داریوش فرضیایی: عمو پورنگ سرم را شلوغ می کند

28 08 2010

به نام خدا

سلام بچه ها

مصاحبه تلفنی  با خبرگزاری برنا داشتم  که شما هم بخوانید

* می توانی در گرمای امسال راحت روزه بگیری؟
خیلی خوب و راحت بوده. از سال های گذشته هم بهتر است.

* حس و حال داریوش فرضیایی در این روزها چطور است؟

هرکس با توجه به آن سیمی که ارتباطش برقرار می شود حس پیدا می کند. حس قشنگی دارم که شاید به خوبی نتوانم توصیف اش کنم. ولی همه ما باید در این ماه به نوعی از باز شدن درهای رحمت به بهترین نحو استفاده ببریم. حس خوبی دارم و امیدوارم این حس تا بعد از ماه رمضان هم ادامه داشته باشد و مختص همین ماه نباشد.

* از خاطرات کودکی ات بگو.

دوران کودکی ام خیلی قشنگ تر وساده تر بود.

* روزه های کله گنجشگی می گرفتی؟

(می خندد) بله مثل همه بچه ها. صدای اذان وقت سحر،بلند شدن و سر سفره نشستن کنار پدر و مادر در بهترین خاطره دوران کودکی ام است. خاطرات خیلی خوبی در ذهنم نقش بسته است.

* مورد خاصی الان یادت هست؟

همان قضایایی که بچه ها مرتکب می شدند. یکی از روزهای ماه رمضان در دوران کودکی که روزه بودم، شیر آب را که دیدم شروع کردم به آب خوردن، یک دفعه یادم آمد روزه بودم. (روزه ام باطل شد). مردد بودم چکار کنم. مادرم گفت اشکال ندارد چون حواست نبوده عیبی ندارد، ولی یک ساعت بعد ناهار خوردم و دوباره تا افطار صبر کردم!

*هدیه هم می گرفتی ،به خاطر این روزه گرفتن ها؟

آن موقع اینطوری نبودکه هدیه بدهند. الان اینجور مسائل باب شده، همان که دست پدر مادر به سرم کشیده می شد بهترین هدیه بود. شاید الان توقع ها بالا رفته و بچه ها منتظر گرفتن هدیه هستند، ولی همان بوسه که بر سرمان زده می شد، برایمان بهترین هدیه بود و قانع می شدیم.

* بچه ها را چطور تشویق به روزه داری می کنی ؟

الحمدالله اکثر بچه هایی که می آیند، خودشان روزه دار هستند و برایم جالب است. دروغ هم نمی گویند. سعی می کنم از آنها کار نکشم. خوشحالم که بچه های ما دارند با این فرهنگ آشنا می شوند. پدر و مادرها نقش عمده ای در این زمینه دارند. باید بچه هایمان را با این قضیه ریشه ای آشنا کنیم نه فقط به صورت شرعی.

*شب های احیا چه می کنی ؟ کجا هستی ؟

مثل خیلی های دیگر به مسجد می روم و یا جلوی تلویزیون جوشن کبیر، نادعلی، ابوحمزه ثمالی می خوانم مثل همه مردم، ولی بیشتر ترجیح می دهم این شب ها تنها باشم.

* چه دعایی می کنی ؟

بعضی وقت ها که دلم خیلی می گیرد، دعا می کنم خدا به حق این ماه عزیز و پنج تن آل عبا تمام مریض ها را شفا دهد. سلامتی بهترین نعمت است. بهترین دعایی که می توانیم در حق کسی بکنیم همین دعا است،فقط سلامتی همین.

*فرض کن برای افطار مهمان عزیزی داری، برایش چه تدارک می بینی؟
هرچه در توانم باشد. معمولا سبزی، پنیر، خرما، فرنی، شیر و چای، جز این ها چیز دیگری نیست .مگر یک معده چقدر جا دارد؟ من خودم اینجوری هستم کاری به دیگران ندارم.

* تا حالا نذر خاصی در ماه رمضان داشتی؟
در ماه های دیگر چرا. ولی در ماه رمضان نذر خاصی نداشتم. افطاری می دهم و به مهمانی افطاری می روم.

*جز اجرای برنامه کودک ، مشغول کار دیگری نیستی؟
برنامه عمو پورنگ سرم را شلوغ می کند و فرصت کار دیگری ندارم. این کار را نمی کنم، چون برنامه ام(عموپورنگ) افت پیدا می کند. همه وقتم را برای این کار می گذارم.

* و حرف آخر؟

ماه رمضان امسال هم مثل سال های قبل می رود. انشاءالله فقط محدود به این ماه نباشد و بتوانیم از برکاتش استفاده کنیم.

اینجا کلیک کنید

Advertisements




یار مهربان

21 05 2010

از کودکی کتاب را دوست داشتم البته نه اینکه هر روز بخوانم ولی خب رابطه ام خوب بود. آن روزها خیلی دلم می خواست نویسنده شوم. حتی انشاهایی که می نوشتم هم تا حدودی بوی بزرگسالی می داد اما خاطره جالبی که هرگز فراموشش نمی کنم این است که ۸-۷ ساله بودم و تازه به محله جدیدی که چند خانه بیشتر نداشت اسباب کشی کرده بودیم. من با کمک چند دوستی که تازه پیدا کرده بودم در یک خانه مخروبه، کتابخانه ای برای خودمان راه انداختیم به این صورت که ابتدا یک جعبه خالی و بزرگ میوه را قفسه بندی کردیم و همه کتاب داستان های کم برگمان را که روی هم ۱۲ جلد بود، درونش جا دادیم. ۲ تا پارچه هم زده بودیم و اسم هر کس کتاب می گرفت را می نوشتیم و ۲ روز مهلت می دادیم تا آن را بخواند و پس بیاورد. الان هم با یادآوری این خاطرات، دلتنگ آن روزها می شوم.

گفتم دلتنگی، یاد یک خاطره دیگر افتادم. کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم که برای گذراندن تعطیلات تابستان نزد برادربزرگم به بندرعباس رفتم. یکی از آن روزها کتابی۱۲۰ صفحه ای از نویسنده ای فرانسوی را از کتابخانه داداشم برداشتم و خواندم. داستان این کتاب راجع به دختری بود که بنا به دلایلی از پدر و مادرش دور شده و شرایط بغرنج و سختی را در خانه یکی از فامیل هایش می گذارند. پس از مطالعه این کتاب خیلی گریه کردم و بعد از پایان تعطیلات که به تهران آمدم معلمم که خیلی دوستم داشت پرسید دلت می خواهد چه هدیه ای برایت بخرم؟ من هم اسم آن کتاب را گفتم. وقتی کتاب را برایم خرید گفت این به سن و سال تو نمی خورد چه جوری آن را خوانده ای؟ خندیدم و گفتم دوست داشتم. نمی دانم آن کتاب الان کجاست و متاسفانه هر چه فکر می کنم، نامش را هم به یاد نمی آورم اما به شدت دلتنگ دوباره خواندنش هستم.

یکی از خاطرات ناب و نادر دیگرم در حوزه کتاب هم مربوط می شود به ۱۳-۱۲ سالگی که یک نقاشی برای برنامه کودک آن زمان که خانم الهه رضایی مجری اش بودند ارسال کردم و بعد از مدتی کتاب «نماز، کلید بهشت است» نوشته شهید دکتر بهشتی را به عنوان هدیه از گروه کودک تلویزیون دریافت کردم. هنوز که هنوز است شور و هیجان آن روز را از یاد نبرده ام.

ما آن روزها با شور و شوق، کتاب ها را می دیدیم، دست به دست می کردیم و می فهمیدیم اما الان اینترنت فاصله ها را زیاد کرده است و بچه ها اگر خیلی همت کنند در قاب مانیتور رایانه شان، کتاب ها را می بینند و می خوانند. متاسفانه شیوه کتابخوانی سنتی به شدت کم رنگ شده و این پیشرفت های سریع، زودهنگام و بی برنامه، بچه ها را قربانی کرده و بچگی ها را از ما گرفته است.

یک از نکات جالب توجه در سفرهای خارجی برای من، مشاهده مردمی است که از هر وقت و فرصتی برای مطالعه استفاده می کنند حتی هنگام نوشیدن قهوه یا در سفر با کشتی تفریحی نیز از کتاب جدا نمی شوند زیرا شالوده فکری فرهنگی آن ها از کودکی بر همین اساس استوار شده است اما تمام توجه ما در حوزه کتاب به بزرگسالان معطوف شده حال آن که پایه های کتابخوانی بزرگسالان در کودکی شکل می گیرد. کودکی، فونداسیون بزرگسالی است و همان طور که فونداسیون یک ساختمان باید قوی باشد همه باید بسیج شویم و فرهنگ کتابخوانی را برای بچه ها نهادینه کنیم.
یک دست صدا ندارد و به نظر من مدیران رسانه باید برنامه های پرمخاطب را در این راستا جهت دهی نمایند و با تدبیر و مدیریت قوی از فرصت همراهی بچه ها و تلویزیون، نهایت بهره را ببرند.

متاسفانه حضور در نمایشگاه برایم سخت است زیرا باید پاسخ گوی محبت های مخاطبان و طرفدارانم باشم و با توجه به این که انتخاب کتاب به تمرکز و دقت نیاز دارد؛ در آن وضعیت، تنها برای دیگران زحمت و دردسر درست می کنم و چیزی عاید خودم نمی شود. البته سال های قبل که می آمدم چیزی که زیاد در نمایشگاه دیده می شد انواع و اقسام فست فودها و سیب زمینی سرخ کرده بود! معلوم نبود سیزده بدر است یا نمایشگاه کتاب؟! ظاهرا برای برخی نقطه های حرف «ت» جا به جا شده و برای خوردن کباب به نمایشگاه می آیند تا خریدن کتاب!

کتاب کودکانه «تمام شیطنت های من» آخرین کتابی است که خوانده ام این کتاب را که همین چند روز پیش یکی از بچه ها برایم فرستاده، خانم نگار حقانی گردآوری و تصویرگری کرده و به بیان شیطنت های بچه ها پرداخته است. برخی از حرف ها و دسته گل هایی که بچه ها به آب داده بودند و در این کتاب آمده خیلی برایم خنده دار بود مثلا بچه ای به نام اردلان نوشته من در فصل تابستان اردکم را در آب سرد انداختم و روز بعد مُرد! یا پسری به نام فرهاد گفته یکی از کارهای بد من در کودکی این بود که به دوست عینکی ام می گفتم چهارچشم!

کتاب بسیار خوب و پرفروش «دا» را از آقای احمدزاده نویسنده «اتوبوس شب» در سفر به خرمشهر هدیه گرفتم و موفق به مطالعه بخش هایی از آن گردیدم. خاطرات منتشر شده در این کتاب، بسیار تکان دهنده است.

مطالعه آثار داخلی آدم را واکسینه می کند بنابراین معتقدم ابتدا باید با فرهنگ غنی خودمان آشنا شویم و سپس به سراغ کتاب های خارجی برویم. به عنوان نمونه چه قدر خوب است که بچه ها به جای این که دنبال رمان ها و داستان های خارجی باشند ابتدا آثار خیلی خوب نویسنده هایی چون هوشنگ مرادی کرمانی، مصطفی رحماندوست، شکوه قاسم نیا و… را بخوانند.

نمی خواهم شعار بدهم اما واقعیت این است که بهترین و کامل ترین کتاب عالم، «قرآن کریم» می باشد که در دسترس همه قرار دارد و ای کاش بتوانیم همواره از این گنج گران بهای پیامبر بزرگ اسلام «ص» بهره بریم و به دستورات آن عمل نماییم.

همین قدر بدانید که تصمیم دارم همه اتفاقات زندگی و خاطرات ریز و درشت روزمره ام را جمع آوری و به چاپ برسانم زیرا فکر می کنم تنها چیزی که می تواند از من باقی بماند، همین دست نوشته هاست که به نوعی تا سال ها بعد مرا برای بچه ها به زبان خواهد آورد البته در حال حاضر از طریق سایتم سعی می کنم به گونه ای ردپای افکارم را برای بچه ها به یادگار بگذارم.

اینجا کلیک کنید





وقتی داریوش فرضیایی عمو پورنگ را زایمان کرد.!

26 06 2009

purang

بهمن عبداللهي روزنامه نگار (در حوزه سينما به معناي عام و سينماي ايران به معناي خاص.) چند وقت پیش مصاحبه ای با من  داشت  :…

آقاي فرضيايي، آنچه در اولين برخورد با كارهاي شما مقابل دوربين در تلويزيون ديده مي شود، رفتار كودكانه شماست. قبل از هر پرسشي بفرماييد اين كودكانه بودن از كجا مي آيد؟

از كودك درون مي آيد، از همان كودك درون كه در وجود هر آدمي قرار دارد اما بعضي ها از آن غافل هستند و بعضي هم فراموشش كرده اند. من هميشه سعي كرده ام كه توجه ويژه اي به كودك درونم داشته باشم و علي رغم تغيير فيزيكي و بالا رفتن سن سعي مي كنم ارتباطم را با اين كودك قطع نكنم. چرا كه نقاط برجسته زندگي من برگرفته از كودكي خوب و سالمي بود كه پشت سر گذاشتم.

بعضي از آدمها مثل شما هستند، مثل عليرضا خمسه كه هميشه شاد و سرحال است اما اكثر آدمها اينطوري نيستند. به نظر شما چرا اين اتفاق مي افتد؟

نمي دانم اما فكر مي كنم بايد به محيطي كه زندگي مي كنند نگاه كرد،‌يعني ديد در آن محيط چنين امكاني فراهم است يا نه؟ به عبارت ديگر چرا خجالت مي كشند و به كودك درونشان بهايي نمي دهند اما من يا هر يك از ما بايد به كودك درونمان بها بدهيم اگر اين كار را نكنيم به نوعي ضربه مي خوريم. به اعتقاد من بهترين دوران هر كسي مي تواند دوران كودكي باشد.

ممكن است خيلي ها به اين مسأله اعتقاد داشته باشند اما عملا تعداد آنهايي كه مثل شما يا آقاي خمسه هستند بسيار كمند

نمي شود گفت همه بايد مثل ما برخورد كنند. نمي شود همه آدمها مثل هم باشند. بالاخره بعضي تفاوتها بين آدمهاست اما خود توجه به كودك درون كه ما مد نظرمان است، مي تواند يك سري از رفتارهاي ما را تغيير بدهد. من معتقدم اگر كودك درون آدمها فعال باشد و به آن توجه شود خوب است اما نمي توان گفت حتما همه بايد همين طور رفتار كنند. اگر بتوان توجه كمي هم به آن داشته باشند كافي است. به هر حال قرار نيست همه عمو پورنگ باشند.

منظورم اين نيست كه همه شما را تقليد كنند، منظور اين است كه چرا در جامعه ما آدمها دچار ملاحظه مي شوند و با چهره متفاوتي در احتماع ظاهر مي شوند. اين روزها آدمها در منزل و زندگي خصوصي شان يك جور رفتار مي كنند و در محيط كار و اجتماع يك جور ديگر. حالا اگر بخواهند مثلا كودك درونشان را هم بيرون بكشند، خب سوال برانگيز مي شوند و ممكن است پشت سرشان پچ پچ هايي صورت بگيرد.

درست است. شايد جامعه چنين چيزي را براي آنها فراهم نكرده است كه نتوانند راحت رفتار كنند و بتوانند كودك درونشان را نمايان كنند. شايد محيطي كه ما در آن زندگي مي كنيم و آدمهايي كه با آنها در ارتباط هستيم چنين چيزي را تعريف نكرده باشند. شايد هم به قول شما اين اتفاق براي جامعه قابل قبول نباشد.

به نظر مي رسد بچه ها راحت تر اين مسئله را قبول مي كنند، چون بزرگترها اينطور رفتار نمي كنند و همين تفاوت باعث مي شودكه رفتار شما برايشان جالب باشد. خودتان چنين چيزي را قبول داريد؟

به موضوع قشنگي اشاره كرديد. من در برخورد ها و بازتاب هايي كه از بچه ها مي بينم، پذيرفتن من به آساني جاي سوال دارد. برايم جالب است كه آنها وقتي مرا از نزديك نديده اند و به خوبي نمي شناسند، در همان اولين برخورد از ديدنم خوشحال مي شوند. بعضي هايشان همان لحظه اول به سويم مي آيند، توي بغلم مي پرند يا مرا مي بوسند.

خب اين اعتماد چگونه ايجاد مي شود؟

من فكر مي كنم،نگاه كردن به دنياي بچه ها از دريچه نگاه آنها بزرگترين خدمتي است كه ما مي توانيم برايشان انجام داده باشيم. من هر قدر هم كه بخواهم بگويم بزرگتر هستم يا با بچه ها فرق دارم اما در عملكردم و رفتارهايم چه در قالب برنامه و چه بيرون از آن سعي مي كنم آنها را به سوي خودم جلب كنم و اعتمادشان را به دست آورم تا به اين شيوه قبول كنند كه عمو پورنگ مثل خودشان است. به نظر من بچه ها همه چيز را خيلي ساده مي بينند.

بهتر است بگوييم بي آلايش

بله، بي آلايش و بي شيله پيله مي بينند. ما در برنامه مان سعي مي كنيم مسائل معمول را فراموش كنيم، تصور مي كنيم كه از اين طريق هم مي شود با آنها ارتباط برقرار كرد. بنابراين رفتار ما هر چه شفاف تر و بي آلايش تر باشد مي پذيرند چرا كه خمير و وجودشان همين است.

شما در زندگي خصوصي و خارج از دوربين و برنامه هم همين طوري هستيد؟

سوال خوبي است.من بعضي مواقع گله مند مي شوم وقتي بعضي برخورد ها را از سوي بزرگترها مي بينم اما بعد فراموش مي كنم و مي گويم مهم نيست، چرا كه من سعي كرده ام كودك درونم را نمايش بدهم و جاهاي دست نخورده اين كودك را نشان بدهم. بنابراين با همان صداقت و رفتار كودكانه ام جلو رفته ام. هر چند گاهي برخوردهاي مناسبي با من نمي شود اما در دراز مدت برگ برنده دست من بوده است. در زندگي شخصي ام هم همينطورم. البته ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه همه نوع آدم و همه نوع ايده اي ديده مي شود.و پذيرش آدمي با ويژگي هاي من قدري سخت است.

الان چند سال است كه داريوش فرضيايي در قالب عمو پورنگ فرو رفته است؟

من در اين قالب فرو نرفته ام.من عمو پورنگ را متولد كرده ام. يعني فضايي فراهم شده كه من عمو پورنگ را به وجود بياورم.

سوال من هم همين است، مي خواهم بدانم چطور شد كه اين شخصيت را خلق و معرفي كرديد؟

روز اول كه من اين برنامه را اجرا كردم نه از استانداردهاي اجرا خبر داشتم و نه دوره هاي خاصي را گذرانده بودم كه حالا بگويم از فنون روانشناسي استفاده كرده ام. من فقط گذشته خودم و كودكي ام را يكبار ديگر احيا كردم و آوردم جلوي دوربين. يعني زماني كه به دوربين نگاه مي كردم يا برنامه اجرا مي كردم فراموش مي كردم كه يك آدم بالغ هستم. در اين لحظات خودم را در چارچوبي حبس نكردم و آنقدر اين سادگي در من جاري شد كه مي توانم بگويم خيلي از چيزهايي كه بلد نبودم جلوي دوربين اذعان كردم و مثلا از اعلام اين كه يك متن را فراموش كردم نترسيدم.

آن زمان چند سالتان بود؟

من كلا 18 سال بيشتر ندارم! من متولد دهه50 هستم. حالا شما آن را بالا و پايين كن و پيدا كن پرتقال فروش را.

مي خواهم بدانم شما تا آن سن و سال كار تئاتر كرده بوديد؟

نه.

در محافل خانوادگي و ميان جمع دوستان چطور بوديد؟

شما مي خواهيد بدانيد شروع يا جرقه يا استارت اين كار كجا بود است؟

آدمي اجتماعي بوديد، كار هنري مثلا تئاتر كرده بوديد يا نه؟

بايد بگويم در راديو كار كرده بودم و در اين فضا به عنوان گوينده تمام پرسناژ هاي (شخصيت هاي نمايشي) من، نوعي شخصيت كودكانه و شيطنت هاي كودكانه داشت. بد نيست بدانيد كه من در زمان مدرسه، يكي از روياهايم مشهور بودن در قالب مجري يا بازيگر بود. خواهري داشتم- كه حالا ازدواج كرده و دو تا بچه دارد- وقتي در خانه تنها بوديم تنقلات مي خريديم و در اتاق شخصيت هاي فيلم ها و كارتون ها را برايش بازي مي كردم و او اولين بيننده كارهايم بود.

يعني بازيگري را بازي مي كرديد؟

آفرين درست اشاره كرديد. چيزي در ضمير ناخودآگاه من داشت پرورش مي يافت و خودم نمي دانستم كه دارم چكار مي كنم. حالا خواهرم هم گاهي مي گويد كه آن روزها نمي دانستيم داريم يك بازي را بازي مي كنيم كه شايد در آينده واقعيت شود. او هميشه مي گويد آن روزها داشتي شخصيت پردازي مي كردي و همه كاري مي كردي كه من خوشم بيايد. جالب است كه من معمولا داستان هاي درام بازي مي كردم. من عاشق فيلمهاي هندي بودم.

حالا نمي خواهم مثل كارشناسهاي روانشناسي تاكيد كنم كه شخصيت بزرگترها از همان بچگي شكل مي گيرد اما مي خواهم بدانم حالا كه ديگر خواهرتان مقابل شما ننشسته يا آنكه مثل تئاتر يا برنامه زنده تماشاگرتان را نمي بينيد، چگونه مي توانيد از پشت دوربين با آنها ارتباط حسي قوي بر قرار كنيد؟

سوال قشنگي است و من خوشحالم كه سوالهاي كليشه اي نمي پرسيد. بايدبراي اولين بار بگويم كه من بچه هاي رويايي و فانتزي ام را پشت دوربين تجسم مي كنم. شخصيت هايي كه فكر مي كنم وجود خارجي دارند و احساس مي كنم آنها دارند مرا مي بينند. خيالبافي نيست اما نوعي تجسم افراد است در همان قالب و ژانر و سبك و سياقي كه من خيال مي كنم باور كنيد موقعي كه برنامه اجرا مي كنم، فكر مي كنم آن شخصيت هاي فانتزي روياهايم جلويم هستند و حتي به من ايده مي دهند.

اين روش در برنامه هاي توليدي يا زنده مثل هم است؟

برنامه زنده يا توليدي هر كدام ويژگي ها و ارزش هاي خودشان را دارند. اتفاقا در برنامه توليدي هم ممكن است در يك لحظه نكته اي به ذهن شما خطور كند كه با مشورت در برنامه قرار مي گيرد. البته با تمام افتخار مي گويم كه اكيپ توليدي ما به من اعتماد دارند و با آنكه مي گويند پورنگ غير قابل تصور است اما امتحانم را پس داده ام. من فكر مي كنم در مجموع در برنامه توليدي هم ايده هاي تازه مي تواند استفاده شود.

به هر حال در برنامه توليدي مشكلاتي مثل استرس، اتفاقات غير قابل پيش بيني و اين مسائل را نداريد، مثلا اتفاقاتي كه تا به حال براي شما هم پيش آمده است.

مثلا چه اتفاقاتي؟ مي خواهيد به چه نكته اي برسيد؟ به اين كه مي شود يك اتفاق غير قابل پيش بيني را جمع كرد يا نه؟

شما در برنامه توليدي مي توانيد يك بخش را تكرار كنيد، يك اشتباه را اصلاح كنيد، تدوين اش را تغيير بدهيد يا مثلا يك افكت روي آن بگذاريد اما در برنامه زنده هر اتفاقي مستقيماً‌روي آنتن مي رود.

اشتباهي در اين ميان به وجود آمده است كه برخي معتقدند اين خوب است يا آن يكي. به نظر من هم برنامه زنده خوب است و هم توليدي. بايد ديد كاركرد هر كدام چيست. به هر حال پخش زنده براي هر برنامه اي خوب نيست.حتي برخي از برنامه مثل برنامه هاي گفتگو محور اصلا اگر توليدي باشد بهتر است چون زنده اش با برنامه راديو هيچ فرقي ندارد اما زنده اي قشنگ است كه تعريف شده باشد، زنده اي كه امكاناتي كه به آن مي دهدآدم را به يكنواختي نكشاند اما برنامه توليدي از يك نظر سطحش بالاتر است. چون شما فرصت اين را پيدا مي كنيد ازطريق يك تدوين و صدا گذاري يا اصلا دكوپاژي خوب آن را به زيبايي شناسي برسانيد. از سوي ديگر برنامه توليدي ضبط و ثبت مي شود. در حالي كه برنامه زنده همانجا كه توليد مي شود تمام مي شود. اين نكته را هم نبايد كتمان كرد كه كار توليدي ثبت همه اين خاطره هاست. شما اگر نگاه كنيد تمام ظرافت هاي يك كار را مي توانيد ببينيد، حتي نقصهاي كار را مي توانيد ببينيد اما من بهترين سكانس و پلاتو را هم داشته باشم از ذهنم بيرون مي رود.

شما وقتي از ثبت حرف مي زنيد، اين سوال پيش مي آيد كه مگر سازمان برنامه هاي زنده را ضبط و آرشيو نمي كند؟

نه. برنامه زنده تامدتي نگهداري مي شود و بعد هم هر برنامه زنده اي نگهداري نمي شود اما برنامه هاي زنده كودك لزومي ندارد نگهداري شود.

يعني آن دسته از برنامه هاي ما كه قالب اجرايي دارد نگهداري نمي شود اما آن بخش كه نمايشي است نگهداري مي شود؟

متاسفانه تعريف ما از برنامه زنده دارد سطحي مي شود.در حالي كه برنامه زنده حساس تر از برنامه توليدي است. اين كه ما يك مجري و دوتا عروسك بگذاريم كه با هم حرف بزنند فرار از يك واقعيت برنامه سازي است. برنامه زنده تعريف خاص خودش را دارد و نگارش تحقيق و دكوپاژ قوي مي خواهد، كارگرداني قوي مي خواهد، كه كلام و تصوير را در لحظه شكار كند.

حالا چرا شما گاهي زنده كار مي كنيد گاهي توليدي؟

اول اين كه من بايد در هر دو زمينه تجربه كسب كنم و دوم اين كه من موافق تلفيق هر دوي اين ها هستم. يعني سعي مي كنم برناه زنده اي داشته باشم كه در دل آن برنامه توليدي هم داشته باشم.

فكر مي كنم در حال حاضر در چنين قالبي كارمي كنيد، درست است؟

بله، 90 قسمت برنامه با عنوان شبكه كودك داشتم.

آن وقت كار شما در برنامه هايي كه از شبكه هاي داخلي يا شبكه هاي ماهواره مثل جام جم كار مي كنيد، با هم تفاوتي نيز دارند؟

بله. تفاوتهايي دارند. به هر حال بچه هايي كه به عنوان مخاطب ما در شبكه هاي داخلي هستند با مخاطب خارجي تفاوت دارند. به خاطر اين كه در فضاي شبكه هاي فرامرزي كار فضايي بازتر دارد و به طبع دغدغه هايي كه در اينجا داريم آنجا نداريم.

دقيقا چه نوع تفاوتي دارند؟

مثلا وقتي در شبكه داخلي در مورد فرهنگ رانندگي صحبت مي كنم در شبكه خارجي نمي شود با همين موضوع صحبت كرد. چون بچه هايي كه آنجا هستند فرهنگ رانندگي برايشان تعريف شده است.

پس مضامين فرق دارد. كيفيت توليد چه؟ فرقي ندارد؟

بد نيست بدانيد كه شبكه جام جم بيشتر از اندوخته هاي شبكه داخلي استفاده مي كند و برنامه هاي توليدي اش نسبت به داخل باز تر است اما با اين حال فكر مي كنم ما بايد در برنامه سازي دقيق تر باشيم. چيزي كه اين روزها فراموش شده و بايد به آن اقرار كرد اين سات كه در كارهاي گذشته سادگي خاصي در القاي مفاهيم وجود داشت كه خيلي بهتر بود.

حالا اگر مي شود درباره امير محمد صحبت كنيم. اين شخصيت از چه زماني به برنامه اضافه شد؟ ظاهرا شخصيت امير محمد مثل يك مكمل عمل مي كند.

بله اشاره خوبي كرديد. هر برنامه اي كه مدت زيادي روي آنت مي رود بايد پس از مدتي تغييراتي در آن ايجاد شود چون اگر اين طور نشود حداقل براي مجري يا عوام كسل كننده مي شود. از سوي ديگر در برنامه هاي تلويزيوني كودكان معمولا زياد از عروسك استفاده شده بود و ما تمايلي به استفاده از اين عنصر نداشتيم. البته از عروسك هم استفاده كرده بوديم اما عروسك براي ما مهم نبود و تنها وسيله اي براي انتقال مفاهيم بود. من گفتم بچه اي اگر باشد كه به جاي عروسك قرار دهيم و از زبان خود بچه ها براي آنها حرف بزند خيلي بهتر است تا اين كه اميرمحمد آمد و تست داد.

اميرمحمد ايده چه كسي بود؟

يكي از دوستان قديمي در واحد دوبلاژ به ما گفت كه يك بچه در ساوه هست كه…

نه منظورم معرف او نيست، بلكه استفاده از يك بچه در برنامه است. اين ايده از چه كسي براي اولين بار مطرح شد؟

ايده از من بود. حتما مي دانيد كه برنامه عموپورنگ چهار عضو اصلي دارد و به عبارت ديگر پنج نفر. اميرممحمد علي رغم سن كمش.

مگر چند سال دارد؟

12سال. اميرمحمد با سخت گيري هاي من يقينا يكي از آدمهاي شاخص در زمينه آثار كودك خواهد بود.

خب اين برنامه را تا چه زماني ادامه خواهيد داد؟

برنامه جديد ما با فضاي جديد از نيمه دوم خرداد ماه آغاز مي شود. اين برنامه زنده خواهد بود اما يك برنامه بعد از آن خواهيم داشت كه توليدي خواهد بود و عموپورنگ جديدي است كه فعلا اجازه بدهيد قضيه اش را لو ندهم اما مطمئنا بيننده زيادي خواهد داشت.

يعني عمو پورنگ تمام مي شود يا نسخه جديدي از برنامه شما خواهد بود؟

عمو پورنگ در مقاطع مختلف عمو هست اما قالب هاي جديد را هم به بچه ها معرفي مي كند و هم تجربه مي كند. پورنگ مي تواند پورنگ باشد مثل خيلي از چهره هاي خارجي كه سالي يك برنامه توليد مي كنند. از واقعيت نمي شود فرار كرد. اگر روزي به ورطه تكرار بيفتيم، خودمان جواب خودمان را مي گيريم. يعني همين كه بازخورد و نظرات مختلف را متوجه شويم، در مورد روش كارمان تجديدي نظر مي كنيم. اين را هم بگويم كه من خودم روي اين قضيه حساس تر از اين حرفا هستم و مطمئن باشيد كه براي چهار پنج ساعت بعد از اجراي برنامه تلفنم مشغول است و نظرات را گوش مي كنم.

يك سوال ديگر دارم. هشت سال از روزي كه براي اولين بار جلوي دوربين ايستاده ايد و عمو پورنگ را اجرا كرديد گذشته. حالا كه به پشت سرتان نگاه مي كنيد. راه رفته پشت سرتان را چگونه مي بينيد؟

احساس مي كنم كه تازه در ابتداي راه هستم. شعار نمي دهم اما احساس مي كنم چقدر كارم حساس تر شده و چقدر استرسم بيشتر شده است. انگار روز اول است كه مي خواهم جلوي دوربين بروم هم كارم سنگين تر شده است و هم فكر مي كنم در اين هشت سال كاري نكرده ام. يعني فكر مي كنم كه بايد هم متنوع تر كار كنم و هم قوي تر از قبل. خوشحالم كه ازخودم چنين توقعي دارم. من در اين مدت تلاشم را كرده ام اما به اين موضوع اكتفا نمي كنم.

با تشکر ویژه از  آقای بهمن عبداللهي  منبع





مجله موفقیت و عموپورنگ

4 06 2009

وقتی برای مصاحبه آمدند تنها چیزی که در برخورد اول جلب توجه می کرد ساکت بودن بیش از اندازه ی امیر محمد و برخورد آخر هم بلبل زبانی اش بود!چرا که معتقد بود در این فاصله یخ  هایش آب شده است!

داریوش فرضیایی هم واقعاً بی شیله پیله و درست مانند بچه ها با صداقت رفتار می کند . حرف های کودکانه ی امیر محمد است که شخصیتش را شیرین می کندو اصلا منعی در بزرگنمایی فکر و ذهن ندارد و همه چیز را از دیدگاه کودکانه اش جواب می دهد.شاید هم از عمویش (پورنگ) یاد گرفته که کودک باشدو برای ورود به دنیای بزرگتر ها عجله نداشته باشد.داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) هم تمام مدت نگران و مراقب امیر محمد است و امیر محمد هم واقعا پورنگ را عموی خودش دانسته و عمو جون صدایش می زند .رابطه شان دقیقا همانند جلوی دوربین است و به نظرم به همین خاطر است که موفقند چون برای بچه ها نقش بازی نمی کنند .همانی هستند که خارج از استودیو هستند .عمو پورنگ و امیر محمد یک الگوی شناخته شده و موفق و دوست داشتنی برای کودکان و نوجوانان هستند که در زندگی شخصی و اجتماعی شان هم واقعا موفقند. برای این که بدانید در دنیای این دو هنرمند محبوب بچه ها و تهیه کننده آنها چه می گذرد این گفتگو را تا آخر بخوانید!

عمو پورنگ چه چیزی داشت که آن قدر محبوب شد؟

سوال تان در حین ساده بودن بسیار مشکل است . عمو پورنگ کسی بود مثل تمام آدم ها که سعی کرد توانایی های خوش را در قالب کار کودک متجلی کند و نشان بدهد حرفی برای گفتن دارد و این که حالا چه ویژگی هایی باعث شد این طور که شما می گویید محبوب شوم ،باید مخاطبان بگویند.

آیا علاقه تان به کار کودک ذاتی  بود؟

بله.زمانی که دبیرستان بودم تخیلاتم کودکانه بود . در تخیل یک دنیای فانتزی کودکانه را ترسیم می کردم و در آن بازی و حتی کارگردانی هم می کردم. خواهرم را در اتاقی نگه می داشتم و برایش فیلم بازی می کردم و او با این فیلم من می خندید و گریه می کرد! خلاصه  همیشه دنبال این بودم که خاص باشم.

حالا خاص بودید یا نه؟

بله خیلی رک بگویم نیروی جاذبه ام بیشتر از دافعه ام بود . جالب اینکه در آخرین روز مدرسه به معلم هایی  که دوستشان داشتم نامه می نوشتم که آیا من تابستان شما را خواهم دید؟ و با معلم ها در ارتباط بودم .خب این به جذابیتم کمک می کرد.

وقتی شما معلم باشی و در کلاس درس بچه ای به شما گل بدهد چه احساسی پیدا می کنید؟از دیدگاه خودتان در جایگاه فعلی ،وقتی این  محبت ها زیاد از حد شود کلافه کننده نیست؟

اگر بگویم نه دروغ است . اعصابمان خرد نمی شود ولی خسته می شویم و نمی توانیم پاسخ گو باشیم.

به وبلاگ هایی که طرفدارانتان  برایتان ساخته اند سر زده اید؟

زیاد در اینترنت وقت صرف نمی کنم ولی این وبلاگ ها را دیده ام .اینترنت دنیایی است مجازی که ای کاش برای خوب بودن از آن استفاده کنیم.

خب کارشان خوشایند است ولی من موافق این کارها نیستم.

به نظرم بچه ها و طرفدارانتان باید وقتشان را بیشتر روی بالا رفتن اطلاعات خودشان بگذارند….

دقیقا!از طرفی فکر می کنم این ها در مورد من چه فکری می کنند و این که چرا همه چیزشان من هستم . خیلی از واقعیت ها را نباید از دست بدهند . به نظرم می شود از اینترنت استفاده های مهم تری کرد.البته من زحماتشان را نادیده نمی گیرم ولی بهتر است از فضای اینترنت بیشتر استفاده شود . مسایل خصوصی زندگی من نباید دغدغه بچه ها یاشد .سعی کنند از این فضا برای رشد فکری یکدیگر استفاده کنند و فقط مختص من نباشد.

برای رسیدن به این مرحله از زندگی تان که اسمش را موفقیت می گذاریم مراحل سختی را طی کردید؟

من اسم شکست هایی را مه که خورده ام موفقیت می گذارم چرا که تلاشم را پشت بند شکست داشته ام و آن شکست تجربه ای شد برای موفقیت های بیشتر و دراز مدت.

شما فکر کردید عمو پورنگ به همین سادگی عمو پورنگ شد؟ می دانید چه قدر پشت درهای بسته مانده ام؟ با صداقت می گفتم می توانم و کسی باور نمی کرد!

به هر حال خوشحالم که شکست های اولیه را تحمل کردم چرا که تحمل شان موفقیت به دنبال داشت.نمی خواهم شعار بدهم واقعا مدیون خدا و دعای خیر پدر و مادرم هستم.

حالا به آن موفقیت که مد نظر داشتید رسیده اید؟

بله موفق هستم و به این موفقیت می بالم و برای رسیدن به موفقیت های بعدی تلاشم را خواهم کرد.

آرام بخش ترین کاری که در لحظات غم و اندوه انجام می دهید چیست؟

آن زمانی که خیلی غمگین هستم و احساس تنهایی شدید دارم با خدای خودم درد دل می کنم و این طوری خودم را تسکین می دهم.

تنها آرزوی قلبی عمو پورنگ چیست؟

داشتن یک زندگی سالم و آرام.طوری که هیچ دغدغه ای نداشته باشم و هیچ چیز نتواند مرا غمگین سازد. زندگی سالم یعنی زندگی که در آن بتوانی مشکلات را تحمل کنی و به عبارتی در این مسیر خدا را فراموش نکنی .این ها چیز هایی است که در دراز مدت و با بالا رفتن سن آدم ها دستگیرشان می شود.

همین الان کودک درون عمو پورنگ در چه حالی است؟

خیلی خوب ،سر حال و سر زنده چون از پخش یک برنامه موفق آمدیم و هر وقت که برنامه با روز قبل متفاوت باشد هم خودم و هم کودک درونم سرحال هستیم.

انتقاد را می پذیرید؟

اگر از سر بغض و کینه نبوده و صادقانه وعملی و مدبرانه باشد حتما می پذیرم.

قرار نیست عمو پورنگ را در فیلم ها و سریال ها ببینیم؟

من آدمی هستم که سر م در لاک خودم است. گفتم که خاص هستم یعنی کودکم،و خیلی از رفتار ها را نمی توانم تحمل کنم .فضای برنامه خودمان را ترجیح می دهم چرا که یکدل و یکصدا هستیم و این صمیمیت جای دیگری نیست و اگر هم باشد رسمی تر است.شما گفتی خب کار کودک بازی کن ولی افراد کودک نیستند!همه بزرگسالند که کار کودک می سازند ولی ما در برنامه خودمان همه واقعا کودک هستیم و کودکانه.

هدف عمو پورنگ از اجرا چیست؟

سوال جالبی است! از تهیه کننده که پرسیدید داشتم فکر می کردم این هدف چه جالب است!

هدف من این است که کاری کنم تا ماندگار شوم طوری که وقتی پیر شدم بچه های الان که بزرگ شده اند عمو پورنگ هنوز در خاطرشان باشد.برای این هدف از الان تلاش می کنم تا بذری را که الان می کارم آن زمان برداشت کنم.

در زمان کودکی و نوجوانی تان قهرمانان زندگی تان چه کسانی بودند؟

ناظم مدرسه مام را که الان سمتی در جام جم دارند خیلی دوست داشتم .ایشان تصور نمی کردند من روزی وارد این عرصه شوم. خانم رضایی(مجری) را هم خیلی دوست داشتم.

از دیدگاه عمو پورنگ ،بچه های خواننده کودک و نوجوان موفقیتی ما چه ویژگی هایی دارند که به آن ها موفق می گوییم؟

خب مطمئنا یک الگوی موفق هستند. بچه موفق بچه ای است که بازیگوشی کند ،بازی کند ولی درسش را هم به موقع بخواند .همیشه هم سعی کند کارهای جدید و تازه انجام بدهد و پدر و مادرش از ائ راضی بوده و دوستش داشته باشد و از همه مهم تر بچگی کند. من از بچه هایی که گنده گنده حرف می زنند و می خواهند ادای بزرگ تر ها را در بیاورند خوشم نمی آید چون دیگر بچه نیستند.

بچه های خجالتی و کم رو چه کار کنند که دیگر خجالتی نباشند؟

باید بیشتر در اجتماع باشند و مسئولیت به عهده بگیرند و با افرادی که فکر می کنند می توانند تاثیر مثبت روی شان داشته باشند معاشرت کنند.

یک جمله در مورد موفقیت؟

موفقیت رویا نیست بلکه حقیقتی است که با تلاش و اراده به دست می آید.

به امید موفقیت همه خوانندگان عزیز

عمو پورنگ