معصومه دختر بابا…

8 05 2009

به نام خدا

اولین باری که دیدمش محل کار پدرش بود که برای جلسه و صرف ناهار دعوت شده بودیم.یادم می یاد که امیرمحمد و تهیه کننده هم با ما بودند…

روز قشنگی بود زمانی که ما وارد دفتر اقای دکتر شدیم همه مرد بودند و دیدن یک دختر نوجوان در کنار دکتر من را متعجب کرد

همون لحظه پدرش(اقای دکتر)گفت:»عمو پورنگ درسته که جلسه ما رسمیه اما من امروز معصومه رو اوردم تا شما رو از نزدیک ببینه…اخه خیلی دوستتون داره»….

بعد از اتمام جلسه زمان صرف ناهار فرا رسیدو در کمال ناباوری صحنه ای دیدم که مرا بهت زده کرد.پدرکه میزبان ما بود غذای خود و دخترش را برداشت و گوشه ای از اتاق کنار دختر نشست و به او غذا داد…هر قاشقی که به دهان دخترک می گذاشت بوسه ای بر پیشانی او می زد و این جمله را تکرار می کرد:»بابا قربان معصومه بره»

صحنه عاطفی و دل انگیزی بود…گفتم:»اقای دکتر!معصومه دیگه بزرگ شده خودش باید غذا بخوره …یا نکنه همین یک دونه بچست که انقدر عزیزه!؟»……..دکتر پاسخ داد:»عمو پورنگ اتفاقا چهار فرزند دیگه هم غیر از معصومه دارم..اما معصومه روخدا به من داده ..نمی دونی چه شب هایی من برای معصومه گریه کردم….»در این بین معصومه دهان گشود وبی مقدمه شعر اردک تک تک

من را خواند..انجا متوجه شدم معصومه با بچه های عادی فرق می کند وگویا از یک معلولیت نسبی ذهنی رنج می برد…

اما قصه به همین جا ختم نشد..پدر گفت:»عمو پورنگ معصومه شش ماهه به دنیا امد پس از مدتی متوجه شدیم سمت راست مغز و بدن او فلج است و به شدت نرمی استخوان داشت…لذامن همه زندگی و عمرم رو صرف درمان و بهبودی او کردم و امروز بعد از گذشت 15 سال نشانه های بهبودی در معصومه من کاملا مشهود است…او می تواند انگلیسی بخواند..راه برود و حتی پای کامپیوتر بنشیند.!»

شنیدن این جملات اشک را در چشمانم جمع کرد…

ان روز وقتی کارمان به اتمام رسید و اقای دکتر برای برگشت  راننده شرکت رو صدا کرد تا مارو برسونه.خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم درمیان راه اقای راننده کلی از صفات برجسته و خوب اقای دکتر برایمان صحبت کرد و وقتی من در مورد دختر دکتر صحبت کردم حقیقت مطلب را این چنین عنوان کرد:»عمو پورنگ..دکتر انسان وارسته ایست..چرا که ان دختر فرزند خوانده او بوده نه دختر واقعی اش!.سالیان قبل مادر این دختر هنگام تولدش از دنیا رفت و پدرش که از دوستان دکتر بود به محض مشاهده نارسایی کودک از پذیرفتن او ممانعت کرد..دکتربا وجودداشتن چهار فرزند سرپرستی کودک شش ماهه را قبول کرد و تا به امروز همچون پدری واقعی به او محبت کرد و دختر هنوز از این واقعیت خبر ندارد.»

.

همراه با حرکت ماشین و گفتارهای راننده به این می اندیشیدم که:»یک انسا ن چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟»

18/2/88


کارها

اطلاعات

78 responses

8 05 2009
شیمادهقان

عمـــــــــــــو جان
عمـــــــــــــــو باورم نمیشه یعنی بازم این چنین آدمایی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت….

8 05 2009
شیمادهقان

عموی خوبم خوندن این مطلب به من امیدواری بخشید در دنیایی که پول حرف اول رو میزنه هنوز ایثار و از خود گذشتگی زنده هست……..
ما باید از این کار ها الگو بگیریم البته خداوند هم بی جواب نمی ذاره خوش به حال آقای دکتر که بهترین بنده ی خداست
بهشت جای این چنین انسانهایی است ….

8 05 2009
سیده فائزه حسینی فر

به نام خدا
سلام عمو پورنگ
اخیی.واقعا…چه ادم های بزرگ و شریفی در دنیا هستند.

گاهی اوقات خداوند با قرار دادن شرایط خاص در جلوی راه ادمها،اونها رو امتحان میکنه.و این امتحان بزرگ برای دکتر پیش اومده و از اون سربلندبیرون اومده/حتما ایشان انسان صبوری هستند که تونستند این شرایط سخت رو تحمل کنند.اجر و پاداش این فداکاری بزرگ فقط در اخرت جبران میشه.

8 05 2009
سیده فائزه

پیرروز و سربلند باشید.خدانگهدار

8 05 2009
مهر

سلام! نوشته هایتان همیشه زیباست. اما این یکی زیباتر از بقیه است. با خواندن این دست نوشته دوباره در خود خانه کردم. تفاوت انسانها در مواجهه با اتفاقات یکسان قابل تشخیص است. هنوز باید به حضور انسانهایی چنان بزرگ منش امیدوار بود و افتخار کرد. معصومه های کوچک بسیارند و مطمئناً انسانهایی چون دکتر هم بسیارند. قدرت کلام ندارم. پراکنده سخن می گویم. همیشه واقعیت ها ذهن مرا مشغول می کند.

8 05 2009
محدثه

سلام عمو جون
متن زیبا و آموزنده ای بود
درسته عمو جون ….. یک انسان چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟
از این انسان های بزرگ دور و برمون زیاده ولی باید با چشم دل نگاه کنیم تا ببینیمشون
..
..
..
..
نمونه بارزش خودتی عمو جون
آره خودت
نمی خام خاطرات تلخ رو یادآوری کنم ولی خوبه که برای خودم اینا رو تکرار کنم و بیشتر قدر تو،عموی خوبم رو بدونم.
تو که توی سخت ترین شرایطی که هر کی جای تو بود هیچ کسی رو نمی شناخت و به غم دلش می رسید اومدی و برای شادی دل یه عالمه بچه غم بزرگت رو پشت در استودیو جا گذاشتی و با بچه ها بالا و پایین پریدی در حالیکه یه بغض بزرگ تو چشمات بود براشون اردک تک تک خوندی
..
..

….
آره عمو جون انسانهای بزرگی که روح بزرگی هم دارن هستن ولی باید زاویه دیدمون رو عوض کنیم و با زاویه دل به آدمها نگاه کنیم
..
..
..
دوستتون دارم عمو ی فداکارم
از صمیم قلب دوستتون دارم
M

8 05 2009
محدثه

سلام عمو جون
متن زیبا و آموزنده ای بود
درسته عمو جون ….. یک انسان چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟
از این انسان های بزرگ دور و برمون زیاده ولی باید با چشم دل نگاه کنیم تا ببینیمشون
..
..
..
..
نمونه بارزش خودتی عمو جون
آره خودت
نمی خام خاطرات تلخ رو یادآوری کنم ولی خوبه که برای خودم اینا رو تکرار کنم و بیشتر قدر تو،عموی خوبم رو بدونم.
تو که توی سخت ترین شرایطی که هر کی جای تو بود هیچ کسی رو نمی شناخت و به غم دلش می رسید اومدی و برای شادی دل یه عالمه بچه غم بزرگت رو پشت در استودیو جا گذاشتی و با بچه ها بالا و پایین پریدی در حالیکه یه بغض بزرگ تو چشمات بود براشون اردک تک تک خوندی
..
..

….
آره عمو جون انسانهای بزرگی که روح بزرگی هم دارن هستن ولی باید زاویه دیدمون رو عوض کنیم و با زاویه دل به آدمها نگاه کنیم
..
..
..
دوستتون دارم عمو ی فداکارم
از صمیم قلب دوستتون دارم
M
خواهش می کنم نظرمنم تایید کنید.
خواهش خواهش خواهش
حتماً هااااااااااااااااااااااااااا
ممنونم

8 05 2009
مرضیه احمدزاده

به نام خدا
سلام عموی گلم
خوبی عموجون؟
اومدم بگم:
شهادت حضرت فاطمه (س) را به شما و تمامی همکارانتون تسلیت میگم.
آدمها میتونند بزرگ باشند به شرطی که با خدا باشندو خدا رو دوست داشته باشند .
عمو پورنگ همیشه در پناه خدا سلامت وموفق باشید.
دست علی یارتون /خدانگهدارتون.

8 05 2009
زهره ص.ر

بنام خدا
سلام عموجون حالتون خوبه؟
مطلبتون فوق العاده بود
و منو به یاد تمام کارکنان توانبخشی انداخت که واقعا مثل همین پدر مهربون یا مثل یه مادر دلسوز از بچه ها
مراقبت می کنند . خدا بهشون قوت بده.
اما عموجون خدا قربونش بشم اینقدر بزرگه که فکر همه جا رو کرده و یکی مثل شمارو برای شاد کردن نه تنها کودکان بلکه همه ی مردم دنیا حتی بچه هایی که معلولیت دارند افریده .
دوست دارم عموجون
دوباره با خنده ام بابرنامه زنده به تلویزیون باز گرد

8 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون.

نمی دونم چی بگم …

واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

خداحافظ

8 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام به عموی گلم که تو این روز جمعه که همه دلمون گرفته بازم اومد پیشمون و دلمون رو شاد کرد…
عمو خاطره ی خیلی قشنگی بود..تا لحظه ی آخری که این مطلبتون رو میخوندم4 بار غافلگیر شدم!عموجون خیلی زبیا مینویسین..معصومه..عمو شما تا میگین معصومه یاد اسفند 84 میفتم ..چون توی نواری که از صداتون ضبط کردم یه جا یه آقایی میاد و شما میگین»به معصومه خیلی سلام برسونین..خیلیییی سلام برسونین!…عمو اینقدر با ذوق و با تاکید اینو میگین که از سال 84 تا حالا این واسم یه معما شده بود با خودم فکر میکردم معصومه چه بچه ی گل و با نمکیه که عمو اینقد دوسش داره!!!حالا نمیدونم این معصومه همونه یا نه اما اگه هست معمای من حل شد!!!
عموجونم ،عمو مهربونه، عمو یکی یه دونه ،عمو ماهه تو آسمونه..عمو جون خیلی دوستتون دارم
راستی عمو آزمون امروزم خیلی خوب شد ذوق مرگ شدم!
عموجووووووووووونم دلم براتون قده نخود شده!..گفتم نخود یاد یکی از برنامه هاتون با امیر افتادم که امیر مثلا به داداش کوچولوش که تازه دنیا اومده بود حسودی میکرد بعد شما واسه اینکه بدونه هنوز دوسش دارین میگفتین:
خوشگله عمو کی هستش؟امیر میگفت:نخود نخود نخوده!
عزیزه عمو کی هستش؟ امیر: نخود نخود نخوده!!
این که اینجا نشسته؟! امیر:روح نخود نخوده!!!
یادش بخیر عمویی..
راستی عمو یه بیت از حافظ مینویسم به جای اون بیتی که توی نقره خوندین!عمو کار قشنگیه که از آدمای بد بگذریم اما اگه ازشون تعریف کنیم دیگرانم مشتاق میشن فکر میکنن خیلی آدمه خوبیه اما بعدا متوجه میشن که نه این فقط از مهربونی شما بوده …عمو با این چند بیت حافظ فقط اون دروغ میگه اما شما نه!اینجوری بهتر تره!!نه؟!عمو آخه میدونین چیه..ما ..یعنی دختراتون هیچکدوم دوس نداریم عمومون حتی از روی مهربونی دروغ خوشگل بگه!!!عمو جون خیلی دوستتون دارم …
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت!
که گناه دگران برتو نخواهند نوشت!!!
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت!
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟!!!!

عمو جون التماس دعا خیلی خیلی خیلی!
(دخترتون)

8 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلام عمو جون.
مطلبی که برامون نوشتین خیلی جالب وتکان دهنده بود و سوالی که در ذهن شما ایجاد شد واقعا برای منم پیش امد چه قدر از خود گذشتگی مهربونی…!!!

سهم این دختر خوب از دنیا درسته نارسایی ذهنی بوده ولی در عوض خدا بهش یه پدر دلسوز و مهربون هم داده بود .به نظر من آقای دکتر از یه پدر واقعی واقعی تره…خوش به حال معصومه جون با پدری به این گلی …
عمو به نظر من معصومه یه فرشته هست که از پیش خدا اومده .و آقای دکتر رو این طور تحت تاثیر قرار داده تا ماهم یاد بگیریم در حق همه حتی کسایی که با ما نسبتی ندارن مهربونی . کنیم…
معصومه جون هدف خیلی بزرگی توی دنیا داره…واون این هستش که به دیگران یاد بده که چه جوری واسه هم از خود گذشتگی کنن واین درس بزرگ رو از طریق پدر عزیزش به ما یاد می ده…
خوش به حال معصومه جون…عمو توی یه کتاب خوندم آدما به این دنیا میان برای اینکه ماموریت دارن .عمو من فکر می کنم ماموریت معصومه این بوده .وحالا که ماموریتش تموم شده (درس مهربونی و از خود گذشتگی)داره بهبود پیدا می کنه …واین برای من خیلی جالبه.
عمو جونم ممنونم به خاطر مطلب فوق العاده قشنگتون .اصلا این یکی با بقیه خیلی فرق داشت و مارو به فکر واداشت …ما هم یاد گرفتیم به هم دیگه ارزش بدیم انسان ها رو دوست داشته باشیم و به خاطرشون از خود گذشتگی کنیم…وعمو اگه توجه کنیم دور اطرافمون خدا چه قدر نشونه گذاشته تا به وجود واقعیش فکر کنیم
و معلم هایی به این خوبی ..خدایا شکرت …
خیلی ممنونم عمو جون…
دوستون دارم ….به امید دیدار

8 05 2009
شیرین

سلام* عمویی چقدر نوشتت قشنگ بود عمو باورت میشه 3 بار خوندمش……خیلی روم تاثیر گذاشت چقدر اقای دکتر مهربونیه اما عمو داریوش از این حرفت تعجب کردم که گفتی :یک انسان چقدر میتونه بزرگ باشه………عمو تو خودت هم بزرگی هم باگذشتی هم مهربونی حتی بیشتر از این اقا دکتره عمو خودتو باور کن.راستی عمو یه وقت معصومه خانم نیاد تو سایتت بعدش این دستنوشتت رو بخونه اونوقت سه بشه بفهمه اقا دکتره باباش نیست……یه وقت بد نشه.اما من میدونم عمو پورنگ من فکر همه چیزارو کرده. راستی عمو کی مییای؟؟؟!! دلم برات تنگه. دلم واسه حرف زدنات تنگه….. دلم واسه خندیدنات که وقتی میخندی لوپت فرو میره……. دلم واسه لباس پوشیدنات……قدوبالات شعر خوندنات تنگیده…………………… عموپورتگ درکمون کن ok??? دوست دارم بای بای

8 05 2009
sahar

به نام خدا
يه سلام به زلالي و وسعت دريا ، به دريا دل آشنايم !
نمي دانم چه بايد گفت ؟!!!بعضي وقتها سكوت نشانه حرفهاي زياديست كه اصلا قابل گفتن نيست…..
فقط ميتوانم بگويم … فرشته هاي زميني ، باشكوه تر از همتاي آسمانيشان هستند كساني كه بر خاك قدم مي گذارند و درگير مسايل دنيوي ميشوند اما روحشان بلند وآسمانيست…..!!!!
اينجا فقط ميشود سكوت كرد ومحو تماشاي روح زيباي آسماني آنها شد…… زبان قاصرتر از آنست كه توانايي
گفتن كلامي براي تفسير اين روح بزرگ داشته باشد .
و انسان چه موجود پيچيده ايست…..ميتواند با غفلت و اسير هوسهاي شيطاني شدنش ، از حيواني پست ترشود ويا با پرورش روح لطيفش و و قلب مهربانش به كمالي برسد كه از فرشتگان بالاتر رفته و به قرب الهي نزديك شود…..
ايكاش در راه كمالمان قدم برداريم …….!!!
ديگر چيزي نمي توانم بگويم اما تمام ناگفته هايم پر از حرف است ……….
برات بهترينها را آرزو مي كنم ……امواج دريايي از لطف بي حساب خدا ، كه با هر موجش لحظه هايت پر از حس حضورش شود ……
محتاج دعاي نابت هستم ……مراقب خودت باش ، دريايي ترين ! دوستت دارم
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

8 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

اول فرارسیدن ایام فاطمیه را به شما وهمه ی دوستان خوبم تسلیت می گم.

ممنونم با این دست نوشته های زیباتون باعث می شید آدم به فکر فرو بره که تو زندگیش چی

کار کرده و کجاها از خودش به خاطر کمک به دیگران گذشته . فردی که خدا در وجودش رخنه

کرده باشه جای تعجب نداره که کاره بزرگی انجام بده.

**هدف خلقت**

دوست داشت هر چه می کند رنگ خدا بدهد و بوی آش محبت.

چون شنیده بود برای همین آمده است.

8 05 2009
زهرا

به نام خدا

عمویی سلللللللللللللللللللللللللام.چقدر زود اپدیت کردید..خاطره ی شیرینی بود.واقعا از این جور ادمها مثل این اقای دکتر دیگه کم پیدا میشه…خدا به حق اقا امام زمان خودش اجرشونو بده همین طور از شما رو .چون شما هم جزءدسته ادماهایی هستید که خیلی خیلی خاصید.نه به خاطر اینکه عمو پورنگیدو مشهورومحبوبید به خاطر اون قلب پاکومهربونی که توی سینتون دارید.من وهمه بچه ها دست شما رو به خاطر همه ی زحمتایی که برامون کشیدید می بوسیم.دوست دارم عمویی….

8 05 2009
زهراناظمي

سلام..
نوشته شما را با دقت خواندم..
هركسي با خواندن اين نوشته و فكر كردن به اين موضوع اشك در چشمانش جمع مي شود..
واقعا..
چقدر زيباست كه در اين دنياي بزرگ انسان هاي بزرگواري هستند كه هميشه مي توانند الگويي براي ديگران باشند..
پروردگارا هميشه درهاي رحمتت را به رويمان بگشا و ما را تنها مگذار..
عموجان بسيار زيبا نوشتيد..
اميدوارم كه معصومه به زودي كاملا شفا يابد..
شاد باشيد

8 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای خوب و مهربون
سلام سلام عموجون ای عموی مهربون..
عمو من چکار کنم از دسته این آجی شیوا؟چرا اینقد گله؟!الان اشکمو درآورده!شیوا رایانه اش!!!!خرابه نمیتونه بیاد نت اما سلام رسوند و گفت دیشب یه خوابه خوشگل دیده ..
پیامشو واستون مینویسم ،عمو خواب دیدم شما اومدین اصفهان بعد من اومدم پیشتون گفتم شیوا هستم شما منو شناختین و بعد یه جایی مثله امام زاده ایستادین نماز بخونین منو ژاله و زهرا و سولماز و مژگان هم پشت سر تون ایستادیم و نماز خوندیم..
خب این از خوابش!حالا من دارم ذوق مرگ میشم چون امشب بلاخره خجالت رو گذاشتم کنار و به شیوا گفتم به مامان بابای مهربونش بگه که خیلی دوسشون دارم..عمو نمیدونین چه حسه نازیه..من فکرشم نمیکردم یه عمو و زن عموی مهربون توی اصفهان داشته باشم!خلاصه این وسط آجی شیوا پیام میرسونه!!شبه خوبی بود عمو…یه چیزی هم بگم بخندین!عمو یک هفته پیش صبح زود خواب دیدم شما بهم میگین ان شاالله!!!!نه قبلش یادم میومد نه بعدش!فقط همین کلمه!(ان شاالله)!توی خواب دیدم که تلویزیون داره شما رو نشون میده یهو از خواب پریدم بدو بدو رفتم تلویزیونو نگاه کردم اما همش خواب بود!اما این خواب رو به فال نیک گرفتمو گفتم حتما من از عمو پرسیدم برنامه زنده میشه؟عمو هم گفته ان شاالله!!!اینجوری دلمو خوش کردم!خدا رو شکر همینم شد!
اما از همه اینا گذشته شیطونه میگه همین الان پاشم برم اصفهان لپه آجی شیوا رو بکشمو برگردما!!
(دخترتون)

8 05 2009
ارزو علافیان

سلام…
واقعاچه ادم های بزرگ و دل گنده ای هستن . خوش بحال او مرد .دیگه جاشو اون دنیا گرفت ولی خدا به این جور ادم های بزرگ امر طولانی و صبر و حوسله بده .خوشبحالش

8 05 2009
ارزو علافیان

پروردگارا من در خانه ی فقیرانه ی تو چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم که تو چون خودی نداری.خدا یا شکرت

9 05 2009
گلبرگ

واقعا متن قشنگي بود دلم مي خواست اونجا بودم و ايشون از نزديك مي ديدم وبخاطر اينهمه پاكي وصفا ستايششون ميكردم وبهوش بخاطر قلب بزرگ وپاكشون تبريك مي گفتم البته الان هم براي سلامتي خودشون ومعصومه گل دعا مي كنم در پناه خداوند خوشحال وسر زنده باشند همينطور براي شما كه اينهمه محبت داريد ومارو بامطالب خوبتون راهنمايي واميدوار ميكنيد

9 05 2009
تینا

به نام خدا

سلام عموی نازنیم ،:

وای عمو خیلی خاطره خوبی بود واقعا خوبه که همچین آدمایی هم هنوز پیدا میشه واقعا خوبه .

عمو جونم من الان شرمنده م که خیلی وقته نیامدم نت اخه عمو خودتون که میدونید یه کم سرم شلوغ

شده آبجی ژاله که الهی من قربونش برم براتون گفته که من مربی مهد شدم برای همین کم میتونم بیام

ببخشید . وای عمو خیلی خوشحالم که به یکی از ارزوهام رسیدم اینکه مربی مهد شدم خیلییی خوشحالم ،

آخه عمو من یک سال و نیم برای مربی مهد شدن زحمت کشیدم چقدر رفت و آمدم ،عمو دیگه این اخر کار

داشتم نا امید میشدم تا اینکه یه روز صبح یکشنبه 13/2/88 داشتم میرفتم به مهد سر بزنم ببینم اسم من

انتخاب شده یا نه (البته در کمال نا امیدی) ،بعد مدیر مهد اسم منو صدا زد و بهم گفت شما انتخاب شدی

وای عمو نمیدونید من چه حالی داشتم ها داشت قلبم از جا کنده میشد ،عمو جونم خیلییییییی خوشحالم،

عمو جونم الان پنج روز کاری منه و تا الان خوبه بوده ، عمو جونم ، عموی گلم ،برام خیلی دعا کنید که موفق

بشم .دفعه بعدی که امدم براتون از بچه ها میگم ،میدونم الان دیگه دارین بد نگاه میکنید سرتون درد اوردم

ببخشید. راستی خیلی دلم براتون تنگ شدههههههههههههههه.

عمو جونم التماس دعا .

منتظرتون میمونیم !

(دوستدار همیشگی شما تینا )

9 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمویی سلام
عمو اومدم یه چیزی بگم که هنوز خودمم هضمش نکردم!!امروز اول صبح که مامانم رفته پیشه عزیز جونم ،عزیز گفته:پس پورنگ کی میاد؟برنامه اش دیگه پخش نمیشه؟حوصله ام سر رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عمو عزیز جونم 80 سالشه …عمو عزیز جونم چون گوشش سنگینه صدای تلویزیونش همیشه زیاده من که توی اتاقمم تقریبا میشنوم..(عزیز طبقه پائینه ما بالا!)وقتی نماهنگاتون پخش میشه و من سر درسم 3_4 دقیقه نمیتونم حواسمو جمع کنم و توی دلم شعرتونو میخونم !!!
خلاصه اینکه اومدم بگم کودکانه 80 ساله هم منتظرن …اونا بیشتر از ما غصه میخورن…چون اونا تنهان و دلخوشیشون شمائین…!
التماس دعا عمو جون
(دخترتون)

9 05 2009
sahar

به نام خدا
مهر مهربونم ! سلام
داستانت قشنگ بود ، فضا را واقعي تصور كردي ….و شخصيتي را داخل اين فضا ساختي .
اما حالا يك چيز ديگه كمه….!!! اگه گفتي چي ؟!!! حرفي براي گفتن ، چيزي كه وقتي داستانت تمام شد ….مخاطبت با خودش فكر كند كه واقعا چرا ؟!!!بعد در خودش به اين نتيجه برسد كه چه كاري درست هست.
همين الان من برايت يك داستان كوتاه ازآمدن بهار نوشتم ، خيلي عجله اي شده و اصلا خوب نيست ، فقط حسم از نزديك بهار شدن در مورد قطعه هايي از محيط پيرامونمان است كه واقعا وجود دارد ، فقط مي خواستم منظورم را برايت روشن كنم :
.
.
نزديك بهار بود ، تازه حقوقش رو از بانك گرفته بود و در راه برگشت به خانه در فكر عميقي فرورفته بود…
15000تومان بدم براي پسرم كفش بخرم ، 40000تومان واسه خودم ، 300000تومان پول اجاره خونه و….
آرام قدم برمي داشت ، آنقدر كه مواظب بود حتي مورچه اي را زير پايش له نكند…. اصلا به اطرافش نگاه نمي كرد ازجثه رهگذران فقط پاهايشان را ميديد ….. نمي خواست به كسي فخر بفروشد . ناگهان از پشت سرش صداي گريه كودكي را شنيد، توجه اش جلب شد . اما نه زشت بود كه دوباره سرش را برگرداند ، پس به راهش ادامه داد ولي صدا قطع نمي شد …. توان نداشت بي توجه از اين صدا رد شود…. ايستاد و به بهانه اي راهش را كج كرد ، انگارروي زمين دنبال چيزي مي گردد …..وقتي رسيد كنار صدا ، توقف كرد …
صدا از داخل خانه اي بود محقر ، در باز بود با انگشتانش آرام چند بار به در ضربه زد ودر چند درجه بازتر شد…. ناگهان چشمش از ميان درز در به دختر بچه اي خورد …..و صداي زني را شنيد كه مي گفت : اگر مي خواهي همانجا بمان وتا صبح گريه كن ، چرا نمي فهمي ندارم ! ندارم ! اگه داشتم پول صاحبخونه رو مي دادم تا از اين خونه سر برج بلندمون نكنه….!!!و كودك همانطور اشك مي رخت ….. چه صحنه دلخراشي بود براي يك مادر…..!! حس آن مادر را درك مي كرد ، خودش وفرزندش را به جاي آنها تصور مي كرد ،آنقدر كه يادش رفت آنجا كنار در خانه اي ايستاده ….ناگهان دستي زمخت را بر شانه هايش لمس كرد ، اين چه حسي بود؟!!! برگشت ديد زنيست با دستان لطيف انگار اصلا از دستهايش كاري نكشيده بود از حسش تعجب كرد و پرسيد : جانم ؟!!زن با اكراه گفت : با اينها نسبتي داري ؟!!!…… گفت : نه ! چطور ؟!!
زن پوز خندي زد وگفت : چه بهتر ! اين كار هر روزشان هست ، واقعا آرامش را از ما سلب كرده اند، شوهرش معتاده ، زنه هم خونه مردم كارگري مي كنه…. اين بچه هم همش داره گريه مي كنه ، نمي دونم اينها كه نمي تونند به يك بچه برسند چرا بچه دار مي شوند ؟!!نمي دونم كي صاحبخونه اينها رو از اينجا مي ندازه بيرون تا ما آسايش داشته باشيم….!!!… ورفت.
تمام وجودش يخ زد …..انگار زمستاني در وجودش رخنه كرده بود…..دوباره برگشت و با قسمتي از پولش كه مي خواست پس انداز كند و آن 40000 تومان كه براي خودش كنار گذاشته بود براي دختر بچه لباس و عروسك و مقداري تنقلات خريد…..وقتي برگشت و آنرا به دختر بچه داد ،لبخند دخترك يخ هاي وجودش را ذوب كرد و بهار زودتر از هميشه در خانه قلبش ميهمان شد……
.
مثلا مخاطب بعد از خواندن اين داستان كوتاه به اين فكر مي كند كه دونفر نسبت به يك ماجراي واحد دو رفتار متفاوت داشته اند و اگر خودش بجاي اين شخص بود چكار مي كرد ؟!!!
من رو ببخش كه بهت اينها رو ياد آوري مي كنم ، با پشت كاري كه تو داري و اون حس لطيف و بيان زيبا ، حتما موفق مي شوي ….!!! مي دونم كه به زيبايي تو نمي تونم بنويسم ودر جايگاه نظر دادن نيستم ، جسارت من رو ببخش …تو با بيان زيباترت وارد عمق مسايل جامعه شو واز آنها در غالب داستان بنويس…..
دوست دارت : سحر

9 05 2009
نوشته غریب(وفا)

به نام خدا

نوشتن از آدمهای خوب کار راحتی نیست چون آنها فقط به خاطر این خوبند که خدا را در زمین به تصویر بکشند واز خدا گفتن سخت ترین است به تصویر کشیدن خدا کار یک انسان یا دو انسان نیست ،همه آفریده ها او را تصویر کرده اند ودیده بصیرت می خواهد تا او را دریابی .خدا حتی در دشوارترین لحظه ها هم زیباست .این زیبایی معنای آسانی نیست که بخواهی درکش کنی .شقایق ها زیبا هستند چون زندگی را تعریف می کنند و آسمان آبی است چون آرامش را می گوید.پس انسانها خوبند چون خداوند بهترین است .
ویکی از روئسا از او پرسید وگفت :»ای استاد نیک ،چه کنم تا وارث حیات سرمدی گردم؟» وعیسی وی را گفت:»چرا مرا نیکو می گویی ،هیچ کس نیکو نیست ،جز یکی ،وآن خداوند است .»…
نوشته غریب (وفا)

9 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلام عموییمهربونم.خوبید؟عموجون واقعاآقایه دکتر آدمه بزرگی بوده.عمویی شماهم خیلی آدمه بزرگی هستید …اینکه وقتی اون دختره اومد طرفتون…یااینکه یه هفته بعد اومدید برایه ماشعره درقندونو خوندید ومطمئنا بیشتر ازاینکه دله ماروشاد کنید خدارو شادکردید…عمویی دیشب خوابتونو دیدم عمویی حالا که فهمیدم خداروشکر برنامتون*زندست*دیگه تو خوابهام درمورده برنامه تولیدی باهاتون حرف نمیزنم…وای عمویی خیلی خوشحالم آخه اولها که نماهنگاتون رو میذاشت مخصوصا اون شعرهایه قدیمیتونو دلم میگرفت ولی حالا که خداروشکر فهمیدم میخوایدبرگردیددیگه دلم نمیگیره باشعراتون شادمیشم…عمویه گلم خیلییییییییییییییی زیاددوستتون دارم بیشتر ازازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون…عمویی حالا دعاکنم؟خدایابه حقه حضرت زینب (سلام الله علیها)حاله همه مریضاروخوب کن وظهورآقامون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)رونزدیکتربگردان*اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم*اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم*اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم*(الهی آمین ،آمین یارب العالمین)

9 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به عموجونم!
عمو هیچ حرفی برا گفتن ندارم …. همینطور حوصله هم ندارم…چند دقیقه پیش گوشیمو خاموش کردم از عصبانیت….ولی دلم خیلی براتون تنگ شده پس کی میاین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه سلام هم به دوستایی که اینجا دور هم جمع شدن:
مهر مهربونم ، سلام!
خوشحالم که تصمیم به عوض کردن اسمت نگرفتی ، چون اسمت خیلی قشنگه ، مطمئن باش عمو هم وقتی اسم تو رو میبینه اولین چیزی که به خاطرش میاد مهر و محبته ، نه ماه مهر….اینو هم یادت باشه که عمو تو مصاحبه مجله «جوان خانواده»اگه اشتباه نکرده باشم گفته بود که فصل پائیز رو دوست داره….درست مثل من به خاطر خش خش برگها پائیز رو دوست داره…عمو همه چیزو در کنار هم دوست داره مهر عزیزم!
و اما در مورد داستانت:داستانهایی که مینویسی خیلی قشنگن….خیلی خوب میتونی محیط اطرافت رو توصیف کنی….چیزی که تا حالا من موفق به انجامش نشدم…برا همینه که فک میکنم نویسندگی در خون بعضی از افراد وجود داره نه در تمامی آنها…
درسته من چیزی از نویسندگی نمیدونم ولی وقتی سحر جونم بهت گفت که داستانت قابلیت رمان شدن رو داره همینطور سمیه جان نیز گفته بود منم همین حس رو داشتم …. یعنی فک کردم که یه قسمتی از یه رمان باید باشه….به هر حال منکه فک میکنم اگه اینا رو به طور زیبایی کنار هم بذاری میتونی یه رمان زیبا بنویسی …. به شرطی که بهمون خبر بدی رمانتو بگیریمو بخونیم باشه عزیزم!

سمیه جان سلام!
از اینکه وقتتو گذاشتی و مصاحبه عموی گلم رو تو دستنوشت قبلی گذاشتی واقعاً ممنونم ….میدونی گلم ، من پیش خودم قرار گذاشته بودم که این کارو من برای بچه های اینجا بکنم یعنی یه جوری عهد بسته بودم ولی فک کنم قسمت نبود ، شما از من جلو زدی(حتماً الان پیش خودت میگی حالا بیا و خوبی کن!)نه عزیزم، منظورم این نیست…..اصلاً من حرف نزنم بهتره….به هر حال اینو وظیفه خودم دونستم که از به خاطر لطفت تشکر کنم گلم!

مینا جونم ، سلام!
مینای گلم از خدا میخوام که هر چه زودتر خواهرت رو شفا بده … همینطور تمامی مریض ها رو ….مینای گلم برای خواهرت دعا میکنم ، نه تنها من ، بلکه تمامی بچه هایی که اینجا هستن این کارو میکنن!

17:00 | D.A.E ب.ظ

9 05 2009
الهه درزی

باورم نمیشه تواین دنیایی که کسی به کسی نیست همچین ادمای وارسته وشایسته ای وجود داشته باشند

9 05 2009
نرگس احمدی

راستی عموجون آبجی مینا بهم پیامک زد خداروشکرگفت حاله خواهرش بهتره ولی بازم دعاکنید عمویی ودخترعموها براش…

9 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی عزیزم سلام
حاجی دیشب وقتی دست نوشتتون رو خوندم برای لحظاتی مات و مبهوت موندم از خودم پرسیدم خدایا واقعا من چرا انقدر غافلم و همیشه با کوچکترین اتفاق و مشکل خودم رو باختم …………….
دیشب من هر کاری کردم نتونستم نظری براتون ارسال کنم دوست داشتم در مورد این موضوع فکر کنم ،چیزهای زیادی فهمیدم از همه مهمتر اینکه واقعا خدا چه راههایی رو برای امتحان و آزمایش ما بندگانش در نظر میگیره
فقط دعا میکنم و امیدوارم وقتی که خدا تک تک ماها رو مورد آزمایش قرار میده ما انتخاب آقای دکتر رو داشته باشیم نه پدر معصومه.
خدا کنه در لحظه های پاک نیایش دیگران رو فراموش نکنیم.انشاالله
با آرزوی بهترین ها برای شما
دوستدار ابدیتان معصومه

9 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سحر عزیزم سلام
از لطفت ممنون گلم اما عزیزم من ایمیل ندارم!!!!!!!!!!که بخوام بهت بدم تا تو بتونی شیوه دریافت مجله رو بهم بگی اگر راه دیگه ای به نظرت میرسه بهم بگو من خیلی خوشحال میشم.راستی می تونی بری تالار گفتگو ودر غالب پیام خصوصی برام بفرستیش نام کاربری من هم که معصومه ی عمو . ببخشید انداختمت تو زحمت خیلی شرمندت شدم گلم باز هم ممنون

*****************

تاجیک نازنین سلام
واقعا از لطفی که کردی ممنون نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم خیلی زحمت کشیدی و واقعا زمان گذاشتی از تایپ خوب و عالیتم متشکرم گلم بعد از خوندن مصاحبه عمو که شما لطف کردی برامون نوشتین بیشتر راغب شدم که این مجله رو تهیه کنم البته اگر گیرم بیاد.بایک دنیا تشکر امیدوارم که بتونم جبران کنم.

9 05 2009
زهرا

سلام عزیزدلم
عموجونم دلم خیلیییییییییی برات تنگ ده پس چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا پاییز نمیشه من دوباره ببینمت گلم
پارسال کهاومده بودم نمایشگاه توهم بودی عزیزم ولی امسال هیچ خبری نیست شایدم من نمیدونم!ولی ایکاش زود بیا اخه دلم خیلی تنگه انقد دلم میسوزه من برنامه های هفته اخرو نتونستم ببینم ……
به امید انکه زودزود بیای….

9 05 2009
zizi

:o

9 05 2009
zizi

خدا ايشالا براى هم نكهشون داره:X

9 05 2009
سحر

سلام برشما.متن رو کامل خوندم.باید بگم خیلی جالب بود.فکر نمیکردم چنین آدمایی هم باشن که این همه از خود گذشته باشن.به این آقای دکتر تبریک میگم به خاطر چنین اخلاق خوبی.

9 05 2009
شیرین

سلام بر عموی گل وگلاب خودم**** عمویی 4 شنبه تولدمه عمویی پیر شدم 18 سالم شد حالا چه کار کنم؟؟ ……..شوخی کردم. عمویی کاشکی پیشمون بودی واسم شعر تولد رو میخوندی. دپرس شدم اصلا احساس نمیکنم تولدمه اصلا خوشحال نیستم……… هر سال این موقع ها پیشم بودی.

9 05 2009
شیرین

عموپورنگم از فردا امتحانای ترم 2 شروع میشه واسم دعا کن خیلی استرس دارم میدونی چرا؟؟ اخه 10 ماهه که همش دارم تستی میخونم اصلا تشریحی تو مخم نمیره….. فکر کن!!

9 05 2009
مشکات

سلام عمو یی جونم من اومدم 2 باره ….. خوشگلم دلم واست یه ذره شده بود

عمو یی جونم مشکات امروز اصلا حالش خوب نیست میدونی چرا عمو اخه همین امروزه امروز امتحانات پایانه ترممون شروع شد و منم که طبقه معمول دقیقه 90 همه ی کارام رو گذاشتم برایه شبه اخر عمو بد جوری از لحاظه روحی داغو نم اخه همه ی امتحاناتم پشته سر هم و بدونه فرجست امروز امتحان دادم فردا هم دارم و الی اخر تازه 2 تا شم کشور یه که وای اسمش میاد یاده بد بختی هام می افتم …

عمو داریوشم حالا اینا رو ول کن عمو وقتی امروز رفتم حوزه ای که واسه امتحاناتمون تععین شده و وقتی طبقه شماره ی کترتم رفتم و کلاسم رو پیدا کردم و وقتی صندلیم رو دیدم عمو یی چشمت روزه بد نبینه یه هو ریختم بهم اصلا میخواستم کلا بی خیاله قضیه بشم و برم خونه دنیا جلو چشمم تیره و تار شد عمو تو بگو من چقذه بد بختم اخه مشکات چرا اینقدر بد شانسه عمو صندلی من دقیقا اولین صندلی که از در تو میای هستش جلویه تخته و یا بهتر بگم دقیقا جلویه اون مراقبه امتحانات با اون چشما یه تیزش ……………..

اره امروز همون لحظه بود که فهمیدم مشکات جان این تر م از تقلب و امداد هایه الهی تا تهه امتحانات ته تهش خبری نیست و دیگه گیر افتادم بد جور عمو یی جونم حالا معنیه اون ضرب المثل هرو میفهمم که یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک بار سوم تو مشتی ملخک اره عمو داریوشم من الان دقیقا حکمه اون ملخکرو دارم تازه حالا این امتحانات هم بالا خره چه خوب چه بد تموم میشه اما اون امتحان اصلی هرو چی کا کنم عمو یی جونم وای ترو خدا عمو یه من برام دعا کن تا تمامش به خوبی وخوشی تموم شه …………

به قوله اون عزیز برام دعا کن عشقه من ……………….

9 05 2009
مشکات

راستی عمو دار یوشم یادم رفت بگم این خاطره ای که تو این دست نوشت نوشته بودی عمو واقعا برام ملموس و قابله درک بود چون از این تر یپ فدا کاری ها من زیاد دیدم ایول دمه اون جناب دکتره گرم خدا خودش هر چی میخواد بهش بده همه میدونند عمو که مشکات همیشه میگه(((((( هنوز تو یه دنیا چیزایه دیگه ای هم هست که میتو نه ادمی رو به ناب ترین لحظا ته زندگیش نزدیک کنه و او نو به خوشبختی مطلق برسونه))))) اره عمو این چیز یه که من باورش دارم و به همه هم میگم چون خودم گفتمش نیست که شاعرم عمو … قطعا هم این اقایه دکتر دنباله ناب ترین لحظه ی زندگیشه که این کاره خیر رو کرده ……….ایول

عمو مثله همیشه میگم مشکات بیست و یکی دوستت داره 20 تا به خاطره 20 بودنت و یکی هم به خاطره تک بودنت …………….

عاشقتم عسلم ……………

همیشه به یاده تو (مشکات )

10 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام همونکه مهربونه
سلام عمویی جونم…
عمو امروز قرار بود برم دنبال کار کتابم یه انتشارات خوب پیدا کردم اما دلم راضی نمیشه کار 2 سال پیشمو تحویلشون بدم!عمو به احتمال زیاد واسه مجوز مشکل پیدا میکنم چون نقاشیام با حجابه با حجاب نیستن آخه کوچولو موچولوان اما خب متاسفانه میگن باید تغییرشون بدم واسه همین کلا میخوام تیر ماه یه بار دیگه نقاشی هاشو بکشم اگه این کار رو نکنم تا یه عمر!!!بعد از چاپ کتاب غصه میخورم که چرا وقت نذاشتم تا نقاشیا همونی بشن که میخوام!عجله کاره شیطونه!!!عمو یکی از بچه های کتاب اسمش دریا ست!قربونش بره دخترعموش!تازه یکی هم اسمش امیر کوچولوهه!!!عمو اینقد دلم میخواست یکی اسمش داریوش باشه!اما هر کار کردم به قافیه هیچکدوم از شعرام نخورد که نخورد..کاش میشد…هییییییییی!
عمو جون واسم خیلی دعا کنین ..یک ماه و 11روز دیگه تا کنکور باقیه..
راستی اخبار هواشناسی گفت بازم بارونا از سه شنبه شروع میشه آخ جوووووووووووووونمممممممممم!
(دخترتون)

10 05 2009
وجيهه هاديزاده

به نا م خدا
سلام عموپورنگ
واقعا نميدونم چي بگم فقط اين رو ميتونم بگم كه معصومه دختر خيلي خوشبختيه
خب خيلي دوست دارم اين دفعه رو به وبلاگم سربزنين
چون اونجا از شما و تمام دوستاي توي سايت تشكر كردم
حتما سربزنين خدانگهدار

10 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به زلالي و وسعت دريا ، به دريا دل آشنايم !
جمعه كه اومدم از زيبايي دريا بگم ، زيبايي روح بزرگي مرا محو تماشا كرد ….. براي همين سكوت را به حرف ترجيح دادم….و چقدر درست گفته اند كه سكوت سرشار از نگفته هاست……
اما حالا برسيم به زيبايي دريا، جمعه كنار دريا بودم جاي همه شما خالي….. بجاي همه شما روي ماسه هايش قدم زدم ….ساحلي كه رويش سنگ فرشي از گوش ماهي ايجاد شده بود، از ريز تا درشت ….. در يك قدمي دريا.
دريا آينه آسمانست ، جوريكه رنگش را با آن تطبيق مي دهد ، هوا صاف بود و دريا آبي …. آرام آرام ، شايد آرامتر از هميشه …..موجهايش كوچك تر از آن بود كه از دور بچشم بيايد…..و اما آنچه موجب زيبايي بي حدش مي شد ، اونچيزي بود كه درست در مقابل دريا شكل گرفته بود ….در فاصله 30 ، 40 قدمي اش ….. تخته سنگ هاي بزرگ با پوشش سبز و گلهاي شقايق و در بلنداي ان درختاني سبز …..
واقعا نيايش گاهي برتر از طبيعت وجود ندارد…..قدرت خالق تماشاييست، حتي در خلقت گوش ماهي ها…حتي ساحلش….ذرات خاك ساحل آنقدر سبك هستند كه با كوچكترين نوازش باد در هوا معلق مي شوند…. انگار نه انگار كه در چند قدمي دريا زندگي مي كنند …..و شقايق ها چه زيبا در نزديكي دريا زيباييشان به چشم مي امد….
در بين همه رنگ آبي و خاكستري از بين تخته سنگ هايي بزرگ ، رنگ قرمز آتشينش با مركزي سياه از بين علف هاي سبز بلند ، چه باشكوه خود ارايي مي كردند…..و رنگ سبز با شكوه درختان در كنا رساحل دريا…..
خدايا ! تو چقدر زيبايي ….. ومن چقدر غافلم كه در پس اين همه زيبايي تو را نمي بينم…….
دلم نيامد من از ديدن اين زيبايي بهره مند باشم وشما نباشيد…… هر چند نمي شود زيبايي و قدرت خدا را در كلام به تصوير كشيد….. همانطور كه نمي شود روح بزرگ وآسماني فرشتگان زميني را به تصوير كشيد.
برات بهترينها رو ارزو مي كنم، امواج دريايي از الطاف بي حد خدا كه در پس هر موج آن حس حضورش در وجودت جاري شود…
دوستت دارم ، دريايي ترين!محتاج دعاهاي نابت هستم.
اگه خدا بهم اجازه بده با شوق فراوان به اينجا ميام تا دوباره بهت سلام عرض كنم….
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

10 05 2009
تاجیک

سلام

معصومه مهربانم

از کامنتت خیلی ممنونم ! خوبم ، کاری نکردم که قابلیت جبران داشته باشد . راستی عزیزترین ،من هرچه در مجله شهرزاد گشتم تلفن اشتراک پیدا نکردم ولی sms مجله 20009592 ، تلفن تماس با تحریریه اش : 22906350و پست الکترونیک : shahrzadmag@yahoo.com است .امیدوارم در تهیه مجله بتواند به تو کمکی بکند ! راستی خواهر زاده های گلت (ساحل وامیرارسلان امیدوارم اسمهایشان را درست گفته باشم ) را از طرف من ببوس ! برایت سربلند و پیروز آرزو می کنم !

دریای زلالم

راستش دیدم زمانی که مجله به دستت برسد تو مشغول درس و امتحانات هستی و وقتت گرفته می شود، ببخش که ادای آبجی بزرگترها را در آوردم . خوبم ،قول می دهم که دیگر در قولی که دادی دخالت نکنم ،هر مجله ای در تابستان با عمو پورنگت مصاحبه کرد به جبران این دفعه تو در کامنتت بگذارش ، باشد ! یک مطلب دیگر، همه ما انسانها صندوقچه ای هستیم از تمام استعداد ها شاید بعضی اوقات استعدادی را کم داشته باشیم ولی امکان ندارد ازآن کاملا بی بهره باشیم خوب آن کس که استعدادش زیاد است خوشا به سعادتش برای شکوفا شدن آن باید کمتر زحمت بکشد ولی اگر مقدارآن استعداد کم باشد تنها چیزی که تغییر می کند تلاش آن فرد برای پیشرفت باید کمی بیشتر شود ، همین ! زلالم ، زمانی که تو می توانی اینقدر قشنگ در مورد داستان مهرتوضیح بدهی یعنی ، مطمئنا این استعداد را خودت هم داری. دو،سه داستانکی که برای کامنتهای قبلیت انتخاب کرده بودی نشان می دهد احساسات و انتقال معنایی را خوب می شناسی همین طور پیدا کردن و شناسایی توصیفات در داستانک مهر هم نشان می دهد همچنین هم که می گویی از ادبیات بی خبر نیستی فکر کنم فقط داری تواضع به خرج می دهی ! حالا اینکه بخواهی بنویسی واین استعدادت را پرورش بدهی یا اینکه سراغ پرورش دادن استعدادهای دیگرت که بیشتر به آنها علاقه داری بروی به خودت مربوط می شود ولی مطمئن باش دل نوشته هایت برای عمویت همین الانش هم از نوشته های خیلی از نویسنده های نامی قشنگ تر است ، البته این نظر من است ! خوبم ، خوشحالم که زلالی و آرامش دوباره به قلب دریاییت برگشته است امیدوارم همیشه از طوفان بدور باشی ! لطفا بازهم از این داستانکهای قشنگ در کامنتهایت بگذار! البته اگر نام نویسنده را هم بنویسی عالی می شود.

تینای خوبم

خوشحالم که به شغلی که آرزویش را داشتی رسیده ای ، امیدوارم درکارت همیشه موفق وهمواره در حال پیشرفت باشی !

شیوای نازنینم

ممنون از لطفت ، امیدوارم هر چه زودتر کامپیوترت درست شود !

مهر عزیزم

خوبم ، داستان بهارت را خواندم . داستان قشنگی بود ولی راستش را بخواهی من از داستان گل صحراییت و داستانک اولت بیشتر لذت بردم ، نمی دانم شاید به خاطر این بود که داستان جدیدت بیشتر خبری بود تا احساسی ، ولی از توصیف خانه ای که کرده بودی خوشم آمد ! البته همان طور که خودت می دانی این فقط نظر من است ونه یک صاحب نظر حرفه ای ! راستی خوبم ، تلفن همراهت را پیدا کردی یا نه؟ منتظر داستانهای بعدی ات هستم ،امیدوارم همیشه موفق باشی !

سحرم ، ژاله سرو پا انرژیم

برایتان خوشی بی پایان آرزو می کنم ،در همه کارهایتان موفق باشید !

دوستان کامنتی

مهربانهایم،وقت خوب نماز من را از دعایتان بی بهره نگذارید ! التماس دعا !

دوستدار همیشگیتون

10 05 2009
مهر

سلام دوستان! سمیه ی دوست داشتنی سلام! امیدوارم حالت خوب باشد. گوشیم فردای همان روز پیدا شد. عزیزم ممنون از نگرانی هات. خوشبختانه عکس و فیلمی در آن نبود. یعنی عکسی در گوشی نگه نمی دارم. ببخشید دیگه باید برم. از اینترنت گوشیم با شما در ارتباطم یه خرده نوشتن سخت است. بازم میام!

10 05 2009
شیمادهقان

زیاد جدی نگیرید امتحان می کنم!!!!!!!!

<strong

10 05 2009
دریا

عمو گلم سلام
لطفا به آقای دکتر بگید برای همه دختر عموهای کنکوریمون دعا کنند آخه خدا دعا ی بنده های خوبشو قبول میکنه شمام واسشون دعا کنید .
عمو میگن خدا از همه ماها امتحان می گیره از اونایی که بیشتر دوسشون داره امتحان های سخت تری میگیره خوش به حال اونایی که توی امتحان های سخت قبول میشن.مثل شما و آقای دکتر عمو بازم میگم دیوونتم

10 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به پاكي و زلالي دريا به دريا دل آشنايم!
ديشب معني » اگه خدا اجازه بده » را خوب درك كردم ، شايد بخاطر اينكه احساس كردم دارم ميميرم….
تمام وجودم يخ زده بود، هيچ چيز گرمم نمي كرد ، درست مثل درخت بيد ميلرزيدم ، سه تا پتو روي سرم بود اما گرم نمي شدم .با اينكه اينقدر به مرگ فكر كرده بودم ، اما وقتي احساس كردم چقدر بهم نزديكه ……….
موقعي كه حس مرگ داشتم ، از مرگ ترسيدم……از اينكه اونقدر پاك نباشم كه در درگاه خدا سربلند حاضر شوم…..ترسيدم از گناهانم!ترسيدم ……يك لحظه مثل يك فيلم صحنه هاي گذشته را بخاطر آوردم…..
و اينكه هميشه مي گفتم اگر خدا اجازه دهد برمي گردم……. واقعا اگر روزي بي آنكه بگويم نيامدم ، از اين دنيا بارم را بسته ام…..
كارم به پتوي چهارم كشيد اما گرمايي در كار نبود………از نوك انگشتانم سرما را حس مي كردم ……
دلم مي خواست مادرم كنارم باشد، نمي دانم اين چه حسي است از دوره كودكي كه هميشه دوست داشتم در چنين لحظاتي كنار او باشم……و او آمد كنارم و شروع كرد به دعا ونماز …… و من به او گفتم دعاي معراجم را بده …..خواندم .
و ناگهان صداي الله اكبر از مسجد محله بلند شد……آره اذان مي گفتند !!!! وقتي اذان تمام شد ، دلم پر كشيد براي نماز و درست درهمين موقع صدايي را شنيدم : » تو مريضي ، داري يخ مي زني ! اگه به آب دست بزني حالت بدتر ميشه ! بخواب ! بخواب!»
صدايش را شناختم ، خودش بود ، لعنت خدا بر او » شيطان » بود……..سرم را از برگرداندم و بلند شدم …. مي لرزيدم ، آب گرم را باز كردم ، بعد از وضو بدنم بيشتر شروع كرد به لرزيدن …..
اما اشكالي نداشت ، مي شد همينگونه نماز خواند….. چادر نخي نازك ولطيف نمازم كه رنگش آبي آسماني بود برداشتم ، و مشغول نماز شدم.
در حال نماز هنوز مي لرزيدم تا اينكه نمازم تمام شد…..و ناگهان تمام وجودم گرم شد، باور كردني نبود حتي چهار تا پتو تنم را گرم نكرده بود و حالا يك چادر نخي اينچنين وجودم را گرم كرده بود……حاضر نشدم چادرم را از سرم بردارم و با همان چادر خوابيدم ، چقدر آرام و با آسايش……!!!!
حالا فهميدم معني ندانستن آنچه لحظه اي ديگر اتفاق مي افتد ، معني اجازه خداوند را، امتحان الهي را ، و شناختن صداي شيطان را…….
خدايا !شكرت ……خدايا !ما را ببخش بخاطر تمام زشتي ها …….
دريا دلم ! حلالم كن…..اگر جايي وروزي با حرفي ناراحتت كردم ….. كسي چه مي داند تا كي فرصت براي خواستن حلاليت باقيست……و مرگ فقط سراغ مريض ها وانسانهاي پير تر نمي رود…..همينجاست در نزديكترين نقطه به ما ، آنقدر كه نفسي مي رود داخل وباز نمي گردد….
خدايا !مرا پاك از دنيا ببر…….طاقت قهر تو را ندارم……!
با بهترين آرزوها از اينجا مي گذرم اگه خدا بهم اجازه بده برمي گردم ….
دريا دلم !دوستت دارم ، مراقب خودت باش…محتاج دعاهاي نابت هستم
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

10 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلام عمویی .حالتون چه طوره.
اول گفتم .چیزی ننویسم بعد دیدم. حیفه بیام وواسه عمو جونم پیام نزارم .
عمویی دلم تنگ شده .کاشکی زود بیاین
وای عمو یه اتفاق بد واسم افتاد .
من یه دفتر 200 برگ داشتم هر چی درس می خوندم توی اون دفتر خلاسه نویسی می کردم
عموووووووووووووو روز جمعه که رفتم آزمون اون دفترم رو هم با خودم بردم .که یه مرور بکنم .ولی فرصت نکردم اصلا از تو کیفم درش هم نیاوردم امتحان تو مدرسه ی خودمون برگزار میشد.عمووووووووو وقتی برگشتم خونه دیدم دفترم توی کیفم نیست .عمووو فکر کنم یه نفر برداشته بود.بعد امروز رفتم تو مدرسه پرسیدم ولی … گفتن چنین دفتری اینجا پیدا نکردیم
وای عمو جون اصلا یه لحظه مغزم هنگ کرد بعد دیروز بیچاره شدم تا اومدم کتاب سیر هنرم رو بخونم آخه امروز امتحان ترم مابود .بعد فکر کنید من بدونه دفتر خلاصم درس خوندم وای عمو یعنی دقیقا بیچاره شدم آخه کتابمون خلی سخت و زیاده بعد من با اون خلاصه ها واسه خودم راحتش کرده بودم
عمووووووووو دعا کنید پیدا بشه آخه فقط که سیر هنر نبود .خط در گرافیک- تاریخ هنر -آشنایی با بنا ها همه رو توی این دفتر نوشته بود….عموووووووووو چیزی دیگه به کنکور نموده.من دفترم رو می خوااااااااااااااام
عمویی برام دعا کنید .
دوستون دارم .مواظب خودتون باشید
به امید دیدار

10 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا
سلام عموجون مهربون. خوبین؟ خوشین؟ مادرتون چطورن؟خوبن؟ سلام برسونید خدمتشون.ما ارادت خاصی نسبت به ایشون داریم…
راستی عمو امروز وقتی معلم ورقه ها رو داد دیدم 18 گرفتم. با خودم گفتم چـــــــــرا؟؟؟ بعد هرچی نگاه کردم دیدم غلط ندارم. بعد معلممون گفت که نمره ورقه از 18 هست و دو نمره انضباط. منم خیلی خوشحال شدم…
البته قبل از اون سکته رو زده بودم…
هنوز اون روز بدتر از این شد. نمره ورقه از 10 بود من فکر کردم از بیسته. بعد که ورقه رو گرفتم کم مونده بود غش کنم که دیدم معلم نوشته آفرین خوبست. بعد فهمیدم از 10 هست. یه نفس راحتی کشیدم…
اخر من سر این ورقه ها سکته می کنم….
فعلا خدانگهدار

10 05 2009
شیوا محجل

بعضیا با غصه پیرن

بعضیا با غم رفیقن

بعضیا از بس عزیزن

هرگز از دلها نمی رن (عموپورنگ)

10 05 2009
شیرین

سلام*** عمو داریوش یه خبر خوب……..امتحان معارف رو عالی دادم خدارو شکر فکر کنم 20 میشم. عمویی امروز تو برنامه کودک شعر *مهمونی*پخش کردن اینقدر حال کردم که نگو…….. راستی عمو از امیرم چه خبر؟؟؟ سلام امیر محمد چه طور مطوری؟! دلم برات تنگیده…..دلم واسه شیطنتات تنگ شده!!! از امتحانا چه خبر ؟حتما خودتو حسابی اماده کردی دیگه……ایشالله همه نمرهات20 بشه و موفق باشی مواظب خودت باش فسقلی….. بای بای بای

10 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان گلم !
**مهر مهربونم ! داستانت رو خوندم ….قشنگ بود، پيرامونت را خوب به تصوير كشيدي.دريا جون هم نظر من رو داره….
اما باز نوشته ات شبيه تكه اي از يك رمان است ….مي داني براي چه؟!!!
چون در اين چند خطي كه مي نويسي پيامي به مخاطبت نمي فرستي و مخاطب منتظر پيام باقي مي ماند.
براي روشن كردن مطلب برات يك داستان نوشته بودم اما خانم جويكار عزيز آنرا تاييد نكرده…..
اشكالي ندارد ، من چيزي كه تاييد نشده را دوباره نمي گويم….. فقط اگر مي خواهي اين حس قسمتي از رمان بودن نوشته ات از بين برود سعي كن در فرصت كوتاهي كه براي نوشتن مي گذاري ، يك پيام آموزنده به مخاطبت بدهي ….!!!
عزيزم ! برات آرزوي موفقيت مي كنم….. تو هم برام دعا كن.
.
**معصومه جان !گلم ! برايت پيغام گذاشتم….. اميدوارم راهكارم بدردت بخورد….!! آرزومند لبخند وشاديت هستم…..
.
**سميه جان !سلام عزيزم ، خسته شدي …..!!! دستت درد نكنه از بابت نوشتن مصاحبه. يعني اونقدر خسته شدي كه ديگه كامنت نمي گذاري .برام دعا كن…..آرزومند موفقيت وسلامتي تو : سحر
.
**حنانه جان ! دوست خوبم !حالت خوبه ؟!!!اميد وارم هميشه سالم و شاد باشي….
.
**خدايا !شكرت ……. حال خواهر مينا جون بهتر شده ، اما تا بهبودي كاملش برايش دعا كنيم . خداوندا ! به حق زهراي اطهر (س) و مولايمان علي (ع)همه مريض ها رو شفا بده…..(آمين )

10 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلام به عمویی نازم که اجازه میدن ما اینجا با آجی های گلمون هم حرف بزنیم.
آجی سحرم .سه تا صلوات بعد دعا یادت رفت به جاش من می گم.
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم

اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم

اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم

11 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی گلم سلام
حاجی فقط اومدم بپرسم عکساهای قشنگی که بهمون قولشو داده بودین چی شد؟ من هر روز میام میبینم خبری نیست که نیست.

با بهترین آرزو ها برای شما
دوستدار ابدیتان معصومه

11 05 2009
کوثر

مو به تنم سیخ شد!خوش به حال دکتر…

11 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام سمیه جونم ، آبجی بزرگمون!
سمیه جان میدونین چرا میخواستم مصاحبه رو من بذارم؟؟؟؟؟؟چون میدونستم که همه شما ها کار دارین و وقت این جور کارهارو ندارین….ولی من کاری ندارم(منظورم اینه که مثل بقیه درگیر امتحانات نیستم ، پیر شدیم رفت!)یه دلیل دیگه هم داشت و اونم این بود که چون من نتونستم مجله رو پیدا کنم خیلی ناراحت بودم جوری که اشکام امونمو بریده بود همونجا گفتم خدایا ! اگه میتونستم مجله رو پیدا کنم حتماً اینجا برای بچه ها میذاشتم تا خوشحال بشن ، فقط همین!
در مورد اینکه از نوشته هام تعریف کردی واقعاً ممنون! اینجوریا هم که میگین خوب نمینویسم شاید یه کم اغراق کرده باشین….در مورد داستانک ها هم ….گلم متاسفانه من اسم نویسنده هاشونو نمیدونم اینا رو من از اینترنت برداشته بودم که اسم هیچ نویسنده ای نبود اگرم بوده باشه من برنداشتم شرمنده!دوستت دارم
اینجا یه داستانک میذارم که خیلی بی ربط به کار این آقای دکتر مهربون ما نیست امیدوارم خوشتون بیاد:

________________________________________________________________________________

پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه… در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه…
پسرك با كنجكاوي فرياد زد «تو كي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو كي هستي؟» اين موضوع او را عصباني كرد.
پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه كرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي كنم» پدر دوباره فرياد كشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.
پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواك» مي نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي گرداند. زندگي آينه اعمال و كارهاي نيك و بد توست. اگر عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درك كن و احترام بگذار. اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!
اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي شود. زندگي هر چه را كه بدهي به تو برميگرداند. به هر كس خوبي كني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر كس كه بدي كني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست. بلكه آينه اي است كه انعكاس كارهاي خودت را به تو بر مي گرداند.
پس هرگز يادمان نرود «كه با هر دستي كه بدهيم، با همان دست مي گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم می خوریم .
________________________________________________________________________________

سحرم ، سلام!
خوشحالم که حالت خوب شده گلم!مراقب خودت باش،دریا دلت همیشه منتظر حرفای قشنگته.دوستت دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــ الـــــــــــــــــــــــــتمـــــــــــــــــــــــاس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــاـــــــــــــــــــــــــــــــ

10:38 | D.A.E ق.ظ

11 05 2009
تینا

به نام خدای مهربون دوست داشتنی*

سلام عمو جونم :

عمو امروز بچه های مهد را بردیم پارک جاتون سبز خیلی خوش گذشت من هم یه عالمه تاب بازی و الاکلنگ

بازی کردم خیلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم واقعا خوش گذشت همراه با بچه ها یه عالمه بازی کردم .

آخه عمو میدونید خاله های دیگه توی پارک یه گوشه ای نشسته بودن ولی من نمیتونستم یه جا بشینم

کلافه میشدم ،اما من گفتم میرم با بچه ها بازی کنم ان قدر با بچه ها شلوغ کردیم که خاله های دیگه هم

امدن بازی خیلی خوشحال شدم که امدن بازی واقعا خوش گذشت هم به من و هم به بچه ها ،.

عمو جونم الان دارم بهترین روزهای زندگیمو طی میکنم عمو ی خوشگلم برام دعا کنید که این دوران را

از دست ندهم . راستی خیلی خیلی دلم براتون تنگ شدهههههههههه.بازم میام از خاطره با بچه ها میگم .

عمو جونم برام خیلی خیلی دعا کنید ممنونم.

عمو جونم منتظرتون میمونیم…!

(دوستدار همیشگی شما تینا .)

سلام به سمیه تاجیک گل و نازنین:

عزیزم ممنونم من هم برات بهترین ها را آرزو میکنم گلم ، همیشه سالم و سلامت باشی خانمی .

دوست تو تینا .

11 05 2009
مژگان ذوالفقاري

سلام عمويي

11 05 2009
مژگان ذوالفقاري

به نام خدا
با عرض سلام خدمت عموي گلم
خوبيد عمو جون؟؟؟
اين چند روز كه نتونستن بيام تو دستنوشت خيلي دلم براتون تنگ شده بود
واي عمو با خوندن مطلبتون اشك تو چشمام جمع شد خيلي قشنگ بود خيلي خوشحالم كه همچين آدمايي وجوود دارن و به ديگران با تمام وجوود عشق ميورزن.
اميدوارم روزي همه ي آدمها به ديگرا خوبي كنند.
مثل عموي مهربونمون كه از ته دل براي ما خالصانه كار ميكنه.
خيلي دوست دارم عمويي
برامون دها كن.

11 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان عزيزو گلم !
آبجي نيلوفر ! دلم برات تنگ شده……حالا باز خوبه اينجا كامنت ميذاري ، توي امتحاناتت موفق باشي، گلم!
راست مي گي يادم رفت پشت دعام 3 تا صلوات بگم ….. دستت درد نكنه كه به جاي من گفتي .
.
درياي عزيز ودوست داشتني ام ! ممنونم….. از نوشتن داستانك هاي اموزنده ات هم خيلي تشكر مي كنم.
اين داستانك ها يا يك چيز رو كه نمي دونيم بهمون ياد ميدند ويا يك چيز رو كه يادمون رفته يادآوري مي كنند و يا ياد آوري مي كنند يك چيزهايي رو هيچوقت از ياد نبريم …….در هر 3 حالت مفيد واقع ميشند…. دست گلت درد نكنه.
من هم خيلي دوستت دارم …..اميدوارم هميشه خوش وسلامت باشي و غرق در آرامش ….. برام دعا كن ، گلم !
تو هم مراقب خودت باش

11 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عمویی سلام
عمویی خوبین؟سر حالین؟
عمو دیروز مامان نامه امو پست کرد وایییییییی عمو فردا صبح میرسه دفتر کار…!اینقد که ذوق دارم مثله خوشحالا اومدم نامه امو رهگیری کردم!الان تهرانه!(انگار آدمه!)ایناهاش:
تهران – منطقه 19 پستي تهران – اداره توزيع منطقه 19 پستي(مرسوله در تبادلات داخلي تحويل گرفته شد)
هوراااااااااااااااااا بچه ام سلامت رسید تهران!!!!!عمو زیاد جدی نگیرین این از تاثیرات یکسال نامه پست نکردنه!
تازه تازههههه عمووو اگه بدونین الان گرگان چه خبرههههه..از بعد از ظهر داره بارون میبارههههههه…عمو تا دیدم داره بارون میاد شروع کردم به خوندن شعر:ببار ای بارون ببار/ بر دلم گریه کن خون ببار…هنوز چند بیت بیشتر نخونده بودم که برقا رفت!منم محترمانه سکوت کردم تا آب و گاز قطع نشه خونه نریزه رو سرم!!!بعد آهنگشو با صدای بلند گذاشتم و گوشیه مامانمو بردم روی تراس تا بارون ذوق زده بشه و بیشتر بباره…عمو تصور کنین صدای بارون با این آهنگ چقد قشنگ میشه…بعدشم بدو بدو از پله ها رفتم پایین و دعا کردم!آخرشم یه دعای خنده دار کردم فکر کنم خدا کلی از این دعام خنده اش گرفته باشه!!!بگم؟عمو هر وقت میگم نخندین بدتر میخندین!پس فرقی نداره!اگه دوس دارین بخندین!دعا کردم که نامه ام فردا به دسته خودتون برسه! عمو آقا خب چکار کنم دوس دارم ببینینش دیگه!…عمویی تازهههه فردا نامه ی نرگس میرسه به دستم مجله شهرزاد و یه کتابه خیلی قشنگ واسم فرستاده خیلی مهربونه…دستش درد نکنهههه!
عمو امروز دیروز با اصرار از مامانم خواستم آش جو بپزه!اونجوری که مامانم میپزه مزه اش مثله حلیم میشه خیلی خوشمزه اس!بعد به مامانم گفتم مامان هر وقت عمو اومد خونمون از این آش جو واسش درست کن!!!
مامانمم گفت:از کجا معلوم که عمو این آش رو دوس داشته باشه؟!…بعد منم کم نیاوردم و گفتم خب نه!منظورم این نبود که فقط آش جو بپزی!اصل کار قورمه سبزیه!!!
عمو الان دارین به این فکر میکنین که دخترتون از دست رفت و کنکور قبول نمیشه؟!؟ نه عمو نگران نباشین خوب میشم!!!!
(دخترتون)

11 05 2009
ژاله فرهادروش

خدمت دخترعموهای گلم سلام علیکم علیکم السلام میکنم!!خبین؟(khobin)..!
سمیه جون از اینکه واسم دعا میکنی چخ ممنون!!گربونه(قربونه!) مهربونیات!
التماس دعا
(دخترعموتون!)

11 05 2009
فرزانه

سلام به عمو و همه ی برو بچه های سایت
امشب تولدمه
از صبح تا ساعت 8 شب دانشگاه بودم فکر میکردم هیشکی تولدم رو یادش نیست اما الان می خوان غافلگیرم کنن چون همشون رفتن توی اتاق و دارن کادو می گیرن
بعدشم می خوایم همه با هم بریم بیرون………………
خیلی خوشحالم
ده ساله بودم که با عموی خوبی مثل شما آشنا شدم و امروز که 18 ساله شدم خاطرات خیلی خوبی از شما توی ذهنم به جا مونده ،خاطراتی شیرین و دوست داشتنی…..
راستی عمو امشب داداشی نیست آخه اومده تهران نمایشگاه کتاب ،خیلی دلم براش تنگ شده ،کاش اونم اینجا بود………..
هفت سال بود که تولدم رو با تو جشن می گرفتم عمو ولی امسال ……….
همه تون رو دوست دارم
آبجی معصومه عزیزم دوست دارم خواهر خوبم احساسات پاکی داری ……
21 اردی بهشت 1388
فرزانه

11 05 2009
فرزانه

سلام به بهترین عموی دنیا ،عمو یادگار من
تعجب نکنین آخه خاطره های شما برام همیشه به یادگار می مونه برای همین گفتم عمو یادگار….
عمو اومدم یه بازی جالب به شما و همه ی بر و بچه های سایت یاد بدم امیدوارم که قبلا بازی نکرده باشین ….
بازی عمو رنگی
با 10.20.30.40یه نفر به عنوان عمو رنگی انتخاب میشه بعد بقیه یک صدا این شعرو برای عمو رنگی می خونن:
عمو رنگی ،گل به رنگی،به چه رنگی،به چه رنگای قشنگی؟
و عمو رنگی هم مثلا جواب میده :
به رنگ قشنگ سبز …
حالا همه باید دنبال رنگ سبز بگردن و دستشون رو بذارن روی رنگ سبز . این وسط هر کی نتونست رنگ مورد نظر عمو رنگی رو پیدا کنه و عمو رنگی اون رو گرفت اون باخته وباید خودش بشه عمو رنگی و همین جور این بازی ادامه پیدا می کنه ……..
عمو خیلی بازی باحالیه امتحانش کنین می ارزه. قول می دم که بهتون خوش بگذره حتی اگه این بازی رو بلد بودین به یاد کودکی تکرارش کنین .اینا بازی های کودکی ما بودن البته من که الان هم با خواهر زاده هام بازی می کنم
عمو اگه شما هم بازی های قدیمی بلدین به ما هم یاد بدین…..

12 05 2009
تاجیک

سلام

دریای زلالم

خوبم ، راستش با ، دو،دوتا ، چهار تایی که من کردم اگر تو همان طور که گفتی پیر شدی رفته ، من هم آبجی بزرگه ی تو باشم فکر کنم حدودا باید قدر مرد نمکی هایی که از معدن نمک زنجان پیدا کردن سن و سالم باشد! که عمرا این طوری باشد (شوخی کردم) مهربانم ، من تو کامنت قبلی گفتم ادای آبجی بزرگترها را در آوردم ، خوب انسان جایزالخطاست دیگر ! ولی واقعیتش هیچ وقت چنین ادعایی را نداشتم و الانش هم ندارم ، هرچند که آبجی تو ، ژاله ، سحر، مهر ، حنانه ، نیلوفر ، شیوا ، شیما ، نرگس ، معصومه ، مشکات ، شیرین ، کوثر ، زهرا ، سولماز و…. همه اسمهایی که تو این چند ماه در کامنتها دیدم ، بودن برای من یکی، بزرگترین افتخار است؛ حالا چه آبجی بزرگه باشم ، چه آبجی کوچیکه! ولی با این همه فکر می کنم آبجی بزرگه ای که نداند آبجی کوچیکش چند وقت است درسش را تمام کرده باید تا آخر عمر قیافه اش را شطرنجی کند . فکر کنم با این خطای گنده ای که کردم از مقام آبجی بزرگه بودن حتما تا حالا اخراج شدم رفته ! با همه این حرفها خوبم، در نوشته های تو و ژاله (البته در نوشته های دوستان دیگر هم هست ولی در نوشته ی شما دوتا بیشتر دیدم) یک حس کودکی ناب هست که برای من خیلی دلنشین است ، این نشان دهنده کم سن و سال بودن شما ها نیست بلکه فقط نشان می دهد شما ها مثل عمو پورنگتان یک کودک درون فعال و شیرین زبان دارید که خیلی هم دوست داشتنی است ، مثل همیشه آرزو می کنم تا 100 سالگی صفا و صداقت کودکی همراهت بماند !

سحرم

عزیزترین ، امیدوارم حالت بهتر شده باشد ! خوبم ، دریا و ساحلش را آنقدر زیبا توصیف کرده بودی که برایم قابل لمس بود ، تنها چیزی که باعث تعجبم شد رویش گل شقایق در کنار دریا بود، راستش را بخواهی تا به حال من گل شقایق را تنها در دامنه کوه ها و تپه ها دیده بودم اما به لطف تو فهمیدم گل شقایق با رطوبت دریا هم می تواند خود را سازگار کند . همان طور که گفتی مرگ خیلی به انسان نزدیک است شاید همین نزدیکی بیش از حدش باعث می شود از دیدمان خارج شود و گاهی اوقات فراموشش کنیم ! مرگ هم بخشی از زندگی همه ما انسانهاست شاید بشود گفت بخش انکار ناپذیر زندگی ! به قول تو شاید نفسی رفت و دیگر باز نگشت و شاید به قول قدیمی ها خوابیدیمو دیگر بلند نشدیم! ولی بخشی دیگر از زندگی امید است ، امید به فردا و صبح روشن است که خواب شب را دلپذیر می کند ، امید به تکرار رفت و آمد نفس !
برایت فرداهایی پر از روشنی آرزو می کنم ، امید وارم هرچه زودتر سلامتی کاملت را بدست آوری ! من هم دوستت دارم بهترین !

حنانه خوبم

چند وقتی است کامنتت را نمی بینم . مهربانم، دلم برای جمله های پر مغز و دلنشینت تنگ شده! امیدوارم در کارهاو دلمشغولی هایت موفق باشی !

نیلوفر عزیزم

امیدوارم هر چه زودتر دفتر خلاصه نویسی هایت را پیدا کنی ! برایت موفقیت در تمامی امتحاناتت را آرزومی کنم!

مهر عزیزم و تینای خوبم

برایتان دنیایی پر از شادی آرزو می کنم!

دوستان کامنتی

مهربانهایم،وقت خوب نماز من را از دعایتان بی بهره نگذارید ! التماس دعا !

دوستدار همیشگیتون

12 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به پاكي وزلالي دريا به دريا دل آشنايم!
مي دونيد داشتم به چي فكر مي كردم ؟!!!….. اينكه توي زندگي ما آدم ها اتفاقات مشابه زياد پيش مياد اما آخر و عاقبت ما ها با همديگه فرق مي كنه….. علتش هم تفاوت در ديدگاه و برخورد با اين اتفاقاته.
مثلا توي يك مسير هموار اگه يك سنگ بزرگ قرار گرفته باشه كه راه رو مسدود كرده ، اوني كه بيشتر عجله داره برسه به انتهاي راه وكيفيت كار براش مهم نيست ، لجش مي گيره و با پاش يك لگد به سنگ مي زنه ومي گه :» اي به خشكي شانس، اين سنگ بلا ديگه از كجا اومده . انگار دنيا با من سر ناساز گاري داره حتي نمي تونه ببينه يك بار مسيرم صاف و هموار باشه » پايش از ضربه به سنگ زخمي شده و اين زخم رو مي بينه و با مشت مي كوبه به سنگ و مي گه ك» لعنتي !» ودستش هم زخمي ميشه ، يادش ميره خودش زده كه اينجوري شده اما توجهي نمي كنه و از سنگ ميره بالا و به مسيرش با خستگي ادامه ميده و بين راه پس ميفته…..و علت عدم موفقيتش رو همون سنگي مي دونه كه راه رو بسته بود وموجب شد دست و پاش زخمي بشه…..
يكي ديگه كه مي خواد به آخر راه برسه اما كيفيت كارش خيلي براش مهمه ، وقتي به سنگ رسيد ،روش ميشينه و خدا رو شكر مي كنه كه براي استراحتش يك سنگ گذاشته و آب خنكي مي خوره و سنگ رو نوازش مي كنه …
و مي گه تو هديه خدا بودي ، بلند ميشه و از سنگ بالا ميره و با قوت ونيروي زيادتري به مسيرش ادامه ميده وبه انتها هم مي رسه.و يادش نمي ره دليل موفقيتش بيشتر وجود همون سنگي كه خدا براش هديه فرستاده بود..
واسه همين باز هم خدا رو شكر مي كنه….
تمام اتفاقاتي كه توي زندگي واسه ما ميفته هم يك امتحانه هم يك درس ، اين ديدگاه ماست كه تعيين مي كنه چه جوري باهاش برخورد كنيم….
خدا كنه اينقدر ديدگاهمون باز و درست بشه كه از نوع دوم باشيم….
برات بهترين آرزوها رو دارم ، سلامتي ، آرامش ، موفقيت ، سعادت ، قرب الهي
محتاج دعاي نابت هستم ….. دريايي ترين ! دوستت دارم ، مراقب خودت باش
اگه خدا اجازه بده برمي گردم اينجا كنار دل دريايي ات…
آرزومند آرزوهايت: سحر – گيلان

12 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

*******************فرزانه جان تولدت مبارک*******************

برای اولین بار که نوشته بودی 21 اردیبهشت تولدت می خواستم غافل گیرت کنم من رو

ببخش چون فراموش کرد امیدوارم عمر با برکتی داشته باشی.

جمله ای برای تو….

اشک آسمان بر خاک افتاد.

خاک گل شد.

گل آدم شد.

خدا از محبت خود در او دمید.

آدم عطسه کرد و او را سپاس گفت.

واین شروع قصه ی توکل بر خدا بود.

12 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

سحر….

ممنونم حالم خوبه راستش چند وقتی حالم خوب نبود ولی حالا خدارو شکر بهترم شما چه طوری؟؟راستی کتابت به کجا رسید؟؟

مشکات…..

سلام خوش حالم که موفق شدی بیای.

تا بعد……

12 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی امروز تولدمه……..نمیخواین شعر تولد بخونین؟؟؟….من منتظرماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمویی درسته امروز تولدمه ولی من اصلاً از لحاظ جسمی حالم خوب نیست از دیروز تا حالا…..عمویی دیشب جاتون خالی …. نه ببخشید جاتون سبز یعنی جای همه بچه های اینجا سبز کیک تولدمو خوردم داشتم میترکیدم تازه بقیه اش مونده که امروز بخورم….دیشب از بس خورده بودم شب اصلاً نتونستم بخوابم البته یه دلیلش این بود یه دلیلشم این بود که حالم خوب نبود….همش کابوس میدیدم….عمویی دیشب که داشتم کیکمو برش میزدم که به مامانم اینا بدم همین که داشتم می بریدم تزئینشو زدم داغون کردم …. داداشم میگه چرا اینجوری میکنی بلد نیستی؟منم میگم ولش کن بابا بالاخره که خراب میشه…راستی از داداشمم از همینجا تشکر میکنم چون کیکو اون برام گرفته بود البته اون که اینجا نمیاد ببینه ولی مهم اینه که من ازش تشکر کنم مگه نه عمو جونم؟
عمویی دیروز مامانم اینا رفته بودن مجلس ختم برادر همسایه مون برا همین اون یکی همسایه مون دخترشو گذاشت پیش من…بعدش رفتن…اسمش یلداس 5 سالشه….چون من خیلی دوسش دارم هر وقت میاد با هم بازی میکنیم اصلاً بهش نمیگم که این کارو نکن اون کارو بکن برا همین وقتی مامانش کار داشته باشه میاد پیش من….بهش میگم یلدا فردا تولدمه میخوای برام چی بیاری؟….یکم فک کرده میگه برات عروسک میارم….منم میگم باشه پس ، فردا بیار دیگه….میگه آخه بذار مامانت ما رو تولدت دعوت کنه بعداً میارم… میگم من که نمیخوام تولد بگیرم تو فردا هویجوری بیار….میگه نه باید ما رو دعوت کنی بعداً بیارم….گفتم باشه بابا حالا چی میخوای بیاری؟…میگه یکی از عروسکامو میارم….گفتم خسته نباشی….
دیروز بهش میگفتم دارم میمیرم….میگفت خدا نکنه…خدا کمکت میکنه(اینقده باحال بود!)
عمویی دوست دارم خیلی بد شد که امسال نیستین ولی من هدیه تولدمو خیلی وقته ازتون گرفتم …همین که اومدین تو برنامه نقره و ما تونستیم شما رو زنده ببینیم بهترین هدیه دنیا بوووووووووووووووود
هووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عمویی مثل اینکه تولد فرزانه جون هم دیروز بوده……از همین جا بهش تبریک میگم…..تولدت مبارک گلم!

10:20 | D.A.E ق.ظ

12 05 2009
شیوا صرامی

****بـــه نـــام خـــدای مــهــربـــون****
سلام عموی گل و مهربونم…
خوبین عمو جونم؟اگه بدونید دلم چقدر واستون تنگ شدهههههههههههههه.
عمو رایانه م بلاخرهههههههههههههههههههههههه درست شد.
دست ابجی ژاله ی گلم درد نکنه که توی این مدت پیامهای منو به شما میرسوند،قربونت بره ابجی شیوا،ابجی جونم خب دعا می کنم خانم معلم کلاس اولی ها بشی(انشاالله)،نامه را هم توی چند روز آینده پست می کنم قربونت برم،ابجی منم خیلی خوشحالم که یه عمو و زن عموی گل و مهربون و دوست داشتنی توی گرگان دارم،ابجی واسه ی اولین بار حرف این آقا شیطونه را گوش بده و پاشو بیا اصفهان،اگه بدونی چقدر مشتاق دیدارت هســـــــــــــــتم.انشاالله که قسمت بشه و هم دیگه را واسه ی اولین بار توی مشهد بینیم،دقیقا مثل خوابی که دیده بودم و قول دادیم که اگه کنکور قبول شدیم بریم پابوس اقا …(انشــاالله)،راستی خداروشکر که داره گرگان بارون میاد،هوای اصفهان که فعلا آفتابیه،اینقده دلم بارون می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد.
****************************
عموجونم خیلی زیبا می نویسید،اشکهام توان نوشتن را ازم گرفته،عمو واقعا جای چنین آدمایی تو بهشته،خوش به حال آقای دکتر و خوش به حال کسانی که دلشون مثل آقای دکتر بزرگه.خوش به حال معصومه که پدری به این پاکی و مهربونی داره.
کاش اون بچه هایی که توی بهزیستی و یا پرورشگاه هستن چنین پدرهای پاکی داشتن…
عمو چند شب پیش توی اخبار شبانگاهی هم یه خانواده ایی که از خوزستان بودن دخترشون ضربه مغزی شده بود و اعضای بدن دخترشون را اهدا کردن،اون شب هر کسی این گزارش را میدید اشک توی چشماش جمع میشد و دلشون واسه ی دخترک می سوخت،بابام می گفت ببین چقدر دل می خواد که بدن بچه شون را تکه تکه کنند،منم به بابام گفتم بابا منم اگه یه موقع چنین اتفاقی برام افتاد اعضای بدنم ….اصلا نگذاشتن حرفم تموم بشه(بابام و مامانم در حالی که اشک می ریختن چپ چپ بهم نگاه کردن و گفتن زبونت را گاز بگیر این چه حرفیه که الان می زنی و…….)ولی عمو من قانع نشدم اخه آدم که از 1ثانیه بعدش اطلاع نداره…
****************************
گل و گلاب
عموی گل و گلابم،منم پارسال رفتم قمصر و کاشان و اقاعلی عباس،فصل گلاب گیری بود واقعا قشنگه من که اصفهانی هستم فقط 2بار تونستم جشنواره ی گلاب گیری را از نزدیک ببینم،ابشار نیاسر هم یه بار با مدرسه رفتم 3بار هم با خانواده،واقعا زیباست عمو.
عمو اقا علی عباس خیلی جای باصفاییه،مخصوصا شبهاش،یادم میاد پارسال که رفتیم قرار بود شب بخوابیم و بعد بریم قمصر و کاشان،پنج شنبه بود که شب هم دعای کمیل را خوندن،یادش بخیر.
****************************
عمو دیروز رفتم چشم پزشکی،دکتر هم گفت که چشمات ضعیف شدهههههههههه(ناراحت)
عمو کوچیک که بودم عاشق عینک بودم ولی الان اصلا از عینک خوشم نمیاد،حالا خوبه فقط باید واسه ی مطالعه بزنم.
****************************
تاجیک عزیزم خیلی دوستت دارم چون خیلی گل و مهربونی.
فرزانه ی عزیزم تولدت مبارک،انشاالله که طعم 18سالگیت بهترین طعم زندگیت باشه.
ابجی ژاله جونم به عزیز جونم سلام برسون،واااااااااااا…یی ندیده عاشقش شدم.
عمو خداروشکر حال خواهر ابجی مینا بهتره (خــــــــدایــــا شــکـــرت)
ابجی تینا جای ما را هم پیش اون کوچولوهای نازنازی خالی کن.
****************************
عموی مهربونم خیلی زیاد دوستتون دارم،عمو راستی ما منتظر عکسهای زیبای شما هستیمااااااااااااااااااا.
مراقب خودتون باشید عموی مهربونم.
التماس دعای فراوان.
دست علی یارتون***خدانگهدارتون***تو قلب ما می مونه***امیددیدارتون***

12 05 2009
شیوا صرامی

دريای مهربونم:تولد تو هم مبارک باشه گلم،انشاالله به همه ی آرزوهای خوشگلت برسی.

12 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام سمیه عزیزم!(هنوزم آبجی بزرگمی ، البته اگه قابل بدونی!)
وقتی نوشته ات رو خوندم خنده ام گرفت خیلی باحال بود ، گلم این تقصیر شما نیست که نمیدونین من درسمو تموم کردم یا نه؟!…چون من هیچ وقت به اینا اشاره نکردم….پس از مقام آبجی بزرگه اخراج نشدی… خدا نکنه قیافه ماهت رو شطرنجی بکنن فدات بشم!….
چه خوبه که باز اینجا به خاطر بچگی کردنم سرزنش نمیشم برا همینه که اینجا رو خیلی دوست دارم….چون دوستم همیشه به من میگه پس تو کی میخوای بزرگ بشی….حتی اگه آهنگای عمو رو تو گوشیم ببینه کلی سرشو تکون میده و میگه آخه اینا چیه که زدی؟یکی گوشیتو ببینه فک میکنه که گوشیه یه بچه اس!(آخه من عکسای کودکانه هم تو گوشیم ریختم جوری که عکس هر مخاطب یه عکس کودکانه اس!)خب من چیکار کنم از این جور چیزا خوشم میاد!!!!!!!!!!!!!!حتی من خنده هامم باعث میشه که بقیه بخندن(البته توی جمع جلوی خودمو میگیرم!آخه خیلی سخته که آدمو جدی نگیرن!)
از اینکه شما ادعای بزرگ بودن نمیکنین خیلی خوشحالم!…چون همین دوستم وقتی پیشمه هزار بار بهم میگه من از تو بزرگترماااااااااااااااااااا یادت باشه!!!…..گفتم باشه بابا!عجبااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه اونایی که اینجان آبجیای من هستن….ولی هر چی باشه من از همه شون بزرگترم(ناسلامتی امروز 92 سالم شده؟!)اگه همه اونایی 92 سالشونه مثل من باشه خدا باید به داد برسه!!!!
برای همه شمـــــــــــــــــــــــــــا دعــــــــــــــــــــــا میکنم.

_____________________الــــــــــــــــــــــــتمـــــــــــــــــاس دعــــــــــــــا_______________________

12:43 | D.A.E ق.ظ

12 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عمو جونم..
عمویییی الان نامه ام به دفترتون رسیدهههههه!تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ..اینجا گرگان است صدای قلبه ژاله!..عمووووو یکی از بچه ها چند روز پیش داشت خودشو میکشت پاهاشو میزد زمین جیغ جیغ میکرد که چیه؟که بفرستم بیاد پیشه شما!منم تسلیم شدم و همراهه اون نامه فرستادمش..عمو نشونی هاشو میدم که بچه گم نشه!موهاش طلائیه خرگوشیه گل سرش قرمزه کفشاش قرمزه دامنش آبی آسمونیه..انگشتشم تو دهنشه!!!
تولد تولد تولدتون مبارکککککککک فرزانه و دریای عزیزم بهتون تبریک میگم..
هر وقت اسمه تولد میاد یاد پارسال میافتم که تولدمو عقب انداختم تا همه ی دوستام بتونن بیان به جای چهاردهم مرداد نیمه شعبان جشن گرفتیم اما نیمه شعبان روز زوج نبود که عمو برنامه داشته باشه!اینقد غصه خوردم گفتم ژاله تو اصلا شانس نداری عمو یه سالم که شده روز تولدت شعر بخونه!!تو همین فکرا بودم و داشتم بادکنک باد میکردم که ساعت 5/2 برنامه کودک شروع شد و عمو اومد!!!!منم مثله یو یو بالا پائین میپریدم از ذوق! بابام رفته بود بستنی بخره وقتی برگشت با دختر دلبندش! مواجه شد که جلوی تلویزیون در حال بادکنک باد کردن بالا و پائین میپرید!! اینقد خنده اش گرفته بود که نگو!آخه علاوه بر اینکه عمو اومد، شعره تولدم خوند!!!دیگه قابل کنترل نبودم!اونروز اصلا یادم نبود که روزای ولادت و جشن عمو برنامه داره!!!مردم از خوشی!یادش بخیر!
راستی عموییی عمووووووو اگه بدونین چه خوابی دیدم!!خواب دیدم برنامه زنده اتون شروع شده شما رفته بودین یه جایی با بچه ها مصاحبه میکردین درمورد اون مکان ..رفتین سر خاک چند شهید..اونی که بالا سرش ایستادین شهید گمنام بود بعد با یه بچه ای که اونجا نشسته بود مصاحبه کردین..اصلا نفهمیدم اونجا کجا بود!!
چند تا شعرم خوندین اما من تو خونه بغض کرده بودم چون با ما صحبت نمیکردین همش شعر میخوندین!!!(خدا نکنه خوابم تعبیر بشه!!!)
راستی عمو!آجی شیوا دیشب رفت دکتر..چشماش ضعیف شده..باید عینک بزنه..عمو فکر کنم منم باید عینک بزنم ولی فعلا صدام در نمیاد چون اگه بابا بدونه دیگه نمیذاره پای رایانه!!!!بشینم..(البته همش واسه مانیتور نیست!توی تاریکی هم تا ساعت 3صبح کتاب میخونم معمولا!به به!الان عمو داره میگه :حقته حقته قورباغه هم قدته!)
بازم تولد بچه ها رو تبریک میگم..
(دخترتون)

12 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوست هاي گلم!
بچه هاي عزيز ارديبهشت ماهي ، دريا جونم و فرزانه جون و….تولدتون مبارك
ان شاء ا.. صد وبيست ساله بشيد و در كمال صحت وسلامت ، به آرزوهاي قشنگتون برسيد.
براتون موفقيت و عمري پر بركت آرزو مي كنم…..
يه سبد گل مريم وگل سرخ ، يك دسته گل شقايق وياس سفيد ، به همراه آسماني پر از ستاره
تقديم به شما بچه هاي خوب و دوست داشتني……دوستون دارم
.
.
سميه جون ! سلام عزيزم. خوشحالم كه باز هم نوشته هاتو مي بينم.
عزيزم !من اصلا مريض نبودم كه حالم بهتر شده باشه ، نه سرماخورده بودم ونه….
اصلا مريض نبودم ، و ماجرا تا همونجا بود كه تعريف كردم ، شايد يك امتحان بود تا يك چيزهايي رو بهتر درك كنم. ولي باور كن حرف زدن از مرگ خيلي آسونتر از روبرو شدن باهاشه. من بارها به اين نقطه از زندگيم فكر كرده بودم ، چون مي دونستم معمولا آدم در مقابلش غافلگير ميشه ، مي خواستم آمادگي رويارويي اش را داشته باشم . باور كن حتي تشيع جنازه و گذاشتن در قبر را هم براي خودم توي ذهنم انجام داده بودم نه به اون معني كه اميدي به زندگي ندارم ، نه عزيزم !
واسه اينكه بدونم اونچيزي كه مهمه فقط رضاي خداست و اصل هر چيزي به اون برمي گرده ومن استثنا نيستم
همانطور كه گفتم من از خودم ترسيدم نه از حقيقت مرگ ، چون يه لحظه حس كردم اصل وجوديم ممكنه ناب و خالص به ديدار معبودش نره وطاقت قهر خدا رو با خودم نداشتم….. ترسيدم! و حالا بيشتر مي فهمم كه نبايد قول فردا داد مگر با لفظ اگر خدا بخواهد……..چون اگه اون نخواد فردايي نيست لا اقل براي من…
در مورد دريا و اون تصاوير …..نمي دوني چقدر زيبا بود ، جاتون خالي …. ايكاش ميشد اينجا عكسش رو بذارم تا همه از ديدن اين تصوير زيبا لذت ببرند…..به جرات مي گم اين يكي از زيباترين سواحل طبيعي بود كه ديدم…..دست خالقش درد نكنه كه با اين زيبايي چشم گناهكار من رو نوازش داد….
يك چيز ديگه هم بگم با حرفت موافقم كه ژاله جون و درياي عزيزم خصلتشون پاك و كودكانه است اما به نظر من همه بچه هاي اينجا ( منهاي من ) اينجوريند ، باور كن توي زاويه نگاهشون به دنياي پيرامون همشون اين حس به صورت قوي حضور داره ، من همشون رو دوست دارم .
مي دوني به نظر من آدم ها متفاوتند ، و تمام زيبايي در اين تفاوتهاست ، اينكه بينشون تميز قرار بديم درست نيست… تميز فقط بين زشتي ها و خوبيها معني پيدا مي كنه . يكي از چيزهايي كه من در داستانم بهش توجه داشتم همين بود….رفتار مادر با دو كودك متفاوتش ( از نظر كارها نه ظاهر )عين هم بود و فقط تفاوت در يك يا دو كلمه كه كه ناشي از تفاوت رفتار بود ايجاد مي كرد.
ولي دنيام متغيره ، موج داره ديگه ميره بالا ، مياد پايين …. كوچيك ميشم عين فسقلي ها و بعضي جاها عين ننه بزرگ ها ميشم …. بعضي وقتها هم اشتباهات جواني ازم سر ميزنه…..خدا شفام بده نمي تونم روي يك خط راست راه برم…..
دوستت دارم .
.
. حنانه جون ! گلم ! خدا بد نده …. من هم خوبم ، ان شاء ا.. هميشه سلامت و خوش باشي هم از نظر جسمي و هم روحي . در مورد چاپ كتابم حرفي براي گفتن فعلا ندارم ، فعلا نمايشگاه كتاب تمام نشده ، اما يه كتاب جديد رو شروع كردم ، موضوعش را خودم خيلي دوست دارم اما نمي توانم براي شخصيت هاي داستان اسم بگذارم ….آخه اونها توي يك شرايط خاصي هستند كه هر اسمي روشون خنده دار ميشه ، خدا كنه بتونم به نحو احسن تمومش كنم …. برام دعاكن !دوستت دارم

12 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام همونکه مهربونه
عمو سلام..الان یه عالمه نوشته بودم باز همشو پاک کردم..نمیدونم چرا!شاید چون یک درصد احتمال دادم اصلا نخونیدش!..
عمو مجله شهرزاد رو نرگس احمدی عزیزم برام فرستاده و الان خوندمش..عمو یه طومار حرف دارم اما هر وقت یه چیزی شد که خواستم درباره اش بگم از بس که توی قلبمه نتونستم درست بیارمش روی کاغذ!در واقع هر وقت خواستم براتون بنویسمش دلم راضی نشد چون تمومه حسمو نمیتونم بیان کنم…شما هم نمیتونین! به این نتیجه رسیدم که درباره ی شازده کوچولوم فقط میشه با سکوت حرف زد !
عمو..اون عکسی که روی زمین نشستین و دستتاتونو باز کردین و( لباستونم راه راه مشکی و سفیده ) مثله فرشته ها شدین..انگار رو ابرا هستین..مثله نی نی هایی که دو تا بال سفید خوشگل دارن..
عمو الان دلم تنگ شده واسه شازده کوچولم..اصلا نمیتونم چیزی بگم ..عمو عکسای کاشانتون رو کی میذارین؟؟!
ااااا چه جالب عمو!همین الان تینا بهم پیام داده میگه عکسای کاشان عمو رو برو ببین!!!عمو دل به دل لوله کشی!2 تا عکس؟!!!عمو دیگه لباس راه راهاتونو نمیپوشین؟!عمو یادتونه یه کفشه آبیه پر رنگ داشتین؟عمو ..هیچی!برم تا مثله بابا بزرگتون که عکسش توی استدیو بود سرم داد نزدین!
(دخترتون)

12 05 2009
فرزانه

دریا جونم تولد تو هم مبارک
الان که دارم می نویسم بابام بیمارستانه یعنی چیزیش نبود ولی یک ساعت پیش حالش بد شد و مامان بردش بیمارستان ….
ناراحتی معده داره ،گاهی وقتا خیلی اذیتش می کنه
دعا کنین خوب بشه
عمو جونم براش دعا کنین که خدا دعای دلهای پاک و بی ریا رو زود تر اجابت می کنه
از تون ممنونم که تولدم یادتون بود
حنانه جوت متشکرم عزیزم من الانشم غافلگیر شدم
آبجی دریا برایت روزهای شادی آرزومندم
دوستون دارم
برام دعا کنین………..
فعلا خداحافظ دختر عمو ها

12 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی میدونین امروز چی شده؟؟؟؟؟؟؟………تا همین چند ساعت پیش نمیدونین چه رعدوبرقی میومد!… اینقده ترسناک بود که نگین….من خیلی ترسیدم…..آخه صداش خیلی وحشتناک بود…..
آسمون غرومبه بود…..عمویی شما میدونین کی بود که میگفت آسمون غرومبه؟؟؟؟؟؟…..الان اصلاً یادم نمیاد….عمو آلزایمر گرفتم رفت…..نشانه های پیری داره خودشو نشون میده……
راستی عمویی دیروز شعر ورزش رو برای یلدا باز کردم هنوز اولاش بود که میگه «عمو پورنگه»منم گفتم از کجا فهمیدی؟….میگه خب فهمیدم دیگه….عجب کلکیه هااااااااااااااااا ………..والاااااااااااااااااااااااااااااا
بهتره برم امروز 3 بار اومدم خب تولدمه دیگه خواستم امروز بیشتر بیام

************************عمـــــــــــــــویی دوســــــــــــــــــتت دارم************************

17:20 | D.A.E ب.ظ

12 05 2009
تاجیک

سلام

دریای زلالم

تولدت مبارک

برایت یک دنیای پر شادی و شور آرزو می کنم ! از راه دور روی ماهت را می بوسم !

فرزانه عزیزم

تولدت را با یک روز تاخیر تبریک می گویم !

امیدوارم همیشه سرافراز و شاد باشی! راستی از بازی خوبی که در کامنتت گذاشته بودی ممنونم!

حنانه خوبم

امیدوارم حالت بهتر شده باشد ! خوشحالم که دوباره به دوستان کامنتیت سر زدی !

دوستدار همیشگیتون




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: