گل و گلاب

7 05 2009

به نام خدا

سلام به همه دوستان عزیز و بچه های خوب

ماه اردیبهشت در کنار زیبایی های خاصی که داره بهترین زمان برای گلاب و گلاب گیریه و شهرستان هایی مثل نیاسر

و قمصر معروف ترین مکان های گلاب گیری در کشورمون هستند و حتما هم می دونید که پرده خونه خدا رو سالی یک بار با کلاب قمصر شست و شو می دن.

از شما چه پنهون دو سه روز پیش به اتفاق دوستانم سیامک و مهدی رفتم نیاسر کاشان…خیلی خوش گذشت.از همه مهمتر اینکه رفتن ما همزمان شد با جشنواره گل و گلاب نیاسر.

بوی گل محمدی تمام نیاسر رو پر کرده بود و از لحظه ورود هوای پاک و تمیز و رایحه خوشی رو استشمام کردیم…

خیلی از توبوس ها از شهر های مختلف گردشگران رو چه ایرانی و چه خارجی اورده بودند اونجا.

صحنه های بسیار زیبایی رو هم می دیدیم مثلا اینکه در همه خونه ها به روی مهمون ها همیشه بازه و شما می تونید وارد خونه بشید و راحت مراحل گلاب گیری  و نحوه تهیه عرقیات گیاهی رو تماشا کنید.

یک روز چون نزدیک غروب بود تصمیم گرفتیم وارد یکی از این خونه های گلاب گیری  بشیم..جاتون سبز!میزبان پیرمرد و پیرزنی بسیار مهربونی بودند که با دیدن ما گلیمی رو در حیاط پهن کردند و نشستیم.وای بچه ها!!نمی دونید چه چای خوش طعمی

اورده بودند!چای همراه با هل و مقداری گلاب!

هوا سردتر شد …با دوستانم تصمیم گرفتیم یک نیمروی اصیل روستایی همونجا درست کنیم وبخوریم

خلاصه با تخم مرغ و روغن محلی یک نیمروی خیلی خوشمزه درست کردیم!

از اونجا هم رفتیم سراغ ابشار نیاسر..جاتون واقعا خالی خیلی زیبا بود..مخصوصا برای ماها که تو زندگی شهریمون از این

فضاها دوریم استراحت چند روزه و رفتن به این مکان ها می تونه بهترین روحیه و انرزی رو بهمون بده.

ان شب دوستانم تصمیم گرفتند که برگردند و من هم که نمی تونستم از اونجا دل بکنم به دعوت شهردار محترم نیاسر دوروزی اونجا مهمون شدم.

بچه هاا تا دلم خواست رفتم سراغ گلاب و گلاب گیری…دیدن اون همه گل های متنوع و خوشبو من رو به یاد شما گل های مهربونم انداخت که چند وقتیست توفیق زیارتتون رو نداشتم.

نگاه کردن به دشت پراز گل و بوی خوشی که تمام فضا رو عطر اگین کرده بود من رو یاد عظمت خدا می انداخت که هر نقطه

از دنیا رو با یک ویزگی خاص افریده….

در ضمن کنار دیدار از گلاب و گلاب گیری سراغ چند مکان مقدس همچون «ارامگاه اقا علی عباس»در راه کاشان هم رفتم که انشاالله در اینده عکس هایی  که گرفتم رو در سایت قرار خواهیم داد.

بچه های گل و گلاب…خدانگهدار!

17/2/88


کارها

اطلاعات

44 responses

7 05 2009
زهرا

به نام خدا

عموی گل وگلابم سلام.خوبی؟وای که چقدر دلم براتون تنگ شده.خوش به حالتون من که تا حالا قمصر ونیا سرنرفتم مثلا اصفهانم زندگی میکنم………… عمویی شما که تا اونجا اومدید یه سریم به اصفهان میزدید!!!!

منتظر عکسای خوشگلتون هستیم……

راستی چند وقتیه دیگه من از دوست گلم زهرا جعفرزادگان این جا پیامی نمیبینم!!!!!!!!!!!!زهرا جان کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جات اینجا خیلی خالیه.دوستدارم عزیزم

7 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمو سلام…
عمو دلم تنگ شده نمینویسین؟!
عمو ؟آجی شیوام داره واسم یه نامه میفرسته با عکسش!اینقد خوشحالمممممممم!بعد از دو سال میبینم آجیم چه شکلیه!تازه عمو ،شیوا گفت واسم یه دفترم میفرسته جلدش عکسه شماست!!حالا من دارم فکر میکنم توی اون دفتر چی بنویسم؟!دلم میخواد خاطرات با مزه ی هر روز که برنامه دارین رو خلاصه بنویسم…
عمو جونم دیروز بابا آقا لجمو درآورد منم مثلا قهر کردم!(مثلا!)(عمو چرا اخم میکنین؟گفتم که مثلا قهر کردم!!مگه دریا کوچولو با شما قهر نمیکنه؟!) بابام اومد گوگوشیمو چرخوند ،بعد یاد نماهنگ دختر افتاد! …گفت مثله عمو که گوگوشیه دختر تپل مپله رو میچرخونه!!!!عمو خنده ام گرفت اما به رو خودم نیاورم که آشتیم!(عمو چند دقیقه بعدش آشتی کردما!)
عموییییییی جونم نامه امو امروز نشد پست کنم چون مامانم الان داره میره بیرونم الان ساعت 12 ظهر میباشد!!!!اداره پست بسته اس!اما یکشنبه حتما میفرستم عمویییییی..اینقد کوچولوهه میترسم نبینینش!!
عمو دیشب تا 5/3 صبح درس میخوندم با زهرا و دوستاش!چجوری؟!اونا دو تا امتحان داشتن باید تا صبح
میخوندن منم درسم مونده بود باید تا 5/3 میخوندم نیم ساعت به نیم ساعت به هم تک میزدیم خوابمون نبره!
این آدرس دست نوشت قدیمتونه که واسه بچه ها میذارم چون بچه های جدید اینو ندیدن..
http://www.amoo.ir/dastnevesht/
عموجونم دلم تنگ شده..
…………………………………………………………………………………………………………
خب عمووووووووووووو!کاش زودتر میگفتم دلم تنگ شده!تا اومدم اینو ثبت کنم دیدم دست نوشته جدید گذاشتین!دل به دل لوله کشی!عمویی خوشحالم که بهتون خوش گذشته..یادش بخیر اون سالی که توی کاشان برنامه ضبط کردین و شعر خوندین…هر وقت اسم کاشان میاد یاد شما میافتم!عموجونه گل گلی و خوبم التماس دعا..!
(دخترتون)

7 05 2009
ژاله فرهادروش

آجی شیوا من میخوام معلم اول ابتدایی بشم نه خاله!!یکی باید خاله ی خودم بشه!!
(البته مامان تو و آجی سولمازم خاله ام میشن دیگه فرقی نداره!)
راستی عمو الان که داشتم قسمتایی از مصاحبه ی شهرزاد رو که سمیه عزیز اینجا نوشته میخوندم دلم گرفت!عمو …عموجونم…عمویی من فقط یکبار دست نوشته شما رو توی وبلاگم گذاشتم و توضیح دادم که تنها سایت شما اینجاست و …عمو فقط واسه یادگاری گذاشتم توی وبم چون وقتی اینجا بچه ها دست نوشته هاتونو میخونن دیگه دلیلی نداره ما بذاریمش توی وبلاگمون…کاش نمیذاشتم تا شما ناراحت نشین…عمو ببخشین.
(دخترتون)

7 05 2009
زهراناظمي

سلام عموجان..
خوبيد؟؟
خسته نباشيد..
گرچه مي دانم كه با اين سفر زيبا همه خستگي ها از تنتان بيرون رفته و شاد و سرحاليد..
پس انشاالله كه هميشه همينطور شاد باشيد..
از اپديت زيبايتان يك دنيا ممنونم..
منتظر عكس ها و اپديت هاي بعدي شما هستيم..
شاد باشيد

7 05 2009
sahar

به نام خدا
معصومه جان ! سلام
عزيزم ! در كامنتت خواندم دنبال چيزي مي گردي و هنوز پيدايش نكردي ….. حالت رو خوب مي فهمم چون خودم هم اين شرايط رو داشتم . اما اگه هنوز موفق به پيدا كردنش نشدي و دوست داري مي تواني به من ايميل بزني و بهت يك راه نشان بدهم….. از خوشحالي ات ، خوشحال مي شوم .
آدرس ايميل من در دست نوشت قبلي هست .موفق باشي
.
.
حنانه جون ! سلام
تا حالا چند بار ديدم نوشته اي منتظر ادامه قصه گل هستي …. عزيزم! ببخشيد ولي منظور از اين قصه ادامه دارد، اين نبود كه داستان ادامه دارد بلكه اين داستان براي آن شخص با گلهاي بعدي همچنان ادامه دارد….يعني آن شخص با تمام غنچه هاي بعدي هم همان رفتار را كرد…….اين يعني همون مرگ احساس و فروش قلب كه من گفته بودم….
البته جسارت من رو ببخشيد ، خواستم الكي منتظر نباشي، عزيزم! ……دوست خوبم .
دوست دارت : سحر
.
.
دريا جونم ! سلام
توي دستنوشت قبلي برات پيغام گذاشتم ومعني قسمت گيلكي شعر گيلان رو نوشتم . دوستت دارم
.
مهر مهربونم ! توي دستنوشت قبلي كاري كه خواستي برات انجام دادم ، اميدوارم از دستم نا راحت نشي ، گلم.
.
سميه جون ! ممنونم …. من تلاش مي كنم ….. و اميدوارم هميشه حلالترين حلال خدا نصيبم شود ، چيزيست كه هميشه از خدا براي خودم مي خواهم.اميدوارم همه ما به اين نعمت برسيم. دوستت دارم.
.
بچه ها ! براي خواهر مينا جون دعا كنيم ….. ببخشيد كه باز تكرار مي كنم اما شما دلتون پاكه …..

7 05 2009
sahar

به نام خدا
يه سلام گرم وپر انرژي به دريا دل آشنايم !
خيلي پر انرژي اومدم به موجهاي درياييت گره بخورم ، اما طوفاني به پا نمي كنم…… اومدم به سمت موج تو حر كت كنم …… پس حالا كه رسيدم ، محو موج بلند وزيباي تو ميشوم ……اين آمدن از من و موج از تو….
سكوت را ميهمان فضاي قلبم مي كنم تا فقط صداي امواج تو به گوشم برسد……
سكوت از من و صداي امواج از تو ……من منتظرم !
قبل از سكوت با چشمانم از ته قلب برايت بهترينها را آرزومي كنم ، و هزاران هزار قطرات بلورين و شفاف باران الطاف خدا را برايت طلب مي كنم……
حالا منتظرم ! …… بگو
.
.
اين را وقتي اومدم اينجا نوشتم ….. وبا كمال ناباوري باز مثل دفعه قبل دستنوشت جديدت باز شد….اما اينبار تصميم گرفتم متن قبل از باز شدن دست نوشتت را با خودم بياورم.
خيلي خوشحالم كه به سفر مي رويد و روحيه تان بهتر مي شود …..اون هم ديدن گل وگلاب ، فضاي عطر آگين به عطر خوش گلهاي محمدي….. من هم گلاب گيري رو در قمصر كاشان ديدم……!!!
اون سفر كه به كاشان داشتم سفر خوبي بود چون در مسيرش تو جاهاي خوبي توقف كردم ….. امام زاده حسين قزوين …. حضرت عبدالعزيم شهر ري ….. حرم حضرت معصومه ( ع) و جمكران …….
و بعد از همه كاشان ….. كاشان و قمصرش و باغ فين وموزه وحمام معروفش …… اميدوارم هميشه خوش باشيد …..من هم موافقم بچه هاي اينجا ، منهاي من گل و گلابند ….. البته شما خودتون هم گليد و با عطر نابترين گلاب …. كه همه سر مست شدند و به سمتتون اومدند….. اما اميدوارم عمر هيچكدومتون مثل گل كوتاه نباشه …..
واقعا ديدن هر زيبايي در دنيا ، ويا ديدن عجايب موجود در طبيعت …. ديدن دريا و كوه و آسمان وستاره و ماه وخورشيد و….ديدن گلهاي زيبا با اين همه تنوع منحصر به فرد …. ديدن حيوانات با اين همه گونه وتنوع و….. واز همه مهمتر ديدن انسانهايي با اين هم خصوصيات و شكلهاي متنوع ، آدم رو ياد عظمت خدا ميندازه…..
برام دعا كن ، محتاج دعاي نابت هستم…..
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

7 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عموی گل و گلابم
خوشحالم که بهتون خوش گذشته عمو من تو اصفهان زندگی میکنم ولی باورتون میشه تا حالا گلاب گیری رو ندیدم .مخصوصا امسال که دیگه واسه کنکور هم داریم می خونیم .فرصت نداریم
عمویی ممنونم که به یاد ما بودین..شما خیلی مهربونید
ما هم دلمون تنگ شده عمو چه زود دوباره جمعه رسید عمووووووووو نمی شه دوباره بیاین برنامه ی نقره تا ما شمارو ببینیم اخه دلمون خیلی تنگ شده
عمو جون این هفته خیلی به من خوش گذشت .روز جمعه شما رو دیدم .فرداش رفتم معلمم رو دیدم
بعد رفتم زهرا جعفر زادگان رودیدم .وااااااااا ی عمو نمی دونین چه خوب بود .به قول سحر جون چشمم حسابی روشن شد…
خوب عمو جون من دیگه باید برم…دوستون دارم .ممنون که زود به زود برامون می نویسین …از خانم جو کار عزیزم هم ممنونم که تند تند نظرات ما رو ثبت می کنن…
عمویی منتظریما زودی بیاین….
پس به امید دیدار

7 05 2009
نیلوفر

راستی عمو جون .روز شماریم یادم رفت
51 روز…وای عمو باورم نمیشه جدا 51 روزه شما از پیشمون رفتین

7 05 2009
محدثه

سلام عموجون
خسته سفرنباشید
منم تو دوره دبیرستان از طرف مدرسه رفتیم نیاسر
جاتون خالی
البته الان که دیدید چه خبره و چه قدر خوش می گذره
ولی خیلی خوش گذشته بود
ما هم دیروز ازطرف مدرسه کرباسی2 رفتیم اردوگاه ملاصدرا توی کهک قم
وای چه هوای خوبی بود اولش که رسیدم باد بود و نم نم بارون می بارید
خیلی خوب بود شاید یه عکس درست و حسابی ازبین عکسهام پیدا کردم و براتون میل کردم
دوستتون دارم
عموی گل و گلابم
M

7 05 2009
دریا

سلام عمو جون من کاشان رفت واقعا یه تیکه از بهشته زیبایی فوق العاده ای داره.عمو ی گلم مجله شهرزاد رو گرفتم چه قدر ناز شده بودید الهی من قربون دریا و دانیال دختر عمو و پسر عمو ی خیالیم برم به باباشون رفتن ناز شدند خیییییییییییییلی دوست دارم عمویی .عمو جون بعد هر نماز دعا تون میکنم راستی امروز مدرسه دعای توسل داشتیم شماو همه دختر عموهای کنکوریمو دعا کردم

7 05 2009
شیمادهقان

عموی خوبم واقعا جالب بود من که کلی لذت بردم همچین خوب تعریف کرده بودید که احساس کردم خودم اونجا هستم من که تا حالا گلاب گیری از نزدیک ندیدم ولی امیدوارم که در آینده این اتفاق بیفته…..
راستی عموجون یه چیزی خیلی داره عذابم می ده شایعات دروغین که درمورد برنامتون وشما در غیابتون می شنوم خیلی خیلی ناراحتم می کنه خیر سرم دیشب مهمون بودم شروع کردن در مورد شایعات حرف زدندو هر هر خندیدند اینقدر ناراحت بودم که فقط از خدا می خواستم بهم صبر بده تا هیچی نگم عمو جونم یه راه حلی بگید چیکار می تونم بکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط از خدا می خوام که خودش جوابشون رو بده تا در مورد عمو خوبم حرفای دروغ نگند…

7 05 2009
nalofar

سلام به عموی گل گلابم . کاش ما هم اون جا بودیم .
راستی عمو جون حالا که من دارم این دیدگاه رو می زارم ساعت 40 : 15 است . از مدرسه به امید همین
اومدم خونه .

عمو پورنگ
دوست دارم همیشه زنده باشی ….. .

7 05 2009
مهسا

عمویی الهی قربونت برم ان شاالله همیشه خوب وخوش وسرزنده باشی.شما هم گل همیشه بهارقلب ما بچه هایی.عمویی دلمون واست تنگولیده .ممنون از اینکه زود به زود برامون مینویسی.دوست دارم.مواظب خودت باش

سر بلند باشی

7 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون مهربون گل ….

عمو نترسیدید یه هویی شما رو هم بندازن تو ظرفهای گلاب گیری؟؟ اخه شما خیلی گلید عموووو….

ننداختن؟خوشحالم که بهتون خوش گذشته…

خیلی دوستتون داریم

بهترینها رو براتون ارزومندم

یک نفس یاد خدا، یک سبد اطلس مهر و صفا، یک هزار ایه از جنس دعا ، همه تقدیم شما….

منتظر عکسهای زیباتون هستیم عموجون

خدانگهدار

7 05 2009
الهه درزی

به نام خدا

سلام عمویی
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه.اردیبهشت ماه بهترین ماه ،واسه مسافرت. منم چند وقت پیش با مدرسه رفته بودیم اصفهان.جاتون سبز. خیلی خوش گذشت.فقط اب زاینده رود خیلی کم شده بود.
همجا به یادتون بودم.ازهتلی که ساکن بودیم{تو اون خیابون یه ساختمون به اسم تورنگ داشت} تا موقع بریانی خوردن{یه بار توبرنامه از دل دردتتون بعداز خوردن بریانی گفتید}… .
بهترین جاش مقبره ی بانو مجتهده بود که تنها خانومی بودن که میتونستند از خودشون تقلید کنند…در عین سادگی معنویتی که اونجا حاکم بود بیشتر از کلیسای وانک بود…
مواظب ومراقب خودتون باشید

خدانگهدار

7 05 2009
فاطمه

سلام عموجون
امیدوارم هرجاهستی همیشه همینقدر شاد باشی
راستی عمو از امیر محمد چه خبر؟
دلم بیش از حد برات تنگ شده.
عکساتو زود بذار زودم برگرد.
اگه بازم مصاحبه داشتی بگو.
منتظرت هستم
دوست دارم

7 05 2009
ارزو علافیان

سلام عمو پورنگ وقتی که برنامه ندارین حسابی می رین گردش و خوش می گزرونین . باشه امید وارم که خوش گذشته باشه . در عوض به جای ما هم بگردین… واقعا جای ما خالی.

7 05 2009
ارزو علافیان

عمو پورنگ چرا تو شبکه ی یک کسی نیست که از شما خبر بده در مورد کی امدنتان به برنامه ی زنده.. من فکر می کردم که اقا جون سلیمون میاد و از شما هم خبر میده ولی متعصفانه از ایشون هم خبری نیست.
چرا یک دفعه بچه ها رو ترک کردین …………

7 05 2009
دارینوش

سلام عمویی!!
عمویی چه قدر خوب می نویسید حتم دارم که اگه مجری نمی شدید یه نویسنده قهار می شدید. دست نوشته هاتون فوق العاده ست…به امید دیدار

7 05 2009
ارزو علافیان

عمو پورنگ تو خرداد ماه بیایین …(لطفا) من بعد تمام شدن امتحاناتم می یام تهران و شما رو از نزدیک زیارت میکنم( انشا الله) خواهش

7 05 2009
شیرین

سلام بر عموی گل وگلاب خودم* عموپورنگ اینقدر دلم واست تنگیده که نگو!!!!!! اخه خیلی وقته که نتونستم بیام نت.عمویی باورت میشه من تا حالا نرفتم کاشان!! ارزو به دلم یه مسافرت درست و حسابی برم اخه به خاطر درسا هیچ جا نتونستم برم اگه هم رفتم مسافرتای 1 روزه…..عمویی تورو خدا تو نمازت واسم دعا کن امسال اون رشته مورد علاقه خودم رو قبول شم یه نفس راحت بکشم هی برم ددر دودور از این شهر برم اون شهر…….عمو ببخشید سر این کنکوره دیوونه شدم .اما عوضش خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم که این مسافرته بهت خوش گذشته.راستی عمو شنیدم برنامت زنده شده ممنونم که نظرات ما برات مهمه.فعلا بای

7 05 2009
شیرین

a good friend like a computer he *enter* your life…save you in his heart…..*format* your problem and *delet*you from his memory.اما عمو داریوش فکر کنم اونی که این متن رو نوشته شمارو نمیشناخته اخه شما بهترین ادم روی زمینی….بهترین دوستی

7 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی عزیزم سلام
حاجی خوشحالم خیلی خوشحال از اینکه هر چقدر ما ناراحت و غمگینیم و داره بهمون بد میگذره در عوض شما خوشحال و شادید و داره حسابی بهتون خوش می گذره واقعا از صمیم قلبم و از اعماق وجودم از اینکه شما خوب و خوشید خوشحال و شاد میشم دعا میکنم که انشاالله به حق حضرت فاطمه زهرا که امشب شب شهادت شونه همیشه همین جور خوش باشید.
مهربونم در لحظه های پاک معنوی که داری برام دعا کن ،دعا کن که خدا همه ی ما رو از شر شیطان رانده شده رهای ببخشه که حتی تو لحظه پاک نماز خوندن هم می خواد حواس ما رو پرت کنه و از خداوند رحمان دورمون کنه انشالله که خداوند رحیم به صاحب این شب ما رو از شر شیطان وسوسه گر ایمن بدارد.انشاالله
الان که این مطلب رو می نویسم نزدیک به اذان مغرب هستیم
حاجی هم از شما و هم تمام دختر عمو ها و پسر عموهای نازنین حاضر در اینجا خواهش میکنم که برای شفای همه مریض ها الخصوص خواهر مینای عزیزمون دعا کنین و از خدا برای همه رفتگان طلب مغفرت کنید از جمله بدلکار خوب کشور عزیزمون آقای پیمان ابدی که دیروز دیار فانی رو وداع گفتن.

«این رو هم یادمون باشه که اگر می خوایم دعاهامون مستجاب بشه اول در حق دیگرون دعا کنیم »
امیدوارم که عزاداری تک تکتون مورد قبول درگاه احدیت قرار بگیره انشاالله

دوستدار ابدیتان معصومه

7 05 2009
نسیم

سلام عمو جون امیدوارم مسافرت بهتون خوش گذشته باشه

امیدوارم زودتر بیای تلویزیون دلمون خییلی تنگ شده

7 05 2009
شیرین

سلام* عمو یه سوال شما پیامکایی که ما برات به شماره 3000014 میفرستیم رو میخونی؟؟؟؟؟؟؟ اگه نمیخونی حداقل بگو که ماها دیگه به اون شماره واست پیامک ندیم!! منتظر جوابت میمونم. بای

7 05 2009
عارفه مؤذني

سلام عمويي:
خيلي ممنون كه ما رو از خاطرات قشنگت بهرمند ميكنيد. يك دنيا تشكر …..

7 05 2009
نیلوفر

سلاااااام
به عموی مهربونم
ویه تشکر از اجی زاله ی گلم که دست نوشته هاتون رو برامون گذاشت
همتون ر دوست دارم
تا بعد

8 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمو جون سلام…
شبه جمعه اس…من اومدم با یه درخواست تکراری..عمو به شازده کوچولوم بگین همیشه به یادشم و آرزو دارم ببینمش..بهش بگین دوسش دارم خیلی زیاد..عمو چند روز پیش مهمون داشتیم خواهر زاده ی مهمونمون هم اسم شازده کوچولوی منه!..فقط به خاطر اسمش خیلیییییییییی دوسش دارم…هر بچه ای هم اسم شازده کوچولوم باشه ندیده دوسش دارم!عمو چند وقتیه همه ازم گلایه دارن ژاله چرا دیر میخوابی؟ژاله چرا یادت رفت چی گفتم؟چرا میگیم فلان کار رو بکن وقت نداری اما میشینی نقاشی میکشی؟!چراااااااااااااااااااا؟!!عمو راست میگن!اما منم گناه دارم!آخه بیشتر تو دنیای خودمم تا دنیای واقعی…نمیدونم دنیای من واقعیه یا بزرگترا؟!اینجوری خیلی خسته میشم..وقتی تو دنیای خودم دارم با شازده کوچولوم درد دل میکنم یا وقتی بچه های ذهنمو دارم نقاشی میکنم تا جلوی چشمم باشن و اینقدر کلافه ام نکنن یا وقتی واسه شما نامه مینویسم…میدونین بدترین چیز واسم چیه؟اینه که بگن ژالهههههه بیا شام!بیا ناهار!…ژالههههههه بیا تلفنو جواب بده دوستته! واییییی عمو اعصابم بهم میریزه انگار کاملا از یه دنیا میرم یه دنیای دیگه!وای وای!وقتی با آجی سولماز از دنیامون میگفتیم و بدونه اینکه واسمون خنده دار باشه از جزئیاتشم میگفتیم دیگه تو این دنیا نبودیم!واقعا نبودیم…با هم میرفتیم توی آسمون..تو ستاره ها..گاهی شما هم پیشمون بودین..دیروز دخترتون اومده بود پیشم یه چیزی ازم خواست که تابستون بهتون میگم دخترعموی نازم چی ازم خواسته!!عمو دریا پیشه شما هم خجالتیه؟قربونش برم پیشه من که اومد خیلی خجالتی بود لپاش گل انداخته بود..
وقتی شما هم به جمعمون اضافه میشین بیشتر بهمون خوش میگذره..یه شب روز باهاتون منچ بازی کردیم اولش آجی سولماز بازی نمیکرد مثلا خجالت میکشید اما تا شما قبول کردین که بازی کنیم پرید اومد!البته من از همون اول اولش گفتم که مهره سبز ماله منه!از 7 سالگی که با مامان و بابا و آجی سحرم منچ بازی میکردیم من سبز رو میگرفتم!چون مامانم گفته بود سبز رنگ محبوب امام هاست و سیدا هم سبز میپوشن..منم عاشق سبز شدم..توی مداد رنگی هامم همیشه موقع نقاشی مداد رنگی هامو اینور اونور میذاشتم اما مداد سبز رو با احترام بر میداشتم و با احترام میذاشتم سر جاش!..هنوزم…!
راستی عمو مامان بزرگا چرا اینجوری شدن؟!بی حوصله ان..همشم از بدی های بعضی از فامیلا میگن آدم دلش میگیره!عمو الان 3 سالی میشه که عزیز(مامانه مامانم!) واسم قصه نگفته!همیشه یه قصه طولانی برای منو آجیمو مامان و بابام میگفت اما الان قصه هاش همون بدی های فامیلامونه!!!اینقد دلش پره که من روم نمیشه برم سرمو بذارم رو پاهاش و منتظر باشم تا با دستای خشن اما مهربونش سرمو ناز کنه و گاهی هم قلقلکم بده که 2 متر از جام بپرم!!اون روزایی که برنامه ی خونه ی مادر بزرگه پخش میشد من و آجیم و بابام تا میرفتیم خونه عزیز قبل از سلام وقتی به وسطای حیاط میرسیدیم بلند بلند میخوندیم:خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره/خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره…!عزیز جونمو مامانمم به ما میخندیدن!
(یادش بخیر!)عمو الان توی دنیام جای یه پدربزرگ خیلی خالیه البته از اول خالی بود!!!جای قصه های عزیز جونمم خالیه..با هیچ چیزه دیگه ای هم نمیتونم پرش کنم..الان خیلی چیزا جاشون خالیه!
عمو یه چیزی بگم؟میخواستم نگم اما تو دلم می مونه..عمو..عمو دختر واقعیتونو (دریا)رو بیشتر از دخترای دیگه اتون دوس دارین؟؟؟..؟…..؟
حق دارین عمو..دریا از ما خیلی خوبتره..ما هم دوسش داریم!(اشک)
عمو یادتون نره حتما حتما سلاممو برسونین به عزیزه دلم پسر عموی خوشگلم شازده کوچولوم.ممنون
*اللهم صل علی محمد و آله محمد (اللهم عجل لولیک الفرج)اللهم صل علی محمد و آله محمد*
(دخترتون)

8 05 2009
گلبرگ

سلام
وقتي مطلبتون خوندم خيلي دلم گرفت آخه تا كي ما بايد منتظر باشيم دلمون تنگ شده براي محبتاتون براي انرژي كه به ما ميدادين براي شوروشوق زندگي .كي پس مياين اگه نوشتهاتون نبود واقعا نمي دونستم ماچطور اين چند ماه روتحمل مي كرديم با اين حال كه از برنامه نقره يه هفته بيشتر نمي گذره ولي با ديدنتون بدتر هوايي شديم و انتظار سخت تر شده خواهش مي كنيم زودتر بياين دلتون مياد ما هارو انقدر منتظر بذارين

8 05 2009
مهر

سلام! شهادت حضرت فاطمه و ایام فاطمیه را به شما دوستان تسلیت می گویم. امیدوارم بتوانیم به شناختی عمیق در مورد ایشان برسیم.
برای خواهر مینای عزیزم دعا می کنم. امیدوارم هر چه زودتر سر حال و سرزنده شود. نه فقط برای خواهر مینا برای همه ی بیماران دعا کنیم و قدر سلامتی خویش را بدانیم.

8 05 2009
مهر

سلام بر شما آقای فرضیایی! امیدوارم سلامت باشید و سرحال و آن طور که معلوم است هستید خدا را شکر. راستش آمدم تا بگویم نامم را عوض نمی کنم. در این چند وقت فکر کنم فقط یک بار آمدم به خاطر همان علتی که گفتم. البته شاید نخوانده باشید. آمدم بگویم از خاطره های بد باید درس گرفت و می دانم شما خوب این کار را می کنید. نام من شاید هم نام ماه بد زندگی شما باشد اما باید فراموش کرد همه ی خاطرات تلخ را. گرچه می دانم از دست دادن برادر فراموش شدنی نیست! اما می توان بار این اندوه را اندکی کم کرد.
آقای فرضیایی امیدوارم دوباره شما را در قاب تلویزیون ببینم که با یک برنامه ی زنده آمدید و باز هم با آن کودک درون جست و خیز می کنید و دوباره خاطرات من پر می کشد به روزهای کودکی!
برایتان شادمانی و سرفرازی آرزومندم و ببخشید اگر از این مصاحبه ی نسبتاً طولانی فقط قسمتهایی را گفتم که غم انگیز بود. باید از توصیف زیبایتان درباره دریای خیالی هم می گفتم و این که هنوز پس از سالها و شهرتتان خانه ی قدیمی را بر در و دیوار های خالی از عاطفه ی امروزی ترجیح می دهید. باید ارزش هایتان را ارج نهاد. امیدوارم برای همیشه تا این اندازه دوست داشتنی و عمیق باقی بمانید.

8 05 2009
مهر

سلام بر دوستان کامنتی. سحر، سمیه، دریا، حنانه و دیگر عزیزان دوست داشتنی!
در این پیام برایتان یک داستانکی می گذارم. گرچه مناسبش گذشته است و اما چون داستانک است می نویسم. نظر یادتان نرود. راستی تا یادم نرفته از «سحر عزیزم» باید سپاسگذار باشم که نوشته های مرا می خواند و نظر می دهد. از «سمیه ی دوست داشتنی «هم باید تشکر کنم بابت راهنماییها و نظرات خوب و سازنده اش. و اما داستان:
به نام خدای بهار
چشم هایش را مالید و از خواب سنگین برخاست. خمیازه ای طولانی کشید و نگاهی به پنجره کرد. چند روزی بود همه چیز داشت تغییر می کرد. طول روز و شب، دمای هوا، حتی باغچه ی کوچک خانه ی آنها! همه چیز. حتی به نظرش آفتاب مهربان تر از قبل می تابید. احساس می کرد رفت و آمدها بیشتر شده. نه فقط آدمها حتی پرنده ها هم پر از تکاپو بودند و رفت و آمد. صدای جیک جیک جمعی از گنجشک ها روی کاج کوچک حیاطشان که همیشه او را کلافه می کرد؛ آن روز یک جور دیگر بود. دوست داشت. چشمانش را بست تا بهتر گوش کند. باورش نمی شد حتی انگار بوی هوا هم عوض شده بود! خلاصه همه چیز داشت تغییر می کرد. اما برای چی؟ مگر چه اتفاقی داشت می افتاد؟
پتو را کنار زد و برخاست. دست و رویش را شست و کنار پنجره ی اتاقش آمد. آن را گشود. هجوم هوای دل انگیز و نیمه خنک صبح را بر صورتش احساس کرد و تا توانست ریه هایش را از هوا پر کرد. واقعاً بوی خاصی داشت. مخصوصاً بوی هیزم های سوخته بیشتر حال وهوای آن روز را عوض کرده بود. چه خبر بود؟ داشتند نذری می پختند؟
سرش را از پنجره بیرون آورد و در گوشه ی حیاط، کنار باغچه دیگ بزرگ رویی دید که زیر آن شعله های آتش زبانه می کشید و بدنه اش را سیاه کرده بود. دوباره بو کرد. بوی آشنایی بود. اما گنگی مبهمی او را از کنجکاوی باز می داشت. سرش را دوباره کمی به داخل کشید و چانه اش را روی کف دو دستش تکیه داد. دوباره محو تغییرات شد. این بار دقیق تر! بید کنار پنجره اش را نگاه کرد که شاخه های نازک و آویزانش از گره های سبز و کوچکی پر شده بود. آن سو تر انار خانه شان سبز روشن شده بود. سنبلشان گل داده بود. اما نرگسشان دیگر از بین می رفت. زنبق داشت ساقه می داد برای گل دادن. همه ی اینها چقدر برای او آشنا بود!
صداهایی از حیاط می شنید:» گندم ها خوب جوانه زدند. مواظب باشید یک دانه هم هدر نرود.» سرش را دوباره از پنجره بیرون آورد. گندم جوانه زده برای پختن سمنو بود و او خوب می دانست سمنو پزان همه ساله برگزار می شد. سمنو پزان محله ی آنها دوره ای بود. هر سال خانه ی یکی و امسال خانه ی آنها بود.
سمنو، سفره ی هفت سین، نوروز همه اینها با هم در ارتباط اند و او خوب می دانست. یک دفعه چشمانش برق افتاد. خوب معلوم است او دوباره آمد. مهمان از راه رسید. مهمانی که سالی یک بار می آمد و آمدنش سراسر شعف و شادی بود. فریاد مستانه ای سر داد و گفت:» بهار آمد!»

8 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام سحرم!
پیغامت رو تو دستنوشت قبلی دیدم ، ممنون که معنیشو برام نوشتی ، من حتی بعضی از جاهای شعر و شاید تا حالا اشتباه میخوندم ، خیلی وقته که شعر عمو رو گوش ندادم آخه به دلایلی مجبور شدم پاکش کنم ولی همیشه تو ذهنم ثبت شده!…..
به هر حال ممنونم ، راستی تو یکی از نوشته هات برا دریا دلت دیدم که برام دعا کردی از این بایت هم ممنونم منم برای شما دعا میکنم عزیزم!
دوست دارت : دریــــــــا

10:38 | D.A.E ق.ظ

8 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی خوش به حالتون که تونستون برین و این مراسم رو از نزدیک ببینین….منکه تا حالا ندیدم ولی امیدوارم یه روزی ببینم….خوشحالم که بهتون خوش گذشته….
شما خودتون گــــــــــــل و گلـــــــــــــــــــابیـــــــــــــــــن……
عمو تو حیاطمون یه گلی دراومده اینقده باحاله ….ما نکاشتیم خودش رشد کرده ….خودشم زرده….جالب اینجاست که وقتی میخواد شب شه همشون بسته میشن…..همین که روز میشه دوباره باز میشن…هر دفعه هم به تعداد گلایی که باز میشن اضافه میشه…..
عمو دلم براتون تنـــــــــــــگ شده….چند وقتی بود آهنگاتون پخش نمیکردن ولی دوباره بازم پخش میکنن!

______________________عمویــــــــــی دوســــــــــــــــــــــتت دارم__________________________

10:46 | D.A.E ق.ظ

8 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…..

خیلی خوشحالم که این دست نوشته مربوط به شهر کاشان و فصل گلاب گیری در شهره

قمصره.راستش منم امروز از کاشان برگشتم ولی متاسفانه به قمصر نتونستم برم .یه معذرت

خواهی بدهکارم من فکر می کردم که قصه ی گل همچنان ادامه داره و مدام دست نوشته می

دادم ولی حالا متوجه شدم اشتباه می کردم!!

تا بعد……

9 05 2009
محبوبه

سلام عمو پورنگ. حسوديم شد! آخه من خودم كاشانيم و هفته پيش كه برگشتم كاشان و با خانواده رفتيم نياسر غنچه ها هنوز باز نشده بودن. هرچند كه دو تا مزرعه بودن كه گلهاشون باز شده بودن و منم كلي گل چيدم و با خودم آوردم خوابگاه و بين دوستام پخش كردم. كلي ذوق ميكردن.
حتي يه دونه گلش هم بوي بسيار خوبي و مست كننده اي ميده. ديگه تصوركنيد كه وقتي همه جا پر از گل باشه چي ميشه.
در مورد مهمان نوازي نياسري ها هم بگم كه واقعا همين طوره. ما اونجا آشنا زياد داريم و هروقت كه ميريم 30-40 نفر بهمون اصرار ميكنن كه ناهار بريم خونشون. ولي خب…ما كه اومديم ميان گلها ناهار بخويم دعوتشونو قبول نميكنيم;)
آبشار نياسر هم خيلي باصفا شده بود. به نظر من كه قشنگترين آبشار ايرانه.
آقا علي عباس…چه شبايي كه اونجا نخوابيديم:)
كاش نرم وآهسته به سراغ سهراب هم مي رفتين.انشالله دفعه بعد:)

9 05 2009
محبوبه

راستي…قمصر درسته!;)

9 05 2009
مشکات

عمو داریوشم سلام سلام سلام و بازم سلام گلم ………( (((. عمو ز یارته اقا علی عباست قبول باشه گلم ))))

عمو خوش به حالت که رفتی کاشان منم خیلی دوست دارم تو این فصل برم اما هیچ وقت فرصت نشده که تو فصله گلاب گیری برم اونجا عمو مام میخواستیم از طرفه مسجده محلمون اکیپ بزنیم بر یم اونجا اما نشد اخه مگه این امتحا ناته لعنتی به ادم مهلته استفاده از زندگی رو میده ………

عمو راستی ارامگاهه سهراب سپهری هم تو مشهد اردهال رفتی دیگه عمو من عاشقه سهرابم به نظره من شاعر فقط و فقط تو ایرن سهرابه ……….اصلا الگویه من تو شعر و شا عری اونه خیلی دوست دارم شعر هاشو ……….

راستی عمو یی جونم اون زیارت گاهه که نوشتی اقا علی عباس من از بچگی تا بحالا فک کنم یه شو نصد دفعه ای اونجا رفته باشم جا یه خلوت و دنجیه و زیارت گاهه خو بی هستش تازه منم اونجا عکس انداختم با خانوادم تازه الان هم یادم اومد که فک کنم یه شب هم مجبور شدیم اونجا اتراق کنیم خیلی حال داد به هر حال بازم میگم عمو زیارتت ان شا الله قبول باشه امیدوارم واسه منم دو عا کرده باشی عزیزم ……….

دوستت دارم بهترینم ……..

9 05 2009
مشکات

عو پورنگم راستی یادم رفت شما باغه فین هم رفتید خیلی تو په اونجا ها اگه نرفتی عمو برگرد کاشان 2 باره برو تا از دست ندادیش …. ها ها ها شوخی کردم عمو خواستم حالو حوات عوض شه گلم ……..

عمو مثله همیشه میگم و بدون که مشکات بیست و یکی دوستت داره 20 تا به خاطره 20 بودنت و یکی هم به خاطره تک بودنت ………………

عاشقتم عسلم …………..

همیشه به یاده تو ((((مشکات )))))))

10 05 2009
دریا

عموی گلم سلام عمویی 53 روز از تموم شدن برنامتون می گذره عمویی خییییییییییلی دلم براتون تنگ شده عمو برام دعا کنید 9 خرداد امتحان ترم ریاضی دارم اونم از سمپاد…………. به به راستی عمو یادتوه که گفته بودید حتی جاهایی که ما نیستیم بودمون رو احساس میکنید می خواستم بگم منم دقیقا مثل شما
خوش به حال آقای دکتر واقعا هر کسی نمی تونه این کار رو انجام بده الهی من قربون اشک عمو داریوشم برم حالا فهمیدم دل نازکم به کی رفته ؟؟عمویی امروز تشریح کبوتر داشتیم دوستام می گفتند بمون گفتم:من دلشو ندارم عمو هی مسخرم کردند و اشکالی نداره بهتر از اینه که برم اون جا غش کنم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو گفتم دوست دارم حالا حرفمو پس میگیرم عمو جونم عاشقتم ……….. نه اصلا دیوونتم واسه دیوونتون دعا کنید

12 05 2009
عطیه

عموجون سلام
اتفاقا من هیجدهم رفته بودم کاشان،واقعا جای زیبایه
ولی به خاطر اینکه فرداش باید میرفتیم مدرسه(که من غایب شدم)وشب باید میرسیدیم همدان نشد همه جاهای کاشان رو ببینیم فقط نیاسر اونم تا پایین ابشار و باغ فین اونم به مدت نیم ساعت که نصفشم باید نماز می خوندیم
خوش به حالتون که تونستین چند روزی اونجا بمونید
ببخشید وقتتونو گرفتم،دلم خیلی پر بود ،حالا دیگه خالی شد.

11 07 2009
زینب

سلام عمو جونم عزیز دلم خیلی دوستتون دارم دلم خیلی براتون تنگ شده از وقتی شما رفتین من دیگه هیچ کدوم از برنامه کودک ها حتی برنامه های نوجوان رو که به سنمم میخوره نگاه نمی کنم من 16 سالمه ولی از تموم این برنامه های عصر بخیر بچه ها و … بدم میاد من فقط خودتونو می خوام نه هیچ کس دیگه رو امیدوارم زود تر دوباره بیاین و ببینمتون واقعا واقعا دوستتون دارم براتون آرزوی سلامتی میکنم.

12 07 2009
افسانه

سلام به کسی که شده ملکه ی شادی های دل بچه ها. عمو من یه افسانم که تو همه ی قصه های شما هستم و همه حرفاتونو درک میکنم احساس لطیف شمارو دوست دارم چون همراه با صداقته و شاید همین صداقت باعث شده تا بین همه ی بچه و خانواده ها محبوب شوید باید بگم خوش به حالتان من هم آروزو دارم که محبوب بچه ها شوم اما هنوز راه برایم طولانی است عموی خوبم باید به عرضتان برسانم که من سال سوم دبیرستان رشته ی انسانی هستم و با این وجود شما را دوست دارم و برنامه هایتان را نگاه می کنم انشاالله وقتی فوق برنامه ی تابستانیتان آغاز شد چند داستان کودکانه یا همان دست نوشته هست که خودم نوشتم فکر میکنم اگر برایتان بفرستمشان به درد بخورد خوشحال می شوم که آنها را حتی اگر شده خودتان بخوانید. برای شما در تمام ساعات زندگیتان آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم.خدانگهدار

30 07 2009
بهار -تهران

عموی خوب بچه ها سلام
من بجه نیستم 19 سالمه ولی خوب همیشه برنامه تونو نگاه میکنم.خیلی خوبه که حتی وقتی که یه دنیا غم تو دلتونه هم برنامه رو با شادی اجرا میکنین.اما خوب چشم ها دریچه ی قلب آدماست نه؟! بگذریم…
راستی عمو رشته منم گرافیکه ها!!!
داریوش خان عشق بی منت همیشه زیباست،به نظرم این تنها چیزیه که تو دنیا استثنا نداره!
کاش واقعا اینارو میخوندید،خدا قوت!




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: