بوستان پورنگ در راه است

10 06 2010

به نام خدا

سلام بچه ها

قبل از هر چیزی  باید اقرار کنم که دل من هم  برای همه شما تنگ شده   برای همین وقتی  پیام هاتون رو  می خونم خیلی خوشحال میشم  از شما چه پنهون   این روز به اتفاق همکاران  خوبم مشغول تهیه و  تدارک برنامه جدیدمون  هستیم که قراره با عنایت ویژه خداوند از اواسط تیرماه شروع کنیم  پس یادتون نره برامون دعا کنین

راستی  از کارنامه هاتون چه خبر؟ آیا دیدنش فشارخون رو بالا می بره یا آرامش  برقرار میشه ؟  خلاصه نشنوم تابستون به جای تفریح و شادی و گردش مجبور بشین  برین  کلاسهای تقویتی و …

با این حال  براتون آرزوی سلامتی دارم و برای اینکه کمی  ذوق زده بشین اینجا کلیک کنید





روز مادر

10 06 2010





آنسوی مه

18 05 2010

فرضیایی …فرضیایی همون وسط راهرو می ایستم به پشت سرم نگاه می کنم درسته باز هم خودشه
او تنها کسی بود که منو در محل کار با فامیلی ام صدا می کرد اونم این طوری ..خودشو به من رساند و باز مثل همیشه ..ببین یه وقت تلویزیون گولت نزنه
و اون موقع ها که درگیر بیماری لاعلاج برادرم بودم بعد از گفتن جمله معروفش ادامه می داد : مرگ حقه مثل تولد می مونه برادرت رو خدا انتخابش کرده داره ذره ذره وجودش رو می گیره تا پیش خودش ببره به عبارتی اون لحظه داداشت متولد میشه ..
خلاصه اینکه در اون دوران که سخت نگران برادرم بودم او هر بار که مرا می دید آرامشی فزاینده به من می داد گویی مامور بود که مرا از نگرانی برهاند کارش در رادیو به نمایش درآوردن خاطرات هشت سال دفاع رزمندگان اسلام بود در برنامه ای به نام تا انتهای حضور …بعد از مدتی که برادرم بعد از اون همه بستر خوابیدن به رحمت ایزدی رفت شنیدم که او هم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده است و خانه نشین به هیچکس اجازه ملاقات نداده بود و می گفت من بایستی ابتدا بر این بیماری فائق شوم بعد همه همکاران و دوستان را خواهم دید دوست داشتم من هم برای او قدمی برداشته باشم اما فقط آقای نظام الاسلامی توانسته بود با او صحبت کند امروز که به رادیو رفته بودم همهمه ای برپا بود یکی از همکاران گفت : خبر داری که خانم هاشمی …نگذاشتم حرفش را بزند ادامه دادم بله می دونم امروز ایشان تازه متولد شد … خانم هاشمی  تولدت مبارک

پ . ن : فوت خانم هاشمی که مصادف با ایام دهه فاطمیه بود را خدمت خانواده محترم ایشان و همکاران و دوستانش تسلیت عرض می نمایم خدایش رحمت کناد





مدار بسته

5 05 2010

برای ثبت نظرات روی عکس کلیک کنید

هنوز یادم نرفته است  بار اولی که وارد  اینجا شدم   قبلم سنگینی می کرد همه به من نگاه می کردند و من گویا کر شده بودم هیچ صدایی نمی شنیدم  اگر هم صدایی را می شنیدم انگار زیر آب بودم  وارد سالن که شدم  همین طور بهت زده به یک یک بچه ها نگاه می کردم   و با  آنها  ارتباط برقرار می کردم  اوایل برایم سخت بود که رخ در رخ  بچه ها حرف بزنم و دلم نجوشد  انگار داشتم تظاهر می کردم  دست خودم  نبود  من که خودم بودم و با پای خودم به اینجا اومده بودم  پس چرا ؟

امروز دیگه خیلی از اون موقع  گذشته  طبق روال  معمول  هر از گاهی  که به دلم برات میشه  تنها و یا به همراه دوستان سری به اینجا می زنم  و هر بار هم  هدایایی که بچه های خوب بیننده  و سایت و وبلاگ  شخصا به هنگام خروج از جام جم  برایم می آورند را به همراه میاورم و بین بچه های  اینجا تقسیم می کنم  البته به بچه هایی که برایم  کادو و هدایا می فرستند بارها این موضوع را گفته ام ..

چند وقتی  بود که دلم گرفته بود  از کارایی که  اصلا با هم دیگه  جور نمی شدن و   نمی تونستم کنار بیام   از خدا مددی خواستم و به همین نیت عزم رو جزم کردم و به همراه دوستم  همسفر  سفر حجم  حاج حسن  سری به بیمارستان کودکان مفید زدیم تا با  حضور بین بچه ها من نیز حاجت خودم رو از باریتعالی  طلب کرده باشم  که هر چه دارم از اوست  باور کنید طلب حاجت از خدا  آنهم با دیدن  آن همه کودک  معصوم  و بینوا  کار بسیار دشواری است   وارد سالن که شدم  همهمه بالا گرفت   وارد اتاق ها که می شدم  صدای غریو و شادی بچه ها مرا چنان سرمست می کرد که   با خواندن دعای زیرلب  بی نهایت خرسند و معشوف می شدم  آن همه درد و بیماری را  در تک تک بچه های  پاک  می دیدم و به عظمت خداوند  بیش از پیش  پی می بردم  و با خود کلنجار می رفتم  که  این همه نعمت خداوندی در اختیار ماست و ما  ای دل غافل …. کنار تخت یکی از بچه ها رفتم  کودک معصوم تا منو دید به آغوش  مادرش پناه برد و در حالی که سرش را روی شانه  مادرش  می فشرد  زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : برو اون لباس قرمزت رو بپوش و من هم با خنده  گفتم  ندارم همینه که هست  و به لباس راه راه سورمه ای ام اشاره کردم  و یا  داخل راهرو زن و مردی نابینا  مرا به نام آقای فرضیایی صدا کردند و  در حالی که بچه شون گریه می کرد از من تقاضای عکس گرفتن کردند   و با موبایل خودشون حاج حسن از من و اون زن و شوهر نابینا  به همراه کودک شون عکس گرفت  و من همچنان در  عجب بودم که انها چگونه عکس مرا خواهند دید  در اتاق دیگری کودکی  که  پوستش سرتا پا نارنجی بود  گویی  گرد زعفران رویش  پاشیده بودند البته  بعضی از بچه ها  هم  با دیدن من تعجب می کردند  و گویا من هرگز نبایستی از آن جعبه جادویی بیرون بیایم  پس از بازدید  و گفتگو با  بچه ها همان طور که عازم برگشتن بودیم  صدای  مظلومانه  زنی  توجه ما را جلب کرد  عمو پورنگ  عموپورنگ  ترو خدا  واسه ی بچه من دعا کنید که  حالش خوب بشه و باقی حرفهایش را  دوستم که با من بود می شنید  من در آن لحظه با خود فکر می کردم  با آمدن میان این بچه ها  می توانم  برای خودم  از خدا  حاجتی بطلبم اما حال  خود وسیله شده ام  و خوشحالم  که همه این اتفاقات  زمانی  رخ می دهد که ایام فاطمیه است  اتفاق  که نه بلکه تلنگری است که من نبایستی  به آن بی اعتنا باشم  گویی درونم غوغاست  صدایی  رسا  از آن بلند است  و انگار همگان آن را می شنوند ..سختی ها را تحمل کن  غمها و غصه هایت را  به حراج مگذار  من بهترین خریدار آنانم  با من خلوت کن  هر چه که می بایست به تو داده ایم  توقع های آنچنانی ات را به حساب نداده ها مگذار  دل به این عروس هزار داماد نبند و نگذار که این رشته ارتباطت قطع شود ..

پ . ن : امروز  آخرین برنامه  فوق برنامه است  گفتنیها را  امروز در برنامه  خواهید شنید

صفحه ویژه  عموپورنگ در سایت  جام جم آنلاین را ببینید





پر پرواز

24 04 2010

برای دیدن سایز اصلی عکس و ثبت نظرات اینجا کلیک کنید





کاشف گوگل

12 04 2010

به نام خدا

سلام به همگی دوستان

هیچ تا حالا می دونستید  کاشف گوگل کیه ؟ نه جدا می دونستید ؟ مطمئنم که نمی دونستید  خوب  اشکالی نداره ویدئوی  گوگل را نگاه کنید

برای دیدن فیلم و دانلود آن و ثبت نظرات اینجا کلیک کنید




بچه ننه

4 02 2010

در حالی که سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با بغض گفت :  عمو  ببین سهند و متین به من چی میگن ..وقتی شما نیستین  هی  منو اذیت  می کنن و  تیکه بارم می کنن  ..نگاهی به سهند  کردم و  و مثل   ناظم مدرسه  ازشون خواستم که توضیح بدن چی شده

سهند  در حالیکه آب دهانشو  با  ترس و لرز  قورت میداد   گفت : عمو بخدا شوخی  کردیم  ..این   اصلا جنبه  نداره .. بلافاصله متین ادامه داد  : عمو به جان مادرم  خودش هم  ما رو اذیت می کنه  ..میاد عینک مو بر می داره میگه  آفتاب بدم خدمتتون  ..خلاصه  این  بگو و اون بگو  منم   در حالیکه سعی می کردم  جدی باشم تو دلم می خندیدم  و بیاد دوران دبستان یا   اول راهنمایی افتادم که همین  ماجرا را تجربه کرده بودم …

بچه ننه  ..آره  عمویی  اینا بهم میگن بچه ننه .. تو هر کار که می خواهی انجام بدی  یا به عمو میگی و یا  به مامانت زنگ می زنی  ..پس کی می خواهی خودت تصمیم بگیری ..با شنیدن  این حرفای امیر محمد  کمی سرخ شدم و  سریع گفتم : .. به به ..چشمم روشن  شما  این چیزارو در نظر می گیرید  خوب امیر  اونجوری  اگه باشه  غصه نخور  منم  بچه ننه هستم  اصلا این حرفا کدومه  من خیلی ها رو می شناسم که  تو هر کاری  از بزرگترهاشون کمک می گیرن که با این حساب اونا هم بچه ننه هستن دیگه  سهند خان  ؟ آقا متین ؟ .؟  بچه خوب کسی است که همه کاراشو به بزرگترها به خصوص بابا و مامانش اطلاع بده  من که   تو این سن و سال هنوز خودم رو بچه ننه می دونم  چون افتخار می کنم که  هر چیزی رو با  مامان و بابام در میون  بذارم تا خدای نکرده اشتباها توی دام آدم های بد و منحرف گرفتار نشم …

خلاصه بچه ها بعد از  حرفهام با همدیگه  رو بوسیدن و با یه معذرت خواهی  رفتن به سراغ ادامه تمرین ..حالا  واقعا شما چی ؟ شما هم بچه ننه اید ؟