هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ

23 05 2009

به نام خدا

سلام به همه شما بچه های خوب و مهربونم…

می دونم که این روزها سخت مشغول مطالعه جهت اماده شدن در امتحانات اخر ترم هستید…انشالله همتون قبول بشید تا از این طریق جبران زحمات معلم و پدر و مادرتون رو کرده باشید.

راستی بچه ها دیروز اول خرداد در مراسم هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ دعوت بودم.

مثل همیشه فضا صمیمی و پر از مهربونی بود مخصوصا با حضور وبلاگ نویس های کوچولو که به همراه پدر و مادرهاشون اومده بودند…جاتون خالی!…خیلی خوش گذشت

مجریان برنامه اقای محمودی و خانم ادیبی از گویندگان رادیو جوان بودند و با اجرای قشنگشون به فضای مجلس کلی رونق بخشیدند.

هنوز نیم ساعت از نشستن من نگذشته بود که اعلام کردند:»عمو پورنگ بیاد و جایزه وبلاگ نویس های کوچولو رو اهدا کنه»….خلاصه من هم رفتم بالای سن و بعد از سلام و احوال پرسی مراسم اهدای جوایز به کوچولو ها رو انجام دادیم.

اقای دکتر بوترابی هم چند لحظه می نشست رو صندلی و دوباره بیرون از سالن…دور سالن قدم می زد…بررسی می کرد و بر می گشت…گویا دوست داشت به همه خیر مقدم بگه و احوال پرسی کنه…واقعا چه مرد خوش رو و مهربونیه.

نزدیک به اواخر برنامه بود که هنرمند خوب کشورمون «خانم بهاره رهنما» به جمع مهمانان اضافه شد….چه روحیه شاد و کودکانه ای داشت…وقتی بالای سن رفت کاملا مشخص بود که می خواد انرژي مثبت به مهمونا بده چون خیلی راحت و ساده و در عین حال پرانرژي  هم با مجری ها و هم با مهمونا سلام و احوال پرسی کرد و در نهایت تواضع از دیر اومدنش عذرخواهی کرد…دوربین های عکاسی هم در گوشه و کنار سالن تند و تند فلاش می زدند!

خلاصه مراسم به خوبی و خوشی راس ساعت 7 تموم شد..بیرون سالن در جمع وبلاگ نویسان چند تا عکس یادگاری انداختیم و با همشون خداحافظی کردیم…اونجا بودکه با خودم گفتم:»یکی از فواید و راه های استفاده درست از اینترنت همینه….دوستی و صمیمیت و تبادل نظر با دوستانی که هریک دنیایی از تجربه بودند و امروز که به بهانه هشتمین سالگرد تولد پرشین بلاگ گرد هم جمع شده بودیم محیط خوب و دوستانه ای فراهم شد تا همدیگر رو بهتر بشناسیم»

.

راستی تعدادی از عکس های قدیمی و تعدادی از عکس های مراسم دیروز رو براتون تو سایت گذاشتیم یادتون نره سر بزنید.

تا دست نوشته بعدی:

دست علی یارتون           خدانگهدارتون

2/3/88


کارها

اطلاعات

80 responses

23 05 2009
تینا

به نام خدای مهربون *

سلام عمو جونم :

عمو جون خیلی عکسهای خوشگلی گذاشتین ممنون ،بله عمو جونم اگه این موقعیت خوب نبود هم با شما ارتباط نزدیکی نداشتیم هم یه عالمه آجی خوب پیدا نمیگردیم ،من که از این بابت خیلی خوشحالم که تونستم هم با بهترین عمویم ارتباط داشته باشم و هم آجی های خوب نانازی پیدا کنم .
راستی عمو جونم شتایش فنگیلی من هم امروز آمد البته یه کم صداش گرفته بود ولی خوب این جور که معلومه خیلی بهتر شده خدا را شکر.
عمو جونم دلم براتون نتگولیده.

عمو جونم منتظرتون میمونیم !
(برادرزاده شما تینا )
*************************
سلام آجی سمیه مهربونم :
ممنون گلم حتما عزیزم دلم ستایش هم از این بایت خوشحاله که این همه آجی های مهربون دوست داشتنی داره ،گلم برات بهترین خواسته هایت را آرزو میکنم .
(آجی تو تینا )

23 05 2009
zizi

salam be amoye khoob o doost dashtani, amoo poorange aziz
va albate salam be khanoom jooykar azizi
khoobin?
kash alan khooneye khodemoon boodam o mitoonestam hameye aza ro save konam
mareke boodan
kheyli ghashang boodan
ooni ke b khanoom rahnama andakhtin kheyli jalebe, banamake
omidvaram khoobo khosho sar zende bashin o bemoonin amoo joon
khanoom jooykare azizi, khjaste nabashin :*:*:*:*

23 05 2009
زهرا

به نام خدا

سلام عمویی………خوش میگذره……………………………………………
عکساتون جالب بود……………………………………………
ممنونم از اینکه بی خبر نمیذارید…………………………..
دوست دارم عمویی……………………….
راستی عمو اگه برنامه ای داری زودترش بهمون اعلام کنید…منظورم مناسبتایی که در پیش رو داریم…مثل 5شنبه نشه که یدفعه گذاشتم شبکه 3 دیدم شما مجری یکی از برنامه هایید…..ما دوستداریم هربرنامه که شما دران حضور دارید در هر شبکه ای که باشه رو ببینیم…ولی ما ها که علم غیب نداریم که بدونیم شما کجا و کی برنامه دارید….پس لطفا زودترش مارو در جریان بذارید……….عمو پیش خودتون نگید عجب دختر پرویه ..حالا یه بار بهشون خبر داردم (منظورم برنامه نقره هست)حالا ازم انتظار دارند…….اینا همش به خاطر اینکه ما شما رو خیلی خیلی دوست داریم….

23 05 2009
sahar

به نام خدا
سلامي به طراوت وشادابي گلهاي بهاري به دريا دل اشنايم !
سالگرد تاسيس پرشين وبلاگ مبارك….
خوشبختانه من يكي ، امتحان پايان ترم ندارم…..فكر كنم پير شدم ،رفته….!!!!! اما اميدوارم بچه ها هم توي امتحانات پايان ترم وهم توي كنكورشون موفق باشند….
چه خوب شد امروز دستنوشت گذاشتيد وگرنه تا اخر هفته از اين سكوت اجباريم دق مي كردم…..
عكس هاي قشنگتون رو ديدم ، اميدوارم هميشه خوش باشيد. در مورد آقاي بوترابي و خانم بهاره رهنما كاملا با شما موافقم ….به سايت اقاي دكتر بوترابي كه سر زده بودم ، خيلي از نوشته هاي ايشان خوشم اومد كه زاييده افكارشون بود…..خيلي هم متواضع هستند چون به خاطر ندادن پايان نامه مي گويند به من دكتر نگوييد. به هر حال برايشان ارزوي سلامتي و موفقيت مي كنم. خانم رهنما هم كه ديگه شناخته شده هستند و اون حس لطيف كودكانه ايشان ملموس هست…
ديگه بيشتر از اين سرتون رو درد نيارم……
اگر خدا اجازه بده و عمري باقي باشه دوباره ميام….
برات بهترينها رو آرزو مي كنم…..دوستت دارم ، مراقب خودت باش.
آرزومند ارزوهايت : سحر – گيلان

23 05 2009
نرگس

به نام خدا
سلام عمو پورنگ عزیز دلم، دلم خیلی زیاد براتون تنگ شده ان شاءالله هر چه زود تر خبرها ی اومدن دوبارتون
دوستت دارم داشتم وخواهم داشت
خدانگهدار

23 05 2009
فرزانه

سلام به همه
آره دیگه یکی از فواید اینترنت اینه که ما اینجا همه با هم آجی شدیم………
آجی های کنکوری یه خدا قوت حسابی…………

23 05 2009
زهرا

وای عمویی یعنعی امروز تولد مامان فاطمه هست؟؟؟؟؟؟///گلبرگ جون راست میگه؟

مامان فاطمه ی عزیزم تولدت هزاران بار مبارک …ایشا لاه که 200 ساله شید….نه 210ساله شید …نه210 سال کمه همیشه زنده باشید….عمویی به شما هم تولد مادرتونو تبریک میگم…ایشالاه ایشالاه که سایشون از سرتون کم نشه…

23 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام
عمو آقا،..عمووووو..ای خداااااااا
عمویی حالا چرا زمستون اومده بودین گرگان؟تابستون خوشگل تره ها…راس میگم عموووووووو…تا این عکس کامل باز شه من مردم از غصه..عمو اشکم دراومدههههههه…عموووو خدا میدونه منو دوستام توی اردوهامون چندبار روی همون قسمت که شما ایستادین ساندیچ الویه هامونو با هم خوردیم..عمو الان یه عااااالمه دلم گرفت…وااااای رامینا رو بگین!اون که خونشون تا ناهارخوران دو دیقه اس اگه بیاد این عکسو ببینه کلا کنکور قبول نمیشه از غصه!..وای عموووو من دلم میخواد همین الان برم ناهار خورااااااان..
عمو بدترش میدونین چیه؟اینکه همون سال که برنامه اجرا کردین توی ورزشگاه آزادی گرگان من نتونستم بیام هر وقت یادم میادا از دسته خودم لجم میگیره اون موقع 12 سالم بود عموووووووووووووو…
وای خدا عکسای قدیمییی…..از سال 81 به بعد توی همه ی عکسا شیطونین و کوچولو !
عمو عمو فهمیدماز عکسای قدیمی کدوم عکستونو بیشتر تر دوس داریییییین!!!
آخی آتنا کوکچولو..عمو اوندفه از طرفه من بوسش کردین؟!!!
عمو بازم عکسه پسرعمومون بینه این عکسا نیست..هیییییی..حتما دوس ندارین دیگه..اما ما خیلی دلمون تنگ شده..خب،..شما هم جای ما به عکساش نگاه کنین..
وای عمو عکسه گرگان دلمو سوختوند!عمو ایندفه که ان شاالله اومدین گرگان ناهارخوران نرید جاهای دیگه اش قشنگ تره…مثله آبشار علی آباد..(وای نه عمو!همون ناهارخوران برید بهتره!یادم نبود این آبشاراش راهش اگه بارون اومده باشه سخته بعد خطرناکم هست!!!)
عموووو امروز دلم براتون خیلی تنگ شده بود الان اینا رو که دیدم بیشتر دلتنگ شدم…
عموجون ممنون خیلی قشنگ بود…
(دخترتون)

23 05 2009
شیوا محجل

به نام خدا

سلام عموجون…..خوبید؟ هشتمین سالگرد پرشین بلاگ رو تبریک میگم.
بابت عکسها هم ممنون. خیلی قشنگن. عموجون خیلی دوستتون دارم.

التماس دعا
خدانگهدار

23 05 2009
ارزو علافیان

سلام . سالگرد هشتمین پرشین وبلاگ هم مبارک . عمو خیلی خوشحال شدم که ما رو هم بی خبر نمی گذارید. این دست نوشته هاتون و به خصوص عکس هاتون برای خودشون خیلین که تو سایتتون می زارین .ومارو خوشحال میکنین.عمو پورنگ ترو خدا توی هر مجله ای که مصاحبه میکنین به ما هم خبر بدین. خیلی خیلی ممنونم عمو جون. راستی به خواهر زادتون تینا هم سلام برسونید از عکسش معلوم هست که خیلی بانمک . از طرف من هم لوپش رو بکشین .بای

23 05 2009
زهرا

دوباره سلام سلام سلام.میببینی عمویی من چقدر بی دقتم…..فکر میکردم همون صفحه ی اول شما عکس جدید گذاشتید..شانسی دوباره رفتم سر عکسا زدم صفحه ی 2 دیدم وای چقدر عکس………..همشونم قدیمی….یادش به خیر عمویی……. اون عکسی که سال83 انداخته بوذید در اصفهان.سال82 -83بچه های اصفهانی خیلی خاطرات شیرین باشما دارند .کاش مثل اون روزا دوباره میومدید اصفهان…………ماشالاه عمویی الان نسبت به اون روزا خیلی خوشگل تر شدینااااااااااااااااااااااا.امروز چقدر اومدم اینجا..برای اولین بار بود که چند تا پیام پشت هم گذاشتم.

عمویی جونی خیلی دوست دارم.اگه بشه یگه واقعا برم

خدافظ…

23 05 2009
sahar

به نام خدا
سلام به تمام آجي هاي گل و دوست داشتني خودم

ميناي عزيزم ! تشكر لازم نيست ، گلم !
آبجي جون !خواهرت مثل خواهر ما مي مونه و اميدوارم به زودي خبر خوش سلامتي كاملش را به ما بدهي. ان شاءا.. ، موفق و شاد باشي ….. رفتي حرم واسه ما هم دعاكن و سلام ما رو به آقا برسون.دوستت دارم.
.
.
معصومه جونم! چشمات قشنگ مي بينه …. چقدر شكسته نفسي مي كني ، مطمئنم خطت خيلي هم قشنگه .
اميدوارم به بهترينها دست پيدا كني ، چون لياقتش رو داري . دوستت دارم ، گلم!
آبجي جونم!جالبه تو توي جنوبي و من توي شمال ….خيلي بينمون فاصله هست اما قلبمون بهم نزديكه …….خوش باشي.
به خانواده گلت سلام برسون و از طرف من پيشاني و پشت دستهاي ساحل و امير ارسلان را ببوس.
.
.
تيناي عزيزم!آجي مهربونم !اونجور كه نوشته بودي كلي باد كردم ، فكر مي كنم هندوانه رفت زير بغلهام(شوخي)
البته كه من توي دعايم بياد تو وهمه بچه هاي اينجا هستم اما محتاج دعاي ناب قلب مهربون تو و همه هستم.
مطمئنا دعاي شما از مال من ناب تر هست . اميدوارم ستايش كوچولو هر چه زودتر حالش خوب بشه و بياد مهد….
دوستت دارم ، مهربونم !
.
.
دريا جونم! مي بينم به شغل شريف ورجه وورجه مشرف شدي ، مباركه ( شوخي )
گذشته از شوخي ، بايد بگم اتفاقا داشتن اين روحيه خيلي خوبه . اميدوارم هميشه همينجوري بپر بپر كني . آهااااا
تا يادم نرفته ، يادت باشه : گر صبر كني زغوره حلوا سازي…….
سهم من توي زندگي هميشه انتظار بود ، واسه همين هميشه بايد صبرم زياد مي بود…..عادت كرديم ديگه….!!!!
اما من خدا رو خيلي دوستش دارماااا…..بي واسطه ، يعني اين علاقه ربطي به خواسته وآرزوهام نداره….
اميدوارم هميشه خوش باشي ،عزيزم! دوستت دارم
.
.
سميه جون ! دوست خوبم ! خوشحالم دوباره نوشته ات را ديدم……بابا مي خواي ما رو سكته بدي ، قلبمون ضعيفه هاااا….دوستت دارم.
اين يك تكه رو اميدوارم مهر مهربونم هم بخونه ، غيبت نشه…..
سميه جون ! فكر كنم با ريسمان پوسيده ام مهر افتاد توي چاه….اعتراف كنم من اصلا هيچ دوره نويسندگي نگذروندم و اصلا حرفه اي نيستم…..نوشتن من فقط زاييده حس و حالم هستش وبس….
ولي تو عزيز دوست داشتني، در اين زمينه دوره ديدي….البته من دست وپا شكسته سعي كردم به مهر عزيزم بگم بايد داستان در زمان كوتاه حرفي براي گفتن داشته باشد….جوري كه وقتي تمام شد مخاطب با خودش فكر كند كه اگر خودش جاي اين شخص بود چه كار مي كرد….نامه اي كه با اين مضمون نوشتم فكر مي كنم تاييد نشده بود و شايد دوباره تكرار نكردم….بعد گفته بودم بايد درسي داشته باشه ( اخلاقي) .
البته نوشته هاي مهر همشون خيلي قشنگه ، من از اين سبك نوشته هاي پراكنده را به صورت كتاب ديده ام .
مثل كتاب : سايه هاي معصوم غرور ، نوشته : فريدون مومني
به هر حال اميدوارم من رو به خاطر نا پختگيم در نظر دادن ببخشيد…..هم تو گلم و هم مهر عزيزم!
دوستتون دارم و براتون آرزوي موفقيت وروزگار خوش مي كنم….
.
اللهم عجل لوليك الفرج
اللهم ربنا اتنا في الدنيا حسنة و في الاخرة حسنة و قنا عذاب النار وعذاب القبربرحمتك يا الرحم الراحمين و صلي الله عليمحمد واله اجمعين الطاهين والاءمة المعصومين وسلم تسليمآ كثيرا كثيرا

23 05 2009
هلن

salam amoo poorang man taze varedam va kheili shoma ro doost daram

23 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عموییییییییییییییی!عمو اون عکسی که اصفهانین هست،خب؟..منم همونجا یه عکس دارم رفتم الان پیداش کردم…عموووو دقیقا همونجا که شما ایستادین!!!حیف که نمیتونم بذارمش اینجا…اما بعدا میذارم..!
وای عمویی جونم حالااون عکسمو خیلی دوس دارم!!!
عمویی حالا یکی از عکسامو میذارم کنار دختر فامیلمون ایستادم اون بیچاره رو از خواب بیدارش کردن که عکس بگیره واسه همین هنوز خواب و بیداره!!!اما من حسابی سر حال بودم!آخه اینجا خونه ی مادربزرگمم و کیفم کوکه!!عمو توی این عکس به نظر خیلی متین میام نه؟!خب !زود قضاوت نکنین!یه عکسه دیگه هست چند لحظه بعد از این عکسه که الان نمیتونم بذارمش اما بعدا که گذاشتم متوجه میشین چقد متین بودم!!!!!!!!(نمیدونم چرا دور عکسم خط مشکی افتاده ببخشید !)http://www.gigaimage.com/images/w0slzshguodl94desft.jp
اینم 7 ماهگیمه با کلاه تولد! به دخترعمه ام که تولدشه تکیه دادم:

عموییاگه ممکنه عکسای بچگیتونم بذارین باشه عمویی جونم؟
خب دیگه من برم سر درس و مشقم..به اندازه کافی با دیدنه عکسام دل درد گرفتین دیگه حرفامو اضافه نکنم بهتره!!
دست علی یارتون *** خدانگهدارتون
تو قلبه من می مونه * ** امیددیدارتون
(دخترتون)

23 05 2009
ژاله فرهادروش

http://www.gigaimage.com/images/w0slzshguodl94desft.jp
اشتباه شد ببخشید!وای عمو چرا داد میزنین رفتتتتتتتتم….!
(دخترتون)

23 05 2009
شیوا صرامی

* بــه نـــام خــدای مــهربــون*
سلام عموی گل و مهربون و ناز و دوست داشتنی و خوشگلم.
خوبید عمویی؟
اول از همه تبریک بگم به مادربزرگوار و مهربونتون که امروز تولدشون هست،انشاالله همشه سایه ی ایشون بالا سر شما باشه(انشاالله)
انشاالله که همیشه ی همیشه تنشون سالم باشه.قشنگترین ارزوها را از خدای مهربون واسه ی مامان جون فاطمه می کنیم.
****************************تولدتون مبارک مامان جون فاطمه************************

*هشتمین سالگرد تاسیس پرشین وبلاگ مبارک*

عمو عکسهایی که گذاشته بودین واقعا زیبا بود،عکس اتنای کوچولو و دوست داشتنی،ممنون که عکسهای قدیمی تون را گذاشتین،سی و سه پل، ناهار خوران گرگان،برنامه ی باطراوت…واقعا زببا بود.
به قول ابجی ژاله ام از سال ۸۱ به بعد توی همه ی عکسا شیطونین و کوچولو .
عمو من پنج شنبه برنامه ی شما را ندیدممممممممممممممممممممممممم(گــــــــریه)
عمویی خیلی زیاد دوستت دارم.
بی صبرانه منتظرتون هستیم.
موفق باشید عمویی.
از خانم جویکار هم تشکر می کنم که اینقدر مهربون هستند و واسه ی سایت بسیار زحمت میکشند.
*التماس دعای فراوان*
دست علی یارتون**خدانگهدارتون**تو قلب ما می مونه**امیددیدارتون**

23 05 2009
ژاله فرهادروش


(…)از ترس لنگه کفشه عمو!!!

23 05 2009
سيمين

سلام عمويي مرسي واقعا عمويي خيلي خوشگلين بي نهايت دوستون دارم

23 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلااااااااااااااااااااااام
عمو جونم خوبین .وااااااای عمو عکسسای قدیمیتون خیلی خیلی خیلی ….قشنگ بودن .عمو جونم ممنونم
عکساتون فوق آلهاده بود
عمو امروز از ساعت 5و نیم خواهرم رو نشوندم پای تلویزیون تا هر وقت تیزرتون رو پخش کرد منو خبر کنه .بعد خودم رفتم سر درسم
عموووووو خیلی خوشحالم که دارین برمیگردین .آخرش که خندیدین ذوق زده شدم .عمویی ممنونم

راستی عمو یکی از مفاد اینترنت ما پیدا کردن آجی های گله .
اوووووووووووه انقدر آجی من پیدا کردم که خدا می دونه .یکی از یکی گل تر عمو فردا امتحان زبان دارم از بس کلمه خوندماااااا مغزم ترکید .عمویی ممنونم که برامون دعا کردید خدا حفظتون کنه .
راستی عموووو من نمی دونستم امروز تولد مامان فاطمه جونمونه
تولدشون مبارک .اشاالله هزار ساله دیگه سایشون بالا سرتون باشه و همیشه سلامت و تندرست باشن
عمویی من دیگه رفتم بازم به خاطر عکسا ممنونم
دوستتون دارم
به امید دیدار

23 05 2009
شیرین

سلام عمو پورنگ* ممنونم ازت عمویی که به فکر مایی برامون عکس میزاری .چقدر عکسای باحالی بود مخصوصا اون عکسای قدیمی …….اما عمو خداوکیلی الان خیلی خیلی نازیا البته اون موقع هم خوب بودیا.عمویی تولد مامیتونو بهتون تبریک میگم ایشالله 10000000000000000 ساله بشن و همیشه شاد و خرم باشن.بایییییییی

23 05 2009
شیرین

عمو داریوش چقدر لباستون قشنگ بود بلوزتون رو تازه گرفتین؟اخه تا حالا ندیدم(من رو ببین انگار تموم لباساتون رو دیدم) عمو نمیدونم چرا هر وقت اقای اقاجانزاد ه می خوان عکس بگیرن خیلی جدی هستن رفتارشون یه طوریه!! ادم باهاش راحت نیست نمیتونیم بهش بگیم عمو مسلم .عمو تو این چند ساله باهاش کار کن یه خورده مهربونتر رفتار کنه اصلا نمیخوام بگم مهربون نیستاا اما یه جوریییه…….همیشه جدی جدی جدی خوب هر کی یه جوریه دیگه. عمو داریوش دلم حسابی تنگیده……بای

23 05 2009
تاجیک

سلام

آقای فرضیایی
تولد مادرتان را به شما تبریک می گویم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشند و تا ابد سایه محبتشان بر سر شما و فرزندانشان گسترده باشد !

سحرم
گفتی فردا می آیی تهران ! امیدوارم تنها نیایی ، از گفته هایت معلوم بود که فامیلهایی درتهران دارید ، اما اگر اقوامی در تهران نداری ما یک کلبه کوچولو داریم ، هر چند کوچک است ولی به خاطر وجود مهربان مادرو پدرم پر از گرمای زندگی است اگر قابل بدانی خوشحال می شویم چند روزی را پیش ما باشی !
ولی گذشته ازاین حرفها آدرس ایملت را برایم کامنت کن تا شماره همراهم را برایت بگذارم . راستش سه شنبه در موسسه صبا کارگاه فیلمنامه نویسی برگذار می شود که بیشتر دوستان نویسنده من در آن شرکت می کنند البته آقای محمد رضا یوسفی یکی از نویسندگان کتاب کودک ، نیز رییس کارگاه هستند . به نظر من صحبت با ایشان به نوشتنت کمک خواهد کرد . اگر تا آخر هفته تهران هستی و برنامه ای برای سه شنبه بعد از ظهر نداری می توانی با من به کارگاه بیایی و حداقل کل کل کردن نویسنده ها راهم ببینی ! اگر مانتویی هستی مقنعه حتما همراهت بیار چون حراست صبا به حجاب یکمی اهمیت می دهند ، البته این تنها در صورتی است که بخواهی در این کارگاه شرکت کنی !
راستی در مورد راهنمایی هایت به مهر حرفهایت همه درست بود تنها چیزی که مشکل داشت این بود که مثالی نزده بودی (البته می دانم داستانی که گفته بودی تأیید نشد) و همین کمی آدم را به اشتباه می انداخت ! خوبم ، مهم این است که دانش و استعداد را کنار هم داشته باشی چون نه دانش نصفه نیمه ی من به دردی می خورد و نه استعداد خالی … سعی کن دانشت را در مورد نوشتن اضافه کنی چون دانش به نوشته هایت عمق می دهد کاری که استعداد به تنهایی نمی تواند انجام دهد ، راستی هندوانه هایت (تعریف هایی که از من کردی) یکم زیادی بزرگ بودن وانت ونیسان جواب نداد مجبور شدم با کامیون از کامنتت بیارمش بیرون (شوخی کردم ) قربان تواضعت و ممنون از لطفت !
در هر حال برایت بهترینها را آرزو دارم ! یادت باشد صبور بودن حسن است نه اجبار ! امیدوارم دنیایت پر از قشنگی باشد ، موفق باشی !

دریای زلالم
من سمت آبجی بزرگی را بی شناسنامه قبول دارم گفته باشم ! حرف از شناسنامه بیاد وسط من غیب شدم ها !
ولی از آنجایی که عمو پورنگتان در 18 سالگی استوپ زدن و شماهام همگی زیر 10 سال دارید منه 10 سال ونیمه آبجی بزرگه حساب می شوم دیگه حرفی هم توش نیست ، البته می خواستم سنم رو 10 سال و یک ساعت حساب کن ولی گفتم شاید بعدا ها بخوام چیزی بگم نزدیکی سنی نذاره خوب دستور بدهم و ادای آبجی بزرگیم دچار مشکل بشود، گفتم 10 سال و نیم حساب کنم خیرشو ببینیم دیگه !
ولی گذشته از شوخی ، قربانت بشوم که انقدر مهربان و دوست داشتنی هستی امیدوارم همیشه شاد و سرزنده باشی ! راستی یک پیغام فوری از آبجی بزرگه به آبجی کوچیکه ، دختر بشین سر درست ، مگه تو امسال کنکور نداری ، یک ماه مونده به کنکور اون وقت تو با مگس ها مسابقه آب بازی گذاشتی !
هر چند به تو حق می دهم آدم گاهی به خاطر درس خواندن زیاد از هر چی درس و کتاب هست زده می شود دلش می خواهد بی خیال همه چی بشود ! خوبم ، حوصله ات سر جاش برگشت حتما بشین سر درست من از آبجی کوچیکم انتظار قبولی کنکور را دارم ها ، گفته باشم !عزیزترین، شوخی هایم را جدی نگیری! بجزدر رابطه با قبولی در کنکور!
از راه دور می بوسمت و برایت بهترینها را از خدا می خواهم ،چون شایسته بهترین ها هستی!

مینای عزیزم
همان طور که سحر مهربانم گفت خواهر تو خواهر ما نیز هست و وظیفه هر خواهری است که برای خواهر بزرگ ترش دعا کند ، بهترینم ، مطمئن باش خدا بهترین را برای تو و خواهرت و خانواده ات می خواهد ، مطمئن باش !
امیدوارم هرچه زودتر خواهرت بهبودی کامل پیدا کند ، سلام من را به خواهرت برسان ! یادت باشد خدا بنده هایش را که بیشتر دوست دارد سخت تر امتحان می کند ! امیدوارم خدا هر چه زودتر جایزه صبر خواهرت را با شفای کاملش بدهد !
هر زمانی حرم امام رضا (ع) رفتی برای من سر و پا تقصیر هم دعا کن !
تینای خوبم
امیدوارم همیشه با فینگیلی ها خوش وموفق باشی!

دوستدار همیشگیتون

23 05 2009
حنانه

به نام خدا

سلامی دوباره….

خوش حالم که بهتون خوش گذشته ان شاالله که همیشه و در همه ی شرایط بهتون خوش

بگذره و لحظه لحظه ی زندگیتون پر از شادی باشه.!

23 05 2009
ملوسک

سلام دوستدار شما

23 05 2009
حنانه

به نام خدا.

سلامی دوباره…

دوستای خوبم سلام برای همتون آرزوی موفقیت دارم امیدوارم که در امتحانات پایان ترم وهم

در کنکور موفق باشید وای حالا می فهمم چه لحظات شیرینی بود. من و دوستانم سر کنکور

آرامش خاصی داشتیم مامانامون از اول جلسه تا آخرش واسمون آیت الکرسی می خوندند به

خدا چنان آرامشی بود وصف نشدنی با یاد خداست که دلها آروم می گیره البته باید قلب این

رو باور داشته باشه.

من فقط به هدف فکر می کردم نه به دانشگاه اگه هدف داشته باشی آخر دنیا هم که باشه

می ری و سختی رو به جون می خری نمی گم نوع دانشگاه مهم نیست اما ممکنه بهترین

دانشگاه درس بخونی ولی آدم موفقی نباشی هدفی که با نیت الهی باشه به ثمر می شینه .

اگه جسارتی کردم من رو ببخشید در رو روی ناامیدی ببندید این شعار نیست.

سحر برات خوش حالم که به چاپ کتابت داری نزدیک می شی من انقدر دوست دارم وقتی

هم سن و سالای خودم به یه موفقیتی می رسن موفقیتی که به درد جامعه می خوره وای ا

ین آرزوی همیشگیم بوده که همه ی هم سن و سالام به علایقشون برسن و استعداد

خودشون رو شکوفا کنن به خدا کیف می کنم هر کس هر استعدادی داره باید تمام موانع رو از

سر راه برداره تا به هدفش برسه.

24 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام مهربونیاش…
خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد می مونه
خوشبختی از رو دیوار سرمیکشه تو خونه
خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره…
*****************************
علی کوچولو این مرد کوچک…
علی کوچولو تو قصه ها نیست
مثله منو توست ،اون دور دورا نیست
نه قهرمانه نه خیلی ترسو
نه خیلی پر حرف نه خیلی کم رو
خونه اشون در داره در خونه اشون کولون داره
حیاط داره ایوون داره
اتاقش طاقچه داره ،حیاطش باغچه داره
باغچه ای دورش گل گلی،کنار حوضش بلبلی
لای لای لای..
لی لی لی حوضک، لی لی لی لی لی
این مادرشه ،مادر علی
مامانه خوبش چه مهربونه ،علی کوچولو اینو میدونه
اینم باباشه چه خالیه جاش ،رفته به جبهه خدا به همراش
علی کوچولو چه خوب و نازه ،واسمون داره حرفای تازه.

…هیییییییی!سلام!…داشتم به این فکر میکردم که چرا این شعرا خیلی خوب توی ذهنم مونده؟آخه وقتی علی کوچولو پخش میشد خیلی کوچیک بودم از برنامه اش فقط آهنگش و حرکات علی کوچولو یادمه..بیشتر ماله دوره ی آبجیم بود..اما منم دوسش دارم…یا خونه ی مادربزرگه..یادش بخیر تا پارسال نمیدونستم مادربزرگه خانوم برومند هستن…وقتی فهمیدم خیلی دلم سوخت..چون اون تصویری که از مادربزرگه داشتم با تصویر خانوم برومند توی ذهنم قاطی شد!..کاش هیچوقت بهم نمیگفتن..عاشقه این شعرا بودم چون هر کسی که گوش میکرد یه تصویری ازش توی ذهنش میساخت..و مادربزرگه خیلی جذبه داشت!وقتی صحبت میکرد ازش حساب میبردم!هنوزم اگه نشونش بدن ازش حساب میبرم چون هنوزم نمیتونم باور کنم مادربزرگه عروسکه!!!…یا شب بخیر کوچولو که راس ساعت 9شب از رادیو پخش میشد و منو آبجیم واسه شنیدنش خودکشون میکردیم اما همیشه دیر میرسیدیم یه آه جان سوز میکشیدیم که:امشبم نشد!!اما شبی که میشنیدیم فقط و فقط به خاطر اون صدای قشنگ راس 9 میخوابیدیم اما من همیشه دلم واسه قورباغه ای که اون دختر کوچولو دعواش میکرد میسوخت…هنوزم دلم میسوزه…بهش میگفت:قورباغه ساکت!خوابیده بیشه!…عمو راستشو بخواین حس میکردم قورباغه هه هم دلش میخواد مثله منو بقیه بچه ها یه کم بیشتر بیدار باشه اما دخترکوچولو بهش میگفت:ساکت!
عمو ببلی کجاست؟عمو نکنه گذاشته باشینش توی کمد یه گوشه…نکنه گرد و خاک بشینه روی اون موهای قشنگش؟عمو ببلی همیشه لجمو درمیاورد اما دلم براش تنگ شده…با اون پارچه ی رنگی رنگیش!!!شونصد بار عکسشو کشیدم و فرستادم…خیلی دلم تنگ شده با اون صدای لج درارش!
عمو تورنگ و پورنگ هم واسم پر از خاطره اس اما یه فرقی داره با اینا…عمو علی کوچولو رفت و تنهامون گذاشت…مادربزرگه رفت(خدا کنه هنوزم سالم و سر زنده باشه)…اما پورنگه تورنگ و پورنگ پا به پامون اومد..عمو اونا هم دوسمون داشتن اما چرا تنهامون گذاشتن؟با همشون قهرم…با خانوم برومندم قهرم..با علی کوچولو هم که الان واسه خودش مرد شده قهرم…با آقای خمسه هم قهرم (اما همیشه ورزشمو بهشون مدیونم)…با ببلی و گلیجان و آقای تمشکی هم قهرم..اما با پورنگ قهر نیستم…عمو جون خاطره ها قشنگن اما قشنگترش اینه که این خاطره ها ادامه داشته باشن اینجوری تاثیرگذارتر و دوست داشتنی ترن…عمو جون دوست دارم تنهامون نذار…هیچوقت.
(راستی از رفتن دو تا از عروسکای برنامه خیلی خوشحال شدم!یکیش شبدر!چون اصلا نتونستم مثله عروسکای دیگه حسش کنم یکی هم اون عروسک آدم برفی پارسال که شدیدا ازش بدم میومد بعدا کشف کردم چرا!چون یه کارتونی بود اسمش یه چیزی تو مایه های اژدهای کوچک بود(همون اژدها کوچولوی سبز رنگ که یه سطلی داشت باهاش کارای عجیب انجام میداد بعد یه شهری بود همش برف و یخ بود و پادشاهشم یه آدم برفی زورگو بود…)این آدم برفیه برنامه شبیه اون پادشاهه کارتونه بود حسود و بدجنس!واسه همین از اول این بیچاره رو دوسش نداشتم!
(دخترتون)

24 05 2009
کوثر

یکی از دعاهای ارسال شده به جشنواره دستهای کوچک دعا:
خدایا کاری کن زمین ما رو ببخشه…چون خیلی روش گناه کردیم…
سلام…
مراسم خیلی شاد و صمیمی ای بود…من تازه امروز رسیدم تبریز…از تبریز کوبیدم اومدم تهران که فقط تو این برنامه باشم!که البته دیدن شما اونجا یه سورپرایز بودم…چون نمی دوستم شما هم میاید.
ممنون از برخورد خوبتون…و خدا رو شکر می کنم که تونستم خبر جشنواره رو بهتون بدم!سعی می کنم هر وقت که میام چند تا از دعاهای بچه ها رو براتون بنویسم…دعاهایی که رنگ صداقت دارن…

24 05 2009
سمانه كاوياني

به نام حضرت دوست……که هرچه داریم از اوست
و سلام
یه سلام پر از مهر و محبت تقدیم به شما عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها
عموجونم خسته نباشین
عمو منم از وقتی اومدم اینترنت خیلی چیزای خوب یاد گرفتم هم از شما و هم ابجی های گلم….و همچنین خیلی هم خوشحالم چون ارتباطم با شما عموی یکی یه دونه ام بیشتر و صمیمیتر شده و هم اینکه ابجیهای خیلی گلی پیدا کردم که خیلی وقتا تو خیلی از مسائل کمکم میکنن.
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عموجون مبارکه مبارکه تولد مامان فاطمه مبارکه.
عمو از طرف من و ابجیهام هم تولد مادرتون رو خیلی خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد تبریک بگین.
و امیدوارم که مادر مهربونتون تا ابد و برا همیشه تنشون سالم …دلشون شاد و لبشون پر خنده باشه…»ایشاالله»
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
***************************************************
راستی عمو جون امیرمحمد هنوز داره دنبالتون میگرده هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عمو خواهش میکنم زودتر برگردین و دوباره شادی رو به دلهای امیرمحمد و ما بچه ها بیارین.
……..»از طرف همه بچه های ایران»…….
خب دیگه عموجونم
عموی یکی یه دونه ام بیشتر از این مزاحمتون نمیشم و فعلا
دست علی یارتون
خدا پشت و پناهتون

24 05 2009
سمانه كاوياني

راستی عموجونم بخاطر عکسایی که تو ساییتون میذارین یه دنیا که خیلی کمه و بی نهایت تشکر
عکساتون خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوشگله هم عکسای قدیمی و هم جدیدها
ماشاالله به شما عموی یکی یه دونه مون که انقدر خوشگل و ناز هستین
چشم حسودا کوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ایشاالله

24 05 2009
سمانه كاوياني

راستی عموجونم داشت یادم میرفت هاااااااااااااااااااااااااااا(نیشخند)
سالروز ازادسازی خرمشهر رو هم به شما و هم ابجیهای گلم تبریک میگم

24 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار

سلامی به گرمی هوایی که آدم رو کلافه می کنه!(البته امیدوارم سلام من هیچ کس رو کلافه نکنه!هه.هه.)

سحرم!

از اینکه شغل جدیدمو تبریک گفتی واقعاً ممنون ، تا حالا کسی بهم تبریک نگفته بود….اگرم آخرش نمیگفتی (شوخی) من به حساب شوخی میذارمشو اصلاً هم از حرفاتون ناراحت نمیشم خیالتون تخت!
وای خوش بحالت که صبر و حوصله ات زیاده ، چون من دارم کم کم آخلاقای بدی که تو وجودمه کشفش میکنم یکیشو که گفته بودم : غر زدن بود ، یکیشم اینه که زیادی عجولم اصلاً نمیتونم تا نتیجه کار صبر کنم نمیدونم باید چی کار کنم ، اولا اذیت نمیشدم ولی تازگیا این اخلاقم اذیتم میکنه ، باید به فکر چاره باشم، تازه یه چیز دیگه هم هست که نمیتونم یه ساعت بشینم یه جا و یه کاری رو تا آخرش انجام بدم درسته یکم عجولم ولی چون نمیتونم یه جا بشینم اصلاً علاقه ای به دیدن نتیجه کار ندارم!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااای من چقده حرف میزنم شرمنده! منم دوستت دارم عزیزم!

سمیه جونم!

ایول بابا آبجی بزرگه! فک نمیکردم پای شناسنامه بیاد همتون جیم میشین! به یکی میگن چند سالته؟ میگه شناسنامه ام همرام نیست!(هه… هه…هه… واااااااااااای من چقده بی مزه ام!به قول آبیجم منو نزدن بی آبجی میشه!)
آبجی بزرگه من گفتم کنکوری هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا اشتباه به عرضتون رسوندن!(زدم زیر همه چیز!) من امسال کنکور نمیدم البته یه فکرایی دارم که میخوام عملیش کنم فقط باید شما ها برام دعا کنین که تا اون زمون کارا درست بشه و من بتونم عملیش کنم!
راستی آبجی بزرگه از کجا معلوم که رشته ام به کنکور یه ماه دیگه بخوره! هااااااااا!
ولی زدی تو خال! در این مورد که من تو این سالها اینقده درس خوندم که واقعاً از درس زده شده بودم (اونایی که کنکور دارن اینجا رو نخونن چون بدآموزی داره!بشین سر درست!)
ولی دیگه واقعاً به چشم یه چیزایی میبینم که شاید چند سال پیش به اینا اهمیت نمیدادم! خلاصه به دعای شما آبجیای بزرگم احتیاج دارم که بتونم یه کارایی بکنم که چند سال دیگه حسرت این روزا رو نخورم!
ولی یه چیزی هم بگم اگه منو دانشگاه راه ندن خودشون ضرر کردن!(الان میگی چه از خود راضی! بابا شوخی کردم!)ما از اونایی هستیم که استعدادمون کور میشه و هیچ کس نمیاد کشفش کنه!
منم از راه دور ماچت میکنم(خواستم خلاقیت به خرج بدم) و امیدوارم تو همه کارات موفق باشی!

10:00 | D.A.E ق.ظ

24 05 2009
مشکات

سلام عمو پورنگه نازم عمو خوش گذشت جشن ……….بازم ممنون که عکس گذاشتید برامون ………..

راستی عمو ممنون که واسه ی امتحا ناتمون دعا میکنید عمو اره این چند روزه بد جوری گیره امتحانام بودم اما بالا خره عمو دیروز اخر یش رو که زبان بود دادم بد نبود عمو اما تمام شد همه چیز دیروز برا یه من امتحانات مدرسه مراقب همه چیز عمو یی ای کاش میتونستم بازم بچه باشم ای کاش بازم دانش امو ز بودم ای کاش همه چیز اینقدر زود تموم نمیشد دلم خیلی خیلی خیلی گرفته عمو واسم دعا کن عشقه من ………..

عمو یی من البته اگه تجدید نشم و نیفتم تموم شده وگرنه که هنوز ادامه داره اما نه با دعا یه بهتر ین عمو یه دنیا حتمی قبولم ……………

راستی عمو من تا بعد از تیر ماه گیرم اون امتحان اصلیه عمو واسم بینهایت دعا کن دوستت دارم گلم ……….عکسات رو هم همین الان میرم میبینم عز یزم …………..

مثله همیشه میگم عمو یادت نره مشکات بیست و یکی دوستت داره 20 تا به خاطره 20 بودنت و یکی هم به خاطره تک بود نت …………..

عاشقتم عسلم ……….

همیشه به یاده تو (مشکات )

24 05 2009
مهر

سلام! اول از همه تولد مادر آقای فرضیایی را تبریک می گویم. امیدوارم سالها عمر با برکت تر از خدا بگیرند. و سالها سایه شان بر سر آقای فرضیایی و دیگر خواهر و برادرانشان باشد.
اما داستانی تاجیک عزیزم خواسته بود:
در خودش بود. دوباره سکوتی عمیق و ناخواسته مهمان لحظه های او بود. اتاقش سرد بود. یا شاید خود او بود که از درون سرد شده بود. دستانش سرد بود و از پاهایش سرما بیرون می ریخت. اما از آن فرار نمی کرد. بعد از مدتی هوای گرم، این سرما غنیمتی بود. وقتی هوا سرد می شد بهتر نفس می کشید. بهتر فکر می کرد. بهتر احساس می کرد. گرما طاقت او را می برید. نفس کمی می آورد. داغ می کرد و صورتش برافروخته می شد. او از درون گرم بود و گرمای بیرون او را دیوانه می کرد. به قول دوستش » از گرمای عشق می سوخت!» خنده اش گرفت. اما دوباره در خود فرو رفت. چشمانش را بست و با خود فکر کرد چرا دوباره این قدر در خود فرو رفته است. چرا دوباره زندگی اش و تمام خاطرات گذشته از ذهن او می گذرد. گویا فراموشی گرفته بود. » چرا یادم نمی آید؟!» یک دفعه گره کور مغزش باز شد. » مرگ» آری! مرگ علت همه ی این ها بود. یادش آمد دیروز در دانشگاه خبر مرگ یکی از دانشجوها را شنید. بعد از عید زمزمه هایی از یک تصادف سخت در جاده ی دریا را می شنید. 7نفر، داخل یک پراید، راننده یک دختر ورودی 87، سر پیچ جاده حادثه ای کمین کرده بود… هیچ کس در این حادثه صدمه ای سخت ندید. جز یکی. به کما رفت و در بیمارستان زیر دستگاه خوابید. اما زندگی قسمت او نبود. فرشته ی مرگ در بیمارستان و سر تاریخ و ساعت معین باید وظیفه اش را انجام می داد. بالاخره تمام شد و نفسش دیگر نیامد.
تنش لرزید؛ چون شنیده بود آخر هفته کلاس نداشت. وسایلش را جمع کرد و به خانه رفت. اما دوستش دعوت کرد برای رفتن به کنار دریا؛ از خانه بیرون زد اما دیگر برنگشت…
اشک در چشمانش حلقه زد. پارسال هم درست موقع عید تصادفی در همین جاده ی دریا جان دو دانشجو را گرفت. عقب تر رفت. سال قبل از آن هم یک دانشجوی دیگر و سال قبل هم و سالها قبل… یادش آمد همان سال اول دانشگاه وقتی صدای قرآن از جلوی ساختمان آموزش بلند شد. وقتی عکس یک دانشجو با ظرف پر از خرمای جلوی آن رادید هرگز گمان نمی کرد قصه ی مرگ این قدر دهشتناک ادامه دار شود. یادش آمد یکی از دانشجوهای سال بالایی تعریف می کرد:» قبل از آمدن شماها دانشگاه شده بود پر از پارچه های سیاه. یک ترم که دانشگاه داغان بود. بچه ها اصلاً حال و روز خوبی نداشتند. پشت هم خبر مرگ کسی می آمد. حتی استادها هم کم آورده بودند. جو دانشگاه سنگین بود. یک روز که خبر مرگ دوست یکی از بچه ها را دادند؛ همانجا وسط جاده ی دانشگاه نشست. گریه می کرد و بر سرش می زد.» دیگر طاقت نیاورد. بلاخره یک قطره سرازیر شد. یادش آمد دو تا از آنها را می شناخت اما دو تای دیگر نه. یادش آمد یک بار هم یکی از دخترها به هنگام عبور از اتوبان جلوی دانشگاه تصادف کرد. به کما رفت اما برگشت…
دلش گرم شد. می گفتند معجزه بود. اما نه! او باید زندگی می کرد؛ هنوز وقت مرگش نرسیده بود. شاید هم فرصتی دوباره بود. لبخندی زد. چشمانش را گشود و خرسند به پنجره ی اتاقش نگاه کرد.
با خود اندیشید از همین یک قدمی او تا آن سوی مرزها چه بسیار انسانهایی که می میرند. مرگ های گوناگون. تصادف، بیماری، گرسنگی، جنگ. انسانهای گوناگون تر. کارتون خواب، دانش آموز، دانشجو، معلم، مهندس، دکتر، دانشمند، سیاستمدار، خوب، بد. » مرگ موقعیت، زمان و مکان نمی شناسد. این وظیفه ی انسانهاست او را بشناسند!»

24 05 2009
سیده فائزه

سلام

ما هم دوست داشتییم بیایم اما نشد….

24 05 2009
سیده فائزه

عمو
عکس های قدییمیتون قشنگه

24 05 2009
سیده فائزه

وایییی عممو جوونیاتون چه با مزست

24 05 2009
تینا

**به نام خوای مهربون **

سلام *عموجونم* :

اول تا دوباره فراموش نکردم تولد مادر مهربونتون را تبریک بگم انشالله همیشه سایه ی ایشون بالاسر شما و خانوادتون باشه .(مامان جون فاطمه تولدتون مبار ک*تولدتون مبارک *)ببخشید دیر شد .

*عموجونم *دلم براتون تنگ شده، *عمو جونم* این روزها برای دیدن شما لحظه شماری میکنم آخ عمو قلبمم داره تند تند میزنه (خنده)
*عمو جونم* خیلی خیلی دوستون دارم .

و مثل همیشه منتظرتون میمونیم !

(برادرزاده شما تینا )
**************************
سلام سحر مهربونم آجی خوبم :
نه گلم این ها همه حقیقت بود گلم، من همه را از ته ته دلم گفتم .
گلم همیشه دعا گویت هستم نه فقط شما بلکه همه ی آجی های گل وناز نازی خودم .
دوست دارم مواظب خودت باش آجی سحر.
***************************
سلام به آجی های خودم :
خوبین ؟خوشین ؟سلامتن .(نیشخند). این آدرس وبلاگ آجی سمانه است یه سری بزنید ، خودتون متوجه میشین ؟؟؟!!!
Dariushgan.blogfa.com
حتما سر بزنید ها .
التماس دعای فراوان .
دوستون دارم یه عالمه مواظب خودتون باشید آجی های گلم .
(اجی شما تینا )

24 05 2009
نیلوفر از طرف سحر

به نام خدا
سلامی به پاکی وزلالیه دریا به دریا دل آشنایم
ای کاش می تونستم ایجا کامنت بزارم متاسفانه فقط میتونم دست نوشت شمارو بخونم
حالا من تهران هستم .برام دعا کنیدوبدونید من همیشه محتاج دعا های ناب شما هستم.
دوستتون دارم .دریایی ترین!برایتان بهترین آرزوها رو دارم
آرزومند آرزوهایتان:سحر-گیلان

24 05 2009
laal

من و پرشين بلاگ !

سلام !

وقتي اسم پرشين بلاگ مياد راستشو بخواين ناراحت مي شم … يادم مي افته به وبلاگ خوبم … وبلاگ دوست داشتني ام … بهشت گمشده يا جوجه اردك زشت … خيلي بد شد اون موقع كه پرشين بلاگ هك شد وبلاگ من هم از دست رفت … مجبوور شدم كه يه بلاگ ديگه درست كنم اما هنوزم به ياد بهشت گمشده هستم چون اونجا حقيقتا بهشت گمشده ي منه … گاهي دلم براي اونجا تنگ مي شه …

24 05 2009
سولماز نوری

((بنام خدای مهربونی که عموی گلی مثل عموپورنگ رو به من هدیه داد…))

بازم سلام شازده کوچولو ی مو مشکی من…حالتون خوبه؟؟خداااااااا رو شکر :-)
اینبار هم اومدم پیشتون با کلیییییییییییی حرف نگفته…عمو جونم همه ی همه ی عکساتون رو دیدم….حسابی هم کیف کردم…
راستی عمو جونم همین اول کاری یه سوال ازتون داشتم ، بپرسم؟؟
عمو یادمه پارسال ششمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ بود…پس چرا امسال هشتمین سالگردش رو جشن گرفتن…چی جوری شد آخه؟؟
نیی دونم!! :-)
وااااااااااااااااااااااااااااااای عمویی جونم عمویی جووووووووووووووووووونم دیروز برای اولین بار تیزر برنامه جدیدتون رو دیدم…وای عمو طبق معمول اشکم دراومد
وای عمو جونم دیروز عصر خونه ی دوستم بودم…بعد بهش گفتم بزن شبکه 1 ، اونم زد و یهو تیزر برنامتون پخش شد….وای منم از خوشحالی آنچنان جیغی زدم که
چشای دوستم از تعجب گرده گرد شد….عمو جونم حسابی مسخره ام کرد :-( خب چی کنم خوشحال شده بودم دیگه….وای که چه خوش گذشت دیروز…چون 2بار برنامه جدیدتون رو
تبلیغ کرد :-) ……وااااااااااااااااااااااااای عمویی جونم عکساتون خییییییییییییییلی خوشگل بود….مخصوصا مخصوصا نخ سوزن….!!ای وای ببخشید اشتباه شد..از اول
مخصوصا مخصوصا مخصوصااااااااااااااااا اون عکسایی که مال سال 79 اینا بود…وای اونجا چقدر شازده کوچولو تر بودین..نه شازده کوچولو تر تر تر بودین…. :-) خودم هم نفهمیدم چی گفتم
الان آجی ژاله بیاد نظرم و بخونه باز مسخرم میکنه…عمو خیلی زوره که آجیت فقط 4 روز ازت بزرگتر باشه اما همش بهت زور بگه… :-(
البته آجی ژاله اینجوری نیست…خواستم یه کوچولو اذیتش کنم…آخی نازی گریه نکن ژاله جونم شوخی کردم :-) …..راستی راستی راستی
عمو جونم تولد مامان جونتون مبارک…خیلی خیلی مبارک…هزار بار مبارک…هزار و صیسد ای وای ببخشید سیصد بار مبارک :-) ….هزار و چهارصد بار مبارک نه بیشتر…اصلا 20000000000000000000000 بار مبارک……
حالا عمو جون شعر تولد بخونین…اصلا بگین امروز تو برنامه کلیپ تولد رو پخش کنن :-) ….راستی عمو جونم این قضیه رو آجی ژاله بهم خبر داد….من نیی دونستم که تولد مامان جونتونه!!
ژاله بهم گفت از طرف اونم بهتون تبریک بگم…(ژاله دیدی تبریک گفتم….دیدی من چقدر خوبم اما تو قدر منو نمی دونی :-) ) وای عمو بعدا ژاله منو خفه میکنه…عمو کمک..اک..اک..اک..
مثلا صدام پیچید :-) :-) راستی عمو تو اون برنامه ای که چند روز پیش ازتون دیدم..همون که رفته بودین کوهای توچال…یه جاش شما رفته بودین رو کوه بعد به ما گفتین:بچه ها دقت کردین توی کوه هرچی که بگی صدات تکرار میشه..اینجوری:
کسی اینجا نیست..ایست..ایست..ایست…سلام..لام..لام…صدای منو می شنوی..ای..ای..ای….عمو خودتون آخر حرفاتون رو تکرار میکردین مثلا داره می پیچه…خیلی خنده دار بود…حالا منم از شما تقلید کردم :-)
عمو عمو عمو عمووووووووووووووووووووووووووووووووو….تو چشمم رفته یه مو…نه حالا جدا از شوخی عمو تو رو خدا بیشتر از عکسای قدیم قدیم قدیمتون واسمون بذارین..خب؟؟خب؟؟ممنون عمو جونم می دونستم شما خیلی مهربونین….دوستون دارم عموی مهربونم خیییییییییییییلی دوستون دارم :-)
خب دیگه عمو جونم خیلی حرف زدم بهتره دیگه برم مگه نه؟؟اما بازم میام پیشتون………………………
دوستون دارم خیییییییییییییلی خیییییییییییییییلی خییییییییییییییییلی خییییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم :-)
مواظب خودتون باشین عمو جونم…همیشه ی همیشه ی همیشه هم شازده کوچولوی من بمونین باشه؟؟بازم از اون عکسایی که توش شازده کوچولو تر تر تر بودین :-) برامون بذارین باشه؟؟
یه دنیا ممنون……فعلا
دست علی یارتون……..خدا نگهدارتون………بازم میام پیشتون
تا بعد……………………………………………………………………………..یا حق

24 05 2009
سولماز نوری(برای تمامی دوستان گلم)

((به نام خدای مهربون…))

دوستای گلم…آجیهای نازنینم سلام…………….
واقعا از همتون ممنونم که اینهمه به من لطف دارین…خیلی خوشحالم که از طریق عموی مهربونم با شما گلا آشنا شدم….
_________________________________________________________________

معصومه عزیزم (معصومه منتظر حاجی) واقعا از لطفی که به من داری ممنونم…خیلی خوشحالم که از شعرم خوشت اومد…چشم اگه فرصت شد بازم از شعرام واستون می نویسم…
امیدوارم عموی مهربونمون هم خوششون اومده باشه….انشاالله
بابت اطلاعاتی هم که راجع به خوابم بهم دادی واقعا ازت ممنونم……خیلی لطف کردی
ازم خواسته بودی تاریخ دقیق پخش برنامه روز از نو رو هم بهت بگم…چشم الان بهت میگم…برنامه روز از نو ، ششم مرداد ماه 1387 ساعت 8 صبح از شبکه 2 پخش شد :-)
بازم اگه سوالی داشتی من در خدمتم….
دوست دارم….
__________________________________________________________________

سحر جونم (سحر – گیلان) از تو هم خیلی خیلی ممنونم که شعرم رو خوندی و نظرت رو دادی…واقعا خوشحالم که شما آجی های گلم از شعرم خوشتون اومده…بازم ازت ممنون و خیلی دوست دارم
راستی بهت تبریک میگم ، امیدوارم کتابت هرچه زودتر چاپ بشه…مطمئن باش من اولین مشتری کتابتم…. ;-(
___________________________________________________________________

نرگس احمدی گلم از اینکه دارم دیر ازت تشکر میکنم واقعا شرمندم…اما باور کن تو این مدت اصلا نمی تونستم جوابت رو بدم
عزیزم بسته ای که واسم فرستادی خیلی وقته که به دستم رسیده..واقعا ازت ممنونم…یه دنیا ممنونم
خیلی خیلی بهم لطف کردی گلم…انشاالله بتونم یه روزی محبتت رو جبران کنم
____________________________________________________________________

نیلوفر عزیزم ژاله یه چیزایی رو در مورد سوالی که ازم داشتی بهم گفت…اما من دقیق دقیق منظورت رو متوجه نشدم…اگه لطف کنی و بیای تو نظرات وب خودم واسم بنویسی ازت ممنون میشم آخه هر کاری میکنم نظرات وب آجی ژاله واسم باز نمیشه…
از لطفتی هم که به من داری واقعا ممنونم….خیلی دوست دارم آجی جونم
____________________________________________________________________

و در آخر از تمامی آجیهای گلم تشکر میکنم:

آجی تینای عزیزم که خیلی دوسش دارم…آجی زینب گلم که حسابی دلم واسش تنگ شده…آجی زهرا جووووونم…آجی ژاله نازنینم (جوجوی خودمه :-) )…آجی شیوا محجل که فکر کنم حسابی منو فراموش کرده!!…آجی شیوا صرامی که خیلی دوسش دارم اما همش باعث ناراحتیش میشم..آجی منو ببخش…آجی سیمین گلم ، آجی به خدا همیشه به یادتم فقط وقت نمیکنم بهت سر بزنم…آجی شیرین عزیزم که تازه باهاش آشنا شدم ، خیلی هم دوسش دارم نظراتش پر از صداقت و پاکیه کودکانس…آجی سمیه تاجیک عزیز که هر موقع نظراتشون رو می خونم واقعا لذت میبرم…آجی مینای عزیزم که امیدوارم هر چه زودتر بتونم از نزدیک ببینمش (خیلی بده که هردومون تو مشهدیم اما هنوز نتونستیم هم دیگه رو ببینیم)…آجی مژگان جوووووووونم که از خواهر هم بهم نزدیکتره ، خیلی هم دوسش دارم خیلی خیلی گله شاید تو این هفته رفتم خونشون ، آخجووووووون…….
و همه ی کسایی که اینجا واسه عموی نازنینمون نظر میذارن….اگه اسم کسی رو از قلم انداختم به بزرگواری خودتون ببخشید اما بدونین که همتون رو دوست دارم از ته دلم
____________________________________________________________________

و در آخر یه تشکر ویژه میکنم از سرکار خانوم جویکار عزیز که واقعا برای اینجا زحمت میکشن…خدا قوت و خسته نباشید بهشون می گم و امیدوارم همیشه موفق باشن
____________________________________________________________________

دست علی یارتون…….خدا نگهدارتون……بازم میام پیشتون
تا بعد……………………………………………………………………………یا حق

24 05 2009
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

با تشکر فراوان از عموی مهربان و دوستان خوبش

24 05 2009
دریا

وااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی
……………..عمویی واسه خودت اسپند دود کن چشمت می زنند شیرینی حرفات نیست )عمویی واسم دعا کن از ته اون قلب پاکت امتحاام شروع شده فکر کنم تا 20خرداد نیام

24 05 2009
مهر

سلام! نیامدم برای خداحافظی چون دلش رو ندارم. اما دیر به دیر می آیم. فقط یک درخواست عاجزانه دارم از تک تک شماها. اگر از من رنجیدید ببخشید اما به دعای تک تک شماها نیاز دارم. برایم دعا کنید تا بتوانم کاری را که می خواهم به خوبی انجام بدهم. دعا کنید تا نشکنم. دعا کنید تا کاری را که شروع کردم تا آخر به خوبی و موفقیت انجام بدهم. دعا کنید تا موفق شوم. برای همه ی شما کنکوری ها آرزوی پیروزی می کنم. خودم کنکور را پشت سر گذاشتم و حالا نوع دیگرش جلوی من است. می خواهم بشکنمش. برایم دعا کنید. دعا کنید تا این ترم آخر خوب خوب خوب تمام شود. می خواهم معدلم را بکشم بالا. از عمو پورنگ هم می خواهم برایم دعا کنند. من هم تک تک شما ها را دعا می کنم و به قول خود شماها آجی های گلم دوستون دارم. آشنایی با شماها برای من یک دنیاست. و باز از آقای فرضیایی تشکر می کنم که این محیط پاک و دوست داشتنی را به وجود آوردند.
به امید دیداری دوباره. نوشته های عمو و پاسخ هایتان را می خوانم اما شاید پیامی نگذارم. یه درخواست میشه برنامه های عمو را ضبط کنید تا من بعداً از شماها بگیرم و ببینم؟ ممنون. روی گل تک تکتون رو می بوسم. راستی حالا که قراره دیر به دیر بیام یکم پر چونگی بد نیست. عموجان! عکس هایی که در سایت می گذارید نشان از علاقه ی شما به بچه هاست. ممنون. عکس هاتان زیباست. اما عکس های قدیمی تر ندارید؟ قبل از سال 80 مثلاً سال 77 ؟ فکر می کنم عکس های کودکی تان هم دیدنی باشد. مخصوصاً اگر کچل باشید. ببخشید قصد بدی نداشتم. اما برایم جالب است. راستی بین عکس ها یک عکس بد آموزی داشت. آخه شما که این قدر نکات اخلاقی یاد می دهید خودتان چرا رعایت نمی کنید؟ چرا رفتید روی آن میز سنگی و عکس گرفتید؟ آخه میز جای ایستادنه؟ من نه خودتان قضاوت کنید. تازه آن کفش زردتان هم حسابی جلوه کرد تو عکس! (در جشن ) راستی راستی هجده ساله شده بودین!! ببخشید. ببخشید! به قول بچه ها نزنی منو! عکس خواهرزاده تونم خیلی خوب بود. نازی! از طرف من حتماً بوسش کنید ولی لپشو نکشید. بده. دردش میاد.
می خواهم یک چیزی بگویم. چرا یک عکس دو تایی از خودتان و مادرتان نمی گذارید؟ وایی! چقدر بد اخلاق! باشه حالا چیزی نگفتم. عموجان! آقا داریوش! آقای فرضیایی! به گروه من در مای پردیس هم یک سر بزنید. پروفایلم به اسم مهر فروتن است و گروهم هست عموی بزرگ و کوچک! البته من چند وقتی دیگر مجبورم دیر به دیر بیایم. اگر آمدید حتمًا نظر بدهید. خیلی رک. حرف رک بهتر است. ممنون از شما!
آخش کمی راحت تر شدم. از وقتی آمدم اینجا این جوری حرف نزده بودم. راستی دریا خانم می بینم که یه جورایی لو رفتی!! سنتو می گم.
سحر گلم امیدوارم زودتر کتبت چاپ شود. حتما خبر بده تا بخرم.
سمیه ی دوست داشتنی راهنمایی هات برام یک دنیا بود. گرچه باید بیشتر بپرسم و جواب بگیرم اما فعلا نمی شود.
دریا عزیز! برایت آرزوی موفقیت در کارت دارم.
حنانه جان عزیزم نوشته هات همیشه زیباست.
و اما همه ی دوستان دیگر. شیرین، شیواصرامی، شیوا محجل، رامینا،زهرا، معصومه ی جنوبی راستی مال کجایی؟ هلن تازه وارد، بهار عزیز، ژاله و … خدا بیشترشان کند! ماشاالله آنقدر زیادید که. نیلوفرم هست.
خوب بس است زیادی حرف زدم. بازم میام.

24 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدا سلام عمویه مهربونم ..عموجون پرشین بلاگ…عمواین کلمه شمارو یاده چی میندازه؟عمویادتونه اون اولها وبلاگ داشتید چقد خوب بود اونروزها عمویی من اولین دوستایه اینترنتیمو ازاونجاپیداکردم هنوزم باخیلیاشون دوستم یکیشون همین کوثره خوش بحالش بلاخره شمارو دید ولی من….عمو خیلیاشون دیگه طرفدارتون نیستن وقتی بزرگ شدن…عمویی اونجاروبیشتر ازاینجادوست داشتم اونجاساده تربود…تازه اونجاباعث شد یه بارم اسمه منو بخونید..عمویی یادش بخیر یه عسل خسروی بودفکرکنم اولین وبلاگه عموپورنگیو اون براتون تاسیس کرد شما خیلی توبرنامتون اسمه عسل خسروی رو اولها میگفتید یه جورایی بهش حسودیم میشد بعدنها فهمیدم منظورتون خواهرزادتونو نه اون عسل خسروی!!!!!!!!!!!!!!عموچقد ساده بودم من یه بار براتون وقتی مامانم ازمکه اومدادرسه هتلی که قرار بود توش نهاربدیم روبراتون تووبتون گذاشتم..تازه یه جورایی بادوستم منتظرم بودم شمابیاید…چقدزود گذشت اون روزها یه روز اومدیم دیدیم عموباهامون خداحافظی کرده..یادتونه نوشته بودید نمیدونم چه جور دلم اومد…عمویی بعدش چقدپشیمون شدم ای کاش هزاربار اونجابهتون میگفتم چقددوستتون دارم…چندوقت پیش بااینکه بستین اونجارو رفتم واستون نظرگذاشتم ولی الان دیگه نظراتشم برداشتید…

24 05 2009
نرگس احمدی

عمویی هیچوقت اینجارونبند…عمویی هفت روز گذشت..عموجون اونروز دوسته مامانم از قم زنگ زده بود بهم گفت من بهت گفتم بیا اقای بهجتوببین ولی توحرفه منوگوش نکردی…بهم گفت تومثله اویس شدی(عمویی نمیدونم قصه اویس روشنیدید یانه.اویس به پیغمبر ایمان اورد درحالی که ندیدش یکبارم خواست بره پیغمبروببینه بخاطره مادره مریضش مجبور شدبرگرده عمواخرشم پیغمبرفوت کرد واویس ندیدش وبه عنوانه یکی ازیارایه حضرت علی(علیه السلام)شهیدشد)عمومنم بهش گفتم اویس کجا من کجا؟؟؟؟!!!ولی به شخصیته اویس علاقه مندترشدم..ولی عمو دوسته مامانم گفت آقای بهجت این آخرها به خانم پول میدادگفت من دوتاازش دارم که یکیشو میدم به تو… راستی عموزهراراست میگه شماتوقلبه ماییدادرسشم من بدم بااجازه زهراwww.قلبه برادرزاده هام.ir.عموجون دعا کنم ؟خدایا به حقه حضرت (زینب سلام الله علیها )ظهورآقامون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)رونزدیکتربگردان اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم اللهم صل علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم

24 05 2009
نرگس احمدی

وای عموجون ببخش زیاد حرف زدم آبجی سمانه ازم خواست به آبجی بگم بیان به وبلاگش وثبت نام کنن واسه یه کاری که مطمئناشماهم بفهمیدخوشحال میشیدمنم گفتم آبجیا خیلیاشون میان اینجابهشون بگم ابجیا برید به این ادرس http://dariushgan.blogfa.com/ .عمویی راستی این که من همیشه دعاکردنی واسه ظهوره امام زمان(علیه السلام)خدار به حقه حضرته زینب قسم میدم واسه اینه که یه روایتی شنیدم که الان دقیقا یادم نیست ولی فکرکنم از خوده امام زمانه که گفته واسه ظهوره من دعاکردنی خدارو به حضرته زینب قسم بدید…عموووووووجون دوست دارم بیشتر از ازاینجا تابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون خب عمویی مهربونم دست علی یارت خدانگهدارت توقلبه مامیمونه امیده **دیدارت**

24 05 2009
ارزو علافیان

سلام عمو پورنگ در مورد این تیزر جدیدتون بیشتر توضیح بدین کمی کیلیشه ای هستش ببخشید ها جسارت نشه . بیشتر در مورد اومدنتون به برنامه توضیح بدین! باشه عمو جون افرین . یکی هم به امیر محمد بگین که نگران نباشه دنبال اون کسی که میگرده ما هم کمکش می کنیمتا پیداش کنه؟ok

24 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

به نام خدا
حاجی مهربونم سلام
حاجی الهی قربون سرت بشم می خواستم بیام و این شعر رو براتون بنویسم :
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد*ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران*پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
که دیدم برامون یه دست نوشت جدید گذاشتین.
حاجی من هم تولد مار جان مهربونتون(نه این اشتباه تایپی نیست بلکه با لهجه شیرین گیلکی بیان شده) رو بهتون تبریک میگم یه لطفی کنید و از قول من هم به مامان فاطمه عزیز تولد بهترین مامان دنیا رو بهشون تبریک بگید.
امروز تولد بابای گل منه درست که بابام اینجا نمیاد اما من دوست دارم از همین جا دوباره تولد بابای نازنینم رو بهش تبریک بگم،جمعه هم تولد داداشم بود که نماهنگ زیبای تولدتون پخش شد.
از عکسهای زیبایی که برامون گذاشتید ممنون،ماشاالله آتنا هم که به دایی داریوشش رفته وقتی عکسش رو دیدم کلی قربون صدقش رفتم دلم می خواست پیشش بودم و کلی باهاش بازی می کردم الهی چقدر جذاب و دوست داشتنیه.حاجی چقدر دلم می خواست من هم به جشن پرشین بلاگ میومدم انوقت دیگه می تونستم به امیر محمد بگم که شما کجا هستید،آخه یکی نیست به امیر بگه ما اگه می دونستیم نایاب تریت عموی دنیا کجاست که دیگه چه غمی داشتیم.
مهربونم امروز رفتم سر کشابم و دفتر چه ای رو که امضا قشنگتون درش قرار داشت و مربوط به21آبان 85 زمانی که اولین و آخرین باری که دیدمتون،بالای برگه نوشتین معصومه و در وسط هم امضای خودتونه.کاش دوباره این اتفاق شیرین تکرار میشد.
چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم اگر شما انقدر مهربون نبودید و این مطالب و عکسها رو برامون نمی ذاشتین اونوقت من چه کار میکردم هااااااااااااا وقتی به این موضوع فکر کردم گریه ام گرفت و بعد خدا رو شکر کردم که شما رو انقدر مهربون آفرید خدا جون شکرت.
دوستدار ابدیتان معصومه

24 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سالروز آزاد سازی خرمشهر شهید پرور رو به همه حماسه سازان و تمامی مردم ایران تبریک می گویم.

24 05 2009
معصومه ی منتظر حاجی

سحرگلم و سمیه عزیزم سلام
ممنون که انقدر به خواهر زاده های عزیزم لطف دارید، بروی چشم حتما حتما کاری رو که گفتین انجام میدهم.
با آرزوی بهترین ها برای بهترین آجیا
آجی جنوبتون معصومه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهر عزیز سلام
گلم من مال اهوازم البته اصالتا بختیاری هستیم یعنی بابام مال شهرکرده اما من خودم اهواز به دنیا اومدم.

24 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
عمو جونم سلام حالتون خوبه ؟
عمو دلم گرفته کاشکی زودتر بیاین خسته شدیم دیگه
عمو الان داشتم میزم رو مرتب میکردم یه دفتر قرمز پیدا کردم حدس بزنید چی بود؟
عموووووووو الهی واسه خودم بمیرم برنامه هاتون رو که من هیچ وقت نمی تونستم ضبط کنم تو اون دفتر مینوشتمشون برنامه های سال 85 رو .عموووو چندتاشا خوندم .جالبه عمو حتی لباسی هم که پوشیده بودین رو با وسواس توصیف کرده بودم…
الهی برای خودم بمیرم .تو حسرت یه دونه سی دی از برنامه هاتون موندم…
راستی عمو جون امتحان زبانمو خیلی خوب دادم .ممنونم که دعا می کنید برامون .دیروزبارون اومد منم زیر بارون درس می خوندم اگه گفتین چه جوری .؟پنجره رو باز کرده بودم نشسته بودم زیرش قطره های بارون میریخت رو کتابم بعد واسه شماهم دعا کردم عمو …

حرف بازم دارماااا ولی نمیدونم چه جوری بنویسم یعنی حالشون دارم .
پس تادفه یبعدی که بیام
به امید دیدار

25 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عمویی جون…
عمو امروز بابا با دخترهمسایه امون داشت زبان کار میکرد واسه استراحت بینه درس ازش پرسید:دخترم تو عموپورنگو دوس داری؟؟!اونم گفت:بعضی وقتا برنامه اشو میبینم..نه همیشه!(بابا جون خیال کرد همه مثه دختره خودش با شنیدن این سوال ذوق زده میشن!!!!)بعد گفت:ژاله عموپورنگو خیلی دوس داره الان 2ماهه عموپورنگش برنامه نداره!…(عمو فصل امتحاناته هر روز یکی از بچه های همسایه میان خونمون تا بابام یا ریاضی باهاشون کار کنه یا زبان…میدونین یاده چی افتادم؟!یاده پزشک دهکده!الان بابام معلمه دهکده اس!)
عمو منو سولماز که با هم صحبت میکنیم یه جاهایی که دیگه خیلی احساساتی میشیم(مثله وقتی پورنگ بچه بود!)بهتون نمیگیم عمو!…اگه گفتین چی میگیم؟..(آهااااا سولماز خانوم حالا حرص بخور!!!)..بگم؟عمو به شما میگیم «جوجوی کاکل قرمزی»!!!بعضی وقتا هم «پور پوری»(اگه یادتون باشه آقای آقاجانزاده وقتی داستان وقتی پورنگ بچه بود رو میخوندن بهتون میگفتن پور پوری!!!)
جوجوی کاکل قرمزی برگرفته از احساسات و تصورات دو عدد بچه ی روانی!!!به اسم های سولماز و ژاله اس!که البته اول سولماز گفت بعد من کاملا حسش کردم و…!!!تازه این خانوم عزیز به بنده هم میگه:جوجوی پر حنایی!!!…و البته من ساکت نشستم و به خودش میگم:جوجوی سیاهه کچل!(این اسم ریشه در عکس نوزادی سولماز داره!!!)..
سولماز جان کجایی؟در نرو عزیزم هنوز کار دارم!!بیا ادامه داره حرفم!!هه هه!!
عموجون تازشم یه وقتایی که پیش میاد یهو یه برنامه ای از شما پخش میشه که آجی سولماز نمیبینه یا برقشون میره یا…میدونین چکار میکنه؟!عمو بعد از برنامه زنگ میزنه به من ،حرفم نمیزنه…هر چی میگم میگه:نمیخوام!…میگم خب به من چه ربطی داره برقه خونتونو مگه من قطع کردم که با من حرف نمیزنی؟میگه نخیرم نمیخوام!خلاصه فقط یه ربع تموم همش لج میکنه اعصابمو میریزه به هم…منم هی باید قربون صدقه اش برم تا بچه ام بیاد سر ذوق!!!اینم یه مدرکه دیگه از زورگویی های این جوجوی سیاهه کچل!!!
راستی اینجا چجوری شکلک میذارن؟!
………………………………………………………………………………………………………………………….(خانوم جویکار سلام..خسته نباشین با زحمت فراوون!..خیلی ممنون از توجهتون.)
التماس دعا
(دخترتون)

25 05 2009
تاجیک

سلام

سحرم
امید وارم این کامنت را زود ببینی ! بهترینم ، شماره همراهم را به ایمیلی که (در کامنتی ) برای نیلوفر گذاشته بودی فرستادم ، هر وقت که خواستی تماس بگیر. البته هم از تو هم از نیلوفر به خاطر این فضولی معذرت می خواهم امیدوارم من را ببخشید ! امیدوارم کارهای مربوط به کتابت خوب پیش برود ، موفق باشی !

مهر عزیزم
مهربانم ، فعلا درسهایت مهم تراست ، بعد از امتحانات دانشگاه کم کامنت گذاریت را جبران می کنی ، خوبم ! برایت بهترین نمرات را در امتحانات پایان ترم آرزو می کنم ! موفق باشی گلم !

سولماز خوبم ، معصومه مهربانم
از لطفتان ممنونم ، دنیای پر از خوبی برایتان آرزو دارم !

دریای زلالم
خوبم ، از فضولی در مورد کارت دارم منفجر می شوم ولی حیف الان فرصت کافی برای حرف زدن ندارم ، اگر عمری ماند میام باهم یک گفتمان حسابی در مورد این کار بزرگ و مثل رازت خواهیم داشت ، امیدوارم کارت هر چی هست در آن موفق باشی !

دوستان کامنتی

با خیلی هایتان حرف داشتم ولی متاسفانه فرصت کافی ندارم !

وقت خوب نماز من را از دعای خیرتان بی بهره نگذارید !
التماس دعا !

دوستدار همیشگیتون

25 05 2009
مژگان ذوالفقاري

به نام خدايي كه زيباست و زيبايي را دوست دارم
سلام عموي گلم
حالتون خوبه انشاالله
دلم خيلي براتون تنگ شده بود عمو جون هنوز نتونستم تبليغ برنامه ي جديدتون رو ببينم
عمو جون ديروز سر كلاس استادمون بهمون گفت يك گزارش بنويسيد يه لحظه با خودم گفتم هيچكي نميتونه مثه عمو گزارش خوب و قشنگ بنويسه مطمئنن اگه شما بوديد گزارشتون به عنوان بهترين گزارش انتخاب ميشد
عمو داداشمم خيلي دلش براتون تنگ شده
اميدوارم هر جا كه هستين خوش و سلامت باشين
دوست داريم ناياب ترين عموي دنيا

25 05 2009
مژگان ذوالفقاري

راستي عمو چند وقت پيش خواب ديدم اومدين مشهد و تو يك خونه مراسم عزاداري گرفته بودي و داشتين به همه نظري ميداديدوخواب خيلي خوبي بود با خودم گفتم چقدر خدا دوسمون داشته كه عمويي به خوبي شما رو به ما داده.برامون دعا كنيد اينو عاجزانه ازتون درخواست ميكنم.دعا كنيد كه ما هم بتونيم خوب باشيم و خوب زندگي كنيم.

25 05 2009
رامینا سادات حسینی

سلام
عمو خوبین؟
وایییی نزدیک بودتوی کمد خفه بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هروقت معلمها میخوان کلاسهاروکنسل کنن زنگ میزنن به من!
میدونین چرا؟
چون به قول مامانم جز اینکه بگی چشم چیز دیگه نمیگی!!!!!
گاهی بعدازاینکه گوشیو قطع میکنم مامانم دوباره زنگ میزنن!!!!!!(این بچه ها عقب میفتن و ……)تازه اگه مامانم گوشیو بردارن نمیذارن کنسل شه……..

یه دوست دارم هروقت کلاسهاکنسل میشه زنگ میزنه سرمن دادوبیداد میکنه…اونقدر داد میزنه من گوشیو از گوشم فاصله میگیرم…. حتی.مامانم و داداشم هم صداشو میشنون … منم میخندم….بعدمیگه ((رامینا….خیلی بدی…………تو برو به خنده هات برس….انگارنه انگار!!!!چرابامعلمها دعوانمیگیری؟!!!!!!بگو نمیشه کلاسو کنسل کنیم……!))
منم میگم اولا دعوا زشته×××بعدشم من بلدنیستم…..تو که خوب بلدی داد بزنی خودت زنگ بزن دعوابگیر!!!!!!!!!!!)عمو آخه آدم سرمعلمش داد میزنه؟!!!وا…

حالا دیروز:
همین اتفاق افتاد…..

بعد داداشم هم همیشه من دارم تلفن حرف میزنم اذیت میکنه ……خودم کم میخندم اونم منو میخندونه…….
دیروز که دوستم زنگ زد……..داداشم داشت اذیت میکرد. منم دویدم رفتم تو کمد…………..بعد اومد در کمدو قفل کرد……..بچه مثلا دوم دبیرستانه….عین 2ساله ها میمونه….کاش جای داداش خواهرداشتم….خوش به حال اونایی که خواهر دارن…..!!!پسرا خیلی شیطونن…ازمن دو سال ونیم کوچکتره اما همش انگار اون بزرگتره……همیشه من باید کوتاه بیام…

اما جالب میدونین چی بود؟؟؟
ایندفعه من اینقدر جیغ کشیدم دوستم ترسید قطع کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!فکرکرد بااونم………..اما بعدش بهش گفتم چی شده بود!!!!!!!

حالا میکوبم به در کمد ….مامانم اومدن بجای اینکه دروباز کنن…به علی میگن: مگه نمیدونی در کمدخرابه؟ قفل بشه بازنمیشه باید نجاربیاد……!!!!!!!!!!!!! (بله یادمه یکبار قفل شده بود بازنشده بود!!!!)

منم گفتم هیچی حتما تو کمد موندگار میشم بعدهم خفه میشم..!!!!!!!!!!

مامانم با بسم الله و صلوات……… کلیدو چرخوندن و خداروشکر در باز شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اومدم بیرون دیدم داداشم از من بدتر ترسیده….رنگش پریده بود!!!!

اون موقع ترسیده بودم و گریه کردم اما حالا یادم میاد فقط میخندم!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستتون داریم
دست علی یارتون خدانگهدارتون
توقلب مامیمونه امیددیدارتون

25 05 2009
رامینا سادات حسینی

وااااااااااااااااااااااااای عمو چه عکسهای قشنگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11ممنون

عموووووووووووووووووو نهارخوران؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عمو مال کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سال82؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخییییییییییییییییییییی یادش بخیر…….. استدیم آزادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وایییی عمو…..

25 05 2009
محدثه

سلام عمو جون
خیلی خوبه که آدم ازهرچی که داره و در اختیارشه درست و در راه نیک استفاده کنه
:-) :-) :-) :-) :-)
عکسهاتون هم خیلی عالی و جالب بود
خاطرات گذشته رو برامون زنده میکرد
;-) ;-) ;-) ;-) ;-)
از تمامی همکارانتان هم متشکرم
مخصوصاً آقای آقاجانزاده و آقای بوترابی و خانم جویکار
:-x
:-x
:-x
:-x
دست همه کسانی که برای پیشرفت ما بچه ها و این جامعه زحمت می کشن رو می بوسم وبهشون میگم خدا قوت
D-:
D-:
D-:
D-:
D-:

25 05 2009
رامینا سادات حسینی

اما عمو اونجاکه نهارخوان نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

النگدره هستا نه؟
بله عمو جون اشتباه نوشتین……..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای عمو خداکنه بازم بیاین گرگان….

25 05 2009
محدثه

ببخشید نمی دونم چرابعضی شکلک ها رواشتباه زدم
شرمنده
ترو خداقبلی روتایید نکنید

این رو بزنید

سلام عمو جون
خیلی خوبه که آدم ازهرچی که داره و در اختیارشه درست و در راه نیک استفاده کنه
:-) :-) :-) :-) :-)
عکسهاتون هم خیلی عالی و جالب بود
خاطرات گذشته رو برامون زنده میکرد
;-) ;-) ;-) ;-) ;-)
از تمامی همکارانتان هم متشکرم
مخصوصاً آقای آقاجانزاده و آقای بوترابی و خانم جویکار

دست همه کسانی که برای پیشرفت ما بچه ها و این جامعه زحمت می کشن رو می بوسم وبهشون میگم خدا قوت
;-)

;-)

;-)

25 05 2009
سمانه كاوياني

به نام اونکسی که همیشه به یادمونه
به نام اونی که همیشه پیشمونه و هیچ وقت تنهامون نمیذاره
و به نام خدایی که عموپورنگ رو به ما بچه ها هدیه داد
.
و سلام
سلام به شما عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها
خوب هستین
خسته نباشین عموی شیرین زبونم
عمو دل ما بچه ها از یذره هم بیشتر براتون تنگ شده…..خیلی خیلی زیاد دلمون براتون تنگه…..ولی دل همه مون با هر تالاپ تولوپی که میزنه ….. مژده ی برگشتن هرچه زودتر شما رو بهمون میده.
عموی عزیزم….عموی مهربون و یکی یه دونه ام دوستتون داریم ما بچه ها اندازه ی….اندازه ی….
عمو……عمووووو….نمیدونم چقدر دوستتون دارم….اخه اندازه اش انقدر زیاده که …..که نمیدونم چقدر بگم.
واسه همین بازم مثل همیشه همین جمله ی تکراری رو یه بار دیگه تکرار میکنم
.
«عموجونم
دوستتون داریم ما بچه ها
بی نهایت از دل و جون
عموی خوب و مهربون
همیشه پیش ما بمون
و
برا همیشه عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها بمون»
.
عمو درسته این جمله خیلی تکراریه ولی من این جمله رو خیلی دوس دارم و دوس دارم هر روز که میام سایتتون این جمله رو تکرار کنم…..هرچند میدونم که خودتون هم میدونین چقدر زیاد دوستتون داریم.
پس عموجونم خواهش میکنم که بخاطر این جمله ی تکراری …. که هر روز تکرارش میکنم ناراحت نشین.
عموی یکی یه دونه ام قربونتون برم «ایشاالله»
***************************************
آجی نرگس و آجی تینا ازتون خیلی متشکرم که ادرس وب»مهربونترین عمو،حتی پاکتر از فرشته ها» رو اینجا گذاشتین و از بچه ها خواستین که بیان و بهم سر بزنن.
و از همه ی شما آجی هایی که تا حالا ثبت نام کردین بی نهایت متشکرم.
و امیدوارم یه روزی بتونم این محبتهاتون رو جبران کنم.
*********************************************
*دست علی یارشما***عموی مهربون ما***میخوام اینو بدونین***تو قلب ما می مونین***برا همیشه عموجون***خدانگهدارتون***خدا پشت و پناهه شما عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها*

25 05 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجونمممم…خوبین عموییه خوبم؟
عمویی دیشب ساعت 1 مثلا رفتم بخوابم!!اما کتاب شازده کوچولو باز بهم چشمک زد…نتونستم مقاومت کنم!تا ساعت 5/3 صبح با چراغه موبایلم خوندمش یک صفحه مونده بود که صدای اذان اومد..ذوق مرگ شدم عمو!یک ماه و خورده ایه که صدای اذان صبح رو نشنیده بودم!!!!!!!!!بعد یهو صدا قطع شد گفتم ژاله توهم بوده الان که اذان نمیگین!!!بعد اون یک صفحه رو هم خوندم(شازده کوچولو ی جدید ترجمه ی احمد شاملو رو نخرین!!خیلی تغییرش داده تازه به شازده کوچولو گفته شهریار کوچولو!!!نمیخوام!) تا 4 بیدار موندم دیگه مطمئن شدم اذان رو گفتن..تو تاریکی رفتم جانمازمو پهن کردم میخواستم چادرمو بپوشم که دیدم بابا تو تاریکی نشسته منو نگاه میکنه!!سکته زدم عمو!گفتم بابا قلبم وایستاد بیداری؟؟؟!!بابا هم هاج و واج پرسید نماز کی رو میخونی؟گفتم وا!نماز صبح دیگه!گفت:ااا الان صبحه؟!!!(عمو بابام یک ماه و خورده ای ندیده بود نماز صبح بخونم واسه همین کلا زمان رو قاطی کرده بود!)عمویی دوباره صدای پرستوهای روی تراسمون رو که سحر مدله خودشون نماز میخونن رو شنیدم جاتون خالی..اما قشنگترین صدا صدای نماز باباست،دوس دارم نمازش طول بکشه منم هی گوش کنم!!!خلاصه اینکه ممنون که دعام کردین..بعدش که خوابیدم عمو خوابه شما رو دیدم اینقد خوابه با مزه ای بووووووود!عمو شما رو توی یه برنامه زنده دعوت کرده بودن شما اون کت سفیده رو پوشیده بودین با شلوار سفید!(کاش لباس راه راه تنتون بود!!)بعد مجریه گفت یکی از آهنگاتونو پخش میکنن شما بخونین…عمو وسطش یادتون رفت بقیه شعر چی بود اینقد خندیدین ،یه پاکت جلو دستتون بود گرفتن جلو صورتتون!!!بعد یهو وسط برنامه اذان ظهر شد برنامه بدونه خداحافظی قطع شد..عمو من بدو بدو خودمو رسوندم به استدیو!!!بعد دیدم شما و مجریای اون برنامه دارین کمک میکنین وسایل پذیرایی رو جمع میکنین و میخندین!!(عمو توی خوابم حتی کمک میکردین!!!)بعد من رفتم کنار دیوار ایستادم صداتون میزدم عمووو عمووووووووجونمممم عمویییی…شما هم انگار بازیه قایم موشک باشه!میگفتین:کجااااایی؟؟؟_اینجام عمویییی عموووو جون..بعد انگشت به دهن واستاده بودم شما بلاخره منو دیدین کلی خندیدین گفتین:تو اینجا چکار میکنی دخترم؟!گفتم:خب عمو آخر برنامه خداحافظی نکردین دلم تنگ شد!اومدم خداحافظی کنیم!!بعد یهو دیدم به جز من 4_5 تا دیگه از بچه ها هم اومدن..کلی خندیدین از دسته ما!ان شاالله همیشه بخندین عمویی جونم اما هیچوقت بدونه خداحافظی برنامه رو قطع نکنین!
التماس دعا
(دخترتون)

25 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
جمیـــــــــــــعاً ســــــــــــــلام علیــــــــــــــــــــــــــکم(لااقل تو دلتون جوابمو بدین!)

مهر مهربونم!

میبینم که شدیداً علاقه به پیدا کردن سن من داری! ولی عمراً بتونی پیداش کنی چون من خیلی به مرموزی معروفم! اگه فک کردی که با این چیزا تونستی به سن من پی ببری باید بگم که متاسفانه اشتباه کردی عزیزم! بابا من که یه بار گفتم 92 سالمه! باورت نمیشه! خب این دیگه تقصیر من نیست! میدونم که حقیقت تلخه ولی خب چه میشه کرد!هه….هه……هه……………

سمیه آبجی بزرگه!

به به …آبجی بزرگه میبینم که از شدت کنجکاوی (با ادب فضولی !) منو میخندونی! ایول بابا….اصلاً نمیدونستم اگه اینو بخونی درصد کنجکاوی بالا میره و گرنه نمینوشتم….البته زیاد جدی نگیر….کار مهمی نیست شایدم من زیادی بزرگش کردم…حرفت رو در مورد اینکه رازه قبول دارم ولی در مورد اینکه کار بزرگی باشه فک نکنم….بابا منو نترسون اونوقت دیدی جیم شدمااااا…..گفتمان حسابی چه صیغه ایه!………
من کی باشم که با آبجی بزرگ و باسوادی مثل شما گفتمان کنم!هه هه هه …..
راستی آبجی بزرگه من آخرش نفهمیدم که شما نویسنده ای یا فیلمنامه نویس یا مهندس یا دکتر یا کارآگاه…. اگه کتاب نوشتین خب یه ندا بدین بریم بگیریم یکم از دانشتون استفاده کنیم دیگه! مگه اشکالی داره!

5:32 | D.A.E ب.ظ

25 05 2009
مشکات

عمو عاشقتم عزیزم امروز هر چی نشستم تیزرت رو پخش نکردند و ضایع شدم ………..

دوستت دارم مهربونم (مشکات)

25 05 2009
شیوا محجل

«به نام خدا»
سلام عمو… شما گم شدید؟ من رد شما رو تو قلب بچه ها پیدا کردم.
خدا رو شکر می کنم که سالمم و هیچیم نشد و می تونم دوباره بیام نت. اخه یه اتفاقی افتاد که مفصله بعدا تعریف می کنم….
********************************************************************************
واسه اجی سولماز جون: ابجی گلم من فراموشت نکردم و نمی کنم و هرگز نخواهم کرد….
دوستت دارم… یادته تقریبا 2 سال پیش تو یاهو مسنجر وقتی فهمیدی من خواهر و برادر ندارم خواهرم شدی… یادته ته ته ته (انعکاس صدا)؟؟؟؟
********************************************************************************
راستی من حالا کلی ابجی مهربون دارم …. ابجی شیوا (خودم نه ها. شیوا جون صرامی) ابجی ژاله و سولماز و میناو …….. کلی دیگه
فعلا.. التماس دعا
خدانگهدارتون عموی نایاب دنیا

25 05 2009
شیرین

سلام عمو داریوش یه خبر خوب *****امتحانام تموم شد***** عمو داریوش یه خبر بد#### 1 ماه دیگه کنکور دارم### عمو عمو بد بخت شدم باورت میشه کمتر از 1 ماه به کنکور مونده ……..چه خاکی رو سر مبارکم بریزم از فردا باید همه درسارو جمع بندی کنم بدبختم ………………بگذریم ….عمو چرا تو سایت راجع به برنامه نمیگی!که تا کجا پیش رفته. یه سلام مخصوص خدمت اجی های خودم* چطور مطورین خوبین؟ خیلی دوس دارم از نزدبک ببینمتون .. …….اجی سولماز& مهر عزیزم ممنونم ازت… از لطفی که نسبت به من دارین.راستی منم میخوتم بدونم اینجا چه طوری شکلک میذارن؟؟؟ امروز اخرین امتحان تشریحی سال تحصیلی رو دادم اخییییییش راحت شدماا

25 05 2009
نرگس احمدی

به نام خدایه خیلییییییییییییییییی مهربون.سلام عمویی مهربونم عمودیروز یادم رفت یه چیزیرو بهتون بگم عمویی،امیرگفت مژدگانی رواز خوده شما دریافت میکنیم عمومن بگم چی میخواااااااااااااااااااااااااااام؟عمواگه حدس زدید؟؟؟؟؟1….2….3….عموووووومن 100بارشعره درقندونو به عنوانه جایزه ازتون میخوام عمو من مطمئنم این ادرس درسته http://www.قلبه برادرزاده هام.irعمو من جایزمووووووووومیخوام عمو حالا
اگه اجرازنده نشد کلیپ اولیتون پخش کنید حالا اگه نشد همین کلیپه دومیه درقندونو پخش کنید(عمومیبینی من چقدبچه خوبوقانعیم!!!)…عمومنتظرما….صدسال بعد…موهام رنگه دندونام شده هنوز جایزمونگرفتم…عموراستی امروزنهارداشتیم میخوردیم تواخبارورزشی یکی روگفت فامیلش عمویی بود عمو یی چه فامیله قشنگی داشت…عمویی خیلی دوست دارم بیشتر از،ازاینجاتابه آسمون فرشته رویه زمین همیشه عمویه مابمون ..خب دیگه عموجون دست علی یارتون خدانگهدارتون توقلبه مامیمونه *امیده دیدارتون*عموجایزه منویادتون نرههههااااااااااااااااااااااا

25 05 2009
تینا

*به نام خدای مهربون دوست داشتنی *

سلامممم *عمو جونم* :

حال و احوال چطوره ؟؟؟؟ عمووووووووووووووووووووووووووووو دلم براتون تنگ شدهههههههههههههههههه پس این امتحان بچه ها کی تمام میشه از من امتحاناتم که توی تیر هم هست اما امتحان بچه هایی را میگم که تا بیستم خرداد تمام میشه (ای… خدا جونم …)
عمو دوستون دارم * عمو دوستون دارم *عمو دستون دارم *عمو دوستون دارم *عمو دوستون دارم *عمو دستون دارم *عمو دستون دارم *عمو دلم براتون تنگ شده *عمو دلم براتون تنگ شده *عمو دلم براتون تنگ شده *عمو دلم براتون تنگ شده *عمو دلمبراتون تنگ شده *عمو دلم براتون تنگ شده *عمو دلم براتون تنگ
شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه*
عمو جونم منتظرتون هستیم ها!

عموی نانازم برامون دعا کنید (ممنون)

(برادرزاده شما تینا )
********************************
آجی سولماز که من الهی فدات بشم ، سلام عزیزم، دلم برات تنگ شدهههه ،ناناز من دعا یادت نره ها.
********************************
سلام به آجی سمانه خوشگل : عزیزم این چه حرفی وظیفه م بود فدات شم .(التماس دعا .)

26 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به عمو جون گلم
به اجی های مهربونم
عمووووووو فردا آخرین امتحانمون دیگه داره جونم بالا میاد خسته شدم عمو جون
آجیه مهر عزیزم
انشاالله تو کنکور جدیدت قبول میشی توکل به خدا یادت نره من با این دل کوچولو دعا می کنم برات اگه خدا بخواد

خب عمویی من رفتم آخه .یه چیزی می گم ولی دعاوام نکنیدا الان ساعت یکه شبه من باید تو رخت خواب باشم
ولی دلم نیومد براتون ننویسم
عمو من میرم می خوابم فردا بعد امتحان میام این جارو میترکونم
عمویی برامون دعا کنید
راستی آجی سحر سلام رسوند
خب دوستتتون دارم
تا بعد

26 05 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق بهار
سلام به برو بچه های خوب و دوست داشتنی!

امروز اومدم جسارت کنم طریقه شکلک گذاشتن رو آموزش بدم:

بابا شکلک گذاشتن که خیلی راحته!…ندیدین بعضی وقتا بچه ها درست نمیذارن شکلکه دیده نمیشه خب هموناس دیگه!
حالا اگه درست نشون داده نشه تقصیر من نیستا چون من اولین باره که دارم امتحان میکنم(گفتم که ضایع نشم!)

: + – + ( = :-( (ناراحت) ** : + – + ) = :-) (خوشحال) ** ; + – + ) = ;-) (چشمک) ** : + – += :-x (عصبانی)

خدایا ! حالا این شکلکا درست نشون داده بشه ضایع نشیم! ;-)

راستی بچه ها شما میتونین نشانگر موس رو ببرین رو شکلکا نگه دارین اونوقت میتونین ببینین که چیجوری نوشته شده!

آفـــــــــــــــــــــــــــــرین بچه ها!

راستی بچه ها من که وسط اونا( + ) گذاشتم یعنی اون سه تا رو باید با هم و بدون فاصله بزنین!

الان میخوام نظرمو ثبت کنم اگه شکلکا دیده نشن تقصیر من نیست(یعنی به کلی ضایع شدم!)

11:20 | D.A.E ق.ظ

26 05 2009
دریا دوستدار عمو

راستی عصبانی رو یه جایشو ننوشتم:

اول : بعد – بعدشم x رو بزنین میشه :-x (عصبانی)

البته بهتره از این شکلکه زیاد استفاده نکنین خوب نیست! بچه های خوب هیچ وقت عصبانی نمیشن!

نصیحت مادربزرگونی بود! (ناسلامتی من 92 سالمه!)

26 05 2009
فائزه

بسم الله الرحمن الرحیم.
بهترین عموی نایاب دنیا سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
همه ی همکارای دوست داشتنی و گل عمو سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
خوبید؟
عمویی چه قدر خوشحال شدم وقتی که عکساتون تو جشن پرشین بلاگ رو دیدم.
عمویی اتفاقا منم می خواستم بیام جشن پرشین بلاگ اما…
بگذریم…
عمویی شما راست میگید که اقای بوترابی خوش رو و مهربون اند.منم وقتی که ایشون رو تو جشن تولدتون دیدم متوجه شدم که ایشون چه قدر مهربون اند…
عمویی الهی چه قدر آتنا کوچولو خوشگل و بامزه است.خب معلومه دیگه به داییشون که شما باشین رفتن دیگه…
عمو منم خانم بهاره رهنما رو خیلی دوست دارم.هم خودشون رو هم بازیشون رو…اخه خیلی طبیعی و قشنگ بازی می کنند…امیدوارم که همیشه تو زندگیشون موفق باشن…الهی امین…
راستی عمویی بهمون قول بدین که برامون خیلی خیلی دعا کنید که تو امتحانات موفق باشیم…
عمو حالا لطفا نظر بعدی رو بخونید…

26 05 2009
فائزه

عمویی خیلی خوشحالم که خواهر ابجی مینا هم حالش بهتر شده…خدایا شکرت…
عمو بازم از عکس های قدیمی برامون بزارید…
عمو یادم رفت بگم منم یکی از طرفدارای پر وپا قرص رادیو جوان هستم و اجرای اقای سعید پورمحمودی رو خیلی دوست دارم.
عمو من قبلا گفته بودم که خدا داره منو امتحان می کنه اما الان خدا امتحانش خیلی سخت تر شده و برام تو این مدت اتفاق های خوب و بدی رخ داده…عمو برام دعا کنید که توی امتحان خدا هم موفق بشم و نمره ی قبولی رو بگیرم…الهی امین…
عمو من یه پیشنهاد دارم: از عسل خانم خوشگل هم عکس بزارید.
عمو راستی من چند تا انتقاد هم داشتم:اول:عمو جواب مسابقه ای که به مناسبت رسیدن فصل بهار بود رو کی تو سایت می گذارید؟دوم:عمو پس چرا قسمت موسیقی و ترانه و همچنین فروشگاه مجازی سایت نمیاد؟
البته عمو ببخشید که انتقاد کردم…
عمویی برای همه دعا کنید و همین طور هم برای من…و مطمئن باشید که من همیشه برای شما و همه ی همکارانتون دعا می کنم و بهتون قول می دم که هیچ وقت فراموشتون نمی کنم…
التماس دعای فراوون.
بدرود…
امضا:فائزه

26 05 2009
زهراناظمي

سلام
پرشين بلاگ عزيز … اولين جايي كه 6 سال پيش وبلاگ ساختم .. تولدت مبارك..
البته با كمي تاخير.. ولي مي دونم تبريكمو مي پذيري..

عموجان سلام..
تبريك مي گم اين جشن رو…

شايد من وظيفه داشتم زودتر از اين ها به آقاي بوترابي و دوستان ديگر پرشين بلاگي تبريك بگويم اما متاسفانه امتحانات اجازه نمي دهد..
انشاالله جشن هاي بعد جبران كنم…

آقاي بوترابي عزيز… تبريك مي گم… اميدوارم كامنت من را همينجا بخوانيد…

عموجون شنيده ام كه قرار است برگرديد.. خيلي خوشحالم..
منتظرتون هستم..
اميدوارم به زودي شما را ببينيم…
شاد باشيد

26 05 2009
نیلوفرازطرف سحر

» به نام خدا
سلامي به بيكراني آسمان به دريا دل آشنايم !
اين نامه ها رو كه آجي نيلوفرم زحمت مي كشه و براتون مي فرسته چند روز قبل از رفتنم براتون نوشتم .
مي خوام بدونيد اگه نتونم بيام اينجا و براتون بنويسم ، دليل بر فراموشي نيست ……قلبم اينجاست .
مي دونيد از چي خنده ام مي گيره همش سه ، چهار روز نيستم …..دارم اينجوري مي كنم…!!!!
وقتي برگشتم ، اگه خدا بخواد و عمري باشه ميام و اينجا بهتون سلامي عرض مي كنم….هميشه به يادتون هستم….براتون بهترينها رو آرزو مي كنم، بهترينم!
دوستت دارم ، مراقب خودت باش
آرزومند آرزوهايت : سحر – گيلان»

26 05 2009
نیلوفر

به نام خدای مهربون
عمو جونم سلام
عمو هوراااااااااا .بلاخره امتحاناتمون تموم شد .
وای عمو این اخری دیگه داشت منو میکشت.از وبا بدتر بود.
ومیدونین چیش از همه بدتر بود این که نمی شد آلوچه بخوریم .عمو من به خدا دختر شکمویی نیستما .آما آخه وقتی آجیم جلو چشمم راه میره .خوروش خوروش .آلوچه می خوره خوب منم میخوام .
ولی یادتون چندسال پیش گفتین اگه عمو رو دوست دارین فصل امتحانات آلوچه نخورین .خب منم چون شمارو خیلی خیلی دوستتون دارم بهتون قول دادم که نخورم
الان چند ساله که فصل امتحانات آلوچه نخوردم .به خاطر قولی که بهتون دادم .
عمویی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستتون دارم
شما خیلی مهربونید ممنون که انقدر به فکر مایین
عمو الان که داشتم برنامه ی آقاجون سلیمون رو میدیدم یه دفه کیلیپ پرچم رو پخش کردن منم ذوق زده شدم آخه از ظهر تاحالا
نهههههههههههههههههههههههههههههه وای عم همین الان تیزرتون پخش شد ولی من چون پای کامپیوتر بودم نصفه دیدم .
خب کجا بودم ……آهان گفتم ظهر تاحالا خیلی بد اخلاق شده بودم . ظهر که داشتم از مدرسه میومدم هوا خیلی گرم بود منم مخم داغ کرده بود .اومدم خونه عصبانییییی مامانم گفت چی شده نکنه امتحانتو بد دادی منم گفتم نخیر گرممه .تا همین الان عصبانی بودم ولی بعد که پرچم رو پخش کردن صدای تلویزیون رو بلند کردم
شروع کردم به خندیدن .مامانم گفت الان خوشحالی منم با شیطنت سرم رو به حالت رضایت تکون دادم .مامانم گفت کاشکی همیشه شاد باشی.اگ می گفت کاشکی عمو پورنگ همیشه باشه تا تو شاد بشی .بیشتر خوشم میومد
خب عمویی من رفتم پای تلویزیون تا تا اگه دوباره تیزرتون خش شد ازش جانمونم .
بای باااااااااااااااااای

26 05 2009
شیرین

سلام عمویی :_) دلم برات تنگ شده که نگوووووووووووو….. :_(…….راستی دریا جون مرسی از اینکه یاد دادی شکلک بزارم خیلی با حال و ابتدایی یاد دادی حسابی حال کردم(حالا بعد از تایید باید ببینم درسته یا نه) عمویی فکر کنم تا 3 هفته دیگه بیای دیگه نه!!! عمو داریوش برام دعا کن اجی های گلم شماهم همین طور………بای

27 05 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عمو جون
امیدوارم حالتون خوب باشه….
امروزامتحان ادبیات داشتیم…….خوب دادم فقط یک غلطی دارم که معلممون وقتی بخونن صددرصد دو ساعت میخندن…..شعر نیمایوشیج!!!!! امشب روح نیما میاد به خوابم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شعراین بود: ( بر دم دهکده «مردی تنها» کوله بارش بر دوش
«دست او بر در» میگوید باخود )
اونایی که توی گیومه گذاشتم جاخالی هاش بود……
حالامن چی نوشتم؟!
(بر دم دهکده «پیرمردی تنها» کوله بارش بر دوش
«دست او در گوش»!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میگویدباخود…..

فکرکنم اثرات کم خوابیه……دیشب ساعت یک ونیم خوابیدم…..صبح چهارونیم بیدارشدم1!!!!!

البته
این ترم توی هر امتحان یه چیز خنده دار نوشتم!!!!

************

راستی
عمو امروز آخرین روز بود……آخرین روز مدرسه در طول زندگیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلم گرفته……………………………باورم نمیشه که12سال درس خوندم…..یادش بخیراولین روز مدرسه همه گریه میکردن….من از همه خوشحال تر بودم!!!!!!!!!!
وقتی5سالم بود بندرترکمن زندگی میکردیم….من همیشه پشت پنجره مینشستم وبابچه های مدرسه ای بای بای میکردم و میگفتم سلام دوستم!!!!

عمه م برام مانتو مقنعه دوخته بودن……..موقع تعطیلی مدارس میشد میپوشیدم بامامانمو داداشم میرفتیم تو کوچه من چند قدم تا وسطهای کوچه میرفتم ….بعد برمیگشتم بامامانم اینا ازدور سلام میکردم بای بای میکردم میگفتم مامان من از مدرسه اومدم!!!!!!!!!!! (چه دوران قشنگی بود…..)

اما امروز دیگه همه چی تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک ساعتی تو مدرسه بودیم وعکس گرفتیم….منم زخمی شدم…..پشت در کلاس بودم که شقایق درو محکم باز کرد!!!!!!!!!!!!!!دستگیره در خورد به دستم…. دستم خراشیده شد!!!!
آخرین روز هم یک یادگاری رو دستم موند!!!!!

من فکر کردم خودم فقط بلد نیستم نیمرو درست کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکباراینکارو کردم نزذیک بود خونه آتیش بگیره!!!!
امروز صبح مامانم مریض بود خوابیده بود………. میخواستم نمیرو درست کنم….نمیدونستم چکارکنم.به بابام بگم یانه؟!!! آخه احتمال میدادم بابام هم بلد نیست………..
خلاصه صداش کردم…………(آخیییی امروز تولد باباجونم هم هست!!!!!!!!!!!)
باباجون بلدی نیمرو درست کنی؟
بابا: بله چرابلد نباشم….ممنون که تولدمو یادت بودوتبریک گفتی…..
(وایییی بابا تازه اول صبحه………… یادم رفت ببخشید)
بابام دنبال روغن میگشت پیدا نکردیم…من کره آوردم…….
خلاصه……کره رو گذاشت تو ماهیتابه و کره آب شد تخم مرغ هم کنارگاز…..
وااااااااااای عمو
دیدم بابام شروع کرد به نمک زدن کره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و هی کره ای که آب شده بود روباقاشق هم میزد…………………………
من گفتم شاید تکنیک جدید نیمرو درست کردنه ……

دیدم نه ادامه داره!!!!

گفتم بابا تخم مرغ نمیخواد احیانا…..؟؟؟؟؟
بابا: ای وای…..حواسم نبود…….فکرکردم تخم مرغ و شکوندم!!!!!!!!!!!!!!

عمو تا الان …حتی سر جلسه امتحان که یادم میومد میخندیدم واسه خودم…… گفتم الان مراقب میگه این دختره بس درس خونده قاطی کرده!!!!!!!

عمو ازاونروز همش تو فکراون عکس هستم!!!!!!!!!!!
عمو شمافقط همون سال عکس دارین؟جدیدا که اومدین گرگان چی؟ عکس نگرفتین؟!!!

وای عمو سال82 که استدیوم ازادی برنامه داشتین…چه روزایی بود!!!!!!!!عمو قبل اون بار یکبارهم قبلش اومده بودین گرگان تالار برنامه داشتین نه؟!!!!(هروقت برمیگردین تهران من میفهمم!!!!!!!!!)
سال82
اقای طاهری یادتونه؟حسین طاهری….ارگ برنامه رو میزدن…

تازه اون موقع من کلاس ارگمو شرع کرده بودم!!!!!!!!!
از اقای طاهری خیلییییییییییییییییی خجالت میکشیدم …….اگه مثلا الان یاحتی چند ماه بعدش بودا هر2روزش از صبح بااقای طاهری میومدم پیشتون!!!!!!!!!!!!!!!!
همین الان گاهی دوستهام الکی میگن شمااومدین من فورا بهشون مسیج میدم که عموپورنگ اومدن؟ صدباربهم گفتن من نمیدونم….من ازکجابدونم؟ باز دفعه بعد……..همون مسیجو میدم!!!!

اما اون موقع خجالت میکشیدم……منشی اقای طاهری به مامانم گفت مافردا میریم صبح باعموپورنگ عکس بگیریم…………اونقدردلم اب شددددددددددددددددددد………….مامانم گفت میشه ماهم بیایم؟
گفت نه….تازه ماهم شاید اقای طاهری نتونه ببرمون…..
اقای طاهری قبلش همه برنامه هاتونو بهمون گفته بودن………….
آها عمو بعدش.1!!!!!

میدونین چی گفتن؟
اونقدرازتون تعریف کردن…خوشرو و…..آها گفتن:اره عموپورنگ سنش از من بیشتره!!!!!مامانم گفت نه………….اقای طاهری»میدونین ازکجامتوجه شدم؟میخندید صورتش چروک می افتاد!!!!!!!!!!!!!

مامانم گفت: معلومه عموپورنگ همش میخنده…….خب همینجوری میشه!!!!!!

اونروز
من ومامانم وداداشم وصباوسیناومامانشون…پرستووپردیس ومامانشون ………خالم ودینااومدیم جشن…………………همه6سال کوچتربودیم///////////////
دینا5سالش بودهنوزمدرسه نمیرفت…………اماالان امسال میره اول راهنمایی…………….

یادش بخیر……
بعدازظهرش شعراردک تک تک رو واسه اولین بارپخش کرده بودن….من حفظ کرده بودم…..تااونروز اگه شماگفتین من بلد باشم…..!!!!!!!! فکرمیکردم میبینمتون اما نشد….میخواستیم از نرده بپریم نشد!!!!!!!!!!!!! فردا تو مدرسه یکی ازبچه ها امضاتونو اورده بود!!!!!!!!!!!!!!!!

سال بعدش رفته بودم مهمونی اونجافهمیدم بچه هاشون شب قبل توی جشن شمابودن!!!!!!!!!!! مخابرات دعوتتون کرده بود!!!!!!!!!!!!

بعدشم دیگه نشنیدم اومده باشین تا پارسال…………..دانشگاه….عموبلیط شمارودوست خاله م اورد جلو درخونتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1گفت مامانتون بودن وشمانبودین!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امسالم که باز بعدازرفتنتون متوجه شدم….فکرکردم سرویسم الکی میگه…….!!!!!!! آخه همون موقع فیتیله اومده بود……اما فهمیدم راست بوده!!!!!!!!

وای عمو کاش تابستون هم بیاین…..

دوستتون داریم
خدانگهدار

27 05 2009
سحر

سلام وایییییییییییی چه عکسای خوشگلی گذاشته بودید.عالی بود دستتون درد نکنه.راستی جای ما تو جشن خالی.میگم چرا چنین مراسمی برای بچه های وبلاگ نویس سایت بلاگفا برگزار نمیشه؟مگه ما دل نداریم؟خیلی وقته که منتظر چنین روزی هستیم.به خدا ما هم گناه داریم.چون من خیلی ها رو میشناسم که تو همین سایت بلاگفا وبلاگ های عالی مینویسن.بد نیست به این موضوع هم فکر کنید.




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: