البوم….

12 05 2009

 

به نام خدا…

سلام به بچه های گل و مهربون خودم…

چند تا عکس از گذشته و چند تااز عکس هایی که بهتون قول داده بودم رو براتون تو سایت گذاشتیم….گفتم عکس یاد البوم افتادم….حتما هر کدوم از شما توی خونتون

البومی دارید که می تونه شامل عکس های قدیمیتون یا حتی نقاشی های دوران کودکی شاید هم دست نوشته های گذشتتون باشه….اما هر چی که هست فراموش

نکنیم البوم بخشی از خاطرات شیرین و شاد و یا بالعکس تلخ و اندوهگین هر انسانی تو زندگی می تونه باشه…راستش من هم یک البوم بزرگ پر از صفحات

عکس های قدیمی و جدید دارم که با نگاه کردن بهشون یه بار دیگه خاطرات قدیمی واسم زنده می شه. بعضی هاشون که خیلی خنده دار و شیرینه..مثلا:

1-عکس دسته جمعی با خانواده

2-سیزده به در سال 1358 تو یکی از فضاهای سبز تهران

3-کنار سفره…یک بشقاب گنده پر از غذا که معلومه برای سه نفر ریخته شده ولی من داشتم تنهایی می خوردم! و جالب اینکه یکی از دندون های جلوم هم افتاده بود!

4-عکس کلاس سوم دبستان با حضور معلم….یادش بخیر!

پشت نیمکت ردیف اول….کله کچل….دست روی گردن همکلاسیم و برق شوق در چشمانمان به خاطر انداختن یک عکس یادگاری!

یا مثلا زیر برج میدون ازادی…پیراهن زرد…شلوارک سفید…با خواهر کوچولوم در حالی که اسباب بازی هامونم دستمونه و کله هامونم به هم چسبیده!غرق در

شادی و شور کودکانه!…انگارنه انگار که روزی می خوایم بزرگ  بشیم.

اما وقتی به صفحات بعدی البوم می رسم تصاویری می بینم که لحظاتی من رو به غم و اندوه می بره مثلا عکسی در مراسم ازدواج برادرم که همه در کنار او  شادمانی

ایستاده بودیم…8 ساله بودم…در حالی که پایش را بغل کرده بودم می خندیدم!…گویا می خواستم بگم که برادر داماد منم!!!….دامادی که امروز در میان ما نیست…

یا عکس اقوام و همسایگان قدیمی که روزی در کنارشون زندگی می کردیم اما الان ازشون فقط یک عکس برامون مونده…..یا عکس دوستی که روزی دست رفاقت بر شانه ام

گذاشته بود و امروز فقط زخم خنجرش برایم به یادگار مانده(خداوند پشت و پناهش باشد)

عزیزی می گفت دیدن این عکس ها هر چند وقت یک بار بد نیست چرا که شما رو یاد بخشی از خاطرات زندگی می اندازه که می تونه تجربه ساز باشه

…اری درست می گفت.. اگر زندگی رو تجربه بدونیم پس تجربه در گرو همین برخوردها و اتفاقاتیست که برای هر کس در هر مقطع سنی می تواند خاطره ساز باشد

واگر در این بین به خاطره ها بیندیشیم می تونیم از فراز و نشیب های ان درس زندگی رو بیاموزیم.

.

.

«خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز….چگونه مردن را خود خواهم اموخت»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

22/2/88


کارها

اطلاعات

115 responses

12 05 2009
محمد جواد عبدي

سلام
جالب بود!!!

12 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمووووووو عمو من دیگه دارم به تله پاتیم قویه ایمان پیدا میکنم!!عمو باورتون میشه تا یک ساعت پیش میخواستم بهتون بگم از عکسای قدیمی واسمون بذارین؟البته یه عکسی رو میخواستم که الان بینه این عکسایی که گذاشتین نیست…عمو از ظهر تا حالا با خودم کلنجار رفتم که بگم…نگم..بگم..نگم!!عمو حالا دیگه میگم!عمو دلم واسه سجاد یه ذره شده عمو..عمو..عمو جونم..عموییی خواهش میکنم عکسش و اگر امکان داره یکی از نامه هاشو بذارین توی سایت عمو جون..خیلی دلم گرفته…عمو..
وایییییی قربونه دخترعموم برم که اینقد نانازه..عمو آتنا ماشاالله چقد بزرگ شده من از آتنا اون تصویر 2 سالگیش توی ذهنم بود…البته چهره اش اصلا تغییری نکرده ولی واییییییی قدش بلند شده!!!عمو از طرفه من هر وقت دیدینش بوسش کنین(میخواستم بگم لپشو بکشین دلم نیومد!)عمو یادتون نره ها..
وای عمو عکسه مکه..آلبوم شما واسه ما هم پر از خاطره اس!…
عمو جون دلم خیلی تنگ شد واسه قدیما..
عمو اون عکسه سجاد که گفته بود موهاش بلنده هم میذارین؟عمویی..!
عمو ..غصه نخورین سجاد و عموبهروز همیشه پیشه ما هستن هر وقت که دلمون بخواد میتونیم باهاشون صحبت کنیم تازه جوابمونم میدن مگه نه؟عمو اگه روی این قضیه یه کوچولو هم شک داشتم حالا دیگه ندارم میدونین چرا؟یادتونه محرم پارسال سجاد جوابه من و سولماز و…رو داد؟عمو جون غصه نخورین..
(دخترتون)

12 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون.

خیلی ممنون از عکسها.خیلی خوشگلن. اره عمو منم چندتا البوم دارم که وقتی نگاه می کنم خندم می گیره اما

درسهایی هم یاد می گیرم ….

عموجون امتحانامون داره شروع میشه. واسه همه بچه ها دعا کنید تا همه شون با کمک خدا تو امتحاناشون

موفق بشن

البته قبل از اون مهمتر اینه که تو امتحان زندگیمون موفق بشیم

دوستتون داریم عمو جون

التماس دعا

فعلا خدانگهدار عموی مهربون

12 05 2009
شیوا محجل

ای صمیمی ای دوست!

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی….

ای قدیمی ای خوب!

تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم….

ارزویم همه سرسبزی توست….

دایم از خنده لبانت لبریز….

دامنت پرگل باد….

12 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

مهربونم سلام
حاجی الهی قربونتون بشم که همیشه آدم رو به بهترین نحو غافلگیر میکنید من یه کامنت آماده کرده بودم اومدم اون رو براتون ارسال کنم (البته بعد از این حتماارسالش میکنم)حسابی غافلگیر شدم.
از عکسها و دست نوشته عالیتون یک دنیا تشکر.وقتی داشتم دست نوشتتون رو می خوندم تک تک عکسهای که تو آلبوم دارم رو اومد جلوی چشمم و دقیقا همون چیزهای که شما گفتید یادم اومد
1.عکس جشن عبادتم که من در هر سه عکس خیلی دورم و تازه اخم هم کردم.
2.عکس سیزده بدر که نمیدونم دقیقا مال سال چنده من در این عکس دستم رو زدم به کمرم وروسری سرمه که بابا برم خریده و هنوز هم دارمشو به همون اندازه دوستش دارم
3.عکسی که مربوط به همون سیزده بدره و همه تو رو سر هم ریختیم تا توی عکس جامون بشه
4. یه عکس دسته جمعیه دیگه اس که پسر عموم که اون موقع فکر کنم 9 سالش بود و الان 3 سالی هست که دیگه در بین ما نیست روحش شاد
5.عکسی که مربوط به دوره دبیرستانمه و من سوار موتور بابای مدرسه مون هستم و دوستم که هر چی اصرارش کردم باز هم از ترس ناظممون پشت سرم وایساده و سوار موتور نشده…………….
و عکسای دیگه که خاطرات زیادی همراهشونه
حاجی همه ی اینها بدون دیدن آلبوم و فقط با خوندن دست نوشت شما یادم اومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستدار ابدیتان معصومه

12 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاج داریوش فرضیایی عزیزم سلام
حاجی بالاخره امروز صبح ساعت 9 سی دی برنامه نقره ای که شما مهمانش بودید به دستم رسید حالا هر روز می بینمش.صبح دوباره رفتم دنبال مجله شهرزاد گشتم (حتما خندتون گرفته و دارید پیش خودتون میگید ول کن دیگه دختر )اما باز هم گیرم نیومد نمی دونین چقدر راه رفتم اگر شما نگفته بودید و من هم بهتون قول نداده بودم که حتما تهیه اش کنم شاید از خیرش میگذشتم اما نه دوست ندارم بگذر آخه تا کی ما آدمها می خوایم از چیزهای که دوستشون داریم بگذریم؟؟؟؟نه من دیگه نمی خوام این کار رو بکنم دیگه نمی خوام.
امروز عصر بعد از پخش تیتراژ برنامه کودک باز هم انتظار دیدن شما رو می کشیدم می بینین حاجی من بعد از گذشت 57 روز باز هم ………….خیلی سخته به خدا خیلی سخته.
مهربونم یه چیزی هی با خودم کلنجار میرم که تعریف نکنم اما نمی تونم بذار بگم:حاجی خوب یادمه چند روز مونده بود که برنامتون تموم بشه من خیلی ناراحت بودم پیش خودم گفتم خدایا چرا زندگی انقدر واقعی و سخته بعد آرزو کردم کاش زندگی انقدر واقعی نبود کاش مثل کارتونها و فیلمهای که میدیدیم بود کاش یکی از این جادوگرا وجود داشت تا من رو مثل شیلا (پرنده سندباد)به یک پرنده تبدیل می کرد تا من هم مثل اون می تونستم هر جا که شما می رفتید دنبالتون بیام و هی صداتون کنم داریوش جونم داریوش جونم…………………

دوستدار ابدیتان معصومه

12 05 2009
فاطمه

سلام عموجون
عکساتو دیدم خیلی قشنگ بودند
منم یه بار به کاشان رفتم اتفاقا توی فصل گلاب گیری البته خیلی سال پیش بود ولی با دیدن عکسات خاطره هام یادم اومد. بازم از این عکسای قدیمی بذار مخصوصا عکسای بچه گیهات خیلی دوست دارم ببینم چه شکلی بودی هرچند یکیشونو دیدم
حتما مثل الان اینقدر خوشگل بودی دلم خیلی برات تنگ شده ترخدا اگر بچه هات-برادرزاده هات و خواهر برادراتو دوست داری زود برگرد.
دوست دارم
فعلا

12 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

تاجیک عزیزم یا بهتر بگم سمیه جان سلام
از اطلاعاتی مه بهم دادی ممنون گلم.باشه به روی چشم حتما خواهر زاده های نازنازیمو که الهی خاله اشون قربونشون بشه رو از طرف شما می بوسم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سحر نازنینم سلام
ممنون از لطفت گلم باید ببخشید آخر زحمتش افتاد گردن شما شرمنده.امیدوارم همون جور که من رو شاد کردی خدا هم شما رو شاد کنه انشاالله

12 05 2009
الهه درزی

به نام خدا
سلام عمویی
خوب هستین درخونه روخوب بستین..وااااااای عمو چه عکس های خوشگلی بودن.مخصوصا عکس اتنا جون ماشاا..
ممنون عموجونم.
راستی عمو امتحانا شروع شده . میشه ازتون خواهش کنم برای همه برادرزاده هاتون عم از کنکوری وغیر کنکوری دعا کنید…
چوخ ممنون
یه عبارت ترکی یادگرفتم:سن سیز زندگانیخ محالدی

مواظب ومراقب خودتون باشید.
خدانگه دار

12 05 2009
فاطمه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به بهترین عموی دنیا
دوووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااااااااااارم
زززززززززززززززززززززززززززززززززززززززودی بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منننننننننننننننننتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتظظظظظظظظظظظظظظظظررررررررررررررررررررمممممممممممممممم

12 05 2009
مشکات

سلام عمو یه گلم الهی قربو نه اون دله نازکت بره مشکات که مثله قناری می مو نه ………………

عمو جونم فدات شم الهی امیدوارم خدا برادرتون رو بیا مرزه و روحش رو قر ین رحمت و مغفرت خودش قرار بده …………

عمو جونم از عکس هایی هم که تو سایت گذاشتی ممونم گلم همشون رو میرم میبینم عز یزم ……….

دوستت دارم مهربونم …………

12 05 2009
مشکات

راستی عمو دار یوشم خیلی وقته که منتظره یه فرصته ناب بودم تا کاری کنم که شاید اره شاید خوشحالتون کنه فک میکنم الان دیگه وقتشه عمو یی جونم من بهتون گفته بودم که یه کوچولو شعر میگم و مثلا شاعرم به خاطره همین همیشه برایه شما وقتی دلم تنگ میشه شعر میگم اما حالا میخوام یه کاره تو پ کنم عمو می خوام امسال اولین نفری که تولد شما رو تبریک میگه و اولین نفری که کا دو یه تولده امسالتون رو بهتون میده مشکات باشه اره عمو یی من ……..

این اولین تبریکه تولد تو نه عمو یی جونم او نم از طرفه کسی که عاشقانه دوستتون داره ….

عمو داریوشم تولدت میلیار د ها بار مبارک گلم هرچند که عمو یی میدونم هنوز تا تولد تون دو سه ماهه دیگه مونده اما چون میخواستم اولین نفر باشم امسال به خاطره همین الان میگم گلم تولدت مبارک عز یزم و کادو یه من به بهترین عمو یه دنیا شعری هستش که عمو فقط وفقط وفقط خودم بر ا یه شما با بهترین ارزو ها و خوبیها گفتم اره خودم … گفتم هر چند این او لین باری نیست که برا یه شما شعر گفتم و قطعا اخر ین بار هم نیست اگه عمو دا ر یوشم از کادو یه تولدت خوشت اومد واگه شعرم رو دوست داشتی بهم بگو تا بقیه ی شعر ها یی رو که براتون گفتم بنو یسم ……..

اما عمو این یکی از همشون ناب تر و نایس تره اخه کادو یه تولد ته گلم پیش پیش مبارکه سالروزه میلادت مهربونم ………….

عمو پورنگم بدون زمانی که این شعر رو براتون میگفتم دوستت داشتم و حالا هم دوستت دارم و این شعر با تمامه احساسا ته خو به من نثاره تو تو که بهتر ینی و تو که عا شقانه دوستت دارم …………

12 05 2009
مشکات

عمو جونم امید وارم از این هدیه ی تولدت خوشت بیاد و بهتر ین هد یه ی امسالت باشه اینه اون پیشکشه مشکات ……………… و اسمش هست(((( ز یبا تر ین رو یای من )))) که شما هستی عمو جونم و مخاطبه ا ین شعر فقط تو یی گلم ………….

((((( ز یبا تر ین رو یای من ))))))

به اوا یه من گوش بسپار ای ز یبا تر ینم

تو باید صدا یه قلبم را بشنوی اری تو ….

تو که از جنس تما م رو یا های منی

تو که ناب و پا کی و حتی پاک تر است از باران دست هایت ……

تو که نسیم عشق را با خود به همراه داری و عطره صداقت میدهی

تو که جای جا یه و جودم مملو ء از توست

و تو که بزرگ ترین سو دا یه زندگی منی …

تو که بهتر ینی از تما مه ارزو هام

تو که صادق تر ینی از تما مه رو یا هام

و تو که عاشقانه دوستت دارم اری تو …….

تو که ناب تر ین پاک تر ین و جذاب تر ین خیالا تم را در بر می گیری

با تو أم با تو أم عمو اره با تو دقیقا با خو ده خودت …….
شاعر … ( مشکات ) همیشه به یادتم عمو

عمو این بود کا دوت امید وارم خوشت اومده باشه تروخدا عمو اگه خوشت اومد یه جو ری بهم بگو منتظرتم ها عمو جونم اخه خیلی واسه گفتنش زحمت کشیدم عرق روح ر یختم دوستت دارم گلم و تولدت پیشا پیش مبارک عز یزم …

عمو مثله همیشه میگم مشکات بیست و یکی دو ستت داره 20 تا به خاطره 20 بودنت و یکی هم به خاطره تک بودنت …………

عاشقتم عسلم ………….

همیشه به یاده تو (مشکات )

12 05 2009
زهرا

به نام خدا

عمویی سلام.خوبی؟لذت بردم عکسای خیلی قشنگی بود.چرا بیشتر نذاشتید؟کاش عکسای بچه گیتونو هم میذاشتید.بیشتر از این حال ندارم بنویسم …خیلی خسته شدم ..دیروز نمایشگاه کتاب بودم..کاش عمویی میدیدمتون..اون موقع دیگه خستگی به تنم نبود…عموی گلم خیلی خیلی دوست دارم .بعدا میام مفصل تر مینویسم…..

12 05 2009
گلبرگ

سلام
درمورد آلبوم حرف زدين وخاطرات عكسها…
امروز من وته ديگ (بچه آخر خونواده) رفتيم كوه جاتون خالي خيلي خوش گذشت. توصيه مي كنم حتما به كوه حصارك پونك سر بزنيد (البته بهش پانزده آبشار هم مي گن ) مخصوصا ارديبهشت خيلي قشنگه پر ازگلهاي رنگي جاي خيلي تماشاييه. داشتم براتون تعريف مي كردم انقدر مناظر قشنگي داشت كه ما دويست تا عكس انداختيم كه يكيش از همه بياد ماندني تر شد . وقتي من گوشي رو گذاشتم رو تايمر تا با ته ديگ دوتايي عكس بگيريم داداشم روي درخت نشست و قرار شد منم برم كنارش، با سرعت از درخت رفتم بالا و وقتي خواستم بيام پايين چشمتون روز بد نبينه پام سر خورد و از پشت افتادم !!! وبا دوسه قلت رسيدم به رودخونه ولي هنوزم بدنم درد مي كنه عجب خاطره اي شد امروز و عجب عكسي شد اين عكس………….

12 05 2009
مهر

عکس های قدیمی همیشه حرفی برای گفتن دارند حرفی که عکس های دیجیتال نام امروزی ندارند. عکس هایی از بندرعباس که حالا کیلومترها از آن فاصله دارم. گل قرمز شیپوری با پرچم بزرگ و بیرون زده، هم رنگ کفش های من، در دستان من عکسی شد درون آلبوم. عکس های دوران قونداقی من همیشه خنده دار است. تصورش را بکنید یک کله ی بیرون زده با چشمانی فوق العاده گرد! و یا درگیری با خیاری دوبرابر قد و قواره ی خودم چون دندان نداشتم و نیازی داشتم برای جویدن چیزی. ولی یک عکس در بین همه ی آنها شیرین تر است. عکس خانوادگی با پشت زمینه ی حرم امام رضا… ببخشید باز هم پر چونگی کردم. با آرزوی هنگامه های خوش برای همه شب خوش!

12 05 2009
سحر

سلام این بار خیلی موضوع جالبی رو بهش اشاره کرده بودین.خیلی خاطرات خوبی بود.واقعا ممنون.منم از این خاطرات تصویری زیاد دارم.که گه گاهی بهشون سر میزنم.نه تنها من بلکه فکر میکنم هر آدمی تو زندگیش از این خاطرات تصویری زیاد داشته باشه که با دیدنشون احساس شادی یا غم میکنه.البته برای من بیشترش شادیه تا غم.و امیدوارم برای همه این طور باشه.

12 05 2009
محمد رضا

عالی بو د

13 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به به پاكي و زلالي دريا به دريا دل آشنايم !
دست نوشتت خيلي قشنگ بود ، من هم يك آلبوم دارم كه فقط مخصوص خودمه . خدا رو شكر مي كنم كه اين همه عكس دارم كه مي تونه برام خاطره ساز بشه ، هر وقت دلم براي گذشته ها تنگ ميشه وآدم هاي اون موقع ميرم سراغش . آخه اون موقع خيلي ها از بچه هاشون عكس نمي گرفتند ومن خيلي از دوستهام هستند كه واسه همين كلي غصه مي خورند.
عكس هاي بچگي همشون شيرين و خنده داره ….مثلا اون روز اولي كه بدنيا اومده بودم پستونكم رو محكم توي دهنم نگه داشته بودم. عكس جشن دندون درآوردنم كه توي يك دستم خيار بود وبا يك دست ديگم داشتم دو تا انگشتم رو به علامت پيروزي نشون مي دادم….. يا وقتي تازه راه افتاده بودم و پام توي كفش بزرگترها بود.
كاسه اي كه گذاشته بودم روي سرم تا شكل جنگجوها بشم. ، به پسرهاي همسايه مون مي گفتم به من احترام بذاريد و به من بگيد بله قربان ! اونها هم جلوي من خبردار مي ايستادند …..يا عكسم كنار دريا كه هروقت به اون حالتم نگاه مي كنم ياد اون حشرات ريزي ميوفتم كه بعد از خروج از آب دريا روي دست و پام وول مي خورند. من از كوچيكيم دريا رو خيلي دوست داشتم اما وقتي از آب بيرون ميومدم با اين موجودات درگير بودم…..بعد عكس هاي داخل مدرسه وخاطرات اونجا و……
اما از دوره كودكيم هيچ دست نوشته ويا نقاشي ندارم اما از دوره نوجواني به بعد چرا ؟!!
يك دفتر شعر دارم كه اولين شعر دفترم مال نوجوانيم بوده :
» لحظه ها مي گذرند…… همچون باد خزان
لحظه ها صبر كنيد………دستهايم خاليست
در تنم دردي سخت…….رخنه كردست امروز
با چه جبران كنم………لحظه هايي كه گذشت؟!!!»
اون موقع راهنمايي مي رفتم ، اين شعر رو دست نخورده دراول دفتر شعرم نوشتم. نقاشي هايم را واسه اين نگه داشتم تا يادم باشه از كجا شروع كردم واول چه جوري مي كشيدم. اما دست نوشته اي نداشتم. اما چند تا داستان كه باز يكي دوتاش مال دوره راهنمايي ام بود و هنوز دارم.توي همشون يك دنيا خاطره هست.
مادرم يك فاميل نزديك داشت كه بچه هاش با ما همسن بودند….توي يك تصادف وحشتناك اون و همسرش كشته شدند. يادمه من اون موقع 8 سالم بود وقتي از مدرسه برگشتم وشنيدم اين اتفاق افتاده شكه شدم ، خيلي دوستشون داشتم ، آدم هاي بي نظيري بودند، شب قبل هم با هم بوديم كلي با بچه ها بازي كرديم وكلي اونها حرف زدند وما خنديديم …حالا اون بچه ها يتيم شده بودند. عكسشون رو طاقچه ما بود و من تا مدتها پنهاني پشت در قايم مي شدم و عكسشون رو بغل مي كردم و اشك مي ريختم . اونها معلم هم بودند ، اونقدر خوب ودوست داشتني بودند كه كل شهر براشون عزا دار شد…( خدا بيامرزدشون )
ببخشيد اصلا نفهميدم ، خيلي حرف زدم …اصلا خاطره ها خودشون با آدم حرف مي زنند.خدا برادر بزرگوار شما رو هم قرين رحمت كنه…..خدا به مادرتون وخودتون عمر با عزت بده .
جمله آخر تون هم قشنگ بود ، به نظر من اين نوع زندگي كردنه كه نوع مرگ رو ميسازه.
دوستت دارم ، مراقب خودت باش دريايي ترين!
اگر خدا اجازه بده برمي گردم…..برات بهترينها رو آرزو مي كنم : سلامت ، سعادت ، آرامش ، قرب الهي
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

13 05 2009
امین فرزامی

***عمو جون سلام***
بابت عکسها و دست نوشت های قشنگتون ممنون .
راستی عمو بین عکسهاتون یه عکسی هست که خیلی خیلی برام جالـــــــب بود و فکر میکنم فقط یک رای بیاره

13 05 2009
ارزو علافیان

سلام عکس هاتون فوق العاده بود به خصوص عکس شما وامیر با خاله شادونه من خاله شادونه رو خیلی خیلی دوست دارم. راستی عمو پورنگ امتحانات داره شروع میشه کی میای؟

13 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
اومدم از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر کنم

از شیوای گلم ، ژاله جونم ، سحر عزیزم ، فرزانه قشنگم ، سمیه دوست داشتنی ام ، که همگی تولدمو تبریک گفتن تشکر میکنم ایشالا تولد خودتون.

عمویی چه خوب که دیروز دستنوشت جدید گذاشتین ، دیروز خیلی منتظر شدم که شعر تولد بخونین ولی نشد عوضش خودم برا خودم گذاشتم و کلی حال کردم……….

میخواستم یه چیزایی بگم ولی منصرف شدم شاید درست نباشه پس تو قلبم دفنش میکنم و به روش نمیارم و سعی میکنم درکش بکنم و ازش دلخور نباشم………….

عمویی دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

10:22 | D.A.E ق.ظ

13 05 2009
مشکات

سلام عمو یی عسلم خو بی گلم ……………

عمو جونم خوندی عز یزم شعرم رو مخاطبش شما هی ها خوشت اومد مهر بونم فدات شم اگه خوا ستی بازم میگم برات گلم ………….

عمو باز م تولدت پیشاپیش مبارک از دو سه ما قبل میگم تا بدونی که چقده برام عز یزی ……….

راستی عمو پورنگم یادت نرفته که واسه امتحا ناتم دعا کنی عمو اخه خیلی سخته و از همه بدتر که خیلی هم سخت میگیرند دیروز امتحانه ر یاضی داشتیم و فک کنم که بیفتم نیست که عاشقه ریاضی هم ها ها ها …….

خودم خندم گرفت اخه از ریاضی متنفرم و دیروز هم من و هم تما مه بچه هایه حوزه ی امتحا نیمون ر یا ضیرو بد جور خراب کردیم اره دیگه امسال فک کنم شهر یور رو دیگه مجبور نیستم از بیکاری مگس بپرو نم باید در راهه کسب علم تو شهریور ماه کوشا باشم البته اگه عمو واسم دعا کنی و خدا هم بخواد قطعا قبول میشم چون اون قدر هم بد ندادمش ………… دوستت دارم گلم …………

عمو بذار یه چیزه جدید برا یه حسن ختا مه نوشتم به جا یه اون قبلیه بنویسم از جملات خودم اخه اونو اون بالا نوشتم دیگه ……..

(((عمو اگه یه روز دلت گرفت و فکر کردی که تنها تر ینی بدون که یکی هست که فقط و فقط دلتنگی ها و تنها یی هاش رو با تو پر میکنه گلم……….))))9

(((( عمو اگه یه

13 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
دوباره سلام به بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی چه خوبه که شما هنوزم با اینکه دوستتون بهتون محل نمیده ولی بازم براش دعا میکنین،امیدوارم یه روزی دوستتون پیشتون برگرده و دوباره دستشو به نشانه رفاقت رو شونه تون بذاره.
امیدوارم هیچ وقت دوستاتونو تنها نذارین ، ما هم بتونیم این چیزای قشنگ رو از شما یاد بگیریم، عمویی میخوام اینجا یه داستانک بذارم که در مورد دوستیه، امیدوارم ما هم همیشه مثل مسافر قصه عمل کنیم و در حق دوستامون کوتاهی نکینم.

_________________________________راه بهشت_______________________________________

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت.اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
(گاهی مدت ها طول میکشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند)
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد درواره بان کرد:
دروازه بان:

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:

نگهبان:
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند. راه ورد به این مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دوطرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالاً خوابیده بود.
مسافر گفت:روز بخیر
مرد با سرش جواب داد.
– ما خیلی تشنه ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگ ها چشمه ایست. هر قدر که می خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت:هر وقت که دوست داشتید، می توانید برگردید.
مسافر پرسید:فقط میخواهم بدانم نام اینجا کجاست؟
– بهشت
– بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
– آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند و گفت: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نکنن! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!
نگهبان:کاملاً برعکس; در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند، چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنن ، همانجا می مانند…

________________________________________بخشی از کتاب»شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

12:45 | D.A.E ب.ظ

13 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
دوباره سلام به بهترین خاطره ساز زندگیم!
عمویی چه خوبه که شما هنوزم با اینکه دوستتون بهتون محل نمیده ولی بازم براش دعا میکنین،امیدوارم یه روزی دوستتون پیشتون برگرده و دوباره دستشو به نشانه رفاقت رو شونه تون بذاره.
امیدوارم هیچ وقت دوستاتونو تنها نذارین ، ما هم بتونیم این چیزای قشنگ رو از شما یاد بگیریم، عمویی میخوام اینجا یه داستانک بذارم که در مورد دوستیه، امیدوارم ما هم همیشه مثل مسافر قصه عمل کنیم و در حق دوستامون کوتاهی نکینم.

*******************************************************************************

ببخشید بچه ها تو کامنت بالایی از علامت ها کوچتر بزرگتر استفاده کرده بودم برا همین نوشته های داخلش دیده نمیشه برا همین دوباره براتون گذاشتم شرمنده!

******************************************************************************
___________________________________راه بهشت____________________________________

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت.اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
(گاهی مدت ها طول میکشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند)
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد درواره بان کرد:»روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه بان:»روز بخیر، اینجا بهشت است»
– «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ایم»
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:»می توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می خواهد بنوشید»
– «اسب و سگم هم تشنه اند»
نگهبان:»واقعاً متاسفم، ورود حیوانات به بهشت ممنوع است»
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند. راه ورد به این مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دوطرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالاً خوابیده بود.
مسافر گفت:روز بخیر
مرد با سرش جواب داد.
– ما خیلی تشنه ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگ ها چشمه ایست. هر قدر که می خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت:هر وقت که دوست داشتید، می توانید برگردید.
مسافر پرسید:فقط میخواهم بدانم نام اینجا کجاست؟
– بهشت
– بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
– آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند و گفت: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نکنن! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!
نگهبان:کاملاً برعکس; در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند، چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنن ، همانجا می مانند…
________________________________________بخشی از کتاب”شیطان و دوشیزه پریم”، پائولو کوئیلو

12:53 | D.A.E ب.ظ

13 05 2009
نوشته غریب(وفا)

به نام خدا
بی تابی نوزاد به نهایت رسیده بود او نمی خواست مسافر زمین باشد ،فرشتگان فرمان خدا را اطاعت می کردند وجوابی نمی دادند اما نوزاد با گریه اش پاسخی می خواست .تا اینکه اجبار گریه اش را به بغضی مبدل ساخت ناچار پرسید پس به من بگویید آیا اهالی زمین همه خوبند؟فرشتگان گفتند :خوب یا بد را تو به وجود می آوری،زمین پراز بدیها وخوبیهاست انتخاب با توست .نوزاد بازگریه کرد ،او نمی خواست هیچ بدی وجود داشته باشد.فرشتگان گفتند:اگر بدی نباشد خوبی پیدا نخواهد شد وتو نیز آسمانی نمی شوی،خداوند تو را دوست دارد تنهایت نخواهد گذاشت .نوزاد سکوت کرد،آنگاه پرسید:اگر خدا مارا دوست دارد چرا ما می میریم ؟فرشتگان گفتند:اینجا جای است که اول بار انسان مرتکب نافرمانی خالقش شد ،او نمی دانست اینجا تنها خوبی حاکم است پس نادانی کرد وبدی را شناخت وفریب شیطانی را خورد که به او رشک می ورزید پس خداوند او را به جایی فرستاد تا تفاوت بین این دو را بداند.او باید انتخاب می کرد که به سرزمین خوبی ها بازگردد یا بدیها او را با خود ببرند .خدا مرگ را وسیله ای برای جدایی خوبی ها از بدیها قرار داد واینک با آفریدن تو می خواهد بگوید که هنوز خوبی هست و از انسان نا امید نیست . تو نیز باید بروی واز خودت نامی باقی گذاری که می تواند نیک یا بد باشد .تو مخیری … نوزاد چشمانش را بست تا لحظه ای دیگر به زمین برسد بی آنکه بداند خوبی را از خود به جای می گذارد یا بدی…
نوشته غریب.

13 05 2009
محدثه

سلام عمو جونم
خوبید ؟؟؟؟؟
خوشید؟؟؟؟
سلامتید؟؟؟؟
متن جالبی بود …..
….

..
.
واقعاً آلبوم ها مثل یه ماشین زمان می مونه..
وقتی آدم صفحاتش رو ورق میزنه انگار داره توی زمان گذشته اش سفر می کنه
خیلی خوبه که آدم بعضی وقتا به گذشته اش یه سرک هایی بکشه و از بعضی از اون اتفاقها و عکس ها عبرت بگیره …

..
.
من آلبوم هامو خیلی دوست دارم چون همه ی خاطرات بچگی ام رو برام زنده میکنه ..
..
..
..
اون عکس سیاه و سفیدی که با یه دونه دادشم که بزرگتر از خودمه دارم رو خیلی دوست دارم
من معلم داداشم شدم و داداشمم شاگرد من
..
..
.
واقعاً چه صفایی داشت اون معلم بازی ها،خاله بازی ها، فوتبالها و شیطنت های بچگی.
.
یادش بخیر الانم خودم با دوربینم یه عالمه عکس می گیرم
همین دیروز رفتم حدود 207 عکس رو چاپ کردم البته همش واسه خودم نبود واسه یه اردو که اون هفته رفتیم بود.منم عکاس مدرسه بود.دوست دارم برای بچه ها یه خاطره خیلی خوب تو ذهن این بچه ها بذارم (درست مثل تو عمو جون)
راستی مدرسه یه وبلاگ داره
میتونید برای اینکه بعضی از عکسهای گرفته شده توسط من و دوربینم رو ببینید
http://www.d-d-karbasi.blogfa.com
نظرهم بدید ها

13 05 2009
نیلوفر

بّه نام خدا
سلام عمو جونم .وای عمو چه قدر این دست نوشتتون قشنگ بود .توضیح عکسایی که برامون گفته بودین جالب بود
ولی عمویی من از بچگیم چند تا عکس کو چولو بیشتر .ندارم .یه عکس دارم لباس عروس پوشیدم کنار باغچه وایسادم انقده قیافم جالبه.اخه من بچه که بودم خیلی کو چولو و لاغر بودم الانم همین طور.قیافه ی لاغرمتو اون لباس عروس خیلی خنده داره.
همش به مامانم غر می زنم که چرا کو چو لو بودم بیشتر عکی ننداختی.ولی عمو الانم وقتی عکس می ندازم انقده زشت می شم که حالم از خودم به خوره به خاطر همین زیاد عکس نمی دازم.عمویی آجی ژاله راست می گه عمو بهروز و داداشمون سجاد همیشه ما رو میبینن و اگه مشکلی داشته باشیم برامون دعا می کنن اونا حال خیلی خوشحالن
راستی عمو جونم امرزو دومین امتحانمون رو دادیم خدا رو شکر خوب بود عمویی برامون دعا کنین
راستی من هنوز عکسارو ندیدم .میرم میبینم و میام عمو واسه دیدن آتنا ذوق زده شدم .
من رفتم…

13 05 2009
نیلوفر

وااااااااااااای
عمویی عکسا خیلی خوشگل بودن .چقدر آتنا بزرگ شده عمو آتنا شبیه بچه ی پسر خاله منه اون خیلی شیطون اسمش مژگانه یه خاهر دوقلو هم داره .
عمو عکسای فدیمیتون رو خیلی دوست داشتم عمو اون دوربین از کجا آوردین چه قدر بامزه بود .عمو خونه های کاشان هم خیلی خوشگل بود عمو دفه ی بعدی که اومدین اصفهان نطنز ابییانه هم برین خیلی دیدنیه
کوچه باغ های نطنز خیلی خوشگله موقع بهار مثلا 13 به در درختای شکوفه از لبه یدیوارای خشتیه کوچه ها آویزون میشن وای من که پارسال غش کردم …
کیف داره بوم رنگ برداریم ویه تابلوی خوشگل ازشون بسازیم .انقدر با آجیهام بازی کردم توی این کوچه باغا…

راستی آجی دریاتولدت مبارک .
کاشکی که صد ساله شی نه صدو بیست ساله شی
نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشی

البته ببخشید دیر گفتم من .امروز امتحان داشتم به خاطر همین دیروز نتونستم بیام نت .
اصلا شرایط برای من خیلی سخت شده که بیام اینترنت.بازم معذرت
تولد منم تو اردیبهشته

13 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

من همیشه با خاطراتم زندگی می کنم چون این اعتقاد رو دارم که خاطرات بخش مهمی از

زندگیه منه و بخش عظیمی از گذشته ی منم در گرو آلبوم هایی که دارم.

یادش بخیر……….!

13 05 2009
دریا

به نام بهترین که بهترین عمو رو آفرید
سلام عموی گلم الهی قربونت برم عکسات خییییییییییلی خوشگل بود عمویی راسته که میگن بچه حلال زاده به داییش میره آتنا خییییییییییییییلی نازه (مثل داییش )وای عمو باید خیییییییییییلی خدا ممنون باشید که من تو مکه با شما نبودم وگرنه میخوردمتون(عمو اون وقت دختر عمو هامیریختند سرم مثل گرگ قصه شنگول و منگول دلمو پاره میکردند شما رو در می آوردند)…….
عمویی دلم برات یه ذره شده عمو نازم ازتون به خاطر عکس ها و دستنوشت های خوشگلتون ممنونم نمی دونم اگه اینا نبودند چه جوری 57 روز دوری تون رو تحمل می کردم.

13 05 2009
دریا

عمویی اون روز که بابام مجله شهرزاد رو برام خریدن چه قدر دلم گرفته بود همین که مجله رو دیدم تک تک مطالب رو خوندم تا رسیدم به داستانی که درباره سجاد نوشته بودید عمو خط به خطش رو که می خوندم گریه کردم دلم واسش خییییییییییلی تنگ شده عمو سبک شدم عمو جالب نیست مااین شخص رو نه دیدیم و نه با هاش حرف زدیم و نه هیچ چیز دیگه ولی دلمون براش تنگ میشه………….. از پاکی سجاده خدا خییییییییییییلی دوسش داره ……..
عمویی دیوونتم

13 05 2009
شیمادهقان

سلام به عموی خوب خودم:
عموجون عکساتون خیلی قشنگه خوش به حال آقا سیامک که دوستی مثل شما دارند. خوش به حال آتنا که دایی مثل شما داره (دایی های منم …!)ما شاالله آتنا چقدر بزرگ شده اصلا باورم نمی شه خیلی دختر خوشگلیه . عمو جون حق با شماست گذشته درسهای خوبی به آدم می ده هرچند که من تجربه زیادی در زندگی ندارم اما می تونم از تجربه های پدر ومادرم وبزرگرتام استفاده کنم و تا زندگی خوبی داشته باشم. (آموزگار درس می دهد وامتحان می گیرد اما روزگار امتحان می کند و درس می دهد)

13 05 2009
شیمادهقان

برایت آرزو میکنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.(دکتر علی شریعتی)

13 05 2009
شیمادهقان

عمو من دیگه باید کم کم بار و بندیلم رو ببندم و آماده ی رفتن بشم.. یه مدتی از دستم می خواید راحت بشد (عمو : هوراااااااااااااااااااااااااااااا)
نه ….نــــــــــــــــه … نه….!! خوشحال نشید!!
نمی خوام برای همیشه برم بلکه امتحانات کم کم شروع میشه در نتیجه کامپیوتر،موبایل، جومونگ،فوتبالیست ها همه دارن به تعطیلات رسمی می روند.!!
خلاصه شما رو به خدا برای همه ی دانش آموزان که با جون و دل تلاش می کنند دعا کنید تا موفق بشند ما رو هم فراموش نکنید…20خرداد بعد از امتحان عربی ساعت ده ونیم صبح ان شاالله بازم بر می گردم (عمو:وااااااااااااااااااااای)
پس تا 20 خرداد خدانگهدارتون.
عموجون شما یدونه عموی من هستید و در سهای خیلی زیادی در زندگی به من دادید و همیشه در قلبم وذهنم و یادم وخاطرم خواهید ماند.
برادرزادتون:شیما- تبریز

13 05 2009
مهر

سلام به همه ی دوستان این دنیای مجازی! چند مدتی نبودم ببخشید. راستش دیروز پیامی نوشتم اما همین که دکمه ی ارسال را فشار دادم فاجعه نمایان شد. یادم آمد برای صرفه جویی اینترنت را قطع کرده بودم! بعد از این ماجرا حوصله ی دوباره نوشتن نداشتم.
اما دوستان صاحب نظر من دریای دریایی، سحر گیلانی و سمیه ی دوست داشتنی! نظراتتان برایم مفید است. ممنون از اینکه وقت می گذارید و نوشته های مرا می خوانید. خوب از خودتان بگویید خوبید؟ سلامتید؟ دماغتان چاقه؟
یادم رفت. دریای گلم! تولدت مبارک!! انشاالله سالها عمر باعزت داشته باشی. فکر کنم تولد یکی دیگه هم بود. فکر کنم فرزانه. به هر حال تولد هر کی هست مبارک. حتی تولد نیلوفر که در ماه اردیبهشت است مبارک.
حنانه جان من کجاست؟ کم پیدایی؟ نه مثل اینکه من نبودم. به هر حال نظر که ندادی در مورد نوشته های من.
خوب خوب خدا را شکر که خوبید. راستی» معصومه ی «گل و گلاب خوبی؟ نوشته هایت زیباست.
مطمئناً الان پیش خودتان می گید چرا این جوری شدم. فکر کنم اثر شوک وارده ی ناشی از خواندن نوشته های شما باشد. کدوم نوشته ها؟ عرض می کنم خدمتتون!
سن و سال شماها چقدره؟ سمیه که می گوید پیر شده است، دریا هم که 92 سال معرفی می کنندخودشونو. جان! نکنید این شوخی ها رو قلب من ضعیفه پس می افتم. احساس فینگیلی بودن به من دست می ده!! کسی هست مرا یاری کند؟ سحرم که درس و مشقش تمام شده. باد بزنید منو!

13 05 2009
شیمادهقان

عمو جان برامون دعا کنید خواهــــــــــــــــــــــــش می کنم تا از امتحانات خرداد موفق بیرون بیایم.

13 05 2009
مشکات

سلام به در یا جان تولدت رو بهت تبر یک میگم گلم مبارکه تولدت عز یزم ………..

راستی تو همون در یا یی هستی که تو تالار گفت و گو هم عضوه یا نه اون یه در یا یه دیگست گلم ….

13 05 2009
laal

سلام!
نمي دونم چرا همه از عكساي قديميشون خوششون مياد ولي من يكي اصلا دوست ندارم برگردم و آلبوم هامو ورق بزنم!‌ اصلا عكس اون روزهامو دوست ندارم . هرچند كه اونقدرا زياد هم نيستند!

دل نوشته هاتون سرشار از صداقته . همون صداقتي كه آدم موقع نوشتن واسه بچه ها بهش مي رسه! كه در كارهاي ديگه چنين چيزي احساس نمي شه . خوشحالم كه با دست نوشته هاتون آشنا شدم .

خصوصا ماجراي آقاي دكتر و معصومه … خيلي منو به فكر فرو برد. كاش مي شد از زندگي اونا يه فيلم درست كرد و در سينماي قلب آدمها به نمايش گذاشت ….

پيروز باشيد و سلامت ، هرجا كه هستيد.

13 05 2009
شیرین

گل و گل گلگلکه چه خوشگل و بانمکه تولدش مبارکه مبارکه مبارکه ………عمو داریوش سلام امروز تولدم بود خیلی بهم خوش گذشت البته نه خوش نگذشت اخه تو پیشم نبودی تو برامون شعر تولدرو بخونی ………………….عمو داریوش زوده زوده زود برگرد دیگه طاقت دوریت رو نداریم…بای بای

13 05 2009
شیرین

سلام بهترینم چقدر متن باحال بود ….. عمویی میشه اون عکستون رو که دندونتون افتاده بود و پشت نیمکت کلاستون کله کچل بود رو بذارین.عمو داریوش تو از همون بچگی عاشق شلوار سفید بودی اخه تو این 7 سالیکه عموی مایی دست از شلوار سفیدت ور نمیداری الهی من فدات بشم. عمو من هر شب جمعه واسه عمو بهروز فاتحه می فرستم با اینکه ندیدمش ولی اینو میدونم که مثل تو مهربون بوده. خدا نکنه زبونم لال که تو چگونه مردن رو تجربه کنی.عمو داریوش فردا امتحان زمبن دارم عمو باورت میشه از زمین متنفرم!!!! دعام کن نمرم عالی بشه فعلا بای ***

13 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربونم
سلام به دوستای گلم دختر عمو های نازو مهربونم
ژاله جونم .**ُسحرجون نازم **.سمیه ی مهربونم **.حنانه ی خوشگلم.که اگه اشتباه نکنم تولدش تو اردیبهشت .تولدت مبارک .عزیزم البته ببخشید دیر تبریک گفتم.** مشکات جونم .**شیرین عسلم.**مهر مهربونم .**معصومه ی گلم.** تینای نازم که تازگیه خاله ی نی نی ها شده خوش به حالش **شیواصرامی عزیز مهربونم که کامپیوترش درست شده خدا رو شکر.آجی من که قسمتم نشد زیاد بیام وبت چون خیلی دیر وارد این جمع شدم. . مخصوصا الان که دیگه امتحاناتمونم شروع شده زیاد نمی تونم بیام نت.ولی این طور که ژاله جونم تعریف می کنه خیلی گلی …دوست دارم ببینمت ….آخه منم تو اصفهانمااا …و زهرا جعفر زادگان گل و نازو مهربون و فدا کارم که نمی دونم چرا دیگه نمیاد اینجا.ولی همیشه به یادشیم الانم سخت درگیر امتحاناتشه امیدوارم موفق بشه(اگه اسم کسی رو جا انداختم .معذرت می خوام)

سمیه ی مهربونم .ممنونم که کامنتای منو می خونی و برام دعا کردی عزیزم .چند روز پیش رفتم مدرسمون سراغ دفترم رو گرفتم ولی متاسفانه نبود .از نگرانیت ممنونم آجیه گلم.متاسفانه دیگه پیدا هم نمی شه .به قول آجی سحر دست هرکی هست الان خوش به حالشه .چون دفترم تغریبا کامل بود…راستش رو بخوای اولش خیلی عصبانی شدم ولی بعد گفتم حتما قسمت بوده یکی دیگه آخر سالی از این دفتر استفاده کنه پس حلالش باشه…چون هرچی خدا بخواد همون میشه ماهم که راضی هستیم

ودر آخر ممنونم اول از عموی مهربونم که این موقعیت رو برای ما ایجاد کردن تا آجی ها ی به این گلی داشته باشیم و بعد هم تشکر از آجی های به این مهربونی که انقدر به فکر همدیگه هستید و هم دیگه رو دوست دارید
ببخشید اگه فرصت نمی کنم کامنتای همتون رو بخونم
به جون خودم وقت که ندارم هیچ زورکی هم دارم میام نت از همتون معذرت می خوام وبه خاطر محبت بی اندازتون ممنونم…
گلای خوشبو همتون رو دوست دارم چون مثل خورشید سخاوت دارید .مثل دریا پاکید مثل نسیم لطیفید ومثل فرشته مهربون…

13 05 2009
zizi

آخ آخ آخ آخ……. عمو جون…. واقعا اين عکسا چيکار ميکنن… من فکر ميکنم عکسای توی آلبوم خيلی با صفا تر هستن تا اونايی که توی کامپيوترن٬ آخه وقتی آلبومت مقواييه٬ ميتونی بری قشنگ يه جا بشينی و با خيال راحت بشينی عکسا رو نگاه کنی اما پشت کامپيوتر نشستن زياد نميتونه طولانی بشه…..
همه ما آدمها يه روزی به دنيا ميايم و يه روزی از دنيا ميريم٬ و همونطور که خيلی ها گفته اند٬ فقط خاطره های تلخ و شيرين ما به جا ميمونه
کاش ميشد که همه ازمون خاطره خوب داشته باشن اما اين البته عملا ممکن نيست٬ آخه بعضی وقتها اطرافيان کارهايی ميکنن که ما مجبور ميشيم…. آخه من يه دفه با مدرسه رفتم اردو٬ بچه ها دوستای خودم نبودن٬ ميشناختمشون٬ اما دوستای صميميم نيومدن٬ اون بچه ها هی روی اعصاب من راه رفتن٬ هی راه رفتن و بنابراين من رفتارهای بی ربط و مزخرفی از خودم نشون دادم و براشون از من خاطره بدی موند٬ ولی خب به خدا اذيتم ميکردن خب:(

13 05 2009
zizi

من توی زندگيم به اين نتيجه رسيدم که ما بايد خيلی خيلی مراقب خودمون باشيم تا فقط گاهی وقتها ياد خاطرات گذشته بيفتيم٬ فقط و فقط گاهی….
آخه من به شدت توی گذشته زندگی ميکنم٬ ميدونم که بده٬ خودم هم آزار ميبينم٬ مخصوصا وقتی که خاطرات بد برام زنده ميشه و به همون اندازه که اتفاقها در حال وقوع بودن الان هم حرص ميخورم
ديگه از اين بد تر؟ بعد عمری رفتيم مشهد٬ همش ياد اين ميفتم که دوستام که الان در موردشون حرف زدم٬ منو توی کوشه تنها گذاشتن و همشون رفتن به بقيه بچه ها پيوستن و خوش گذروندن و به من گفتن مراقب وسايل ما باش… انگار من آدم نيستم… داشتم برای مامانم تعريف ميکردم اونقدر حرصم در ميومد که نگين…
بگذريم
عمو جونم
اميدوارم کاش ما آدمها هميشه بتونيم از ته قلبمون اونايی که زخم خنجرشون برامون مونده رو هم ببخشيم
به طور وحشتناکی سخته
من که اصلا نميتونم
البته هنوز برای من همچين چيزی پيش نيومده اما اگه پيش بياد…:(

13 05 2009
zizi

من به شدت به عکسها و فيلمها و کلیپهای قديمی شما علاقه دارم عمو جون:xبازم از اينکارا بکنين;)

13 05 2009
امیر علی

عمو پورنگ سلام حالتون خوبه من مامان امیر علی هستم . پسر من خیلی دوست داره تو برنامه شما شرکت کنه ما به خاطر کار پدر امیر علی منتقل شدیم ساوه الان همشهری امیر محمد هستیم . ازتون خواهش میکنم اگر امکانش هست مارو راهنمایی کنید چطوری امیرعلی را بیاریم پیش شما اون حاضر نیست تو هیچ برنامه تلوزیونی دیگه غیر از برنامه شما شرکت کنه . پسر من ۶ سالشه واز ساوه براتون میل میزنم .

عمو پورنگ سلام حالتون خوبه من مامان امیر علی هستم . پسر من خیلی دوست داره تو برنامه شما شرکت کنه ما به خاطر کار پدر امیر علی منتقل شدیم ساوه الان همشهری امیر محمد هستیم . ازتون خواهش میکنم اگر امکانش هست مارو راهنمایی کنید چطوری امیرعلی را بیاریم پیش شما اون حاضر نیست تو هیچ برنامه تلوزیونی دیگه غیر از برنامه شما شرکت کنه . پسر من 6 سالشه واز ساوه براتون میل میزنم .
maryamafshar_n@yahoo.com
امیرعلی ایمانی
0

13 05 2009
زهرا

به نام خدا
عموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومن دیشب وقتی اومدم اینجا عکسا کامل نبود.الان کامل همه رو دیدم همشون قشنگ بود الا یکیشون……همون که با خاله شادونه انداخته بودید.بدون رودروایسی عمو از این عکس خیلی خیلیییییییی بدم اومد.با خودم گفتم :حالا این همه مجری چرا خاله شادونه …….چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی که ماها باهاش اصلا اصلا رابطه ی خوبی نداریم!!!!!

عمو عصبانی شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببخشید..ولی منو خیلی دیگه از بچه ها هم عصبانی شدیم ..

کاش این پیام منو خانم جوکار تایید کنند….

13 05 2009
تاجیک

سلام

دریای زلالم

عزیزترین ممنون از همه مهربانیهایت ! راستش با حرفهایی که زدی یکمی به خواهر بودنمون امیدوار شدم ، خوبم ، تو تنها کسی نیستی که به خاطر نگه داشتن کودکی درونت مورد تمسخر دوستانتی !
من هم گوشیم پر است از عکس بچه های دوستانم ، یعنی هرکدامشان با من تماس بگیرند عکس بچه ها یشان روی صفحه گوشیم میاد ، اولین چیزی را که بعد از سلام ازآنها می پرسم حال بچه ها یشان است ، دوستانم همیشه به شوخی بهم می گویند اگر بچه نداشتیم مطمئنا جوابمون را هم نمی دادی ! جایت سبز امروز با دوستانم رفته بودیم نمایشگاه کتاب، من دنبال داستانهای فولکلور ایرانی می گشتم ، از آنجا که ناشرهای ایرانی از فولکلور ایرانی سر در نمی آورند و باید اسم داستانها را برایشان بگویی تا بفهمند منظورت چیست من مجبور بودم بگویم فولکلور ایرانی مثل دختر نارنج وترنج مثل کدو قلقله زن و…چشمت روز بد نبینه هر بار که من این جمله را می گفتم ،دوستانم یک چشم غره ای به من می رفتن که مایه آب روریزی ما شدی ! زشته ، از سن و سال تو گذشته و .. خلاصه تا من دوسه تا از این کتابها را پیدا کردم مجبور شدم چندین بار برای دوستانم توضیح بدم ویاد آوری کنم که بابا من این کتابها را برای کارم لازم دارم ،برای طراحی قصه های جدید به آنها نیاز مندم .نمی دانم اگر کارم این نبود چه جوری باید برای آنها توضیح می دادم که من از این داستانها خوشم می آید، چند باری سعی کردم مثل بچگی هایم رک و پوست کنده به آنها بگویم بابا اصلا من دوست دارم این داستانها را بخوانم شما چی کار دارید به من ! ولی راستش را بخواهی جلوی خودم را گرفتم چون جز مشکلی که در درک کودک درونم و کارم دارند همیشه دوستان خوب و مهربانی برای من بوده اند. نمی دانم اولین بار چه کسی این جمله را گفته که کوچک که هستی عاشق و شیفته بزرگ شدنی و بزرگ که می شوی حسرت بچگی هایت را می خوری ! ولی واقعا گل گفته است ، این جمله را بارها در کودکی از پدرم و بزرگترهایم شنیده بودم همیشه با شنیدن این جمله و آهی که بزرگترها می کشیدن به خودم قول میدادم که من طوری از دوران کودکیم استفاده کنم که وقتی همسن وسال آنها شدم هیچ وقت حسرت از دست دادنش را نخورم ، بزرگ شدم ولی گاهی اوقات حسرت آن دوران را می خورم ! نمی دانم شاید حسرت کودکی را خوردن بخشی انکار ناشدنی از دوران بزرگسالی است ، خیلی از بخشهای کودکی را بزرگ شدن از تو می گیرد یا بهتر بگویم حتی اگر قد و بالاو سنت هم نشان دهد که بزرگ شدی تا آنها را از دست ندهی دیگران به تو جواز بزرگ شدن نمی دهند، مثل چی ؟ مثل رک بودن ، صادق بودن ، بی دلیل مهربانی کردن، بی دلیل خندیدن ، قهرها و آشتی های سه ثانیه ای و…. راستش من نمی دانم این را چه کسی قانون کرده ، شاید همانی بوده که گفته بزرگ که شدی حتما حسرت بچگی هایت را خواهی خورد ! نمی دانم !واقعیت تلخ ولی خنده داری هست ، نه ؟ ما با قانون های فرضی بعضی چیزهای خوب را از خود دریغ می کنیم بعدا آه می کشیم که چه بد شد که از دست دادیمش ! شاید دیگران به بزرگ شده هایی که کودک درونشان هنوز فعال و شاد است به این خاطر خرده می گیرند چون خودشان برای بزرگ جلوه کردن مجبور شدن کودکی شان را پشت در بزرگسالی تنها بگذارند و بیایند! اینم یک جور کمبود است دیگر ، پس بهتره است به آنها خرده نگیریم و فقط نسبت به آنها احساس ترحم کنیم ، چرا که طفلکی ها مجبورند به جبران کودکی و دنیای زیبا و شادشان به دنیای خشک بزرگسالی که برای همه چیز حتی دوست داشتن قانون تعیین کرده دل بسپارند ! بیچاره بزرگترها ی بدون کودک درون ، که مجبورا برای خندیدن هم دیلیل بتراشند ! بیچاره آنها !!!
چقدر دلم از دست این بزرگترها گرفته بودها خودم نمی دونستم (شوخی کردم) ببخش سرت را در آوردم ، شاد باش ، بی خیال تمسخر دوستان بزرگسال بی کودکی ! برایت یک دنیا شادی ، پر از خنده هایی از جنس کودکی مان آرزو می کنم !

سحرم
حرفت را قبول دارم ولی در نوشته ام برای دریا ، به خاطر اینکه دوستان دیگر برداشت بد نکنند گفته بودم ، (البته در نوشته های دوستان دیگر هم این حس هست ولی در نوشته ی دریا و ژاله بیشتر آن را دیدم ) شاید باید بیشتر توضیح می دادم ! ممنون از نکته سنجیت !
می گویند مرگ شتری است که در خانه هر کس خواهد خوابید، آرزو می کنم این شتر خیلی دیر به سراغ خانه زندگیت بیاید اما روزش که رسید هیچ آرزوی برآورده نشده ای در زندگیت نداشته باشی ! برایت عمر طولانی و سعادت دنیا و آخرت را آرزو مندم !

شیوای دوست داشتنیم ، معصومه خوبم ، مهر عزیزم ، تینای مهربانم

برایتان روزهایی پر از لحظات خوش آرزو مندم ! سر بلند و پیروز باشید !

دوستدار همیشگیتون

14 05 2009
زهرا جعفرزادگان

به نام خدا…
سلام….
نميدونم چي شد كه دارم مينويسم….از بس بچه ها تعريف عكسها و متن اين دفعتون رو كردن تصميم گرفتم هرطور هست اينترنت رو هم جزو برنامم قرار بدم….
ميخواستم نظر ندم….چون تصميم داشتم اولين نظري كه بعد برگشتم از كربلا ميذارم حال وهواي ديگه اي داشته باشه…خيلي از اونجا براتون حرف دارم خيلي….
.
.
به خدا قسم تنها كسيكه لحظه به لحظه اين سفر توي ذهنم بود و حاجاتش از حاجات خودم برام مهمتر بود شما بوديد….عمو هرجا پاگذاشتم توي ذهنم بوديد….خيلي حرف از اونجا براتون دارم خيلي…اما وقت ندارم…29روز ديگه ميام و باخيال راحت مينويسم….البته بعضي هاشو نمي نويسم تا محرم بشه…
محرم امسال من حرفاي زيادي دارم….
اما وقتي متن رو خوندم نتونستم جلوي خودمو بگيرم…
الان 2بعد نصفه شبه ومن حالا بعد اين همه مدت كه اومدم اينجا نميدونم چرا بي اختيار دارم گريه ميكنم…
اولش شاد بودم وعلي رغم خستگي هاي اين مدت سرحال ….چون بعد مدت زيادي وقت كردم بيام اينجا…
وقتي تصور ميكنم عمو با كله كچل!!!! عمو با دندون افتاده داره اون بشقاب بزرگ رو ميخوره…واي خيلي بانمكه….خيلي باحال بود…خستگي تمام امتحانام ودرسهايي كه داره پدرمو درمياره ازبين رفت….
اما….
.
.
اما وقتي به اواسط متن رسيدم …به خداقسم بي اختيار گريم گرفت….
.
.
نميدونم…الان كه خوندم هزارتا حرف تو گلوم گير كرده اما نميدونم چرا چيزي نميگم!!!

بگذريم…….
.
.
.
.
.
.
منم وقتي بعد يه مدت زياد ميرم سر البوم ها واقعا خندم ميگيره….من از بچگيم خيلي عكس دارم…
از توي بيمارستان تا ….تا اولين باري كه شيشه شير رو خودم گرفتم …تا اولين باري كه وايسادم…يه عكس دارم تازه از خواب بيدار شدم….همون موقع بابام عكس گرفته…يه قيافه مضحكي دارم..!!!
.
.
جمله ي اخرتون خيلي قشنگ وبامفهو م بود….كاش تا زنده هستيم چگونه زيستن رو ياد بگيريم….
چون بعضي موقعها ادم فكر ميكنه خيلي زنده هست…اما عمو توي بعضي شرايط ادم ميفهمه كه مرگ قدر نزديكه….ما با حج وزيارت رفتيم كربلا، ازاد نبوديم….اما وقتي محل بمب گذاري ها رو گفتن فهميدم كه فقط24ساعت با مرگ فاصله داشتم….كما اينكه ما قرار بود 5شنبه بريم….بعد گفتن4شنبه…وشب اخر گفتن3شنبه….عمو اگه مابه جاي3شنبه ؛4شنبه يا 5شنبه حركت كرده بوديم الان من اينجا نبودم….
.
.
.
بيشتري ها نگران شده بودن…حتي خانم زنگنه…خانواده…تمام بچه هاي مدرسه….دوستاي باوفاي اينترنت….دبيرهام…البته خب بعضي هام فرقي براشون نميكرد….اصلا براشون مهم نبود…
.
.
ولي من نماز شكر خوندم….
شهيد شدن تو راه كربلا افتخاره….
اما خدا واسه كسي نخواد كه خودش زنده بمونه و خانوادش شهيد بشن….
اين زنده موندن از مرگ بدتره….
.
.
.
راستي تو مدتي كه نبودم از دنيا عقب نبودم ها…بچه ها بخصوص نرگس وژاهل ونيلوفرخيلي لطف داشتن و هميشه منو باخبر ميكردن…
بهترين خبري كه شنيدم زنده بودن برنامتون بود…
واقعا ممنون عموجون….
.
.
برنامه نقره رو اگه بدونيد با چه شرايطي ديدم….من اون روز تا ساعت12ونيم كلاس فيزيك داشتم…
وسط كلاس گفتم ميشه من 1زنگ بزنم؟گفت خب بزن.
زنگ زدم به پگاه(دوستم)گفتم پگااااااااه بدو برو شبكه1رو ضبط كن
بعدم خودم رفتم خونه و بقيشو ضبط كردم….
خيلي قشنگ بود…بعد اين همه مدت واقعا حضورتون دلگرمي بود…
.
.
.
عموجونم البوم عكسهاتونو ديدم…دونه به دونه….
من بعد عكسهاي ايتاليا ديگه عكسهاتونو نديده بودم…يعني طبق معمول وقت نكرده بودم!!
الان تمام عكسهاي مشهد و كاشان و….رو ديدم….
.
.
.
عموووووووو
من حدود 1ماه پيش با دوستام رفته بودم كاشان….
يعني اگه فقط با فاصله 1ماه ديرتر ميرفتم كاشان شمارو ميديدم….
راستي اين دوستتون…اقاي سيامك….چهره شون خيلي اشناست…
نميدونم اما فكركنم پارسال تو ويژه برنامه عيد(هميار پليس)فكركنم اونجا اومدن جلوي دوربين…شايدم اشتباه فكركنم!!!!!!
ماشينتون هم خيلي اشناست….كمري سفيد..البته خاطره خوبي نيست….امانميدونم چرا هنوز فراموش نكردم…!!!
عكسهاي مشهدم كه واقعا حررررررررررررررف نداشت….خيلي قشنگ بود…واقعا عالي بود…
.
.
..
.
راستي من تا يادم نرفته از تموم دوستايي كه سراغ منو گرفتن اول تشكر كنم بخاطراينكه فراموشم نكردن وبعدم عذرخواهي ميكنم كه نميتونم سريع جواب بدم…
از نسيم گلم تشكر ويژه بكنم بخاطر لطفي كه داشت….نسيم تمام مجله هاي اين مدت كه من وقت نكردم برم بخرم رو برام فرستاد…به علاوه برنامه روز از نو…..همون برنامه كه شما توش چند لحظه در مورد من صحبت ميكنيد…..
ضمنا بايداز نيلوفرجونم هم تشكرررررر كنم ….نيلوفر اينقدر لطف داشته كه من نميدونم چطوري تشكركنم…
تازه فردا هم قراره بياد خونمون!!!
از تيناي گلم كه توي اين مدت افتخار ديدنش از نزديك رو داشتم هم متشكرم….
شيواي صرامي مهربونم كه گله….
زهراي عزيزم كه خيلي لطف داره…
از نرگس گلم كه خيلي مهربونه….
نرگس گلم هم برنامه شما توي زنجان رو واسم فرستاد….
زهرا ناظمي…زينب صائمي و….»»»اگه كسي رو جا انداختم معذرت ميخوام»»»
و در اخر از خواهر خوبم….كسيكه هميشه مديون محبتهاش هستم و توانم از گفتن خوبيهاش خارجه…
ژاله گلم…دوست وخواهر هميشگيم كه در همه شرايط تنهام نذاشت و باكيلومترها فاصله بين من واون اما هميشه حضورش رو حس ميكنم….

.
.
.
هركس در برابر خداوند زانو بزند
در مقابل هرمشكلي ميتواند بايستد….
.
.
تو ميري شايد كه فردا رنگ بهتري بياره
ابر دلگير گذشته اخرش يه روز بباره
ولي من ميمونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه
ميدونم هرجاكه باشم اسمون همين يه رنگه
.
.
.
عموي مهربونم…خيلي برام دعاكنيد….
بابام ميگه تو تا مياي امتحانات رو تموم كني مريض ميشي…
ميگن شب بيدار نمون اما نميفهمن كه اگه اين كارو نكنم پس چيكار كنم…
ازوقتي ميرسم خونه ميخونم تا فردا صبحش…
امتحانام يه طرف درسهاي اين1هفته كه عقب موندم طرف ديگه…
اكثر شبها يا دوستام خونه ما هستن يا من خونه دوستامم و تاصبح ميخونيم…
اما بااين حال بازم كم ميارم…
واقعا برام برام دعا كنيد…
خيلي دوستتون دارم….
براتون بهترين هارو ارزو ميكنم….

(التماس دعا)

14 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به دوستای گل و گلاب خودم!

بذارین اول از همه از اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر کنم بعداً….

نیلوفر نازم !
ممنون که تولدمو تبریک گفتی ، منم تولدتو تبریک میگم که تو اردیبهشته.امیدوارم هر چی به صلاحته برسی گلم!

شیرین جونم !
تولد تو هم مبارک که دیروز بوده شرمنده که دیر شد.امیدوارم 100 سالگیتو ببینی.

مشکات جونم!
از شما هم تشکر میکنم که تولدمو تبریک گفتین.آره ، عزیزم من همون دریا هستم ، با همون اسم اینجا اومدم!

مهر عزیزم!
از حرفای ما تعجب نکن چون عین واقعیته(از الکی)……از اینکه تولدمو تبریک گفتی ممنون عزیزم ، ایشالا تولد خودت.

سمیه جونم!
الان به این نتیجه رسیدم که همه اونایی که اینجان یه جورایی به خاطر اینکه کودک درونشون فعاله از اطراف اذیت میشن ، باز خوبه اینجا همه همدیگرو درک میکنن ، اینم به خاطر وجود عموئه.
به همین خاطره که ما همگی عمو رو دوست داریم ، چون همه اونایی که کودک درونشون فعال نیست مثل ما طرفدار عمو نیستن.برات آرزوی موفقیت روز افزون میکنم امیدوارم تو همه کارات موفق باشی.

10:10 | D.A.E ق.ظ

14 05 2009
فرزانه

سلام به همگی
شیرین جونم
آجی نیلوفر
حنانه عزیزم
و هر کسی که این جا اردی بهشتیه
همگی تولدتون مبارک
و از همه ی کسانی که تولدم رو تبریک گفتن تشکر می کنم………
شاد و پیروز باشید

14 05 2009
فرزانه

سلام به عمو و همه برو بچه های باحال اینجا
فکر میکنم به جای اینکه مدرسه خونه دوم ما باشه(البته شهر ما هم خانه ی ماست)فعلا که اینجا تبدیل شده به خونه ی دوممون
همش اینجاییم
اصلا نمیشه از اینجا دل کند
دل تو دلمون نیست که کی عمو دستنوشت بذاره بدوییم بیام اینجا
ولی خودمونیما هر وقت میایم اینجا عمو واسمون یه چیزی نوشته و زیاد منتظرمون نمی ذاره……
عمو ….
این دستنوشت هم خوشحالم کرد هم حالمو گرفت
عمو یه دنیا دلم از نو واست تنگ شد …….
منم یه عالمه عکس از بچگی هام دارم
آخه همیشه عاشق عکس گرفتن بودم و هر صفحه از آلبوم خانوادگیمون پر از عکسای منه و خیلی کم عکسای خانوادگیه!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی آبجی های کنکوری عزیزم
یه کم بیشتر درس بخونین به خدا هم توکل کنین مطمئن باشین که موفق میشین
همیشه براتون دعا می کنم که هر جایی و هر رشته ای که دوست دارین قبول بشین

14 05 2009
فرزانه

عمو جونم
روزی که داشتی می رفتی گفتی:»خدا تنهامون نمی ذاره»
و واقعا هم همینطور شد چون اگه خدا بهمون کمک نمی کرد نمی تونستیم دوریت رو تحمل کنیم عمو…….
حالا بچه ها بیاین به شکرانه ی اینکه عمو رو دوباره اونم با یه برنامه ی زنده میبینیم و برای سلامتی عمو امشب همه با هم ساعت 10 شب با رادیو ایران دعای کمیل بخونیم
ان شا الله که عمو هم این کامنت رو بخونه و با دعای کمیل با همه مون همراه بشه …….
خدا دعای این همه دل آسمونی رو حتما اجابت می کنه!!!!

14 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلام عمویی.عموتمام آرزوم این بود که یه عکس باعموم داشته باشم یه عکسه تکی…واونو رویه میزه اتاقم میذاشتم ولی مطمئنم هیچوقت این آرزوی من براورده نمیشه…

14 05 2009
تینا

*به نام خدای دوشت داشتنی *
سلام عموی خوشگلم :

عموجونم عکسهاتون خیلی خیلی خوشگلند،ممنون که عکسهاتون رادر اختیار ما بچه ها میذارید.
بله عمو جونم واقعا خوبه که هر کسی واسه ی خودش یه البوم داره که گاه گاهی به این خاطرات نگاهی میکنه و باعث میشه که گذشته خودشو به یاد بیاره واقعا خوبه ،عمو جونم توی عکسهای قدیمی یه چیزی ناراحت کننده اس(اینکه چقدر بزرگ شدیم الان اصلا متوجه نیستم که عمرمون داره میگذره نگاهی به این خاطراته که مرا متوجه میکنه که داریم بزرگ میشیم )

بگذریم:
امروز تو مهد و کلاس نقاشی یه اتفاق خوب برای من افتاد عمو جونم .
عمو من به بچه ها گفتم هر کسی یا هر چیزی را که دوست دارن نقاشی بکشن.بچه ها هم مشغول
کشیدن نقاشی شدن .بعد من رفتم ببینم بچه ها چه کردن و چی کشیدن ؟عمو جون یکی از بچه ها پارک کشیده بود ،یکی دیگه هواپیما کشیده بود ،یکی دیگه یه عالمه ماهی قرمز کشیده بودن و اکثرآ هم مامان بابا
را کشیده بودن، و من از همه بچه ها خواستم نقاشیشون را توضیح بدن،ولی از همه مهمتر نقاشی ستایش
کوچلو بود، یه نقاشی که مامان و بابا خودش و خواهرش ،گفتم ستایش جون نقاشیتو توضیح بده !
گفت :مامان بابام و خودمو و شما داریم سر سفره غذا ماکارانی میخوریم ؟! گفتم :من ؟!چرا من ؟؟ عمو جون
گفت :خاله من یه خواهر مثل شما داشتم ،دوست نداشتم سرسفره جاش خالی باشه. (احساس کردم ناراحت شد، من هم خواستم از ناراحتی بیرون بیاد) گفتم :خوب از این به بعد به جای اینکه به من بگی خاله تینا بگو آجی تینا ،چطوره ؟ وای عمونمیدونید چقدر خوشحال شد،تازه عمو نقاشیشو به من هدیه دادو گفت
برای شما کشیدم .عمو جونم این اولین و بهترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم .( خدا جونم هزاران بار
ممنون)
این هم از امروز عمو که برام اتفاق افتاد ،که من خیلی خیلی خوشحال شدم .
عمو جونم حالا آجی ستایش ناز نازی به جمع آجی های من اضافه شد.
خدایا هزاران بار تشکر که این همه خواهر (ابجی) مهربون دوست داشتنی دادی مثل :
آبجی ژاله ،زهرا جون(جعفرزادگان)،شیواجونم،نیلوفرعزیز،سولمازدوست داشتنی ،سحر خوبم و سمیه
مهربونم و …. و تا این لحظه آخرین آبجی من ستایش جونم که6سالشه.(باز هم میگم خداجونم ممنون.)
عمو دیگه الان میرم بد نگاه نکنید(نیشخند)ببخشید که این قدر حرف زدم تا حالا این قدر حرف نزده بودم
ببخشید .
عمو جونم خیلی دوستون دارم و خیلی دلم براتون تنگ شدههههههه.
عمو جونم منتظرتون میمونیم !
(برادرزاده شما تینا )

نیلوفر عزیزم و سمیه جونم که خیلی دوست داشتنی هستید :
من هم براتون سربلندی و سعادت آرزو میکنم البته در کمال سلامتی .دوستون دارم یه عالمه .
خواهر شما تینا .

14 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه من این چند وقت هم حالم زیاد خوب نبود و هم یکم سرم شلوغ بود.

مهر مهربونم من همین جام گلم ممنونم که به یادم بودی.نیلوفر جان تولد من توی اردیبهشت نیست من متولد اسفندم ولی با این حال ازت تشکر می کنم.

تا بعد…..

14 05 2009
مژگان ذوالفقاري

به نام خدا
سلام به عمويي كه خوب است و خوبي كردن را دوست دارد
حالتون خوبه انشاالله؟؟؟
اميدوارم هر جا كه هستين خوب و خوش و سلامت باشين
چقدر زيبا نوشته بودين درسته زندگي همين روزها و خاطره هايي است كه زود سپري شدنش را آرزو ميكنيم.
كاشكي ما قدر لحظه ها و روزهايي كه در كنار هم هستيم رو بدونيم.هر چند كه زندگي همش شادي نيست ولي مهم اينه كه حتي اگه غمگينم هستيم قدر لحظه هاي با هم بودن رو بدونيم.
عمو جونم وقتي در مورد خا طره هاتون مينويسين ناخوداگاه ما رو هم به لحظه هاي قشنگمون در گذشته ميبريد.به قول شاعر كه ميگه از زندگيت لذت ببر چون آخر اين جاده نوشته دور زدن ممنوع.

14 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

سحر** جان از لطفت ممنون ان شاالله بتونی در پناه خدا کتاب جدیدت رو تموم کنی اگه کمکی از من بر بیاد خوش حال می شم بهت کمک کنم.

تاجیک **جان از همدردیت ممنونم منم خوشحالم که دوباره می تونم برای دوستای خوبم کامنت بگذارم.

فرزانه** جان خوش حالم که تونستم غافل گیرت کنم گلم.

تا بعد……..

14 05 2009
مژگان ذوالفقاري

عموي مهربونم خيلي دوست داريم چون هميشه با خوبي هاتون ما رو هم نصيب ميكنيد.
اميدوارم به همه ي آرزوهاتون برسيد اين و از ته دل آرزومنديم.
ميگن آسمان هر كس به اندازه ي مهربوني هاي اوست
بي شك آسمونه شما بي انتهاست……………………

14 05 2009
مژگان ذوالفقاري

هيچوقت نگفته اند كه به زور بايد لبخند زد
بعضي وقتها بايد در نهايت آرامش گريست.

14 05 2009
مژگان ذوالفقاري

دو چيز حيرانم ميكند يكي آبي دريا كه ميبينم و ميدانم كه نيست
و ديگري صفاي باطن زيباي عمو جونم كه نميبينم و ميدانم كه هست.

14 05 2009
رامیناسادات حسینی

سلام عمو
خوبین؟
عمو معلم کلاس دوم من هم خانم مختاری بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شماهم باهمین اسم معلم داشتین؟!!!!!!؟؟؟؟!!!!!!!
چقدر جالب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
معلم من چندبارخونمون هم اومده بودن….ماهم رفته بودیم….دوست نبودیما اما اونا عیدغدیر اومدن خونمون ماهم عیدنوروز رفتیم.بعداونا دوباره عید نوروز هم اومدن…..!!! تامدتی رفت وآمد داشتیم.

امسال هفته معلم مدرسه نبودم.چون تعطیل بودیم…..مثل هرسال نتونستم به مدرسه ابتدایی وراهنمایی م هم سربزنم!!!!

ازسال دوم راهنمایی جشنهای روز معلم من ارگ میزدم اما امسال مدرسه نبودم…یادش بخیر…

یک روز توی کلاس فیزیک معلممون داشتن مثال میزدن.. توی کلاس2نفریم…دبیرمون داشتن درس میدادن.برای مثال گفتن:(مثه فیلمهای وسترن…دیدین دیگه؟)من با تعجب گفتم نههههه!!!!
بعد بهم گفتن:تو عموپورنگ ببین……من همینجورموندم که ازکجا میدونن؟!!!

اون کلاس تموم شد…فرداش رفتم مدرسه به دوستهای دیگه م که با اون خانوم کلاس دارن گفتم شما گفتین؟گفتن نههه…………باور کردم اما مونده بودم ازکجامعلممون فهمیدین!!!!مامانم گفتن:خب معلمومه دیگه همیشه بیچاره معلمت میان تو جلوی تلویزیونی حتما شنیده که برنامه کودک عموپورنگه……توی اتاقت هم که هم عکس هست هم کتاب غصه عموپورنگ……
اما من مطمئن بودم ازاونا متوجه نشدن….چون جایی که مامیشینیم توی دیدمون نیست1!!!!!!
جلسه بعد شد…….خودشون شروع کردن:تو به مهشید وگلنازگفتی اونا به من گفتن تو عموپورنگ میبینی؟گفتم:بله
گفتن : ((نه من خودم هم هنوز در عجبم!!!!!که چرا اصلا چنین حرفی رو به تو گفتم…….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونی ضیه چیه؟پارسال توی کلاس چندتاازپسرا این مثالو زدم گفتم مثه فیلم وسترن………….بعدپسره(اسمشمbizhanبود گفت: وسترن چیه؟ماعموپورنگ میبینیم) اونم پیش دانشگاهی بود.

اونروزقبل ازشماباپسرخالش کلاس داشتم.پسرخالش پشت کنکوریه….. دوباره گفتم فیلم وسترن ….پسرخاله هه گفت:یاد bizhanبخیر….عموپورنگ نگاه میکرد…..))

بعد من بعدش با شما کلاس داشتم…..گفتم مثه فیلم وسترن دیدین؟
بعدتوگفتی نه.من گفتم تو عموپورنگ ببین….

خلاصه عمو ازاون به بعد همیشه صحبت شمامیشه……قراربود بیاد وبلاگمو هم ببینه………………………………………………………….
هروقت تستهامو با بی دقتی غلط میزنم میگن:داشتی عموپورنگ میبینی…….

وقتی برنامه تون قراربود تموم بشه هم بهم گفتن ازتو اینترنت خوندم عموپورنگ اخراج شده و………….!!!!!!!!!!!!!!!
بعدهم نیم ساعت ازوقت کلاس رفت چون توضیح دادم همه شایعه!!!!!!

خیلی ازمعلمها و مدیرمدرسمون هم میدونن…..که تابستون اومدم دیدمتون……

راستی zhaleاشتباه گفت ما اولین بار پارسال همدیگه رو ندیدیم……تابستون86بود……..یکبارتابستون86بود….یکبارتابستون 87وباردیگه هم که تهران.تابستون87…
عمو نامه منو خوندین؟! خیلی زیاد بود نه؟!!!!
تا پارسال خودم مشستم مال سال82…83…84.. رو میخوندمشون ……..راستشو بگم اصلا فکرنمیکردم که یکروز بهتون بتونم بدم!!!!!! امسال هم مثه هرسال نوشتم اما نمیدونم چند تاشد!!!!
ایندفعه حرفهامو توی یک نامه فقط مینویسم تابتونین بخونین…..منم مثه zhaleخیلی حرف دارم…اما نمیدونم چرا فکرمیکنم شمارو ببینم یادم میره…البته اصلا روم نمیشه صحبت کنم….از اینجا خجالت نمیکشما اما از نزدیک چرا!!!!
اینم که گفتم تکراری میشه شوخی بود…..من اصلا شمارومیبینم خجالاتم میرسه با درجه آخر…..البته اون1ساعت هم کاملا در شوک بودم…..

دیدین چندبارخودکارم افتاد!!!!!شماگفتین این تاخودکارشون جانذاره نمیره!!!!!!
این عادت منه…….توی کلاس هم همیشه همه وسایلم پخش زمینه………معلم ریاضی مون میگن:ِ یکی باید استخدام شه وسایل رامینا رو جمع کنه!!!!!!!!

قبل از اینکه شما بیاین تازه نزدیک بود دست گل به آب بدم….اون تابلویی که امضای بچه هابود ونزدیک بود بندازم بشکنم!!!!!!!!!!
راستی
عمو رفته بودم دکتر مامانم به اقای دکتر گفتن :رامینا نمیومدکه……به زور اوردمش……….
بعد اقای دکتر شعر دکترچه مهربونه رو خوندن گفتن:مگه مهدکودکاین شعرو یاد نگرفتی؟دکترکه ترس نداره!!!!!دکترمهربونی بودن……………..هی به مامانم میگفتن رامیناچقدر خجالتیه!!!!!!!!تازه بعدا بابامو دیدن هم گفتن……

اها ………به من میگفت چرا باهات حرف میزنم زمین و نگاه میکنی؟!!!!!!!!!!!! وقتی هم فهمیدن رشته م تجربیه بهم میگفتن همکار!!!!!!!!!!!!!!!

خداکنه زودتر تابستون بشه……البته از بیست و ششم تابستونم شروع میشه چون 26 کنکور دانشگاه ازاده…..

به امیددیدار
خدانگهدار

14 05 2009
رامیناسادات حسینی

سلام عموجون
امیدوارم حاتون خوب باشه….
ببخشید بازم دیراومدم!
عمو برنامه جمعه11اردیبهشت خیلی قشنگ بود…فقط کاش اینقدروسطش چیزاهای دیگه نمیدادن……
آخیییی چندبارهم دست تکون دادین!!!

عمو شمامنظورت از اینکه بچه های الان مثه قدیم نیستن وشماروفراموش میکنن چی بود؟ مانبودیم که؟!! مامانم که میگن شماکه الان بچه نیستین….! ومنظورعموپورنگ شمانبودین……..عمو مابچه های امروز نیستیم اما بجه های4یا5سال پیش هستیم که….هرچندهنوزم بچه موندیم!!!!!!! عمو شما خاطرتون تو ذهنمون نمیمونه..چون شما برای ما مجری برنامه کودک نبودین ….بلکه عمومون هستین…….

خیلی دوستتون داریم

راستی
عمو مجله خانواده همشهری مال16اردیبهشت88 رو حتما دیدین دیگه؟!!!!
عمو مامانم چون دیدن رو جلدش عکس امیرمحمد هست خریدن!!!!منم کلی ذوق کردم…اما نه مصاحبه باشمابود نه امیر!!!!!
عمو خاله سارا خانم روستاپور دیدین چی نوشتن؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!
راجع به تکرار وتقلید برنامه کودکها(( تا سه نفر توی برنامه فیتیله شعرخوندن همه شعر خوندنو یاد گرفتن))))عمووووووووووووووو
مامانم این مجله رو گرفتن چون فکرکردن مصاحبه با شماست بخونم وروحیه بگیرم واسه درس خوندن!!!!اما من همه مصاحبه هاشو خوندم و بیشتر حرص خوردم…تازه خانم روستاپور در ادامه گفتن(اگه برنامه کودکها همه برن توی شبکه2 بهتره….دیگه این تقلیدها انجام نمیشه))
عمو منکه فرداش بیست تا مسیج به این مجله دادم300099903 و از مصاحبه شون انتقاد کردمو گفتم عکس امیرمحمد رو نباید رو جلد میذاشتن چون برنامه عمو پورنگ از بقیه برنامه ها جداست …اصلا نباید با اون برنامه ها مقایسه بشه و کلی حرف زدم…البته اگه بخونن!!!!

میخواستم زنگ بزنما اما هرکار کردم روم نشد!!!!

عمو مصاحبه با خانم رضایی هم کرده بودن…خداکنه خونده باشین.

اما نباید عکس امیر و میذاشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب همون روز هم خواب دیدم رفتم دفتر مجله که بگم عموپورنگ عموی واقعیه ماست……..ونباید فکرکنین از اون عمو خاله های تقلب برنامه کودکهاست!!!!

عمو کل مجله رو گشتم بلاخره یه جاش اسم شمارو. پیدا کردم!!!!
توی مصاحبه اقای میرکیانی…گفتن امروز بچه هابرنامه کودکها رو با اسم مجری ها میشناسن مثلا میگن برنامه خاله شادونه یا برنامه عموپورنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ………

عمو التماس دعا دارم…….
خیلی استرس دارم….هرشب گریه میکنم!!!!! بیچاره مامانم اینا از دستم خسته شدن. و مدام میگن تو زحمتتو کشیدی اگه قبول نشی عیب نداره!!!!
اما من نمیخوام قبول نشم….یعنی میخوام قبول بشم

. آخه این همه درس خوندم اما گه قبول نشم چی؟
دلم برای وبلاگنویسی هم خیلییییییییییییییییییییییی تنگ شده.فکرکنم خیلی از بچه ها جدیدن .که من نمیشناسمشون…..عمو ((نیلوفر))اون بالا خوندم نوشته:رامینا وسولمازاومدن….وااااا منظورش چی بوده؟!!!!اصلا من میشناسمش؟؟؟؟نکنه فراموشی گرفتم؟!!!!!!!

عمو امروز امتحانامون شروع شد……..فیزیک داشتیم زیاد خوب ندادم…..!!!!!!! چون خوندن تشریحی و تستی واسه کنکور فرق داره1!!!!!

اما واسه اولین بار وقتی از جلسه اومدم بیرون گریه نکردم!!!!!برای دوستام جالب بود برای خودم هم همینطور!!!!!! امتحان نهایی پارسال که از قبل از رفتن به سر جلسه میزدم زیر گریه که همه چی یادم رفته!!!!!

خلاصه اخلاق بدی بود که از دبستان داشتم…اولین بار که نمره م بیست نشد دوم دبستان بودم…….تا زنگ آخر گریه کرده بودم…معلممون دلش سوخت بهم 20 داد…….اما یادمه پارسال ترم1 دبیر زیستمون نیم نمره الکی ازم کم کردن…گفتن چون میدونم اگه امتحان نهایی بیست نشی زارزار میشینی گریه میکنی …پس بهتره ورقه تو سخت صحیح کنم…….وتاآخرسال همیشه ازم الکی کم کردن…..آخر نهایی هم نیم نمره غلط داشتم……..(فکرکنم چون تو ذهنم نمره نوزده نیم مونده بود اینجورشد!!!!!!!!!!)

امیدوارم همه کنکوری ها امسال قبول بشن.zhaleسولماز..شیوا..فاطمه و…….

عمویک ساعت پیش کلاس فیزیک داشتم…هروقت تستهام غلط زیاد میزنم معلممون به من میگن:داشتی عموپورنگ نگاه میکردی؟!!!!!!!!!

منم هی میگم نه…عموپورنگ تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد میگن:حتما سی دی ش بوده!!!!!!!!
خلاصه سرکلاس فیزیک هم ماجراها داریم……….

التماس دعا خدانگهدار

عمو من الان چند تا نظر دادم اما نمیدونم ثبت شد یانه؟!!!!!!!!!

عمو zhaleنوشته امسال تابستون باید به حرف3نفر گوش بدین .اما من مطمئنم امسالم حرف نمیزنم….شکی ندارم!!!!!!

14 05 2009
ramina

amoo aksha kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiii ghashang bood…mamnoon

14 05 2009
ramina

amoo man az dirooz daram nazar midam ama engar sabt nemishe

14 05 2009
ramina

سلام عمو
خوبین؟
عمو معلم کلاس دوم من هم خانم مختاری بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شماهم باهمین اسم معلم داشتین؟!!!!!!؟؟؟؟!!!!!!!
چقدر جالب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
معلم من چندبارخونمون هم اومده بودن….ماهم رفته بودیم….دوست نبودیما اما اونا عیدغدیر اومدن خونمون ماهم عیدنوروز رفتیم.بعداونا دوباره عید نوروز هم اومدن…..!!! تامدتی رفت وآمد داشتیم.

امسال هفته معلم مدرسه نبودم.چون تعطیل بودیم…..مثل هرسال نتونستم به مدرسه ابتدایی وراهنمایی م هم سربزنم!!!!

ازسال دوم راهنمایی جشنهای روز معلم من ارگ میزدم اما امسال مدرسه نبودم…یادش بخیر…

یک روز توی کلاس فیزیک معلممون داشتن مثال میزدن.. توی کلاس2نفریم…دبیرمون داشتن درس میدادن.برای مثال گفتن:(مثه فیلمهای وسترن…دیدین دیگه؟)من با تعجب گفتم نههههه!!!!
بعد بهم گفتن:تو عموپورنگ ببین……من همینجورموندم که ازکجا میدونن؟!!!

اون کلاس تموم شد…فرداش رفتم مدرسه به دوستهای دیگه م که با اون خانوم کلاس دارن گفتم شما گفتین؟گفتن نههه…………باور کردم اما مونده بودم ازکجامعلممون فهمیدین!!!!مامانم گفتن:خب معلمومه دیگه همیشه بیچاره معلمت میان تو جلوی تلویزیونی حتما شنیده که برنامه کودک عموپورنگه……توی اتاقت هم که هم عکس هست هم کتاب غصه عموپورنگ……
اما من مطمئن بودم ازاونا متوجه نشدن….چون جایی که مامیشینیم توی دیدمون نیست1!!!!!!
جلسه بعد شد…….خودشون شروع کردن:تو به مهشید وگلنازگفتی اونا به من گفتن تو عموپورنگ میبینی؟گفتم:بله
گفتن : ((نه من خودم هم هنوز در عجبم!!!!!که چرا اصلا چنین حرفی رو به تو گفتم…….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونی ضیه چیه؟پارسال توی کلاس چندتاازپسرا این مثالو زدم گفتم مثه فیلم وسترن………….بعدپسره(اسمشمbizhanبود گفت: وسترن چیه؟ماعموپورنگ میبینیم) اونم پیش دانشگاهی بود.

اونروزقبل ازشماباپسرخالش کلاس داشتم.پسرخالش پشت کنکوریه….. دوباره گفتم فیلم وسترن ….پسرخاله هه گفت:یاد bizhanبخیر….عموپورنگ نگاه میکرد…..))

بعد من بعدش با شما کلاس داشتم…..گفتم مثه فیلم وسترن دیدین؟
بعدتوگفتی نه.من گفتم تو عموپورنگ ببین….

خلاصه عمو ازاون به بعد همیشه صحبت شمامیشه……قراربود بیاد وبلاگمو هم ببینه………………………………………………………….
هروقت تستهامو با بی دقتی غلط میزنم میگن:داشتی عموپورنگ میبینی…….

وقتی برنامه تون قراربود تموم بشه هم بهم گفتن ازتو اینترنت خوندم عموپورنگ اخراج شده و………….!!!!!!!!!!!!!!!
بعدهم نیم ساعت ازوقت کلاس رفت چون توضیح دادم همه شایعه!!!!!!

خیلی ازمعلمها و مدیرمدرسمون هم میدونن…..که تابستون اومدم دیدمتون……

راستی zhaleاشتباه گفت ما اولین بار پارسال همدیگه رو ندیدیم……تابستون86بود……..یکبارتابستون86بود….یکبارتابستون 87وباردیگه هم که تهران.تابستون87…
عمو نامه منو خوندین؟! خیلی زیاد بود نه؟!!!!
تا پارسال خودم مشستم مال سال82…83…84.. رو میخوندمشون ……..راستشو بگم اصلا فکرنمیکردم که یکروز بهتون بتونم بدم!!!!!! امسال هم مثه هرسال نوشتم اما نمیدونم چند تاشد!!!!
ایندفعه حرفهامو توی یک نامه فقط مینویسم تابتونین بخونین…..منم مثه zhaleخیلی حرف دارم…اما نمیدونم چرا فکرمیکنم شمارو ببینم یادم میره…البته اصلا روم نمیشه صحبت کنم….از اینجا خجالت نمیکشما اما از نزدیک چرا!!!!
اینم که گفتم تکراری میشه شوخی بود…..من اصلا شمارومیبینم خجالاتم میرسه با درجه آخر…..البته اون1ساعت هم کاملا در شوک بودم…..

دیدین چندبارخودکارم افتاد!!!!!شماگفتین این تاخودکارشون جانذاره نمیره!!!!!!
این عادت منه…….توی کلاس هم همیشه همه وسایلم پخش زمینه………معلم ریاضی مون میگن:ِ یکی باید استخدام شه وسایل رامینا رو جمع کنه!!!!!!!!

قبل از اینکه شما بیاین تازه نزدیک بود دست گل به آب بدم….اون تابلویی که امضای بچه هابود ونزدیک بود بندازم بشکنم!!!!!!!!!!
راستی
عمو رفته بودم دکتر مامانم به اقای دکتر گفتن :رامینا نمیومدکه……به زور اوردمش……….
بعد اقای دکتر شعر دکترچه مهربونه رو خوندن گفتن:مگه مهدکودکاین شعرو یاد نگرفتی؟دکترکه ترس نداره!!!!!دکترمهربونی بودن……………..هی به مامانم میگفتن رامیناچقدر خجالتیه!!!!!!!!تازه بعدا بابامو دیدن هم گفتن……

اها ………به من میگفت چرا باهات حرف میزنم زمین و نگاه میکنی؟!!!!!!!!!!!! وقتی هم فهمیدن رشته م تجربیه بهم میگفتن همکار!!!!!!!!!!!!!!!

خداکنه زودتر تابستون بشه……البته از بیست و ششم تابستونم شروع میشه چون 26 کنکور دانشگاه ازاده…..

به امیددیدار
خدانگهدار

14 05 2009
ramina

سلام عموجون
امیدوارم حاتون خوب باشه….
ببخشید بازم دیراومدم!
عمو برنامه جمعه11اردیبهشت خیلی قشنگ بود…فقط کاش اینقدروسطش چیزاهای دیگه نمیدادن……
آخیییی چندبارهم دست تکون دادین!!!

عمو شمامنظورت از اینکه بچه های الان مثه قدیم نیستن وشماروفراموش میکنن چی بود؟ مانبودیم که؟!! مامانم که میگن شماکه الان بچه نیستین….! ومنظورعموپورنگ شمانبودین……..عمو مابچه های امروز نیستیم اما بجه های4یا5سال پیش هستیم که….هرچندهنوزم بچه موندیم!!!!!!! عمو شما خاطرتون تو ذهنمون نمیمونه..چون شما برای ما مجری برنامه کودک نبودین ….بلکه عمومون هستین…….

خیلی دوستتون داریم

راستی
عمو مجله خانواده همشهری مال16اردیبهشت88 رو حتما دیدین دیگه؟!!!!
عمو مامانم چون دیدن رو جلدش عکس امیرمحمد هست خریدن!!!!منم کلی ذوق کردم…اما نه مصاحبه باشمابود نه امیر!!!!!
عمو خاله سارا خانم روستاپور دیدین چی نوشتن؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!
راجع به تکرار وتقلید برنامه کودکها(( تا سه نفر توی برنامه فیتیله شعرخوندن همه شعر خوندنو یاد گرفتن))))عمووووووووووووووو
مامانم این مجله رو گرفتن چون فکرکردن مصاحبه با شماست بخونم وروحیه بگیرم واسه درس خوندن!!!!اما من همه مصاحبه هاشو خوندم و بیشتر حرص خوردم…تازه خانم روستاپور در ادامه گفتن(اگه برنامه کودکها همه برن توی شبکه2 بهتره….دیگه این تقلیدها انجام نمیشه))
عمو منکه فرداش بیست تا مسیج به این مجله دادم300099903 و از مصاحبه شون انتقاد کردمو گفتم عکس امیرمحمد رو نباید رو جلد میذاشتن چون برنامه عمو پورنگ از بقیه برنامه ها جداست …اصلا نباید با اون برنامه ها مقایسه بشه و کلی حرف زدم…البته اگه بخونن!!!!

میخواستم زنگ بزنما اما هرکار کردم روم نشد!!!!

عمو مصاحبه با خانم رضایی هم کرده بودن…خداکنه خونده باشین.

اما نباید عکس امیر و میذاشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب همون روز هم خواب دیدم رفتم دفتر مجله که بگم عموپورنگ عموی واقعیه ماست……..ونباید فکرکنین از اون عمو خاله های تقلب برنامه کودکهاست!!!!

عمو کل مجله رو گشتم بلاخره یه جاش اسم شمارو. پیدا کردم!!!!
توی مصاحبه اقای میرکیانی…گفتن امروز بچه هابرنامه کودکها رو با اسم مجری ها میشناسن مثلا میگن برنامه خاله شادونه یا برنامه عموپورنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ………

عمو التماس دعا دارم…….
خیلی استرس دارم….هرشب گریه میکنم!!!!! بیچاره مامانم اینا از دستم خسته شدن. و مدام میگن تو زحمتتو کشیدی اگه قبول نشی عیب نداره!!!!
اما من نمیخوام قبول نشم….یعنی میخوام قبول بشم

. آخه این همه درس خوندم اما گه قبول نشم چی؟
دلم برای وبلاگنویسی هم خیلییییییییییییییییییییییی تنگ شده.فکرکنم خیلی از بچه ها جدیدن .که من نمیشناسمشون…..عمو ((نیلوفر))اون بالا خوندم نوشته:رامینا وسولمازاومدن….وااااا منظورش چی بوده؟!!!!اصلا من میشناسمش؟؟؟؟نکنه فراموشی گرفتم؟!!!!!!!

عمو امروز امتحانامون شروع شد……..فیزیک داشتیم زیاد خوب ندادم…..!!!!!!! چون خوندن تشریحی و تستی واسه کنکور فرق داره1!!!!!

اما واسه اولین بار وقتی از جلسه اومدم بیرون گریه نکردم!!!!!برای دوستام جالب بود برای خودم هم همینطور!!!!!! امتحان نهایی پارسال که از قبل از رفتن به سر جلسه میزدم زیر گریه که همه چی یادم رفته!!!!!

خلاصه اخلاق بدی بود که از دبستان داشتم…اولین بار که نمره م بیست نشد دوم دبستان بودم…….تا زنگ آخر گریه کرده بودم…معلممون دلش سوخت بهم 20 داد…….اما یادمه پارسال ترم1 دبیر زیستمون نیم نمره الکی ازم کم کردن…گفتن چون میدونم اگه امتحان نهایی بیست نشی زارزار میشینی گریه میکنی …پس بهتره ورقه تو سخت صحیح کنم…….وتاآخرسال همیشه ازم الکی کم کردن…..آخر نهایی هم نیم نمره غلط داشتم……..(فکرکنم چون تو ذهنم نمره نوزده نیم مونده بود اینجورشد!!!!!!!!!!)

امیدوارم همه کنکوری ها امسال قبول بشن.zhaleسولماز..شیوا..فاطمه و…….

عمویک ساعت پیش کلاس فیزیک داشتم…هروقت تستهام غلط زیاد میزنم معلممون به من میگن:داشتی عموپورنگ نگاه میکردی؟!!!!!!!!!

منم هی میگم نه…عموپورنگ تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد میگن:حتما سی دی ش بوده!!!!!!!!
خلاصه سرکلاس فیزیک هم ماجراها داریم……….

التماس دعا خدانگهدار

عمو من الان چند تا نظر دادم اما نمیدونم ثبت شد یانه؟!!!!!!!!!

عمو zhaleنوشته امسال تابستون باید به حرف3نفر گوش بدین .اما من مطمئنم امسالم حرف نمیزنم….شکی ندارم!!!!!!

14 05 2009
ramina

bebakhshid yekhorde engar kharabkary kardam…

14 05 2009
رامیتا سادات حسینی

من رامینابودم نوشتمramina

14 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام دوستان گل و دوست داشتنيم !
مهر مهربونم ! رسيدن به خير …..بابا اينقدر تعجب نداره كه …..!!!! حالا هم سن داياناسور باشيم يا هم قد كروكوديل چه فرقي مي كنه ….!!!!شوخي كردم .
عزيزم ! دوستت دارم ، اميدوارم هميشه شاد وپر انرژي باشي و نوشته هاي زيبات كه لبريز از احساسات دروني ات هست رو در مسيري كه دوست داري به نتيجه برسوني….. من مطمئنم تو توي اين راه موفق مي شوي…… برات آرزوي سلامت و موفقيت و سعادت مي كنم.
.
.
آبجي حنانه ! دلم برات گرفته ، عزيزم ! چي شده ؟!!! اميدوارم هميشه خوشحال باشي .غم و دلتنگيت رو بريز بيرون ، سبك مي شي . دوستت دارم ، دوست ندارم پژمرده باشي…..برات آرزوي شادابي و سلامت و سعادت مي كنم.
.
.
سميه خوب و دوست داشتني ام ! تو هم يكي از همون اشخاصي هستي كه من توي اين جمع اشاره كردم كه خصلت ناب كودكي توي وجودشه ……همونجور كه گفتم همه بچه هاي اينجا اينطوريند ( منهاي من )
به نظرم همه بچه هاي اينجا با هر سن وسالي كه دارند اون خصلت رو دارند و تفاوتشون فقط در نوع كودكي و محيط پيرامونشون هست . مثلا اوني كه توي خونه درك ميشه با اوني كه درك نمي شه . اوني كه رفته جامعه بزرگتر رو ديده و اوني كه نديده و اونيكه مشكلات محيطش بيشتر از آرامشه با اونيكه محيطش بيشتر آرومه تا متشنج و…… كه تمام رفتارها از واكنش به محيط پيرامون سر مي زنه. اما مشترك ترين چيز بين اين بچه ها خصلت ناب كودكانه است : دوست داشتن همديگر ، صداقت ، عدم ريا ، خير خواهي ، پاكي ، داشتن قلبهاي شيشه اي و………عزيزم ! دوستت دارم ….برات بهترينها رو آرزومي كنم….شاد باشي
.
.
آبجي نيلوفرم ! تولدت مبارك ، اميدوارم هميشه دنيات پر از نور حضور خدا باشه تا تو با قلب آيينه ايت نورش را صد برابر در زندگيت منعكس كني ….. و بارش باران الطاف خدا برسرت هميشگي باشد…
ان شاء ا.. 120 ساله شي در كمال صحت وسلامت در كنار كساني كه دوستشان داري …
يك سبد گل مريم ورز سرخ و يك دسته گل شقايق و ياس سفيد ، به همراه دريايي از آرزوهاي خوب تقديم به گل نيلوفرم.
.
.
دريا جونم و معصومه جان و بقيه بچه هاي دوست داشتني وگل ! براتون بهترين ها رو آرزو مي كنم….

14 05 2009
زهراناظمي

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد..

14 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجون
ماشاالله!ماشالله رامینا!نمیاد نمیاد وقتی میاد درست و حسابی مینویسه..دلم خیلی واسش تنگ شده…و همینطور برای فاطمه شکری عزیزم(رونی اجنتی!)…خیلی دلتنگشونم…
عمو این یک روزی که نیومدم داشتم به حرفاتون فکر میکردم..عمو چجوری میشه بخشید؟؟؟؟
عمو به مامانم گفتم اگه یکی رو که خیلی باعث دردسر شده و دله خیلی ها رو از کوچیک تا بزرگ شکسته ببخشیم اونوقت اون طرف پیشه خودش نمیخنده که ما چقدر ساده ایم؟!…مامانم گفت اگه میخوای ببخشی دیگه نباید به این که اون چی فکر میکنه فکر کنی!عمو آخه چجوری؟چجوری…عمو اگه بخشیدنه ما فرقی به حالش نکنه و اون به شغل شریفه دل شکستنش ادامه بده چی؟..عمو من نمیدونم بخشیدن به معنای اینه که از کسی کنیه به دل نداشته باشیم یا اینکه دوباره مثله قبل باهاش برخورد کنیم…عمو وقتی کسی کسی رو ناراحت میکنه و به قول معروف از پشت خنجر میزنه جای خنجرش همیشه رو قلبه آدم می مونه حتی اگه بخشیده باشیمش (گفتن این جمله خیلی عذاب آوره چون منم دل یک نفر رو شکستم پس واسه خودمم صدق میکنه!)پس چطور میشه دوباره مثله قبل دوسش داشته باشیم؟؟؟عمو ..باید فراموش کنیم؟
عمو شما چکار میکنین که راحت میگین هر کی بدی کرد ببخشینش؟یادتونه پارسال هفته های آخر اینو گفتین؟
از اون موقع تا حالا همش میگم چجوری؟!
عمو دعام کنین ..
مشکل از منه که نمیتونم ببخشم..دعام کنین عمو جون..
((هرگاه احساس کردید گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمیتوانید او را ببخشید بدانید اشکال ازکوچکی روح شماست نه بزرگی گناه او.))
(دخترتون)

14 05 2009
زهراناظمي

سلام.
عموجان از اينكه نمي تونم زياد بهتون سر بزنم عذرخواهي مي كنم.
چون امتحانات ما از هفته آينده شروع مي شه..
و من بايد مشغول درس خواندن باشم..
دعا كنيد كه همه را با موفقيت بگذرانم..
شاد باشيد

14 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به پاكي و زلالي دريا به دريا دل اشنايم !
امروز نيومدم حرف بزنم ، فقط يك شعر نو كه مال حدودا 11 سال پيشم هست رو مي خوام برات بنويسم ، شايد خوب نباشه اما جزو گذشته من هست و ديدگاه اون زمانم :
زورق خاتم:
به دل دارم غمي و شوق زندگي برتن …………..قلم در دست دارم غرق در ماتم
نوشتم نام او بر بيرق اين زورق خاتم …………..ز احوال پريشانم خبر دارد؟!!!! نمي دانم!!
نمي دانم خبر دارد كه من چنديست تنهايم ،در ژرفاي خيالاتم……كه هر موجش مرا در خويش مي بلعد؟!!!
دل من آنچنان تنگ است ز دست بازي دنيا ……..كه در عمق خيالاتم ، به جاي اشك من خون گريه مي كردم
شنيده حال من از اسمان ؟!!!……..كه او هم بهر من تا صبح مي گريد؟!!!!
نمي دانم خبردارد ، زمين ديگر نمي خواهد مرا ……… گويي دهانش سوي من باز است؟!!!
گمان دارم دگر نابود مي گردم……!!!!نمي دانم خبردارد آسمان با من خيال جنگ مي دارد؟!!!
زمين و آسمان گويي مرا در خويش مي گيرند ……و بي منظور ، مرا انگار به سوي هم ميرانند
ميان زاري بلبل ، ميان عشق يك لاله …….صداي ناله ام را بي امان كردم رها آخر
صداي ناله هايم را به دست باد بسپردم…….نسيم سوي ساحل را بگفتم اين خبر آرد:
كه » من جان در بدن دارم ولي روحم كمي خستست…….گمانم نيست برگردم، مرا گرداب در اين تنهايي و غربت مي بلعد»
كمي بگذشت ، جوابي نيست ……صداي جان پناهي نيست!!!
كمك حالي مرا پيدا نخواهد بود………چراغ آرزوها در دلم سوسو زنان خاموش مي گردد
اميد روشنايي نيست….. وجودم تا به گردن زير مرداب است
اميدي نيست…..!!! مرا مرداب مي بلعد……..در اين اعماق طوفانها كسي من را نمي بيند
ولي يكباره نمي دانم ، كه روياييست يا نه؟!!!!…….روشنايي از در هفت آسمان برمن فرود آمد
زصوت دلكش آن ناجيان آسماني سينه ام بشكافت: » كه تو تنها نمي باشي ….!!!!
همه انسانيان از آن خدا هستند…….تو در هر حال به سويش باز مي گردي
توسل كن خدايت را، خدايت مهربانست وكرم دارد……….زحال تو خبر دارد
كليد آن سراب تو ، به دست ناجي آنست………صدايش كن ، جوابش ياري آنست»
درون دل به او گفتم : » نجاتم مي دهي آيا؟!!! پناهم مي دهي ايا؟!!!»
كمي سر در گريبانم ، ولي اينكار را كردم
نمي دانم چه شد!!! در آسمان آفتابي گرم پيدا شد…….. كمان هفت رنگ در آن پديد آمد
مرا در خود پذيرا شد، برايم چتر زيبا شد…..و يك بادي وزيدن كرد ، وتا اين ساحل آزادگي پيك نجاتم ماند
وتو اين ساحل آزادگي هستي ……. كه وقتي نام تو بر بيرق اين زورق خاتم نگاريدم
از اين زورق هزاران زورق ديگر پديد آمد……ورق برگشت واميدي براي زندگي آمد
زبانم بسته ماند از شوق ………صدا از قلب مي آمد برون ، وجودم پر ز لرزش شد
جهان تكبير مي گويد، موجها بر سجده افتادند…..شگفتا ! گردآب هم بركه اي زيبا ، پر از نيلوفر و مرغان پر كش شد
در آن هنگامه بادي سوي ساحل بر من خاكي وزيدن كرد……..
درون بركه من ديدم به پشتم بار سنگيني ، خميده قامت من را……. بر او شرمم رسيد آنجا
كه من در غفلتم بار گنه بر دوش مي بردم…. و او هم همچنان با صبر به اعمالم نگاه مي كرد ، كه تا كي مي زنم در را؟!!!
زبانم قاصر است اما ، فرياد زد ، فرياد!!!…… خدايا ! عفو كن ما را، پشيمان گشته ام حالا
تو هستي خالق دانا ، گواهي مي دهم يكتاي بي همتا…… خداي هر دو دنيايي
وجودم از درون مي سوخت، پشيمان از گناهان سر به روي خاك بنهادم
ز روي شرم ، عرق بر چهر ه ام افتاد……. و چشمم از ميان ناله هايم گريه سر مي داد
وجودم از درون مي سوخت……. ونوري هم ، اميدم را به مهر واسعش مي دوخت
صداي مردي از هفت آسمان با من سخن مي گفت……… خلا در گوش من آواز با صوت بلند مي گفت
و نوري سبز رنگ در روبرويم بود…… كه از مهرش خبر مي داد
و بر قلبم كه مي تابيد، اميدي تازه تر مي داد
.
ببخشيد خيلي طولاني بود واسه همين فشرده نوشتمش…..وقتي به عكس هاي آلبوم نگاه كردم غير از خاطرات گذشته چيزي نصيبم نشد، تجربه توي اون عكس ها حضور نداشت ….. شايد چون بهترين تجربيات رو توي لحظات سخت زندگي بدست اورديم ، لحظه ايكه حس وحالي براي گرفتن عكس نداشتيم….
اما توي نوشته هامون ، غير از خاطرات ديدگاه گذشته خودمون رو نسبت به محيط اطراف مي بينيم….. شايد الان خيلي اين ديدگاه عوض شده باشه اما ميشه مقايسه كرد و بهترين رو انتخاب كرد حالا چه مال گذشته باشه و چه مال الان…….
برات بهترينها رو آرزو مي كنم : سلامت ، سعادت ، آرامش ، موفقيت ، موفقيت ، قرب الهي
دوستت دارم ، مراقب خودت باش دريايي ترين! محتاج دعاي نابت هستم…..
اگه خدا اجازه بده برمي گردم…..
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

14 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به عموی خاطره سازم!
عمو جون یه چیزایی رو یادم رفته بود بهتون بگم اومدم بگم!
عمویی آتنا کوچولومون چقده بزرگ شده …. برا خودش خانم شده …. تو کلیپ ، ببخشید تو نماهنگ دختر ما مثل گله خیلی کوچولو بود….آره دیگه عمو تو اون نماهنگه اون دختره مو خرگوشی آتنا بود دیگه ، مگه نه؟!
راستی عمو من هر وقت عکس آتنا جونو دیدم همش با شما قهر کرده یا اخم کرده!…..عمو یادتونه تو طراحی سایت قبلیتون یه عکس سه نفریتونو (شما و عسل و آتنا) گذاشته بودین آتنا اخم کرده بود ؟ …چون شما بهش سواری نداده بودین!….این دفه هم که باهاتون قهر کرده چون شب پیشش نمیمونین!…آخه عمویی چرا میذارین آتنا باهاتون قهر بکنه؟…گناه داره!….خب اونم داییشو دوست داره!….تو تلویزیون که نمیتونه شما رو ببینه!
راستی عکسایی که با دوربینای قدیمی هم گرفتین خیلی باحاله!!!!!!!!!

عمویی ما هنوز منتظر شمــــــــــــــــــــــا هستیـــــــــــــــــــــــــــــم!

4:50 | D.A.E ب.ظ

14 05 2009
دریا دوستدار عمو

بچه ها چه جالب ببینین من چیکار کردم ، روی نوشته هام خط خورده ، خودمم هنوز سر در نیوردم

تازه وقتی بهش اشاره میکنی تول تیپ ظاهر میشه که توش یه چیز دیگه اس!!!!!!!!!! خیلی باحاله ، کلی ذوق کردم، میبینین چه الکی الکی ذوق میکنم.

………….

<

14 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عمویی سلام..
عمو یادم نبود امشب شبه جمعه اس!واسه همین دوباره برگشتم که بگم خیلییییییی واسم دعا کنین عمو جون…عمو من هر سال یه چیزی ازتون یاد میگیرم یه چیزی که توی اون سال بیشتر خودشو نشون داده و بیشتر توی ذهنم مونده…یه سال صبر بود یه سال صداقت و…امسال میخوام بخشش رو یاد بگیرم هر چقدرم که سخت باشه…کمکم کنین عمو جون…التماس دعا
عمو امشب به سجاد عزیزم و عمو بهروز نازنین سلام منو برسونین بگین که دوسشون دارم خیلی..خیلی
راستی عمو توی کتابی که نرگس جونم واسم فرستاده نوشته بود امام زمان(عج) هر هفته دو بار اعمالمون رو نگاه میکنن یکبار دوشنبه یکبارم پنجشنبه..من نمیدونستم عمو..
(دخترتون)

14 05 2009
کوثر

وقتی آلبوم بچه گیامو نگاه می کنم…وقتی آلبوم دوره ی دبستانم رو می بینم عکس شادی رو می بینم!شادی ای که با دیدن عکسش غم وجودمو می گیره!کاش الان بود و…

14 05 2009
شیرین

سلام به عموم و همه دوستای خوبم مخصوصا نیلوفرم………. عمویی امروز امتحان زمین رو دادم عمو داریوش باورت میشه همه رو نوشتم فکر کنم 20 میشم…..هورا عمویی خداوکیلی دلم واست تنگ شده بدون تو زندگی کردن برای همه ی ما که طرفتارتبم سخته خیلی سخت اما خوب چه کنیم باید تحمل کنیم دیگه.

14 05 2009
شیرین

فریاد زدم بدونی بیزارم از جدایی….. دلم برات تنگ شده عزیز دل کجایی؟؟؟؟؟!!!

14 05 2009
شیرین

سلام رامینا جون من رو همدرد خودت بدون راجع به تشریحی خوندن. من که به شخصه دارم دیوونه میشم اخه تو این 11 ماهی که گذشت همش تستی خوندم انگار نه انگار که از دبستان تا پارسال همش تشریحی خوندیما1!!!!

14 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلااااااااااااام به عمو جون مهربونم .عموووووووووووووو دوباره من امروز رفتم خونه ی زهرا جعفرزادگان عمویی نمی دونین چه قدر خوش گذشت انقدر خو ش می گذره که اصلا نمی فهمم زمان کی می گذره بعد تازه عمو یه اتفاق جالبه دیگه هم افتاد زهرا زنگ زد گفت فردا بیا خونمون گفتم چرا گفت نرگس احمدی برات یه چیزی فرستاده عمووووووووو نمی دونین ذوق مرگ شدم بعدش که رفتم عموووووووووووووووو نرگس جونم واسه تولدم یه هدیه ی خوشگل برام فرستاده بود منم از شدت ذوق یه جیغ زدم و پریدم تو بغل زهرا عمو برام کتاب شازده کوچولو خریده بود عمو اگه بدونین چه قده خوشحال شدم …آجی هام همشون گلن گل اصلا ذوق مرگ شدم
بعد عمو امروز سر کلاس زبان انقدر تپق زدم که معلمم گفت نیلوفر امروز فکرت خیلی مشغوله که همه ی کلمات رو داری قاتی پاتی می گی .بعد خواهرم گفت بله امروز نیلوفرخیلی خوشحاله معلمم گفت خدا رو شکر حالا این حواس پرتی به خاطر خوشحالیه…معلمم هم از خوش حالیه من خوشحال شد .ببینید معلمم چه قدر مهربونه…
از زهرا جعفر زادگان گلم هم ممنونم عمویی آخه اونم بهم کادو داد خیلی قافل گیر شدم خیلی ذوق کردم یک شنبه هم امتحان ریاضی داره خدا کمکش کنه

14 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره….

********************نیلوفر جون تولدت مبارک********************

برات دعا می کنم که ان شاالله هیچ وقت توی زندگیت غصه نبینی و همیشه زندگی با توکل به خدا برات شیرین با شه.

خدا می خواست به آدم ها یاد بدهد که فقط از او بخواهند.

پس درخت را آفرید.

دست های درخت همیشه به سوی آسمان بلند بود.

و انسان قنوت را از او آموخت.

14 05 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام چند تا صحبت
دارم با آجی های گلم
حنانه جون شرمنده فکر کنم تولد شیرین جون بود.ببخشید

رامینا جونم شما منو نمی شناسی آخه من وقتی وارد این جمع شدم که شما واسه درست دیگه رفته بودی ولی نمی دوم چرا بدونه اینکه حتی یه بار هم با هم ارتباط داشته باشیم دوستت دارم
راستی برای چی گریه می کنی .مطمئن باش اگه تلاش کردی .حتمنه حتما تلاشت به نتیجه میرسه .تازه اگه استرس داشته باشی بد تر می شه ها .توکلت به خدا باشه .دعا کن هرچی به صلاحته همون بشه..غصه هم دیگه نخور باور کن قصد سرزنش کردنت رو ندارم می خوام بهت کمک کنم …فقط همین….فکر کنم خیلی دل نازک هستی
اشاالله که موفق می شی آجی

14 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…

سحر** عزیزه دلم من حالم بهتر شده ممنون که همچنان نگران من هستی. عزیز دلم نوشته هات هنوزم دل نشینه.می تونم بپرسم که چرا از عکسهای گذشته ی خودت تجربه کسب نمی کنی برام خیلی جالب شده؟شاید هم من اشتباه برداشت کردم.

مهر** مهربونم ببخشید از اینکه چند وقته دست نوشته های زیبات رو نخوندم اطمینان دارم که درک می کنی.

تا بعد……..

15 05 2009
فرزانه

سلام به عمو و همه آبجی های گلم
آبجی ها شرمنده ………
من پیام تبریکاتون رو ندیده بودم واقعا شرمنده ام
آجی ژاله ی قشنگم ممنونم عزیزم
سحر جونم واقعا متشکرم
شیوا گلی آره طعم 18 سالگیم رو شما ها شیرین ترش کردین آخه امسال دوستای گلی مثل شما ها که حتی یه روز فکرشم نمی کردم با هم دوست بشیم بهم تبریک گفتین
معلومه که امسال بهترین سال زندگیم می شه
تاجیک عزیز ،نیلوفرم و دریای دوست داشتنی از همه و همه متشکرم……..
ان شا الله جبران کنم….
راستی بچه ها میانترم هام شروع شده برام دعا کنین……
آجی ژاله:
ایمیلت چیه عزیزم؟

15 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلاااااااااااااااااااااااااااام عمویی.عمو دلم واستون یه ذره کوچولوشده..عمویی دلم واسه شعره درقندون تنگ شده عموشما ماشاالله انقد شعردارید که فکرکنم هیچوقت به درقندونه من وقت نرسه پخشش کنن..خب اشکال نداره عوضش دیروز شما بهمون گفتین دوستت دارم خیلی زیاد ازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه دوسته من بمون( عمواین یه تیکه شعرتونون مشکل داره باید بجایه دوست بگید برادرزاده من بمون)..عموجون هوارتا دوسسسسستتون دارم بیشتر از،از اینجا تابه آسمون…عمویی دیروز یکی از نذرهایی که کرده بودم به سلامتی تموم شد عمویی ساله پیش که اردیبهشت داشتید میرفتید من کلی نذرکردم که شمابرگردید…عمویه قولیم به خدادادم ولی بهش عمل نکردم ای کاش عمل کنم ..عمودعامون کن همه برادرزاده هاتودعاکن….عموتازه یه قولیم به شمادوهفتست دادم ولی هنوز بهش عمل نکردم آخه حالا که نیستید من بایکی از عکساتون حرف میزنم البته عمویی همه عکساتون باهام حرف نمیزنن بعضیاشون حرف میزنن…عموالان اون عکستون دیگه باهام حرف نمیزنه دیگه حتی روم نمیشه نگاش کنم …عموخداکنه فردا بتونم به قولم عمل کنم شماباهام حرف بزنیداصلا تاوقتی به قولم عمل نکردم نمیام اینترنت اینجورمجبورمیشم عمل کنم…عمویی جمعست خدایابه حق حضرت زینب(سلام الله علیها)ظهوره آقامون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)رونزدیکتربگردان اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم

15 05 2009
نرگس احمدی

..راستی عمویی بااجازتون میخواستم ازاینجامنم تولده آبجی فرزانه،آبجی دریاروباتاخیر تبریک بگم،جایه زهراجعفرزادگانم خالیه،جایه سمانه کاویانی،آبجی میناو…دست آبجی ژاله هم دردنکنه کتابه شازده کوچولوروبهم معرفی کرد..بچه هاکتابه قشنگیه شماهم بگیریدش.عموجون دست علی یارت خدانگهدارت توقلبه مامیمونه امیده ****دیدارت****

15 05 2009
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

عکس های عمو خیلی قشنگه

15 05 2009
نانا

سلام خسته نباشید!
چه عجب آقای فرضیایی یادی از گذشته و آلبوم عکس هاتون کردید !!!!
چه قدر قشنگ میتونید برای کسانی که به شما بد کردند دعا کنید !!!!!!
کاش من رو هم به یاد بیارید یا حداقل با من تماس بگیرید شما شاید سالی یک بار به سراغ آلبوم یا خاطرات گذشته اتون برید ولی من دارم با این خاطرات زندگی میکنم و هر روز برام تازه تر از دیروز میشه اگه این خاطرات و از من بگیرند شاید دیگه نتونم زندگی کنم !!!!!
شاید فکر کنید منظورم از خاطره برنامه های شماست …نه!!! اشتباه نکنید منظور من خاطره ای فراتر از برنامه است !!!
این دست نوشت شما امیدوارم معنی خاطره شدن عموپورنگ رو نده!!!!!!!!
بازهم مثل همیشه با خستگی تمام از انتظار ولی به امید تماس شما میگم که نانا هم چنان منتظر تماس شما میمونه …..

15 05 2009
مهر

سلام! آقای فرضیایی یک درخواست دارم. می شود آن دو بیتی که در برنامه ی نقره خواندید را این جا بگذارید؟ یک سئوال هم هست که چند وقتی است ذهن مرا مشغول کرده. نگرانی شما از برنامه ی زنده ثبت نشدن آن است. مگر برنامه ی زنده را نمی توان ضبط کرد؟

15 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام سلام!
عمو جون اگه بدونین درچه وضعیتی دارم پیام میذارم…خیلی خنده داره!ایستاده ام بدو بدو مثله دارکوب دارم تایپ میکنم که بپرم سر درس!!!
عموجونم امروز نقره رو به یاد دو هفته پیش نگاه کردیم!عمویی درسام فشرده شده شدید!مجبورم تا 3 شب بیدار باشم..دعام کنین عموییه خوبم…
فرزانه نازم آخی!بهم گفتی آجی!قربونت برم عزیزم من پسوردمو فراموش کردم واسه همین ایمیلم اونی که اینجا نوشتم نیست!
اینه:
farhad_200969@yahoo.com
اما اگه کارم داشتی بیای وبم بهتره چون نظرات وبمو زودتر میخونم!!!
اینم آدرس وبم
http://www.amoovamehraboonihash.blogfa.com
خواهش میکنم وظیفه ام بود..
در ضمن تولد نیلوفر و شیرین عزیز رو هم تبریک میگم..
عموجون خیلی خیلی التماس دعا!!!
به امید دیدار عموییه خوبم
(دخترتون)

15 05 2009
مهر

دوستان سلام! ببخشید هستم اما سراغی از شما نمی گیرم. سرم شلوغ است و زیاد نمی توانم بنویسم. شاید هم به خاطر این دل تنگی گاه و بی گاه است که وقتی می آید دل نمی کند. آنقدر حضورش عمیق هست که مرا وا داشت تا داستانی درباره ی مرگ بنویسم. داستان نیست واقعیت است. باید بروم. به امید دیدار دوستان خوبم. شبی آرام در پیش رو داشته باشید!

15 05 2009
شیرین

سلام به عموی گل و بلبلم ودوستای گلم**حال واحوالتون چه طوره؟؟ عمویی یه خواهش ….میشه هر چند وقت یه بار درمورد برنامه بنویسی که تا کجا پیش رفته & چه بخش هایی به برنامه اضافه شده& قراره برنامه از کی شروع بشه& بازم سریال هندی داری ……اخه عمویی من سریال عمر قمر ثمر رو خیلی دوست داشتم مخصوصا بازی تو عمو داریوش.عموپورنگم بازم از اون بخشایی که جوک میخوندین بزارین خیلی بخش باحالی بود .عمویی تو گفتی بعد از امتحانای پایان ترم بچه ها مییای! یعنی تقریبا 1 ماه دیگه عموی گلمون رو میبینیم ……اصلا باورم نمیشه خیلی خوشحالم.عمو داریوش واسه ما کنکوری ها دعا کن اخه یه ماهو نیم بیشتر نمونده !1!!!! وای عمو استرس گرفتم فعلا بای بای بای

15 05 2009
گلبرگ

دلم خيلي گرفته اصلا جلوي گريه ام رو نمي تونم بگيرم نمي دونم چرا مردم وقتي درمورد چيزي اطلاعات ندارن نظر ميدن… آخه الان نمايشگاه بودم فكر كردم حتما بازم غرفه داريد بابام از يكي از مسئول هاي اونجا در مورد غرفه شما پرسيد اونم با بي ادبي به موضوع منع شما از داشتن غرفه اشاره كرد !
تو اون لحظه اونقدر ناراحت بودم كه ميخواستم جوابشو بدم و بگم اون دنيايي هم هست چه طور به اين صراحت داري يه نفر رو خورد ميكني؟ اما صحبت هاي شما يادم اومد كه گفته بودين با كسي بدرفتاري نكنين منم كوتاه اومدم ولي وقتي اومدم بيرون خيلي ناراحت بودم و كلي گريه كردم . اما بابام براي اينكه منو دلداري بده يه حرف زيبا زد ، گفت ببين چقدر عمو پورنگ خوبه كه با اين حرفا مبارزه ميكنه و از شخصيت خودش و همه شما دفاع ميكنه!
عمو كمكمون كن تا نظر اين طور آدما رو عوض كنيم…

15 05 2009
نیلوفر

سلاااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااام
به عمو ی نازم دوم به دو ستای گلم
حنانه جونم ممنونم عزیزم
خانوم کوچولوی موخرگوشی ممنونم
سمیه ی عزیزم نرگس گلم سحر مهریونم
وزهرا جعفرزادگان گلم(که میای اینجا می نویسی ولی حرفات رو تایید نمی کنن…؟؟؟!!!!!!!!!)
از همتون .ممنونم امسال بهترین تولدی بود که تو عمرم داشتم دوستای گلم که تازه آجیشون شدم بهم تبریک گفتن … این واسم از هر چیزی ارزشش بیشتر بود
پارسال هم یه هدیه گرفتم از عمو جونم
روز تولدم شعر تولد رو خوندن ….واااااای خدا تا یه هفته بعد من تو آسمونا بودم از خوشحالی .این بهترین هدیه ای بود که گرفته بود .وفراموش نشدنی ترین جشن تولد
آجی ژاله درکت می کنم منم اون روز کسی خونمون نبود همه رفته بودن خونه ی خالم آخه خالم از مکه اومده بود
منم صدای تلویزیون رو بلند کردم و…تا یه ساعت بعد می پریدم بالا پایین …
ولی بعدش عمو تا سه ماه بعد رفت وخاطره ی آخرین روزی که برنامه اجرا کرد محاله یادم بره…
عمو جون دوستتون دارم .مواظب خودتون باشید

16 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون مهربون.. خوبید؟ امیدوارم که همیشه سالم و سرحال باشید.

عموجون واسه همه بچه ها دعا کنید.

اگه از این به بعد دیر به دیر اومدم ببخشید اخه امتحانها داره شروع میشه. ما که 2تا از امتحانهامونو دادیم البته

اینها داخلی بودن.. نهایی ها از پنجشنبه شروع میشه. واسه همه دعا کنید تا همه موفق بشن…

*****عموجون دوستتون داریم به آن اندازه که نه می توانیم بگوییم نه می توانیم بنویسیم نه می توانیم ابرازش

کنیم پس شما با قلبتون که دریایی بی کران است احساسش کنید*******

فعلا.. خدانگهدار مهربان ترین عمو دنیا

16 05 2009
شیوا محجل

» هرکس بد ما به خلق گوید ما چهره ز غم نمی خراشیم»

«ما خوبـی او به خـلق گوییم تا هـردو دروغ گفتـه باشیـم»

16 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به دوستان گل و دوست داشتني ام
مهر مهربون من ! چي شده عزيزم ؟!!!!……اينجا چه خبره؟!!! يكي رو مي گيري اون يكي پس ميوفته ؟!!
برات شادي بي پايان ارزو مي كنم . اميدوارم هيچوقت پژمرده نباشي . دوستت دارم
.
.
حنانه جونم ! خدا رو شكر كه بهتري ، البته اين رو دفعه قبل هم بهم گفته بودي اما من احساس كردم هنوز مثل قبل سرحال نيستي .
در مورد سوالت بايد بگم: نه اينكه عكس ها خالي از تجربه باشند، نه !! ولي بيشتر خاطره سازند ، جوري كه وقتي بهش نگاه مي كني يا احساس شادي و يا غم وجودت رو مي گيره. تجربه ما از تمام لحظاتي كه پشت سر گذاشتيم بدست اومده و اين عكسها دقيقا مثل قطعاتي ازيك پازل هستند كه قسمت اعظمش رو ندارند.چيزي كه توي ذهنمون حك كرديم ….. منظورم همين بود ، گلم!
دوستت دارم
.
.
معصومه جان ! گلم!مي دونم چشمات به در خيره شده ، انتظار سخته …. ولي اگه خدا بخواد امروز يا فردا راهي ميشه …. و به زودي انتظارت به سر مي رسه. دوستت دارم

16 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به پاكي و زلالي دريا به دريا دل آشنايم !
براي سكوت آمدم ، براي شنيدن صداي امواج زيباي درياي درونت……من همينجا در نزديكترين نقطه به امواج درياي وجودت سكوت مي كنم و با چشمانم در پس هر موج دلنشينت ، از خداوند براي دريا دلم
بهترينها را آرزو مي كنم……بازهم موجهاي كوچكم را به امواج وسيعت گره مي زنم تا در مسير امواج تو حركت كنم…….دوستت دارم، دريايي ترين!
سكوت از من و صداي امواج از تو…..
آرزومند آرزوهايت : سحر- گيلان

16 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی خاطره سازم!
عمویی همین چند ساعت پیش مجله شهرزاد به دستم رسید ، اینقده خوشحال شدم که نگین………البته به خاطر چیزای دیگه هم خوشحال شدم…..هورااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمویی وقتی قسمت داستان واقعی که در مورد سجاد بود رو خوندم دلم میخواست بشینم دو ساعت گریه کنم البته اشکام سرازیر شد ولی جلوشو گرفتم ، اگه مامانم خونه نبود حتماً میشستم و یه دل سیر گریه میکردم….آخه وقتی گریه میکنم مامانم گیر سه پیچ میده که چرا گریه میکنی و از این جور حرفا دیگه!
عمویی من فک کردم الان دستنوشت جدید گذاشتین ولی مثل اینکه خبری نیست…….
عمویی میخوام تو دستنوشت جدید داستان سجاد رو بنویسم….سمیه جان زحمت کشیدن مصاحبه تونو گذاشتن منم میخوام بخش داستان واقعی رو بذارم …. بچه ها هم حق دارن بدونن ….. عمویی……….
اینجوری لااقل به عهدی که بسته بودم میتونم عمل کنم ….. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمویی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

11:45 | D.A.E ق.ظ

عمویی ببخشید بذارین از نرگس جونم تشکر کنم که تولدمو تبریک گفتن بعد برم، تشکر عزیزم!

16 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجونه مهربونم..عموووو دیشب خوابت رو دیدم! (عمو:چی دیدی؟!)
عمو الان یادم اومد دیشب یه خواب عجیب و قشنگ دیدم..عمویی من و شما و یه عده از مردم که اصلا یادم نمیاد کی بودن توی یه محله ای بودیم که خیلی هوای خوبی داشت لطیف بود..عمو خیابوناش خاکی بود..بعد من داشتم از یه پله های پیچ در پیچ سنگی قشنگ بالا میرفتم که شما هم از همونجا داشتین میومدین بالا(شبیه ماسوله بود عمو!)..عمو جون بالای پله ها که رسیدیم یهو من آسمون رو دیدم که مثله صبح آبیه کم رنگ و خیلی قشنگ بود اما توی آسمون دیدم که با رنگ سرخ مایل به نارنجی(شبیه غروب آفتاب)اسمه یک شهید نوشته شده ..عمو خیلی تعجب کردم با شیطنت و بدونه اینکه قضیه رو جدی بگیرم بهتون گفتم:عمو آسمونو ببینین!عمو چجوری روش اسم نوشتن؟؟؟!!!
شما هم خندیدی و یه کم به اسم اون شهید (که الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد)خیره شدین و گفتین:دخترم اینو که کسی ننوشته!اینو خدا نوشته..!
عمو توی خوابم شما عینه وقتی که تازه از مکه اومده بودین مثله فرشته ها بودین(الانم هستینا اما اون موقع یه حسه دیگه داشت!)لباستونم اینقد ساده بووووود..
عمو هر چی فکر میکنم نمیدونم معنیه خوابم چی بوده…اومدم واسه خودتون بگم شاید واسه شما معنی داشته باشه..عموجونم عمویه نازم دلم براتون تنگ شده..
راستی عموی خوب و مهربونه خودم،من یه چیزی رو کشف کردم!عمو با اینکه برنامه ندارین اما بیشتر از همیشه همراهمون هستین و باهامون صحبت میکنین این باعث شده دیگه نق نق نکنم که عمو چرا نمیاد!!وای عمو کاش بذارین از اول تیر بیاین!!!
عموجونم عموییه یکی یه دونم خیلی خیلی خیلی دوستون دارم…التماس دعا
(دخترتون)

16 05 2009
فاطمه

سلام امیدوارم خوب باشید عمو جون زود تر به تلوزیون برگردید راستی هر وقت برگشتید من هم رو در مسابقه ی تلفنی برنامتون شرکت بدید.
ازطرف فاطمه زارعیان از الماس کویر یــــــــــــزد

16 05 2009
فاطمه

به نام آنکه مهربانی راآفرید
سلام عمو امید وارم خوب باشید!از این که در سایت شما عضو شدم خوشحالم !مطالبتون رو خوندم خیلی قشنگ بود.راستی عمو من چندین بار برای شما نامه نوشتم و وقتی به یزد آمدید به دیدار شما آمدم اما شما نامه ی من رو نگرفتید و آنهایی رو که ارسال کردم شاید به دستتون نرسیده؟ به هر حال زودتر به تلوزیون برگردید و من رو در مسابقه ی خودتون شرکت بدید.عمو پورنگ دوســــتـــت دارم خیلی زیاد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فاطمه زارعیان از الماس کو یر یـــــزد

16 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره……

***ناب***

خوشبختی به ساعت نگاه نمی کند!!!

اگر شبی ماه به زیباییش مغرور شد خورشید را صدا خواهد زد.

ما از گذشته های خود می آییم چنانکه شاخه از ریشه هایش.

امروز فاصله ایست فرصتی برای گره زدن این دو.

هیچ گذشته ای به فردا نمی رسد مگر نگاهی از فردای ما را نواخته باشد.

هیچ عبوری بی عبرت شکل نمی گیرد گذشته ها ما را می سازد.

****مثل آب پاک و مثل خاک افتاده باید زیست.****

منتظر دست نوشته ی جدید شما هستم……..!

16 05 2009
مهر

سلام! شیوا جان ممنون از این که این دو بیت رو گذاشتی. بی نهایت ممنون!

16 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدا
عموییی سلام
عمو امروز واسم یه روز فراموش نشدنی و خاطره انگیزه …میدونین چرا؟
چون نامه ی آجی شیوام امروز به دستم رسید و من بلاخره بعد از دو سال عکسه آجی شیوامو دیدم..گذاشتمش توی آلبومم ..وای عمو نمیدونین چه حسی داشت..فقط یک ربع تمام به عکسش زل زده بودم و میگفتم این آجی شیواست؟واقعا؟!خیلی نانازه..خیلی خوشحالم!
عمو یعنی میشه امسال همه ی آجی هامو ببینم؟یعنی میشه این اتفاق روز تولد شما پیش بیاد؟یعنی میشه…!
(دخترتون)

16 05 2009
شیرین

سلام عمو پورنگ عمو داریوش دلم برات تنگه قصد نداری بیای!!!! منتظرتیم با اینکه زیر پامون علف سبز شده …

17 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای بخشنده ی مهربون
عمویی سلام…
عمو یه خبر دارم!خبری که حتما شما رو هم خوشحال میکنه ..عمو کامنت های روزای قبلمو بخونین لطفا..
خب!عمو!بخشیدمشون!!!
خیلی راحت!الانم دوسشون دارم!جو گیر نشدما!واقعا فکر کردم و بعد بخشدیم..عمو الان قلبم راحت تر نفس میکشه!عمو الان ماهی کوچولوی قلبم داره بالانس و پشتک و وارو میزنه!آخه آزادش کردم ..
عمو جون اول از خدا بعدم از شما ممنونم عمو حالا یاد گرفتم چجوری باید ببخشم!از خودتون یاد گرفتم!از برخوردایی که طی این 7 سال ازتون دیدیم و شما ساده از کنار بدی های دیگران گذشتین..عمو حالا دیگه خوشحالم ..
آخیییییش!عمو ان شاالله هر آرزویی دارین برآورده بشه اگه به صلاحه..
عمو جون قده تموم ستاره های کویر دوستون دارم ..الان تازه دلیل خیلی از برخورداتونو میفهمم ..
عمو جون خیلی ممنون
(دخترتون)

17 05 2009
s m d a

سلام عمو داریوش قبل از امتحانات خرداد و کنکور بیایین تا با روحیه ی خوب درس بخونیم…
راستی اقاجون سلیمون از ایتالیا بر گشت یا این که ایشون هم قصد دارن با شما سر برنامه بیاین.
ok

17 05 2009
شیرین

سلام و صد سلام خدمت عمو داریوش گلم *** عمو ازت ممنونم میدونم برام دعا کردی اخه تو این 4 تا امتحانی که دادم فکر کنم همشو 20 میشم .عمو عمو عمو دلم برات تتتتتتتتتننگگگگگگگ شده پس کی مییای!!! عمو شعر جدید یادت نره هر وقت که اومدی ما ازت شعر و اهنگ جدید میخوام……عمو میشه زودتر بیای * بای

17 05 2009
زهرا

به نام خدا
دو ماه گذشت ….درست دوماه پیش چنین موقعی داشتم گریه میکردم …وای عمویی چقدر سخت گذشت..کاش زودتر برگردید وهمون جوری که من وهمه بچه ها دوست داریم برنامتونو شروع کنید …درست مثل سال 81-82-83که خیلی ساده وبی هیچ زرقو برقی برنامتونو اجرامیکردید..

ای وای یادم رفته بود بگم سلام..عمویی سلاممممممممممممممم.
امروز اقاجون سلیمون بعد از1 ما دوباره برگشتند .خیلی خوشحال شدم ..میدونید چرا ؟به خاطر اینکه هم اقاجون سلیمونو از دوستای شما میبینم هم مهمتر از اون چون اقای اقا جانزاده از دوستای صمیمی شما هستن و تهیه کننده ی این برنامه .وقتی اقاجون برنامه دارندمن یه جورایی حضور اقای اقاجانزاده روپشت دوربین حس میکنم.بااینکه ایشون چندین بار بداخلاقی کردن ولی من بازم ایشونو دوست دارم وقتی میبینمشون انگار شما رو میبینم….تازه عمو من برنامه ی اقاجون سلیمونو تا اخره اخرش نگاه میکنم که مبادا ایشون چیزی از شما بگندو من نفهمم.

خلاصه عمویی اینم از بساط من در نبود شما.موقع هایی که شما نیستید همه طرفداراتون برا خودشون جریاناتی دارناااااااااااااا.
راستی عمویی یه چیزی…امروز به دختر خالم گفتم که قراره شما با برنامه ی زنده برگردید.اخه من همه ی این ماجرا هایی که این مدت داشتمو براش تعریف کرده بودم .مثلا گفته بودم قراره برنامه تولیدی بشه وتهیه کننده برنامه هم تصمیم جدی گرفته ومنو همه ی بچه ها داریم تلاشمونو میکنیم که عمو وتهیه کننده برنامه رو از این فکرشون منصرف کنیم…..بعد یادمه اون روز دختر خالم گفت عمرا بتونید اقای اقاجانزاده رو از تصمیمی که گرفته منصرف کنید………گذشتو گذشت تا این که امروز بهش گفتم عمو پورنگ قراره با برنامه ی زنده برگرده..یه دفعه برق از سرش پرید وگفت دروغ میگی..!!!!!!!!منم بهش گفتم تو هنوز عمویی مارو نشناختیش نمیدونی که چقدر مهربونه…..دختر خالم همین جور که چشماش گرد شده بود گفت بیخود نیست بچه ها همه دوسش دارناا ….واقعا این موفقیتی که تا حالا بدست اورده حقشه…..چقدر به حرفاتون گوش میده وبرای نظراتون ارزش قاءله…این اولین برنامه ای هست که میبینم اینجوره….منم گفتم: بله دیگه عموی مهربونه منه …

اینو تعریف کردم چون برای خودم شنیدن چنین جمله ای ازکسی که خیلی برنامه ی شما رونمیدیدوخیلی میونه خوبی باشما و برنامتون نداشت عجیب بود..خیلی هم عجیب غریب بود …..

وای چقدر حرف زدم .تاحالا اینقدر ننوشته بودم….برم دیگه ..عمویی دووووووووووستون دارم منتظرتون هستم.

19 05 2009
مشکات

عمو عاشقتم مهربونم شعرم رو بخون گلم ……….

20 05 2009
رامینا سادات حسینی

چندتا پیغام برای دوستهای گلمممم

نیلوفرجون سلام
خیلییییی دوست دارم هرچی زودتر باهات آشنابشم……راستی تولدشماست؟مبارکههههههه

شیرین جون سلام
شماهم پیش تجربی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زمین20میشی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! خوش به حالت……انشاالله توی کنکورهم موفق باشیی دوست خوبم….
منکه زمین و خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بد دادم……تاحالا امتحانی رو اینقدربد نداده بودم…..البته راستشو بگم چون در طول ترم زمینو گذاشتم کنار……. فقط روز قبل از امتحان خوندم تازه همونم درست و حسابی نخوندم………فکرکنم معلممون ورقمو صحیح کنه فقط بخنده یه چیزای الکی نوشتم….اصلا ربط نداره……….!!!!!!!!!!!
موفق باشی

22 05 2009
مشکات

عمو یه من بهترین عمو یه دنیاست ………….

دوستت دارم بینهایت تا ابد عمو یی جونم
مشکات




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: