اشکها و لبخندها

30 11 2009

شب از نیمه گذشته بود , حیاط حرم آنقدر خلوت بود که صدای قدمهای خودم را به وضوح می شنیدم , داخل حرم کنار ضریح مراسم دعا و نوحه خوانی برقرار بود, من نیز با آنها همراه شدم تا اینکه لحظه باز شدن درب ضریح فرا رسید و چند نفر که از قبل مشخص شده بودند داخل شدند , من نیز وارد ضریح شدم .

یک روز قبل روز شهادت امام جواد (ع) یکی از دوستان با من تماس گرفت و خبرش رو داد , اول باورم نمی شد , آخه دو روز قبل هم این توفیق تو امامزاده صالح نصیبم شده بود , البته اونجا کاملا تصادفی رفته بودم , یکی از خادمین اونجا با مهربونی یک پارچه نمدار معطر به من داد و پرسید :

– دوست داری ضریح امامزاده رو غبارروبی کنی ؟

و امشب تو ضریح حضرت عبدالعظیم بودم . بازم پارچه به دست سرم رو به ضریح تکیه داده بودم , اشک امانم رو بریده بود , پارچه معطر شده رو به ضریح می مالیدم و جاشو می بوییدم و می بوسیدم ..

عطر چادر مادرم همیشه بوی مخصوص خودش رو داشت گوشه چادرش رو که به صورتم کشیده بودم را از دستم بیرون آورد و گفت :

– چرا گریه می کنی , عزیزم من دارم میرم خرید و زودی برمیگردم ..تو هم پیش داداشت بازی کن

و من همچنان گریه می کردم و بهانه می گرفتم تا مرا نیز با خودش ببرد. پس از رفتن مادرم من همچنان بی قراری می کردم و بی تاب بودم فصل امتحانات بود و و برادرم سخت مشغول درس خواندن چند بار تشر زد که :

ساکت شو بچه بذار به درسام برسم ..

من که دلتنگ مادر بودم همچنان به گریه ادامه دادم برادرم که حوصله اش طاق شده بود دستامو گرفت و منو به زور پیش خودش کشید و با تندی و غضب آلود نگاهی به من انداخت و تقریبا داد زد :

-مگه تو رو از شیر نگرفتن پس چرا باز خونه رو گذاشتی رو سرت ؟…ببر اون صداتو ..

من که بیشتر ترسیده بودم با صدای بلندتری گریه ام رو ادامه دادم برای یک لحظه تمام تصاویر جلوی چشمانم تیره و تار شد تا به خودم بیام برادرم یک سیلی محکم دیگر به صورتم زد ..آخ مامان… مامان ..

آخ ..ما دیگه بقیه شو به زبان نیاوردم کمی دردم آمد تازه متوجه شدم که در حین کشیدن پارچه روی ضریح انگشتم به گوشه نه چندان زبر آن گیر کرده است کمی به دور و برم نگاه کردم هر کسی مشغول به کار خودش بود و زیر لب دعایی را زمزمه می کرد و من به سرنوشت و تقدیر خودم فکر می کردم به اینکه بایستی حتما آن اتفاق می افتاد ..

دو دستی صورتم را گرفتم که دیگر سیلی نخورم و بعد به طرف بیرون اتاق دویدم و گوشه ای کز کردم تا خوابم برد . دقیق یادم نمونده چقدر طول کشید اما برای لحظه ای احساس خوشایندی بهم دست داد فکر می کردم تو بغل مادرم هستم چشمانم را باز کردم برادرم بود که دست نوازش رو سرم می کشید :

-آخه قربونت برم من امتحان دارم ..خوب چرا این قدر بی تابی می کنی ؟ پاشو برو تو حیاط یه کم بازی کن الانه که مامان بیاد

و بعد سعی کرد مرا قلقلک بدهد تا بلکه با خنده ام همه چیز فراموشم شود بالاخره نتونستم و خندیدم برادرم در حالی که چشمانش گرد شده بود از ترس عقب عقب رفت و بعد در حالی که دستش رو روی دلش گرفته بود با صدای بلند خندید در همین حین مادرم وارد اتاق شد و من خیلی سریع به طرف مادرم دویدم و از پایش گرفتم و زیر چادرش قایم شدم برادرم در حالی که مرا نشان می داد همان طور با خنده گفت :

– مامان ببین این پسرکوچولوت چقده خوب ادا در میاره ..داره فیلم بازی می کنه .. نگاش کن وقتی می خنده دهنشو چه شکلی می کنه ..

سپس دست انداخت و منو از مادرم جدا کرد و باز قلقلکم داد و سعی کرد که من بازم بخندم و وقتی که برای لحظه ای خندیدم مادرم سراسیمه منو بغل کرد و با فریادی آمیخته به گریه گفت :

-یا رسول الله ..

و بعد دستی به صورت و دهانم کشید و با ضجه گفت:

-ای خدا کمکم کن ..بیچاره شدم

و در حالی که به سرش می زند به طرف برادرم برگشت و جیغ کشید و گفت :

فیلم چیه ؟ بچه شیش ساله چه میدونه چه فیلمی از خودش دربیاره ؟ چه به روز این بچه آوردی ؟ خدا مرگم بده بدو .. بدو برو یه ماشین دربستی بگیر

از جوادیه تا حرم راهی نبود من تو نوازش دستان مادرم گم شده بودم وقتی پیاده شدیم صدای اذان رو می شنیدم که لحظه به لحظه صدای گریه مادرم اونو کم اثر کرده بود من تو بغل مادرم از لابلای چادر گل گلی اش گنبد حرم رو می دیدم و هق هق های مادرم که منو تکون می داد و می گفت :

یا حضرت عبدالعظیم من شفای بچه ام رو از تو میخوام

و با چادرش منو پوشاند و همزمان منو تو آغوشش بیشتر فشرد جوری که اصلا سرما را احساس نمی کردم مادرم مدام دعا می خواند و زار زار گریه می کرد گریه های مادر برای من مثل ننویی بود که مادر مرا در آن می خواباند نمی دانم چند ساعت گذشته بود اما وقتی بیدار شدم هنوز در آغوش مادرم بودم

عزیزم گل پسرم بگو مامان یه کم برام بخند

و من خندیدم و گفتم : مامان مامان

اشک در چشمان مادرم حلقه زده بود و همونطور که چادرش را گرفته بود دستانش را به سوی آسمان بالا برد و گفت :

خدایا هزار مرتبه شکر… یا حضرت عبدالعظیم قربونت برم .. یا حضرت عبدالعظیم قربونت برم

یا حضرت عبدالعظیم قربونت برم دوستم در حالی که دستش را روی شانه ام گذاشته بود و تکانم می داد پرسید :

-داریوش جان تو حالت خوبه ؟بسه دیگه چقدر داری این جمله رو تکرار می کنی ؟

و من در همون حال که با پارچه معطر در دست اشک هایم رو از گوشه چشمم بر می داشتم با خود فکر می کردم این ضریح چقدر با پارچه نمدار اشکها غبارروبی شده است ؟

AMOOPOURANG

AMOOPOURANG

Advertisements




حقیقت عرفه

25 11 2009

مثل یک خواب شیرینی بود که لحظه لحظه‌هاش به یادم مونده، اما اون خواب هرگز دیگه تکرار نمی‌شه چون به واقعیت تبدیل شده بود. آره کی فکر می‌کرد روزی پا توی خونه خدا بذاره؟ جایی که هزاران نفر آرزوی رفتن به اونجا رو دارن. اما درست که یادم می‌یاد می‌بینم خواب نبود بلکه حقیقت بود.
آره داریوش به سفر خونه خدا رفت. از لحظه شروع سفر دلهره داشتم!! یعنی ممکنه؟ یعنی می‌شه من خونه خدا رو از نزدیک ببینم؟ ای خدا تو چقدر خوبی، چقدر مهربونی،چقدر با گذشتی…
چه آرزویی بکنم؟چه چیزی از خدا بخوام؟این‌همه آرزو،این‌همه سفارش دعا،کدوما رو زودتر بگم؟ اصلا کدومش مهم‌تره؟ ای خدا همه آرزوهامو برآورده کن.
خلاصه با دنیایی از آرزوها و سفارشات دوستان رفتم زیارت خانه خدا که یک فضای زیبا و روح‌انگیزی که هرگز نظیر اونو تو زندگی تجربه نکرده بودم.همه به دنبال یک چیز بودن نزدیک شدن به خدا و طلب آمرزش وعفو گناهان.
یادش بخیر، روز عید قربان وقتی همه آماده شدیم برای این‌که موهای سرمونو بتراشیم چه صحنه جالب و دیدنی شده بود. هر چیزی که می‌تونست زیبایی به ما ببخشه باید ازمون دور می‌شد.دیگه نه آینه‌ای بود و نه شانه‌ای که بخواهی موهاتو مرتب کنی و بقول بچه‌ها خودتو زیبا کنی. باید از همه اونها به خاطر معبودت می‌گذشتی.آخه زیبای اصلی اونه، آره اونه که زیباست و ما غافل از اون فقط به زیبایی خودمون فکر می‌کنیم.
بچه‌ها چه خالصانه و با اشتیاق موهای همدیگه رو می‌تراشیدند و به هم تبریک می‌گفتن:
حاج داریوش مبارکه ایشاءالله…
در صحرای عرفات اون همه زائر ولی من به این فکر می‌کردم چرا ما اینجا اومدیم قراره به چی برسیم؟چطور می‌تونیم از من من فرار کنیم؟؟ چطور می‌تونیم به عرفان اصلی دست پیدا کنیم؟؟؟ همراه با بچه‌ها خوندن دعای عرفه، صدای ناله و گریه زائران،هر کس با خدای خودش نجوا می‌کرد و زمزمه‌کنان کلماتی را به زبان جاری می‌ساخت.
چقدر صحنه‌های زیبا و جالبی می‌تونستیم ببینیم؛هر کس در هر مقام و در هر جایگاهی بود اونجا در نهایت عجز و ناتوانی از پروردگار خودش طلب استمداد می‌کرد. داریوش تو اینجا به دور از همه تعلقات دنیوی و همه داشته‌ها و افتخاراتت تنها هستی، برای خدا چه چیزی به ارمغان آوردی؟
خدایا مرا ببخش،خدایا مرا عفو کن، چرا از تو غافل بودم؟ چرا غرق در خوشی‌های دنیا و دلبستگی‌های آن شدم؟؟خدایا فرصتی بده تا باز خودم را دریابم چرا که خودشناسی بهترین راه برای خداشناسی است..
آری آن روز نیز هم چون دیگر روزهای پر خاطره سفر مکه گذشت.تا این‌که روز عید غدیر خم فرا رسید همه افراد سادات که در کاروان ما بودند به زائران هدیه می‌دادند؛شکلات، نقل و نبات و گاهی هم اسکناس ۱۰۰ تومانی که لای قرآن قرار داده بودند.
یاد مادرم افتادم،چون او نیز سادات بود. به او زنگی زدم و عید سادات را به او تبریک گفتم.از این‌که در کنارم نبود دلتنگش شده بودم ولی برای جبران نبودش فقط در حقش دعا می‌کردم و به یادش بودم.
اکنون که این ایام از راه رسیده دوباره به خاطرات سفر مکه در سال ۱۳۸۵ می‌افتم که چه زود گذشت ای‌کاش زمان قابل تکرار بودوخاطرات دوباره اتفاق می‌افتاد…
آری در نهایت این‌گونه متوجه شدم؛همه آدما سفر مکه می‌رن تا پاک بشن و از همه گناهان دور و نزد خدا عزیزومعصوم… مثل شما بچه‌ها.
پس شما که مصداق پاکی و خوبی و بی‌گناهی هستید، همیشه دوستتون دارم.





نامه ای از بهشت

18 11 2009
fبرای خواندن نامه پر از مهر و صفای سجاد  اینجا کلیک کنید
سجاد و پورنگ , نامه ای از بهشت, sajjad, pourang, farziaee ,unclepourang






ماشینهای سرزمین عجایب

14 11 2009

pourang

برای ثبت نظرات و دیدن عکسها در سایز بزرگتر روی آنها کلیک کنید





کمدین روسی

12 11 2009

به نام خدا

سلام به دوستان

به هنگام سفر به روسیه و  بازدید از  قبرستان  مشاهیر روسی  مقبره  گوری نیکوتین این کمدین معروف  روسی  برایم  جالب به نظر رسید  می گویند این  کمدین  وقتی  فوت می کند تا یک هفته سگش  نیز  بی قراری  می  کند و سپس می میرد  و  او را هم در کنار صاحبش  دفن می کنند

برای  ثبت نظرات و دیدن سایز بزرگتر عکسها روی آن کلیک کنید

پورنگ و کمدین روسی

پورنگ و کمدین روسی

پورنگ و کمدین روسی





آلزایمر پورنگی

9 11 2009

بنام خدا

دوستان سلام
می خوام همه چیز رو فراموش کنم!!
می خوام فراموش کنم بزرگ شدم و باید با بزرگترها زندگی کنم.
می خوام فراموش کنم زندگی با بزرگترها نیاز به چند رنگ بودن داره!!
می خوام فراموش کنم توی خونه بزرگ زندگی کردن یعنی راحتی و دلخوشی!!
می خوام فراموش کنم که باید ماشین و،ویلا یا خونه درَندشت داشته باشم.
می خوام فراموش کنم باید با بزرگترها مشورت کنم و حرفاشونو بشنوم.
می خوام فراموش کنم فقط باید بزرگترها برای بچه ها تصمیم بگیرند.
می خوام فراموش کنم باید مثل بزرگترها اتو کشیده و مرتب راه برم و حرف بزنم.
می خوام فراموش کنم که دنیای بزرگترها جدا از دنیای بچه هاست.
می خوام فراموش کنم که هرچی بزرگتر ها می گن صحیح است.
می خوام فراموش کنم بزرگترها به آدم چپ چپ نگاه می کنن و سرزنش ات می کنند.
می خوام فراموش کنم که باید مثل آدم بزرگ ها آداب اجتماعی رو دقیق و درست بشناسم .
می خوام فراموش کنم که مثل بزرگترها فقط به مامانم سلام کنم و نپرم توی بغلش!!
می خوام فراموش کنم که مثل بزرگترها اگه گریه ام اومد برم توی اتاق یواشکی گریه کنم.
می خوام فراموش کنم که مثل بزرگترها توی ِ خیابون دست توی دست بچه ها براشون نصیحت کنم.
اصلا چرا فراموش کنم!!؟نه فراموش نمی کنم!!فراموشی رو فراموش می کنم و…
بجاش سعی می کنم پورنگ بمونم!!

برای ثبت نظرات و  دیدن عکس در سایز بزرگتر روی آن کلیک کنید

unclepourang

روی عکس کلیک کنید





عمو پورنگ و حکمت خدا

5 11 2009

خداوند  انسانها  را در هر شرایطی  دوست  دارد  چون مخلوق  خودش  است  و ما حق  نداریم  به مخلوق  خدا  بی  حرمتی  و  بی توجهی  بکنیم  و یا  اونو  از  خودمون جدا  بدونیم . همه آفریده های  خدا حق زندگی کردن  و بهرمندی از  موهبت های  الهی را دارند .

وقتی  او  را  دیدم  بیشتر  از  پیش  پی  به  عظمت  خدا بردم   که  چه  روحیه  عالی و شادی  را  به  او  ارزانی  داشته  است  تا جایی  که  حتی   کمبودها و تفاوت هایش  را  هم  با  سایر  افراد  به  روی  خود  نمی آورد  به راستی  که هیچ  کار  خدا  بی  حکمت  نیست   همیشه  شکر گذار او باشیم

فیلم مربوط  به  این مرد 45 ساله  35 سانتی متری را از  اینجا دانلود کنید