زیر پای مادر …

20 02 2010

به نام خدا

مادر عزیزم سلام

می دونم سواد خواندن و نوشتن نداری ولی به راحتی از نگاهم حرفای دلمو می خونی وباصدای مهربونت نت آهنگ شیرین زندگی رو در قلبم می نویسی !

مادرجان  ایکاش زمان به گذشته برمی گشت به همان روزهایی که من کوچولو بودم  بغلم می کردی و موهامو شونه می زدی و با اون چادر گل گلی  که بسر داشتی برای خریدن نون و سبزی منو با خودت به کوچه میبردی و من آویزوون چادرت ..!!

همون روزهایی  که تو دو تا اتاق مستاجر بودیم و شب به هنگام  خواب  من بهانه بابا رو می گرفتم و تو با یک آب نبات گریه های منو ساکت می کردی  …

چقدر  آخر هفته برامون قشنگ بود  زمانی که بابا می تونست  عصر پنجشنبه بیاد خونه  و همگی سوار اتوبوس واحد بریم خیابون ولیعصر  و من  و خواهرم بین درختان بلند قامت خیابان دنبال هم کنیم و بخندیم ..

مادر خوبم اون روزها گذشت  من بزرگ و بزرگتر شدم و تو مسن و پیرتر  امروز من واسه  تو سوزن رو نخ می کنم و برای پایین آمدن از پله ها  من دستتو میگیرم ..امروز  من  برات دارو میخرم و سفره رو جمع می کنم  چون دیگه تو اون توان گذشته رو نداری  با این همه اوصاف  امروز من بیشتر از دیروز به تو محتاجم چون  آغوش تو هنوز هم امن ترین جا برای من است …

مادر عزیزم  همیشه کنارم بمون تا تنها نباشم  دوستت دارم  مادر


کارها

Information




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: