بوستان پورنگ در راه است

10 06 2010

به نام خدا

سلام بچه ها

قبل از هر چیزی  باید اقرار کنم که دل من هم  برای همه شما تنگ شده   برای همین وقتی  پیام هاتون رو  می خونم خیلی خوشحال میشم  از شما چه پنهون   این روز به اتفاق همکاران  خوبم مشغول تهیه و  تدارک برنامه جدیدمون  هستیم که قراره با عنایت ویژه خداوند از اواسط تیرماه شروع کنیم  پس یادتون نره برامون دعا کنین

راستی  از کارنامه هاتون چه خبر؟ آیا دیدنش فشارخون رو بالا می بره یا آرامش  برقرار میشه ؟  خلاصه نشنوم تابستون به جای تفریح و شادی و گردش مجبور بشین  برین  کلاسهای تقویتی و …

با این حال  براتون آرزوی سلامتی دارم و برای اینکه کمی  ذوق زده بشین اینجا کلیک کنید





روز مادر

10 06 2010





عموپورنگ و محمد ورشوچی

31 05 2010

به نام خدا
سلام به همگی دوستان

چند مدتی بود که امیر محمد می گفت : عموجون انتهای کوچه مون یکی از هنرمندان قدیمی زندگی می کنه که همه اونو می شناسن البته الان پیر شده و خونه نشین از قدیم الایام فیلم بازی می کرده است بیا یه روز بریم پیشش و ازش عیادت کنیم
از گفتار و و ادب و و نحوه نگاهش به پیشکسوتان متعجب شدم و البته کلی لذت بردم چرا که اگه همه بچه ها اینطوری بار بیاین که دیگه غصه ای ندارم چند روز پیش با یکی از دوستانم و امیر محمد به منزل این هنرمند پیشکسوت رفتیم برای اینکه شما هم از این دیدار بهره مند بشیداینجا کلیک کنید ( ۳gb-12mb)

ادامهٔ مطلب »





یار مهربان

21 05 2010

از کودکی کتاب را دوست داشتم البته نه اینکه هر روز بخوانم ولی خب رابطه ام خوب بود. آن روزها خیلی دلم می خواست نویسنده شوم. حتی انشاهایی که می نوشتم هم تا حدودی بوی بزرگسالی می داد اما خاطره جالبی که هرگز فراموشش نمی کنم این است که ۸-۷ ساله بودم و تازه به محله جدیدی که چند خانه بیشتر نداشت اسباب کشی کرده بودیم. من با کمک چند دوستی که تازه پیدا کرده بودم در یک خانه مخروبه، کتابخانه ای برای خودمان راه انداختیم به این صورت که ابتدا یک جعبه خالی و بزرگ میوه را قفسه بندی کردیم و همه کتاب داستان های کم برگمان را که روی هم ۱۲ جلد بود، درونش جا دادیم. ۲ تا پارچه هم زده بودیم و اسم هر کس کتاب می گرفت را می نوشتیم و ۲ روز مهلت می دادیم تا آن را بخواند و پس بیاورد. الان هم با یادآوری این خاطرات، دلتنگ آن روزها می شوم.

گفتم دلتنگی، یاد یک خاطره دیگر افتادم. کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم که برای گذراندن تعطیلات تابستان نزد برادربزرگم به بندرعباس رفتم. یکی از آن روزها کتابی۱۲۰ صفحه ای از نویسنده ای فرانسوی را از کتابخانه داداشم برداشتم و خواندم. داستان این کتاب راجع به دختری بود که بنا به دلایلی از پدر و مادرش دور شده و شرایط بغرنج و سختی را در خانه یکی از فامیل هایش می گذارند. پس از مطالعه این کتاب خیلی گریه کردم و بعد از پایان تعطیلات که به تهران آمدم معلمم که خیلی دوستم داشت پرسید دلت می خواهد چه هدیه ای برایت بخرم؟ من هم اسم آن کتاب را گفتم. وقتی کتاب را برایم خرید گفت این به سن و سال تو نمی خورد چه جوری آن را خوانده ای؟ خندیدم و گفتم دوست داشتم. نمی دانم آن کتاب الان کجاست و متاسفانه هر چه فکر می کنم، نامش را هم به یاد نمی آورم اما به شدت دلتنگ دوباره خواندنش هستم.

یکی از خاطرات ناب و نادر دیگرم در حوزه کتاب هم مربوط می شود به ۱۳-۱۲ سالگی که یک نقاشی برای برنامه کودک آن زمان که خانم الهه رضایی مجری اش بودند ارسال کردم و بعد از مدتی کتاب «نماز، کلید بهشت است» نوشته شهید دکتر بهشتی را به عنوان هدیه از گروه کودک تلویزیون دریافت کردم. هنوز که هنوز است شور و هیجان آن روز را از یاد نبرده ام.

ما آن روزها با شور و شوق، کتاب ها را می دیدیم، دست به دست می کردیم و می فهمیدیم اما الان اینترنت فاصله ها را زیاد کرده است و بچه ها اگر خیلی همت کنند در قاب مانیتور رایانه شان، کتاب ها را می بینند و می خوانند. متاسفانه شیوه کتابخوانی سنتی به شدت کم رنگ شده و این پیشرفت های سریع، زودهنگام و بی برنامه، بچه ها را قربانی کرده و بچگی ها را از ما گرفته است.

یک از نکات جالب توجه در سفرهای خارجی برای من، مشاهده مردمی است که از هر وقت و فرصتی برای مطالعه استفاده می کنند حتی هنگام نوشیدن قهوه یا در سفر با کشتی تفریحی نیز از کتاب جدا نمی شوند زیرا شالوده فکری فرهنگی آن ها از کودکی بر همین اساس استوار شده است اما تمام توجه ما در حوزه کتاب به بزرگسالان معطوف شده حال آن که پایه های کتابخوانی بزرگسالان در کودکی شکل می گیرد. کودکی، فونداسیون بزرگسالی است و همان طور که فونداسیون یک ساختمان باید قوی باشد همه باید بسیج شویم و فرهنگ کتابخوانی را برای بچه ها نهادینه کنیم.
یک دست صدا ندارد و به نظر من مدیران رسانه باید برنامه های پرمخاطب را در این راستا جهت دهی نمایند و با تدبیر و مدیریت قوی از فرصت همراهی بچه ها و تلویزیون، نهایت بهره را ببرند.

متاسفانه حضور در نمایشگاه برایم سخت است زیرا باید پاسخ گوی محبت های مخاطبان و طرفدارانم باشم و با توجه به این که انتخاب کتاب به تمرکز و دقت نیاز دارد؛ در آن وضعیت، تنها برای دیگران زحمت و دردسر درست می کنم و چیزی عاید خودم نمی شود. البته سال های قبل که می آمدم چیزی که زیاد در نمایشگاه دیده می شد انواع و اقسام فست فودها و سیب زمینی سرخ کرده بود! معلوم نبود سیزده بدر است یا نمایشگاه کتاب؟! ظاهرا برای برخی نقطه های حرف «ت» جا به جا شده و برای خوردن کباب به نمایشگاه می آیند تا خریدن کتاب!

کتاب کودکانه «تمام شیطنت های من» آخرین کتابی است که خوانده ام این کتاب را که همین چند روز پیش یکی از بچه ها برایم فرستاده، خانم نگار حقانی گردآوری و تصویرگری کرده و به بیان شیطنت های بچه ها پرداخته است. برخی از حرف ها و دسته گل هایی که بچه ها به آب داده بودند و در این کتاب آمده خیلی برایم خنده دار بود مثلا بچه ای به نام اردلان نوشته من در فصل تابستان اردکم را در آب سرد انداختم و روز بعد مُرد! یا پسری به نام فرهاد گفته یکی از کارهای بد من در کودکی این بود که به دوست عینکی ام می گفتم چهارچشم!

کتاب بسیار خوب و پرفروش «دا» را از آقای احمدزاده نویسنده «اتوبوس شب» در سفر به خرمشهر هدیه گرفتم و موفق به مطالعه بخش هایی از آن گردیدم. خاطرات منتشر شده در این کتاب، بسیار تکان دهنده است.

مطالعه آثار داخلی آدم را واکسینه می کند بنابراین معتقدم ابتدا باید با فرهنگ غنی خودمان آشنا شویم و سپس به سراغ کتاب های خارجی برویم. به عنوان نمونه چه قدر خوب است که بچه ها به جای این که دنبال رمان ها و داستان های خارجی باشند ابتدا آثار خیلی خوب نویسنده هایی چون هوشنگ مرادی کرمانی، مصطفی رحماندوست، شکوه قاسم نیا و… را بخوانند.

نمی خواهم شعار بدهم اما واقعیت این است که بهترین و کامل ترین کتاب عالم، «قرآن کریم» می باشد که در دسترس همه قرار دارد و ای کاش بتوانیم همواره از این گنج گران بهای پیامبر بزرگ اسلام «ص» بهره بریم و به دستورات آن عمل نماییم.

همین قدر بدانید که تصمیم دارم همه اتفاقات زندگی و خاطرات ریز و درشت روزمره ام را جمع آوری و به چاپ برسانم زیرا فکر می کنم تنها چیزی که می تواند از من باقی بماند، همین دست نوشته هاست که به نوعی تا سال ها بعد مرا برای بچه ها به زبان خواهد آورد البته در حال حاضر از طریق سایتم سعی می کنم به گونه ای ردپای افکارم را برای بچه ها به یادگار بگذارم.

اینجا کلیک کنید





آنسوی مه

18 05 2010

فرضیایی …فرضیایی همون وسط راهرو می ایستم به پشت سرم نگاه می کنم درسته باز هم خودشه
او تنها کسی بود که منو در محل کار با فامیلی ام صدا می کرد اونم این طوری ..خودشو به من رساند و باز مثل همیشه ..ببین یه وقت تلویزیون گولت نزنه
و اون موقع ها که درگیر بیماری لاعلاج برادرم بودم بعد از گفتن جمله معروفش ادامه می داد : مرگ حقه مثل تولد می مونه برادرت رو خدا انتخابش کرده داره ذره ذره وجودش رو می گیره تا پیش خودش ببره به عبارتی اون لحظه داداشت متولد میشه ..
خلاصه اینکه در اون دوران که سخت نگران برادرم بودم او هر بار که مرا می دید آرامشی فزاینده به من می داد گویی مامور بود که مرا از نگرانی برهاند کارش در رادیو به نمایش درآوردن خاطرات هشت سال دفاع رزمندگان اسلام بود در برنامه ای به نام تا انتهای حضور …بعد از مدتی که برادرم بعد از اون همه بستر خوابیدن به رحمت ایزدی رفت شنیدم که او هم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده است و خانه نشین به هیچکس اجازه ملاقات نداده بود و می گفت من بایستی ابتدا بر این بیماری فائق شوم بعد همه همکاران و دوستان را خواهم دید دوست داشتم من هم برای او قدمی برداشته باشم اما فقط آقای نظام الاسلامی توانسته بود با او صحبت کند امروز که به رادیو رفته بودم همهمه ای برپا بود یکی از همکاران گفت : خبر داری که خانم هاشمی …نگذاشتم حرفش را بزند ادامه دادم بله می دونم امروز ایشان تازه متولد شد … خانم هاشمی  تولدت مبارک

پ . ن : فوت خانم هاشمی که مصادف با ایام دهه فاطمیه بود را خدمت خانواده محترم ایشان و همکاران و دوستانش تسلیت عرض می نمایم خدایش رحمت کناد





مدار بسته

5 05 2010

برای ثبت نظرات روی عکس کلیک کنید

هنوز یادم نرفته است  بار اولی که وارد  اینجا شدم   قبلم سنگینی می کرد همه به من نگاه می کردند و من گویا کر شده بودم هیچ صدایی نمی شنیدم  اگر هم صدایی را می شنیدم انگار زیر آب بودم  وارد سالن که شدم  همین طور بهت زده به یک یک بچه ها نگاه می کردم   و با  آنها  ارتباط برقرار می کردم  اوایل برایم سخت بود که رخ در رخ  بچه ها حرف بزنم و دلم نجوشد  انگار داشتم تظاهر می کردم  دست خودم  نبود  من که خودم بودم و با پای خودم به اینجا اومده بودم  پس چرا ؟

امروز دیگه خیلی از اون موقع  گذشته  طبق روال  معمول  هر از گاهی  که به دلم برات میشه  تنها و یا به همراه دوستان سری به اینجا می زنم  و هر بار هم  هدایایی که بچه های خوب بیننده  و سایت و وبلاگ  شخصا به هنگام خروج از جام جم  برایم می آورند را به همراه میاورم و بین بچه های  اینجا تقسیم می کنم  البته به بچه هایی که برایم  کادو و هدایا می فرستند بارها این موضوع را گفته ام ..

چند وقتی  بود که دلم گرفته بود  از کارایی که  اصلا با هم دیگه  جور نمی شدن و   نمی تونستم کنار بیام   از خدا مددی خواستم و به همین نیت عزم رو جزم کردم و به همراه دوستم  همسفر  سفر حجم  حاج حسن  سری به بیمارستان کودکان مفید زدیم تا با  حضور بین بچه ها من نیز حاجت خودم رو از باریتعالی  طلب کرده باشم  که هر چه دارم از اوست  باور کنید طلب حاجت از خدا  آنهم با دیدن  آن همه کودک  معصوم  و بینوا  کار بسیار دشواری است   وارد سالن که شدم  همهمه بالا گرفت   وارد اتاق ها که می شدم  صدای غریو و شادی بچه ها مرا چنان سرمست می کرد که   با خواندن دعای زیرلب  بی نهایت خرسند و معشوف می شدم  آن همه درد و بیماری را  در تک تک بچه های  پاک  می دیدم و به عظمت خداوند  بیش از پیش  پی می بردم  و با خود کلنجار می رفتم  که  این همه نعمت خداوندی در اختیار ماست و ما  ای دل غافل …. کنار تخت یکی از بچه ها رفتم  کودک معصوم تا منو دید به آغوش  مادرش پناه برد و در حالی که سرش را روی شانه  مادرش  می فشرد  زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : برو اون لباس قرمزت رو بپوش و من هم با خنده  گفتم  ندارم همینه که هست  و به لباس راه راه سورمه ای ام اشاره کردم  و یا  داخل راهرو زن و مردی نابینا  مرا به نام آقای فرضیایی صدا کردند و  در حالی که بچه شون گریه می کرد از من تقاضای عکس گرفتن کردند   و با موبایل خودشون حاج حسن از من و اون زن و شوهر نابینا  به همراه کودک شون عکس گرفت  و من همچنان در  عجب بودم که انها چگونه عکس مرا خواهند دید  در اتاق دیگری کودکی  که  پوستش سرتا پا نارنجی بود  گویی  گرد زعفران رویش  پاشیده بودند البته  بعضی از بچه ها  هم  با دیدن من تعجب می کردند  و گویا من هرگز نبایستی از آن جعبه جادویی بیرون بیایم  پس از بازدید  و گفتگو با  بچه ها همان طور که عازم برگشتن بودیم  صدای  مظلومانه  زنی  توجه ما را جلب کرد  عمو پورنگ  عموپورنگ  ترو خدا  واسه ی بچه من دعا کنید که  حالش خوب بشه و باقی حرفهایش را  دوستم که با من بود می شنید  من در آن لحظه با خود فکر می کردم  با آمدن میان این بچه ها  می توانم  برای خودم  از خدا  حاجتی بطلبم اما حال  خود وسیله شده ام  و خوشحالم  که همه این اتفاقات  زمانی  رخ می دهد که ایام فاطمیه است  اتفاق  که نه بلکه تلنگری است که من نبایستی  به آن بی اعتنا باشم  گویی درونم غوغاست  صدایی  رسا  از آن بلند است  و انگار همگان آن را می شنوند ..سختی ها را تحمل کن  غمها و غصه هایت را  به حراج مگذار  من بهترین خریدار آنانم  با من خلوت کن  هر چه که می بایست به تو داده ایم  توقع های آنچنانی ات را به حساب نداده ها مگذار  دل به این عروس هزار داماد نبند و نگذار که این رشته ارتباطت قطع شود ..

پ . ن : امروز  آخرین برنامه  فوق برنامه است  گفتنیها را  امروز در برنامه  خواهید شنید

صفحه ویژه  عموپورنگ در سایت  جام جم آنلاین را ببینید





روز معلم

1 05 2010