مدار بسته

5 05 2010

برای ثبت نظرات روی عکس کلیک کنید

هنوز یادم نرفته است  بار اولی که وارد  اینجا شدم   قبلم سنگینی می کرد همه به من نگاه می کردند و من گویا کر شده بودم هیچ صدایی نمی شنیدم  اگر هم صدایی را می شنیدم انگار زیر آب بودم  وارد سالن که شدم  همین طور بهت زده به یک یک بچه ها نگاه می کردم   و با  آنها  ارتباط برقرار می کردم  اوایل برایم سخت بود که رخ در رخ  بچه ها حرف بزنم و دلم نجوشد  انگار داشتم تظاهر می کردم  دست خودم  نبود  من که خودم بودم و با پای خودم به اینجا اومده بودم  پس چرا ؟

امروز دیگه خیلی از اون موقع  گذشته  طبق روال  معمول  هر از گاهی  که به دلم برات میشه  تنها و یا به همراه دوستان سری به اینجا می زنم  و هر بار هم  هدایایی که بچه های خوب بیننده  و سایت و وبلاگ  شخصا به هنگام خروج از جام جم  برایم می آورند را به همراه میاورم و بین بچه های  اینجا تقسیم می کنم  البته به بچه هایی که برایم  کادو و هدایا می فرستند بارها این موضوع را گفته ام ..

چند وقتی  بود که دلم گرفته بود  از کارایی که  اصلا با هم دیگه  جور نمی شدن و   نمی تونستم کنار بیام   از خدا مددی خواستم و به همین نیت عزم رو جزم کردم و به همراه دوستم  همسفر  سفر حجم  حاج حسن  سری به بیمارستان کودکان مفید زدیم تا با  حضور بین بچه ها من نیز حاجت خودم رو از باریتعالی  طلب کرده باشم  که هر چه دارم از اوست  باور کنید طلب حاجت از خدا  آنهم با دیدن  آن همه کودک  معصوم  و بینوا  کار بسیار دشواری است   وارد سالن که شدم  همهمه بالا گرفت   وارد اتاق ها که می شدم  صدای غریو و شادی بچه ها مرا چنان سرمست می کرد که   با خواندن دعای زیرلب  بی نهایت خرسند و معشوف می شدم  آن همه درد و بیماری را  در تک تک بچه های  پاک  می دیدم و به عظمت خداوند  بیش از پیش  پی می بردم  و با خود کلنجار می رفتم  که  این همه نعمت خداوندی در اختیار ماست و ما  ای دل غافل …. کنار تخت یکی از بچه ها رفتم  کودک معصوم تا منو دید به آغوش  مادرش پناه برد و در حالی که سرش را روی شانه  مادرش  می فشرد  زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : برو اون لباس قرمزت رو بپوش و من هم با خنده  گفتم  ندارم همینه که هست  و به لباس راه راه سورمه ای ام اشاره کردم  و یا  داخل راهرو زن و مردی نابینا  مرا به نام آقای فرضیایی صدا کردند و  در حالی که بچه شون گریه می کرد از من تقاضای عکس گرفتن کردند   و با موبایل خودشون حاج حسن از من و اون زن و شوهر نابینا  به همراه کودک شون عکس گرفت  و من همچنان در  عجب بودم که انها چگونه عکس مرا خواهند دید  در اتاق دیگری کودکی  که  پوستش سرتا پا نارنجی بود  گویی  گرد زعفران رویش  پاشیده بودند البته  بعضی از بچه ها  هم  با دیدن من تعجب می کردند  و گویا من هرگز نبایستی از آن جعبه جادویی بیرون بیایم  پس از بازدید  و گفتگو با  بچه ها همان طور که عازم برگشتن بودیم  صدای  مظلومانه  زنی  توجه ما را جلب کرد  عمو پورنگ  عموپورنگ  ترو خدا  واسه ی بچه من دعا کنید که  حالش خوب بشه و باقی حرفهایش را  دوستم که با من بود می شنید  من در آن لحظه با خود فکر می کردم  با آمدن میان این بچه ها  می توانم  برای خودم  از خدا  حاجتی بطلبم اما حال  خود وسیله شده ام  و خوشحالم  که همه این اتفاقات  زمانی  رخ می دهد که ایام فاطمیه است  اتفاق  که نه بلکه تلنگری است که من نبایستی  به آن بی اعتنا باشم  گویی درونم غوغاست  صدایی  رسا  از آن بلند است  و انگار همگان آن را می شنوند ..سختی ها را تحمل کن  غمها و غصه هایت را  به حراج مگذار  من بهترین خریدار آنانم  با من خلوت کن  هر چه که می بایست به تو داده ایم  توقع های آنچنانی ات را به حساب نداده ها مگذار  دل به این عروس هزار داماد نبند و نگذار که این رشته ارتباطت قطع شود ..

پ . ن : امروز  آخرین برنامه  فوق برنامه است  گفتنیها را  امروز در برنامه  خواهید شنید

صفحه ویژه  عموپورنگ در سایت  جام جم آنلاین را ببینید