بچه ننه

4 02 2010

در حالی که سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با بغض گفت :  عمو  ببین سهند و متین به من چی میگن ..وقتی شما نیستین  هی  منو اذیت  می کنن و  تیکه بارم می کنن  ..نگاهی به سهند  کردم و  و مثل   ناظم مدرسه  ازشون خواستم که توضیح بدن چی شده

سهند  در حالیکه آب دهانشو  با  ترس و لرز  قورت میداد   گفت : عمو بخدا شوخی  کردیم  ..این   اصلا جنبه  نداره .. بلافاصله متین ادامه داد  : عمو به جان مادرم  خودش هم  ما رو اذیت می کنه  ..میاد عینک مو بر می داره میگه  آفتاب بدم خدمتتون  ..خلاصه  این  بگو و اون بگو  منم   در حالیکه سعی می کردم  جدی باشم تو دلم می خندیدم  و بیاد دوران دبستان یا   اول راهنمایی افتادم که همین  ماجرا را تجربه کرده بودم …

بچه ننه  ..آره  عمویی  اینا بهم میگن بچه ننه .. تو هر کار که می خواهی انجام بدی  یا به عمو میگی و یا  به مامانت زنگ می زنی  ..پس کی می خواهی خودت تصمیم بگیری ..با شنیدن  این حرفای امیر محمد  کمی سرخ شدم و  سریع گفتم : .. به به ..چشمم روشن  شما  این چیزارو در نظر می گیرید  خوب امیر  اونجوری  اگه باشه  غصه نخور  منم  بچه ننه هستم  اصلا این حرفا کدومه  من خیلی ها رو می شناسم که  تو هر کاری  از بزرگترهاشون کمک می گیرن که با این حساب اونا هم بچه ننه هستن دیگه  سهند خان  ؟ آقا متین ؟ .؟  بچه خوب کسی است که همه کاراشو به بزرگترها به خصوص بابا و مامانش اطلاع بده  من که   تو این سن و سال هنوز خودم رو بچه ننه می دونم  چون افتخار می کنم که  هر چیزی رو با  مامان و بابام در میون  بذارم تا خدای نکرده اشتباها توی دام آدم های بد و منحرف گرفتار نشم …

خلاصه بچه ها بعد از  حرفهام با همدیگه  رو بوسیدن و با یه معذرت خواهی  رفتن به سراغ ادامه تمرین ..حالا  واقعا شما چی ؟ شما هم بچه ننه اید ؟

Advertisements

کارها

Information




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: