مونه*اميدديدارتون*

7 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی من و مامانم یه لونه پرنده تو حیاطمون بالای پنجره درست کردیم و زدیم (تقریباً از فروردین ماه) عمو دوتا یاکریم اومدن و اونجا تخم گذاشتن خیلی باحال بود من این یاکریما رو خیلی دوست دارم خلاصه اینا جوجه هاشون به دنیا اومد و یه روز………..
کلاغ اومد و جوجه هاشونو برد عمو نمیدونین چقدر غم انگیز بود من قبلش میرفتم تو حیاط قدم میزدم تا هم آب و هوایی عوض کنم هم اینکه مراقب اونا باشم تا کسی بهشون چپ نگاه نکنه ولی اونروز نرفتم و این اتفاق بد اوفتاد………
عمو بعدش یکیش نشسته بود رو شاخه های انگور … یکیشم نشسته بود رو درخت توت….هردوشون داشتن به لونه شون نگاه میکردن که تا چند ساعت پیش جوجه هاشون اونجا بود….عمو صحنه خیلی بدی بود آدم دلش کباب میشد….
عمو اونا قهر کردن دیگه نمیاین تو لونه شون……حالا چی میشه؟…..اونجا خالی مونده……البته بعضی وقتا یکیشون میاد رو درخت توت میشینه ولی دیگه طرف لونه شون نمیرن….چون خاطره خیلی بدی ازش دارن….

*************عــــــــــــمـــــــــــویــــــــــــــــی دوســــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم*************

10:40 | D.A.E ق.ظ




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: