روشن دلان…

17 05 2009

به نام خدا

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم بچه ها داشتند با هم بازی می کردند.ساختمان مدرسه با اجرهای قرمز رنگ و پنجره های قدیمی به همراه کاج بلند قامت وسط حیاط نشان از قدمت

چند ساله اون داشت.صدای همهمه و شادی و گاهی شیطنت بچه های کلاس حتی توی حیاط هم به گوش می رسید.به محض ورورد به ساختمان مدرسه چهره متبسم مدیر رو می بینم:»عمو پورنگ!!کجایی؟!!این بچه ها ما رو کشتند!»

همراه مدیر به دفتر رفتیم و جاتون خالی یک چایی گرم مهمونم کرد و با همان متانت و فروتنی ادامه داد:»عمو جان!درسته اینجا مدرسه بچه های نابیناست ولی مطمئین باشید شما رو خوب می شناسند و حتی می تونند نشونه های برنامه و رنگ لباساتون رو هم بهتون بگن!»

باور کردنش برام سخت بود چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودم تا اینکه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم.همه بچه ها با نظم و ترتیب رو صندلی ها نشسته بودند.برف شادی

بود که از گوشه گوشه سالن رو سر بچه ها می ریخت.

با شنیدن اولین جمله من پشت میکروفن ناگهان جیغ بچه ها بلند شد:

-«عمو شعر در قندون رو بخون!»

-«امیر محمد کجاست؟نیاوردیش؟»

-«چرا دیگه تلوزیون نمی یای؟»

یکی از بچه ها هم می گفت:»اقای صدابردار!صدای عمو رو عوض کن!!!»

صدای خنده بود که سالن رو پر کرده بود…بلافاصله برای اینکه زمان رو از دست ندم ازچند تا بچه ها  دعوت کردم که بیان کنار من..یکیشون که خیلی تپل و بامزه بود و موهای بوری داشت به من گفت:»عمو جون!من هم برنامه هاتون رو نگاه می کنم!»….خم شدم و در اغوشم گرفتمش و به چشماش نگاه کردم…در حالی که دست روی صورتم می کشید گفت:»تازه یک خال هم رو دماغت داری!!!…یک خرس هم داری که بغلش می کنی و شعر الو مامان رو می خونی!!»

برای لحظه ای دچار شک و تردید شدم….»خدایا!…مگه اون نابینا نیست؟چطور ممکنه انقدر دقیق نشونه های برنامه ام رو بده؟»

اون لحظه شادی و غم هر دو مهمون قلبم بودند و اشک شوق چشمانم گواه احساسی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود.

.خلاصه بعد از ساعاتی کنار بچه ها بودن به خونه

برگشتم و در طول راه با خودم فکر می کردم که خداوند چقدر حکیم و مهربونه.

اگه اونا چشم ندارند به جاش دستانی دارند که با لمس کردن پی به وجوداعماق ادم ها می برند.انسان هایی که سرشار از احساس و عاطفه هستند و با چشم دل دنیا رو می بینند.

                                                                               » خدایا شکرت»

.

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدارتون…

27/2/88


کارها

اطلاعات

108 responses

17 05 2009
سحر

سلام بر عموی مهربون بچه ها. انگار اولین نفر شدم!
خیلی خوب بهتون تبریک میگم که بچه های به این پاکی شما رو دوست دارن.و خوش به حال اون بچه هایی که عمویی به خوبی شما دارن و شما جزئی از زندگی اونا هستید.
کاش همه ی آدما قدر این نعمت های خدا رو می دونستن و از خدا به خاطر این نعمات ممنون بودن…
و بازم خوش به حال شما که هر از چند گاهی به چنین جاهایی میرید و با آدمای مختلف دیدار میکنید. ما که تو عمرمون نشده چنین جاهایی برای دیدار بریم.ولی دفعه ی بعد از طرف ما هم به همه ی اون بچه ها سلام برسونید.تا بدونن که اونا هم دوستای زیادی دارن.

17 05 2009
مهر

همیشه دست نوشته هایتان عمیق و تکان دهنده است. یک جور حس غریب یا شاید قریب در آن است. امیدوارم این لحظات زیبا و خدایی هیچ گاه از زندگیتان رخت نبندد و شما هم در برخورد با آنها به ورطه ی فراموشی و تکرار کشیده نشوید عموپورنگ!

18 05 2009
زهرا

به نام خدا

عموی عزیزم سلام.چقدر نوشته هاتون تاثیر گذاره.واقعا خوش به حالتون که این همه دلای پاک چه بینا وچه نابینا دوستون دارند.از حضرت رسول روایت داریم که هرکسی دل بچه ای رو شاد کنه دری از درهای بهشت به روش باز میشه.شما با این همه در باز می خوایند چیکار کنید.از کدومه این درا وارد بهشت میشید……..عمویی دوستون دارم به اندازه ی همه ی شبنمای نشسته روی گلا….

18 05 2009
امین فرزامی

عمو پورنگ عزیز سلام و خسته نباشید
عمو جون خاطرات شما همیشه قشنگ و شنیدنی است
وقتی میخونم واقعآ لذت می برم .

18 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به لطافت برگ گل سرخ به دريا دل آشنايم !
روشن دلان …… واقعا اين اسم برازنده اين انسانهاست ، كساني كه با چشم دل هر چيز را بهتر از چشم هاي ظاهري مي بينند.
بعضي وقتها ظواهر آنقدر فريبنده هستند كه نمي توان از پس آن همه زيبايي ، حقيقت را جست …….
و تمايز اين گونه انسانها با ما ، ديدن حقايق پشت پره ظواهر هست ، آنها ترحم را لمس مي كنند ، عشق را بو مي كشند و دروغ را حس مي كنند و…. چيزي كه ما انسانهاي سالم به راحتي درك نمي كنيم……
ايكاش ما هم از آنها مي اموختيم ، رنگ آبي آسمان را ، سبزي درختان را و……چيزي كه انقدر ديده ايم كه غرق در تكرار و عادت شده ايم و گاهي يادمان مي رود براي ديدن اين همه زيبايي خدا را شكر گزار باشيم .
چند بار چشم هايم را بستم تا در تاريكي ، مثل آنها راه بروم …..سخت بود ، سعي كردم مثل آنها همه چيز را لمس كنم و تصويري از ان در ذهنم مجسم كنم ، سخت بود…… ما كه صاحب نعمت بوديم سخت است در نبودش زندگي كنيم …..خدايا ! نعمت سلامتي را از كسي نگير….
اين عزيزان قدرت تصور خارق العاده اي دارند ، به گونه اي كه كافيست صدايي را يك بار بشنوند و يا چيزي را يك بار لمس كنند……از آن تصويري در ذهن خود حك مي كنند كه بي شباهت به دنياي واقعي نيست.
من از شادي آن كودكان شاد شدم ، آنها شما را با چشم دل ملاقات كردند….دلشان روشن……..!!!
برات بهترينها را آرزو مي كنم : سلامتي ، آرامش ، سعادت ، موفقيت ، قرب الهي
دوستت دارم ، دريايي ترين ! مراقب خودت باش
اگه خداوند اجازه داد برمي گردم……
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

18 05 2009
گلبرگ

به نام خدا
سلام
ميخوام تبريك بگم به اون عزيزان چون با چشم دلشون شما رو مي بينن و حس ميكنن!
درسته اونها چشم ندارند اما عدل و حكمت خدا بهشون درك عميقي داده كه عشق و محبت واقعي رو از ريا تشخيص ميدن و ميفهمن كه محبتتون واقعيه …
خوشحالمون كردين كه به دوستامون سر زدين . ممنون

18 05 2009
سولماز نوری

((بنام خداوند رنگین کمان……))

عموی مهربونم ، شازده کوچولوی مو مشکی من سلام…حالتون خوبه؟؟دوباره اومدم پیشتون با یه عااااااااااااااااااااااااااالمه حرف نگفته….
دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد
اول از همه بگم که عمو جونم من دست نوشت این دفعه تون رو نخوندم…!! شنیدم:-)
راستش رو بخواین حدود یک ساعت پیش داشتم با آجی ژاله حرف میزدم…اونم همینجور که با من حرف میزد اومد توی دست نوشت و دید
به به…عمو جونمون نوشته ی جدید گذاشته…هورااااااااااااااااااااااااااااااا ، هردوتامون خیلی خوشحال شدیم…بعد ژاله جونم دست نوشت شما رو واسه منم خوند…..
خیلی قشنگ بود عمو..مثل همیشه ، اصلا مگه ممکنه دست نوشته های شما قشنگ نباشه؟؟خب معلومه که نه……
وااااااااااااااااااااااااای عمویی جونم دلم براتون یه ذره شده…پس کی میاین؟؟اما فکر کنم دیگه کم کم دارین میاین مگه نه؟؟آخه امروز دیدم که برنامه آقاجون سلیمون
شروع شد….با خودم گفتم حتما حتما حتما تا چند روز آینده چشممون به جمال عموپورنگ جونمون هم روشن میشه مگه نه؟؟آخجوووووووووووووووووووووووووون
خیلی واسه رسیدن اون روز لحظه شماری میکنم…حالا خوبه مثل 11 اردیبهشت بشه (برنامه نقره) و یهو برقامون بره!! اونوقته که دیگه……………….(زبونت رو گاز بگیر بچه)
راس میگه ها…خدا نکنه…:-( راستی راستی عمو جونم….دیشب خوابت رو دیدم !!
عمو: چی دیدی؟؟
حالا جدا از شوخی جدی خوابتون رو دیدم عمو..یه خواب قشنگ ، دلم نیومد که براتون تعریفش نکنم واسه همینم اومدم اینجا تا بهتون بگم….
الان میگم عمو صبر کنین یه لحظه کامل یادم بیاد…..آها یادم اومد ، قبلش بگم خیره انشاا… :-) خب حالا می گم:
عمو دیشب خواب دیدم شما زیر بارون ، توی یکی از صحن های حرم امام رضا ایستادین و دارین نماز می خونین…هیچ کس دور و برتون نبود
تنهای تنها بودین….اومدم جلو ، کنارتون ایستادم…یه شال سبز دور گردنتون انداخته بودین…چهرتون خیلی قشنگ و نورانی شده بود عمو…شده بودین عین فرشته ها
وقتی که نمازتون تموم شد برگشتین و بهم نگاه کردین…منو می شناختین عمو…
من بهتون گفتم: عمو؟مگه شما سیدین؟؟چرا شال سبز دور گردنتون انداختین؟؟
خندیدن و گفتین: نه دخترم ، اینو آقا بهم هدیه داده…واسه همینم انداختمش دور گردنم
عمو ، توی خواب وقتی این جمله رو ازتون شنیدم کلی گریه کردم…بعد شما بهم گفتین: داره بارون میاد ، الان بهترین لحظه است برای دعا کردن…پس بهتره فرصت رو از دست ندیم
و بعد دوباره شروع کردین به نماز خوندن….عمو باورتون میشه؟؟امروز صبح که بیدار شدم دیدم زمین خیسه….دیشب بارون اومده بود عمو…………..
یه چیز دیگه عمو جونم…شما سید نیستین ، اما برای بار دوم بود که توی خوابم یه شال سبز رو دور گردن شما می دیدم…..
یه بار دیگه هم یه چنین چیزی رو دیده بودم…عمو یادمه پارسال شب عید غدیر بود که خوابتون رو دیدم…توی خوابم هم عید غدیر بود و قرار بود واسه ی ما مهمون بیاد(راستی منم سیدم عمو نمی دونم بهتون گفته بودم یا نه :-c )
نمی دونم توی خوابم مامانم چی بهم گفت و منو برای خریدن چه چیزی فرستاد بیرون از خونه…وقتی رسیدم تو کوچه دیدم نزدیک خونمون یه جمعیت جمع شدن
کنجکاو شدم و رفتم جلو…عمو بین جمعیت شما ایستاده بودین…یه لباس سفید بلند تنتون بود و یه شال سبز هم دور گردنتون انداخته بودین….داشتین بین مردم شیرینی و شکلات پخش می کردین…..
اونجام نفهمیدم معنی اون شال سبز دور گردنتون چی بود…………………………..
به هر حال انشاا… که هر دوتا خوابم خیر باشه….
راستی عمو یه چیز دیگه…من 22 اومدم دست نوشت و نوشته ی قبلیتون رو دیدم…نظرم رو تو wordpad آماده کردم تا واستون بذارم اما نشد….
تا به امروز….میذارمش اینجا ، چون با خودم گفتم اگه تو پست قبل بذارم ممکنه نبینینش…..
ولی بازم میگم…نظر بعدی که میذارم برای پست قبلیتون بوده………………………………………………….
خب دیگه عمو جونم بهتره من برم…..صحبت های نظر بعدیم هم هست پس دیگه کافیه…دوستون دارم بهترین عموی دنیا………….
اگه عمری باقی بود دوباره هم میام پیشتون…اگه هم نه که….حلالم کنین عمو جونم
بازم میگم:دوست دارم خیلی زیاد…از اینجا تا به آسمون…فرشته ی روی زمین…همیشه دوست من بمون
دست علی یارتون….خدا نگهدارتون….نظر نره یادتون
تا بعد…………………………………………………………………………….یا حق

18 05 2009
سولماز نوری(نظر پست قبلی)

((بنام خدایی که هیچ موقع بنده هاشو تنها نمیذاره…..))

سلام بهترین عموی دنیا..سلام شازده کوچولوی مو مشکی قصه ی من..سلام دایی پورنگ نازنین بعضی از بچه ها که دایی ندارن و شاید دلشون می خواد شما داییشون باشین………
بعد از مدتها دوباره اومدم پیشتون و با یه عالمه اتفاق جدید و قشنگ رو به رو شدم…عکساتون رو که دیدم اشک توی چشمام حلقه زد…..
چقدر همشون قشنگن…چقدر زمان زود میگذره…انگار همین دیروز بود که شما رفته بودین به حج مگه نه؟؟کاش دوباره هم این توفیق نصیبتون بشه و مشرف بشین…انشاالله…هیچ موقع یادم نمیره موقعی رو که داشتین باهامون خداحافظی می کردین
چقدر گریه کردم…برنامتون که تموم شد فیلم رو برش گردوندم به اول..اونوقت دوباره و دوباره نگاش کردم و هر بار که شما می گفتین خداحافظ از نو دلم
تنگ میشد و گریه می کردم….یادش بخیر…یه شب از همون شبا بود که هر کاری می کردم خوابم نمی برد….فکر کردم که بیام و به سایت سر بزنم
نمی دونم چرا اما به دلم افتاده بود که تو دست نوشت از شما خبری گذاشتن…درست حس کرده بودم…ساعت 3 نصفه شب بود…..
وقتی صفحه دست نوشت باز شد دیدم یکی از عکسای حج شما رو گذاشتن…از ذوق زیاد خشکم زده و بود و فقط نگاه می کردم….بازم اشک توی چشمام حلقه زده بود
عکسای حجتون رو خیلی خیلی دوست دارم…تو رو خدا اگه امکانش هست بازم برامون بذارین…این عکس جدیدتون هم خیییییییییییییییلی خوشگل بود عمو جونم….
چقدر نورانی افتادین عمو ، عین فرشته ها پاک و نورانی…..وااااااااااای عمو نمی دونین چقدر دوستون دارم….دلم خیییییییییییییلی براتون تنگ شده عموجوووووووونم..کاش زودتر برگردین :-(……دست نوشتتون هم واقعا عالی بود………………………………….
به این قسمت از نوشتتون که رسیدم:((یا عکس دوستی که روزی دست رفاقت بر شانه ام گذاشته بود و امروز فقط زخم خنجرش برایم به یادگار مانده))
واقعا دلم گرفت…می دونین عمو تو این چند روزه ی اخیر یه چنین اتفاقی واسه من هم رخ داد…خیلی سخته از کسی که خیلی دوسش داری ضربه بخوری
هنوزم باورم نمیشه….10 سال تمام با هم دوست بودیم….دوستیمون یه دوستی معمولی نبود..خیلی دوسش داشتم..از خواهر هم بهم نزدیکتر بود…اما شاید این حس فقط از طرف من
وجود داشت…دلم رو بدجوری شکست عمو….من همیشه باهاش صادقانه رفتار کردم اما اون……..
مهم نیست…از این اتفاقات توی دنیای ما زیاد می افته مگه نه؟؟منم مثل شما فقط واسش دعا می کنم……….بگذریم…
عمو منم با آجی ژاله موافقم…تو رو خدا اگه میشه اون چیزی که ازتون خواسته رو انجام بدین باشه؟؟ممنونم عموی مهربونم….
عمو دارم یه داستان می نویسم…اما الان لو نمیدم که موضوعش چیه…آجی ژاله می دونه…شما هم بعدا می فهمین…فقط خدا کنه که خوشتون بیاد…آخه دارم واسه شما می نویسمش
راستی راستی عمو جونم یکی دیگه از عکساتون رو هم کشیدم…به نقاشیهایی که ازتون کشیدم یکی دیگه هم اضافه شد…
اگه وقت کردم حتما اینجا واستون میذارمش تا ببینین….تازه تابستون هم اگه انشاالله بتونم بیام و ببینمتون همشون رو واستون میارم عمو………………………….
غیر از نقاشیهام یه عااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه چیز دیگه هم هست که انشاالله قراره با خودم بیارم…به قول معروف می خوام کل مشهد رو بار کنم و بیارم واسه شما!! :-)
عمو جووووووووونم چند وقت پیش یه شعر راجع به شما گفته بودم که در مورد برنامتون بود…از همون اولی که برنامه شروع شد تا به الان….
یه بار توی وبم نوشته بودمش ، اما چون بیشتر از شعرای دیگم دوسش دارم می خوام دوباره هم اینجا بنویسمش…راستش چون از حجتون عکس گذاشته بودین یهو یادش افتادم…یه شعر کودکانه اس
امیدوارم اگه قبلا نخوندینش ، بخونین و خوشتون بیاد……………یه چیز دیگه رو هم قبلش بگم…بچه هایی که اینجا میان همشون خیلی خیلی با استعداد و هنرمندن…
مثل سحر جون (گیلان) مثل مشکات عزیز و…..شعراشون رو که می خوندم واقعا لذت بردم…خواستم قبل از نوشتن شعرم بگم که من مثل اونا استعداد
چندانی تو شعر گفتن ندارم پس اگه خوشتون نیومد و قشنگ نبود به بزرگواری خودتون ببخشید…ذهن من بیشتر از اینا برای شعر گفتن یاریم نمی کنه….:-q

*****((قصه ی عموپورنگ))*****

اول: تک و تنها *پورنگ* بود حرفاش چه رنگارنگ بود
برای ما بچه ها چه شیرین و قشنگ بود

دوم: شده بود *عموپورنگ* غنچه ی مهربونی
فرشته ی زمینی عموی آسمونی

سوم: برنامه هاش چه شاد شد با شعر درقندون
اردک تنها دوست شد با لک لک مهربون

چهارم: از اینجا و از اونجا ، مسابقه بچه ها
گل ای جان و لاهیجان ، جدید شد برنامه ها

پنجم: عمو رفتش اصفهان ، میدان نقش جهان
جمعیت میلیونی ، دوست داریم عمو جان

ششم: سال نو از راه رسید با خود آورد یه مهمون
اگه گفتی اون کی بود؟؟ببلی مهربون

هفتم: امیر محمد اومد ، کم کم رفتش ببلی
امیر و عمو شدن ، شبیه تام و جری !!

هشتم: *عموپورنگ* رفت سفر ، رفتش خونه ی خدا
حاج *عموپورنگ* شد و برگشت پیش بچه ها

نهم: سال سال 87 ، دنیا تر و تازه شد
غنچه ی مهربونی ، شکفت و هفت ساله شد

دهم: شادی هفت سالگی ، از دلامون پر کشید
رویای رنگی ما ، رنگ سیاهی رو دید

یازدهم: وقتی عمو جون نبود ، دنیای ما تیره شد
چشم امید ماها ، به آسمون خیره شد

دوازدهم: عمو برگشت به خونه ، با دل شاد و رنگی
باز دنیای بچه ها ، شد دنیای *پورنگی*

سیزدهم: غنچه ی مهربونی ، شکوفه ی بهاری
قول بده تو به ماها ، که تنهامون نذاری…………..

خب عمو جونم اینم از شعر من…امیدوارم که خوشتون اومده باشه….اگه هم دوست نداشتین ، ازتون واقعا عذر می خوام…باور کنین تمام تلاشم رو کردم :-(
وااااااااااای چقدر حرف زدم مگه نه عمو؟؟!!خب چی کنم دیر میام واسه همینم حرفای دلم رو هم دیگه
جمع میشه ، میشه اندازه یه کوه…بعد میام اینجا خالیشون می کنم و میرم تا دوباره این قضیه از سر گرفته بشه…دوباره روز از نو روزی از نو
گفتم روز از نو یاد برنامه (روز از نو) افتادم………………یادش بخیر ، بچه ها به من گفته بودن برنامه ساعت 7 صبح شروع میشه…منم به مامانم گفتم که حتما حتما حتما ساعت 6 صبح بیدارم کنه
اما مامانم ساعت 7 و نیم بیدارم کرد…هیچ موقع یادم نمیره ، تا صدای مامانم رو شنیدم مثل فنر از جام پریدم ولی تا چشمم به ساعت افتاد ، جیغ کشیدم و شروع کردم
به گریه کردن…دویدم و تلویزیون رو روشن کردم…اما دیدم خبری از شما نیست…دیگه نشستم و زانوی غم به بغل گرفتم….با خودم گفتم شما اومدین و رفتین و من ندیدمتون……
به آجی مژگان پیامک دادم و گفتم عمو چی شکلی بود مژگان؟؟؟که یهو گفت:چی میگی؟؟ کی چی شکلی بود..عمو که هنوز نیومده…ساعت 8 میاد
و من دوباره جیغ کشیدم اما اینبار از خوشحالی بعدم با سرعت جت خودم رو رسوندم به تلویزیون…مامانم از حرکات من ماتش برده بود و کلی بهم خندید
و من بازم به این نتیجه رسیدم که این ضرب المثل واقعیه که میگن همیشه بعد هر گریه ای یه خنده ایه…واسه من که تا به حال اینجوری بوده……………..
راستی عمو منم از قدیما کلی عکس و خاطره دارم…نقاشیهام ، عکسای خودم….دست خط خنده دارم….چهارتا از عکسای بچگیمو اینجا واستون میذارم…:
این اولیشه:

عمو این منم ها!! اینجا هنوز نو و کچل بودم :-) منظورم اینه که تازه به دنیا اومده بودم..فقط 2 روزم بوده عمو….الان که نگاهش می کنم باورم نمی شه که خودمم….انگار یکی دیگه اس
راستی آجی ژاله ، توی این عکس که من 2 روزه بودم تو 6 روزت بوده…آخی…چقدر گوگولی بودی مگه نه؟؟….:-)
اینجا 1 سالم بوده عمو :-(…یادش بخیر:

اینجا هم 3 سالمه…:

اون عروسک تو دستم رو دیدین عمو؟؟خیلی دوسش داشتم ، هیچوقت ازم جدا نمیشد…اسمش رو گذاشته بودم کوچول!!
مامانم میگه اینجا داشتم با عروسکم حرف میزدم…یعنی چی بهش می گفتم؟؟!!
وااااااااااااای عمو اینو دیگه نگاه نکنین…وای خدا…آبروم رفت…:

اینجا سه سال و نیمه بودم:-q عمو هیچکس باورش نمی شه که این منم…بیشتر شبیه به پسرام تا دخترا…کلا اینجا خییییییییییلی خنده دارم..به خصوص با اون پیژامه ی چهار خونه ای که پامه…عمو ، هر موقع خودم این عکس رو نگاه می کنم ، میمیرم از خنده..می دونم شمام الان دارین می خندین…:-q اصلا واسه همینم گذاشتمش اینجا…شبیه پیرمردا افتادم نه؟؟:-) ولی در کل ازش خوشم میاد…تازه لباسمم راه راهه ;-)
چقدر زمان زود میگذره…..یاد بچگیهامون بخیر…………………………………………………….
خب دیگه عمو جونم بهتره دیگه برم…(الان عمو از خوشحالی بال در میاره :-c)…ببخشید که اینهمه پرحرفی کردم..سعی می کنم دفعات بعدی کمتر حرف بزنم….
خیییییییییییییییییییییلی دوست دارم عمویی جونم…به قول خودتون که توی یکی از برنامه هاتون گفتین: سبد سبد دوست دارم!! :-) همیشه ی همیشه ی همیشه شازده کوچولوی من بمون
دست علی یارتون………………….خدا نگهدارتون……………………بازم میام پیشتون
تا بعد……………………………………………………………………………………………..یا حق

18 05 2009
سولماز نوری(برای تمام دوستان گلم)

دوستای نازنینم سلام….اومدم اینجا تا یه خبری رو به اطلاع تمامی شما خوبان برسونم…خبردار شدم که متاسفانه پدر یکی از دوستای گلمون
در بستر بیماری به سر میبرن…ایشون باید عمل بشن و عملشون هم تقریبا خطرناکه و حکم یک ریسک رو داره…..از تمامی شما عزیزان تقاضا میکنم برای شفای
ایشون دعا کنین….همچنین برای شفای خواهر عزیز مینا جون و تمام بیمارایی که محتاج دعای شما هستن….از همتون ممنونم……………
التماس دعا
دست علی یارتون…………..خدا نگهدارتون
تا بعد…………………………………………………………………………………………..یا حق

18 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی خاطره سازم!
عمویی اومدم به قولی که داده بودم عمل کنم ، عمویی اونروز مامانم قسمت داستان سجاد رو داشت میخوند به اونجایی رسیده بود که مامان سجاد گفته بود: (این بچه دیوار راست رو میره بالا و ….) داشت میخندید ، منم گفتم مامان اولش میخندی ولی آخرش گریه میکنی ، مامانم گفت این همون سجاده که تو زلزله بم فوت کرد ، گفتم آره ، اینو گفتم و رفتم تو اتاق.
بعدش فهمیدم که مامانم همونجوری که داره می خونه گریه میکنه….. عمو میبینی….. عمویی ببین چیجوری دلسوز تعریف کردی که من تا حالا دوبار خوندمش هر بارم گریه ام گرفته الانم که داشتم مینوشتم باز داشت اشکام سرازیر میشد ولی من جلوشو گرفتم ، الان میخوام اینجا کپیش کنم امیدوارم اونایی که نتونستن مجله شهرزاد رو بگیرن بخونن….ولی گریه نکنن….
راستی عمویی من اصلاً نمیدونستم قضیه سجاد به این شکلیه………………

_________________________________داستان واقعی___________________________________

و بالاخره،داستان پسری را شنیده بودم که (نامش سجاد) بوده.
بدون هیچ مقدمه ای دوست داشتم شرح داستانش را از زبان خود عمو پورنگ بشنوم:

– ماجرای عجیبی بود! خب ،حتماً تصورش سخت نیست برای برنامه خیلی نامه می آمد.گاهی بچه های ما سه نفری مجبور می شدند نامه ها را بخوانند و باز هم نمی رسیدند به همه نامه ها رسیدگی کنند.شاید باور نکنید ولی از آن همه نامه ، نامه های سجاد همیشه به چشم من آمد چون همیشه دورش یک روبان قشنگ پیچیده بود.اوایل حتی فکر میکردم شاید مال یک دختر بچه است!بعد دیدم نه،یک پسر است که با احساسات خیلی خاص می نویسد.
تا نامه اش را برداشتم و اسمش را بلند گفتم،یک دفعه داد همه درآمد که: (بابا!تو رو خدا ول کن این نامه های سجاد عباس قلی رو…بیچاره کرده ما رو از بس تا حالا نامه فرستاده!)
یادم هست یک وقت هایی توی نامه هایش کارت تبریک بود یک وقتی یک تکه پارچه سبز بود یک زمانی یادم هست داستان نوشته بود و خلاصه هر دفعه این نامه ها یک چیزی با خودش داشت.
همه همکارانم می دانند من به هیچ وجه به بچه ای زنگ نمیزنم.از آن تقاضاهای ناممکنی است که اگر بخواهم به یکی اش جواب بدهم از پس باقی برنمی آیم.دوهفته مانده بود به زلزله بم و من نمیدانم چه شد که به سجاد زنگ زدم.اول مادرش برداشت.اسم مادرش (فاطمه خانوم)بود این را از متن نامه های سجاد یادم مانده بود که هی اسم مادر و بقیه اعضای خانواده را می آورد.گفتم: (سلام،من عمو پورنگم)اول اصلاً باور نکرد.چند بار پرسید:(عمو پورنگ؟)و من هر بار جواب دادم (بله.)
مطمئن که شد با لهجه کرمانی غلیظ شروع کرد به تشکر کردن و گفتن این جمله ها که واقعاً این بچه صبحش را با شما شب می کند و خیلی شما را دوست دارد و از این حرف ها.گفتم(این هایی که می گویید همه محبت شماست) بالاخره گوشی رسید دست سجاد.اولش یک الو گفت و بس.گفتم(سجاد!سلام عمو،منم عمو پورنگ) دیدم ساکت شده.من فقط صدای نفس هایش را می شنیدم.حس کردم به قول خودمان،(کپ)کرده.گفتم (باشه،حالا که تو حرف نمی زنی ، من می گم) و شروع کردم به گفتن این جمله ها كه: (می دونم که تو چقدر پسر خوبی هستی و چقدر درسخونی و ما هم همین قدر که تو دوستمان داری دوستت داریم و…)آخرش که خواستم خداحافظی کنم،باز پرسیدم: (نمی خوای با من حرف بزنی؟خداحافظی چی؟!) که دیدم بعد این حرف من آرام فقط یک کلمه گفت: (خداحافظ!)
خداحافظ را گفت و مامانش گوشی را گرفت و کلی عذر خواهی کرد.گفت(به خدا این بچه از دیوار راست میره بالا،نمی دونم چی شده که الان حرف نمی زنه و زبونش بند اومده) گفتم (میدانم همه این حرف ها را. اشکالی ندارد. من باید تماس می گرفتم که گرفتم)بعدش مادرش گفت (سجاد از شما یک تقاضای کوچولو دارد) گفتم (بفرمایید) گفت (دوست دارد شما زحمت بکشید و برایش یکی از عکسهای خودتان را بفرستید) گفتم (چشم) گفت (دلش می خواهد این جوری به همه ثابت کند شما بالاخره باهاش حرف زده اید و تماس گرفته اید) گفتم (چشم،می فرستم) چهار یا پنج روز طول کشید که عکس کارت پستالی من را خانم (ایرانی)،همکارمان فرستاد برای سجاد.
روزهای کوتاهی نگذشت که خبر بد را شنیدیم و زلزله بم، همه مردم ایران را عزادار کرد.یک روز در برنامه زنده که من و خانم (هاشمی) مجری بودیم از مردم خواستم برای شفای مجروحان و صبر بازماندگان دعا کنند. بعدش هم گفتم اگر از این بچه ها خبری داشتید به ما بگویید و اسم چند نفر را که از کرمان خیلی به برنامه ما زنگ می زدند آوردم; اسم سجاد را هم آخرش گفتم.
یک ساعت بعد خانمی به پخش زنگ زد از یزد. با گریه می گفت که خاله سجاد است و خبر می داد متاسفانه سجاد و پدرش و مادرش و برادرش همه در زلزله جان باخته اند. ما اول باورمان نشد، ولی با نشانه هایی که داد فهمیدیم راست می گوید می گفت خودمان رفتیم و به خاک سپردیمشان; با دست خودمان. همه ما خیلی متاثر شدیم و من تا چند روز حالم خوب نبود.
نه ماه گذشت و من برای اجرا در جشن (نامه ای به خدا)رفتم بم. بچه ها که من را دیدند ولوله ای شد بالا و پایین می پریدند و می گفتند عمو پورنگ.
یونیسفی ها پرسیده بودند این چه کسی است که ابراز احساسات بچه ها این قدر برایش شدید است؟ مسئولان توضیح داده بودند مجری برنامه کودک تلویزیون است. بیچاره ها می گفتند (ما نه ماه است داریم به این بچه ها اسباب بازی می دهیم و برایشان برنامه اجرا می کنیم، نتوانستیم سر ذوق بیاوریمشان; کاش زودتر این اتفاق افتاده بود!)
تصمیم گرفتیم در سفر بگردیم دنبال اثری از سجاد. اسم کاملش را از توی کامپیوتر قبرستان بم جست و جو کردیم. معلوم شد قبرش همان جاست. مشخصات قطعه و ردیف را یادداشت کردیم و با یک واحد پرتابل، میکروفن به دست، همراه فیلم بردار راه افتادیم. قلبم با هر قدمم تندتر میزد. کلمات نامه های سجاد از جلوی چشمم رژه می رفتند: (عمو!حتماً باید بیایی شهر ما…)
یعنی حالا رسیده بود شهر سجاد؟سنگ بزرگ پیش رویم، اسم همه را روی خود داشت; پدر و مادر و فرزندان. نام سجاد هم بود. حالا نوبت من بود. جملاتی را به دوربین می گفتم که حاصل احساسات همان دقیقه ها بود. گفتم چقدر برایمان نامه می نوشت. چقدر زنگ میزد. گفتم و گفتم تا رسیدم به این جمله که: (سجاد جان!من آمدم، ولی حالا که اینجا رسیده ام، تو دیگر نیستی…) که منقلب شدم و دیگر نتوانستم جلوی دوربین، خودم را کنترل کنم.

________________________________________________________________________________

عمویی اون جمله هایی که اونروز به دوربین داشتین می گفتین من به خوبی یادمه…..
عمویـــــــــــــــــــــــــــــــــــی………………

10:55 | D.A.E ق.ظ

18 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدایه خیلی خیلی مهربون.سلام عمویی عموامروز ….عموامروز…تولده آبجی نیلوفر…هوراااااااااااااااااااااااااااااااا عموامروز خدایه آبجی به تعداد آبجیایه من افزود…آبجی نیلوفرتولدت مبارک انشاالله تولده صدوبیست سالگیت…عمویی دیروز روزه سختی برای من بود حتما شماهم فهمیدید آقای بهجت فوت کرد عموخیلیی حیف شد ..عموخیلی آدمه خوبی بود عموسلام نکرده اومد به قلبم وبدونه خداحافظیم رفت..عمومن خیلی ادمه بدیم نمیدونم چراخدااین لطفوبهم کرد،عمودوسه سال پیش نمیدونم چه جوری آقای بهجت اومد توقلبم نه توتلوزیون نشونش میداد نه ماکتابشو داشتیم خونمون نه هیچکدوممون مرجعمون آقای بهجت بود..شایدخدامیخواست من بااشناشدن باایشون ادمه خوبی بشم..عموحیف شد عمومن ندیدمش از نزدیکو ورفت…عمویعنی فهمید من دوستش دارم ؟؟؟به نظرم که فهمید….عموبرام دعاکن. ..دوستم بهم گفت اون دنیامیبینیش ..ولی عموفک کنم تواون دنیا صف های ماازهم جدائه..عموجون وبچه ها اگه شد یه فاتحه براش بخونید…

18 05 2009
سیده فائزه

سلام پورنگ مهربوون :-) ….امیدوارم حالتون خوب خوب باشه…

بله عموجون.بایدبه معنی واقعی روشن دلان خوب دقت کرد.انها با چشم دل میبینند…

افسوس که ما با چشمان باز خیلی چیز ها رو نمیبینم با ایین که خیلی شفاف از کنار ما میگذرند

و بعد میگوییم …ای (دل )غافل….انها با چشم دل شما رو میبینند.و شاید حتی بهتر از ما که سالهاست

با چشم باز شمارا میبینییم…
با چشمان باز کاملا بسته….

اما این همه ماجرای روشن دلان نیست….;-)

چقدر این سولماز بامزست.ماهمیشه با هم میرفتیم حرم و در مورد برنامه شما حرف میزدیم

اولین بار هم با سولماز بودکه برای دیدنتون به یکی از برنامه های شما اومدیم;-)

همیشه در درگاه خدا پیروز و سربلند باشد:-)

راستی از عکس بچه گی هاتون در سایت قرار بدین.خدانگهدار….ک:-)

18 05 2009
حنانه

بسم الله الرحمن الرحیم.

سلامی دوباره……

و باز هم ممنونم.(وممنون از اینکه به همه ی بچه ها اهمیت می دید)

****خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید دره دیگری****

18 05 2009
نیلوفر

سلام عمو جونم
وای عمویی هر وقت دست نوشت جدید می زارین من به شدت ذوق زده می شم.مخصو صا با این خاطرات قشنگ شما نمی دونم چی بنویسم .آره عمو جون با چشم دل همی چیز رو قشنگ تر میشه دید حتی بعضی چیزهای قشنگ که با چشم سر دیده نمی شن با چشم دل می شه دید…
واقعا دیگه نمی دونم چی بگم
دوستت دارم مواظب خودتون باشید

18 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
تولد تولد تولدمون مبارک …کبارک مبارک تولدمون مبارک
سلام سلااااااااااااااااااااااااام
به عموی نازنینم وبه آجی های گلم
بلاخره روز تولد منم رسید وامسال بهترین هدیه ها رو گرفتم .تبریک از طرف دوستای گلم .اونم یه هفته زود تر خدا یا شکرت ّبه خاطر این آجی های گلی که به من دادی
ولی بچه ها توجه کردین من جمع بستم(تولدمووووون مبارک)
بله اخه امروز تولد یه نفر دیگه هم هست .شاید شما یادتون رفته باشه ولی عمو جون خوب یادشونه که امروز تولد کیه …
تا سه می شمارم حدس بزنید
1
.
2
.
3
.
آفرییییییییییییین امروز تولد آقای داریوش رئیسی تصویر بردار برنامه ی عمو هست
هوراااااااااااااااااااااا
تولد تولد تولدتون مبارک ….مبارک مبارک تولدتون مبارک
خوب بچه ها تو این روز خدا به ما یه عموی خوب دیگه داد
انشا الله صدو بیست سال زنده باشن

18 05 2009
سروش بیات پور

سلام عمو جونم
خوبی؟ آره والا منم یه روز که رفته بودم واسه اجرای رادیو دوستانی رو به عنوان مهمون برای برنامه سلام بچه ها سیما دعوت کرده بودن که روشن دل بودن ولی از توی چشمای آدم میخونن که کی هستی و روحیاتت چجوریه.
مثله همیشه عالی بود.
خدانگهدار

18 05 2009
محدثه

سلام عموی مهربونم
واقعاً عجب حکمتی داره کارای خدا …
وقتی یه چیزی ازمون بگیره یه چیز خیلی بهتر بهمون میده
.
.
.
بچه هایی که به هردلیلی یکی از حواس رو ندارن بقیه حواسشون چند برابر بقیه قویه
.
.
خدایا شکرت
بخاطر همه ی نعمتهایی که دادی ممنونم
.
نعمت سلامتی که تا از دستش نده قدرش رو نمی فهمه
.
نعمت پدرومادر و خانواده عزیز
.
نعمت عزیزانی که همیشه ازحمایشون برخورداریم
.
نعمت عموی مهربونی مث شما که اگه یه مدت نبینیمتون یه بغض گنده توی گلومون هی بالا و پایین میره
..
.
.
.
عمو جون زودتربرگرد
.
.
خدایا شکرت
شکرت
شکرت
شکرت
:)

18 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجونم…عمویی خوبین؟خوشین؟سلامتین؟خدااااااارو شکر!!!!!!!!!
عمویی جونم من دیشب دست نوشت رو خوندما!اما چون داشتم با آجی سولماز صحبت میکردم و چشمامم خیلی خسته بود و میسوخید!کامنت نذاشتم!عمویی جونم عکسای آجی سولمازو دیدین؟وای عمو اون عکسش که سارفون قرمز تنشه رو خیلی دوس دارم..عمو منو سولماز عاشق اینجور سارافون هاییم!الانم یکی دارم صورتیه روش یه جیب داره که روی جیبش عکس خرس داره..خیلی دوسش دارم.منو آجی سولماز میخوایم وقتی میایم هر دو سارافون صورتی هامونو بپوشیم!اما رامینا نمیتونه چون چادری نیست تابلو میشه!
وای عمو جوراب شلواری سفیددددددد!دلم آب شد..من که از رو نمیرم و دست از سر جوراب شلواریم برنمیدارم مثله همین الان!بابام که منو با تیپ 7 سالگیم میبینه میره تو رویا!میگه ژاله نمیشه دوباره کوچیک بشی؟!دوباره وقتی میام دنبالت از مدرسه تا خونه هی بالا و پائین بپری واز توی اون کوچه ای که گل یاس از خونه ها آویزونه یاس هایی رو که رو زمین ریخته جمع کنی!بعد دیرمون بشه هی بگم بسه!مدرسه ات دیر شد؟!تازه عمو!چند روز پیش بابا دنبال یه چیزی میگشت که مجبور شد همه جا رو زیر رو کنه..رسید به آلبوما!اما نتونست ازشون بگذره یکی یکی آلبوما رو نگاه کرد..عمو هر جا به عکسه من میرسید کلی بهم میخندید!میگفت:»بچه تو یه بار نشد یه عکس بگیری اما ادا درنیاری!یا لپتو باد کردی یا دندوناتو ریختی بیرون مثله اسکلت میخندی..!آرزو به دلمون گذاشتی یه بار جدی باشی!مثله آبجیت خانومی عکس بگیری!اما الان که نگاه میکنم میبینم همین عکسا قشنگ تره!»
عمو هنوزم همینطورم!دسته خودم نیست!عموووووو دیشب آجیم یه کتاب به دستش رسید که خاطرات آقای خامنه ای بود..یکیش اسمش خاطره ی لپ لپی بود!خاطره ی اون روزی که شما و امیر رفتین بیت آقا بعد آقا ازتون پرسیدن:»خب آقاجان!شما امیرمحمد رو از کجا پیداش کردین؟!»و قبل از اینکه شما بگین امیر برگشت گفت:»از توی لپ لپ!»وای عمو اینقد خندیدم!اونروز امیر چقدر شما رو دق داد!عمو کتابو آجیم واسم میاره منم میارمش واسه شما.
راستی عمویی میبینین تو رو خدا؟!خود سولمازم میگه من 4روز ازش بزرگترما اما درعمل همیشه اون بهم زور میگه!مثلا یه نمونه اش کارت شارژ خریدنمونه!وقتی نوبت منه خودشو میزنه به اون راه!و میره شارژ میخره!بعد که اعتراض میکنم و میخوام باهاش قهر کنم ایشون زودتر از من قهر میکنه و من تازه باید منت بکشم!اصلا فکر کنم روز تولد منو سولماز اشتباه توی شناسنامه هامون وارد شده من باید 18 مرداد باشم اون 14 مرداد!خیلی زور میگه!اما( به یاد برنامه روز مبعث که دایی ظریف اومده بود)یه روز دوران زورگویی سولماز خانوم تموم میشه و من پیروز میشم!
عموجون دوستون دارم خیلی خیلی.!عمویی دست نوشتتون خیلی قشنگ بود..تا دیدم دست نوشت گذاشتین یه جیغی زدم که آجی سولماز گوشش درد گرفت!راستی عمو دیشب که سولماز بهم گفت میخواد عکس بچگی هاشو بذاره منم شب که خوابیدم خوابه بچگی های سولماز رو دیدم!اینقد جالب بود مثله همین عکساش بود بغلش کردم نازش کردم اینقد گوگولی بود!
التماس دعا عمویی جونم…دوستون دارم خیلی زیاد
(دخترتون)

18 05 2009
ژاله فرهادروش

راستی راستی!اون عروسکه سولماز که اسمش کوچوله منم دارم!اما ماله من اسمش بوق بوقیه!
عمو منو سولماز دوقولوهای به هم نچسبیده ایم!تازه دیشب کشف کردیم مثله خیاری هستیم که از وسط رنده کرده باشن!
عمو گرگان بارون اومد دیروز!(عجب جمله بندیه قشنگی!)عمو جونم از شما و آقای آقاجانزاده عزیز و تمامی همکارای مهربونتون به خاطر تلاشتون برای برنامه زنده و در کنارش تولیدی!ممنونم…عمو قبل از اینکه بگین با خودم فکر میکردم نمیشه هم برنامه زنده رو داشته باشین هم یه روز در هفته اون مسابقه ای رو که گفتین؟!
فکر میکردم چون کارتون سخت میشه این کار رو انجام نمیدین اما دیدم نه!خداروشکر همگی مثله روز اول برنامه پر انرژی هستین.ممنونپ
(دخترتون،موخرگوشی!)

18 05 2009
ارزو علافیان

سلام عمو پورنگ دستتون درد نکنه که به این بچه ها سر زدین به خدا خیلی خوشحال شدم .ولی یک خواهش از شما دارم که به بچه های بی سرپرست هم سر بزنید و یک گزارش تهیه کنید و تو تلویزیون هم نشون بدین. بی زحمت .خیلی خیلی خیلی ممنون و تشکر از شما عوامل

18 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم…
عمو و همکارای عمو سلام.
خوبید؟
عمو وقتی دست نوشته ی ایندفعه تون رو خوندم برای چند لحظه واقعا نمیدونستم چی باید درباره ی دست نوشته ی این دفعه تون برای شما بنویسم…عمو خیلی دست نوشته ی قشنگی بود…
خدایا شکرت بخاطر تن سالم و بینایی که بهم دادی…خدایا شکرت…
عمو به نظر من اونهایی که روشن دل هستند همه چیز رو می بینند اما نه با چشم بلکه با دلشون…ما با چشممون خوبی ها و بدی ها رو میبینیم اما اونا با دلشون خوبیها و بدی ها رو می بینند…
عموی خوبم برای همه ی بیماران دعا کنید…

18 05 2009
فائزه

عمو الان دارم عکسهایی که رفته بودید به دیدن بچه های بیمار بعد از اخرین اجراتون تو سال 1387رو می بینم…یادش به خیر…
عمو الان داره خدا منو امتحان می کنه….اون یه امتحان سخت…امیدوارم که از این امتحان موفق بیرون بیام و نمره ی قبولی رو بگیرم…عمو برای همه دعا کنید همین طور هم برای من…
راستی عمو امروز روز اخری بود که رفتم مدرسه…
حیف…تموم شد…چه قدر زود…
راستی عمو برای خواهر دوستم مینا هم دعا کنید و همین طور برای همه ی بیماران.
عمو من براتون همیشه دعا می کنم…
عمو تا دیدگاه بعدی من بدرود…
امضا:فائزه.

18 05 2009
شیرین

سلام گلم * سلام عمو داریوش * دلم برات تنگه تنگ شده ! پس کجایی؟ قصد اومدن نداری؟ عمو چقدر دستنوشتتون قشنگ بود .عمو این نشون دهنده ی اینه که تو چقدر پاک و مهربونی که حتی اون بچه هایی که تا حالا نتونستن تو رو ببینن فقط صداتو میشنون هم عاشقونه دوست دارن………عمو پورنگ تو خیلی پاکی من فکر کنم خواب سولماز جون هم راسته راسته فکر چییه 100% درسته. عمو داریوش تو یه فرشته ای فرشته بای

18 05 2009
شیرین

میگن یه ماه تو اسمونه و یه ماه روی زمین ………..خسته نباشی 2 شیفته کار میکنی (میدونم تکرارییه ولی خوب دیگه)*عمو داریوشم دوست دارم.

18 05 2009
شیرین

برو بشین رو پشتبام….رو تو بکن به اسمون…در جهت مسیر باد…یه بوس فرستادم برات..(گرفتیش عمو !!!)

18 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربونم
عمو جونم سلام .
عمویی امرور فلیمی که بعد برنامتون گذاشت دیدین .یادمه یه بار قبلا نصفه دیده بودمش ولی هرچی فکر کردم اسمش یادم نیومد.
خب از اسمش که بگذریم موضوع داستان بود که خیلی دوست داشتم دو تا بچه بودن به اسم محسن ومعصومه اول بگم تو کیلان بودن فکر کنم .وای عمویی انقدر قشنگ حرف می زدن .مثل وقتایی که خودتون گیلکی حرف می زدینو ما هم کیف می کردیم .آخ چه قدر دلم تنگ شده…
خوب بگذریم چی داشتم می گفتم هان ..یادم اومد خوب بعد این بچه ها مامانشون مریض بود ولی پول نداشتن ببرنش بیمارستان باباشونم رفته بود شهر پول جور کنه .بعد عمو می دونین بچه ها چی کار کرن برای مامانشون
یه نامه نوشتن واسه خدا و خواستن که مامانشون رو خوب کنه گفتن خدا تو خیلی مهربونی ما خیلی دوستت داریم .ولی اگه مامانمون رو خوب کنی بیشتر دوستت داریم برام جالب بود .بعد می دونین چی شد رفتن نامشون رو انداختن تو صندوق پست سر جاده و هر روز می رفتن سر جاده تا خدا یه ماشین بفرسته تا مامانشون رو ببرن بیمارستان
بعد نامشون رفت اداره ی پست نامه به ظاهر بی نشون ولی یه نشون جالب رو نامشون بود که مال اونها رو از بقییه نامه ها جدا می کرداگه گفتین …الان خودم می گم تو نامشون گل ریخته بودن و چون در نامه باز بود گلها می ریخت مسئولین نامه دنبال ریشه این گلها که از کجا میریزه گشتن نامه رو پیدا کردن به دنبالی اینکه یه نشون توش پیدا کنن خوندن .منقلب شدن و تصمیم گرفتن که محسن و معصومه رو پیدا کنن و تمام مخارج بیمارستان رو بپردازن و بلاخره یه روز محسن ومعصومه دیدن که خدا براشون یه ماشین آمبولانس فرستاد تا مامانشون رو ببرن بیمارستان….
عمویی یادمه منم تا همین پارسال برای خدا نامه می نوشتم .ولی من پستشون نمی کردم نامه هامو من می نداختمشون تو رود خونه تا آب ببرتشون پیش خدا.حتی گاهی تو رود خونه هم نمی انداختم و بدون اینکه پستشون کنم خدا جوابمو می داد… منم حسابی کیف می کردم.
ولی من یادم رفته بود که واسه خدا نامه می نوشتم ودیدن این فیلم به من یادا وری که دوباره بنویسم
عمو جون خدا همیشه جواب نامه های ما رو میده حتی اونا که با تله پاتی براش می فرستیم
ای وای چقدر حرف زدم .ببخشید نمی تونستم داستان رو خلاصه کنم باید همه رو می گفتم چون نکته ی آموزنده وقشنگ توش بود حیف بود شما نشنوید البته مطمئنم شما قبلا این فیلم رو دیدین…
عموییی دلم دیگه قد سوراخ جوراب پای مورچه شده براتون تو رو خدا زودی بیاین
دوستتون دارم .مواظبخودتون باشید
به امید دیدار

18 05 2009
شیوا صرامی

*بـــه نـــام خــدای مـهـربـون*

پیرمرد نابینا و دخترک…

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
– غمگینی؟
– نه.
– مطمئنی؟
– نه.
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن.
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه.
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
– راست می گی؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…

************
ســــلام عمـــــوی گل و مهربون و دوست داشتنیم…
خوبید عمو جونم؟
سلام ابجی های مهربونم،حال همگی خوبه؟
*تــبــریـک تــولد*
تولد ابجی نیلوفر را تبریک می گم،انشاالله که هر چقدر دوست داری از خدا عمر با عزت بگیری ابجی مهربونم.
تولد اقای داریوش رئیسی را هم تبریک می گم،انشاالله به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید البته هر آرزویی که به صلاحتونه.
تولد همه ی کسانی که توی این ماه به دنیا اومدن را هم تبریک می گم.
************
عمو چقدر نوشته هاتون روی آدم تاثیر میذاره،نمی دونم چرا قلبم داره تند تند می زنه ،عمو چقدر زیباست که بچه های به این پاکی هم شما را دوست دارند،خوش به حال ما بچه ها که عموی مهربونی مثل شما داریم،سر نمازهای دست و پاشکسته م همیشه از خدای مهربونم تشکر می کنم که عمویی به این پاکی و مهربونی به ما داده.
الان نوشته های ابجی دریا را داشتم می خوندم که دیدم ماجرای سجاد را نوشته.
نمی دونم چی بگم ولی همین قدر می تونم بگم که دلم خیلی واسهههههههههههههههههههههه ی سجاد تنگ شده،عمو چه زووووووووووووود ما را ترک کرد،عمو اشکام توان نوشتن را ازم گرفتهههههههههههههههههههههههههه…

* بــــــــــــر می گـــــــــــردم*

18 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام..
نمیدونم اومدم چی بگم چون خودمم هنوز مبهوتم..فوت آیت الله بهجت رو تسلیت میگم..آیت الله بهجتم رفتن…اومدم یک چیزی رو الان خودم شنیدم رو براتون تعریف کنم..بچه های اصفهانی میتونن برن دنبالش و با گوشای خودشونم بشنون چون این قضیه رو آیت الله ناصری که اصفهانی هستن تعریف کردن..3 روز قبل از فوت آقای بهجت یکی از دوستان نزدیکشون از ایشون میخوان که وقتی دوباره خدمت آقا امام زمان(عج) رسیدن ازآقا بپرسن که آیا افراد پیر هم ظهورشون رو درک میکنن یا نه؟
وقتی از آقا میپرسن آقا میگن:بله درک میکنن..پیرتر از ایشان هم درک میکنن…پیرتر از ایشانم درک میکنن..بچه ها..عموجون میدونین اون آقا چند سالشونه؟60_70 سال!یعنی ما اون موقع در اوج جوونیمونیم…اینو که شنیدم خیلی امیدوار شدم…انگار سالهاست که دعا کردن برای ظهور شبیه درس خوندم واسم عادت شده بود و به دله خودمم نمینشست چه برسه به اینکه بخواد تاثیر گذار باشه..اما الان دیگه لحظه شماری میکنم برای رسیدن جمعه..شاید این جمعه بیاید..شاید..عمو نیمه شعبان توی یکی از محله های گرگان جشنی برپا بود که پسر حاج آقا علوی(مرجع تقلید)اومدن و نیم ساعتی برامون صحبت کردن..گفتن اون روزی رو که ایران با آمریکا مسابقه فوتبال داشت یادتونه؟همه از یادآوری این خاطره خندیدیم و خوشحال شدیم…که بعد ایشون ادامه دادن اون شب یکی از مراجع آقا امام زمان(عج)رو به خواب میبینن که آقا غمگین بودن..آقا گفتن:»اگر مردم ایران مثله امشب که برای بردن تیم فوتبالشون از ته دل دعا کردن برای ظهور من دعا میکردن، امشب ظهور کرده بودم.»…دیگه کسی نمیخندید همه رفتیم تو فکر…یعنی در کل جهان جمعیت افرادی که از ته دل برای ظهور آقا دعا میکنن به جمعیت اون شبه مردم ایران نمیرسه؟وای خدایاااا..
من نمیدونستم اگه کم دعا کنیم اگه ته دلمون یه کم ناامید بشیم زمان ظهور عقب میافته..اونم برای یه مدت طولانی…خدا نکنه…
نرگس خوش به حالت…من که تازه دارم میفهمم با فوت آقای بهجت چه چیزایی از کفمون رفت…تازه دارم میفهمم چه بلایی به سرمون اومده..کاش زودتر میجنبیدم تا حداقل یکبار ایشونو از نزدیک میدیم..کاش…عمو خوش به سعادتتون که آقای خامنه ای رو دیدین دعا کنین ما هم بتونیم …عمو جون زودتر برگردین ،ایندفه نه برای دلتنگیم!برگردین تا دوباره آخر برنامه شما برای ظهور آقا دعا کنین و ما هم دستامونو ببریم رو به آسمون و اینبار قشنگ تر از همیشه از ته دلمون بگیم»الهی آمین»
اگه دعا کنیم ظهور عقب نمیافته و اون زمان آقا میان و بهمون میگن که دعاهای ما رو شنیدن و به شما و انشاالله به ما لبخند میزنن…الهی آمین
راستی من نمیدونستم موقع وزیدن باد هم موقع استجابت دعاست.
التماس دعا عمویی و دخترعموها.(در ضمن این چیزی که گفتمو توی سایت tebyan.netهم میتونین پیدا کنین.اگه حالم خوب بود و درسم نداشتم خودم میگشتم اما شرمنده چشمام اجازه کار بیشتر با رایانه رو نمیده.)
(دخترتون)

19 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به بيكراني آسمان به دريا دل آشنايم!
اين شعر رو كه شب شهادت امام حسن عسكري (ع) گفته بودم و براتون نوشتم يادتونه :
……اومدم بگم غريبيم ، تيره شد دورو برم
غربت مهدي اومد نشست تو چشماي ترم
طاقتم تموم شدو نشستم اين گوشه كنار
كاشكي اين جمعه بياد تموم شه ديگه انتظار
نامه آبجي ژاله دوباره اين شعر را در ذهنم مرور كرد. ايكاش از ته دل براي ظهورش دعا كنيم……
الهم عجل لوليك الفرج
______________________________________
شعر آبجي سولماز هم قشنگ بود ….. مروري بود بر خاطرات گذشته.
_______________________________________
دريا دلم !تا حالا شده توي زندگيت به صحنه هاي تكراري برخورد كرده باشي؟!!!!
__________________________________________
گاهي پاره اي از آينده ، قسمتي از روياي صادقانه خوابهايم است…..اما در بين اين همه خواب بي تعبير چگونه مي توان آن حقيقت رويا گونه را جست ؟!!!!مي دانم در وراي اتفاقات آينده لحظه اي از زندگي را دوباره مرور خواهم كرد.
آنجاست كه مي گويم :» انگار اين لحظه را قبلا تجربه كرده ام»
______________________________________________
دريا دلم !محتاج دعاي نابت هستم ، بهترينها را هميشه براي تو بهترين ،مي خواهم : سلامت ، سعادت ، آرامش ، موفقيت ، قرب الهي
________________________________________________
اگه خدا اجازه بده و عمري باشه ، بر مي گردم
دوستت دارم ، مراقب خودت باش ، دريايي ترين!
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

19 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام دوستهاي گلم !
بچه هاي عزيز ، با دل پاكتون براي ظهور امام زمان ( عج ا.. ) دعا كنيد
و براي مريضها شفاي عاجل طلب كنيد……
خدايا به حق مولايمان علي (ع) و زهراي اطهر (س) و به حق حضرت مهدي ، تعجيل كن در ظهور آقا و مولايمان ، مهدي مو عود ….. و تمام مريضها رو شفا بده من جمله پدر دوست عزيزمون و خواهر مينا جون ( آمين )
الهم صل علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم ، الهم صل علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم ، الهم صل علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم

19 05 2009
فرزانه

سلام عمو جونم
عمو با این دست نوشت جواب یکی از سوالای منو دادی ………
همیشه با خودم فکر می کردم «حالا ما اینقدر راحت عمو رو می بینیم و صداشو می شنویم اونایی که به قول شما روشن دل هستن چی؟ اونا نمی خوان عموشونو ببینن؟ دلشون واسه عمو تنگ نمی شه؟؟؟؟؟»
اما امروز جوابمو گرفتم:اونا با چشم دلشون دنیا رو می بینن………

19 05 2009
تینا

به نام خدای مهربون دوست داشتنی

سلام عمو جونم :

عموجون چقدر خوشگل و دلنشین نوشتین ،(اخه من یه چیزی میگم ها شما همیشه خوشگل مینویسید )
راستی عمو عکسهای آجی سولمازو دیدن چقدر خوشگله (الهی من قربونش برم که آجیم نا نازه )،
عمو جونم دلم براتون تنگ شدهههههههههههههههههههههههه.

**************************

سلام آجی نیلوفر جونم * تولدت مبارک * تولدت مبارک * تولدت مبارک * تولدت مبارک * تولدت مبارک*

**************************

راستی عمو جونم *به آقای رئیسی هم از طرف ما تولدشون را تبریک بگید .(تولدشون مبارک * تولدشون مبارک *).انشالله به هرچه میخواهند برسند (الهی )

**************************
عمو جونم برامون دعا کنید .

عموی نازم منتظرتون میمونیم !

(برادر زاده شما تینا )

19 05 2009
zizi

واقعا قشنگ و خوندني بود عمو جون
اگه ما هم جاي شما بوديم حتما مثل خودتون گريمون ميگرفت

19 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام عموی خاطره سازم!
عمویی چشم ، نعمت خیلی خوبیه…میدونم که همه اینو میدونن ولی……
چه خوبه که هممون واقعاً از ته دل به خاطر نعمت هایی که خدا بهمون داده شکر کنیم واقعاً این حرف خیلی بزرگیه…..من شاید تا چند وقت پیش خیلی به این موضوع فک نمیکردم….ولی خیلی وقته که دارم به این چیزا فک میکنم که اگه خدا منو از بعضی از نعمت ها محروم میکرد چه بلایی سرم میومد؟….عمویی ولی سخت تر اونه که کسی تا چند سال نعمتی رو داشته باشه مثلاً بینایی ، ولی در اثر یه اتفاق اونو از دست بده، وای عمو بهش فک کردن هم برام زجر آوره….عمویی چه خوبه که ما بعضی وقتا به این افراد هم فک کنیم اونوقته که میتونیم قدر نعمت های خدا رو بهتر بدونیم، خدایا! این فهم و درک رو به ما بده که بتونیم از نعمت هایی که بهمون دادی بهترین استفاده رو بکنیم تا تو اون دنیا شرمنده نباشیم ، خدایا!…….
وای عمو نوشته ژاله جون رو داشتم میخوندم…یه لحظه هنگ کردم گفتم خدایا یعنی ممکنه، یعنی واقعاً اگه اونروز همه از ته دل دعا میکردن امام زمان(عج) ظهور میکردن ، وااااااااااااااااای فکرشم خیلی لذت بخشه…. ولی عمویی من به شخصه اصلاً خودمو لایق دیدارشون نمیبینم….اگه بیان من باید چی بگم…..اصلاً چی دارم که بگم….آخه من اصلاً به معرفت واقعی نسبت بهشون نرسیدم….
عمویی یه حاج آقایی هست که اسمشون حاج آقا دانشمنده…ایشون خیلی خوب در مورد امام زمان(عج) حرف میزدن….دقیقاً ایشون هم به این اشاره میکردن که این همه آدم برای تماشای فوتبال وقت میذارن و برای دیدنش از این ور شهر میکوبن میان اونور شهر یا حتی از صبح میرن ورزشگاه که چی بشه؟…22نفر میخوان یه توپ بگیرن و گلش کنن…ولی حتی به اون اندازه وقت نمیذارن که درباره موعودشون فک کنن که آیا آمادگی حضور در مقابلشون رو دارن؟….میگفت خدایی پیش خودتون به این سوال جواب بدین که در طول روز چقدر وقت میذارین که به امام زمان(عج)فک کنین….ایشون که اینقده به فکر شما هستن شما هم به فکرش هستین…..
میگفت که یه نفری از علماء ایشون رو تو خواب دیده بودن…دیده بودن که چشمای حضرت کوچولو شده و گود رفته….بهشون گفتن آقا چرا اینجوری شدین؟….ایشون گفتن:از بس که این شیعه ها گناه میکنن و من باید از شب تا صبح گریه کنم که خدا از گناهشون بگذره….میگفتن:من از اون یکیا هیچ انتظاری ندارم مثلاً سنی ها، یهودی ها،و غیره من از شما ها شیعه ها انتظار دارم!

عمویی دعا کنین …. عمویی من قبلاً همراه شبکه یک صبح های جمعه دعای ندبه میخوندم خیلی خوب بود آدم کلی سبک میشد لااقل به اون بهونه کلی اشک میریخت و سبک میشد………ولی…………………..
چند وقتیه که نمیدونم چرا تنبل شدم…ولی قول میدم که از این جمعه به بعد دعای ندبه رو بخونم و برای ظهورشون از ته دل دعا کنم و سعی کنم که نسبت بهشون معرفت پیدا کنم………

عمویی شما هم دعــــــــــــــــــــــــــــــــــا کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

12:18 | D.A.E ق.ظ

19 05 2009
سولماز نوری(برای تمام دوستان گلم)

((بنام خالق زیبایی ها……))

سلام شازده کوچولوی مهربونم…سلام حاج عموی دوست داشتنی خودم!!
خوبین عمو جونم؟؟بازم اومدم پیشتون اما نگران نباشین ، قول میدم این دفعه خیلی کم حرف بزنم ;-)
خواستم فوت آیت الله بهجت رو بهتون تسلیت بگم….روحشون شاد
امروز تشییع جنازشون رو از تلویزیون تماشا کردم…چقدر دلم گرفت…الان تو قم چه خبره…تمام شهر یک پارچه سیاه شده……………
کامنت آجی ژاله رو هم که خوندم دلم دو برابر قبل گرفت…کاش زودتر آقا ظهور کنه…کاش ما هم توفیق اینو داشته باشیم که ایشون رو زیارت کنیم…..الهی آمین
عمو جونم دیروز آجی محدثه برام یه بسته فرستاد که امروز به دستم رسید(راستی عمو محدثه تو قم زندگی میکنه)
اون برنامتون رو واسم فرستاده که تو عید ازتون پخش شد….همونی که رفته بودین دیدن بچه های مریض تو بیمارستان مفید (نمی دونم اسم بیمارستان رو درست گفتم یا نه)
تا بسته رو باز کردم فیلمتون رو گذاشتم و دیدم…..چقدر قشنگ بود ، حسابی باهاش گریه کردم…عمو شما خیییییییییییییلی مهربونین خیییییییییییییییلی خوبین عمو ، خیییییییییییییییییلی زیاد
گاهی وقتا بهتون حسودیم میشه..به این همه خوبی..به این همه پاکی و صداقت که تو وجودتون جریان داره…..عمو وقتی به این چیزا فکر میکنم احساس می کنم
دو برابر قبل دوستون دارم………….خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم که یه چنین عموی گل و مهربونی رو بهمون هدیه داد…………………………………….
راستی عمو جونم یه چیز دیگه….راستش رو بخواین اولش نمی خواستم بهتون بگم اما نمی دونم چرا یهو نظرم عوض شد…
عمو از تابستون پارسال با یاری خدا شروع کردم به نوشتن قرآن (البته با دست واسه همینم یه خورده طول میکشه تا تموم بشه)…امیدوارم بتونم با کمک خودش هر چه زودتر کارش رو تموم کنم….در حال حاضر سوره ی بقره رو تموم کردم و الان به اواسط سوره ی آل عمران رسیدم
عمو اگه انشاالله بتونم تا تابستون کاملش کنم میارمش برای شما……………………….. :-)
خب دیگه عمو جونم بهتره به قولم وفا کنم (منظورم اینه که بیشتر از این حرف نزنم) دیگه بهتره من برم…..
خییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم بهترین عموی دنیا..مراقب خودتون باشین…برام دعا کنین و قول بدین که همیشه ی همیشه ی همیشه شازده کوچولوی من بمونین….باشه؟؟
دست علی یارتون…..خدا نگهدارتون…..بازم میام پیشتون
تا بعد………………………………………………………………………….یا حق

19 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم
عمو و همکارای عمو سلام.خوبید؟
عمو اومدم تا به شما و همکارانتون فوت آیت الله بهجت رو تسلیت بگم…
عمو به خدا هنوزم باورم نمیشه که ایشون رفتن پیش خدا…عمو خوش به حالشون که تو تمام مدت زندگیشون همیشه به یاد خدا بودند و لحظه ای وجود خدا رو فراموش نکردند…خوش به حالشون که جزو ادم هایی بودند که تا حالا گناه نکردند…عمو خوش به حالشون که جاشون تو بهشته…
عمو هر وقت که تلویزیون ایشان رو نشون میده نمیدونم چرا بغض گلوم رو میگیره و دوست دارم گریه کنم.برای رفتنشون گریه کنم…برای اینکه دیگه نیستن گریه کنم…عمو شما دیدید که تلویزیون داشت نشون می داد که ایشون حتی موقع نماز خوندن هم گریه می کردن…
عمو مادرم میگه آیت الله بهجت میگفتن تا می تونین صلوات بفرستین…
صلوات…پس برای شادی روح ایشون صلوات:اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم…
عمو امیدوارم که خدا به خانواده شون صبر بده…
روحش شاد و یادش گرامی باد…
بدرود.
امضا:فائزه

19 05 2009
مشکات

سلام عمو یی دار یوش من ……..

عمو مشکات الهی قربونت بره که اینقدر تو پاک ونازی به خاطره این قلبت که مثله گنجشک میمونه هستش که عاشقتم عمو اره به خاطره این اعتقا داتت هست که دوستت دارم اره عمو بچه هایه روشن دل خیلی خیلی ماهند اونا حسه ششمی دارند که ماها ندار یم …………عمو خوشحالم که به ماها توجه داری و زود به زود واسمون دست نوشت میذاری

ببخشد عمو اگه من دید به دیر میام اخه این امتحانات کوفتی منو دیوونه کرده فردا هم 2 باره امتحان دارم عمو دیروز هم امتحانم رو خراب کردم عمو یادت نره واسه امتحانام و واسه خودم دعا کنی ها گلم راستی عمو کادو یه تولدت رو که پیش پیش بهت دادم خوندی اون شعری که خودم تو دست نوشت البوم براتون گفتم دوستت دارم عمو ی من ………..

مثله همیشه میگم عمو که یادت باشه مشکات بیست و یکی دوستت داره 20 تا برایه 20 بودنت و یکی هم برا یه تک بودنت ………..

عاشقتم عسلم …..

همیشه به یاده تو و دعا گوی تو (مشکات )

19 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربونمون
سلااااااااااام
امید وارم حال همگی از جمله عمو پورنگ گلم خوب باشه
شیوا جونم آجیه مهربونم .ممونم که تولدم تبریک گفتی
خاله تینا جونم از شما هم ممنونم خاله دلم می خواد بیام تو مهدکودکت هم بچه ها رو ببینم هم خودتو…
خوب عمو جون این دفه من سرتون رو نخوردم
دوستتون دارم مواظب خودتون باشید

19 05 2009
مشکات

سلام ابجی حنانه ی من ……….. من اومدم

دیدی منتظرت نذاشتم زودی واست پیغام گذاشتم حال کردی قافیه رو گلم …………

دوستت دارم دوسته خو بم …………..(مشکات )

19 05 2009
شیرین

سلام وصد سلام خدمت عمو داریوش خودم چطوری گلم؟ نیلوفر جون ابجی گلم تولدت مبارررررررکککککککک*** ایشالله 100 ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی……. اقای رییسی تولد شماهم مبارکه مبارک باشه امیدوارم سالهای سال سلامت و سرحال و دلشاد باشید** عموپورنگ تو این 5 تا امتحانی که دادم فکر کنم همشو عالی عالی دادم ……خدایا شکرت شکرت از تو عموی گلم هم ممنونم که برام دعا کردی ممنون ممنون … فعلا بای بای

19 05 2009
شیرین

همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست…………گاهی فرصتی است برای دلتنگ شدن.

19 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام مهربونیاش
سلام..عمو امشب با مامان رفتم بینایی سنجی..گفتن نیم نمره دوربینم!اینقد لجم گرفت!گفتم مامان آبروم رفت!هم مامانم از درس افتاد هم من!به خاطره چی؟نیم نمره!!(به جای خدا رو شکر گفتنمه!)
کتاب فروشی هم رفتیم..یه جایی که تا به حال ندیده بودم داشتم پر درمیاوردم از ذوق از این کتاب به اون کتاب میپریدم!شازده کوچولوی چاپ جدید رو خریدم چون قدیمش دیگه نیست بعد یه خانومی هم اومد شازده کوچولو میخواست باز اینقد ذوق زده شدم که میخواستم برم با خانومه درباره شازده کوچولو حرف بزنم!مامانم کنترلم کرد!خلاصه اینکه 5تا کتاب خریدم.دوتاش خیلی قشنگ بود دو تا برداشتم یکی واسه شما یکی هم واسه خودم!
امشب اگه تونستین این نماز دو رکعتی رو که مینویسم بخونین خیلی خوبه.از کرامات آیت الله بهجت به اونایی که این نماز رو بخونن میرسه..
رکعت اول یک حمد یک آیه الکرسی_رکعت دوم یک حمد و ده تا سوره قدر
نماز که تموم شد میگیم:اللهم صل علی محمد و آله محمد و بعث ثوابها الی قبر» محمد تقی بهجت فرزند محمود»
آخه میدونین دیگه امشب شبه اول قبرشونه.
التماس دعا
(دخترتون)

19 05 2009
حسنا حسینی

سلام عمو…
یه همکلاسی دارم که طفلک از لحاظ جسمی مشکل داره…خیلی هم مشکل داره…راه رفتنش…حرف زدنش…اندامش…اما عمو به حدی گله..به حدی خانومه…به حدی مهربون…که همه رو عاشق خودش کرده…باورتون نمیشه که من این دختر چه قدر دوست دارم…حس میکنم این جور ادما خدا رو بهتر لمس میکنن و میفهمند… واقعا میشه انسانیت در وحود این ادما پیدا کرد…ادمایی که به ظاهر مشکل دارن…اما باطنشون مثل اب چشمه زلاله…

19 05 2009
سولماز نوری

((بنام خدایی که عاشقانه دوسش دارم))

عموی مهربونم…شازده کوچولوی گلم سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
عمویی خییییییییییییییییییلی دوستون دارم به اندازه همه ی همه ی همه ی همه ی همه ی….نمی دونم چی بگم عمو فقط می تونم بگم که الان اشکم سرازیر شده
عمو شما بهترینین شما مهربونترینین
خدایا…خدای مهربونم…خدای عزیزم…ازت هزاران بار ممنونم که یه همچین عموی گلی رو بهم دادی….عمو خییییییییییییییییییلی دوستون دارم بی نهایت……
راستی عمو جونم تو نظر قبلیم سوتی دادم ;-)
نمی دونم چرا با هر اسمی که براتون نظر میدم تو نظر بعدیم هم با همون اسم نظرم ثبت میشه….
تو نظر قبلیم هم دوباره ثبت شده(سولماز نوری برای همه دوستان گلم!!)
اصلا حواسم نبود واسه همینم پاکش نکردم…عمو جونم امروز عصر 3 تا از برنامه های سال 84 رو نگاه کردم….
8 تیر 84 – 11 تیر 84 – 12 تیر 84…..عمو چقدر کوچولو بودین…اینقدر از دستتون خندیدم که نگو….اون روزی رو که رفته بودین توچال رو هم نگاه کردم
یادتونه یه دوست پیدا کردین اسمش محمود بود؟؟همون پسره که خیلی تپل بود…یادتونه؟؟هنوزم باهاش دوستین؟؟
عمو تو این برنامه های قدیمتون چقدر به این آقای آقاجانزاده بیچاره گیر میدادین…
تو برنامه های امروزتون که دیدم اینقدر بهشون گیر دادین که واقعا دلم سوخت….تو همون قسمتی که رفته بودین به توچال تو چادرتون نشسته بودین بعد
به دوربین گفتین(در واقع به ما بچه ها):اینقدر الان راحتم بچه ها…اینقدر حالم خوبه…چون بلای جونم همراهم نیست…بعد گفتین اگه گفتین اون کیه؟؟
بعد گفتین:حدس بزنین بچه ها ، بذارین اون دایرهه بیاد.همون که تو برنامه مال مسابقه اس..آها اومد…زود بگین..چی؟ت؟؟آره داره ت دو نقه دیگه؟؟آره داره
ن؟؟آره ن هم داره…خب دیگه؟ه؟؟آره آفرین ه هم دارم..بازم بگین…بگین؟چی؟ک؟آفرین ک هم داره…چی شد؟؟تهیه کننده……….آفرین…بعدم کلی خندیدین…
منم کلی خندیدم….خییییییییییلی قشنگ بود یاد همشون بخیر
عمو جونم خییییییییییییییییییلی دوستون دارم هر موقع هم برم حرم حتما واستون دعا میکنم….
دست علی یارتون….خدا نگهدارتون….بازم میام پیشتون
تا بعد…………………………………………………………………….یاحق

20 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به بيكراني آسمان به دريا دل آشنايم !
عروج ملكوتي عالم و عارف بزرگوار آيت ا.. بهجت فومني را خدمت همه تسليت عرض مي كنم.
اميدوارم روحشان قرين رحمت خداوند قرار بگيرد و در آخرت با اوليا محشور شوند.
_______________________________________________________________
دريا دلم ! امروز رفته بودم رشت. يك ناشر خوب پيدا كردم و نوشته هايم را بهش تحويل دادم….. نمي دونيد اين ناشر چه انسان خوب و مهرباني بود…..
تمام مراحل را بدون چشم داشتي برام تشريح كرد و كلي راهنماييم كرد ….نمونه كار نقاشي ام را پسنديد و قرار شد اين كار به عهده خودم باشد.( برام دعا كن )
تازه يك كتاب هم از يك مولف ديگر بهم هديه داد با نام ( بيست داستان كوتاه )…..كتاب قشنگيه، خلاصه يك داستانش رو براتون ميذارم البته نوشته اصلي كتاب انگليسيه ومولف (مريم غلامي خطيباني )مترجم اين كتاب هست كه با ذوق داستانهاي زيبايي را انتخاب كرده و كنار هم گذاشته…..
***دو فرشته***:
«دو فرشته مسافر ، براي گذراندن شب در خانواده ثروتمندي فرود آمدند. اين خانواده رفتار خوبي نداشتندو حاضر نشدند آن دو را به مهمانخانه راه دهند و زير زمين سرد را در اختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار شكافي ديد و آن را تعمير كرد.فرشته جوان پرسيد: چرا اينكار را كردي ؟!!!
او پاسخ داد: همه كارها آنجور كه نشان مي دهند ، نيستند.
شب بعد وارد منزل خانواده فقيري شدند، بسيار مهمان نواز بودند….غذاي مختصري خوردند و آنها رختخواب خود را در اختيار اين دو فرشته گذاشتند. صبح زن و مرد فقير ديدند كه گاوشان كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده و شروع به گريه كردند.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي اين اتفاق بيفتد؟!!!!……
فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديمدر شكاف ديوار كسيه اي طلا ديدم…..شكاف را بستم چون آنها حريص بودند.
ديشب وقتي در رختخواب زن ومرد فقير خوابيده بوديم ، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير امدو من بجايش آن گاو را به او دادم.
همه امور آنگونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي خيلي دير به اين نكته پي مي بريم.»
اميدوارم شما هم خوشتون اومده باشه. بيشتر از اين سر تون رو درد نميارم…
برات بهترين ارزو ها رو دارم : سلامت ، سعادت ، آرامش ، موفقيت ، قرب الهي
دريايي ترين !دوستت دارم ، مراقب خودت باش.
اگر عمري باقي بود و خداوند بهم اجازه بده ، بر مي گردم.
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

20 05 2009
رامیتا سادات حسینی

سلام عموجون
امیدوارم حالتون خوب باشه…….
عمو اول عذرخواهی کنم که دفعه قبل کتاب قصه رو نوشتم کتاب غصه!!!!!!!!!!!!!!نمیدونم چرااینجوری شد!!!!! میگن زیاد درس بخونی قاطی میکنی همینه!!!!!

عمومیخواستم28 اردیبهشت بیام متاسفانه نتونستم

اینا رو هم 28 نوشته بودم.:
*

امروز امتحان ریاضی داشتیم…توی3تا امتحانی که دادیم اولین امتحانیه که20میشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!….
منم که چه سرجلسه امتحان چه تو کلاس طبق معمول میزاولم……..هرروز من ورقه ها رو پخش میکنم…
اولین روز مدیرمون ورقه سوالهارو دادن تا من پخش کنم….
منم حواسم نبودنصف کلاسو دادم نصفو یادم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم چرا اینقدر گیج شدم…………….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد رفتم نشستم سرجام بقیه سوالاروهم گذاشتم روی میز………….

وقت امتحان شروع شد……..نصف کلاس دادشون دراومد:پس ما چی؟ ورقه نداریم……… وای وای….باز رامینا دست گل به آب داد……..مدیرمون گفتن:رامیناپارتی بازی کردی؟؟؟؟منم مرده بودم از خنده نمیدونستم باید چی بگم…..بعد باشوخی یکی محکم زدن پشتم!!!آخ عمو منم نازک نارنجی….دردم اومد……

روز بعد میخواستم ورقه هارو پخش کنم زیگزاگی پخش کردممم……

یه روز منظم دادم اما باز بچه ها ایراد گرفتن: ( بدو دیگه…..نگاه کن باخونسردی تموم داره ورقه میده….رامینامیخوای تافردا صبح ورقه پخش کنی؟سرعت بده به کارت) اعصابمو خرد کردن این دوستام………….همش میخوان مسخره کنن و ایراد بگیرن…اما امسال خیلیییییییییییییییی بهترشدن……..البته چون ترم قبل شاگرداول که نشدم هیچ…..دوم هم نشدم…..سوم شدم!!!!همه پیشرفت میکنن.من برعکسم!!!!ولی تفاوت ها توی صدم بود…..

خوشم میاد با این اروم کار کردن وخرابکاری هام مدیرمون بازم خیلی کارهارو به جای اینکه به یک آدم دست وپادار بدن….به من میدن…

عمو داشتم الان دفترخاطرمو که شما نوشتین میخوندم// رومینا نوشته بودید!!!!
عمو شما با اینکه پرسیدین رامینا یا رومینا ولی اشتباهی نوشتین تو دفترم رومینا!!!!) هرچیزی که برام مهمه و یادگاری میمونه اسممو اشتباه نوشتن!!!!!!!!!!! لوح تقدیرجشنواره موسیقی سال84هم رومیناهست….به به………توی فامیلامون هم هرکی هرچی دوست داره صدام میکنه…..رامینا….رومینا……آرمینا…..آرمیتا….. امروز واسه اولین بار ناظممون اسممو درست گفتن!!!!!! چهار ساله به من میگن آرمینا
(.چندبارهم معلمهاازدفترنمره رامیناروخوندن راضیه!!!!! زاله هم که برام یه چیزی پست کرده بود…آقای پست چی گفت:نامه برای راضیه سادات حسینی دارم……گفتم نداریم……گفت ادرس همینه…بعدمتوجه شدم….البته منکه هرگز متوجه زمیشدم ….مامانم متوجه شدن……

راستی عمو دیروز27 اردیبهشت2ماه از تموم شدن برنامه تون گذشت…..
اما امروز……………………………………………
پارسال:
28 اردیبهشت87برنامه قبلی تون تموم شد….عمو خاطره تموم شدن برنامه پارسال تون یکی از بدترین خاطره بین این چندباریه که برنامه تون تموم شد…..نمیدونم چرا!!!اماپارسال همه فکرمیکردیم شما دیگه اصلا نمیخواین بیاین….یعنی واسه همیشه خداحافظی کردین……………………………..
یادم نمیره…………………از اول تاآخر هم باشیما(موسوی زاده) داشتم تلفن حرف میزدم…..
من زنگ میزدم اونو آروم کنم اون میزد زیرگریه……بازاون زنگ میزد به من میگفت گریه نکن بعد خودش بدتر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم شیما……….همین که داشتم خاطراتمو مرور میکردم یادم اومد4یا5ماهی هست خبرشو نگرفتم والان باهاش حرفف زدم!!!!!!

عمو جون دوستتون داریم…….
دعاکنین امتحانامونو خوب بدیم
خدانگهدار

20 05 2009
رامیتا سادات حسینی

ای وااااااااای عمو از بقیه ایراد گرفتم خودم اسممو اشتباه نوشتم رامیتا!!!!!!

20 05 2009
رامیتا سادات حسینی

ببخشیدعمو به یکی ازبچه ها عذرخواهی بدهکارم باید بره وبلاگش نظرمو بخونه…ببخشید اینجامینویسم …..چون مطمئنم اینجا میاد اما وبلاگ خودشو نمیدونم

Zhaleجون ببخشید ببخشید ببخشیدببخشید(کاشکی پشت تلفن میگفتم ببخشیدمثه دفعات قبل………………که میخندیدی…..اما این عذرخواهی جدیه)
لطفا به وبلاگت سربزن

20 05 2009
زهراناظمي

خداي خوبم…
بابت همه مهرباني ها ، همه محبت ها و همه خوبي هايي كه به بنده هاي خود عطا كردي ، سپاسگذاريم..
درهاي رحمتت را به رويمان بگشا

20 05 2009
مهدیه شاپرکی

سلام عموجون منومیشناسین؟من مهدیه اهل ساری هستم…..یابه قول شما کیی پلابخوردی…فکرنمیکنم منو بشناسین آخه من بااینکه خیییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم ولی اولین باره که دارم براتون نظرمیذارم…میدونین چرا؟چون اون اوایل فکرمیکردم که نمیشه نظرگذاشت وقتی هم که فهمیدم مامان وبابام روی من کلیدکردن که سومی وامسال اینترنت نرو…یه چیزی بگم؟شیطونه بهم میگفت یواشکی بروولی من بهش رودست زدم وگفتم من میخوام برم عموروخوشحال کنم ولی اگه بدونه بخاطرش یواشکی میرم اینترنت ناراحت میشه.
اماچی شدکه الآن اومدم…راستش عمومن اومدم ازتون بخوام که برام دعاکنید…خواهش میکنم یه دعای اختصاصی برای من بکنید…یه مدته که بایکی ازدوستام یه تحقیق مهم میکنیم…عموبه هرکسی که به پستم خوردگفتم دعاکنیدمااول بشیم…عموازشماهم میخوام که دعاکنید….
عموشمایه دعای اختصاصی بکنید منم قول میدم شیرینیشوخودم بیارم براتون…
عموجون میدونی چیه؟هم من وهم دوستم یابهتره بگم هم پژوهشیم همش احساس میکنیم میاریم…به قول خودمون دچاراعتمادبه نفس کاذب شدیم…
دیروزرفته بودیم کتابخونه بابل تاباکمک استادراهنمامون که مسوول همون کتابخونه هست کارارو ردیف کنیم وای عموجاتون خالی بودعین پرفسوراهمه ی مطالب تحقیقمون روی میزاچیدیم…همه باتعجب نگامون میکردن…ماهم فقط میخندیدیم ونمیدونستیم چی بگیم …مادنبال یه نفربودیم که کلمات کلیدی ماروبه لاتین ترجمه کنه آخه استادراهنمامون میگفت امتیازداره …یهوچشمم افتادبه خانومی که نشسته بود و دورش چندکتاب انگلیسی بودزودرفتیم پیشش وازش خواستیم که اینکاروبرامون بکنه…خدااجرش بده کلی وقتش گذاشت واسه کارما…دوستمم همش میگفت دعاکنین مااول بشیم چون ماهمش یه چیزی ته دلمون میگه شک نداشته باشین که میشین…اون خانوم هم گفت اگه حستون میگه میشین پس نگران چی هستین؟حتمامیشین دیگه…
خلاصه عمو خستتون نکنم که کردم ولی جون مامانتون برامون دعاکنین…از اون دعاهای مخصوص…من مطمئنم خدادست کسی روکه این همه دلاروشادمیکنه ردنمیکنه…
خب عمومن دیگه بایدبرم…فرداامتحان دین وزندگی دارم…
عمودیگه سفارش نمیکنم…دعایادتون نره…
(شوخی یاشایدم اگه خواستین جدی-اگه دعاکنین به مامانم میگم یه کیی پلای مشتی براتون درست کنه وبفرستم براتون…هرچندخودم کیی پلادوست ندارم وهروقت مامانم درست میکنه مجبورم نیمروبخورم)
به امیدروزی که بیام وخبرقبولی روبهتون بدم…
بدرووووووووود.

سلام عموجون منومیشناسین؟من مهدیه اهل ساری هستم…..یابه قول شما کیی پلابخوردی…فکرنمیکنم منو بشناسین آخه من بااینکه خیییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم ولی اولین باره که دارم براتون نظرمیذارم…میدونین چرا؟چون اون اوایل فکرمیکردم که نمیشه نظرگذاشت وقتی هم که فهمیدم مامان وبابام روی من کلیدکردن که سومی وامسال اینترنت نرو…یه چیزی بگم؟شیطونه بهم میگفت یواشکی بروولی من بهش رودست زدم وگفتم من میخوام برم عموروخوشحال کنم ولی اگه بدونه بخاطرش یواشکی میرم اینترنت ناراحت میشه.
اماچی شدکه الآن اومدم…راستش عمومن اومدم ازتون بخوام که برام دعاکنید…خواهش میکنم یه دعای اختصاصی برای من بکنید…یه مدته که بایکی ازدوستام یه تحقیق مهم میکنیم…عموبه هرکسی که به پستم خوردگفتم دعاکنیدمااول بشیم…عموازشماهم میخوام که دعاکنید….
عموشمایه دعای اختصاصی بکنید منم قول میدم شیرینیشوخودم بیارم براتون…
عموجون میدونی چیه؟هم من وهم دوستم یابهتره بگم هم پژوهشیم همش احساس میکنیم میاریم…به قول خودمون دچاراعتمادبه نفس کاذب شدیم…
دیروزرفته بودیم کتابخونه بابل تاباکمک استادراهنمامون که مسوول همون کتابخونه هست کارارو ردیف کنیم وای عموجاتون خالی بودعین پرفسوراهمه ی مطالب تحقیقمون روی میزاچیدیم…همه باتعجب نگامون میکردن…ماهم فقط میخندیدیم ونمیدونستیم چی بگیم …مادنبال یه نفربودیم که کلمات کلیدی ماروبه لاتین ترجمه کنه آخه استادراهنمامون میگفت امتیازداره …یهوچشمم افتادبه خانومی که نشسته بود و دورش چندکتاب انگلیسی بودزودرفتیم پیشش وازش خواستیم که اینکاروبرامون بکنه…خدااجرش بده کلی وقتش گذاشت واسه کارما…دوستمم همش میگفت دعاکنین مااول بشیم چون ماهمش یه چیزی ته دلمون میگه شک نداشته باشین که میشین…اون خانوم هم گفت اگه حستون میگه میشین پس نگران چی هستین؟حتمامیشین دیگه…
خلاصه عمو خستتون نکنم که کردم ولی جون مامانتون برامون دعاکنین…از اون دعاهای مخصوص…من مطمئنم خدادست کسی روکه این همه دلاروشادمیکنه ردنمیکنه…
خب عمومن دیگه بایدبرم…فرداامتحان دین وزندگی دارم…
عمودیگه سفارش نمیکنم…دعایادتون نره…
(شوخی یاشایدم اگه خواستین جدی-اگه دعاکنین به مامانم میگم یه کیی پلای مشتی براتون درست کنه وبفرستم براتون…هرچندخودم کیی پلادوست ندارم وهروقت مامانم درست میکنه مجبورم نیمروبخورم)
به امیدروزی که بیام وخبرقبولی روبهتون بدم…
بدرووووووووود.
mahdieh.email@yahoo.com
مهدیه شاپرکی
http://www.shaparak71ghasedak52.blogfa.com
0

20 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

حاجی گلم بعد از مدتها دوباره سلام
بچه ها شادی کنید من اومدم بچه ها شادی کنین من اومدم بگو آخه کی از نبود تو ناراحت میشه که حالا از اومدنت خوشحال بشه هااااااااااااااااااااااااا.نه حاجی شوخی کردم این گفتم تا بدونین دلم حسابی تنگ شده
مهربونم خوش به سعادتتون که رفتید و این عزیزان روشن دل رو از نزدیک دیدید و دلای کوچیکشون رو شاد کردید من یکی که هیچ کدوم از این کارهای خوب و خداپسندانه ای رو که شما انجام میدید رو تا حالا انجام ندادم (با تاسف بسیار).
حاجی دوشنبه 21/2خونه عموم زیارت عاشورا بود خیلی خوب بود حسابی سبک شدم نه تنها برای شما بلکه برای همه البته از همه بیشتر بچه های اینجا دعا کردم ،عموم یه پسر داره اسمش نیماست تازه چهار ماهشه به جز نیم ساعتی که خوابید تمام طول مراسم بغل من بود هر کی بغلش می کرد گریه می کرد و ساکت نمی شد بعد من مجبور بودم دوباره بغلش کنم تا ساکت شه خلاصه کمر درد گرفتم آخه ماشاالله سنگینم هست وقتی به دنیا اومد چهار کیلو نیم بود.
حاجی راستی یه چیزی بگم بخندید ساحل میره موهای ارسلان شونه میکنه سیخ سیخ میشن بعد بهش میگه فشن من فشن من.اون روز زنگ زده میگه خاله بیا خونمون تا مامانم شامی کباب درست کنه بعد ما بریم یواشکی برداریم بیایم تو اتاق بخریم این کار رو من یادش دادم حتما پیش خوذتون میگین این خاله چقدر بد آموزی داره نه به خدا من فقط دوست دارم بچه بازی کنه و یه جوری شیطونیهاشو بروز بده تا ایم جوری شاد و خوشحال بشه .حالا فردا دارم می خوام برم خونشون اگر شما قول بدین آتنا کوچولو و عسل که حالا دیگه حسابی خانم شده رو از طرف من ببوسین باشه من هم ساحل و امیر ارسلان رو حتما از طرف شما می بوسم راستی تا یادم نرفته به خواهرتون بگید برای آتنا جون اسپند دود کنه ماشاالله چه بزرگ شده حاجی می بینین بچه ها چقدر زود بزرگ میشن انگار همین دیروز بود که ساحل به دنیا اومد اما حالا…………………..
حاجی داشت یادم می رفت به لطف آجی سحر نازنین مجله شهرزاد به دست من هم رسید چون گفته بودید عمو در اردیبهشت با شهرزاد و نقره دلم می خواست تا اردیبهشت تمام نشده شهرزاد رو گیر بیارم که این اتفاق به لطف سحر نازنینم صورت گرفت سحر جون ممنون.
حاجی بزار این رو بگم بعد اونوقت خودم محترمانه شرم رو کم می کنم این چند روزه خیلی دلتنگتون بودم البته هنوز هم هستم دیروز صبح همش گفتگوی که با مادر عزیزتون مامان فاطمه(که جا داره همین جا جویای احوالشون بشم امیدوارم که در خوشی و سلامتی کامل باشن انشاالله)در برنامه یکی مونده به آخرتون داشتید تو ذهنم بود هی با خودم گاهی هم بلند بلند می گفتم مامان فارسی صحبت کن مامان جون من یه خورده هندی صحبت کن تا بدونن مادر عمو پورنگ هم هنرمنده دقیقا حرفاتون یادم نمیومد اما هی جملاتتون رو با خودم تکرار
می کردم ……… بعد حاجی مامانم بدونه اینکه من چیزی بهشون بگم بلند شد شام سوپ درست کرد دیگه بدتر دلم هوای اون روز رو کرد و دل تنگ تر از همیشه شدم
الهی قربونتون بشم اگر بدونبن چقدر دلم براتون تنگ شدههههههههههههههههه دیگه داره اشکم در میاد من برم
حاجی برام دعا کنید که از همیشه به دعاهای ناب و پاکتون احتیاج دارم
دوستدار ابدیتان معصومه

20 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

با سلام خدمت تمامی دختر عموهای گلم

سحر نازنینم که الهی فدات شم سلام
گلم قربونت برم امروز صبح نامت بالاخره بدستم رسید.صبح من تو خواب و بیداری بودم برقامون قطع شده بود پستچی ساعت 8:20 اومد در زد خواهرم رفت در رو باز کنه من که دیگه کاملا بیدار شده بودم ،خواهرم اومد تو
مامانم گفت کی بود خواهرم گفت مجله معصومه رو آوردن دیگه من بلند شدم و پاکت رو با ذوق از خواهرم گرفتم و با وسواس تمام باز کردم.سحر عزیزم وای نمی دونی که چقدر خوشحالم کردی تا عمر دارم این لطفت رو فراموش نمی کنم یعنی امیدوارم که فراموش نکنم.انشاالله
سحر الهی قربونت بشم امیدوارم که بتونم جبران کنم.
با آرزوی بهترین ها برای تو بهترین
دوستی که لطفت رو فراموش نمی کنه معصومه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرزانه عزیزم ،دریای نازنینم و نیلوفر گلم و تمامی گلهای دیگری که در این مدت گذشته روزای شکفتنتون بوده با شرمندگی فراوان امیدوارم که من رو ببخشید و تبریک با تاخیر من رو پذیرا باشید.
***تولدت مبارک***تولدت مبارک***تولدت مبارک***
برای تک تک تون عمری طولانی و با عزت وعاقبت بخیری رو از درگاه خداوند خواستارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهر عزیزم
می دونم که از حاج عمو خواسته بودین ببخش که فضولی کردم اما آخه خودت که می دونی حاج عمو سرش شلوغه گفتم شاید وقت نکنه برای همین من شعری رو که حاجی در برنامه نقره خوندنو برات میزارم
«هر کس بد ما به خلق گوید ******** ما چهره ز غم نمی خراشیم »
«ما خوبی او به خلق گوییم ******** تا هر دو دروغ گفته باشیم»
امید وارم که با این کارم ناراحتت نکرده باشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سولماز گلم
واقعا شعرت خیلی قشنگ بود بهت تبریک میگم من که خیلی خوشم اومد امیدوارم که حاج عمو هم خوشش اومده باشه البته من مطمئنم که همه خوششون اومده عزیزم اگر باز هم از این سروده های زیبات داری برامون بنویس من یکی که خیلی خوشحال می شم.
در نوشتهات خوندم که حاج عمو رو در خواب با شال سبز دیدی من همین جا بهت میگم که حاج عموی ما سیده البته این حرف من نیست حرف حجت الاسلام نقویان من خودم در یکی از برنامه های روز از نو که حاج اقا نقویان مهمان بودن یادم نیست شهادت بود یا چه مناسبت دیگه ای بود حرف شد سر سادات شنیدم که ایشون گفتن:
من خودم مادرم سیده البته کسایی که از طرف مادر سیدن بیشتر سید به حساب میان آخه امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از ناحیه ی مادر با پیامبر(ص) نسبت دارند این هم مطلبی بود که من شنیدم.سولماز عزیز اگر تاریخ برنامه روز از نو ای رو که حاج عمو مهمون بودن رو یادته بهم بگی ممنون میشم.با تشکر منتظر سروده های بعدیت هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سمیه مشکات نازنینم
ساحل و امیر ارسلان رو از طرفت بوسیدم ساحل گلی وقتی که بهش گفتم دوستم گفته ببوسشون کلی ذوق زده شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رامینای عزیز خاطرات خیلی جذاب بود ژاله گل همیشه از خوندن نوشته هات لذت می برم و همه ی دوستان عزیز دیگه همتون رو دوست دارم و امیدوارم که در همه مراحل زندگی موفق باشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در آخر یه تشکر ویژه می کنم از سرکار خانم جوکار که این همه لطف میکنن و دیدگاه های ما رو تک تک می خونن و تائید میکنن واقعا خسته نباشید خدا قوت.

21 05 2009
مهر

سلام بر دوستان و عمو پورنگ!
«سمیه تاجیک» عزیز کجایی؟ نمی بینمت؟ گویا آنقدر سرت شلوغ است که نمی توانی بیایی. یا اینکه میایی اما نشانی به جا نمی گذاری. به هر حال بدان که دلم برایم تنگ شده است. امیدوارم در هر کاری که هستی پیروز باشی. بیا که من دلم برایت سخت تنگیده!!
» سحر گلم» چطوری؟ امیدوارم سلامت و شاداب باشی.
» نیلوفرم عسلم!» تولدت مبارک. ببخشید دیر آمدم. دیر تبریک گفتم. امیدوارم سالهای سال عمر با عزت از خدا بگیری.
» دریا جان» شما هم کمتر میای؟ دلم برای آن نوشته های زیبا و کودکانه ات تنگ شده. البته من و شما دوست خوبم در پردیس با هم در ارتباط هستیم. بیشتر سر بزن!
«معصومه ی خوبم» ممنون که شعری را که خواسته بودم گذاشتی. فضولی برای چی نازنین. اینجا همه نوشته هایشان را برای خواندن قرض می دهند.
و اما دیگر دوستان…
به تک تک شما ها هم سلام و زنده باشید می گویم. و یک سئوال؟؟؟؟؟
در نوشته هایتان می خوانم برنامه های قدیمی عمو را نگاه می کنید. از کجا؟ من هم می خواهم!!
و سئوال دیگر. چرا بخش موسیقی و کلیپ سایت عمو کار نمی کند؟ چون فکر کردم می توانم شعرها و کلیپ ها را از آنجا دانلود کنم.
خوب دیگر این کوچولوی من هم بدجوری شیطنت می کند!!!!

21 05 2009
مهر

یادم رفت یک تشکر ویژه ی ویژه از خانم جوکار داشته باشم. خداقوت! کار سختیه نه؟ هر روز باید نوشته ها را بخوانید برای تایید. امیدوارم پیروز و سر بلند باشید.

21 05 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عمو خوبین؟
خیلییی خوشحالم….
امتحان امروزم و عالی دادم خداروشکر……
اولین نفر از سرجلسه پا شدم……امتحان زیست بود…..
عمو ممنون از دعاهاتون.

عمو از آپتون هم ممنون.
واقعا به داشتن چنین عمویی افتخارمیکنیم…

دوستتون داریم
خدانگهدار

21 05 2009
رامینا سادات حسینی

چندتا پیغام برای دوستهای گلمممم

سلام معصومه جون…مرسی…آره من هرجامیرم نمیدونم چرا کلی سوزهsoozheمیشم…..
!!!!!!!!

امروز زود ورقمو دادم با آزانس اومدم خونه……..دوستم گفت تانیم ساعت همه داشتیم دنبالت میگشتیم!!!!!!!!!!!!!امروزم اینا ماجراداشتن!!

نیلوفرجون سلام
خیلییییی دوست دارم هرچی زودتر باهات آشنابشم……راستی تولدشماست؟مبارکههههههه

شیرین جون سلام
شماهم پیش تجربی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زمین۲۰میشی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! خوش به حالت……انشاالله توی کنکورهم موفق باشیی دوست خوبم….
منکه زمین و خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بد دادم……تاحالا امتحانی رو اینقدربد نداده بودم…..البته راستشو بگم چون در طول ترم زمینو گذاشتم کنار……. فقط روز قبل از امتحان خوندم تازه همونم درست و حسابی نخوندم………فکرکنم معلممون ورقمو صحیح کنه فقط بخنده یه چیزای الکی نوشتم….اصلا ربط نداره……….!!!!!!!!!!!
موفق باشی

21 05 2009
مریم

سلام عموجون خوش به حالتون چه قدر دلتون پاکه واز همه مهمتر چقدر دل پاک براتون می تپه و دعاتون میکنه

عمو برای ما هم دعا کنید

خدانگه دار

21 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلاااااااااااام
عمویی خوبین ؟
عمو جون حسابی عادت کردیم که تند تند برامون دست نوشت بزارینا…
عمویی دیروز رفتم آزمایش خون دادم بعد نتیجشو گرفتم گفت عمو پورنگ خونت کم شده…آخه عمو من نمی تونم برنامه هاتون رو ببینم چون غصه می خورم .بعدشم حواسم پرت می شه نمی تونم درسم رو بخونم بنابرین با اینکه خیلی دلم تنگ شده ولی ترحی میدم برنامه هاتون رو نبینم
عمو اگه زودتر نیاین از دست می ریمااا.
وای عمو امروز امتحان دین و زندگی داشتیم .امتحان که خوب شد خدا رو شکر.ولی عمو صبح که می خواستم برم مدرسه تو اتوبوس وقتی سوار شدم خب بعد اتوبوس که راه افتاد یه آقایی همش می گفت برای سلامتی امام زمان صلوات .برای آقای راننده صلوات …همش سفارش می داد صلوات بفرستیم قسمت مردونه هم صلوات می فرستادن…وای عمو منو بگین مرده بودم از خنده .یاد وقتایی افتادم که مثلا می خوایم بریم جمکران
یا اینکه یادم پارسال که مامان بابام می خواستن برن کربلا تو اتوبوسشون همش صلوات می فرستادن .ولی دیگه ندیده بودم تو اتوبوس شهری هم صلوات بفرستن ….ولی خدا خیرش بده این آقاه رو اول صبحی روزمون رو بیمه کرد .منم تو دلم صلوات می فرستادم…
واما یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد..امروز نتایج آزمون قبلیمو گرفتم .عموووووووو باورم نمی شد.2000 خورده ای
رتبام بالا تر شد باورم نمیشد اصلا دوستام گفتن تو حتما قبولی .وااای عمو انقده خوشحال شدم عمویی تو رو خدا براما کنکوریا دعا کنین کم کم دارم استرس می گیرم پیش خودم می گم اگه یه رشته ای کو دوست نداشته باشم قبول شم اون وقت چی کار کنم
.عمو چندتا گوجیش اومدن پشت پنجره ی اتاقم و اتاقمو گذاشتن رو سرشون از بس جیک جیک کردن .عزیزم دلم برا گوجیشا ضعف میره آخه خیلی گوگولین
ای وای حرفام زیاد شد عمو جون دوستتون دارم .مواظب خودتون باشید
به امید دیدار

21 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون….. خدا خیلی مهربونه. امروز یه لحظه سر جلسه امتحان قبل از اینکه ورقه هارو بدن داشت قلبم از جاش در میومد. داشتم میمردم… تا حالا اینجوری نشده بودم. نمی تونستم به کسی هم چیزی بگم چون ترسیدم یه موقع بی نظمی حساب کنندو صورت جلسه و صفر. اون موقع بود که خودم و خدامو تنها دیدم و اونقدر صلوات فرستادم که قلبم تپشش کم شد و برگشتم به حال اولم…

التماس دعا
خدانگهدار

21 05 2009
زهرا

به نام خدا

وای عمویی درست شنیدم ..بعد از دوماه یه تبلیغ از شما ……………………….وای خدای من ….وای عموییی……………چقدر خوشحال شدم …..اما!!!امیر محمد چی گفت ؟؟؟شما گم شدید!!!!!!!!!!!!!!مگه میشه ….شما رو باید بیاند تو قلب همه ی بچه ها پیدا کنند………………………..
ولی ما چه جوری ادرس قلبمونو بر ای شما اس ام اس کنیم………………………………..

عموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووچقدر خوشحالمون کردید…………………

21 05 2009
بهار

salam
man na kudakam na madar aslan nemidunam chi shod ke be in site umadam . didid bazi vaghta darmunde mishid va nemiduni koja berio bba ki harf bezani? shiad dalile man in bashe va inke ehsas mikonam ke inja ie mohite pak dust dashtani va samimie mesle khode bache ha…. va shaiadam be in dalile ke ie peigham bara bacheha daram ke mikham age zahmati nist shoma be bacheha begid. amoo… midunam shaiad unghadr tafavote sni nadashte bashim ke mesle bacheha be shoma egam … ama ejaze midi behtun begeam amoo… amoo ta hala shode 1sal az omretun ro bezari dara ie kari ia ie hadafi vali vaghti be natije dadan mirese mibini hamash hadar rafte ? miduni amoo dishab vaghti fekr mikardam be in natije residam ke doa va nazro… hamah alakie mage nemigan harki bara avalin bar bere khune khoda harchi bekhad migire . dela mikad be koda begam mage man naiumadam pisht? mage nakhastam ke maman khub she pas chi shod? amoo tahala shode ba in hame sholughie atrafet ehsas koni ke che ghadr tanhaee? tahala shode ba inke hame mian harfashuno behet migan ama to natuni ba kasi harf bezani?
hamishe dust dashtam ke aslan bozorg nemishodam.hamun kudaki basham ke in donia hanuz barash adi nashode amoo harvaght bacheha ro didi beheshun begu hamin tori bahan aslan nakhan ke bozorg bashan haminor pko masum

21 05 2009
سمانه كاوياني

به نام خدای خوب و مهربون
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عموجون
خوبین
خسته نباشین
عمو منم اومدم
وای خداجون تو این دوماهی که نبودم چقدر اپ کردین
وااااااااااااااااااااااااااای الانه میخوام بشینم تک تکشون رو بخونم و
بازم میام
فعلا اولین نظرم هست
و فعلا بدرود عموی یکی یه دونه ام

21 05 2009
نسیم برای رامینا

رامینا جان سلام خوبی اگر می تونی شماره موبایلتو بهم بده تا من خبر هایی از عمو رو بهت بدم می دونم اینجا می یای اون شماره ای که عید بهم دادی می گن واگذار شده

21 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلااااااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااام عموووووووووییی جونم سلااااااااااااام..
خب…میخواین بدونین عموپورنگ کجاست؟ گفتین خود عمو جون جایزه میده ها…
من میدونم من میدونم!!!عموپورنگ در تاریخ21 اردیبهشت 88در قمصر کاشان بودن به همراهه دوستتون آقا سیامک و در تاریخ22فروردین مشهد بودن به همراه دوستتون آقا علی!
چی؟؟؟اینکه کجا بودین رو نمیخواین؟باششششه..خب الانم میدونم کجایی عمو!!!
عمو جون الان تهرانی دارین کامنت های سایتتون میخونینننن!!!!!من جایزه میخوام یالا!من جایزه میخوام یالا!!!
وای عموجونم چقد خوشحالم که دارین برمیگردین…عمو این دو ماه و 4روز نذاشتین ازغصه دق کنیم!ممنون که کنارمون بودین…وای عمو نکنه با شروع شدن برنامه اینجا رو فراموش کنین؟؟؟؟؟؟؟؟عمووووو ما اینجا رو خیلی دوس داریم عمو خیلی قشنگ ساختینش…تنهامون نذارین عمویی.باشه؟؟؟از اون قولا بدین که خیالمون راحت شه..(عمو بگین قل قل قل قل قل قل!) عمویی اونجا که توی عکس یهو خندیدین منم خندیدم..واییی عمو ،امیر ماشاالله چقدررر بزرگ شده…عمو این چند هفته آخر امیر رو ببرین تبعید!ببرینش باشگاه از صبح تااااا غروب!!
عموییی خیلی دوستون دارم خیلی خوشحالم..اصلا حالم خوب نبود اما تا شما رو دیدم یادم رفت!!راستی راستی راستی!!!عمو لطفا توی برنامه ی جدید درباره این مطلبی که مینویسمم صحبت کنین واقعا ناراحتم میکنه..اینکه به خانواده ها بگین لطفا وقتشونو تنظیم کنن که وقت ناهار و شام حتما کنار هم باشن…عمو الان مدتیه اصلا از ناهار و شام بدم میاد!باور کنین عمو اصلا مزه نمیده وقتی دور هم نباشیم..خسته شدم از تنها غذا خوردن!!اگه مامان باباها یه کم کاراشونو تنظیم کنن با وجود مشغله زیاد بازم میشه مثله قدیم دور هم باشیم مگه نه عمو؟
یکی دیگه هم اینکه به خانواده ها یه تلنگری بزنین که اینقد بچه هاشونو تشویق نکنن مثله بزرگترا صحبت کنن ومثله اونا لباس بپوشن و رفتار کنن و در واقع کلاس بذارن!!!عمو اینقده لجم درمیاد!!!گناه دارن بچه ها!ممنون عمویی جونم…وای من چقد افتتاحیه دوس دارممممم!
وای عمویی الان که بیاین حتما دوباره میگین بدوین دست مامان بابا رو ببوسین اونوقت ما بیچاره میشیم!آخه این دو ماه که نبودین دیگه شما نبودین که به بهونه ی سفارش شما بریم دستشونو ببوسیم و الان بعد از دو ماه دوباره مثله دفعه ی اول خجالت میکشیممممم!!!وای عموووو حداقل روز اول اینو نگین خب؟!!!حالا دسته مامان رو میشه با خنده و شوخی بوسید اما دسته بابا مکافاتی داره!آخه بابا هم بدتر از خودم احساساتیه صحنه فیلم هندی میشه اونوقت من نمیتونم 5دقیقه از برنامه رو ببینم!!!عمو!رحمی به حاله ما کن!!!صلاروز اول صدای تلویزیونو کم میکنم که بابا خواب باشه!مامان بیدار باشه اشکال نداره!(من که میدونم شانس من اون روز هر دو بیدار می مونن!!!)
دوست دارم عموییه شیطونم عمویه یکی یه دونم.
(دخترتون)

21 05 2009
شیرین

سلام عمو داریوش امروز اینقدر خوشحالم که نگو همین الان تیزر برنامه جدیدتو تو برنامه اقا جون سلیمون نشون دیدم اینقدر قربون تصدقت رفتم که نگو ………..عمو چقدر باحال بود خیلی خیلی حال کردم پس عمو تو هم تابستون مییای وای عموی گلم گل بلبلم فدای تو بشم من . بای

21 05 2009
شیرین

عمو هنوز باورم نشده که میخوای برگردی!!!!! مرسی از تیزر جدید

21 05 2009
شیوا صرامی

*بـه نـام خـدای مـهـربـون*

*ایت الله بهجت*

او عاقبت در سفر عشق به وادی مهر رفت و اغوش سرد خاک را مشتاقانه به قلب گرم ما ترجیح داد،رفتی چون قدرت ندانستیم،نماندی چون کاری نکردیم،عمل کردی ولی اجرا نکردیم،چقدر سخته باور کردن رفتنشون . با بشارتهایی که در مورد درک ظهور آقا توسط افراد مسن میدادند ، خیالم راحت شده بود که به این زودیا ما رو تنها نمیذارن. حیف ، افسوس ، دریغ…
کسی که در تمام مدت عمرش یک لحظه از خدا غافل نبود و دامانش به گناه آلوده نشد.
نباید بگیم که آقای بهجت آدم با تقوایی بود ، بلکه ایشون خود تقوا بود و تندیس تقوا.
خدایش بیامرزد و در سایه رحمت بیکرانش جای دهد.
______________________________________________
*روشـن دلان*

روشن‏دلان، اگرچه ازنعمت بینایی محروم‏اند و دیده بر این دنیای فانی و زودگذر ندارند، اما در دل و جان خود، دنیایی دارند با طراوت و بس زیبا که شور و نشاط زندگی را در جویبار احساس آنها می‏توان یافت. شور و نشاط و عشق به زندگی را در روشن‏دلانی می‏توان یافت که با وجود نابینایی، صبر و همت و تلاش را شرمنده خود می‏سازند و با توکل به ذات مقدس حق، سرافرازانه از پله‏های ترقی بالا می‏روند.روشن‏دلان و روشن‏ضمیران پرتلاش که موانع و مشکلات را پشت سر نهاده‏اند و به موفقیت‏های شایانی در عرصه‏های گوناگون زندگی دست یافته‏اند، به همگان ثابت کرده‏اند که خواستن، توانستن است. آنان با تلاش اعجاب‏برانگیز، غیرممکن‏ها را ممکن می‏سازند و با عزمی راسخ، گام به گام موانع را از میان راه ناهموار خود برمی‏دارند.

______________________________________________
سلام عموی گل و مهربونم…
خوبید عمویی؟
امروز یه تیزر از شما پخش کردن،وااااااااااااااااااااایی خیلی خوشحالیم که چیز زیادی به اومدنتون نمونده،بی صبرانه منتظرتون می مونیم عموی گل و مهربون و دوست داشتنی.
عمو عکسهایی که از کاشان و نیاسر و قمصر گذاشته بودین خیلی زیبا بود، اون عکسی که لباس احرام تنتون بود خیلی زیبا بود،واااااااااااااااایی عمو توی این عکس نورانی شدین،وقتی این عکس را دیدم هم گریه می کردم هم از ته قلبم خوشحال بودم که عموی به این پاکی و مهربونی دارم(خــــــــدایا شـــکـــــرت)
خواهش می کنم بیشتر از عکسهای مکه بگذارید.
واااااییییییییی عمو آتنا چقدر بزرگ شده (ماشاالله)الهی قربونش برم.
ممنون عمو جونم.
خیلی زیاد دوستتون دارم.
بی صبرانه منتظرتون می مونیم.
دست علی یارتون*خدانگهدارتون*تو قلب ما می مونه*امیددیدارتون*
______________________________________________
*ابجی ژاله جونم*
سلام به ابجی گل و مهربونم…
ابجی دلم کلی واست تنگولیده.
واااااااااااااااااااااایی خداروشکر که عینکی نشدی ابجی.اینقدر خوشحال شدم.امروز رفته بودم واسه ی رانندگیم دکتر چشم پزشکی،دکتر بهم گفت عینک می زنی؟من می خواستم بگم نه چون دوست ندارم توی گواهینامه ام ثبت بشه ولی بعد با خودم گفتم ولش کن،با دکتر گفتم بله فقط واسه ی مطالعه می زنم.
بعد دکتر هم ازم پرس و سوال کرد واااااایی اگه بدونی ابجی چقدر سخت بود این علامت های ریز ولی سعی کردم که هیچ کدوم را غلط نگم.بعد هم یه چندتا ورزش کششی بهم گفت انجام دادم،می خواست ببینه سالمم یا نه(خـــــــنده)
گفت به عینک نیازی نداری.
ابجی جونم خیلی زیاد دوستت دارم،راستی ابجی وقتی تو نوشته های قبلیت را نگاه می کردم یه تیکه اش بود که خیلی دلم شکست و گریه کردم حتی واسه ی مامان و بابام هم خوندم و اونا هم گریه کردن فکر می کنم حدس زدی کجا را می گم:(نیمه شعبان توی یکی از محله های گرگان جشنی برپا بود که پسر حاج آقا علوی(مرجع تقلید)اومدن و نیم ساعتی برامون صحبت کردن..گفتن اون روزی رو که ایران با آمریکا مسابقه فوتبال داشت یادتونه؟همه از یادآوری این خاطره خندیدیم و خوشحال شدیم…که بعد ایشون ادامه دادن اون شب یکی از مراجع آقا امام زمان(عج)رو به خواب میبینن که آقا غمگین بودن..آقا گفتن:”اگر مردم ایران مثله امشب که برای بردن تیم فوتبالشون از ته دل دعا کردن برای ظهور من دعا میکردن، امشب ظهور کرده بودم.”…دیگه کسی نمیخندید همه رفتیم تو فکر…یعنی در کل جهان جمعیت افرادی که از ته دل برای ظهور آقا دعا میکنن به جمعیت اون شبه مردم ایران نمیرسه؟)
وقتی خوندم از اقام خجالت کشیدم دیگه از خودم بدم اومد.
فردا جمعه ست،از ته دل واسه ی ظهورش دعا کنیم.شاید این جمعه بیاید…شاید
((الــهــم الــعــجــل ولــیــک الــفــرج))
التماس دعا ابجی مهربونم.
______________________________________________
*نـیـلـوفـر*
سلام ابجی نیلوفرم،خواهش می کنم عزیزم.
دوستت دارم ابجی مهربونم.
______________________________________________
*خـانـم جویـکـار*
سلام خانم جویکار.
خیلی ممنون از اینکه اینهمه زحمت می کشید،ممنون از اینکه نظرات را زود به زود تایید می کنید،خیلی ممنون از اینکه دست نوشته های عمو جونمون را توی سایت قرار میدین،خیلی ممنون از اینکه عکسهای عموی مهربونمون را توی سایت می گذاریدو…خیلی خیلی خیلی ممنون.(از همکاران مهربونتون هم تشکر می کنم)
______________________________________________
*امــام زمــان*
آقا نگاهت جای آهوهاست می دانم

دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد

جای دل تو وسعت دریاست می دانم

برگشتنت در قلب های مرده مردم

همرنگ توفانی ترین دریاست می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی.دلیل آن

در چشم های پر گناه ماست می دانم

جای سر انگشتان پر نورت،در این ظلمت

مانند رد باد بر شنهاست می دانم

ای کاش بر گردی که بعد از این همه دوری

یکباره حس بودنت زیباست می دانم

کی باز می گردی؟برایم بودن با تو

زیباترین آرامش دنیاست می دانم

تو باز می گردی اگر امروز نه!فردا

از آتشی که در دلم برپاست می دانم

* منـتـظـریـم اقـا جـان*

21 05 2009
مهر

سلام بر دوستان! قبل از شروع سخن باید درگذشت آیت الله بهجت را تسلیت بگویم. و اما در ادامه یکی از داستانک هایم را می گذارم که مال سال 82 است.
» آسمان شب به شدت در حال باریدن بود و غرش دهشتناک آن تمام شهر را پوشانده. توسکا دختر کوچک در اتاق زیبای خود پشت پنجره نشسته بود. صورت کوچک و ظریف خود را به پنجره چسبانده بود و در اعماق چشمان زیبا و براقش تفکری عمیق موج می زد. کنجکاوی او از نگاه کودکانه اش پیدا بود. دستش را روی پنجره گذاشت و تمام منظره ی بیرون را از نظر گذراند. کوچه ی خلوت محله ی آنها زیر ریزش بی امان باران خلوت تر و ساکت تر شده بود. صدای شر شر آب را از ناودان ها و لبه ی پنجره ها می شنید. با هر برخورد قطره های باران روی آب هایی که چاله چوله ها را پر کرده بود، حباب های کوچکی درست می شد که همراه جریان آب به حرکت در می آمد. اما دوام آنها زیاد نبود و خیلی زود از بین می رفتند. او به آبهای جاری نگاه می کرد که زیر نور لامپ مهتابی رنگ کوچه، رنگ نقره ای به خود می گرفت و مثل لباس های شب در تاریکی می درخشید. یکدفعه سردش شد و بر خود لرزید. توسکا دختر کوچک نگران توسکای کوچک خود بود. توسکا درخت کوچک و دوست داشتنی او در سرمای باران بر خود می لرزید. از اتاق بیرون آمد و به سوی پنجره ی اتاق پذیرایی دوید. پرده را کنار زد و دوست نازنین خود توسکا را دید که حالا تا زانو در آب فرو رفته بود و شاخه هایش بر اثر برخورد شدید قطرات باران خمیده شده بود. غمگین شد و در دل خود از سرمای بیرون لرزید و از این ترسید که دوست کوچک او سرما بخورد و او غصه دار شود!
توسکا مواظب مادرش هم بود که کجا می رود و چه می کند و برای اینکه او پی به ناراحتی و دل واپسی اش نبرد به سوی عروسک خود نازی رفت. نازی هنوز نخوابیده بود و او باید نازی را می خواباند تا صبح زودتر بیدار شود. پدر توسکا که مشغول خواندن روزنامه بود با دیدن او و تمام دلهره ها و اضطراب های کودکانه اش لبخندی بر لبانش نقش بست اما چیزی نگفت و انتظار داشت توسکا خودش برای حل مشکلش قدم بر دارد.
او در نگاه دخترش سئوال هایی می دید که او را در خود فرو برده بود. پدر چقدر دوست داشت دخترش با او حرف بزند!
– :»بابایی! بیرون وقتی بارون می باره هوا خیلی سرد می شه؟»
– :» خوب آره بابا! بارون که می آد هوا سرد می شه بعدش تو باید خوب لباس بپوشی تا گرم بشی و سرما نخوری.»
– :» آدما سردشون می شه لباس می پوشن اما درختا چه جوری خودشونو گرم می کنن؟»
پدر انگار که منتظر چنین سئوالی بود. روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت. بعد در حالی که به جواب سئوال توسکا فکر می کرد با صدایی آرام و مهربان گفت:» ببین بابا! درخت ها با بارون و آب و آفتاب و باد بزرگ می شن. اگه درختی بارون نخوره پژمرده می شه. سردی هوای بارونی برای اونا هوای خوب و دوست داشتنیه و اونها خیلی بارون و هوای بارونی رو دوست دارند. مثل همون توسکا کوچولوی باغچه که برات آوردم!»
توسکا با چشمان سیاه خود به پدر نگاه می کرد و بعد از اینکه حرفهایش تمام شد، لبخندی که نشان از رضایت داشت بر لبانش نقش بست. پدر هم بی اختیار از لبخند کودکانه ی دخترش خندید و از شادمانی توسکا شاد شد.

21 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به سبزي بهار به دريا دل آشنايم !
امروز برنامه ، بوي بهار مي داد ، بوي دريا ، بوي گل……بوي شما رو مي داد……
خبر برنامه جديد شما ، فضاي برنامه رو معطر كرده بود…….مباركه….!!!
دريا دلم ! چند روزي هست كه كارم شده نقاشي……اون هم با مداد رنگي، ياد دوران كودكيم افتادم ،
اون روزهايي كه به عشق نقاشي با رنگ روغن روي بوم با مداد رنگي روي كاغذ نقاشي مي كشيدم.
آخه اون موقع ها مثل الان نبود كه بچه ها هم اجازه نقاشي با رنگ روغن را داشته باشند ، اصلا اينقدر امكانات نبود……
اما حالا كه بزرگ شديم و روي بوم نقاشي مي كشيم ، دلم بدجور هواي مداد رنگي ، اون جعبه قشنگش و اون رنگهاي سير و روشنش را داشت ……..
بلاخره اين كتاب داستان بچه ها موجب شد ، دوباره برم سراغ نقاشي با مداد رنگي ……اينقدر هم ما شاءا.. كتابم طولانيه( حدود 180 بيت ) ، فعلا بايد همينجوري نقاشي بكشم…..
خيلي محتاج دعاي نابت هستم ، برام دعا كن .
من هم براي تو بهترين ، بهترينها را آرزو مي كنم : سلامت ، آرامش ، موفقيت ، سعادت و قرب الهي
خيلي دوستت دارم ، مراقب خودت باش.
اگر عمري باشه و خدا بهم اجازه بده برمي گردم…..
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان

21 05 2009
مشکات

سلام عمو دار یوشم خو بی عسلم …….

عمو دیروز امتحان ادبیات کشوری داشتم عمو فکر کنم این یکی رو هم خراب کردم البته فک کنم ………

عمو واسم دعا کن عشقه من ………

مشکات همیشه عاشقته یادت نره تو هر شرایطی عاشقتم عسلم ………….

21 05 2009
سمانه كاوياني

بازم سلام(قلب)
وای عموجون همه آپهاتون رو خوندم …… و چقدر قشنگ و زیبا……عموووووووووووووووووووووووو نمیدونم چی بنویسم.
یعنی عموجون
ظهر همش خوشحال بودم بخاطر اینکه قراره بعد از دوماه دوباره بیام و دست نوشته های قشنگه عموی یکی یه دونه ام رو بخونم و کلی براتون حرف بزنم ولی…..ولی الان نمیدونم چی بنویسم
بذارین درمورد چند تا از دست نوشته هاتون یه چیزایی بنویسم
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
«اول درمورد : سلامی دوباره»
امیدوارم که سفر خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه …..و خیلی خوشحالم که ما هم تونستیم با تبریک عید بهتون عیدی بدیم.
.
اولین گزارش سفر: وای عموجون همش فکر میکردم که تنها یا با خونواده رفتین سفر…..پس با امیرمحمد رفتین و کلی هم برنامه اجرا کردین….کاش وقتیکه برگشتین گزارشهاتون رو هم تو برنامه تون پخش کنین.
.
بعد از یک ماه: عمو جونم درسته ما همش رو این تاکید داشتیم که برنامه رو تولیدی نکنین و برنامه زنده باشه……ولی به قول ابجی مژگان ما فقط به این خاطر میگفتیم که برنامه رو تولیدی نکنین که همزمان با احساسات شما عموی یکی یه دونه مون باشیم……و بعد از اینکه تو برنامه نقره گفتین که برنامه تون قرار نیست تولیدی بشه و زنده ست بی نهایت خوشحال شدم.
.
نقره…شهرزاد…همراه با عمو: برنامه نقره…..درسته من اون روزا نمی اومدم نت ولی ابجی نرگس بهم زنگ زد و بهم گفت که جمعه شما تو برنامه نقره دعوتین و منم تونستم برنامه رو ببینم…..ولی مجله شهرزاد…..اونم ابجی مهسا بهم گفت ولی نتونستم مجله رو گیر بیارم.
.
معصومه دختر بابا:
.
روشن دلان:
.
عمو درمورد این دو اپتون نمیدونم چی بنویسم…..فقط میتونم بگم که …… نمیدونم ولی این دو موضوع واقعا منو خیلی تحت تاثیر قرار داد…..و کاش همه ادما مثل اقای دکتر باگذشت و مثل اون بچه ها روشن دل بودن……نه عموجون …بودیم…کاش همه مون باگذشت و روشن دل بودیم…..کاش…
.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
عموجونم….عموی یکی یه دونه ام…..راستی عمو میدونین چرا میگم عموی یکی یه دونه ام؟؟؟
درسته همه بچه ها بهتون میگن «عموی یکی یه دونه» ……و واقعا هم عموی یکی یه دونه ی همه ما بچه هایین….ولی خب عمو راستش
عمو میدونین من شش تا عمودارم …..نه یعنی داشتم ولی الان فقط و فقط یه دونه عمو دارم که اونم شمایید
عمو همیشه قبل از اینکه شما عموی یکی یه دونه ام بشین
شش برادر بابایم رو عمو صدا میزدم ولی از وقتیکه شما عموی یکی یه دونه ام شدین …..بازم عمو صداشون میکنم ولی یه جورایی با شک بهشون میگم «عمو»
بعضی وقتا هم بهشون میگم «دایی».(نیشخند)
عمو همه بچه ها خب وقتی کسی رو هم نمیشناسن بازم «عمو»صداش میکنن . درسته؟
ولی من نه ، هیچوقت به هیچکسی جز عموی واقعیم که شما باشین «عمو»نمیگم.
(عمو چرا اینجوری بهم نگاه میکنین؟؟؟)
عموجونم من که گفتم داداشای بابایم رو هم»عمو» صدا میزنم ولی خب فقط با زبون بهشون میگم»عمو»
ولی وقتی شما رو صدا میزنم با تموم وجودم
هم با زبونم و هم با دل و جونم میگم»عمو»، چون شما تنها عموی واقعیم هستین(عموی یکی یه دونه ام الهی که قربونتون برم)
.
میگم «عمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو»
میگم»عموجونم»
میگم:
«عموجونم دلم براتون خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد تنگ شده
.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
عموووووووووووووووووووووامروز تو برنامه امیر محمد رو دیدم…یعنی همه دیدیم…..عمو مگه شما گم شدین که امیر دنبالتون میگرده(نیشخند)…..ولی به هرحال امیدوارم که امیر هرچه زدوتر موفق بشه و شما و پیدا کنه …..ما هم تا جایی که بتونیم بهش کمک میکنیم ……تا زودتر دوباره برگردین پیشمون…..و هر چه زودتر عید ما هم برسه و شادی و خنده رو به خونه هامون ……به دلامون بیارین.
حالا عمو جونم
عموی مهربونم
عموی شیرین زبونم
عموی خوش قلبم
و عموی یکی یه دونه ام
کی قراره برگردین…..بچه ها که میگن همین ماه برمیگردین…..کاش هرچه زودتر دوباره برگردین….اره اقاجون برگشتن و مطمئنن شما هم همین روزاست که دوباره برگردین پیشمون……راستی عمو تو یکی از اپهاتون به این اشاره کرده بودین که برنامه حدیدتون شاید خیلی ساده باشه….مثل سالهای 81و82 …..عمو بنظر من که برنامه شما هرطوری که باشه بهترترترترترترترینه……و هرچیزی «ساده اش»قشنگترینه……و برنامه شما هم حتی اگه ساده ی ساده هم بشه …….حتی ساده تر از برنامه های سالهای 81 و 82 بازم بازم قشنگترترترترترترینه……و عمو مطمئنن خیلی قشنگتر و جذابتر از برنامه های قبلیتون هست…..اخه ماشاالله شما روز به روز برنامه تون هی قشنگتر و شیرین تر و جذاب تر میشه.
.
عمو جونم ببخشید اگه زیاد حرف زدم و خسته تون کردم.
عموی یکی یه دونه ام….دوستتون دارم بی نهایت از دل و جونم
و فعلا
*خدانگهدار شما_-_- عموی مهربون ما_-_- میخوام اینو بدونین_-_- تو قلب ما می مونین_-_- برا همیشه عموجون_-_- خدا پشت و پناهتون*

21 05 2009
sahar

به نام خدا
آجي معصومه گلم ! سلام
خدا نكنه عزيزم ، من كه كاري نكردم …..ولي از خوشحالي ات خيلي خوشحال شدم.از طرف من پيشاني و پشت دستهاي ساحل كوچولو و امير ارسلان رو ببوس.برات بهترينها رو آرزو مي كنم…..اميدوارم دنيات پر از شادي و قلبت لبريز از آرامش و ياد خدا باشه و در مسير درست زندگي موفق باشي…..دوستت دارم
.
.
سميه جون ! سلام
دوست خوب و دوست داشتنيم ! كجايي ؟!!! اميدوارم حالت خوب باشه ….موفق باشي و سلامت
.
.
تينا جون!سلام عزيزم!بهت تبريك مي گم كه به ارزوي قشنگت براي كار توي مهد رسيدي ، خاطرات قشنگت وقتي اينجا نوشته مي شه واسه ما هم يك خاطره ميشه ، مثل اون نقاشي كه اون دختر كوچولو توي مهد بهت هديه داد….
دوستت دارم و برات آرزوي موفقيت وشادي مي كنم.
.
.
خدايا !در ظهور امام زمان ، مهدي موعود ( عج ا..) تعجيل بفرما !( اللهم عجل لوليك الفرج)
خدايا ! به ما درك درستي از هدف اصلي آفرينش عطا كن تا با درست ترين ديدگاه در مسير تو حركت كنيم.
خدايا!هرگاه ازروي ناداني روي به سمت گناهي آوردم ، چشمان بسته مرا باز كن تا در مسير ثواب و خير حر كت كنم.
خدايا ! به مانعمت اين را بده كه هنگام ظهور منجي عالم بشريت ، جزو كساني باشم كه بتوانم ايشان را بشناسم .
خدايا ! هنگامه ظهور ما راجزو دشمنان و بي تفاوتان به حضرت مهدي (ع) قرار نده و درك وشهامت و لياقت را به ما عطا كن تا در زمره خدمتگذارانش باشيم.
خدايا ! دوستت دارم به وسعت قلبم……ما را لحظه به لحظه به خودت نزديكتر كن……و به وسعت وجودت دوستمان داشته باش….( آمين )
اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم ، اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم ، اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم

21 05 2009
. . . . .

سلام ……………. عمو تو شبكه 3 چه كار ميكني؟؟؟؟؟؟ همايش گردشگري و خانواده !!!!!!!!!!!!!
چه انگشتر خفني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

21 05 2009
تینا

به نام خدا

سلام عمو جونم :

عمو دلم براتون تنگولیده کاش این روز ها زود زود بگذره و دوباره ببینیمتون .(الهی )
عمو جونم دلم هم برای ستایش ناناز تنگ شده ،عمو جونم ستایش و که میشناسید همونی که براتون گفتم ،
عمو جونم سرما خورده (ناراحت )الان دو روز مهد نیامده ،(عمو من بهش گفتم وقتی بازی میکنی بعد
نرو آب یخ بخور ، این ناناز من حرف گوش نداد این جوری شده از دست این ستایش فنگیلی).
عمو …عمو … دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شدهههههههههههههههههههههههه.
عمو جونم برامون دعا کنید .

عموی خوشگلم منتظرتون میمونیم!

(برادرزاده شما تینا )
**************************
سلام آجی نیلوفر :
حتما گلم خیلی خوشحال میشم بیای مهد و هم ببینمت.

دوستت دارم آجی جونم .
**************************
آجی سحرم سلام :
ممنونم گلم خیلی ممنون من هم برات بهترین ها را آرزو میکنم مهربونم .
التماس دعا .
دوستت دارم مهربونم .

آب یخ بخور

22 05 2009
sahar

به نام خدا
بهار عزيزم ! سلام
نمي دانم اين نوشته من را مي خواني يا نه ؟!!!! به هر حال برايت مي نويسم، نامه ات را خواندم ……دلم گرفت .
از خدا هيچوقت نا اميد نباش ، من دركت مي كنم شايد چون خودم هم خيلي دست خالي از درگاه خدا برگشتم … اما باور كن اين حس ماست، يك حس اشتباه . دقيقا در ان زماني كه فكر مي كني دست خالي از درگاهش خارج شدي ، دستانت پرتر از هميشه هست چون او خير محضه و آنچه خواسته و به تو داده با علم كامل به آينده و روحيات تو هست……روزي به حكمت وسيع خدا پي مي بري.
حج تو قبول حق باشه ، خوش به سعادتت ……ان شاءا.. خدا مادرت را شفا دهد به حق حضرت زهرا(س)
من هم مثل تو احساس تنهايي كردم ، در شرايطي كه خيلي ها دور و برم بودند و با من درد دل مي كردند اما من خدا را داشتم. با او درد دل كردم ، با او حرف زدم …… بايد در مقابل او تسليم شد .
هيچ عشقي از او فراتر نيست ، هيچ آغوشي از او امن تر نيست ، هيچ كس از او تواناتر نيست ، هيچ كس در علم از او اعلم تر نيست، هيچ كس مثل او از آينده خبر دار نيست، و هيچكس به اندازه او تو را دوست نداردو به روحياتت آشنا نيست……
بايد يك گام از ماديات فاصله گرفت و تسليم او شد ، عاشق او شد ……خدا دوستت دارد، بيشتر از مادر ت و هر كس ديگر ، اين را باور كن….برات بهترينها ار آرزو مي كنم، شاد باشي و موفق
.
.
مهر مهربونم ! سلام گلم ! داستانت خيلي قشنگ بود ، لذت بردم …… با اين نوشته هاي كوتاه و زيبايت مي تواني يك كتاب تاليف كني ، به نظر من كتاب قشنگي مي شود . برات آرزوي موفقيت مي كنم.دوستت دارم.
.
.
اللهم عجل لوليك الفرج
اللهم ربنا اتنا في دنيا حسنة و في الاخرة حسنة وقنا عذاب النار و عذاب القبر برحمتك يا الرحم الراحمين و صلي علي محمد واله اجمعين الطاهرين و الائمة المعصومين وسلم تسليما كثيرا‌‌ كثيرا

22 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
وااااااااااااااااااااااااای .نهههههههههههههههههههههه
تیتراژعمو رو من ندیدم .عمووووووووووووووووووووو
با یه خوشحالی اومدم اینجا ولی ذوقم پوکید…
مثل اون روز که گزارشتون رو ساعت 11پخش کردن چه قدر لجم گرفت.
عمووووووووووووووووووووو
من دلم تنگ شده چه خوبه که زود میاین…ولی انشاالله شنبه یا نه همین فردا میزاره .آره من میدونم که دوباره میزاره
عمووووووو دلم سوخت
خوب حالا برای اینکه از این حال و هوا در بیام ……………سه تا صلوات برای سلامتی عمو جونم بفرستیم با هم

* اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
* اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
*اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

فرستادین؟؟؟؟؟؟…..آفرین … ممنونم
******************************************
واما آجی های گلم
رامینا جون سلام ممنونم آجی منم خیلی دوست دارم بیشتر باهم آشنا بشیم البته اگه این درسا بزارن.انشاالله بعد کنکور .به زودی…..ممنونم که تولدم رو تبریک گفتی عزیزم

************************************************
شیوای مهربونم سلام
ممنونم عزیزم منم دوستت دارم

*************************************************
معصومه و مهر عزیزم سلام
ممنونم که تولدم رو تبریک گفتین .خیلی با محبتین ممنونم
*************************************
واااااااااااای عمو دوتا حشره ی موذی اومدن تو اتاقم من می ترسم….

22 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره……

پنجره ی اول را باز کرد.

خودش را دید.

یک نقطه ی سیاه توی یک صفحه ی سفید.

یک نگاه به در انداخت یک نگاه به دل خودش.

در نیمه باز بود و دلش چشم به راه قاصدک نجات.

**خدایا انتظار سخت است پس ظهورش را نزدیک گردان.**

منتظره دست نوشته ی جدید شما هستم.

22 05 2009
زهرا متقي

* به نام خداوند هفت اسمون *
يه سلام گرم و جانانه خدمت عمو جون مهربونم .
عمو جون درست يك هفته از امتاحانامون گذشت عمو تا حلا تموم امتحانامو به لطف خدا به خوبي پاس كردم ،عمو جون ديشب كه ساعت هاي 22:30 بود كه زدم كانال سه عمو يك دفعه ديدم كه شما تو سالن به همراه امير جون داشتين واسه ويژه برنامه( هفته گردشگري و خانواده) برنامه اجرا مي كرديد عمو جون من اول فكر كردم دارم خواب ميبينم ولي انقدر خوشحال بودم كه اشكام شروع به باريدن كرد مثل ابر بهاري عموجون ميشه دوباره اين ويژه برنامه رو بگين از شبكه يك پخش كنن عمو جون( خواهش ميكنم) ، عمو جون راستي ميشه تو برنامه اقاجون سليمون زنگ بزنين و كمي راجع به برنامه هاتون صحبت كنين عموجون (خواهش مي كنم )
عمو جون منتظر دست نوشت بعدي تون هستيم
شما رو به خداوند بخشنده مهربون ميسپارم و اميدوارم هروز به موفقيت هاي بيشتري دست پيدا كنين .
دست علي يارتون خدانگهدارتون******* تو قلب ما ميمونه اميد ديدارتون

22 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام بهترین عموی نایاب دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا(این لقبی بود که امیر آخر تیزر گفت)خیلی باحال بود!
عمویی دیروز که شانسی داشتم برنامه آقاجون رو میدیدم یهو دیدم تیزر شما داره پخش میشه نمیدونین چقده خوشحال شدم اولش فک می کردم که من تازه دارم میبینم ولی مثل اینکه دیروز برای اولین بار پخش کردن….هووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمویی خیلی باحال بود….تصویری که آخرش از شما نشون داد باحال تر بود……..بالاخره خبر اومدنتون دارین میدین ….عمویی ممنون که میخواین بیاین…..وای عمویی این روزا اینقده سخت میگذره…اگه شما میومدین خیلی خوب میشد….خیلی زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد……….ما هم کمتر بهونه میگرفتیم…..
عمویی نمیدونم چرا اصلاً نمیتونم برنامه های گذشته تون رو نگاه کنم…..عمویی چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلاً که داریم تحمل میکنیم که شما رو به صورت زنده ببینیم مگه نه عمویی؟!؟
عمویی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم امیدوارم زودتر برگـــــــــــــــــــــــــــــــــردی(انشاءا…)

10:10 | D.A.E ق.ظ

22 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به برو بچه های گل و گلاب

معصومه جان از اینکه تولدمو تبریک گفتی ممنونم عزیزم.

مهر مهربونم ، من هر روز سر میزنم ولی بعضی وقتا حرفی برای گفتن ندارم نمیخوام پر حرفی بکنم،گلم حرفای من زیبا نیست شما زیبا میبینین….راستی داستانکت هم زیبا بود مثل همیشه
راستی مهر عزیزم بچه ها برنامه های عمو رو ضبط کردن الانم وقتی دلشون برا عموجونشون تنگ میشه میشینن نگاه میکنن، البته نمیدونم چرا من نمیتونم این کارو بکنم……!

سحرم ،حالت خوبه!گفتم یه حالی از شما بگیرم امیدوارم تو چاپ کتابت موفق باشی و خبرشو به ما هم بدی!

سیمه عزیزم،پس کجایی آبجی بزرگه؟اینجوری هوای آبجیای کوچیکتو داری؟!امیدوارم موفق باشی.

راستی بچه ها اینقده از مدرسه با آب وتاب حرف نزنین خب من دلم آب میشه.دلم برای مدرسه تنگ شده!

10:19 | D.A.E ق.ظ

22 05 2009
گلبرگ

سلام
ديشب انقدر قربون صدقه مادر بزرگم رفتم كه فكر كنم بيچاره از دستم خسته شد آخه ديشب مهمونش بوديم … مثل هميشه تلوزيون رو روشن كرد ما هم داشتيم شام مي خورديم ، همه حواسم جاي ديگه بود كه يك دفعه خواهرم صدام كرد و گفت حواست كجاست؟؟؟ بهش نگاه كردم ديدم تلويزيون رو نشون ميده وقتي سرم رو برگردوندم شما رو ديدم از خوشحالي مونده بود پس بيوفتم بعد از دوماه خودتون بودين( گردشگري وخانواده ) ولي خيلي كم بود وواقعا دلتنگيمو بيشتر كرد آخه تا كي انتظار …..

22 05 2009
نیلوفربرای رامینا

رامینا جون سلام
اجی نمی دونم اون جملات رو یه دفه چرا برات نوشتم<>
معذرت می خوام .من گوشی ندارم متاسفانه ولی آدرس میلم اینه
منم دوست دارم زودتر باهم آشنا بشیم jorbozedar@yahoo.com

22 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام سلام عمویی..خوبین؟عمو حسابی مشغول کارین ها!آخه ما دلمون تنگگگگگگ شده شما دست نوشت جدید نذاشتین!!!
خب امروز جمعه اس!(غیب گفتم!)بیایم با هم واسه ظهور آقا صلوات بفرستیم:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم (آجی نیلوفر کارت خیلی قشنگ بود منم صلوات فرستادم از این به بعد بیاین توی هر نظرمون صلوات هم بذاریم ..اینجا قشنگ هست قشنگ تر میشه..)
عمو امروز داشتم به این فکر میکردم که چه خوب بود اگه منو آجی هام همه توی یه شهر بودیم با هم جشن میگرفتیم با هم میرفتیم بیرون با هم بازی میکردیم…اما اما!خدا نذاشت اینجوری بشه! چون اگه اینجوری بود مردم اون شهر از دسته برادرزاده های بیش فعالتون فراری میشدن!وای فکر کنین عمو!!منو سولماز همینجوریش که تلفنی صحبت میکنیم از بس ذوق داریم سر جامون بند نمیشیم کلآ خونه رو متر میکنیم تا صحبتمون تموم شه!!بعد اگه پیشه هم بودیم چی میشد؟؟؟!!ولی کاش همه پیشه هم بودیم،اینجا من تنهام هیشکی نیست باهاش بازی کنم (الان دارین میگین رامینا هست؟!بله هست!اما خونشون از ما خیلی دوره و متاسفانه هر دو کوچکترین عضو خونمون هستیم و…!!)خوش به حاله بچه های اصفهان ومشهد ..هییییییی روزگار!!!عموووووووو من حوصله ام سر رفته دلم میخواد باشما سولماز و شیوا و نیلوفر و … الان وسط بازی کنم!همین الان!میخوام میخوام میخوام میخواااااااام…ای خدا من با کی وسط بازی کنم؟؟؟؟؟ای خدااااااااا من کجا وسط بازی کنم؟؟؟؟روتراس؟!!!!تو حیاط کوچولومون عزیزجون سرتاسر گلدون و گل گذاشته جای بازی ندارمممممم….گریههههه!(عمو الان دارین میگین ژاله چقد نق نقو شده؟؟اما اینا نق نیست واقعا خسته شدم عمو)راستی یه چیزه جالب کشف کردم!هر سال خرداد ماه که میرسه بچه های شهر ما(مخصوصا پسرا)یه توپ میگیرن میان تو کوچه به فوتبال بازی ،دخترا طناب میارن تنهایی طناب بازی میکنن و…جالبه نه؟دقیقا سر امتحانا ذوقه بازی کردنشون گل میکنه!انگار نه انگار که فرداش امتحان دارن!!من جای اینا استرس میگیرم!شهرای دیگه هم همینجوره؟؟!!!
عموییه دیشب سر درس ومشقم بودم که یکی پیام داد(بزن 3عمو!)حالا عمو تصور کنین من توی اتاقم بودم بابا هم توی حال داشت با دختر همسایه امون زبان کار میکرد…خیلی متین!اما با سرعت نور!خودمو رسوندم به تلویزیون!حالا داشتم فکر میکردم این امداد غیبی از کجا بود!دوباره که پیام داد گفت رامیناست با گوشیه مامانش!!!بابا مرام!!!عمو رامینا سلام رسوند گفت حسابی شارژ شد ..
عمو آقای آقاجانزاده هم کنارتون ایستاده بودن..آخی امیرچقد بزرگ شده..واسه خودش یه پارچه آقا شده..
اما خیلی کم بود!من صندلی رو گذاشتم کنار تلویزیون با صدای کم تا آخر نگاه کردم اما فقط دو قسمتش شما اومدین..
سلام آجی شیوا جونم…عذاب وجدان گرفتم آجی..تو اینقد نازصحبت میکنی که حرفه معمولیتم اشک آدمودرمیاره چه برسه بخوای ازاین چیزا هم بخونی!!
(دخترتون)

22 05 2009
شیوا صرامی

*نیستی و جمعه های بی تو…*

با یه شاخه گل نرگس…

سره راهت میشینم…

به خودم وعده دادم…

یه روز شما رو میبینم…

عاشقات منتظرن تو بهترین جمعه بیا…

به دلم برات شده شاید همین جمعه بیای..

شاید…

دستمو بگیر دارم میمیرم از بی کسی…

پس تو کدوم جمعه به دادم میرسی…

کجایی مهربونم…(گـــــــــــریه)

***الهم عجل ولیک الفرج***

22 05 2009
مشکات

سلام در یا جان خو بی گلم …………

عزیزم مگه تو درست تموم شده دیگه مدرسه نمیری اره حتمی کنکوری هستی مثله من اره عز یزم ………..

دوستت دارم در یا

(مشکات )

22 05 2009
مشکات

سلام حنا نه ی من …………کجا یی مهربونم من اومدم چرا تو نمی یا ی گلم ابجیت رو تنها گذاشتی دلم برات تنگ شده عزیزم دوستت دارم
(مشکات )

22 05 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عموجون
دیروز چه روز خوبی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
غروب که داشتم درس میخوندم مامانم مثل همیشه صدام زد: رامینا بیاعموپورنگ…………………بله شعرعمو وامیر…………………..تازه رفته بودم دوباره سر درس علیرضا داداشم:رامیناااااااااااااااااااااااااا بدوووووووو بیا عمو
پورنگ……..تعجب کردم2بار دریکروز؟!!!!!!!!!!!!
دیدم نه امیرمحمده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جدید بود آگهی ؟؟؟؟؟؟یاقدیمی ومن ندیده بودم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عمو اونجاش که میگه بهترین عموی دنیاااااا……خیلی قشنگ میگه…….خیلییییی جالب وقشنگ بود………………………………
به مامانم گفتم یاد23 خرداد83افتادم………عمو بعداز عیدنیومده بودو تبلیغ برنامشونو23 خرداد داد همینجوری ذوق زده شده بودیممممم…….
عمومامانم میدونین چی گفتن:اینم دوران جمع بندی دختر ما………………………….
به جای دوره درسهاش هرروز خاطراتشو مرور میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!

واما شب…….ساعت10:30یاکمی قبلش دقیق یادم نیست…….بازم داشتم درس میخوندم این دفعه بابام: رامینا رامینا بدو بیاعموپورنگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عمو خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی جالب بود یکبارمامانم یکبارداداشم آخرشب هم بابام ….همه دیروز صدام زدن بیاعموپورنگ/////…….

حالا اومدم هی دورخودم میچرخم مامانم میگه پیامک بزن3000014بگو عمو پیداشد…..بابام میگه من گفتما ….اگه من نبودم نمیدیدی……..گفتم بله باباجون فهمیدم مرسی…………..منم دوست دارم به بقیه بگم ببینن……….

خلاصه…….به چندنفری بیشترنتونستم بگم….خیلیییییییییییییییییی کم نشونتون داد ولی بازم خیلییییییییییییییییییییی جالب بود!!!!!!!!!!!
عمو انشاالله زودتر برگردین….
دوستتون داریم
خدانگهدار

22 05 2009
sahar

به نام خدا
درياي عزيزم ! سلام
خوبم عزيزدلم ، اميدوارم تو هم هميشه خوب و خوش باشي….. كتابم تا چاپ بشه ، خيلي طول مي كشه .
تا مراحلش انجام بشه چهار ، پنج ماهي طول مي كشه……تا خدا چي بخواد.
گلم ! تو داري چه كار مي كني ؟!!! اميدوارم به اهداف قشنگت برسي…..به نظر من تو قشنگ مي نويسي .
برات بهترينها را آرزو مي كنم…..دوستت دارم.
.
.
خانم جويكارعزيزم ! سلام .خسته نباشيد …..هيچوقت يادمون نميره كه اين نامه ها به دست شما باز مي شه و با صبر و حوصله اونها رو مي خونيد وتاييد مي كنيد……دوستتون دارم و اميدوارم هميشه و در تمام مراحل زندگي ، موفق باشيد . براتون سلامت ، سعادت و آرامش و شادي آرزو مي كنم.

22 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به سبزي بهار به دريا دل آشنايم!
يكشنبه صبح مي خوام بيام تهران ، پيشاپيش دلم واسه شما وبچه هاي اينجا تنگ شده ……تو اين مدت سه ، چهار روزي كه نيستم فقط مي تونم دست نوشته هاي قشنگتون رو بخونم …..ايكاش ، دستنوشت جديدتون رو همين امروز يا فردا مي گذاشتيد، اينجوري مي تونستم يك چيز كوچك زيرش بنويسم…..
امروزبه رسم قديم ، براي سكوت آمدم…..براي اينكه موجهاي كوچكم به امواج وسيع تو گره خورده و در مسير درستي حركت كند…..
اگر صداي امواج زيباي قلب دريايي ات تا فردا به گوشم رسيد ، جام بلورين سكوتم مي شكند …..
برات بهترينها را آرزو مي كنم ، چون وجودت شايسته بهترينهاست ، بهترينم !
اگر عمري باقي بود و خداوند اجازه داد برمي گردم……
خيلي دوستت دارم ، مراقب خودت باش .
من منتظر يك موج زيبا مي مانم به اين اميد كه فرصتي براي شكستن جام سكوتم داشته باشم….
آرزومند آرزوهايت: سحر – گيلان

22 05 2009
تاجیک

سلام

مهر عزیزم
ممنون از لطفت !خوبم ، داستانت را خواندم قشنگ بود ولی راستش نتیجه اخلاقیش یکمی به دل من نچسبید البته فکر کنم این داستان را بر اساس کامنت های قبلی سحر که گفته بود داستان باید حرف داشته باشد انتخاب کردی ، ولی فکر کنم در این داستان تو از یک راهنما و چند گفتگو برای جمع کردن داستان استفاده کردی ، ای کاش می گذاشتی قهرمان داستانکت خودش کاری برای کسب تجربه انجام می داد ولی با این همه شروع داستانت زیبا و احساسی بود ! راستی داستانی که در مورد مرگ می خواستی بنویسی را تمام کردی ؟ هر وقت توانستی در کامنتت بگذارش می خواهم ببینم نگاه تو به زندگی و مرگ چه جوری است ! یک داستانک دو جمله ای چند وقت پیش شنیدم که به نظرم خیلی جالب بود ، در ادامه برایت می نویسمش ، امیدوارم به نوشتهایت کمکی بکند ، استاد داستان نویسی من همیشه می گفت حرف ونتیجه داستانت باید در لایه های زیرین آن باشد و خواننده با خواندن نوشته ات به فکر فرو برود ! بهترینم تو که علاقه به ایده نوشتن هم داری باید جملاتت معنای بیشتری را منتقل بکند البته جمله های فعلی داستانت برای یک رمان احساسی و عاشقانه خیلی هم خوبه ولی برای یک داستانک که باید در چند جمله هم حرفش را بزند هم داستانی را تعریف کرده باشد کمی زیاد است ! حالا انتخاب با خودت است که می خواهی آینده کارهنریت چه طور باشد یک رمان نویس شوی یا یک داستانک نویس حرفه ای یا یک فیلمنامه نویس البته من خیلی از افراد را دیدم که همه این کارها را با هم انجام می دهند ولی فاصله و تفاوت های آنها را خوب درک کرده اند تو هم اگر بخواهی می توانی چنین کاری را انجام دهی ! برایت قله های موفقیت را آرزو می کنم !

اما داستانک : مراسم ترحیم یک روز بعد از مراسم ازدواج انجام شد، داماد95ساله بود!

سحرم
ممنون که به فکرم هستی! عزیزترینم ، از خبرهایی که در مورد کتابت داده بودی خیلی خوشحال شدم! امید وارم هر چه زودتر کارهای باقیمانده اش را انجام دهی و ثمره تلاشت را که مزین به نام قشنگت است در کتابفروشی ها ببینی ! پشتکار داشته باش ، مقصد کمال پشت کوه صبر است ! راستی شعرهایت خیلی دل نشین بود ! خدا قوت !

سولماز دوستداشتنیم
شعری که برای هفت سال برنامه عمو پورنگت گفته بودی خواندم ، قشنگ و پر از احساس بود ، راستی عسلکم ، کوچیکیات خیلی خوردنی بودی! امیدوارم پایت هیچ وقت روی نربان ترقی نلرزد!

شیرین عسلم ، گل نیلوفرم
بازهم تولدتان را تبریک می گویم ، امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید !

فرزانه نازنینم
امید وارم حال پدرت کاملا خوب شده باشد !

دریای زلالم
قربون آبجی کوچولوی 92 ساله ام برم ، ببخشید یکم کار داشتم برای همین کامنت نمی گذاشتم ،ببخشید که همگیتان را نگران کردم! راستی خوشحالم که به عهدی که بستی عمل کردی ، راستش می خواستم چند باری پیشنهاد نوشتن داستان واقعی را بدهم ولی چون دوباره می رفتم در قالب آبجی بزرگترها فکر کردم سکوت اختیار کنم بهتره!امیدوارم دریای پاک وجودت همیشه از کدورت بدور باشد !

تینای مهربانم
از طرف من هم ستایش کوچولو را ببوس و به او بگو با تعریفی که آبجی تینایش از او در بخش دستوشته ها کرده یکی، دوجین آبجی خوانده که کمه کم 3 الی 5 برابر او سن دارند پیدا کرده که از صمیم قلب پیشرفتش را آرزومندن ! از جانب من به همه کوچولوی های دوست داشتنی کلاست سلام برسان! خوش به حالت که در دنیای این فینگیلی های دوست داشتنی جایی برای خودت داری ! خوشیت بی پایان عزیزکم !

سمانه کاویانی خوبم
بهترینم ، اگر نگاهی به کامنتهای ما در بخشهای قبلی بکنی می توانی مصاحبه ی کامل عمو پورنگت را با مجله شهرزاد وهمین طور داستان واقعی که در اصل سرگذشت سجاد که در بم زندگی می کرد ، است را بخوانی ، موفق باشی!

بهار دلنشینم
عزیزم ، امیدوارم ناراحت نشده باشی که کامنتت را خوانده ام ! خوبم ، این دنیای مجازی جای خوبی است برای درد دل کردن . نمی دانم مشکل مادرت چیست ولی از صمیم قلب برای تو و مادرت دعامی کنم، امید وارم هرچه زودتر روحیه ازدست رفته ات را دوباره بدست آوری ! مهربان ، دنیا و روزگار با همه همین بازیها را می کند تو اولین نیستی آخرین هم نخواهی بود ! صبور باش، شب تار هر چقدر هم سیاه باشد باید یک زمانی جای خودش را به روز روشن بدهد! چشم بهم بزنی دوباره روشنی روز به سراغ تو هم می آید به خدایت اطمینان داشته باش ! اینجا همیشه گوشی برای شنیدن حرفهایت هست ، مطمئن باش!

معصومه عزیزم
یک خواهشی ازتو داشتم ، لطفا هر وقت ساحل و امیراسلان را می بوسی یک بوسه هم ازطرف من به روی ماهشان تقدیم کن ! به ساحل بگو با اینکه ندیدمش ولی با تعریفهایی که خاله معصومه اش ازاو کرده من عاشق شیطنتها و شیرین زبانی هایش هستم ! امیدوارم در سایه پدر ومادرشان هر دو همیشه سالم و تندرست باشند! امیدوارم در کنار خانواده ات همیشه شاد باشی و کانون خانواده ات همیشه گرم ومنسجم باقی بماند!

مهدیه شاپرکی
امیدوارم هر چه زودتر کامنتت را که خبر از اول شدن پژوهشت دارد را ببینم !

دوستان کامنتی که فصل امتحانات را پشت سر می گذارند
حالا چه دبیرستانی و پیش دانشگاهی هستید چه دانشجو برای همه شما آرزوی موفقیت دارم امیدوارم چه کارنامه درسیتان چه کارنامه زندگیتان پر باشد از نمره های 20 و مهر قبولیو رضای خداوند !خواندن آیه الکرسی را برای آرامش قبل از امتحان به همه شما توصیه می کنم ، سر جلسه امتحان علاوه بر بردن پاکن و مداد و خودکار و کارت و…. دقت را هم همراه خودتان ببرید! همیشه موفق باشید!

دوستان کامنتی
گلهای قشنگم بعضی از کامنتهایی که خواندم پر بود از دل تنگی و بعضی برای شفای مریضشان التماس دعا داشتن وبعضی …. بیایید به شکرانه دنیای زیبایی که ما را از نقاط مختلف ایران به هم مرتب کرده و باعث شده از تنهایی در بیاییم برای همه دوستانی که مشکلی دارند دعا کنیم تا خدا هر چه زودتر آرامش از دست رفته را به آنها برگرداند ، برای بهار و مادرش ، برای شفای همه مریضها و الخصوص خواهر مینا عزیز و پدر دوستی که عملی در پیش داشتن و همین طور برای همه دوستانی که قراراست کار مهمی انجام دهند یا قرار است انتخاب مهمی بکنند مثل دوستان کنکوریمان و یا مهدیه شاپرکی … بیایید بهترین و مجانیترین هدیه را که همان دعای خیرمان است به دوستانمان تقدیم کنیم ! این هفته ها پر است از لحظه های ناب دعا در این لحظه ها دوستانمان را فراموش نکنیم ! اتماس دعا !

دوستدار همیشگیتون

22 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سلام به حاجی گلم که الهی قربونش بشم
حاجی خیلی خوشحال بالاخره دیروز یه رد پایی ازتون پیدا شد بله همون تیزر دوست داشتنیتون رو میگم.
حاجی الهی قربون سرت بشم امیر محمد همچین گفت چیزی هم به تابستون نمونده من همش فکر می کرد که یه 11،15 روز دیگه تابستون شروع میشه تازه امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم نه بابا یک ماه دیگه داریم تا تابستون ای خدا کاش این یک ماه می شد یک روز و زودتر می گذشت آهههههههههههههههههههههه
حاجی یادتون پارسال همین موقع ها هم پیشمون نبودید و بعد از یک هفته دوری به مناسبت آزاد سازی خرمشهر پنج شنبه 2 خرداد اومدین خرمشهر برنامه اجرا کردید،اون موقع من ترم 4 دانشگاه بودم و پنج شنبه ها ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر کلاس داشتم و نتونستم بیام خرمشهر البته فکر کنم اگه کلاس هم نداشتم نمی تونستم بیام متاسفانههههههههههههههههههههه خوب خوب یادمه ساعت 7:30 بابام داشت می بردتم دانشگاه تو پمپ بنزین بودیم رادیو ماشین روشن بود که گوینده رادیو شروع کرد به صحبت کردن در باره شما و برنامتون :
«برنامه عمو پورنگ که محبوب ترین برنامه کودک در بین همه بچه های ایران است بعد از هفت سال پایان یافت تهیه کننده این برنامه آقای آقاجانزاده اعلام کردند که عمو پورنگ به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر امروز در خرمشهر برنامه اجرا خواهد کرد………………………..»
مهربونم دیروز خونه ساحل اینا بودم خوب بود خیلی خوش گذشت ساحل یه خورده به خاطر وجود ارسلان بد اخلاقی می کنه من سعی کردم تا جایی که می تونم راهنماییش کنم اما خب بچه اس دیگه هر چی رو که بهش میگی فقط واسه یک دقیقه گوش میده.دیروز بردمش حمام تازه از حمام آورده بودمش بیرون که نماهنگ بازی پخش شد من هم اومدم نماهنگتون رو ببینم ساحلم پشت سرم اومد خواهرم گفت ببرش تو اتاق اینجا کولر روشنه سرما می خوره ما هم مجبور شدیم بریم تو اتاق و فقط صداش شندیم و باهاتون خوندیم و بعد هم که اومدیم تیزرتون رو دیدیم نماهنگ موش وگربه هم که پخش بعدشم دوباره تیزر حسابی کیف کردم اما وقتی اوندم اینجا و فهمیدم برنامه دیشب رو ندیدن یه خرده حالم گرفته شد خواستم برم به خواهرم زنگ بزنم بگم حالا تو باید همین دیشب ما رو دعوت می کردی خونتونننننننننننننننننننننننننن (با حرص)اما بعد گفتم ولش کن مگه تقصیر اون بود.
حاجی ساحل هم مثل من حسابی دلش واستون تنگ شده اون روز پشت تلفن بهم میگه خوشششگلهههههه انقدر قربون صدقش رفتم پیش خودم گفتم امیر محمد هم دیگه این رو یادش رفته (البته فکر می کنم یادش رفته).تازه من هم دیروز هی به ارسلان می گفتم خوشگله پسر.
حاجی لطفا در مورد برنامه جدیدتون یه خرده برامون حرف بزنین شاید ما هم تونستیم یه نظرایی بدیم مثلا من یه طرحی دارم برای دکور برنامه اما اصلا نمی دونم که به حال و هوای برنامه جدیدتون می خوره یا نه؟؟؟؟؟؟؟
«لطفا سر نماز من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید»
راستی لطفا لطفا اگر امکانش هست چند تا عکس از این دوستان روشن دل برامون بذارید ممنون
دوستدار ابدیتان معصومه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حاج داریوش فرضیایی عزیزم سلام
سلامی از جنس دلتنگی
حال خوبه؟منم خوبم یعنی امروز از که از روزهای قبل خیلی بهترم خدا رو شکر.نه فکر نکنید که مریض شدم نه ناخوشی من از دلتنگیه شاید این شعر بهتر بیانگر حال من باشه:
نه تب دارم نه گلو درد ***نمی دانم چرا رنگم شده زرد
همه گویند که گرمای زمینه ***خودم دانم ز دوری نازنینه
حاجی خیلی خیلی دوریتون داره عذابم میده خیلی خیلی زیاد.

دوستدار ابدیتان معصومه

چهارشنبه 30/2
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا
ین هم که چند وقته می خوام بهتون بگم:
حاجی خوب یادمه 15،16 ساله بودم اولای برنامتون بود خیلی دوستتون داشتم (ولی نه به این اندازه ای که حالا دوستتون دارم) یه دختر عمو دارم 2،3 سالی از من کوچیکتره یه روز قیافش رو در هم کرد و با یه حالت خاصی ازم پرسید معصومه تو واقعا از عمو پورنگ خوشت میاد؟!!!!!!!!!!!!!من هم با همون بچگیم جواب خیلی خوبی بهش دادم که هنوز هم وقتی یادم میاد حسابی کیف میکنم و بیشتر و بیشتر بهتون علاقه مند میشم ،بهش گفتم:
«بچه ها پاکترین و صادق ترین موجودات روی زمینن وقتی که خدا انقدر عمو پورنگ رو دوست داشته که مهر و محبتش رو در دل این پاکترین مخلوقاتش قرار بده حالا من که بنده ی خدام چرا نباید دوستش داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟»
دختر عموی من حتی با این جواب هم درست نشد و هنوز هم بعضی وقتها من رو با حرفهاش آزار میده تازه خواهر کوچیکشم اضافه شده کاش شمارش آدمهای که من رو به خاطر علاقم به شما سرزنش میکنن وآزارم میدن با همین 2 نفر به پایان میرسید اما………………..عیبی نداره من دیگه عادت کردم فقط آرزو دارم که تا ابد خداوند ممنان شما رو به همین شکل مورد لطف و عنایتش قرار بده انشاالله.
دوستدار ابدیتان معصومه

22 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سحر نازنینم سلام
اون دفعه یادم رفت بهت بگم چقدر دست خطت قشنگه حتی خواهرم هم وقتی دست خطت رو دید گفت چقدر قشنگه بهت تبریک می گم خوشبحالت من که دیگه با این دست خطم دیگه کنار اومدم اما هر وقت که می خوام برای حاج عمو نامه بفرستم خجالت می کشم پیش خودم میگم آخه دختر نمی گی حاج عمو می خنده بهت میگه این دست خط یه بچه اول راهنمایی یا………..
دوستی که خیلی دوستت داره معصومه

22 05 2009
شیرین

سلام و صد سلام خدمت عموی نازنینم حالو احوالت خوبه؟؟ ایشالله که خوبی البته میدونم سرت شلوغه برنامه جدیدو میگم حتما توش بخشای تولیدی هم داره و شما سخت مشغول ضبط کردن اونا هستی. عمو داریوش 2 روز دیگه سوم خرداد روز ازاد سازی خرمشهر…..عمو یادته(خوب معلومه یادته!!) پارسال یه همچین روزایی تو رفتی خرمشهر تا واسمون برنامه اجرا کنی چقدر برنامه خوبی بود اخه من اصلا تا حالا خرمشهر نرفتم ولی انگار با گزارشتون سفری به اون شهر کردم مرسی عمویی… اما اخرش گریه ام گرفت اخه اون روز با بچه ها خداحافظی کردی و بعد از 4 ماه اومدی.اما الان خییییییییییلی خوشحالم که تابستون میبینمت………….عمو یه خواهش میشه برنامه رو قبل از کنکورمون شروع کنید نه اینکه به خاطر درسمون به خاطر اینه واسه کنکور یه خورده استرسمون کمتر بشه یه خورده شاد بشیم یه خورده بخندیم……خنده ای از ته ته ته قلبمون فعلا بای

22 05 2009
شیرین

سلام و صد سلام خدمت عموی نازنینم حالو احوالت خوبه؟؟ ایشالله که خوبی البته میدونم سرت شلوغه برنامه جدیدو میگم حتما توش بخشای تولیدی هم داره و شما سخت مشغول ضبط کردن اونا هستی. عمو داریوش 2 روز دیگه سوم خرداد روز ازاد سازی خرمشهر…..عمو یادته(خوب معلومه یادته!!) پارسال یه همچین روزایی تو رفتی خرمشهر تا واسمون برنامه اجرا کنی چقدر برنامه خوبی بود اخه من اصلا تا حالا خرمشهر نرفتم ولی انگار با گزارشتون سفری به اون شهر کردم مرسی عمویی… اما اخرش گریه ام گرفت اخه اون روز با بچه ها خداحافظی کردی و بعد از 4 ماه اومدی.اما الان خییییییییییلی خوشحالم که تابستون میبینمت………….عمو یه خواهش میشه برنامه رو قبل از کنکورمون شروع کنید نه اینکه به خاطر درسمون به خاطر اینه واسه کنکور یه خورده استرسمون کمتر بشه یه خورده شاد بشیم یه خورده بخندیم……خنده ای از ته ته ته دلمون فعلا بای

22 05 2009
شیرین

سلام رامینا جون خوبی گلم؟ اره من پیش تجربی هستم امتحانارو هم خدارو شکر بد ندادم .زمینم خوب دادم ولی واسه کنکور اصلا نخوندمش یعنی فقط پیش رو بلدم اونم اگه قرار نبود امتحان بدم نمیخوندم اخه از زمین متنفرم کنکورم اون رشته ای که میخوام (البته اگه خدا بخواد) قبول بشم نیازی به زمین نداره 40% هم بسشه.تو چی از خودت بگو ؟! باورت میشه 1 ماه به کنکور مونده ؟؟!!!

22 05 2009
شیرین

تو در زمین شاه منی*****در اسمان ماه منی*****ستاره وشمع منی***** همیشه در قلب منی عموی نازنینم

22 05 2009
مینا اصلاح پور

سلام عمو پورنگ
عمو پورنگ برای شفای خواهرم دعا کنید …

خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که حال خواهرم خوب شده ، با اینکه هنوز چشماش تار می بینه ولی به لطف خداوند خیلی حالش بهتر شده . اینقدر خوب شده که دوباره می ره سر کلاسهای دارالقرآنش ، حسابی هم برای خودش دانشجوی قرآنی شده …
اما مسئله ای که نگرانم می کنه اینکه :
دکترش گفته : سر خواهرم این دستگاه رو قبول نمی کنه ، خدای نکرده ، زبونم لال ، ممکنه باز هم چند وقت دیگه این دستگاه توی سرش از کار بیافته و باز همه چیز تکرار بشه …
اما برای تکرار نشدن این اتفاق یک راه ، فقط یک راه وجود داره .
تنها راهی که هست اینه که ائمه خداوند ، به اذن خدا ، خواهرم رو شفا بدن ، طوری که اصلا به این دستگاه هم احتیاج نداشته باشه .
خواهرم خودش می گه : هر چی که خواست خداوند هست رو قبول می کنم و تقدیر خداوند رو می پذیرم ، ولی من می گم مگه خداوند توی قرآن نگفته که هر گروهی که بخوان سرنوشتشون رو تغییر بدن یاریشون می کنه .
پس من از خدا می خوام بهترین سرنوشت ها رو برای سلامتی خواهرم رقم بزنه .
و از همه شما هم خواهش می کنم ، برای یه لحظه چشمهاتون رو از نگاه به این دنیا ببندید و دستهاتون رو به سمت خداوند بالا ببرید و با دل پاکتون ، شفای همه مریضها و خواهرمن رو از خداوند بخواید .

خدایا ، ما دلهامون رو برای دست یافتن به رحمتت ، از غیر تو پاک کردیم و تنها تو را صدا می زنیم ، به حال ما رحم کن و ما را دست خالی برنگردان .
آمین
اللهم عجل لولیک الفرج

22 05 2009
مینا اصلاح پور

عمو پورنگ این متن رو بخونید تا باز هم شما رو به یاد زیارت امام هشتم بندازه و از اون راه دور به زیارت بیاره .
همه هستی ام را نیلوفرانه به دور ضریح عشق می چرخانم ، می بالم و سر به آسمان می سایم !
ساکنان آسمان به من غبطه می خورند و به زمین می نگرند . به جایی که رشک همه فرشتگان و نیکان است . به حریم مقدس رضوی .
و من ، شکوفه ای را می مانم که با نگاه مهر آمیز مولایم ، گل می شوم و همه عاشقان را به گل بویی فرا می خوانم ! ای عاشقان حریم خورشید ! ای دوستداران آفتاب ! ای مه جویان ! بیایید و زیباترین تلالو آیینه و آفتاب و آب را در این دیار بنگرید .
بیایید و ببینید که در این قطعه از بهشت ، چه دلهایی پر پر می زنند ! چه دیده هایی سو می گیرند ، چه ایمانهایی جلا و جلوه می یابند ! و چه شکوهی جلوه گر است این جا ! چه نسیم شفایی می وزد ! چه رایحه با صفایی همه جا را عطر آگین می کند ! چه مردمانی بال پرواز می یابند و از زمین به آسمان پرمی کشند و چه فرشته هایی برای غبار روبی این آستان ، از آسمان به زمین می آیند !
ای مرمان دنیا ، برای دریافت سند رستگاری به این سوی کعبه بیایید ! برای شکوهمند شدن سر بر این آستان آسمانی بسایید و از این خاک و دیار بهره و برکت بجویید .
ای همگان ، برای نگریستن در معجزه مهر و عشق و لطف و ایمان ، به مشهد بیایید و شهد والایی ها و خوبی ها را بیابید !
عمو پورنگ این برادر زادتون رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید .

22 05 2009
مینا اصلاح پور

عمو پورنگ یادتونه ازتون خواهش کردم که به وبلاگم بیاین ، نمی دونم شما اومدید یا نه ، نمی دونم شما اصلا فهمیدید که من ازتون چقدر خواسته بودم واسه خواهرم دعا کنید یا نه ، نمی دونم شما وقتی این نوشته ها رو می خونید چه فکرهایی توی سرتون نقش می بنده ، ولی می دونم هر چیزی که یاد گرفتم و هر رفتار اشتباهی که داشتم و کنار گذاشتم بخاطر الگو گرفتن از شما بوده ، عمو پورنگ خیلی خوشحالم که قراره دوباره برگردید ، تبلیغ برنامه جدیدتون که امیر محمد دنبال شما می گرده رو دیدم و ضبطش کردم و چند تا عکس هم ازش گرفتم و توی وبلاگم گذاشتم ای کاش شما بیاین و ببینید .
عمو پورنگ تمام نماهنگهایی که این روزها می زاره رو هم ضبط کردم ولی اگه گفتید با چی ؟؟؟؟
با موبایلی که چند وقته برام خریدن . دوربینش خیلی خوبه و خیلی قشنگ ضبط می کنه ، تازه وقتی که شما برگردید می خوام تمام برنامه هاتون رو با همین گوشی ضبط کنم البته گوشی رو روی پایه می زارم چون من موقع دیدن برنامه شما حتی پلک هم نمی زنم چه برسه به اینکه بخوام گوشی دستم بگیرم .
خدا کنه گوشی از این کارای من نسوزه …

23 05 2009
گلبرگ

به نام خدا
سلام
ميدونم امروز يكي از بهترين روزهاي زندگي شماست آخه تولد مامان فاطمه است :) براي همين ميخواستم عرض ادبي به مادر بزرگوارتون كرده باشم ، اميدوارم هميشه سرزنده و شاداب در كنار شما و ما باشن .
البته من لياقت آشنايي و ديدار ايشون رو به وضوح نداشتم ولي گرماي وجودشون رو از سمت شما حس كردم و محبت هاي بي پايانشون رو از محبت هاي شما در حق ما لمس كردم.
به هر حال آرزو ميكنم دست نوازششون از سر شما و ما كم نشه و سايه رحمتشون پررنگ تر و پايدار تر از هميشه شما و ما رو در بر بگيره …
ممنون ميشيم اگه تبريكات ما رو به ايشون برسونيد .

23 05 2009
مینا اصلاح پور

از همه شما دوستان گلی که برای خواهرم دعا کردید ممنونم
کسایی که من نمی شناسم ولی در حق من لطف بزرگی کردند مثل : تاجیک ، سحر گیلان ، فرزانه
و کسایی که می شناسم مثل سولماز ، ژاله ، نرگس احمدی
دست همه شما رو می بوسم . از همتون ممنونم .

23 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
به به …. سلام به بروبچه های دوست داشتنی که اینجا تشریف دارن.

مشکات عزیزم،
آره گلم من درس و مدرسه ام تموم شده، الان میگم کاش تموم نمیشد…..کنکوری هستم ولی چه عرض کنم؟!

سحرم،
خوشحالم که حالت خوبه، منم امیدوارم که شما هم همیشه پر از آرامش باشین….عزیزم من کار بدی نمیکنم همین جا هستم فقط بعضی وقتا دارم شیطنت میکنم که مامانم داره از بزرگ شدنم ناامید میشه واقعاً اگه یکی منو تو این کارا ببینه کلی پشت سرم حرف میزنه….خب چیکار کنم تنهایی….مجبورم این طرف اون طرف بپرم….همین دیروز ظرف شیشه پاک کن رو که تموم شده بود برداشته بودم توش آب ریخته بودم طرف مگسا می پاشیدم(ولی به قول عمویی مگز، آخی عمویی همیشه با گفتن مگس مشکل داشت ولی خب حق داره دیگه ، گفتن مگز خیلی راحت تره! مگه نه عمویی جونم!؟)
البته فک نکنم کسی از مگس خوشش بیاد برا همین منم میخواستم از اینکه تو حیاط تو سالنمون تجمع کرده بودن و دور خودشون میگشتن از اونجا دور کنم که نشد!هه هه هه….(مدل جدید خندیدن)
راستی یه چیز دیگه من خیلی عجولم ولی امیدوارم تو بتونی 4،5 ماه تا چاپ کتابت تحمل کنی همین عجول بودنم باعث شده که بعضی وقتا کارامو نتونم به خوبی انجام بدم!

سمیه آبجی بزرگه!
خدا نکنه عزیزم، من خیلی هم خوشحال میشدم که بهم پیشنهاد میکردی که داستان رو بذارم، عزیزم شما هر کاری هم بکنی بازم آبجی بزرگی، ببین دیگه نباید سن و سال شناسنامه تو بیاری پاییناااااااااااااااا ، چون اونایی میارن که واقعاً حساس باشن ، فک نکنم کسی اینجا اینقده حساس باشه چون ما هممون کمتر از 10 سال داریم مگه نه؟!
همین عمویی 18 سالشه مگه یادتون رفته؟!خب عمویی جونمون 18ساله باشه ما هم همون کمتر از 10سال داریم!هه هه هه…..

10:16 | D.A.E ق.ظ

23 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
دوباره سلام عمویی خوبین؟
عمویی واقعاً امروز تولد مامانتونه……آخی…………..من اصلاً نمیدونستم……………….
گلبرگ عزیزم ممنون که یادآوری کردی…………..پارسال این موقع عمویی شما کجا بودین؟…….سوسنگرد مگه نه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
عمویی تولد مادر بزرگوارتون رو تبریک میگم اگه شما عموی ما هستین ایشون هم مادربزرگمون هستن دیگه، مگه نه!؟
میخواستم یه شعر تولد بنویسم ولی گفتم شاید درست نباشه …. یعنی خجالت کشیدم…..
به هر حال بازم تولد مادربزرگ نازنینمونو تبریک میـــــــــــــــــــــــــــــــــــگم.

12:00 | D.A.E ق.ظ

23 05 2009
شیرین

سلام عمو پورنگم اخی امروز تولد مامی تونه تولدشون رو از همین جا تبریک میگم ازشونم ممنونم که همچین پسر گل و بلبلی رو تربییت کردن. اخرین روز برنامه شما یه زنگی زدین با مامیتون حرف زدین چه صدای مهربونی داشتن …………………. ایشالله 10000000000000000000000000 سال زنده باشن

24 05 2009
مشکات

سلام عمو راستی تولدمه مادرتونه امروز مبارکه باشه عمو یی جونم الهی 120 ساله بشن من خیلی شما و مادرتون رو دوست دارم عمو یی و همیشه برا یه هر دو تون دعا میکنم …..

(مشکات )

3 06 2009
مونا

سلام عموپورنگ!
فقط مي خوام بگم كه بي نظيري! بي نظير!!!
خيلي دوستت مي دارم!

22 06 2009
زهرااستواری بلگوری

به نام خدایی که عشق را آفرید تا زندگی را بدون عشق نتوان سر کرد.
سلام بر عاشق عاشق پیشه
شنیده بودم عاشقی نمی دونستم عاشق پیشه ای!
آخه هرچی زنگ می زنم در دسترس نیستی به خودم گفتم لابد زدی به کوه ودشت ودره آخرش رسیدی به ساحل آرامش دریای شمال!
واسه همین اومدم مژده بدم که بهم گفتن اگه یه قدم حرکت کنی انشاءالله حتما» به خواسته ات می رسی!
پس اینو بدون که شرط شما اینه که فقط یک قدم حرکت کنی همین وبس!
انشاءالله که بزودی اینطور هست.
از طرف یک فرشته آسمونی عاشق پیشه

23 06 2009
زهرااستواری بلگوری

سلام
گوشیم در دسترس نیست !
نگران نباشید!
مشکلی نیست!
انشاءالله بزودی رفع می شود.
دست علی یار شما




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: