آنسوی مه

18 05 2010

فرضیایی …فرضیایی همون وسط راهرو می ایستم به پشت سرم نگاه می کنم درسته باز هم خودشه
او تنها کسی بود که منو در محل کار با فامیلی ام صدا می کرد اونم این طوری ..خودشو به من رساند و باز مثل همیشه ..ببین یه وقت تلویزیون گولت نزنه
و اون موقع ها که درگیر بیماری لاعلاج برادرم بودم بعد از گفتن جمله معروفش ادامه می داد : مرگ حقه مثل تولد می مونه برادرت رو خدا انتخابش کرده داره ذره ذره وجودش رو می گیره تا پیش خودش ببره به عبارتی اون لحظه داداشت متولد میشه ..
خلاصه اینکه در اون دوران که سخت نگران برادرم بودم او هر بار که مرا می دید آرامشی فزاینده به من می داد گویی مامور بود که مرا از نگرانی برهاند کارش در رادیو به نمایش درآوردن خاطرات هشت سال دفاع رزمندگان اسلام بود در برنامه ای به نام تا انتهای حضور …بعد از مدتی که برادرم بعد از اون همه بستر خوابیدن به رحمت ایزدی رفت شنیدم که او هم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده است و خانه نشین به هیچکس اجازه ملاقات نداده بود و می گفت من بایستی ابتدا بر این بیماری فائق شوم بعد همه همکاران و دوستان را خواهم دید دوست داشتم من هم برای او قدمی برداشته باشم اما فقط آقای نظام الاسلامی توانسته بود با او صحبت کند امروز که به رادیو رفته بودم همهمه ای برپا بود یکی از همکاران گفت : خبر داری که خانم هاشمی …نگذاشتم حرفش را بزند ادامه دادم بله می دونم امروز ایشان تازه متولد شد … خانم هاشمی  تولدت مبارک

پ . ن : فوت خانم هاشمی که مصادف با ایام دهه فاطمیه بود را خدمت خانواده محترم ایشان و همکاران و دوستانش تسلیت عرض می نمایم خدایش رحمت کناد